... و همه دستا رو بردن بالا .
براي همين به هركس مأموريتي داد و خودش و گابريل هم رفتن سر كارشون ... يعني خودشونم رفتن يه كارايي بكنن !
*****
فرداي صبح روز بعد
بارتي تازه به ستاد اومده بود و با چهرهي خوابآلود سعي در جمع و جور كردن و تميز كردن ستاد ميكرد كه از جلسهي تعيين نشدهي ديشب بهم ريخته بود، ميكرد!!
ناگهان گابي با قيافهي رنگ پريدهاي وارد اتاق شد و نفس نفس زنان به بارتي گفت:
- با...رتي...بارتي...بدبخت شديم اومدن بگيرن..م.ون...كل جلسهي ديشب موضوعش لو رف..ته!
با اين حرف گابلي رنگ رخسارهي بارتي هم به رنگ گچ در امد و با اضطراب گفت:
- يعني چي؟! تو از كجا فهميدي؟!
گابي كه هنوز نفسش جا نيامده بود با حالت قبلي خود گفت:
- منشيه ك...الين بهم اس ام اس زد گفت الان رود...لف حكم جلب شما رو گرفت سريع فلنگو ببندين كه همه چيزو فهميد...ن!! من با اين منشيه رف..يق..مه بهش گفته بودم همچين جلسهاي داريم! بهش گف..ته بودم آمار بگيره هر وقت اوضاع خراب شد بهم ب..گه!!
بارتي با عصبانيت گفت:
- تد بهم گفت يكي از بچهها شده رييس فاطي كماندوهاي مخفيها!!اه منه خر نفهميدم اين رودلف خائن نفوذيه!!
سپس محكم بر سر خود كوبيد و گفت:
- سريع جمع كن بريم!!
با عجله وسايل مورد نياز خود را برداشتند و تا از در ستاد بيرون آمدند نور زياد به چشمشان زده شد و صداي بلندي به هوا رفت:
- چوباتونو بزاريد زمين و تسليم شيد، ستاد محاصره شده شما هيچ راه فراري نداريد... سرهنگ ردولف از ستاد فاطي كماندوهاي مخفي صحبت ميكنه!
بارتي و گابي كه وضع را وخيم ديدند چوبدستيشان را آرام بر زمين گذاشتند و دستانشان را بالا گرفتند... نور از روي چشمشان برداشته شد و در اطراف خود را جمع كثيري از فاطي كماندوها رو ديدند كه چوبدستيشان رو به سمت آندو گرفتند و دو جارو بالا سرشون با نورافكن اين و اون ور هي نور ميانداختند، بارتي و گابي خدا را شكر كردند كه حركت خطايي نكردند و تسليم شدند وگرنه عاقبتشان، عاقبت يزيد بود!!
سپس رودلف فرياد زد:
- خفتشون كنيد اين بينواميسو!!
سپس بارتي و گابي را حدود 30 فاطي كماندو دوره كردند و آندو را به قولي خفت كردند!
ناگهان صداي آشناي ديگر فرياد زد:
- رودلف بگو با وزيران من خوب برخورد كنند...
رودلف با اضطراب گفت:
- آِه! جناب وزير شما اينجا چي كار ميكنيد؟!
سپس رو به فاطي كماندوها كرد و فرياد زد:
- مگه كريد؟!نفهميديد جناب وزير چي گفت؟!
كالين جلو آمد و با مهرباني گفت:
- ببخشيد كه باهاتون بد رفتار شد!! جايي تشريف ميبرديد؟!
بارتي با لكنت گفت:
- ن..نه! جناب و..وزير داش..داشتيم ميرفتبم ي..يكم قدم بز..زنيم!!
كالين با تعجب گفت:
- اِه! بارتي جان با اين همه وسيله؟!
سپس با عصبانيت گفت:
- مرتيكهي بوقي منو چي حساب كردي ميگي داريم ميرم قدم بزنيم؟!
كمي مكث كرد و سعي در آرام كردن خود كرد و به آرامي گفت:
- نه!شما جايي نميريد...با هم ميريم تو ستاد خصوصي حرف بزنيم!!
سپس رو به فاطي كماندوها كرد و گفت:
- هيچ كسي حق نداره مزاحم ما بشه!
سپس همراه آندو به درون ستاد رفت...
---------------------------------------------------------------------------
1. اگه غلط املائي داشت معذرت ميخوام سريع تايپ كردم!
خيلي بد شد بازم شرمنده!!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
21 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
سازمان بینالمللی حمایت از ساحرهها
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

در فكر بودن كه چطور مرحله ي دوم نقشه را عملي كنن كه بارتي ياد موضوعي افتاد :
- اين لرد عجب آدميه . اگه اين قانون برداشته بشه به نفعش مي شه . نكه آدميه كه همش دور و بر زنا مي گرده . اون از بلاتريكس و اون از اون زن و بچه ي كچلش كه تو اون مأموريت معلوم شدن . بالاخره اگه بتونم اين قاقنون رو بردارم پيش لرد خيلي مقامم مي ره بالا و شايدم منو معاونش كنه !
يادمه كه يه زماني لرد هم مي رفت بالا هاگزميد كورس مينداخت با ساحره ها و ايول چه حالي مي كرد . منم يا بار باهاش رفتم . اون ساحره هه چه خوشگل بودا .
گابريل :
بارتي : ها ؟ چي ؟
- ساحره هه خوشگل بود ؟
- مگه تو فكر منو مي خوندي ؟
- نه . جنابعالي داشتين بلند بلند فكر مي كردين !
- واي بدبخت شدم .
- اِاِاِاِاِاِاِاِاِ ... مامانم مي گفت مواظبت باشم . من به حرفش گوش نمي كردم .
- حالا ول كن , غلط خوردم ... نه كردم !
پس از كمي جر و بحث و اين حرفا كه بالاخره گابريل راضي به بخشش بارتي شد و دوباره شروع كردن به حرف زدن كه مرحله ي دوم كه از آن خبري نداريم را چگونه طي كنند .
بارتي كه مرحله ي دوم را فراموش كرده بود و همش به لرد فكر مي كرد از گابريل پرسيد :
- مرحله ي دوم چي بود ؟
-
اي خدا
اين بود كه ما بريم اين قانونو برداريم !
- آها !
- آها و مرگ
بارتي دوباره به فكر فرو رفت و همينطور فكر مي كرد و فكر مي كرد تا بالاخره فهميد كه مي تونه از مرگخوارا كمك بگيره تا هم لرد خوشحال شه و بهش اميدوار شه هم اينكه كارشو انجام داده باشه , از اين رو با گابريل مشورت كرد و با موافقت او مواجه شد . بنابر اين في الحال زنگي به رودلف زد و او را از مارجا خبر دار كرد و به او گفت كه بياد پيششون و بقيه ي مرگخوارا رو نيز خبر كرد .
دقايقي گذشت و بالاخره تمامي مرگخوارا با صورت هاي خواب آلود حاضر شدن و به اين نكته اشاره كردن كه ساعت 2 نصفه شب گذشته و همه خوابشون مياد براي همين بارتي به كمك سطل آبي همه را سر حال آورد و شروع كرد به حرف زدن كه چطور بايد كارشونو انجام بدن .
همينطور حرف مي زد و وول مي خورد كه بالاخره به حرف زدن و وراجي كردن خاتمه داد و رو به همه گفت :
- خب مرگخواراي عزيز همتون بايد براي خوشحالي لرد هم كه شده همكاري كنين وگرنه اگر اين لايحه برداشته بشه كه مي شه لرد از دست شما خشمگين مي شود و هنگامي كه مورد غضب او قرار گيريد ديگر كارتون با چيز مرلين هم درست نمي شه ...
آناكين مونتاگ : وايييييييييي. حرف بد زد
- بابا منظورم ريشش بود
خب حالا هركي حاضره دستشو ببره بالا !
فقط دست گابريل رفت بالا و بارتي دوباره شروع كرد به حرف زدن و اينبار همه رو راضي كرد و همه دستا رو بردن بالا .
براي همين به هركس مأموريتي داد و خودش و گابريل هم رفتن سر كارشون ... يعني خودشونم رفتن يه كارايي بكنن !
- اين لرد عجب آدميه . اگه اين قانون برداشته بشه به نفعش مي شه . نكه آدميه كه همش دور و بر زنا مي گرده . اون از بلاتريكس و اون از اون زن و بچه ي كچلش كه تو اون مأموريت معلوم شدن . بالاخره اگه بتونم اين قاقنون رو بردارم پيش لرد خيلي مقامم مي ره بالا و شايدم منو معاونش كنه !
يادمه كه يه زماني لرد هم مي رفت بالا هاگزميد كورس مينداخت با ساحره ها و ايول چه حالي مي كرد . منم يا بار باهاش رفتم . اون ساحره هه چه خوشگل بودا .
گابريل :

بارتي : ها ؟ چي ؟
- ساحره هه خوشگل بود ؟
- مگه تو فكر منو مي خوندي ؟
- نه . جنابعالي داشتين بلند بلند فكر مي كردين !
- واي بدبخت شدم .
- اِاِاِاِاِاِاِاِاِ ... مامانم مي گفت مواظبت باشم . من به حرفش گوش نمي كردم .
- حالا ول كن , غلط خوردم ... نه كردم !
پس از كمي جر و بحث و اين حرفا كه بالاخره گابريل راضي به بخشش بارتي شد و دوباره شروع كردن به حرف زدن كه مرحله ي دوم كه از آن خبري نداريم را چگونه طي كنند .
بارتي كه مرحله ي دوم را فراموش كرده بود و همش به لرد فكر مي كرد از گابريل پرسيد :
- مرحله ي دوم چي بود ؟
-
اي خدا
اين بود كه ما بريم اين قانونو برداريم !- آها !
- آها و مرگ
بارتي دوباره به فكر فرو رفت و همينطور فكر مي كرد و فكر مي كرد تا بالاخره فهميد كه مي تونه از مرگخوارا كمك بگيره تا هم لرد خوشحال شه و بهش اميدوار شه هم اينكه كارشو انجام داده باشه , از اين رو با گابريل مشورت كرد و با موافقت او مواجه شد . بنابر اين في الحال زنگي به رودلف زد و او را از مارجا خبر دار كرد و به او گفت كه بياد پيششون و بقيه ي مرگخوارا رو نيز خبر كرد .
دقايقي گذشت و بالاخره تمامي مرگخوارا با صورت هاي خواب آلود حاضر شدن و به اين نكته اشاره كردن كه ساعت 2 نصفه شب گذشته و همه خوابشون مياد براي همين بارتي به كمك سطل آبي همه را سر حال آورد و شروع كرد به حرف زدن كه چطور بايد كارشونو انجام بدن .
همينطور حرف مي زد و وول مي خورد كه بالاخره به حرف زدن و وراجي كردن خاتمه داد و رو به همه گفت :
- خب مرگخواراي عزيز همتون بايد براي خوشحالي لرد هم كه شده همكاري كنين وگرنه اگر اين لايحه برداشته بشه كه مي شه لرد از دست شما خشمگين مي شود و هنگامي كه مورد غضب او قرار گيريد ديگر كارتون با چيز مرلين هم درست نمي شه ...
آناكين مونتاگ : وايييييييييي. حرف بد زد
- بابا منظورم ريشش بود
خب حالا هركي حاضره دستشو ببره بالا !فقط دست گابريل رفت بالا و بارتي دوباره شروع كرد به حرف زدن و اينبار همه رو راضي كرد و همه دستا رو بردن بالا .
براي همين به هركس مأموريتي داد و خودش و گابريل هم رفتن سر كارشون ... يعني خودشونم رفتن يه كارايي بكنن !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بارتی: تو میخوای با فاطی کماندو ها در بیفتی؟
گابی: من نه! ما با هم!
بارتی:
-----------------------------------------------------------
گابی : من یه نقشه ای دارم !
بارتی : چه عجب ! خانوم به خودش زحمت داد !
!!!
گابی :
بارتی : بابا بیخیال ! حرفم رو پس میگیرم ! دیگه ارزشیم نکن جون ننت !
گابی : خب ، گوشت رو بیار !
بارتی با اکراه و تردید گوشش را به سمت دهان گابی برد ! ناگفته نماند دلش از اینکه شاید گابی حقه ای سوار کند و گوشش را گاز بگیرد ، مثل سیر و سرکه میجوشید !
گابی : هپش پشو پیش هپوش پاش شیش *!
بارتی تو گوش گابی گفت : هپشی پشو پوش پاپاش شاپ ؟!
گابی : هووووش ! شپشی پشوش شوش ماش پیش ! شیشیش !
بارتی :
میدونی گابی ؟ من واقعا از اینکه تو رو دارم به خودم افتخار میکنم !
گابی : جمع کن بساط فخر فروشیتو الان میان میگیرنت !
و به این ترتیب گابی و بارتی برای انجام امر مهمی خود را ژیگول و به طرف کوچه ی دیاگون آپارات کردند .
گابی : وای نمیدونی بارتی ! چقد این کت کاراگاهی و عینک و کلا بهت میان !
بارتی : میگم گابی جونم ! خدا پدر و مادر هر کی این چادر رو مد کرده رحمت کنه ! چقدر خوبه که زنای مردم از دید نامرحم اهم ینی نامحرم دور باشن ! گابی جونم باور کن اگه یه پوشیه هم میزدی دیگه واقعا ماه میشدی !!!
گابی :
برو پی کارت مرتیکه ! و گرنه جیغ و هوار را میندازم که برام مزاحمت ایجاد کردی !!!
نیم ساعت بعد گابی و بارتی سر پستاشون حاضر شدند .
گابی که خود را به شکل فاطی کماندوها در آورده بود جلوی یکی از ماشین های گشت ارشاد مستقر شد و دونه دونه ساحره های بی حجاب رو تشویق میکرد به ادامه ی بی حجابی ( البته دور از چشم شکارچی ها ! ) .
بارتی هم بین مردم جمع شده بود و به اسم یک گزارشگر نظر آنان را در رابطه با طرح جاری جویا میشد .
بارتی : اِم ..ببخشید آقا ! یه لحظه !
پسر ژیگولو خوشتیپی گفت : من ؟
بارتی : آره ! شما ! میخواستم نظرتون رو درباره ی طرح پیدایش فاطی کمامدو بدونم !
پسر دستی به موهای سیخ سیخی اش کشید وگفت : طرح واقعا بدیه ! خیلی نفرت انگیزه ! گنا ندارن این ساحره ها که باید زیر اون چادرها کباب شن ؟
حداقل اگه به ساحره های این دوره رحم نمیکنن به ما جوونا که رحم کنن ! آخه چرا ما رو از نونحخوری میندازن ؟ وقتی نون ما از همین چش چرونی ها ....
بارتی که تند تند مشغول نوشتن گفته های جوان بود متوجه پراکندگی جمعیت واینکه یک فاطی کماندو هیکل نزدیکش میشه نشد !
و وقتی مطلع شد :
-
!
! باب بیخیال ! الفرااااار !!!
ساعت سه و نیم صبح ...یعنی ظهر گابی و بارتی بعد از جمع آوری اطلاعات کافی فلنگ رو بستند و راهی خانه شان شدند .
در خانه :
گابی : اووووف ! پختم از گرما ! بارتی بلند شو اون کولر رو روشن کن !
بارتی : خودت که چلاق نشدی !
بعد از دقایقی فایت میان گابی و بارتی ، بارتی این طرف پرتاب شد به این صورت :
اظهار بیگناهی کرد ، سری به طرف گابی فرود آورد و کولر را روشن کرد .
گابی : آهان ! اینه !
بارتی : چی شد خانم ؟ نتیجه ی کارت چی شد ؟
گابی : هیچی ! من علاوه بر اینکه کارم رو میکردم و مشوق ساحره ها تو بی حجابی بودم ...
بارتی :
گابی : .... از زیر زبون همکارام (!) حرف بیرون کشیدم .
اونا هم با کلی مقاومت ..
بارتی : من عاشق کارای فنی ام ! خازن و دیود و ترانزیستور چی ؟ آی سی هم داشتن ؟!
گابی :
داشتم میگفتم با کلی مقاومت گفتن که اونا رو به انجام این کار اجبار کردن !
بارتی : منم با کلی کاراگاهی کشف کردم که نصف بیشتر مردم از این طرح ناراضی ان !
گابی : نقشه ی الف تموم شد ! حالا بریم سراغ نقشه ب !
* دوستان اون دو مشغول حرف زدن بیخ گوش هم بودن ! انتظار نداشته باشید صداشون بهتون برسه !
گابی: من نه! ما با هم!
بارتی:

-----------------------------------------------------------
گابی : من یه نقشه ای دارم !

بارتی : چه عجب ! خانوم به خودش زحمت داد !
!!!گابی :
بارتی : بابا بیخیال ! حرفم رو پس میگیرم ! دیگه ارزشیم نکن جون ننت !
گابی : خب ، گوشت رو بیار !
بارتی با اکراه و تردید گوشش را به سمت دهان گابی برد ! ناگفته نماند دلش از اینکه شاید گابی حقه ای سوار کند و گوشش را گاز بگیرد ، مثل سیر و سرکه میجوشید !
گابی : هپش پشو پیش هپوش پاش شیش *!
بارتی تو گوش گابی گفت : هپشی پشو پوش پاپاش شاپ ؟!
گابی : هووووش ! شپشی پشوش شوش ماش پیش ! شیشیش !
بارتی :
میدونی گابی ؟ من واقعا از اینکه تو رو دارم به خودم افتخار میکنم ! گابی : جمع کن بساط فخر فروشیتو الان میان میگیرنت !
و به این ترتیب گابی و بارتی برای انجام امر مهمی خود را ژیگول و به طرف کوچه ی دیاگون آپارات کردند .
گابی : وای نمیدونی بارتی ! چقد این کت کاراگاهی و عینک و کلا بهت میان !
بارتی : میگم گابی جونم ! خدا پدر و مادر هر کی این چادر رو مد کرده رحمت کنه ! چقدر خوبه که زنای مردم از دید نامرحم اهم ینی نامحرم دور باشن ! گابی جونم باور کن اگه یه پوشیه هم میزدی دیگه واقعا ماه میشدی !!!
گابی :
برو پی کارت مرتیکه ! و گرنه جیغ و هوار را میندازم که برام مزاحمت ایجاد کردی !!! نیم ساعت بعد گابی و بارتی سر پستاشون حاضر شدند .
گابی که خود را به شکل فاطی کماندوها در آورده بود جلوی یکی از ماشین های گشت ارشاد مستقر شد و دونه دونه ساحره های بی حجاب رو تشویق میکرد به ادامه ی بی حجابی ( البته دور از چشم شکارچی ها ! ) .
بارتی هم بین مردم جمع شده بود و به اسم یک گزارشگر نظر آنان را در رابطه با طرح جاری جویا میشد .
بارتی : اِم ..ببخشید آقا ! یه لحظه !
پسر ژیگولو خوشتیپی گفت : من ؟
بارتی : آره ! شما ! میخواستم نظرتون رو درباره ی طرح پیدایش فاطی کمامدو بدونم !
پسر دستی به موهای سیخ سیخی اش کشید وگفت : طرح واقعا بدیه ! خیلی نفرت انگیزه ! گنا ندارن این ساحره ها که باید زیر اون چادرها کباب شن ؟
حداقل اگه به ساحره های این دوره رحم نمیکنن به ما جوونا که رحم کنن ! آخه چرا ما رو از نونحخوری میندازن ؟ وقتی نون ما از همین چش چرونی ها ....
بارتی که تند تند مشغول نوشتن گفته های جوان بود متوجه پراکندگی جمعیت واینکه یک فاطی کماندو هیکل نزدیکش میشه نشد !
و وقتی مطلع شد :
-
!
! باب بیخیال ! الفرااااار !!! ساعت سه و نیم صبح ...یعنی ظهر گابی و بارتی بعد از جمع آوری اطلاعات کافی فلنگ رو بستند و راهی خانه شان شدند .
در خانه :
گابی : اووووف ! پختم از گرما ! بارتی بلند شو اون کولر رو روشن کن !
بارتی : خودت که چلاق نشدی !
بعد از دقایقی فایت میان گابی و بارتی ، بارتی این طرف پرتاب شد به این صورت :
اظهار بیگناهی کرد ، سری به طرف گابی فرود آورد و کولر را روشن کرد . گابی : آهان ! اینه !
بارتی : چی شد خانم ؟ نتیجه ی کارت چی شد ؟
گابی : هیچی ! من علاوه بر اینکه کارم رو میکردم و مشوق ساحره ها تو بی حجابی بودم ...
بارتی :
گابی : .... از زیر زبون همکارام (!) حرف بیرون کشیدم .
اونا هم با کلی مقاومت ..
بارتی : من عاشق کارای فنی ام ! خازن و دیود و ترانزیستور چی ؟ آی سی هم داشتن ؟!
گابی :
داشتم میگفتم با کلی مقاومت گفتن که اونا رو به انجام این کار اجبار کردن ! بارتی : منم با کلی کاراگاهی کشف کردم که نصف بیشتر مردم از این طرح ناراضی ان !
گابی : نقشه ی الف تموم شد ! حالا بریم سراغ نقشه ب !
* دوستان اون دو مشغول حرف زدن بیخ گوش هم بودن ! انتظار نداشته باشید صداشون بهتون برسه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

سوژه جدید و داغ داغ!
ساحره های زیادی ریخته بودن توی ستاد و همه با هم حرف می زدند و سر و صدا راه انداخته بودند.
بارتی : کی سنگ پاشو گم کرده؟
یکی از ساحره ها که ماشالا هیکلی توی مایه های ماگلی به نام حسین رضا زاده داشت به نمایندگی جلو اومد
بارتی : ممم! گابریل فکر کنم با تو کار دارن.
بارتی اومد بره بیرون که همون ساحره فوق الذکر بارتی رو نشوند سر جاش و با صدای زیباش که مثل کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه بود گفت:
- مگه این خراب شده ستاد حمایت از ساحره ها نیست؟
بارتی و گابی: بله قربان!
- پس شما اینجا چه غلطی می کنین؟
بارتی :
...ما از حقوق ساحره ها حمایت می کنیم.
جمیع ساحره ها زدند زیر خنده.
گابریل رو به بارتی: ببین جریان مشکوکه. چرا همه اینا با چادر اومدن تو؟
بارتی: شاید فرزندان آسلامی هستند.
گابریل: غلط کردن. به سر تا پاشون نگاه کن. اینا از اون تیپایی هستن که روزا توی دیاگون آپارات میکنن تا خوش بگذرونن و شب میرن توی آسمون هاگزمید با پسر جوونها کورس و مسابقه مدل جاروی پرواز میذارن.
بارتی: یعنی تو میگی...؟
گابریل: آره بابا! مطمئنم کار ردولفه.
بارتی که تازه قضیه رو درک کرده بود رو به یکی از ساحره ها که زیباتر و ظریف تر از اون یکی بود کرد و گفت:
- چه نا حقی در حق شما شده؟
دخترک اشکهاش رو با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت:
- از این هفته طرحی داره اجرا میشه به اسم طرح شماره یک میلیون و صد و پنجاه و چند! خلاصه اش اینه که هر ساحره ای رو که میبینن چادر سرش نیست به هر بهونه ای میبرن و از 10 تا 100 تا طلسم کروشو محکمش می کنن. اونم واسه چی؟ واسه این که با یه جادوگری حرف می زده یا از زیر رداش قوزک پاش معلوم بوده. امروزم که جمع شدیم بیایم اینجا دم در کلی حراست به همه گیر داد آرایش رو پاک کنیم و با چادر بریم تو.
بارتی با ناراحتی: درک می کنم. واسه خود منم یه چادر فرستادن!
گابی رو به ملت: نگران نباشین. ما این قضیه رو پیگیری می کنیم.
ساحره رضا زاده :
بارتی: بله بله! مطمئن باشین.
ساحره ها هرچند حرف بارتی و گابی رو باور نکرده بودن اما چون قرارهای مهمی داشتن که داشت دیر میشد رفتن تا ملت جادوگر بیشتر منتظرشون نمونه.
بارتی: تو میخوای با فاطی کماندو ها در بیفتی؟
گابی: من نه! ما با هم!
بارتی:
بارتی جان اگه دوست داری این نمایشنامه جدید باشه ادامه بده قربونت!
ساحره های زیادی ریخته بودن توی ستاد و همه با هم حرف می زدند و سر و صدا راه انداخته بودند.
بارتی : کی سنگ پاشو گم کرده؟

یکی از ساحره ها که ماشالا هیکلی توی مایه های ماگلی به نام حسین رضا زاده داشت به نمایندگی جلو اومد

بارتی : ممم! گابریل فکر کنم با تو کار دارن.
بارتی اومد بره بیرون که همون ساحره فوق الذکر بارتی رو نشوند سر جاش و با صدای زیباش که مثل کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه بود گفت:
- مگه این خراب شده ستاد حمایت از ساحره ها نیست؟
بارتی و گابی: بله قربان!
- پس شما اینجا چه غلطی می کنین؟
بارتی :
...ما از حقوق ساحره ها حمایت می کنیم. جمیع ساحره ها زدند زیر خنده.
گابریل رو به بارتی: ببین جریان مشکوکه. چرا همه اینا با چادر اومدن تو؟
بارتی: شاید فرزندان آسلامی هستند.
گابریل: غلط کردن. به سر تا پاشون نگاه کن. اینا از اون تیپایی هستن که روزا توی دیاگون آپارات میکنن تا خوش بگذرونن و شب میرن توی آسمون هاگزمید با پسر جوونها کورس و مسابقه مدل جاروی پرواز میذارن.
بارتی: یعنی تو میگی...؟
گابریل: آره بابا! مطمئنم کار ردولفه.
بارتی که تازه قضیه رو درک کرده بود رو به یکی از ساحره ها که زیباتر و ظریف تر از اون یکی بود کرد و گفت:
- چه نا حقی در حق شما شده؟
دخترک اشکهاش رو با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت:
- از این هفته طرحی داره اجرا میشه به اسم طرح شماره یک میلیون و صد و پنجاه و چند! خلاصه اش اینه که هر ساحره ای رو که میبینن چادر سرش نیست به هر بهونه ای میبرن و از 10 تا 100 تا طلسم کروشو محکمش می کنن. اونم واسه چی؟ واسه این که با یه جادوگری حرف می زده یا از زیر رداش قوزک پاش معلوم بوده. امروزم که جمع شدیم بیایم اینجا دم در کلی حراست به همه گیر داد آرایش رو پاک کنیم و با چادر بریم تو.
بارتی با ناراحتی: درک می کنم. واسه خود منم یه چادر فرستادن!
گابی رو به ملت: نگران نباشین. ما این قضیه رو پیگیری می کنیم.
ساحره رضا زاده :

بارتی: بله بله! مطمئن باشین.
ساحره ها هرچند حرف بارتی و گابی رو باور نکرده بودن اما چون قرارهای مهمی داشتن که داشت دیر میشد رفتن تا ملت جادوگر بیشتر منتظرشون نمونه.
بارتی: تو میخوای با فاطی کماندو ها در بیفتی؟
گابی: من نه! ما با هم!
بارتی:

بارتی جان اگه دوست داری این نمایشنامه جدید باشه ادامه بده قربونت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1386/8/18 2:31:46

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

ن.ش بازم به دست و پاشون پيچيد ولي نتونست ديگه اونا رو اغفال بكنه و اونا بالاخره رفتن خونه و ن.ش رفت سراغ يه آدم بخت برگشته ي ديگه !
بارتي و راجر به سمت خونه ي بارتي اينا حركت مي كردن و همينجوري مي رفتن و مي رفتن و مي رفتن كه بالاخره رسيدن و زنگ درو زدن , حالا هي زنگ مي زدن و هيچكي هم نبود كه بياد درو باز كنه و اونا رو ببره تو .
بارتي دست كرد تو جيبشو تا آرنج اونو به داخل فرو كرد ولي هيچ موجود زنده يا غير زنده اي پيدا نكرد در نتيجه رو به راجر كرد و گفت :
- به نظر كجا رفتن ؟ حالا ما چجوري بريم تو ؟
- مي گم كه ... اِاِاِاِاِ ... صبر كن بذار من جيبامو نگاه كنم !
بارتي : مگه تو كليد خونه ي ما رو داري ؟
- نه استاد هپلوتيان كراوچ ! من مي خوام ببينم اون ميله هاي همه كرامو دارم يا نه !
و تو جيباش كمي جست و جو كرد و بالاخره يه جا كليدي در آورد و از توي اون چند تا سوزن و ميله و سنجاق سر از اين مشكيا كه خيلي نازكه و كرد تو سوراخ در و هي مي برد و تو و هي مياورد بيرون و هي مي چرخوند و بالاخره هرگونه حركات ژانگولر و دلقك بازي و مسخره بود انجام داد بالاخره در باز شد و گفت :
- بفرما داخل !
بارتي و راجر با همديگه وارد خونه شدن و ديدن كه به به عجبا عجب خونه ي تميزيه . رفتن نشستن رو مبل و با حالت روبرو به فكر فرو رفتن كه زناشنون كجا ====>
بالاخره پس از گذشت چنديدن ساعت كه هيچگونه مغزي براي فكر كردن پيدا نكردند شروع كردن به بازي با كارتاي انفجاري ( پست هري پاتريه , وزير كل هوامونو داشته باش )
همينطور بازي مي كردند و صحبت مي كردند تا بالاخره يه نفر كليد انداخت تو در و بازش كرد و دو نفر وارد شدن . به محض ورود دو نفر مذكور بارتي و راجر از جا پريدند و به سمت يكي از آنها رفتند .
گابريل به بارتي :
فلور به راجر :
بارتي و راجر :
ملت تماشاچي :
بالاخره حركات عاشقانه و محبت انگيز به پايان رسيد و همگي با هم نشستند تا بارتي و راجر ماجرا اشتباه كردن خود را تعريف كنند و پس از آن گابريل و فلور به اشتباهات خود پي بردند و از آن دو معذرت خواهي كردند و همگي با هم زندگي خوبي را مملو از تعادل و عدل و يكساني حقوق زن و مرد در پيش گرفتند و بر هرگونه ن.ش لعنت وبر هرگونه آلب... , نه ببخشيد پير بابا درود فرستادند
به نظر من كه سوژه ديگه تموم شد , البته اگه كسي مي خواد ادامه بده مي تونه ادامه بده ولي به نظرم اگه ديگه اين سوژه رو كشش نديم بهتره ! لطفا اگر پست جديد مي زنيد بالاش بنويسيد " سوژه ي جديد "
با احترام
بارتي كراوچ
وزير حمايت از ساحره ها
بارتي و راجر به سمت خونه ي بارتي اينا حركت مي كردن و همينجوري مي رفتن و مي رفتن و مي رفتن كه بالاخره رسيدن و زنگ درو زدن , حالا هي زنگ مي زدن و هيچكي هم نبود كه بياد درو باز كنه و اونا رو ببره تو .
بارتي دست كرد تو جيبشو تا آرنج اونو به داخل فرو كرد ولي هيچ موجود زنده يا غير زنده اي پيدا نكرد در نتيجه رو به راجر كرد و گفت :
- به نظر كجا رفتن ؟ حالا ما چجوري بريم تو ؟
- مي گم كه ... اِاِاِاِاِ ... صبر كن بذار من جيبامو نگاه كنم !
بارتي : مگه تو كليد خونه ي ما رو داري ؟
- نه استاد هپلوتيان كراوچ ! من مي خوام ببينم اون ميله هاي همه كرامو دارم يا نه !
و تو جيباش كمي جست و جو كرد و بالاخره يه جا كليدي در آورد و از توي اون چند تا سوزن و ميله و سنجاق سر از اين مشكيا كه خيلي نازكه و كرد تو سوراخ در و هي مي برد و تو و هي مياورد بيرون و هي مي چرخوند و بالاخره هرگونه حركات ژانگولر و دلقك بازي و مسخره بود انجام داد بالاخره در باز شد و گفت :
- بفرما داخل !
بارتي و راجر با همديگه وارد خونه شدن و ديدن كه به به عجبا عجب خونه ي تميزيه . رفتن نشستن رو مبل و با حالت روبرو به فكر فرو رفتن كه زناشنون كجا ====>
بالاخره پس از گذشت چنديدن ساعت كه هيچگونه مغزي براي فكر كردن پيدا نكردند شروع كردن به بازي با كارتاي انفجاري ( پست هري پاتريه , وزير كل هوامونو داشته باش )
همينطور بازي مي كردند و صحبت مي كردند تا بالاخره يه نفر كليد انداخت تو در و بازش كرد و دو نفر وارد شدن . به محض ورود دو نفر مذكور بارتي و راجر از جا پريدند و به سمت يكي از آنها رفتند .
گابريل به بارتي :
فلور به راجر :
بارتي و راجر :

ملت تماشاچي :

بالاخره حركات عاشقانه و محبت انگيز به پايان رسيد و همگي با هم نشستند تا بارتي و راجر ماجرا اشتباه كردن خود را تعريف كنند و پس از آن گابريل و فلور به اشتباهات خود پي بردند و از آن دو معذرت خواهي كردند و همگي با هم زندگي خوبي را مملو از تعادل و عدل و يكساني حقوق زن و مرد در پيش گرفتند و بر هرگونه ن.ش لعنت وبر هرگونه آلب... , نه ببخشيد پير بابا درود فرستادند
به نظر من كه سوژه ديگه تموم شد , البته اگه كسي مي خواد ادامه بده مي تونه ادامه بده ولي به نظرم اگه ديگه اين سوژه رو كشش نديم بهتره ! لطفا اگر پست جديد مي زنيد بالاش بنويسيد " سوژه ي جديد "
با احترام
بارتي كراوچ
وزير حمايت از ساحره ها
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

فلور :
اره !
گابریل : نه ! فل-فل ( مخفف ِ فلور
!) من میترسما ! اگه یه هو بیان خونه ببینن ما نیستیم
؟
فلور : نترس باب ! بلند شو .. بدو بیا بریم دیه !
فلور و گابریل در میان تاریکی ها گم شدند و بعد ، آنها هم روبروی ساختمان بلندی ایستاده بودند که بالای اون روی تابلوش نوشته بود " کلاس مبارزه با ش.ز بودن !
فلور : ش.ز ؟ همینه ! خودشه .. معلمش کیه ؟
در آنجا باز شد و شخصی که یک کلاه بوقی بر سر داشت ، یه نفر رو بیرون پرتاب کرد . بعد با سرعت به سوی فلور و گابریل برگشت .
- همی شما کیستید که اینجا ایستاده اید ؟
فلور :
جناب وزیر ؟ شوما اینجا چی کار میکنید
؟
کالین با غرور سینه سپر میکنه و میگه :
- همی اینجانب ، کالین بن الکریوی ، تیچر ِ خانوم ها هستم
. کلاسهایی میذارم که شوهر داری رو یادتون بدم ! شوهر داری ، از اون شوهر داری هاها ! من میخوام از حقوق ساحره ها دفاع بشود همی . بر شماست که اگر میخواهید در این کلاسات ! شرکت نمایید ، مبالغی چند گالیون بسلفید ، سپس میتوانید وارد شوید همی .
و بدین صورت ، فلور و گابریل نیز ثبت نام کردند . و اما .. در آن سو :
راجر : من از این لرد ِ میترسم ! دیگه هم نمیخوام برم کلاسش . :no:دیشب واسه اولین بار خوابم برد راحت !
ن.ش : خاک بر فرقت ! چه کاریه ؟ بیا برو کلاس پولتو حروم نکن عمو
!
راجر : من که پول ندادم !
بارتی : بیاید بریم ! من از خیر پول میگذرم ! راجر ، بیا بریم خونه .ن.ش جان ، شوما هم برو یکی دیگه رو اغفال کن !
و بدین صورت هم بارتی و راجر از خیر کلاس ها گذشتند و رفتند که به خونه اشون برن و تلپ شده ، تلویزیون ببینند . یه دستم کارت بازی ِ انفجاری انجام بدهند . ( در راستای هری پاتری شدن ِ پست !
)
پ.ن : لیلی عزیز ، من کلا یک کلمه هم از پستت نفهمیدم !!
اره !گابریل : نه ! فل-فل ( مخفف ِ فلور
!) من میترسما ! اگه یه هو بیان خونه ببینن ما نیستیم
؟فلور : نترس باب ! بلند شو .. بدو بیا بریم دیه !
فلور و گابریل در میان تاریکی ها گم شدند و بعد ، آنها هم روبروی ساختمان بلندی ایستاده بودند که بالای اون روی تابلوش نوشته بود " کلاس مبارزه با ش.ز بودن !
فلور : ش.ز ؟ همینه ! خودشه .. معلمش کیه ؟
در آنجا باز شد و شخصی که یک کلاه بوقی بر سر داشت ، یه نفر رو بیرون پرتاب کرد . بعد با سرعت به سوی فلور و گابریل برگشت .
- همی شما کیستید که اینجا ایستاده اید ؟
فلور :
جناب وزیر ؟ شوما اینجا چی کار میکنید
؟کالین با غرور سینه سپر میکنه و میگه :
- همی اینجانب ، کالین بن الکریوی ، تیچر ِ خانوم ها هستم
. کلاسهایی میذارم که شوهر داری رو یادتون بدم ! شوهر داری ، از اون شوهر داری هاها ! من میخوام از حقوق ساحره ها دفاع بشود همی . بر شماست که اگر میخواهید در این کلاسات ! شرکت نمایید ، مبالغی چند گالیون بسلفید ، سپس میتوانید وارد شوید همی .و بدین صورت ، فلور و گابریل نیز ثبت نام کردند . و اما .. در آن سو :
راجر : من از این لرد ِ میترسم ! دیگه هم نمیخوام برم کلاسش . :no:دیشب واسه اولین بار خوابم برد راحت !
ن.ش : خاک بر فرقت ! چه کاریه ؟ بیا برو کلاس پولتو حروم نکن عمو
!راجر : من که پول ندادم !
بارتی : بیاید بریم ! من از خیر پول میگذرم ! راجر ، بیا بریم خونه .ن.ش جان ، شوما هم برو یکی دیگه رو اغفال کن !

و بدین صورت هم بارتی و راجر از خیر کلاس ها گذشتند و رفتند که به خونه اشون برن و تلپ شده ، تلویزیون ببینند . یه دستم کارت بازی ِ انفجاری انجام بدهند . ( در راستای هری پاتری شدن ِ پست !
)پ.ن : لیلی عزیز ، من کلا یک کلمه هم از پستت نفهمیدم !!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر

ن.ش: مگه ديوونه شديد؟!...
---------------------
بارتی و راجر : آره دیوونه ایم !
ن.ش : برای چی ؟
بارتی و راجر : برای اینکه به همسرانمون ظلم کردیم ! برای اینکه در حق اونا جفا کردیم ! برای اینکه ...
پیر بابا :
ن.ش نگاهی به پیربابا انداخت و دید که دارد کم کم پیشروی میکند و جام رقابت های زز کردن و یا نکردن- هرکدوم تونستن -(
) رو به دست میاره عصبی شد و فوری بدون دمپایی ، کفش ، روفرشی، گالش و اینا وسط حرف راجر و بارتی پرید و گفت :
- اما اونا هم به شما خیلی زور گفتن ! یادتون نیست ؟ یادتوننیست که همیشه باید راس فلان ساعت در فلان جا حاظر میبودین ؟یادتون نیست که همیشه باید ظرف میشستین یخ حوض میشکستید ، آب حوض خالی میکردید ، از لب چشمه آب میاوردید ، کهنه میشستید و .... آخرش هم همه ی کار ها رو به نفع خودشون تموم میکردنواعصابشون رو به رخ شما میکشیدن و هی مینالیدن این اعصاب منه ؟! (
)
راجر و بارتی :
پیر بابا : واس چی اینا رو با این خزعبلات رام میکنی ای ن.ش ؟
پسران من ! فرزندان من ! ( بارتی و راجر ) به یاد داشته باشید که شیطان همیشه خود را به بهترین شکل نشان میدهد .... آخه چره به حرفش گوش میدید ؟ هان ؟ آخه این همه نصیحتتون کردم ! کو ذره ای عمل ؟ هان ؟ خیلی بی عرضه اید ! اصلا دیگه به من چه ؟ اینگوی و اینم میدان ! هر کاری میخواید بکنید ! اصن خر ما از کره گی دم نداشت ! اگه خودتون عقل داشته باشید راه درست رو انتخاب خواهید کرد و ...
و به راستیکه راجر و بارتی و ن.ش از اینکه رفته رفته ولوم صدای پیر بابا بالا رفته و ولوم آرامش و اعتماد به نفسش پایین آمده مطلع شدند !
پیر بابا : ... ای وای ! دیر شد ! الان به ناهار نمیرسم و واویلا ! مینروا رو چیکارکنم ؟!!!
پاق !
و غیب شد !
راجر و بارتی که تحت تاثیر قرار گرفته بودند سخت میاندیشیدند تا اگر ذره ای آیکیو داشتند از آن نهایت استفاده را بکنند و راه درست را انتخاب کنند .
بارتی : آهان فهمیدم ! انار انار آب پرتغال !!!
راجر : آفرین ! مرحبا ! فقط الان آل ..یعنی پیر بابا اینجا نیست ! چیکار کنیم ؟
بارتی : هیچی قبلا کجا وایساده بود ؟
راجر : اینجا !
ن.ش : نه ! دروغگو! اونجا بود !
بارتی : نه خیرم هر جا بود !
ن.ش و راجر :
بارتی : امم ..چیزه .. اینجا بود !
ن.ش : باشه بابا ولش کنید انار انار بکن هر جا میخوای !
بارتی : باوش ! انار انار آب پرتغال ...کی میره کنار ؟!
و دستش را به طرف ن.ش گرفت در حالی که میدانست این آخرین کلمه سرنوشت را برایش رقم میزند با اکراه گفت :
- تو !
راجر : نه خیرم تو داری دغل میکنی ! ببین ... انار انار آب پرتغال کی میره کنا ؟ اتو !
پیر بابا میره کنار !
بارتی : نه خیرم دغل کار !
ن.ش :
بارتی : ..... اصلا تو برو سی خودت منم سی خودم !
راجر : باشه ! تو برو منت کشی زنت منم میرم از بقیه ی کلاسای ولدی کچل بهره میگیرم !
ن.ش :
--------------------------------------------------------
خب به هر حال این بود این ! یا آن بود این ! اولی رو دومی گفتم یا دومی رو اولی ؟
حالا من میگیرم آخری رو دومی گفتم ! پس آقا به بزرگی خودتون ببخشید دیگه اگه خیلی افتض شد !
---------------------
بارتی و راجر : آره دیوونه ایم !
ن.ش : برای چی ؟
بارتی و راجر : برای اینکه به همسرانمون ظلم کردیم ! برای اینکه در حق اونا جفا کردیم ! برای اینکه ...
پیر بابا :

ن.ش نگاهی به پیربابا انداخت و دید که دارد کم کم پیشروی میکند و جام رقابت های زز کردن و یا نکردن- هرکدوم تونستن -(
) رو به دست میاره عصبی شد و فوری بدون دمپایی ، کفش ، روفرشی، گالش و اینا وسط حرف راجر و بارتی پرید و گفت : - اما اونا هم به شما خیلی زور گفتن ! یادتون نیست ؟ یادتوننیست که همیشه باید راس فلان ساعت در فلان جا حاظر میبودین ؟یادتون نیست که همیشه باید ظرف میشستین یخ حوض میشکستید ، آب حوض خالی میکردید ، از لب چشمه آب میاوردید ، کهنه میشستید و .... آخرش هم همه ی کار ها رو به نفع خودشون تموم میکردنواعصابشون رو به رخ شما میکشیدن و هی مینالیدن این اعصاب منه ؟! (
)
راجر و بارتی :

پیر بابا : واس چی اینا رو با این خزعبلات رام میکنی ای ن.ش ؟
پسران من ! فرزندان من ! ( بارتی و راجر ) به یاد داشته باشید که شیطان همیشه خود را به بهترین شکل نشان میدهد .... آخه چره به حرفش گوش میدید ؟ هان ؟ آخه این همه نصیحتتون کردم ! کو ذره ای عمل ؟ هان ؟ خیلی بی عرضه اید ! اصلا دیگه به من چه ؟ اینگوی و اینم میدان ! هر کاری میخواید بکنید ! اصن خر ما از کره گی دم نداشت ! اگه خودتون عقل داشته باشید راه درست رو انتخاب خواهید کرد و ...
و به راستیکه راجر و بارتی و ن.ش از اینکه رفته رفته ولوم صدای پیر بابا بالا رفته و ولوم آرامش و اعتماد به نفسش پایین آمده مطلع شدند !
پیر بابا : ... ای وای ! دیر شد ! الان به ناهار نمیرسم و واویلا ! مینروا رو چیکارکنم ؟!!!
پاق !
و غیب شد !
راجر و بارتی که تحت تاثیر قرار گرفته بودند سخت میاندیشیدند تا اگر ذره ای آیکیو داشتند از آن نهایت استفاده را بکنند و راه درست را انتخاب کنند .
بارتی : آهان فهمیدم ! انار انار آب پرتغال !!!
راجر : آفرین ! مرحبا ! فقط الان آل ..یعنی پیر بابا اینجا نیست ! چیکار کنیم ؟
بارتی : هیچی قبلا کجا وایساده بود ؟
راجر : اینجا !
ن.ش : نه ! دروغگو! اونجا بود !
بارتی : نه خیرم هر جا بود !
ن.ش و راجر :

بارتی : امم ..چیزه .. اینجا بود !
ن.ش : باشه بابا ولش کنید انار انار بکن هر جا میخوای !

بارتی : باوش ! انار انار آب پرتغال ...کی میره کنار ؟!
و دستش را به طرف ن.ش گرفت در حالی که میدانست این آخرین کلمه سرنوشت را برایش رقم میزند با اکراه گفت :
- تو !
راجر : نه خیرم تو داری دغل میکنی ! ببین ... انار انار آب پرتغال کی میره کنا ؟ اتو !
پیر بابا میره کنار !
بارتی : نه خیرم دغل کار !
ن.ش :

بارتی : ..... اصلا تو برو سی خودت منم سی خودم !
راجر : باشه ! تو برو منت کشی زنت منم میرم از بقیه ی کلاسای ولدی کچل بهره میگیرم !
ن.ش :

--------------------------------------------------------
خب به هر حال این بود این ! یا آن بود این ! اولی رو دومی گفتم یا دومی رو اولی ؟
حالا من میگیرم آخری رو دومی گفتم ! پس آقا به بزرگی خودتون ببخشید دیگه اگه خیلی افتض شد !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
گابی: غلط کردی مرتیکه ی بی همه چیز پاشو بیا ظرف هات و بشور .
بارتی: هان.؟ پس چرا نتیجه نداد؟
---------------------------------------
بارتي كه با اين حركت گابي اقتدارشو از دست داده بود مجبور شد تا خود صبح بشوره و بسابه!!
فردا صبح
بارتي با خشم به سمت محل برگزاري كلاس لرد ميرفت كه راحر را نيز در راه ديد كه اتفاقآ راجر نيز به سمت كلاس لرد ميرفت وقتي بارتي جوياي حال راجر شد دريافت كه مشابه اتفاقي كه براي بارتي افتاده براي او نيز رخ داده است پس هر دو تصميم گرفتند كه حال لرد را اساسي بگيرند، در راه راجر و بارتي همين جور براي لرد خط و نشون ميكشيدند و به راهشون ادامه ميدادند تا اينكه به كلاس لرد رسيدند ولي در كلاس لرد بسته بود...
بارتي: نكنه كلامونو برداشتن رفت؟!اون همه پول چي ميشه؟يعني همهي پولمون پيچ خورد؟!(دقت داشته باشيد نفري 10 گالیون
)
راجر كه شاكي شده بود با فرياد گفت:
- غلط كرده، پولش ميكنم!بارتي در بزنم ببينم
!!
بارتي با تعجب گفت:
- به من چه تو ميخواي پولش كني بعد من در بزنم
؟!
راجر با اقتدار خاصي گفت:
- نترس بابا، در بزن من پشتتم!
بارتي با كم دلخوري در زد كه بلافاصله رودلف لسترنج در را باز كرد و گفت:
- بفرماييد...
راجر با چشمان اينجوري(
) گفت:
- ببينم تو پشت اين در جا پهن كردي؟!
رودلف لسترنج : اولآ به خودم مربوطة، به مسائل شخصي ادم كار نداشته باش!! دومآ الان عصر، عصر تكنولوژيه!!
بارتي كه انگار يادش اومد چي كار داشته سريع به رودلف ميگه: لرد هست؟!
رودلف: نوووووچ...نيست اگه كاري داريد به من يگيد من اينجا جانشينشم!!
راجر و بارتي كه ديدند لرد نيست شير شدند و شروع به فرياد زدن كردند:
آيييي ملت بياين بينيد اينا چه كلاه بردارايين...آيييي من اين لردو پول ميكنم!!كوشش اين كلاهبردار فرار كرده آره؟؟ما ميريم مرزا رو ميبنديم...
رودلف كه جا خورده بود با اين حالت (
) و با فرياد آندو را ساكت كرد و گفت:
اولآ كه كدوم پول؟!مگه شما پول داديد؟! اون ن.ش اومد پول داد! بعدشم كدوم كلاهبرداري؟! بد كرديم تجربياتمونو به شما مفت ميديم؟شما هم اگه مشكل داريد بريد نيم ساعت ديگه بياد كه لرد هست، اينجوري هر كاري كنيد فرقي نميكنه بريد سر كلاس مشكلتونو حل كنيد!!
بارتي و راجر كه فهميدند اگه لرد نباشه با اين داد و بيدادها به نتيجه نميرسند تصميم گرفتند دوباره با شروع كلاس برگردند...
نيم ساعت بعد در كلاس
همه در كلاس حضور دارند و بسيار خشنود به نظر ميرسند به غير از راجر و بارتي كه كارد بزنند خونشون در نمياد...
در همين حين لرد وارد كلاس شد و رودلف فرياد زد :
- بر پا !
- ببند اون گاله رو كر شدم !
و مجددآ به چكشش چندين بار بر سر رودلف كوبيد تا او بيهوش شود...
و ادامه داد:
- برجا! خوب ميبينم همه خوشحاليد، خب! دوسته عزيز روي همسر شما چه تاثيري داشت؟
سپس با دست اشاره به بارتي كرد،بارتي با عصبانيت گفت:
- هيچي تا صبح مجبور شدم بشورمو بسابم!! پول منو بده شارلاتان ميخوام برم!!
راجر كه با اين حرف بارتي كمي جرات پيدا كرده بود گفت:
- منم همين طور!!
لرد كه از توهين بارتي عصبي شده بود رو به كلاس كرد و گفت:
- كسه ديگهاي همچين مشكلي داشت؟! يا اينكه اين راه كار روي همسرش كار نكرد؟!
كلاس را سكوتي در برگرفت و كسي دستش را بالا نگرفت!
لرد به خاطر اين اتفاق كه خوشحال شده بود با پوست خندي رو به آندو با تمسخر گفت:
- خوب ميبينيد فقط رو شما تاثير نداشته!پس نتيجه ميگيريم مشكل از شما بوده نه من!حالا چي رفتيد گفتيد؟!
بارتي با كمي من و من (Meno Men) گفت:
- من گفتم عزیزم می شه اون آشغالها رو سر کوچه بزاری؟
راجر هم گفت:
- منم يك چيزي تو همين مايهها گفتم!!
لرد كه انگار چيزه ترشي را مزه مزه كند حالت قيافهاش برگشت و از اين (
) حالت به اين (
) جالت تغيير چهره داد و فرياد زد:
- بريد گمشيد بيرون!! آبروي كلاسه منو برديد! اين همه وقت تو كلاس پس چي كار ميكرديد؟!
رودلف در همين هنگام با صداي فرياد لرد به هوش امده بود به لرد خيره شده بود تا دليل عصبانيت او را بفهمد...
لرد كه ديد رودلف به هوش امده با فرياد ادامه داد:
- رودلف اين احمقا رو بنداز از اينجا بيرون ديگه هم حق ندارن پاشونو اينجا بزارن!
سپس راجر و بارتي با شتاب هر چه تمامتر از چارچوب در كلاس به بيرون پرتاب شدند...
بعد از چند لحظه كه كمي حالشان جا امده بود ناگهان باز صداي آشنايي رو شنيدند:
- ديديد شما اين قدر سنگدل و بيرحم نيستيد كه بخواييد همچين بلاهايي رو سر همسرانتون بياريد!!پسرانم اينها همه الطاف و فرصتهايي الهي است!!:angel:
هر دو با تعجب باز به عقب برگشتند و مثل اولين بار نا خدا آگاه گفتند:
- آلبو...
با نگاه سرزنش آميز (
نگاه سرزنش آميزو داري؟
) او بلافاصله تصحيح كردند و گفتند:
- ببخشيد!پير بابا!!!
هر دو به صورت اسلوموشن به سمت پيربابا دويدند تا در اغوشي كه هم اكنون پير بابا به اين صورت (
) براي آنها باز كرده بود جاي بگيرند كه ناگهان ن.ش در بين اين 3 نفر ظاهر ميشود و نميگذارد كه راجر و بارتي در آغوش پير بابا جاي گيرند...
بارتي با كلافهگي گفت: اه چي ميخواي؟!
ن.ش: مگه ديوونه شديد؟!...
----------------------------------------------------------
ادامه بديد.........
به نظرم زياد جالب نشد و اونجور كه ميخواستم تهش در نيومد!
ميخواستم بازم ادامه بدم تازه ايدههام از اينجا شروغ ميشد ولي چون ديدم طولاني شد ديدم درست نيست!!
شرمنده!
بارتی: هان.؟ پس چرا نتیجه نداد؟
---------------------------------------
بارتي كه با اين حركت گابي اقتدارشو از دست داده بود مجبور شد تا خود صبح بشوره و بسابه!!
فردا صبح
بارتي با خشم به سمت محل برگزاري كلاس لرد ميرفت كه راحر را نيز در راه ديد كه اتفاقآ راجر نيز به سمت كلاس لرد ميرفت وقتي بارتي جوياي حال راجر شد دريافت كه مشابه اتفاقي كه براي بارتي افتاده براي او نيز رخ داده است پس هر دو تصميم گرفتند كه حال لرد را اساسي بگيرند، در راه راجر و بارتي همين جور براي لرد خط و نشون ميكشيدند و به راهشون ادامه ميدادند تا اينكه به كلاس لرد رسيدند ولي در كلاس لرد بسته بود...
بارتي: نكنه كلامونو برداشتن رفت؟!اون همه پول چي ميشه؟يعني همهي پولمون پيچ خورد؟!(دقت داشته باشيد نفري 10 گالیون
)راجر كه شاكي شده بود با فرياد گفت:
- غلط كرده، پولش ميكنم!بارتي در بزنم ببينم
!!بارتي با تعجب گفت:
- به من چه تو ميخواي پولش كني بعد من در بزنم
؟!راجر با اقتدار خاصي گفت:
- نترس بابا، در بزن من پشتتم!

بارتي با كم دلخوري در زد كه بلافاصله رودلف لسترنج در را باز كرد و گفت:
- بفرماييد...
راجر با چشمان اينجوري(
) گفت:- ببينم تو پشت اين در جا پهن كردي؟!

رودلف لسترنج : اولآ به خودم مربوطة، به مسائل شخصي ادم كار نداشته باش!! دومآ الان عصر، عصر تكنولوژيه!!

بارتي كه انگار يادش اومد چي كار داشته سريع به رودلف ميگه: لرد هست؟!
رودلف: نوووووچ...نيست اگه كاري داريد به من يگيد من اينجا جانشينشم!!

راجر و بارتي كه ديدند لرد نيست شير شدند و شروع به فرياد زدن كردند:
آيييي ملت بياين بينيد اينا چه كلاه بردارايين...آيييي من اين لردو پول ميكنم!!كوشش اين كلاهبردار فرار كرده آره؟؟ما ميريم مرزا رو ميبنديم...
رودلف كه جا خورده بود با اين حالت (
) و با فرياد آندو را ساكت كرد و گفت:اولآ كه كدوم پول؟!مگه شما پول داديد؟! اون ن.ش اومد پول داد! بعدشم كدوم كلاهبرداري؟! بد كرديم تجربياتمونو به شما مفت ميديم؟شما هم اگه مشكل داريد بريد نيم ساعت ديگه بياد كه لرد هست، اينجوري هر كاري كنيد فرقي نميكنه بريد سر كلاس مشكلتونو حل كنيد!!
بارتي و راجر كه فهميدند اگه لرد نباشه با اين داد و بيدادها به نتيجه نميرسند تصميم گرفتند دوباره با شروع كلاس برگردند...
نيم ساعت بعد در كلاس
همه در كلاس حضور دارند و بسيار خشنود به نظر ميرسند به غير از راجر و بارتي كه كارد بزنند خونشون در نمياد...
در همين حين لرد وارد كلاس شد و رودلف فرياد زد :
- بر پا !
- ببند اون گاله رو كر شدم !
و مجددآ به چكشش چندين بار بر سر رودلف كوبيد تا او بيهوش شود...

و ادامه داد:
- برجا! خوب ميبينم همه خوشحاليد، خب! دوسته عزيز روي همسر شما چه تاثيري داشت؟
سپس با دست اشاره به بارتي كرد،بارتي با عصبانيت گفت:
- هيچي تا صبح مجبور شدم بشورمو بسابم!! پول منو بده شارلاتان ميخوام برم!!
راجر كه با اين حرف بارتي كمي جرات پيدا كرده بود گفت:
- منم همين طور!!
لرد كه از توهين بارتي عصبي شده بود رو به كلاس كرد و گفت:
- كسه ديگهاي همچين مشكلي داشت؟! يا اينكه اين راه كار روي همسرش كار نكرد؟!
كلاس را سكوتي در برگرفت و كسي دستش را بالا نگرفت!
لرد به خاطر اين اتفاق كه خوشحال شده بود با پوست خندي رو به آندو با تمسخر گفت:
- خوب ميبينيد فقط رو شما تاثير نداشته!پس نتيجه ميگيريم مشكل از شما بوده نه من!حالا چي رفتيد گفتيد؟!
بارتي با كمي من و من (Meno Men) گفت:
- من گفتم عزیزم می شه اون آشغالها رو سر کوچه بزاری؟

راجر هم گفت:
- منم يك چيزي تو همين مايهها گفتم!!

لرد كه انگار چيزه ترشي را مزه مزه كند حالت قيافهاش برگشت و از اين (
) حالت به اين (
) جالت تغيير چهره داد و فرياد زد:- بريد گمشيد بيرون!! آبروي كلاسه منو برديد! اين همه وقت تو كلاس پس چي كار ميكرديد؟!
رودلف در همين هنگام با صداي فرياد لرد به هوش امده بود به لرد خيره شده بود تا دليل عصبانيت او را بفهمد...
لرد كه ديد رودلف به هوش امده با فرياد ادامه داد:
- رودلف اين احمقا رو بنداز از اينجا بيرون ديگه هم حق ندارن پاشونو اينجا بزارن!
سپس راجر و بارتي با شتاب هر چه تمامتر از چارچوب در كلاس به بيرون پرتاب شدند...

بعد از چند لحظه كه كمي حالشان جا امده بود ناگهان باز صداي آشنايي رو شنيدند:
- ديديد شما اين قدر سنگدل و بيرحم نيستيد كه بخواييد همچين بلاهايي رو سر همسرانتون بياريد!!پسرانم اينها همه الطاف و فرصتهايي الهي است!!:angel:
هر دو با تعجب باز به عقب برگشتند و مثل اولين بار نا خدا آگاه گفتند:
- آلبو...
با نگاه سرزنش آميز (
نگاه سرزنش آميزو داري؟
) او بلافاصله تصحيح كردند و گفتند:- ببخشيد!پير بابا!!!
هر دو به صورت اسلوموشن به سمت پيربابا دويدند تا در اغوشي كه هم اكنون پير بابا به اين صورت (
) براي آنها باز كرده بود جاي بگيرند كه ناگهان ن.ش در بين اين 3 نفر ظاهر ميشود و نميگذارد كه راجر و بارتي در آغوش پير بابا جاي گيرند...بارتي با كلافهگي گفت: اه چي ميخواي؟!
ن.ش: مگه ديوونه شديد؟!...

----------------------------------------------------------
ادامه بديد.........
به نظرم زياد جالب نشد و اونجور كه ميخواستم تهش در نيومد!
ميخواستم بازم ادامه بدم تازه ايدههام از اينجا شروغ ميشد ولي چون ديدم طولاني شد ديدم درست نيست!!
شرمنده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سه چها روز از اون روز گذشت و گابریل و فلور هر دو طبق برنامه روزانشون عمل میکردند. راجر و بارتی هم به لطف ن.ش ( همون شخس ناشناس ) به کلاس های لرد سیاه میرفتند. اون روز قرار بود در کلاس مبحث جنگ سرد رو شروع کنن. به همین دلیل حتی اون کسانی که قبلا شپلخ شده بودند هم در کلاس شرکت کردند.
لرد وارد کلاس شد و رو به ملت گفت:
سلام دوستان بحث امروز دیپلماسی جنگ سرده. همونطور که میدونید منزل های عزیزتون تا ابد عین بره های خوب مهربون نمی مونند و روزی بر ضد شما قیام خواهند کرد به همین دلیل در این جلسه یاد میگیریم در صورت کله پا شدن و یا شپلخ شدن چه کار انجام بدید.
ملت:
لردی: خب. همیشه به همسراتون بگید عزیزم و بعد هر کاری خواستید بکنید.
فرد ناشناسی از جمعیت گفت: قربان ما همیشه این کار انجام میدیم.
لرد:
مردک بوقی تو به زنت میگی عزیزم و بعد حمالیش رو میکنی. باید به همسرت بگی عزیزم ظرف ها رو بشور . اونوقت اگه نشست.
بارتی و راجر که از عذاب دادم همسر هاشون نارحت بودن حالا خوشحال شدن که با یک روش خوب هم اونها رو زیاد اذیت نمیکنن و هم به هدفشون می رسن.
در خانه ی بارتی اینا:
' گابریل در حالی که داره ظرف ها رو میشوره. بارتی بهش میگه:
عزیزم می شه اون آشغالها رو سر کوچه بزاری؟
گابریل: عزیزم؟! و بعد صورتش به این حالت در می یاد:

گابی: غلط کردی مرتیکه ی بی همه چیز پاشو بیا ظرف هات و بشور .
بارتی: هان.؟ پس چرا نتیجه نداد؟
لرد وارد کلاس شد و رو به ملت گفت:
سلام دوستان بحث امروز دیپلماسی جنگ سرده. همونطور که میدونید منزل های عزیزتون تا ابد عین بره های خوب مهربون نمی مونند و روزی بر ضد شما قیام خواهند کرد به همین دلیل در این جلسه یاد میگیریم در صورت کله پا شدن و یا شپلخ شدن چه کار انجام بدید.
ملت:

لردی: خب. همیشه به همسراتون بگید عزیزم و بعد هر کاری خواستید بکنید.
فرد ناشناسی از جمعیت گفت: قربان ما همیشه این کار انجام میدیم.
لرد:
مردک بوقی تو به زنت میگی عزیزم و بعد حمالیش رو میکنی. باید به همسرت بگی عزیزم ظرف ها رو بشور . اونوقت اگه نشست.بارتی و راجر که از عذاب دادم همسر هاشون نارحت بودن حالا خوشحال شدن که با یک روش خوب هم اونها رو زیاد اذیت نمیکنن و هم به هدفشون می رسن.
در خانه ی بارتی اینا:
' گابریل در حالی که داره ظرف ها رو میشوره. بارتی بهش میگه:
عزیزم می شه اون آشغالها رو سر کوچه بزاری؟
گابریل: عزیزم؟! و بعد صورتش به این حالت در می یاد:

گابی: غلط کردی مرتیکه ی بی همه چیز پاشو بیا ظرف هات و بشور .
بارتی: هان.؟ پس چرا نتیجه نداد؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به نظر شما چیزی عجیب تر از کتاب وجود داره؟
Only Raven
Only Raven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

جلسه دوم ... كلاس هاي اجتناب از زز يت ... تدريس توسط لرد
همه افرادي كه جلسه ي پيش در كلاس بودند اين جلسه نيز حاضر شدند غير از چند نقر ... زيرا آنها به نتيجه ي مطلوب نرسيده بودند و ميزان زن سالاري زنشان زياد بوده و آنها شپلخ گشتيده و نفله گرديده اند .
همه در كلاس نشسته بودند حرف مي زدند و از بين آنها يم توان به بارتي و راجر دقت كرد كه با رودلف در مورد لرد حرف مي زدن .
ناگهان لرد وارد كلاس شد و رودلف فرياد زد :
- بر پا !
- ببند اون گاله رو كر شدم !
اين صدداي لرد بود كه به همراه چكشي برو سر رودلف كوفته شد و او با سر تكان دادن بر جاي خود نشست و لرد ادامه داد :
- برجا ! امرزو مي خواهيم روي موارد جلسه ي قبل كار كنيم ! ابتدا يك سؤال مي پرسم . كيا مسائلي كه در جلسه ي پيش گفتم رو انجم دادن ولي موفق نشدن ؟
صدايي از تماشاچيان نيامد و لرد متوجه شد كه همه موفق شدن , بنابر اين به صحبت كردن ادامه داد :
- خب . اين خوبه كه همتون موفق شدين . براي همين من مي گم كه شما بايد همين روش رو ادامه بدين تا موفق تر بشين . البته بايد بدانيد كه اگه يه ذره , حتي يه ذره ي كوچولو هم به زناتون رو بدين يك ثانيه نشده سوارتون مي شن و حالا خر بيار باقالي (؟!) بار كن !
تماشاچيان با سر تصديق حرف لرد را ثابت كردند و بارتي پرسيد :
- جناب لرد اگه اونا يه وقتي گريه كردن ما چيكار كنيم ؟
- هيچي . مي شينين رو مبل و يه پاتونو روي ميز و اونيكي رو روي اونيكي پاتون مي ذارين و تلوزيون نگاه مي كنين !
- اگه يه وقت از خونه رفتن چي ؟
- مي ذارين برن . خودشون بر مي گردن ! البته شما دورا دور بايد بدونين اونا چيكار مي كنن تا كوچكترين آتو رو از اونا از دست ندين !
لرد به ساعتش نگاهي انداخت و سرش را دوباره به سمت تماشاچيان برگردوند و گفت :
- خب ديگه ! متأسفانه وقت كلاس تموم شده و من بايد برم !
ملت تماشاچي :
لرد : مرلين نگهدار همتون عزيزانم ! باباي !
رلد زا كلاس بيرون رفت و در را پشت سرش بست ...
همه افرادي كه جلسه ي پيش در كلاس بودند اين جلسه نيز حاضر شدند غير از چند نقر ... زيرا آنها به نتيجه ي مطلوب نرسيده بودند و ميزان زن سالاري زنشان زياد بوده و آنها شپلخ گشتيده و نفله گرديده اند .
همه در كلاس نشسته بودند حرف مي زدند و از بين آنها يم توان به بارتي و راجر دقت كرد كه با رودلف در مورد لرد حرف مي زدن .
ناگهان لرد وارد كلاس شد و رودلف فرياد زد :
- بر پا !
- ببند اون گاله رو كر شدم !
اين صدداي لرد بود كه به همراه چكشي برو سر رودلف كوفته شد و او با سر تكان دادن بر جاي خود نشست و لرد ادامه داد :
- برجا ! امرزو مي خواهيم روي موارد جلسه ي قبل كار كنيم ! ابتدا يك سؤال مي پرسم . كيا مسائلي كه در جلسه ي پيش گفتم رو انجم دادن ولي موفق نشدن ؟
صدايي از تماشاچيان نيامد و لرد متوجه شد كه همه موفق شدن , بنابر اين به صحبت كردن ادامه داد :
- خب . اين خوبه كه همتون موفق شدين . براي همين من مي گم كه شما بايد همين روش رو ادامه بدين تا موفق تر بشين . البته بايد بدانيد كه اگه يه ذره , حتي يه ذره ي كوچولو هم به زناتون رو بدين يك ثانيه نشده سوارتون مي شن و حالا خر بيار باقالي (؟!) بار كن !
تماشاچيان با سر تصديق حرف لرد را ثابت كردند و بارتي پرسيد :
- جناب لرد اگه اونا يه وقتي گريه كردن ما چيكار كنيم ؟
- هيچي . مي شينين رو مبل و يه پاتونو روي ميز و اونيكي رو روي اونيكي پاتون مي ذارين و تلوزيون نگاه مي كنين !
- اگه يه وقت از خونه رفتن چي ؟
- مي ذارين برن . خودشون بر مي گردن ! البته شما دورا دور بايد بدونين اونا چيكار مي كنن تا كوچكترين آتو رو از اونا از دست ندين !
لرد به ساعتش نگاهي انداخت و سرش را دوباره به سمت تماشاچيان برگردوند و گفت :
- خب ديگه ! متأسفانه وقت كلاس تموم شده و من بايد برم !
ملت تماشاچي :
لرد : مرلين نگهدار همتون عزيزانم ! باباي !
رلد زا كلاس بيرون رفت و در را پشت سرش بست ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج