جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: شنبه 20 بهمن 1386 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه همه چيز به هم ميريزه! و هرج و مرج شدت ميگيره...

همه شروع ميكنن شعار دادن!!
اون وسط گيلدي يهو زيادي جو زده ميشه و از اونجايي كه اين روزا از تلويزيون زياد صحنه ي درگيري و اينا ديده شروع ميكنه با دهنش صداي مسلسل درآوردن!!

فحش و شعار تو هم قاطي ميشه و كارگردان به علت جلوگيري از آلودگي صوتي-رواني و بدآموزي، صداي صحنه رو ميبنده و سرودهاي انقلابي پخش ميشه...

وسط درگيري ها اسكاور دو دستي هي ميكوبه تو سرش و چيزهايي بلقور ميكنه!
اما از اونجايي كه صداي صحنه رو نداريم نميدونيم چي ميگه!!
اما باز از اونجايي كه خيلي خفنيم و ما اينيم ديگه، با لب خوني متوجه ميشيم كه داد و هوار ميكنه و ميگه:
- كافم رو بهم نريزيد... بابا چرا اينطوري ميكنيد! بوقيا!! هوووي ققي! من واسه اون گلدون كه داري ميكوبي تو سر كوييرل پول دادم!! آهاي... نريد. برنامه ادامه داره!... بدبخت شدم... ماماااان... من واسه اينجا كلي برنامه داشتم! كلي هزينه كردم. الهي سقط شي عله با اين مدير بازيات! بري زير چرخ ِ تريلي كوييرل با اين كاراگاه بازيات! الهي دسترسيت رو بگيرن ببينم ميتوني دو روز زنده بموني!


-- ساعاتي بعد --

تمام فانوس مانوس هاي كلوپ خورد شده و هيچ وسيله ي روشنايي اي وجود نداره!
كلوپ وضع نابه ساماني داره! همه چيز بهم ريخته! درست مثل يك انفجار. بطري خورد شده ي انواع نوشيدني، كَف، صندلي ِ تكه تكه شده! ميز شكسته، دست و پاي كنده شده!! خون و هزاران هزار جسم شناخته و ناشناخته ي ديگر بر كف كلوپ به چشم ميخورد...

اسكاور در حالي كه يكي از دستمال هاي ضد اعصاب خوردي خودش رو روي سرش بسته نشسته وسط كلوپش و با كلنگ ميزنه تو سر خودش و به هر كي به دهنش ميرسه نفرين و فحش ميده!

در همين لحظه نور اتومبيلي داخل رو روشن ميكنه و اسكاور براي محافظت از چشماي خودش دستش رو نميگيره جلو چشاش، بلكه يك دستمال محافظت از چشم از جيبش در مياره و ميگيره جلو صورتش!

فردي كوتاه قد، همراه با بوي تنباكو و چاي ِ ده روز مانده به همراه كمي بوي زباله ي تَر وارد ميشه...

اسكاور دستمال رو كنار ميكشه و داد ميزنه:
- تو كي هستي؟؟؟ دلت فحش ميخواد؟

فرد ناشناس: ماندانگاسم! ظاهرآ اينجا خيلي شلوغ بوده... بچه ها كجان؟
اسكاور: بچه كين؟ كسي اينجا نيست.
دانگ: بوق زده ما رو سيا نكن، من خودم ترياك فروشم(!!!). من دعوت شدم.
اسكاور: اسم ِ شب؟
دانگ: كوييرل بايد برقصه.

اسكي: برو اتاق زير شيرووني... زودبرو كه گمونم جلسه شروع شده...
و يك دستمال ويژه ي جلسه ميده دست دانگ و دانگ با دست ظاهرآ گريسي ِ خود دستمان در جيب ِ شلوار شش جيب ِ چركش فرو كرده و به سمت اتاق زير شيرواني حركت ميكند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: شنبه 20 بهمن 1386 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
كوييرل همينطور كه از خودش مي‌‌پرسید "آیا چگونه؟" سعی کرد به حس فضولیش اهمیت نده و به مکالمه‌ی تلفنی شخص سیاه‌پوشی که خیلی باحاله گوش نده.

بیاید اینطور فرض کنیم که کوییرل به مکالمه تلفنی گوش نمی‌ده ...(فرض محال)

===

- الو ... بابا چی می‌گی سیریش؟
- ببین ادی ... تابلو نکنیا ... شنله از روت بیفته کارمون زاره ... فقط یه خورده مخ کوییرلو بزن تا بچه‌ها بتونن در برن.
- اوه اوه گیلدی هم که اینجاست ... سیریوس من برمی‌گردم!
- دِ خودتو لوس نکن! ... ببینم بو جوراب که نمی‌دی؟
- نه دیشب رفتم حموم!
- خب پس برو ببینم چی کار می‌کنی.

بیب!

===

شخص شنل‌پوش(بخوانید ادی ماکای) یه تابی به شنلش می‌ده بدین معنی که "زهرمار چه معنی داره به یه آدم با ابهت ِ من بخندید، کف کنید ببینم!) و همه از هیبت این حرکت جیغ می‌کشن و چشماشون گشاد می‌شه().

کوییرل اخمی() می‌کنه و به مرد خیره می‌شه که مستقیما داره به سمتش میاد.
ققی : خب کوییرل مث اینکه سرت شلوغ شد ما دیگه بریم مزاحم نشیم توئم به کارت برسی.
سرژ: ققی کوییرل جدیدا با آدمای گنده منده می‌پره ‌... مدیرا باز چه نقشه ای دارن؟
گیلدی هم به دلیل کمبود استعداد نویسنده یه گوشه ایستاده و داره همینطور ماجرا رو نگاه می‌کنه!

سرژ با نگاهی شکاک سرتاپای مرد شنل پوش مشکوک رو برانداز می‌کنه و ...
-!
در گوش ققی می‌گه:
- ققی ققی ... این جوراباش لنگه به لنگه است ... این ادیه ... این عامل نفوذیه حزبه اومده ما رو نجاب بده ... این ... این ...
و براثر جوزدگی فریاد می‌زنه مرگ بر مدیرا!

و بدین ترتیب هرج و مرج ایجاد می‌شه و همه غیر کوییرل و مرد شنل پوش شروع می‌کنن فحش رکیک دادن به همدیگه!
(به یاد چند وقت پیش بود تیکه‌ی آخر!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باز جویم روزگار وصل خویش...
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1386 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
كوييرل به طرز بسيار عجيبي بطري رو از تو ريش هاي انبوه سرژ بيرون ميكشه و با تعجب بهش خيره ميشه..هيچ چيز عجيبي روش نوشته نشده بود..ولي اون حتما ميخواست يه ايرادي بگيره تا بتونه دوباره سرژ و ققي رو بلاك بكنه..از قديم همين بوده و هست!پس غافل از اينكه تو بطري چي هست،درشو با سرعت باز ميكنه و ناگهان...!

دو نفر از تو سوراخ بطري به بيرون پرت ميشن..گيليدي كه علاقه مفرطي به سوراخ داشته حتي از جام هم نميگذره و ازش مياد بيرون..گرواپ هم در كنارش به بيرون پرت ميشه.اين دو شخصيت به چه وضعي اونجا جا شدن،مرلين داند و بس!در اين هنگام دختراني كه بر روي سن ميرقصيدن غش ميكنن و گيليدي براي هزارمين بار دندون هايش رو نشون ميده.

-گراپ هری خواست.هری باید بوس داد به گراپ.
با پیچیدن فریاد های گراپ در كلوپ،ققي نیز از درون مرلین گاه دوم بیرون می آید(توضیحات:ققي و فنگ به مرلین گاه پناه برده بودند).


كيلومتر ها آنطرف تر!

کریچر به آرامی درب اتاق سیریوس را باز کرده و به بالای سر هری پاتر میرود.
-ارباب هری...ارباب هری.صبحانه آماده شده.
هری:نه جینی.من تا وقتی ماموریتم تموم نشه،حاضر به انجام این کار نیستم.

کریچر:ارباب هری.....صبحونه سرد شد.ارباب هری!
هری:نه جینی.شیطون منو گول نمیزنه.من این کارو نمیکنم.رون منو میکشه.
....شتلق....صدای فرود دماغ کریچر در چشمان هری پاتر

هری:چی شد؟رون اومد...نه.خودش خواست رون.من چاره ای نداشتم.
کریچر:ارباب!...صبحونه حاضر است.بفرمایید صبحانه
...

صحنه هايي از خواب هري:

لب های هری فاصله ی بسیار کمی با لب های گراپ دارند...نزدیک و نزدکتر میشوند.
هری:اگر یک سانت نزدیک تر بشی،بلاکت میکنم.
گراپ:گراپ بلاک دوست نداشت.گراپ دور شد.گراپ در مرلین گاه مخفی شد.

یک ربع بعد

هری در پشت میز ناهار خوری نشسته و با نون تست کنار دستش بازی میکند.نگاه های جینی همواره در مقابل چشمانش است و خواب دیشب بر سراچه ی ذهنش حکم میراند.جيني ويزلي بهتر بود يا كوييرل!؟انتخاب او جيني بود و با خيال خوش و آسوده بي خيال قضايا كلوپ شد و به سمت خانه ويزلي هارفت!!!(كپي رايت باي بارون)

---------------------
كوييرل خوشحال تر از هميشه سر جاش وايستاده بود وبا خنده اي شيطاني به گيليدي،گراپ،سرژ و ققي خيره شد.اون اومده بود فقط سرژ رو ببره ولي حالا همه رو گير انداخته بود..بايد يه چيزي پيدا ميكرد.پس به فكر فرو رفت.در همين لحظه زنگ كلوپ به صدا در اومد و شخصيتي با شنل سياه وارد كلوپ شد.مهتاب باعث شده بود شنلش از هميشه سياه تر نشون داده شود.با گام هايي استوار به درون كلوپ اومد.غرور خاصي در قدم هايش نهفته بود كه همه رو مبهوت كرده و حتي دختراني كه بر اثر شوك ديدن گيليدي غش كرده بود رو هم بيدار كرده بود.همينطور پيش ميومد كه يه دفعه تلفنش شروع به زنگ زدن كرد و آهنگ جوات بابا كرم نواخته شد.كل ملت درون كلوپ زدن زير خنده.
آيا او فرشته نجات آنها بود؟آيا كوييرل همينجا به آرزوي خود نميرسيد؟همه جواب اين سوالات در ادامه پست من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/11/19 0:51:58
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1386 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع جدی:


بی سروصدا ، بدون اینکه والدینش یا خواهر و برادر کوچکترش متوجه شوند از آنها فاصله گرفت.

البته ، ازدهام و غوغای کوچه دیاگون کمکش کرد، در غیر اینصورت به همین سادگی نمی توانست.

صدای جرج در گوشش می پیچید:

- من و فرد قبلا چندبار اونجا رفتیم ، البته بعد از اینکه مستقل شدیم و مغازه باز کردیم...قبل از اون نزدیک شدن به کوچه ی ناکترن هم برامون غدقن بود !

به سرعت به سمت چپ پیچید و شروع به دویدن کرد ، زیاد طول نمی کشید ! فقط یه نگاه کوچک می انداخت و بعد برمیگشت ...

بالاخره موفق به خروج از دیاگون شد.
با نزدیکتر شدن به کوچه ی ناکترن جمعیت کم کم پراکنده می شدند و این باعث می شد آرامش خود را از دست بدهد.
بالاخره تابلوی رنگ و رورفته ی ناکترن را دید و بی توجه به ساحره ی عجیب یک چشمی که در کنار تابلو به او خیره شده بود وارد کوچه شد...
ناکترن شلوغ بود ، ولی نه به شلوغی دیاگون ، بیشتر جادوگرانی که در آنجا بودند صورتهایشان را با نقاب پوشانده بودند ، به طوری که اگر با یکدیگر زمزمه نمی کردند جیمز اطمینان می داد که دیوانه سازند...
با حالتی عصبی جلو تر رفت ، به نظر نمی آمد دیدن نوجوانان 14 ساله در آنجا عادی باشد ، زیرا بیشتر افراد ی که آنجا بودند (که جیمز نمی توانست تشخیص بدهد ساحره اند یا جادوگر) با نگاهی سرد و پوزخند های شیطانی به او خیره شده بودند.
برای فرار از نگاه های آنها چهره ی مصمم به خود گرفت و وانمود کرد راهش را میشناسد ، با خونسردی وارد نزدیکترین ، کوچکترین و کثیف ترین مغازه شد ، کسی آنجا نبود ، قبل از اینکه بتواند نگاهی به اطراف بیندازد صدای گفتگویی را از بالای راه پله ها شنید که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد.
بدون هیچ فکری به طرف کمد بزرگی دوید که در آن نزدیکی بود ، خوشبختانه کمد خالی بود ، خود را به داخل کمد چوبی گرد و خاکی انداخت و در را بست ، گرچه به اندازه ای آن را باز گذاشت تا بتواند آن فرد یا افراد را ببیند.
ابتدا مردی شنل پوش از پله ها پایین آمد و پس از او مردی که انگار با چرب زبانی سعی داشت چیزی را توجیه کند ، اما آثار ترس به خوبی در چهره اش پدیدار بود.
مرد شنل پوش آهی کشید ، در حقیقت جیمز نمی توانست تشخیص بدهد آن مرد آه کشید یا فش فش کرد... مرد برگشت و پشتش را به مرد دوم که پشت پیشخوان ایستاده و ظاهرا فروشنده بود کرد ، جیمز با دیدن چهره ی او تنها با گاز گرفتن لبانش توانست فریادش را خاموش کند... به نفس نفس افتاد و خون گرم را بر روی لبهایش احساس کرد ، اما جرئت نمی کرد دهانش را باز کند زیرا می ترسید فریاد بزند...

- من دوباره برگشتم... و تو باید اونا رو خبر کنی ! اینبار دیگه هیچ پاتری زنده نمی مونه. توباید مرگخوار ها روخبر کنی.. بورگین !..

سپس بی توجه به نگاه های مردی که بورگین نام داشت زیر لب زمزمه کرد :

- می دونم که اون ازدواج کرده ! اون در حال حاضر چند تا بچه داره ، اسم اون مادر گندزاده اش رو روی دخترش و اسم دامبلدور پیر و اسنیپ خائن رو روی پسر دومش گذاشته... و بله... البته ! ... پسر بزرگش...

با شنیدن نام برادر و خواهرش از دهان آن موجود ، پاهایش سست شد... حالا نوبت او بود..
چهره ی مرد مار مانند بود و هنگام صحبت کردن زخم های روی صورتش به طرز چندش آوری باز می شد..
آرواره هایش به وضوح دیده می شد... و چشمانی سرخ داشت....
چشمان سرخی که در آن لحظه به کمدی خیره شده بود که پناهگاه جیمز بود...
چشمان سرخی که در عمق چشمان سبز جیمز نفوذ کرد... او جیمز را دید...!
زیر لب زمزمه کرد:
- و پسر بزرگش ، جیمز هری پاتر....!
_________________________


ووو هو !!! هر کی منو میشناسه می دونه این جور رول های جدی از ما به دور است ! در هر حال خواهشمندم نقدش کنید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1386 09:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان 3 فرد شنل پوش وارد میشن و بعد درو می بندنو خارج میشن(اشتباهی اومده بودن!!!)...
در گوشه ای از صحنه اسکاور داشت مراسم برگذاری ساحره شایسته جادوگرانو برای عده ای از ساحران کفش پاشنه بلند دار توضیح می داد...

سرژ در حالی که داشت امضا می کرد...
-ققی اون چوچانگه نزدیکه اسکاور وایستاده...
ققی:آره مگه چیه؟!
سرژ:تو تالار هیچ وقت انقدر خوشگل نمی پوشید...
و سرژ از جاش بلند میشه و میره پیش چوچانگ...

و ققی تنها می مونه که می بینه یه چیزی داره پاشو می سابه...
کریچر:کریچر اماده خدمتگذاریه...
ققی:به من دست زدی؟!
و ققی یه نگاه به همه کسایی که داشن ازش امضا می گرفتن می ندازه . همه می کوبن تو گوش کریچر و کریچر گریه کنان از محل دور میشه!!
ققی:آی ملت من دستم خسته شد انقدر امضا دادم...
ققی داشت زر زر اضافی می کرد که کوییرل با بچه های بسیج هاگوارتز وارد کلوپ شد...
همه در حال خودن نوشیدنی های کره ای بودن(رول پلینگ هری پاتری)...
کوییرل به سمت اسکاور میره که داشت در مورد مراسم ساحره شایسته صحبت می کرد...و یه نگاه نافذبه اسکاور می کنه...
کوییرل:اسکاور
اسکاور:کوییرل(تیریپ فیلم های گولاخ)...
کوییرل: می بینم که چشم ما رو دور دیدی و لحو و لعب آوردی تو کلوپ...
اسکاور که ترسیده بود دستو پاشو گم می کنه(خیلی بیشعوری اسکاور نه به اون که اول تیریپ گولاخ بهش جواب می دی نه الان که دست و پاتو گم می کنی)
اسکاور:کدوم لحو لعب کدوم نوشیدنی مست کننده؟!
و کوییرل نوشیندنیه چوچانگو می گیره و پرت می کنه جلو اسکاور...
اسکاور دوباره شجاع میشه(پایه شخصیتش ضعیفه هی شجاع میشه هی می ترسه)
اسکاور:خوب که چی؟!...
کوییرل:این چیه؟!
اسکاور:آبه دیگه...
و کوییرل میاد به نوشنیدنی نگاه می کنه و ضایع میشه می بینه آبه... و شروع می کنه دست رو سر چوچانگ کشیدن
-آفرین چه دختر خوبی...
چوچانگم خودشو لوس می کنه
-قابل نداره...
کوییرل داشت چو رو ناز می کرد که چشمش به سرژ افتاد و دید یه جام نوشیندنی لای ریشش قایم کرده و از دیدن سرژ فهمید ققی هم یه جایی همون وراس...
و ققی رو در گوشه کلوپ دید که پراش از ترس سیخ شده بود...
و سریع دستشو کرد لای ریش سرژ و جام نوشیدنی رو گرفت...
----------------------------------------------------------------------------------
چه بلایی بر سرژ می آید؟!
آیا سرژ نوشیدنی کره ای می نوشید؟!

ادامه این قسمت در پست های بعدی...
(آهنگ فوتبالیتسا)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
كلوپ جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1386 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
-روبروی سازمان عقد جادوگران!-

دستمال فروش در حالی که یکی از دستمال های تبدیل شونده به عینک معروفیت(!) رو بر روی چشماش گذاشته از بی ام دبلیوی خودش پیاده میشه و به ساختمان سازمان عقد جادوگران نگاه میکنه که ناگهان ملت خبرنگار و امضابگیر میریزن دور و برش!

-آقای اسکاور لطفاً یه لبخند!
-آقای اسکاور میشه از دستمال های بعدیتون برامون صحبت کنید؟
اسکاور: انشاالله و با یاری بچه ها(!) تصمیم دارم که کتابی با عنوان "من و زندگی دستمالی" رو در ماه آینده به چاپ برسونم و همه چیز رو اونجا نوشتم!
-آیا این صحت داره که شما پولدارتر از عله هستید چون شما بی ام دبلیو سوار میشین ولی عله ماکسیما؟
اسکاور: به هیچ وجه!...من این بی ام دبلیو رو بعد از سال های تلاش و مشقت با عنوان یک دستمال فروش از نمایشگاه ماشین عله خریدم!


اسکاور نگاهی به ساعتش میکنه و سپس به سمت سازمان عقد جادوگران به پیش میره امّا خبرنگاران سیریش ولش نمیکنن و به همین خاطر اسکاور با دو سه تا فن آبدولیاچیگی خبرنگارا رو ناک اوت میکنه و به سازمان عقد وارد میشه!



-نیم ساعت بعد-
-روبروی سازمان عقد جادوگران-

اسکاور با یک سند منگوله دار از سازمان عقد خارج میشه و دوباره با همون خبرنگارها مواجه میشه!

-آقای اسکاور آیا این صحت داره که شما سایت جادوگران رو خریداری کردین؟
اسکاور: به هیچ وجه...سند سایت جادوگران که منگوله نداره!
-پس چی داره!؟
اسکاور: احتمالاً چیزای خوبی داره ولی من شنیدم که با سند سایت جادوگران یک عدد پروفسور کوییرل هم میدن!
-
اسکاور: اینی هم که میبینید سند کلوپ جادوگرانه!
-(انجمن شکلک زنان نیمه-نامربوط!!)

----------------------------------------------------------------


-روز بعد-
-کلوپ جادوگران-

اسکاور در حال دستور دادن به یک سری از ممدهاست تا کلوپ جادوگران دوباره بتونه رونق گذشته ی خودش رو به دست بیاره...

اسکاور: هی ممد...اون صندلی ها رو یه کم بچین اون طرف تر!
ممد: چرا قربان؟
اسکاور: قصد دارم یک عدد خواننده ی گولاخ(کپی رایت بای ققی) رو به کلوپ دعوت کنم!
ممد: قربان این نوشیدنی ها چیه؟
اسکاور: این نوشیدنی هارو هم بذار پشتِ بار!...اینا نوشیندنی های مست کنندست!...البته مست کننده به معنای غیرواقعی!(نکته بسیار مهم: مست کننده های غیرواقعی، گونه ای از نوشیدنی های قدیمی سایت جادوگران میباشند که خود اعضا هم نمیدانند چیست ولی وجود دارد!)



-همان شب-

کلوپ جادوگران بعد از گذشت سال ها دوباره رونق همیشگی خودش رو به دست آورده و داخل کلوپ بسیار شلوغه!

آلبوس: قدرتونو میدونم...باهاتونم میمونم...قدرتونو میدونم...باهاتونم میمونم!
ولدمورت: ناز نفست!
آلبوس: قدرتونو میدونم...باهاتونم میمونــــــــــــم!

تمامی حضار دست میزنن و آلبوس چندبار تعظیم میکنه طوری که ریشش با سطح زمین تماس پیدا میکنه...

آلبوس: دوستتون دارم...قدرتونو میدونم!
ولدمورت: آلبوس یه دهن برامون راک بخون!
آلبوس: باشه ولدی گُلم!...Let`s Roooooooock!!!


در گوشه ی دیگه ی سالن سرژ و ققی و فنگ حضور دارن و ملت دارن ازشون امضا میگیرن!

سرژ: عجب غلطی کردیم به حرف اسکاور گوش دادیما!...بیست گالیون در روز بخوره تو سرش!...ثانیه ای باید امضا بدیم!
ققی: هــــعی...من که راضیم...اینجا منو یاد خاطرات خوش کودکی میندازه...همون زمانی که جوجه ققنوس بودم و چون به کارآگاهی خیلی علاقه داشتم همه بهم میگفتن کارآگاه ققنوس!


ناگهان فنگ از ققی و سرژ جدا میشه و به سمت اسکاور میره که پشت بار وایستاده!

فنگ: هاپ اسکی!...عوووو هاپ هاپ مرلینگاه؟
اسکاور: اونجاست!

فنگ یورتمه کنان و در حالی که دمش سیخ شده به سمت مرلین گاه پیش میره!

فنگ: هاپ هاپ هاپ؟

فنگ هی میپره که دستگیره ی مرلین گاه رو به سمت پایین بکشه اما موفق نمیشه که ناگهان صداهای مشکوکی از داخل مرلین گاه میشنوه!

-اهههههههمممممم هااااااااام!
فنگ: هاپ هاپ مزاحم عوووو نمیشم!

ناگهان در دست شویی باز میشه و مرلین در حالی که آفتابه ی طلائی خودش رو در دست داره از داخل مرلین گاه میزنه بیرون!

اسکاور از پشت بار: هی مرلین!...تو کی اومدی؟!
مرلین: من؟...موقعی که من تو مرلین گاه خوابم برد صاحاب اینجا کتی بل بود...الان تو چرا پشت دخلی؟....اصن تو کی هستی؟!...چرا آلبوس خواننده شده!؟
اسکاور: ...یعنی تو بیست و هفت ساله که تو مرلینگاه اینجا بودی؟!


ناگهان در کلوپ صدا میده و سه فرد شنل پوش وارد کلوپ میشن!

---------------------------------------------------------------

اهداف: میخواستم دستم راه بیفته بعد از مدت ها برای تاپیک های دیگه!-میخواستم دستم راه بیفته بعد از مدت ها برای تاپیک های دیگه!-میخواستم دستم راه بیفته بعد از مدت ها برای تاپیک های دیگه!

اسکاور عزیز.با عرض شرمندگی نکته پستت رو پاک کردم،ولی به احترام شما پست شما و ققنوس پاک نمی شه.
باشکر
ناظرین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1386/11/18 16:29:27
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع جدي:
حدودا 17/18سال پيش بود که طبق معمول مشغول قدم زدن در کوچه ي دياگون بودم و به دنبال نشانه اي از مرگخواران ميگشتم که در آن موقع در اوج قدرت خود بودند.همسرم از پسر تازه به دنيا آمده مان مراقبت ميکرد و من به جاي او به ماموريت آمده بودم.
سرماي آنروز باور نکردني بود و من بيشتر هواسم به سرماي هوا بود.در همين موقع به نزديکي گرينکوتز رسيده بودم که ناگهان چيزي نظرم را جلب کرد،کپه اي خون آلود ، من به آن نزديک نشدم و بر طبق قولي که به همسرم داده بودم او را خبر کردم.پس ازچندي وي در کنارم حاضر شد و با هم به طرف آن چيز مشکوک رفتيم.
وقتي که نزديک تر رفتيم کپه ي خون آلود غيب شد ولي در جاي آن هنوز قطرات خون ديده ميشد.همسرم خم شد که وضعيت آن مکان مشکوک را بررسي کند که ناگهان پيکرهايي بلند و نقاب پوش
در اطرافمان ظاهر شدند در وسطشان چهره اي مار مانند بامردمک هاي خوني ايستاده بود .اسمشونبر پس از ديدن من و همسرم رو به فنرير گري بک کرد و گفت:لانگ باتم؟
فنرير که دست و پايش را گم کرده بود گفت:قربان طبق اطلاعاتي که جاسوس ما داده فقط دو نوزاد در اون موقع به دنياآمدن .يکيشون پسر لانگ باتمه!!!
اسمشونبر:و اون يکي؟
فنرير:پسر پاتر قربان.
اسمشونبر:اينها رو بکشينشون نه به خودشون نيازه نه به پسرشون!!ورمتيل به نظرم وقتشه که وفاداريه خودتو نشون بدي.!
همين لحظه لرزش عجيبي در اسنيپ ديدم که فکر کنم فقط من متوجه آن شده بودم.ناگهان بلاتريکس لسترنج نقابش را کنار زد و گفت:قربان اگه اجازه بدين اينا چندين نفر از نفرات ما رو لو دادن و دستگير کردن فکر کنم ساده مردن براشون لطف بزرگيه.لطفا اينارو بسپرين به من!
با موافقت اسمشونبر درد شديدي تمام وجودمان را فرا گرفت و اين تنها خاطره اي است که از آن زمان به ياد دارم يعني اولين و آخرين ملاقاتم با اسمشونبر!
لطفا نقد شود!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیس لانگ باتم در 1386/10/23 23:57:45
بعضی ها زندگی میکنند چون مجبورند.
بعضی ها �
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع جدی:

آن روز در مغازه بودم. آوازه ی قدرت ولدمورت به همه جا رسیده بود. از صبح تا الان فروش خوبی نداشته بودم زیرا مردم همه از این که پایشان را از خانه بزارن بیرون می ترسیدند. فقط از صبح تا الان یک چوب جادوگری فروخته بودم. می خواستم بروم که ناگهان در منفجر شد و چند نفر شنل پوش و نقاب دار وارد شدند. مرگخواران...
مخفیگاه مرگخواران...
من را در گوشه ای در یک زندان تاریک که به سیاهچال شبیه بود انداخته بودند. همه جا تاریک بود و هیچ جا را نمی دیدم. ناگهان در باز شد و اندک نوری وارد شد. انتظار داشتم یکی از مرگخواران باشد ولی وقتی نگاهش کردم ترس سراسر وجودم را در بر گرفت. صورت لاغر و استخوانی و دو خط به جای بینی و چشم هایی که به چشم های مار شباهت داشت.
- سلام الیواندر. فکر نمی کنم از دیدن من خوشحال شده باشی.
- از من چی می خوای؟
- یک سوال؟ چرا چوبدستی من در برابر هری پاتر آن واکنش را انجام داد؟
- نمی دونم!
- کروشیو.
دردی که در کلمات نمی گنجد وجودم را فرا گرفت.
- چرا؟
- فکر کنم به خاطر مغز دو قلوی جوب ها باشه و با استفاده از چوب دیگری این مشکل حل بشه.
- که اینطور. هری پاتر به پایان عمرت نزدیک می شی!
سپس قدم هایش را آرام برداشت و به سوی در رفت و مرا در آن جای مخوف تنها گذاشت. این بد ترین تجربه ی من بود. تجربه ی ملاقات با ولدمورت!
نقد را خواستاریم

چشم!نقد می کنیم ولی با قرمز ننویس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1386/10/23 14:59:54
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1386/10/25 16:41:18
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 دی 1386 13:10
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام خدمت جادوگران و ساحره ها محترم.
به علت توجه بیش از اندازه ی شما برای دادن سوژه! این بار هم موضوع توسط ما داده می شود!
موضوع طنز:روز برفی همراه با اعضای جادوگران
موضوع جدی:آنگاه که اسمشو نبر را دیدم...
ممنون
چارلی ویزلی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1386 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
ایندفعه بجای اینکه ناظر موضوع جدید بده شما دو موضوع طنز و جدی جدید بدید،به امتحانش میرزه ممکنه بهتر جواب بده.لطفا در اینجا موضوعهارو مطرح نکنید به من پیام شخصی بزنید،پس از انتخاب بهترین پیشنهاد با آوردن نام فرد پیشنهاد دهنده موضوعها در این تاپیک داده خواهد شد.توجه کنید که حتما لازم نیست هم موضوع طنز بدید هم جدی در صورت تمایل فقط یکی را مطرح کنید.
پیشاپیش از توجهتون ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!