جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1386 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
× دوستان سوژه تموم شده ×

ادامه ندید ، می تونید سوژه جدید بدید ولی قبلی جزو ماموریت بوده و تموم شده دوستان .

منظور من این بود تاپیک محدودیت نداره ، هر کسی میتونه توش رول بنویسه و مخصوص این گروه نیست . اشتباه برداشت کردید .

ممنون رفقا (!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/6/27 20:29:03

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1386 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
_اه مرض!این چه ادایی که درمیاری؟کمک میکنی یا نه؟
ماندی:جبران میکنی هلو؟نه منظورم اینه که جبران میکنی پرسی؟
پرسی که کم کم داشته کفرش در میومد ماندی رو گرفت کشون کشون بردش:بیا بابا.من بعدا با تو تصفیه حساب میکنم.بیا بریم قبل از این که ولدی گم شه.
ماندی که با انحراف 23 و نیم درجه کاملا به پرسی چسبیده بود پرسید:ولدی گم شه؟مگه قراره ولدی گم شه؟
پرسی: آره اونا دستگاه کشت مو رو با دستگاه کاشت مو اشتباه گرفتن!دستگاه روی هرکی تو اتاق باشه تاثیر میذاره!
اون طرفتر.تو همون اتاقه:
زمین میلرزه،در و دیوار تکون میخوره.اوضاع خیلی خوفی بود.رودولف داشت از ترس سنکوپ میکرد.تصمیم گرفت به بلا پناه ببره ولی با یک صدم سانتیمتر خطا به جای فرود اومدن تو آغوش بل تو حلق مانتی فرو میره!بلا با خشانت به سمت مانتی میپره:تف کن.تف کن!الان حالت به هم میخوره...
قبل از این که مانتی رودولف رو تف کنه،قبل از این که مانتی حالش به هم بخوره.قبل از این که رودولف متوجه اشتباهش بشه زمین و زمان لرزید.همه چی به هم پیچید.یه نور مخوف همه جا رو روشن کرد و سر و صدای ملت در اومد.بالاخره همه چی آروم گرفت بلیز که در راس سکته کنندگان قرار داشت به آغوش ولدی پناه برد:ولدی جووونم!تو زنده ای!
ولدی:جییییییغ!بی ناموس!رودولف کدوم گوری هستی؟من بلام آخه کجام شبیه ولدیه؟
بلیز با وقار تمام از بغل بلا اومد پایین و با یه ذره دقت بهش نگاه کرد.بعد به حالت دو نقطه دی گفت:آخه بلا جون ماشالا ماشالا اون همه خرمن گیسوی خوشگلت ناپدید شده!
بلا: ولدی؟تو ولدی هستی؟کی هستی تو؟
بلیز که خیلی از شباهت به ولدی جوگیر شده بود بلافاصله چوبش رو درآورد:آینه ایوس ظاهریوس!ماااااااااااا!!
بلیز شباهت وصف ناپذیری به ولدی داشت.همین لحظه سرش رو بلند کرد که به بقیه بگه جاش با ولدی عوض شده که کفید بنه!حدودا ده دوازده تا ولدی کچل دور و ورش بودن!
بلیز اومد دهنش رو وا کنه بگه ولدی کیه،که همین لحظه یه فکر خبیثانه به سرش زد:بوق بر شما باد مرگخوارای بی بخار که ولدیتون رو نمیشناسید!
ملت همه به سمت اون برگشتن ولی یه ولدی دیگه که اون هم کچل بود گفت:چرا پرت و پلا میگی بلیز؟کروشـ...
_:کروشیو!
این رو بلا گفت و ادامه داد:چطور جرئت میکنی ولدی رو شکنجه کنی؟
ولدی واقعی: اینجا چرا اینطوریه؟
یه ولدی دیگه که یحتمل رابسته میگه:برو بابا من خودم ولدیم!حرفیه؟
یکی دیگه:معلومه که هه!من ولدیم!
چه شود پستای بعد این پست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1386 06:24
نمایش جزئیات
آفلاین
خب، منم باید بگم که بارتی جان، اگه فک کردی تموم شد، بدون نشد!ایناها، پست ماندی رو بخون میفهمی.
-------------------------------------------------------

-نــــــه،ارباب،شرمنده ها،ولی بیخودمیکنید میخواید برید. ما این همه راه کوبیدیم اومدیم...
تام به صورت تصویر تغییر اندازه داده شدهبه بلا نگاه میکنه و میگه:


- خب، خیلی دلت میخواد میتونی بمونی...
- ارباب، اینو نگاه...دستگاه کاشته مو...

تام: تصویر تغییر اندازه داده شده


ملت مرگخوارو تام، به سمتی که بلا اشاره کرده بود میرن. زیر زمین بیش از اندازه تاریک بوده و برای همین تام مجبور میشه از چوبدستی اش استفاده کنه. دستگاهی شبیه میکروسکوب، با این تفاوت که ده برابر بزرگ تره، روی زمین در گوشه ی انباری شلوغ و پر از وسایل و تفنگ های عجیب و غریبه.


- فکر میکنید خطری داشته باشه؟
بلیز: روش نوشته دستگاه کاشته مو!


رابستن:ارباب..میگم که..عکس اسکلت روشه ها!
تام با حالت تصویر تغییر اندازه داده شدهبه سمت دستگاه میره و میخوابه زیر اون، رو به بلا میکنه:


- روشنش کن!
-ارباب..

تام: بارتی تو روشنش کن!


بارتی که منتظر چنین لحظه ای بوده( بچه ام میخواست فقط یکی تو پستا اسمشو بیاره!) دکمه رو فشار میده و بعد، دستگاه شروع میکنه لرزیدن و زمین رو هم میلرزونه.


تلق!


دود از ته دستگاه بلند میشه،پرسی فرصتو غنیمت میشمره و دوباره فرار میکنه.

مرگخوار: ارباب!
- تصویر تغییر اندازه داده شده!

راهرو ی اصلی وزارت - 12:00

- پرسی! هیچ معلوم هست کدوم گوری...

-وای! ماندی،تو اینجایی شلیل من.یعنی.چیزه من! اه منظورم اینه که..گوش کن!لرد و برچبز مرگخوار تو زیر زمینه ابزارهای جنگن..احتمالا همه اشون میمیرن، ولی اگه ما اونا رو زنده دستگیر کنیم، من صددر صد رئیس وزارتخونه میمونم!خب؟

- تصویر تغییر اندازه داده شده

ادامه دارد..



تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/6/27 6:29:25
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 26 شهریور 1386 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به اینکه هیچ احدی حق نداره برای تاپیک ها محدودیت ایجاد کنه ... اعلام میکنم اینجا هم آزاده هر کسی مجازه پست بزنه و رول ها رو ادامه بده .

با تشکر دوستان گل .


این یک اعلامیه بود برای کسانی که اشتباها فکر کردن اینجا انحصاری شده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پاياني اين حمله !


پرسي با چشماني نيمه باز به ساعتش خيره شده بود، او رباتهاي سربازش را كه به تازگي از كشورهاي آستكبار ستيز خريداري كرده بود را احظار كرده بود.
تا آنها ظاهر گرديدند مرگخوارا با سرعت چوبدستي ها را بيرون كشيده و آنها را نابود كردند و به پرسي نگاه كردند !
بلا : هي پرسي اون ساعتتو بده ببينم !
پرسي : نننننننننننننننه !
- بدش !
و از دست او كشيد و با عصبانيت به آن نگاه كرد و پس از چند ثانيه آن را نابود كرد ... ناگهان تكه هاي خورده ي ساعت تبديل شدند به نقشه اي كه روي آن نوشته بود :
نقل قول:

نقشه پايگاه نظامي ارتش وزارت سحر و جادو !

- ا پس كه اينطور ! هي ارباب محل نگه داري مهمات درست زير پامونه !
- پس منفجرش كن كه بپريم پايين !
پس از يك عمليات انطحاري و شجاع طلبانه از طرف بلا و رودي ارباب و ديگ مرگخواران بعلاوه ي پرسي به پايين رفتند و تمام مهمات را نابود كرده و شروع كردند به اعمال حركات مضون و ... !
- حالا با اين پرسي چيكار كنيم ؟
ارباب : من مي كشمش !
- نه ارباب ! ايندفعه رو ببخشينش به شرطي كه رياست ارتش رو بده به شما !
- آره فكر خوبيه بارتي ! پرسي حاضري كه رياستت رو بدي ؟
- آره فقط شما منو نكشين !
- قبوله ! فردا صبح بريم و تمام كارهاي قانونيشو بكنيم !
- قبوله ! فقط منو نكشين ! مرليننننننننننننننن !
ارباب كه خيلي خوشحال شده بود و در پوست خود نمي گنجيد به همه ي مرگخوارا گفت :
- خب ديگه جمع كنيني بريم ! ديگه كارمون تمومه ! اون ارتشيا رو هم ول كنيني بذارين حال كنن با هم
مرگخواران با تعجب گفتند :
- چي شد ارباب ؟ ديگه كاري نداريم اينجا ؟ واقعا بريم ؟
- آره بريم . ديگه كاري نداريم ! بريم كه به كار و زندگيمون برسيم . اين پرسي رو هم بيارين كارش دارم . جيگرررررررررررررر !
- نننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه !

-------------------------------------------------------------
خب گذشته از همه ي اين حرفا بايد بگم پرسي ويزلي عزيز از مقامش استفا داد و ارباب لرد ولدمورت كبير شده رئيس كل ارتش وزارتخونه !
اينم يه شعر جالب براي وزير :
ماندي جووون / يه حالي بده بهمون
لردي اومد به بازار / پرسي شده دل آزار

حالكن !
شاعرش هم خودمم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/6/26 18:41:41
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو




ملت مرگخوار به محض روشن شدن برق : !
رابستن كه همچنان سعي در تيزهوشي و اينا داشت در حالي كه داشت قيافه ي دو نقطه دي ش رو حفظ ميكرد، يواش يواش طرف ولدي ميره و ميگه:
- ديدي !؟ نديدي ؟! ( نكته:به سبك اون معلمه تو باور نكردنيا خوانده شود.)
ولدي : بخزيوس !
در همين حال كه پرسي و اعضاي ارتش در مقابل در همچون ماست (!) ايستاده بودند و جرأت نداشتند قدم از قدم بردارند و اينا ، مانتي به همراه گل بليز خيلي زيركانه از پشت ميزي كه در اتاق وجود داشت ، گاماس گاماس خودشون رو به در ورودي ميرسونن .
- آآآآآآآآييي ... وووآآآآييي ... آآآآخخخ ( صداي فرياد پرسي ... )
- نون ... در همين حال صفحه سياه ميشه و تي وي پلاسما مانندي از غيب ظاهر ميشه و مي نويسه : مانتي و گلي همچنان گشنه بود. مانتي، پرسي دوست داشت. گوشته لذيذ )
با اين حركت انتحاري مانتي، اعضاي ارتش سعي در منهدم كردن آنها داشتند كه كار از كار گذشته بود ، زيرا دندانهاي مانتي به تاندوم هاي پرسي نفوذ كرده بود !
در همين حال صداي پراكنده شدن اعضاي ارتش به گوش رسيد، ولدمورت كه متفكرانه مشغول فكر كردن بود گفت:
- خب! ... ياد بگيرين ! .... سپس يه كروشيو دسته جمعي سمت همه فرستاد و ادامه داد:
- حالا كه اسناد و مدارك بايگاني شده نابود شده، بهتره بريم سمت صلاح ها و تجهيزات ، اين سرباز ها هم اگه جيك جيك كردن نوكشونو قيچي كنين ! ... با همتونم ، فهميدين !؟؟!
مرگخوارا : بلي بلي ارباب !!


.:. سيم ثانيه بعد .:.
ارباب ولدي همراه با بلا و ديگر اعضاي ارتش در حالي كه با سيستم بُزكشي در حال حمل يك فروند پرسي بودند ، به سمت انبار مهمات وزارت گام بر ميداشتند. ناگهان صداي ويژژژ ويژژژ بلندي به گوش رسيد.
پرسي با چشماني نيمه باز به ساعتش خيره شده بود، او رباتهاي سربازش را كه به تازگي از كشورهاي آستكبار ستيز خريداري كرده بود را احظار كرده بود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در 1386/6/25 22:33:08
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه نور مخوفی همه جا رو در بر میگیره ، همه چشماشون نمی بینه از بس فاز نور زیاد بوده ، صدای شکستن چیزی شنیده شد ، جیـــــغ ، عووو...خلاصه همه جا نورانی و خفن شد و ملت هیچ جا رو ندیدن و اینا .

-- چند دقیقه بعد –
ــ این یارو پرسی کجا رفت ؟
ــ نچ نچ...گرفته بودمشا ! مادر نزاییده کسی از دست لرد فرار کنه !

--جایی نامعلوم--
پرسی جلوی ملت ارتش وایستاده و تک تکشون زیر نظر داره ...تک تکشونو !!!

پرسی : این مرگخوارای بوقی حمله کردن به ارتش ! ما باید بریم و بترکونیمشون !
ملت صداهای نامعلومی در میکنن که نشان از موافقتشون بود .

--فلش بک--
پرسی جلوی لرد افتاده و آماده شکنجه شدنه ، لرد چوبدستیشو بالا میاره و پرسی در همون لحظه دکمه ای از ساعتشو فشار میده و همه جا پر از نور میشه ( نکته : نویسنده به جیمز باند علاقه خاصی دارد !!!)

--در میان مرگخواران--
صدای خش خشی شنیده میشد !

ــ ارباب...مطمئنی مجبور بودیم تو تاریکی بشینیم ؟
ــ آره چی فکر کردی ؟ می خوای اون پرسی بوقی بیاد راحت ما رو بکشه بره ؟
ــ ارباب ...ولی ما کار خاصی نکردیم که...فقط برقو خاموش کردیم...پرسی هم میاد برقو روشن میکنه و ما رو میبینه دیگه .
ــ هیسس ! به سیاست های ارباب کاری نداشته باش .

--در نزدیکی مرگخواران--
پرسی عقب ارتش وایستاده و اونا رو از پشت راهنمایی میکنه .

ویولت با صدای آروم : فرمانده پرسی ، نمیدونی کی می رسیم ؟
پرسی : الان دیگه می رسیم !
---
رابستن : ارباب یه صداهایی نماید ؟
لرد : چی مثلا ؟
رابستن : صدای پا و اینا .
---
لودو : هوم ، ببینین این جا چی دیدم ! کلید برقه .
پرسی : بزنش .
لودو : صب کن بزنمش .

چلیک !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/6/25 21:59:57
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اما یک دفعه ای در کار نیست و نور سبزی کل اتاق و میگیره....
تصویر زوم شده روی وند ولدی دود سبز رنگی داره ازش خارج میشه . تصویر از زوم خارج میشه و پرسی در حالی که داره خودتشو میتکونه از جاش بلند میشه:مثکه باطری وندت تموم شده ولدی جون.خوب دیگه زحمت دادیم دیگه کاری باری؟
ولدی در حالی که هم خیلی خشن شده و هم خیلی متعجب یه نگاه به وندش میکنه یه نگاه به پرسی :وا چرا نمردی تو؟
پرسی : آخه من پسر برگزیده دو هستم. و در حالی که داشت میرفت گفت:بابای ولدی!
ولدی در حالی که داشت به ریش مجازیش دست میکشد:بلا این پرسی رو ور دار بیار ببینم
بلا پرسی رو که در حال بیرون رفتن بود و از یقه میگیره و یه وجب از زمین بلندش میکنه و میاره! ایول این بلا هم خوب چیزیه ها من هم اکنون تو رو به آداس دعوت میکنم بله چونم* براتون بگه که ولدی یه بار دیگه وندشو میگیره طرف پرسی همه جا تاریک میشه صدا از هیچ کسی در نمیاد
دوربین زوم میشه روی قطره عرقی که داره از تار موی پرسی میچکه
که یه دفعه صدای رسا زیر و روح مانندی به گوش میرسه :دست به اون نمیزنی اول من تکلیفم و با تو مشخص میکنم
دوربین قطره عرقه رو بیخیل میشه و 180 درجه میچرخه و در خونه باز شده! !شدیدا هم داره بارون میاد در با صدای جیر جیری داره تکون میخوره زنی در آستانه ی در حالی که دست یه بچه کچل رو گرفته که شباهت بسیار زیادی به حسن کچل داره وایساده. در همین هنگام که من دارم اینو مینویسم داره باد میوزه و موهای زنه به حال رقصان در اومده تیریپ پکوهانتس و اینا! که یه دفعه یه باد خفن تر میوزه و کلاه گیس زنه رو با خودش میبره .از قضا زنه هم کچل از آب در میاد و منو به شدت یاد مامان حسن کچل میندازه!
بلا در حالی که یقه پرسی رو بیخیال شده یه ابروشو با زحمت میده بالا :ببخشید شوما!؟
زن کچله در حالی که چادر دور کمرشو سفتتر میکنه دست پسر کچل رو میکشه و با قدم های خیلی استوار به سمت ولدی میره:د بگو! د بگو مین کیم!!
ایگور در حالی که ! ا کوفت و در حالی که 60 تا در حالی که گفتم! !خوب ایگور همون طور که به سه تا کچل نگاه میکنه رو به رودی میگه:ببین این سه تا چه شبیه همن
بلا در همین وقت کلشو میکنه بین کله ایگو و رودی:اِ اِ اِ! بابا ایول !ارباب تو هم؟ایول!ولدی جون خوشم اومد کارت درسته!
ولدی در حالی که ناخونش و کرده تو حلقش و داره ناخونشو میخوره!:تو این جا چی کار میکنی؟ حالا شب میام خونه با هم حرف میزنیم
زن کچله:من این جا چی کار میکنم؟ببین دیگه خسته شدم دیگه به این جام رسیده و به حدودا یه میلیمتر بالای مژهی سمت راستش اشاره میکنه
پرسی در همین حال رو به بلا میگه: بلا !یادته میخواستم عکس دوست دخترشو بهت نشون بدم همینه! ماشا... چه پشتکاری داشته اربابتون کی این بچه به دنیا اومد کی این قدی شده؟
زن کچله که خیلی شبیه خود ولدی جونه:ببین من تصمیم گرفتم برم زن آلبوس شم
در همین زمان صدای موزیک متن میره بالا و تصویر حرکت میکنه و از بالا کله ی سه تا کچل و نشون میده که هم زمان برق میزنه
____________________________________-
من یک ساعت پیش حدودا این پست و نوشتم و اصلا توجهی به عنوان تاپیک نکردم اگه روند پست زنیتون رو به هم میزنه ناظر جون بزن پاکش کن.اما اگه نفره بعدی میتونه به وزارت خونه ربطش بده ناظر جون پاکش نکن!امضا!مازامولا
______________________________---
لطفا پست منو پاک کنیدلطفا پست منو پاک کنید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مازامولا در 1386/6/25 21:12:29
ویرایش شده توسط مازامولا در 1386/6/25 21:19:00
ویرایش شده توسط مازامولا در 1386/6/25 23:53:58
ویرایش شده توسط مازامولا در 1386/6/25 23:58:50
آداس این جا وطن من است!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی با ترس و لرز و پاورچین پاورچین در حال فرار کردن بود که ناگهان
-هی پرسی تو اینجای ، ببینم این بلا یا رودی رو ندیدی بابا این مانتی ما رو کچل کرد دیگه کمکم دارم خود ولدی میشم
پرسی که عرق سرد تمام بدنش رو گرفته بود گفت : توای بلیز نه من ندیدمشون
-معلومم نیست کجا رفتن شاید ... نه ولی ایگورم نیست نمیشه ، نمی دونم ؛ حالا اونا رو ولشون کن بیا بریم من یه صدای شنیدم از اون اتاق و به اتاقی اشاره کرد که پرسی سعی داشت ازش خلاص بشه
در همون لحظه در باز شد و ولدی به همراه چند تن از مرگخوارا ( بلا ، رودی و ایگور ) نمایان شدند
ملت :
-به به ببینید کی اینجاس
و در یک ان طلسم کریشیو از جانب بلا نثار پرسی می شود
-بلیز ترشی نخوری یه چی میشیا
بلیز :
- خب ایگور ورش دار بیار اینو ببینم تا بهش بفهمونم دنیا دست که بید
ایگور دستش را زیر بغل پرسی زد که او را از زمین بلند کند ، به حالتی گردان کلفتانه توانست به سادگی پرسی را مثل یک عروسک پنبه ای از زمین بلند کند .
پرسی زمزمه کنان گفت : اخ ...باور کن این یه تصادف بود !
- و این هم یک تصادف دیگر خواهد بود !
صدایی از پشت سر گفت و گوی دوستانیشان را قطع کرد
-ایگور زود باش ما منتظریم
-شانس اوردی وگرنه بهت می گفتم
انها به داخل اتاقی رفتند که ولدمورت و مرگخوارانش در انجا منتظرشان بودند
ایگور پرسی را روی زمین انداخت ، پرسی با حالت ناله گونه ای سرش را بالا اورد ، چشمان سرخ ولدمورت در زیر نقاب سیاهش درخشش بیشتری پیدا کرده بود .
ولدمورت با صدای خشک و زنگ دار گفت : خب پرسی تو تا اینجا خیلی شانس اوردی که زنده موندی ..خب فکر کنم اماده باشی که بهای ان رو بپردازی ..
پرسی که عضلات گلویش مثل چوب شده بود ، هیچ حرفی نتوانست بزند ؛ فقط اماده ی مرگ بود که یکدفعه ..
--------------------------------------
یکم خز شد میدونم ..خلاصه همینه که هست :دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/6/25 18:20:25
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- تكون بخوري مُردي بوقي!
ايگور: سالي؟؟؟
- آره درست فهميدي! اين پرسي مال خودمه... كجا داري ميبريش؟ من و اون تو خوابگاه وزارت بده بستون داريم(!) نميزارم ببريش.
پرسي: سالي... سالي جون... بابا بزرگ... منو نجات بده! قول ميدم امشب جبران كنم! قول ميدم!
- باشه بوقي... تو نگران نباش پرسي جون. امشب تو خوابگاه پيش خودم ميخوابي... ()


- هوووووووووم!!! اينجا چه خبره؟؟؟ آواداكداورا!
سالازار كف سالن ولو ميشه!
- ايگور! بوقي! تو به خاطر يه آواداكداوراي زپرتي منو كشوندي اينجا؟؟؟
- نه ارباب! آخه... آخه محاصرم كرده بودن! اونا...
ولدي حرف ايگور رو قطع ميكنه: اي بي‌عرضه! كروشيو! اينم درس عبرت!
و ايگور شروع ميكنه بندري زدن!!


--- لحظاتي بعد ---
ولدي در حالي كه پرسي رو زده زير يغلش (و پرسي از بوي زير بغل لرد، صورتش به رنگ ارغواني ِ مايل به طوسي در اومده!) داره موهاي سر جنازه ي سالازار رو بررسي ميكنه كه ببينه براي پيوند و كاشت مناسب هستن يا نه و با حالت "اين چطوري اين همه سال موهاش نريخته" كله ي سالي رو نيگاه ميكنه و مورد دقت قرار داده كه يهو صداي گريه ي رودولف بلند ميشه:
- ارباب... ارباب... ارباب جونم... اربابي... ارباب... ارباب. ارباب!
- چه مرگته؟؟؟ بنال ديگه.
- ارباب... ارباب... ارباب بلا گم شده! بلا جونم...
ولدي حرف رودولف رو قطع ميكنه و ميگه: به درك! ميگم بقيه كجان؟؟؟
رودولف توجهي نداره و ادامه ميده: ارباب... بلا... بلا وفادارترين يارتون... ارباب ايگور ميگفت ميدونه كجاست.
و رودولف انگشتش رو از دماغش ميكشه بيرون و بعد از منتقل كردن به دهان! اون رو ميگيره سمت ايگور كه همچنان داره بندري ميزنه!
ولدي كه همچنان سرش لاي موهاي سالازاره جواب ميده: نه... اون بايد به سزاي عملش برسه... تازه قليون دوسيب‌م داشت چاق مشيد كه اين بوقي منو بلند كرد... اصلآ نميشه! راه نداره. نه ديگه چونه نزن. نه نميشه. خوب باشه!


--- چند دقيقه بعد ---
ولدي سرش رو كمي پايين مياره و ايگور با دستمالي كه در دستش گرفته عرق هاي كله ي ولدي رو پاك ميكنه...
- ارباب پوست سرتون چقدر عرق ميكنه! من يه دكتر پوست خوب سراغ دارم. بعد يادتون باشه كارتش رو بتون بدم...
ولدي: ايگور تو هنوز بعد از اين همه سال پاچه خواري ياد نگرفتي... تمام اين لرداي قبلي به خاطر اين كه تو اشتباه پاچشون رو خاروندي رفتن استعفا دادن. آخه زخم ميكني!
ايگور: يعني چي؟
ولدي: نيشت رو ببند! به روت خنديدم پر رو شدي؟؟؟ بوقي خوب اون حرفت توهين بود به لرد! يكم فكر كن بعد حرف بزن! اصلآ ولش تو درست بشو نيستي... كروشـ...
- نه به خدا ارباب. غلط كردم! تكرار نميشه؟ () آخه كجاش توهين بود ارباب؟؟؟
ولدي مياد آواداكداورا بفرسته سمت ايگور كه بلا كه با فرياد حرف ميزد حواسش رو پرت ميكنه: (شفاف سازي: مثلآ رفتن بلا رو درآوردن از اون اتاق)
- ارباب... اجازه بده من پرسي رو پيدا كنم و خودم بكشمش!
- هووووو! چته؟! پرده گوشم پاره شد. باشه برو بكشش.
در همين لحظه ولدي در فكر فرو ميره كه پرسي چقدر اسمش آشناست!
ايگور: ميگم ارباب مگه پرسي دست شما نبود؟؟
- چرا... نميدونم كجا جا گذاشتمش!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]