شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در اين دنياي بي انتها كه از هر سويي نظر بيفكني، جز تا بي نهايت چيزي نخواهي ديد، و زمان نيز در چشم بر هم زدني ميگذرد، تنها يادگاري كه ممكن است از كسي يا چيزي باقي بماند، خاطرات آن است. در دنياي جادويي هري پاتر نيز، شايد بتواناين يادگاري ارزشمند را بر تكه كاغذي از پوست آهو نوشت، يا بر در ديواره اي، علامتي را حك كرد كه ياد آن خاطرات دهشتناك را بر دلها زنده كند؛ اما اينكه انسان خاطرات را ببيند، شايد لذت بيشتري داشته باشد. و اينجا همان جايي است، كه شما مي توانيد خاطرات خود، يا ديگران را ببينيد و براي ديگران به نمايش بگذاريد. گو اينكه ديدن خاطرات ديگران كار چندان شايسته اي نيست، اما ما اميدواريم كه اين كار ما را به دل نگيرند!
***
دوستان عزيز، انتظار مي رود با رعايت كردن دو نكته ي زير، اين مكان را همواره محيطي منظم و به دور از درهم ريختگي و سردرگمي نگاه داريم: 1- در اين محيط، هر كسي ميتواند خاطرات هر فردي( يا چيزي) را براي ما بنويسد. مثلا خاطرات ولدمورت، دابي، كلاه گروه بندي و يا حتي شمشير گريفيندور. 2- اين خاطرات بايد در حد يك واقعه باشند و يك بازه ي زندگي را در بر نگيرد. 3- حتي الامكان، نوشته ها تك پستي باشند تا سردرگمي به وجود نيايد. 4- پست ها مي توانند به صورت جدي نويسي و يا طنز باشند و اين به ابتكار عمل شما بستگي دارد.
موضوع های هفته ی 53 : یه مدت سوژه ی جدیدی داده نشده بود چون نبودم به هر حال . ________________________________________________
تعطیلات تابستانه سایت است و فیلچ سرایدار مدرسه مشغول نظافت هاگوارتز است کتابی پیدا میکند بی اهمیت آن را به دفتر خود می برد . در رختخواب خوابیده است . خسته نگاهی به کتاب می اندازد سواد آنچنانی هم برای روانخوانی ندارد . خاکی که روی کتاب است را کنار می زند روی کتاب نوشته شده است : تارخچه ی هاگوارتز رونا ریونکلا گودریک گریفیندور سالازار اسلایترین هلگا هافلپاف
_____________________________________________ توضیح : کتاب به دست آمده نوشته ای از مدیران هاگوارتز است که در آن راجع به مکان های مخفی هاگوارتز زمان ساخت وقایع اتفاق افتاده و غیره است ( هر چیز مربوط به هاگوارتز ) شرط خوب نوشتن فکر کردن است !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
صبح دل انگیزی بود نسیم بهاری صورتش را نوازش می کرد به سمت دریا دوید پاهای کوچک و چاقش در میان میان ماسه ها فرو می رفت به سمت دریا شاد بود که می تواند دستان کوچک تپلش را در اب فرو برد
پدرو مادرش در الاچیقی نزدیک دریا نشسته بودند . مادرش اورا دید که به سمت دریا می دود به طرفش دوید و گفت :هی پسرم کجا داری می ری؟ ممکنه اب تورو با خودش ببره
ولی نویل کوچک ارام ارام به سمت اب می رفت می خواست اب بازی کند .!
پدرش گفت : ولش کن الیس بزار بازی کنه
الیس با صورتی مادرانه گفت : اما اگر بلایی سرش بیاد چی؟
و بی صبرانه به سمت کودکش دوید نویل که نمی خواست گیر مادرش بی افتد از لب دریا شروع به دویدن کرد ولی بعد پاهای کوچکش به قطعه سنگی گیر کرد و روی زمین شپلخ شد گوشه ی سنگ پاهای کوچکش را زخم کرده بود خون از پایش فوران می کرد .نویل جیغ می کشید و گریه می کرد . الیس به سمت پسرش دوید اورا بغل کرد و گفت :اخ ..چقدر گفتم پیش من بشین؟ پدر نویل گفت :البس اون یک بچست بزار بازیشو بکنه ممکنه دیگه از این فرصت ها برای هیچ کدوممون پیش نیاد مخصوصا الان که اون در راهه! الیس گفت :هیسسسس.! نمی خوام از الان اسمی از طرف جلوی این بچه برده بشه! سپس نویل را بغل کرد و اورا ارام ارام بازی داد . صدای خنده ی نویل و شادی مادر و پدرش که با نگاه های خسته ی خانم لانگ باتم پیر همراه بود فضای ساحل را پر کرد!
دفترچه خاطرات نویل لانگ باتم :10 سال پیش
نویل دفترچه ی خاطراتش را بست و درحالی که اشک می ریخت بیاد پدر و مادری افتاد که اکنون فقط می دانستند او پسرشان است ! تکه های کاغذ ادامسی را که مادرش هرکیریسمس در بیمارستان سنت مانگو به او میداد از جیب هایش در اورد و به دفتر چه ی خاطراتش چسباند و در حالی که برگ برگ دفترچه خیس خیس شده بود ان را محکم بست !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .
هري به طرف ميز بزرگي ميرود. ميز بزرگي كه دفترچه ي خاطراتي روي آن قرار دارد. هري دفترچه را باز ميكند ، پشت ميز چوبي مينشيند و شروع به خواندن ميكند.
امروز روز بدي بود. يك روز مزخرف. لي لي و خواهرش ، پتونيا رو توي خيابون ديدم. توي خيابون. خب..من طبق معمول رفتم و پشت درختي قايم شدم. ميخواستم به حرفاش گوش بدم. لي لي داشت ميخنديد. پتونيا هم با قيافه اي گرفته و غمگين جلوي لي لي ايستاده بود. لي لي داشت پتونيا را مسخره ميكرد. _ پس چرا اين طوري گفت؟ معلومه كه ازت متنفره. لي لي دوباره خنديد. پتونيا شكلكي در آورد و گفت: من اونو دوست دارم. چرا اون.. پتونيا زير گريه زد و لي لي خنديد. لي لي كه سعي ميكرد جلوي خنده اش را بگيرد گفت: حالا..حالا اسمش چيه؟ پتونيا نگاه پرمعنايي به لي لي كرد و گفت: ورنون. اسم كوچيكش رو نميدونم. ولي...شنيدم معلمش بهش گفت آقاي ورنون. پتونيا دوباره به گريه افتاد. لي لي خنديد. ناگهان من هم خنده ام گرفت. نميدونم چرا. ولي..خنديدم. هردوتاشون به من نگاه ميكردند. من از پشت درخت بيرون آمده بودم و اصلا هم حواسم نبود. داشتم از خجالت آب ميشدم. پتونيا محكم زد تو گوشم و لي لي با خشم به من نگاه كرد. طوري كه هيچ وقت تا آخر عمر فراوش نميكنم.
هري دفترچه را بست . دفترچه ي خاطرات سوروس اسنيپ رو. كسي كه واقعا عاشق مادرش بود. هري از ميز بزرگ دور شد و با ناراحتي از اتاق بيرون رفت.
عمامه ام را از سر میکنم و قلم را دردست میگیرم. دفترچه را باز میکنم و بار دیگر مینویسم.آه ای دفترچه من.آه. بعد از عمامه و منوی مدیریت تو تنها چیزی هستی که من به او عشق میورزم و اعتماد میکنم.من در این سایت نفرین شده درمانده ام و نه راه پیش داشته و نه راه پس دارم.گویا ملت چنین پولدار شدند که همگی دو یا سه تا پی سی درخانه دارند و هربار با یک ایپی در سایت میایند.البته من که دانم اینان همه یک نفرند ولی حیف که ایپیشان شبیه به یک دیگر نیست و من مدرکی ندارم که بگویم تمامی این بزدلان در اصل یک نفرند و فقط با پی سیهای مختلف آن میشوند. حیف. بعد از ورود لیلی به میکده مدیران هری دیگر اندک نشان عشقولانه ای به من نشان نمیدهد و گویا این دخترک نیز دست از جیمز کشیده است و با پسرخود وارد میدان عشقولانگی شده است.دیگر نمیدانم که در این مثلث عشق چکار میکنم و به که روی باید آورم.دفترچه، گاه آرزو میکنم که تو نیز همچون من نفس میکشیدی و میتوانستی در سایت بیای تا من تورا نیز بلاک کرده و از بیکاری درایم.ولی افسوس که این طور نیست.حال نیز باید عمامه را شسته کنم که بویش از بوی جوراب های بارون خونخوار تر شده است.آه
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است*=
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
ديگر هاگوارتز را دوست نداشتم آنجا همه به ريش يک روح که در اين سالها تاريخ را ترک نکرده بود مي خنديدند!...تصميم گرفتم از هاگوارتز بيرون بيايم مي خواستم به جايي بروم که ديگر کسي به ريشم نخندد!پس از هاگوارتز بيرون آمدم و جستجويم را آغاز کردم اما هرچه بيشتر گشتم کمتر يافتم...ديگر نمي دانستم چه کنم!تا شنيدم که ماگل ها شبکه اي اختراع کرده اند اينترنت نام که در آن ميتوان از شير مرغ تا جان آدميزاد را يافت...پس به داخل اينترنت آمدم و با وردي به آن صفحه مسخره گفتم بنويس جادوگر!...يک اسم توجهم را جلب کرد جادوگران...!...گفتم شايد آنها نيز جادوگراني بدبخت چون خودم باشند که به ريششان خنديده شده و اينجا براي خود پايگاهي ساخته اند...مشعوف به روي لينک(اين واژه را از پسرکي ارزشي ياد گرفتم) کليک نمودم!...و وارد شدم...ابتدا بسيار خوشحال بودم...اما پس از مدتي دريافتم اينجا نيز آستکبار بيداد ميکند...جمعيتي حزب نام را ديدم و گمراه گشته و به آنها پيوستم تا بر ضد مديريت بشورم...مدتي همراه آنها گشتم اما چيزي نديدم...سپس به سمت مديريت جذب شدم اما اعضاي سايت باز هم به ريش من که اينقدر ناپايدار بودم خنديدند!...براي من اين خنديدن به ريش عقده شده بود...پس ز کويريل خواستم که طلسمي براي خنديدن به ريش مردم به من ياد بدهد و او نيز با نهايت بزرگواري به من آموخت...پس به دنبال جايي گشتم تا طلسمم را امتحان کنم...و بالاخره آن را يافتم مکاني مناسب براي خنديدن به ريش اعضا و مديران!...چتر باکس سايت...من زين پس به ريش همه ميخندم حتي ريش خودم!! پس به ريش تمام اعضاي سايت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/2/11 2:44:26 ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1386/2/11 3:12:39 ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1386/2/11 3:16:18 ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1386/2/12 22:38:39
هوووم امضاي آفتابه اي بسته! [b][color=996600] بينز نامه بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم بيا تا ريش ها ب
امروز ميخوام موضوعي كه ميدم يكم متنوع باشه : ميخوام يك نوشته كه كمي حالت رول داشته باشه يعني گفتگو و ديالوگ توش باشه و همينطور حالت خاطره و شرح حال باشه رو ازتون بخوام : از ورود تا امروز اين افراد يكي رو به انتخاب خودتون بنويسيد ! 1. هگريد 2. هدويگ 3. پرفسور كوييرل 4 . پرفسور بينز 5. كريچر
( گويندتون بهتره از نظر من اول شخص باشه مثلا جاي هاگريد : تو بيابون قدم ميزدم گرما طاقت فرسا بود كه رسيدم به يه كلبه روي يه تابلوي نيمه شكسته نوشته بود :جادوگران و ....... )
بقيش با خودتون !
پاينده باشيد !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
سرد - افسانه - استخوان - مداخله - درنگ - چراغ - ارزش - تایید - اشک - هیجان هواي بسيار سردي بود , در خيابان هاي لندن با هيجاني غير قابل وصف مي دويد و گريه مي كرد . ناگهان يك درخت صدايي كرد و اورا از جا پراند , تا صدا را شنيد از دويدن دست كشيد و پس از لحظه اي درنگ كمي دور و اطرافش را نگريست . نقشه را از جيب كتش در آورد و به آن نگاه كرد و ارام به راه افتاد و با خود زمزمه كرد : پنج قدم به راست ... حالا دو قدم به چپ . و به مكان مورد نظرش رسيد و چراغ را بر روي زمين رها كرد . با خود فكر مي كرد : آيا اين كار شبانه ارزشي دارد تا او را در آزمون ورودي به وزارتخانه تاييد كنند ؟ سرما در مغز استخوانهايش نيز نفوذ كرد تا ... دوباره فكري به ذهنش خطور كرد : نكنه اين نقشه افسانه اي يا دروغي باشه و منرو سر كار گذاشته باشن ؟ ولي ... نه . من بايد اينجا رو جست و جو كنم , بلكه چيزي بيابم . با خود زمزمه كرد : اگه دروغي باشه به كسي نمي گم و مداخله اي تو كار بقيه نمي كنم و اگر راست باشه يه راست مي رم وزارتخونه و گزارش مي كنم , و شروع به كار كرد . نزديكهاي صبح از خواب بيدار شد و فهميد همه يك خواب بوده است . به طبقه ي پايين رفت و ديد نامه اي از طرف وزارتخانه برايش رسيده . بدون لحظه اي درنگ نامه را باز كرد و فهميد كه در آزمون تاييد شده است .
کم کم داشت یه حس در وجودم رخنه می کرد.حسی کاملا عجیب و نا آشنا. حسی که تاکنون وجودم تجربه آن را نداشت.حسی به مانند دوست داشتن ولی هزار بار قوی تر از آن. از دیگران شنیده بودم که آن حس غریب , عشق نام دارد . جالب تر آنکه اطرافیان من می گفتند این احساس اگر در کسی بطور واقعی بروز کند , از تمام سحر و جادوهای دنیا قوی تر و می تواند بر تمامی آنها غلبه کند. حسی که به گفته بسیاری هدف زندگی انسان ها حال چه جادوگر و چه ماگل است. نمی دانستم آیا اکنون من نیز به آن حس رسیدم یا اشتباه می کنم. از سویی احساس غرور می کردم و از سوی دیگر احساس ترسی در وجودم رخنه می کرد و هر لحظه بر شدتش افزوده می شد.باطنم می گفت که اشتباه نمی کنم, این همان حس است, پس به ندای درونم گوش فر دادم . حال دو راه پیش رو داشتم یا اینکه این حس را به خاطره ای تبدیل کنم و آنرا در قبل خودم محبوس کنم و برای همیشه با خاطره آن زندگی کنم, یا اینکه دست به ریسکی عظیم بزنم و آن گفتن به هدیه کننده عشق به من ! اگر می خواستم به او بگویم ممکن بود هدیه خود را از من پس بگیرد و از آن ویرانه ای در قلبم به جای گذارد.از سوی دیگر نیز امکان داشت خانه کوچک عشق در قلبم را به قصری مبدل کند.براستی چرا همه زندگی ریسک است؟ چرا برای هر کار یک دوراهی تو را به مبارزه می طلبد؟ نمی دانستم چه کنم.واقعا نمی دانستم!تصور اینکه با ((نه)) او مواجه شوم برای غیر قابل تصور بود. باری اولین بار در وجودم هیچ شهامتی را برای ریسک کردن نمی یافتم.هیچ راهی نداشتم.مجبور بودم راه بزدلانه اول را انتخاب کنم.تصمیم گرفتم برای من افسانه بماند تا بتوانم همان کلبه حقیر عشق را برای همیشه در قلبم حفظ کنم چون نمی دانستم چه بر سر آن خواهد آمد. و این چنین شد که عشق آلبوس دامبلدور به مینروا افسانه شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/16 22:55:48