-به نظرتون چجور توانایی مدنظر سالازار اسلیترینه؟ حقیقت چی میتونه باشه؟
کسی به سوال گادفری جوابی نداد. همه به اندازهی او چیزی در این مورد نمی دانستند. اما هرچه که بود، به تلاش برای زنده ماندن ربط مستقیمی داشت. ریموس بی هیچ هراسی جلو رفت و به کمک ملاقه، مقداری از محتوای دیگ را بیرون آورد. سپس آن را بو کشید تا شاید به کمک بویایی گرگینه ای اش بتواند ماهیت معجون را تشخیص دهد.
او همان موقعی که دید سالازار اسلیترین، گنجینهی موسسش یعنی شمشیر گریفیندور را درون شکم ریگولوس بخت برگشته جای نداده، به این نتیجه رسید که احتمالا اسلیترین نمی خواست برنده مسابقه عضوی از گروه گریفیندور باشد. همان جا بود که تصمیمی گرفت؛ اگر قرار نبود زنده از این بازی خارج شود پس فداکاری می کرد تا جان دیگران نجات یابد. مرگی شرافتمندانه!
البته کمی هم آرزو داشت تا درجایی مناسب بتواند شمشیر را بیابد تا حتی اگر خودش هم نتوانست زنده بماند بتواند شانس کوین را برای برد زیاد کند.
-متاسفم ولی معجونی نیست که برام آشنا باشه. احتمالا باید از معجونای سیاه باستانی باشه.
-چشم بسته غیب گفتی لوپین!
ریموس از نیش و کنایه اسلترینی ها خوشش نیامد. ملاقه را زمین گذاشت و سراغ قفسه ها رفت تا همراه دیگران وسایلی را که در لیست ذکر شده بود، بیاورد.
با وجود اینکه به منتخبین گفته شده بود با یکدیگر همکاری کنند ولی فاصلهشان را با هم حفظ می کردند و مراقب اطرافیانشان بودند.
-هی اینو ببینین!
ایزابل شاخه گل رز تازه ای را که میان قفسه ها پیدا کرده بود به بقیه نشان داد.
- یعنی چه معنی ای میتونه داشته باشه؟
سپس با احتیاط دستش را دراز کرد و گل زیبا را برداشت. با برداشتن گل، ناگهان این فکر به ذهنش رسید که "عشق" همان حقیقت مد نظر سالازار است. او عاشقی بر وزن قاتل بود که برای نجات جان گادفری و کوین می توانست دست به هر قتلی بزند.
همین فکر باعث شد که هیجان زده شده و فوری برگردد و گل را درون دیگ بیاندازد.
-ایزابل الان دقیقا چی کار کردی؟
-من معما رو حل کردم. حقیقت این معجون عشقه!
هنوز حرف ایزابل تمام نشده بود که ناگهان سر و صدایی از دیگ بلند شد. موجودات سایه مانندی درون آن جوشیدند و بعد بدون هیچ هشدار قبلی سمت منتخبین هجوم بردند.
با حملهی وحشیانه سایه ها، هرکدام از منتخبین شروع به جیغ و فریاد کردند و وارد رویایی هراس انگیز و مالیخولیایی شدند.
گادفری خودش را میدید که درحال نوشیدن خون ایزابل و کوین است. لوپین میدید که با اشتیاق تمام دوستانش را همچون حیوانی وحشی، می دَرَد. دوریا میدید مجبور به قتل همراهانش شده و هرکس که در دنیا داشت از او متنفر گشته است. اسکارلت میدید تمام توانایی استدلال و نقشه کشی اش را از دست داده و تنها در جای بدی گیر افتاده است. ایزابل هم میدید که باید بین گادفری و کوین یکی را انتخاب کند و دیگری را با خنجر جواهرنشانش بُکُشد. کوین ولی برعکس دیگران حقیقت را میدید. حقیقتی که بقیه سعی کرده بودند تا او را از فهمیدنش باز دارند. کوین به تماشای صحنههای مرگ تک تک دوستانش در مسابقه نشسته بود. و آنقدر ترسیده بود که حتی گریه هم نمی کرد.
بعد از گذشت دقایقی که بسیار طولانی بودند، بالاخره سایه ها راضی شدند تا دست از سر منتخبین بردارند و درون دیگ برگردند. با رفتن آنها، همه درحالی که غرق عرق و گاها اشک بودند و صدایشان آنقدری که جیغ زده بودند گرفته بود، از جایشان برخاستند. حالا دیگر میدانستند اگر چیز اشتباهی درون دیگ بیندازند چه اتفاقات شومی در انتظارشان است.
- از این به بعد دیگه هیچکی بدون هماهنگی کاری نکنه. منظور جناب اسلیترین هم همین بود وقتی گفت باید با هم کار کنیم. در واقع میخواست به نقطه اشتراکمون اشاره کنه. حقیقت یه ویژگی ایه که بین ما مشترکه!
آنلاینها
20 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] باشگاه اسلاگهورن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



