در یک صبح سرد در آخرین روزهای زمستان دژ مرگ آرام ترین ساعات خودش را میگذراند.هر چند لحظه صدای جیغ و فریاد کوتاهی در میان راهروهای آن شنیده میشد و بعد دوباره سکوت حکم فرما میشد.بعد از جنگی خنده دار و نسبتاً مضحک با ارتش دامبلدور دژ در استراحت به سر میبرد.
بارتی در سرداب دژ میان سلولهای زندانیان قدم میزد و مشغول صحبت با ایگور بود:دیروز خیلی خوش گذشت.چند وقت بود حال سفید کننده های بانو رو نگرفته بودیم!!بیچاره ها چه زجری کشیدن!
ایگور با پوزخند حرف بارتی را ادامه داد:آره باهات موافقم.وقتی دمشون رو گذاشتن روی کولشون و آپارات کردن باید میدیدیشون.حالا حتماً قراره کلی به این فرار قهرمانانه افتخار کنن!
همان طور که انها در حال خندیدن بودند کسی از پله ها پایین امد و وارد سرداب شد.بلیز درحالی که نامه ای به دست داشت به سمت آنها رفت.
ایگور:چی شده بلیز،اون کاغذ چیه دستته؟
بلیز همان طور که طرف ایگور میرفت لگدی به جنازه یکی از اعضای ارتش الف دال زد و بعد از کنار زدن آن گفت:ایوان اینو همین الان از خانه ریدل آورد.ارباب میخواد که ما چندتا مشنگ و جادوگر شکارکنیم.لرد میخواد روی چند تا طلسم سیاه جدید کار کنه،برای این کار هم اینجا رو در نظر گرفته.
بارتی:هومم...خوب حالا ما از کجا مشنگ و جادوگر اضافه شکار کنیم برای دژ؟
ایگور نگاهی به چند زندانی درون سلول ها انداخت و بعد از کمی فکر گفت:فعلاً که چندتا داریم...بقیه رو هم باید امروز بریم پیدا کنیم.فقط حواسمون باشه اونایی که میاریم اینجا حتماً سالم باشن.اگه درب و داغون باشن لرد عصبانی میشه!
بلیز با دست عرق صورتش را پاک کرد.تازه دیروز جنگ میان آنها و ارتش دامبلدور تمام شده بود اما او اصلاً احساس خستگی نمیکرد.نه بیشتر از موقعی که با کامپیوتر مشنگی کانتر استریک بازی میکرد!برای همین نامه را در جیبش گذاشت و گفت:آره موافقم.فقط حواستون باشه که لرد بعد از ظهر میخواد بیاد.تا اون موقع حتماً اسرا باید آماده باشن.
ایگور سری تکان داد و گفت:باشه.من با ایوان میرم هاگزمید چندتا جادوگر سفید مشنگ بیارم.شاید سر راه یه سری هم به لندن زدیم!(آیا لندن سوپر مارکته؟!
)بلیز هم لگد دیگری به جنازه ولو شده بر روی زمین زد و گفت:باشه تا وقتی که شما برمیگردین منو و بارتی و بقیه هم دژ رو آماده میکنیم که وقتی لرد اومد آبرومون نره.فقط اونایی که شکار میکنین تپل مپل باشن تا طلسم خوب روشون اثر کنه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



با مدیریت عمو ولدی و دوستان




چه چشمايي!!!!
سارا بمن بگو جاسوس کیه؟
این دیگه چشه؟
تو چکار کردی؟؟؟اون معجون تمام چیزهارو پاک میکنه.حالا من چکار کنم؟من چرا شما رو تایید کردم؟؟
قربان من میدونم چکار کنیم.میتونیم عملش کنیم.