جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] باشگاه اسلاگهورن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس:ای اس ال ش چیه؟!
آبرفورث: بیا مذاکره کنیم! چپق صلح!
ریگولوس: اوکی! پس من همین جا می شینم با ملت چت می کنم!
تو هم بیا با هم چت کنیم! اون فرشته وحی رو هم ای دیشو بده من! با هم آشنا بشیم!

آبرفورث چپق رو میده به ریگولوس و ریگولوس شروع می کنه به کشیدن
آبرفورث خبیثانه می خنده!

بنگگگگگ

چپق تو صورت ریگولوس منفجر میشه و موهاش وز میشه میره هوا!
ریگولوس اوهو اوهو اوهو کنان میدوه طرف دستشویی!

آبرفورث هم میشینه تو باشگاه و لپتاپشو در میاره و شروع میکنه به چت کردن!
- ای اس ال میدی؟
+پرسی ویزلی ، 18 مدیر معظم هاگوارتز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/16 18:55:49
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آبرفورث که پشت فرمان بولدوزر نشسته بود، سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت : هه هه هه! برو کنار تا خودتم برنداشتم !

ریگگولوس ییهو از خواب پری. به سرعت کلاهش را برداشت و از باشگاه دور شد. پیر مرد پدال گاز بولدوزر را با قدرت فشرد. چند متری به درب اصلی باشگاه مانده بود که ناگهان...

فرمانده مارکوس با سپاه عظیمی از انسان هااز کوچه پشتی وارد شد.آبرفورث که با دیدن تعداد زیاد سربازان فرمانده پیر، به وحشت افتاده بود به سرعت بولدوزر را متوفق کرد.
پیاده شد و طلبکارانه به سمت مارکوس رفت.

- سریعا کاسه کوسه تو جمع میکنی میری بیرون شهر اردو میزنی فهمیدی؟
همین که مارکوس خواست ابراز مخالفت کند، با دیدن چشمان خشمگین آبرفورث، منصرف شد و دستور عقب نشینی داد.

در این لحظه بود که ناگهان ندای الهی بر آبرفورث نازل شد...



از....و....
........خوب......
.... ( به دلیل محرمانه بودن از درج مکالمه معذوریم)



آبرفورث دستی به سرش کشید، سپس با ندا() خداحافظی کرد و به سمت ریگولوس رفت.
ریگولوس مشکوکانه به آبرفورث مینگریست. همینطور که عقب عقب میرفت گفت : اون کی بود؟
- ندا بود
- خاک تو سرت ندا کیه؟
- اممم... نه بوقی منظورم فرشته وحی و اینا!
- دیگه بدتر، فرشته؟ فامیلیش وحیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس که میبینه اسلاگهورن خیلی خزه،ایگنورش می کنه و تنها می شینه تو باشگاه!
بیرون باشگاه هم ابرفورث خسته شده و رفته تا شب با بولدزر بیاد، همه چیو یهو شپلخ کنه.

ریگولوس همینطوری که نشسته و زلف شهلاشو دور انگشتاش بیگودی می کنه، یهو یه فکری میاد تو ذهنش و لپتاپشو باز می کنه و شروع می کنه به یه کارایی کردن! ( فضا سازیه!)
ریگولوس کلی با خودش حال می کنه و قارت قارت می خنده!

بعد هم میره بالای پیت حلبی وسط باشگاه و چینی به ابروش می ندازه و میگه:
و من در شبکه تماس آتیشی جادویی اختلال ایجاد کردم!!! قارت قارت قارت قارت!
الان همه تماس ها دست منه! قارت قارت قارت!

از اوج خفانت و غلظت این نقشه، ریگولوس صدای بوق بولدوزر ابرفورث رو نشنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/16 18:46:28
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/16 18:47:58
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
_ الان میخوای من و تو یه پارتی بگیریم؟! فکر نمیکنی خیلی غیر ارزشی باشه؟!

_ خب دوستاتم بیار!

_ خب دوستای من که هر روز واسه خودشون پارتی میگیرن! تو هم بگو دوستات بیان که جو شاعرانه بشه!!!

_ دوستای من آخه...


_ آخه بی آخه!
ریگولوس یه شکلک نامتجانس!! :x هم میزنه تنگ آخرین سخنش و بلند میشه بره رفقای خط رو واسه شب حاضر کنه!( حاضر کردن= جوراب پوشانیدن، موهایشان را شانه کردن! و تمامی وظایف یک مادر دلسوز!!!!)

این طرف هوریس می مونه و یه مشت عنکبوت و مقادیر متنابهی اسکلت!!!

_ اخه یکی نیست بگه مرض داشتی؟ من دوست از کجا بیارم؟ همه ی دوستام که رفتن زیر خاک!!! الان من مرده پارتی مگه قراره برگزار کنم؟!!


و در یک آن جرقه ای در ذهنش هویدا میشه و مواظبه که عَلَم نشه!همر!

هوریس تصمیم میگیره که مثل کتاب 6 بود؟؟ که نیک بی سر جشن گذاشته بود با مرده ها و زنده ها! یه همچین کاری بکنه !!! بعدشم قول میده پسر خوبی باشه و دندوناشو قبل خواب مسواک کنه!!!


از اون به بعد،" تصمیم هوریس" ضرب المثلی مثال زدنی برای تمام اعصار شد!

پایان انشا!! همر!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]ارز
Re: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس که شدید سرگرم چت با اسلاگهورنه و تازه اسلاگهورن عکس نیکول کیدمن رو براش فرستاده،کاغذ رو سرسری می خونه و یهو چشماش گرد میشه!

بعد یه دونه BRB واسه اسلاگ میزنه و تندی از در باشگاه میره بیرون،آبرفورث خوش خوشانش شده و داره واسه خودش سوت زنان راهمیره و اهنگ " ناظرم من، ناظری بی قرارم "رو می خونه.
ریگولوس یه سوت بلبلی می زنه و ابرفورث برمیگرده
ریگولوس: این تاپیک یه سال و خورده ای پست نخورده، سوژه جدید هم داره، حتما باید فونت شونصد بزنم " سوژه " ؟
قبلا هم یه پست زده بودم اینجا سوژه جدید هم داشت و تموم هم شده بود، پاکش کردید. فکر کردید من سرگرم زلف شهلام، حواسم نیست؟!
آبرفورث بیلشو در میاره و از دور می خوابد بکوبه تو فرق ریگولوس،ریگولوس جا خالی می ده و بیل آبرفورث تو سوراخ باشگاه گیر می کنه
ابرفورث چارچنگولی میفته به جون بیل ناظریش که بکشتش بیرون،
ریگولوس هم برمیگرده تو و اسلاگهورن براش WB می زنه...

ریگولوس که میبینه بار معنوی پستش خیلی کمه؛ با اسلاگهورن آن لاین یه دستم شطرنج میزنه و اسلاگهورن به ریگولوس میگه که میخاد یه پارتی بزاره تو باشگاهش و بیشتر با ریگولوس آشنا بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آبرفورث که از دور شاهد اعمال ریگولوس بود با خود گفت : هوووم، قرار شده بود با هم مسالمت آمیز برخورد کنیم! گویا از پست های ناظرین هم با خبر میشن، عجب!

سپس سرش را خاراند و رشته افکارش را ادامه داد : خوب، سوژهتایپیک که اینی که این نوشته نیست، سوژه جدید هم که نداده، چقدر عجیب! عیب نداره حتما حواسش نبوده!

سپس چرخی زدو به سمت در خروج به راه افتاد. چند قدمی با در فاصله داشت که چشمش به لوسیوس افتاد که به سرعت به سمت ویلای بلک ها میدوید.
برگشت و تکه کاغذ کوچکی به متصدی باشگاه داد.


دختر جوان،موهایش را مرتب کرد و به سرعت کاغذ را به ریگولوس رساند.


این پست و پست قبلی، تا پایان امشب حذف خواهند شد!
شهردار لندن



همین که ریگولوس سر چرخاند تا فرستنده نامه را ببیند، آبرفورث از باشگاه خارج شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/6/16 13:29:18
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/6/16 13:31:40
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس یه دعوت نامه تو دستشه و از سوراخ باشگاه میاد تو،
و ملت رو مبینه که کارشون از عنکبوت گذشته و استخون شدن!
اسلاگهورن میاد طرفش و کلی سلام واحوال پرسی و میپرسه: اهل و عیال چطورن!؟
ریگولوس که میخاد پستش یه ده خطی بشه، میره یه دور دور اتاق شنا میره و بعد بلند میشه 6482 تا دراز نشست میره و هیلکش پرورش یافته میشه، بعد هم میبینه هنوز 10 خط نشده، یه دور هم زلف شهلاشو به مدت 4 دقیقه تاب میده، بعد هم میره طرف اسلاگهورن و با جدیت وسط باشگاه شروع به ایستادن میکنه و چینی به ابروش میندازه و انگشتای اسکلت های تو باشگاه رو از مچ پاهاش باز میکنه و میگه: من مجردم!
بعد هم میره یه گوشه می شینه و تنهایی زلفشو واسه اسکلت ها تاب میده!
بعد یهو لپتاپشو در میاره می بینه نه بابا پستش هنوز 10 خط نشده،واسه همین یه دورم مین روب بازی می کنه و با سلاگهورن هم با لپتاپش چت می کنه و ای اس ال می پرسه!
اسلاگهورن اون ور اتاق نشسته: 18-F -Teh

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/16 0:10:41
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1387 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلاگهورن كه از اين صحنه به خنده افتاده بود،نگاهي به هر دو نفر كرد و گفت:
-مثل اين كه من بايد شما رو ترك بگم!خوش باشيد
پرسي مات و مبهوت در پشت وسايل ايستاده بود و نمي دانست دوربين را روشن كند يا نه؟غافل از اين كه دوربين در حال ضبط تصاوير بود!
چراغ قرمزي كه در اتاق قرار داشت،فضا را براي كارهاي غير آسلامي مهيا تر كرده بودهر دو نفر با شوق و رغبت به همديگر نگاه مي كردند.دامبل كه بيش از حد جوگير شده بود گفت:
-مي خوري؟
دخترك كه احساس مي كرد كمي سرخ شده با لبخندي به دامبل نزديك تر شد و گفت:
-چرا كه نه؟
دامبل هم لبخندي زد و دست خود را به طرف پايين برد و هندوانه را از روي ميز برداشت و به دخترك تعارف كرد! دخترك كه احساس بوق شدگي تمامي وجودش را فرا گرفته بود،بهتر دانست كه خود شروع كند.
-خوب حالا چيكار كنيم؟
دامبل كه مي دانست بايد هر چه سريع تر شروع كند گفت:
-خوب بيا طرفم دختر نازم!
دخترك اين بار مطمئن بود كه دامبل منظور وي را مستقيما دريافت كرده با ناز و كرشمه به طرف دامبل رفت.دامبل دستان خود را كاملا از هم باز كرده بود.اسلاگهورن در پشت در ايستاده بود و به داها گوش مي كرد.شلوار دخترك بسيار بلند بود.كفش هاي پاشنه بلندي نيز به پا داشت.بيشتر از دو متر به دامبلدور نمانده بود كه ناگهان پاچه شلوارش به زير پاشنه پايش رفت و ...
-خـــــــــــــــدا!كــــــــــــــمك!
اين صداي جيغ اصلا شباهتي به صداي دخترك نداشت.در واقع اين صداي جيغ دامبل بود.با اين صدا كه در سطح سالن پيچيد،همه حاضران ساكت شدند.اسلاگهورن پريشان به داخل پريد.اولين صحنه اي كه توجهش را جلب كرد،بدن بيهوش پرسي بود كه از بين وسايل خودنمايي مي كرد.دوربينش در چند متر جلوتر از خود افتاده بود و همچنان فيلم مي گرفت.اسلاگهورن به سمت چپ خود نگاه كرد و دخترك را ديد كه داشت به سرعت،شلوار خود را بالا مي كشيد.عرق،صورت وي را براق كرده بود.اسلاگهورن در اتاق دامبل را مي جست.سر انجام بدن نيمه بيهوش وي را در پايين تخت ديد!به سرعت به طرف وي شتافت.اطراف تخت مايه لزج صورتي رنگي قرار داشت.از قزاز معلوم دامبل تمام معجون عشق را به بيرون تخليه كرده بود.وي كلماتي را براي خود زمزمه كرد:
-اسلاگ مي كشمت!منو سر كار مي ذاري!
اسلاگهورن كه بسيار كنجكتو شده بود كه چه اتفاقي رخ داده،بدن دامبل را برگرداند و صورت زرد وي را ديد.
-دامبل چي شده؟ چه اتفاقي افتاده؟
-من رو سر كار مي ذاري هان؟اين دختره نه مونث بود نه مذكر.دو بوقه بود
اسلاگهورن از شنيدن اين سخنان شكه شده بود.در همان لحظه دخترك را ديد كه با سرعت از اتاق بيرون رفت!در همان لحظه بار ديگر نگاهش بر روي دوربين پرسي افتاد.خدا خدا مي كرد فيلم اين جريانات ضبط شده بود.مطمئنا با داشتن اين فيلم،دامبل ديگر به اورا هدايت نمي كرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 20 اردیبهشت 1387 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
من عاشق جادوگرانم چون اعضاش تماما مستعد بیناموسین.ایول دز بیناموسی..
------------------------------------------------------
-خووووب.حالا کارمونو شروع میکنیم.اگر کسی یک دوربینی چیزی داشت الان باید شروع به فیلم گرفتن کنه...
پرسی دکمه رکورد دوربین را زد و پشتش ایستاد تا زوم را درست کند.فنرهای تخت از لرزش اسلاگهورن بالا پایین می رفت و سایه خوف دامبلدور که به اسلاگهورن نزدیک میشد روی او افتاد.حالا دامبل دور با اسلاگهورن یک قدم فاصله داشت...
-ببخشید پروف....
دختری ترکه ای ناگهان در را باز کرد با ورود به اتاق با صحنه توصیف شده روبرو شد.دامبلدور خودش رو سریع جمع و جور کرد و گفت:
-گلابی (منظور پرسی)...خاموش کن اون چیزتو...بفرمایید خواهرم...
-اممم...با پروفسور اسلاگهورن کار داشتم؟
-آهان پس با برادر هوریس کار داشتید؟...هوریس جان.برادر آسلامی عزیزم.خانم مثل اینکه خانم با شما کار دارن.
اسلاگهورن با لکنت:
-چچچچیه...ع ع ع زززیزممم؟
دختر جامی را به اسلاگهورن نشان داد و گفت:
-پروفسور...با بچه ها این عشقینه رو درست کردیم .می خواستیم شما یه امتحانیش بکنین ببینین خوبه یا نه؟
اسلاگهورن با این حرف ناگهان فکری به ذهنش میزند و در افکار خود فرو میرود:
در افکار اسلاگهورن:
-اوووووووه...اگه این معجونو بدم به دامبل بخوره چی میشه؟هان؟...اااااااااااااااااه...باید ببینیم با خوردن این معجون بازم به جنس مذکر گرایش داره یا نه؟آآآآآآآآآه...حالا بت می گم بوقی...می خوای منو هدایت کنی؟همچی هدایتت کنم که آسلامم نتونه به دادت برسه...تا تو باشی دیگه نخوای هوریس اسلاگهورن رو توی باشگاهش هدایت کنی.دست این دختره هم درد نکنه خوب به موقع اومد. اووووووووووووه آآآآآآآآآآآآآآآه اااااااااااااه. یوهاهاهاهاهی هی هی هی.(خنده های شدید شیطانی)
خروج از افکار اسلاگهورن.
اسلاگهورن با تکان های شدید کله اش از فکر خارج شد.
-بله بله عزیزم حتما.باید روی یه نفر امتحانش کنی و...فکر کنم استاد دامبلدور مناسب باشه.آخه این برادر عزیز مرلینی گزایشی به جنس مونث ندارند و خیلی برای امتحان این معجون مناسبند.چی می گی دامبلی جون؟
دامبل دور که شدیدا توی رو دربایستی گیر کرده بود با عصبانیت به اسلاگهورن نگاه کرد و در حالی که سعی بر حفظ لحن دوستانه اش داشت گفت:
-اوه هوریس جون می دونی که من...
اسلاگهورن پرید وسط حرف دامبل دور و گفت:
-دامبی جون بهونه نیار...تو که دیگه به خودت مطمئنی..مگه نه؟یا نکنه تو هم آره...هان هان هان؟یالا بگو.
در دل دامبل دور:
-ای دختره خروس بی محل...همچی بزنم نصفش کنم.خوبی هدایت پسرا اینه که حداقل معجون عشق در کار نیست.
دامبل دور نگاهی به دختر کرد و با جو زدگی شدیدی که اونو فرا گرفته بود گفت:
-نه داداش...ما به خودمون مطمئنیم.بده مینیم اون معجونو...
سپس جام را از دست دختر قاپید و لاجرعه سرکشید.
- قلپ...قلپ...قلپ... :pint:
وقتی که معجون تمام شد جام را پایین آورد و به دختر دادو بعد با آستینش دور لبهایش را خشک کرد.
-ملچ مولوچ...ملچ مولوچ...(مزه مزه کردن معجون)
اینجا بود که یکدفعه دامبل دور شل شد و با چشمان خیره به دوردست خیره ماند.
-آلبوس...آلبوس...حالت خوبه؟(توی دل اسلاگهورن:آهان...حالا ببینم کی کیو هدایت میکنه؟)
دامبلدور بدون هیچ حرفی در همان حالت باقی ماند اما...اما پرسی که بعد از ورود دختر غرق در ماجرا شده بود فراموش کرده بود دوربین را خاموش کند و دوربین همچنان در حال فیلم گرفتن بود....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و اکنون جاناتان وایز می رود تا جای خود را به جد بزرگ بدهد
شناسه بعدی من:
گودریک گریفیندور
Re: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- بیا هوریس جان ، منه پیرمرد رو که میدونی ، دیگه جون ندارم و نشاط سابق توی وجودم نیست ، بیا بریم روی اون تخت بشینیم ، تا من راحت تر بتونم هدایتت کنم !

پرسی در پشت انبوهی از وسایل ، دوربینش را روشن کرده بود تا هیچ صحنه ای را برای فیلم برداری از دست ندهد !


_خب هوریس جان.برای من بگو ببینم.تو تا الان پسرها رو راهنمایی کردی؟
_بله بله.من در کلاسام پسرهای زیادی هستن که سوال میپرسن و راهنمایی میکنم.
_به به به به.کلاس خصوصی هم میزاری براشون؟
_بله.اگر نیاز باشه بله.
دامبل عینک خزشو رو دماغش جا بجا کرد و با تعجب گفت:
تو مدرسه من با پسرا کلاس خصوصی میزاری؟؟بگو پس چرا مشتریام کم شده.
هوریس که هنوز موضوع رو نگرفته بود نگاه هاج و واجی به دامبل کرد و جواب داد:
مگه شما هنوز کلاس خصوصی تدریس میکنید؟شما که الان مدیرید.

دامبل:تو مثل اینکه هنوز موضوع برات درست نیفتاد.بزار واضح تر برات توضیح بدم.معمولا جنسهای مذکر از جنسهای مونث خوششون میاد.و جنس های مونث هم از جنس های مذکر خوششون میاد.درسته؟
_بله بله.
_حالا بعضی وقتها هم جنسهای مذکر هم از مونث خوششون میاد هم از مذکر.فهمیدی؟
هوریس که چشماش از تعجب چهارتا شده بودن به آرومی گفت: پس مونثا از کی خوششون میاد.
دامبل :اونا رو ول کن.مذکر رو بچسپ.
_پرفسور من درست متوجه موضوع نشدم.

_ ببین تو از دخترا خوشت میاد نه؟
_خوب بله.
_منم ازپسرا خوشم میاد.حالا فهمیدی؟؟؟
هوریس:بله.

دامبل: چه عجب!!.حالا بیا یک هندونه باهم بخوریم.بعد من کارت دارم...
__________دو دقیقه بعد___________
اول تخماشو در بیار بعد بخورش.
_من معمولا با تخم میخورم.
_خب خره برات بده.توگلوت گیر میکنه .
_تخماش اون قدر هم بزرگ نیستن.
_تخمهای هنونه هیچ وقت اون قدر بزگ نیستن.ولی خب اگر گیر کرد دیگه هیچی....
_میگم آلبوس اصلا شیرین نبودن.
_برا همین تا تهشو خوردی؟
_حالا منو آوردی اینجا چیکار؟
دامبا نگاهی مرموز به هوریس کرد و دستاشو به شکل مرموزتری بهم مالید:
خووووب.حالا کارمونو شروع میکنیم.اگر کسی یک دوربینی چیزی داشت الان باید شروع به فیلم گرفتن کنه...
_________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!