جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 خرداد 1387 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دوباره شب با همان پیام سکوت وارامش فرارسید.نورستارگان درخشان به شکوه خفته ی هاگوارتزجلای خاصی میداد.هاگوارتزمثل همیشه ارام وبیصداباچهره ای مرموزدراغوش شب فرورفته بود.سکوت سهمگینی سرسرا رادربرگرفته بود. امادیری نپایید که صدای گریه ی پسری چینی سکوت راشکست. اوکه بود؟ازچه چیزرنجیده خاطرشده بود؟اوبدون توجه به اطراف خود فقط می دوید.ناگهان صدای اقای فلیچ راشنید.غرورپسرک به اواجازه نمیداد که چهره ی گریانش را به کسی نشان دهد.برای پنهان شدن به طرف دستشویی دوید.اشک ازگونه هایش سرازیرشده بود.نورچراغ دستشویی چشمان پراشکش رااذیت میکرد .به همین دلیل دستش را جلوچشمانش گرفت.هاله ای سردرادراطراف خودحس کرد.دستش رابرداشت ونگاه کرد:شبح میرتل بود.میرتل چشمان اشک الودپسرک رادید!بالحن همیشگی فریادزد:دراکو!چراگریه میکنی؟!میرتل مدام فریاد میکشید وسوالش راتکرارمیکرد>گریه ی دراکو قطع شدولی تلاش اودرساکت کردن میرتل بی فایده بود>بالاخره شبح ازرمق افتاد!وساکت شد دوباره بغضی گلوی دراکورافشرد.شیراب رابازکردخنکی ابی که به صورتش میپاشید به اواحساس ارامش میداد اما غم واندوه فراوان همچون ماری بزرگ روی قلبش چنبره زده بود!سرش را بالااوردو به اینه نگاه کرد:چیزی جزیک چهره ی غمگین وافسرده برایش باقی نمانده بود.بدون توجه به نگاه پرسش گرانه ی میرتل ازدستشویی بیرون امدوغرق دریاس وناامیدی درحالیکه رازغم الودخودرادرسینه اش نگه داشته بود به طرف سالن اسلایترین حرکت کرد.






جمله بندی ها و نظم خوبی در نوشته ات نداشتی،رعایت پاراگراف بندی اهمیت زیادی داره، کمی کوتاه نوشته بودی، در ضمن از موضوع و سوژه عکس به نحو خوب و کامل تری می تونستی استفاده کنی. نوع نوشتار شما خیلی هم به نمایشنامه شباهت نداشت.

تایید نشد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط shiva wizard در 1387/3/30 20:07:01
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/3/31 16:14:27
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 خرداد 1387 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت همه جای هاگوارتز رو فرا گرفته بود با تردید هر چند لحظه یک بار به علامت، نگاهی از زیر چشم می انداخت و هر بار محکم تر لبه ی پنجره رو چنگ میزد.
بعد از چند دقیقه با یک حالت گیجی شروع به قدم زدن کرد
و ناگهان فهمید که احضار شده. رو به پنجره ایستاد مکثی کرد و میشد انعکاس علامت شوم رو توی چشم هاش دید.
به سرعت شروع به حرکت کرد.

تغییر صحنه
حیاط هاگوارتز
تمام بچه ها سراسیمه توی حیاط جمع شده بودن اما این بار هیچ کس از جای خودش نمیتونست تکون بخوره! به آسمون خیره شده و با حیرت علامت شوم رو نگاه میکردند.
در این صحنه اسنیپ پشت سره همه ی بچه ها ظاهر میشه و میبینه که اصلا از اونجا نمیتونه بدون جلب توجه به جنگل بره. تصمیم میگیره برگرده و ناگهان پرفسور مک گونگال رو جلوی خودش میبینه
مک گونگال با نگاهی مشکوک به اسنیپ ازش میپرسه
-فکر میکنی دستور جدید چیه؟
-نمیدونم اما خوب میدونم که میخوام تمومش کنم.
مک گونگال با نگاهی سرد-فکر نکنم بتونی تو تو خیلی ضعیف شدی.
اسنیپ در حالی که انعکاس چراغ ورودی سرسرا برق اشک رو توی چشم هاش مشخص میکرد با انزجار گفت
-با مرگ اون من دوباره قدرت میگیرم.
در همون لحظه از سمت چپ صدایی گفت
-بهتر نیست فعلا اوضاع رو آوم کنیم و بعد در این باره همگی مشورت کنیم؟
صدای دامبلدور بود که به سمت اون ها قدم بر میداشت و چشم هاش مثل همیشه آروم و مطمئن بود اما دیگه از لبخند گرمش خبری نبود.
به سرعت تمام استاد هاو مسئولین با آرایش خاصی بچه ها رو به سمت خوابگاه ها هدایت میکنن اما برای حفظ امنیت پسری که نجات یافت و دو تا ازدوست های نزدیکش رو از بقیه ی بچه ها جدا میکنن.

تغییر صحنه
در میان درختان جنگل ممنوعه
اسنیپ با قدم هایی که ترس رو میشد از نا متعادل بودنشون حدس زد در حال حرکت بود.
نقشه ی خوبی داشتن.
بالاخره به محلی که قرار بود اونجا جمع بشن رسید
تا متوجه ورود اسنیپ میشن همگی به سمت اون برمیگردند
صدای مالفوی که با عصبانیت خاصی میگه
-خیلی دیر کردی اسنیپ. زود باش! این رو بگیر. باید عملیات رو شروع کنیم.
و تا سعی میکنه نقشه رو از زیر شنلش در بیاره
نور سبزی از پشت یکی از بوته ها به سمت اسنیپ روانه میشه و اسنیپ با چشمانی باز به روی زمین می افته
همه ی مرگ خوار ها به سمت محل نور چوب هاشون رو نشانه میرن و میبینند که ساحره ی مغرور با موهای موج دار خود از پشت بوته ی نسبتا بلندی ظاهر میشود.
مالفوی با ترس
- بلا چیکار کردی؟ تو اسنیپ رو کشتی! چرا این کارو کردی؟!
بلاتریکس لسترنج با بی اعتنایی گفت: اون یه خائن بود الآن همه ی اعضای محفلشون نزدیک اینجان. سریع تر باید حرکت کنیم. لرد دستور دادن که نقشه عوض شده، باید برگردیم.
ناگهان صدای خش خش پای چند نفر از پشت درخت ها به گوش میرسه.
بلاتریکس در حالی که لبخند میزند و به جنازه ی اسنیپ نگاه میکند: رسیدند.
و باحرکت در تاریکی درختان پنهان شدند.

تایید شد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1387/3/31 1:59:59
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 خرداد 1387 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود و سکوتی ظلمانی بر قلعه حکم فرما بود.چیزی تا ساعت خاموشی نمانده بود و همه ی دانش آموزان در اتاق های عمومی خودشان به انجام تکالیفشان مشغول بودند.تنها صدایی که در یکی از راهرو ها بگوش می رسید صدای گریه پسرکی بود که روبروی آینه دستشویی ایستاده و به قیافه ی فلاکت بار خودش خیره شده بود. مار سبز اسلایترین بر روی سینه ی ردایش به چشم می خورد.اما مثل اینکه تنها نبود.صدای گفتگوی آمیخته با هق هقش به گوش میرسید:
- میرتل! واقعا نمی دونم دیگه باید چیکار کنم! کارها اصلا خوب پیش نمی رن!هم جون خودم در خطره،هم خانوادم !
- چه اتفاقی افتاده پسر بیچاره؟
- نمی تونی درک کنی!چون مردی و هیچ کس دیگه برات اهمیت نداره!البته وقتی زنده هم بودی کسی رو نداشتی تا....
ناگهان میرتل شیونی سر داد و با صدای زیری فریاد کشید:
- لزومی نداره الان هم که مردم عذابم بدی....هر چی می کشم بسمه!
- میرتل!منظورم رنجوندن تو نبود!به حالت غبطه می خورم که کسی رو نداری!....خسته شدم از بس تظاهر کردم از پاتر بدم می یاد.در حالی که واقعا تحسینش میکنم.از همون اول هم ازش خوشم می یومد.سال اول بهش پیشنهاد دوستی دادم،ولی بخاطر زبون نیشدارم دست رد به سینم زد! و از همون موقع ناخواسته شدم دشمن خونیش!-البته در نظر خودش-در حالیکه خدا می دونه من از اولش هم هیچ خصومتی باهاش نداشتم!الان هم این ماموریت لعنتی لُر... واقعا توی بن بست گیر کردم...اما بخاطر پدرم مجبورم از همه چیز بگذرم...جونش در خطره... خودم هم میدونم که اون فقط برای انتقام گرفتن از پدرم من رو انتخاب کرده!اما خاله ی احمقم این رو یک سعات می دونه!
- اوه دراکو!تو که به من نگفتی مشکلت چیه!تا وقتی که مشکلت رو ندونم نمی تونم حتی یه ذره بهت تصلی بدم ! اما ...حد اقل تو این مزیت رو داری که ...که...که اون بیرون حد اقل دو نفر هستن که به وجودت اهمیت میدن...اما من ...اوه دراکو...دست بردار!واقعا احساس با شکوهیه که بخاطر اینکه دونفر دیگه عذاب ببینن تو طعمه قرار بگیری! من که اینقدر مهم نبودم! میشه برام توصیفش کنی؟!
ناگهان صدای هق هق پسر رنگ پریده بلندتر شد :
- واقعا احمقی!...بعضی وقتا... آرزو میکنم مثل پاتر یا مثل خود تو کس و کاری نداشم... تا متحمل این عذاب بشم!برات متاسفم! موجود قابل ترحمی هستی! ...با اینکه یه اسلایترینی هستم اما نمی دونم چطور باید اون وحشی ها رو-مخصوصا گری...- وارد جایی کنم که دوستام با آرامش خوابیدن!...اوه پدر...پدر! برای چی بهشون ملحق شدی؟ مادر بیچارم!
ناگهان میرتل خیزی برداشت و به طرف مالفوی شیرجه رفت.درست در کنار او ایستاد و رویا گونه به به روبرویش خیره شد. آهی از ته دل کشید و گفت:
- دراکو!بس دیگه!اوقات من رو خرب نکن!اوه....من دارم فکر میکنم...
میرتل چرخی به دور دراکو زد،حرفش را مزمزه کرد و ادامه داد:
- که چقدر خوبه بخاطر علاقه دو نفر بهت ،طعمه...
- خفه شو میرتل! من نمی دونم چرا با یه کله پوکی مثل تو دردودل میکنم! حیف که دیگه مردی!و گرنه یه طوری طلسمت میکرم که.... خداحافظ!
- نه دراکو!نرو.....
اما دراکو رفته بود و طنین صدای بهم کوبیده شدن در بین دیوارهای سنگی دستشویی خفه شد.




تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملیندا گرنجر در 1387/3/30 3:43:02
ویرایش شده توسط ملیندا گرنجر در 1387/3/30 3:56:15
ویرایش شده توسط ملیندا گرنجر در 1387/3/30 4:08:01
ویرایش شده توسط ملیندا گرنجر در 1387/3/30 10:54:25
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/3/30 11:34:36
لحظه های زندگی مثل توت فرنگی اند
یکی بی مز�
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1387 10:12
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای چک چک آب ، دویدن و گریه کردن کسی در راهرو های تنگ و تاریک هاگوارتز انعکاس میافت.
دراکو مالفوی با عجله وارد یکی از دستشویی های متروکه شد و در را با شدت بست. دستانش میلرزید و صورت باریک و کشیده اش رنگ پریده تر از همیشه بود. به نزدیک ترین دیوار تکیه داد و خود را با ناراحتی بر روی زمین خیس ول کرد.
احساس تنهایی و سرمای عجیبی او را فرا گرفته بود . صورتش را با دستان لرزانش پوشاند و هق هق گریه را از سر گرفت و با خود زمزمه کرد : دیگه نمیتونم....نمیتونم این وضع رو تحمل کنم....مالفوی ها دارند نابود میشند...من ....من...دراکو مالفوی...تنها پسر خانواده مالفوی ها....هیچ...هیچ کاری نمیتونم انجام بدم....مادرم....مادرم دیگه حرف نمیزنه....و پدرم....
ناگهان صدای ضعیفی از یکی از توالت ها شنیده شد . دراکو با اینکه انتظار این صدا را داشت اما کمی به خود لرزید.

_ اوه...مالفوی...بازم تو اومدی و آرامش من رو بهم زدی؟...یه چیزایی شنیدم...پدر و مادرت...ها ها ها ... تو هم مثل من شدی دراکو...
میرتل در حالیکه سرش را به گوش مالفوی نزدیک میکرد ، ادامه داد : تو هم مثل من بدبختی...آره...آره...همه ما زندگی بدی داریم...بعد از مرگ من...هیچ کس....هیچ کس سراغی از من نگرفت...هیچ کس...از همون اول اهمیتی به من نمیداد...منم مثله تو زندگی بدی دارم...ما هر دو بدبختیم....

و او نیز مانند مالفوی شروع به گریه کرد.
مالفوی با عصبانیت از جایش برخواست.سعی کرد جلوی سرازیر شدن اشک هایش را بگیرد. انگشت اشاره اش را با حالتی تهدید آمیز به سمت میرتل گرفت و گفت : بسه! ساکت شو ! من اینجا نیومدم تا حرفهای تکراری تو رو بشنوم...برای من اهمیتی نداره که تو مردی و یا اینکه هیچ کس اهمیتی بهت نمیداده....بهتره ساکت شی و برگردی به همونجایی که لیاقتش رو داری...برگرد توی دستشوییت!

میرتل با چشمانی مملو ء از اشک به مالفوی نگاه کرد.کمی به او نزدیک تر شد و سعی کرد تا او را نوازش کند.

_ اوه...دراکو...تو الآن خیلی ناراحتی...من از حرفهای تو ناراحت نمیشم...چون درکت میکنم...اتفاق بدی برای پدرت افتاده؟
چشمان دراکو بار دیگر از اشک پر شد . اشک هایش به پهنای صورت رنگ پریده اش ، سرآزیر میشد.
_ پدرم...رو دستگیر کردند...ولی اون فرار کرد...هیچ خبری ازش نیست...هیچی...ولدمورت به شدت عصبانیه و مادرم رو تحت فشار قرار داده...و من ...من نمیتونم هیچ کاری انجام بدم...من خیلی ضعیفم!
_دراکو....آروم باش...تو به هیچ وجه ضعیف نیستی ....
_همش تقصیره پاتر بود...اون پسره عوضی...
_ اوووه! راجع به هری اینجوری صحبت نکن...اون پسر خوبیه!

دراکو با خشانت به میرتل نگاه کرد. به سمت در خروجی رفت ، در حالیکه اشک از چشمانش جاری بود گفت : تو هم یه آشغالی!

در را با عصبانیت باز کرد و پا به بیرون گذاشت. و بار دیگر صدای چک چک آب ، دویدن و گریه کردن کسی در راهروهای تنگ و تاریک هاگوارتز انعکاس یافت.

__________________________________
چند وقت پیش توی بازی با کلمات پست زدم و اونجا تایید شدم قبلا!
مرسی...



تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/3/29 12:30:15
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 27 خرداد 1387 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
آن شب هم مانند همیشه راهرو آرام و خاموش به زمزمه ی سوختن چوب ها یی گوش میداد که روشنی اندکی به آن می بخشیدند. تنها جسم متحرک این راهرو ،تابلوی " دستشویی خرابست" بود که همچون آونگ ساعت تکان می خورد و حضور بیمورد شخصی را در آن دستشویی متروک بیان می کرد.

صدای چک چک همیشگی آب از لوله ها با هق هق پسری با موهای بور همراه شده بود .این پسر مو بور همان تازه واردی بود که ناخواسته با ورودش نظم چندین ساله ی آن مکان را به هم زده بود. میتل گریان که تاکنون نامرئی بود روی تاقچه ای در بالای دیوار ظاهر شد . او با نگاهی آمیخته با دلسردی به آن پسر نگاه می کرد.از چند دقیقه ی پیش که در داخل لوله ی یکی از توالت ها بود و صدای پسری را شنیده بود شور و شعفی وجودش را فرا گرفته بود.او فکر می کرد هری از دوباره آمده است تا او را ببیند.دو سال پیش بعد از برخورد دوباره اش با هری در حمام ارشد ها این اعتقاد را به خودش تحمیل کرده بود که سرنوشت هر دوسال یکبار آن دو را با هم روبرو می کند.اما اکنون با دیدن آن پسر ناگهان صدای فریاد آرزو هایش در درونش خفه شد.
پسر در حالی که دست هایش می لرزید شیر آب را می چرخاند .احتمالا از بس ناراحت بوده ناخواسته بی آنکه دقت کند به اولین دستشویی سر راهش آمده است.حتما اگر می دانست این دستشویی میرتل است راه خود را عوض می کرد و به جای دیگری می رفت.با این نتیجه گیری میرتل با خشم هوا را از بینی اش بیرون داد ولی وقتی خواست خشمش را در صدایش منعکس کند نتوانست و با لحن غم آلودی گفت:
«...اون شیر خرابه...
پسر ناگهان برگشت و چوبدستیش را در آورد . دیدن چند قطره اشک روی گونه هایش باعث شد میرتل نیز به گریه کردن بیفتد بی آنکه واقعا غمی را احساسا کرده باشد . در حالی که هق هق می کرد گفت:
«نمی خواستم بترسونمت....»
دیدن اشک های پسر،او را به یاد بدبختی خودش انداخته بود.به یاد مرگش ، حفره ی اسرار و...ناگهان نور امیدی در دلش روشن شد.این روز ها از روح هایی که از این اطراف می گذشتند خبر هایی در باره ی حملات به دانش آموزان شنیده بود.درست مثل چهارسال پیش که حفره ی اسرار باز شده و هری به آنجا آمده بود.
پسر رو به او با تحکمی که با اندوه چشمانش در تضاد بود گفت:
«تو.تو..این چیزی رو که دیدی به کسی نمی گی...»
میرتل به او خیره شد:
«نه..نمیگم...ولی ..بهتر بود از من خواهش می کردی نه این که دستور بدی...اما چه فرقی می کنه....کی اهمیت میده.. همه با میرتل یه جور رفتار میکنن...چه زنده باشه چه مرده.»
سپس سرش را روی شیر دستشویی گذاشت و با صدای بلند شروع به گریه کرد.رنگ از چهره ی پسر پرید ،می ترسید دیگران به آنجا بیایند.
«هی..خواهش می کنم داد نکن الآن همه رو بیدار می کنی..»
او کاملا ناخود آگاه کلمه ی "خواهش میکنم" را به کار برده بود ولی همین کلمه باعث شد میرتل نرم شود.او خاموش شد و سرش را بلند کرد و به آرامی تکرار کرد:
«خواهش می مکنم»
پسر که گویی خودش هم از به کار بردن "خواهش میکنم" جا خورده بود با تعجب به او نگاه کرد.اما همچنان اشکهایش جاری بود.
میرتل به پسر اشاره کرد و پرسید:
«تو...برای چی گریه میکنی؟»
پسر سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت .میرتل همچنان به او خیره مانده بود.
«اسمت..چیه؟هان؟»
او با صدایی آرام گفت:
«دراکو.»
میرتل اندکی به اوخیره شد ولی دیگر چیزی نگفت .چند دقیقه بعد با همان هق هق همیشگیش به توالتی که در آن مرده بود رفت .




تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط man-of-the-last در 1387/3/27 16:13:50
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/3/27 16:56:33
هرکس قهرمان حماسه ایه که با زندگی کردنش می آفرینه.

« از ... نمی دونم کجا خوندمش»
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 25 خرداد 1387 09:18
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود تنها صدای قدم هایی تند و هق هق ارامی سکوت دل انگیز شب را میشکست ناگهان نوری از دور سوسو زد و پسری جوان با نور را در حرکت شنل خود محو کرد و به سمت چپ رفت و قدم های تندش حاکی از پریشانی یا عصبانیت وی بود باد حرکت زیبایی به شنلش میداد ناگهان در را باز کرد و وارد شد در را ارام بست اشکهایش جاری شد و با صدای بلندی گریه میکرد میرتل گریان که از این صدا بیدار شده بود اورا به سکوت دعوت کرد .
دراکو مالفوی جوان سکوت شب را شکانده بود میرتل میخندید و دستی خشن بر موهای دراکو کشید و از سوال کرد:اوه دراکو جان میتونم بپرسم چه عاملی باعث شده تا این موقع شب مزاحم خواب من شی؟
وبلند خندید و موهای دراکو را کشید و رو به روی دراکو نشست و با انگشت اشاره اش چانه ی دراکو را به سمت بالا حرکت داد و منتظر پاسخ سوالش شد ذره ای پریشانی در صورت دخترک دیده نمی شد دراکو هق هق میکرد و پاسخ داد:
پدرم ...پدرم.....
دوباره گریه اش شدت گرفت میرتل خنده ای بلند کرد و به درون اب شیرجه زد قبل از این عمل گفت:
اوه پس دراکو کوچولوی ما دلش برای باباش تنگ شده اوه عزیزم باید تا پایان سال صبر کنی
ناگهان چهره ی میرتل در هم کشیده شد و فریاد بلندی سر داد و اشکهایش بر روی گونه های سرخش جاری شد و به در اشاره کرد وگفت :
دراکو مالفوی انیجا رو ترک کن ممنونم.
دراکو توجهی نکرد به هیچ کدام از کارها و سخنانش توجهی نکرد حتی به فریاد و گریه ی معصومانه اش.دراکو مانند کودکی میگریست.
ارام زیر لب زمزمه کرد پدرم در ازکابان مرد پدرم مرد گریه اش شدت گرفت .ناگهان صدای در که برای ورود کرب و گویل و پانسی باز شده بود توجه دراکو را جلب کرد کراب و گویل به طرف دراکو دویدند و پانسی طبق معمول صورت دراکو را بالا گرفت و اشک های گونه اش را پاک کرد و پرسید:
اتفاقی افتاده دراکوی عزیزم؟به خواست نارسیسا مادر دراکو و هم چنین دارک لرد هنوز خبر مرگ لوسیوس منتشر نشده بود دراکو دست پانسی را کنار زد و سرش را روی شانه ی کراب گذاشت و گریست انقدر گریست نا ارامش نسبی را به دست اورد.قضیه ی مرگ پدرش را برای دوستانش گفت کراب و گویل با کمال نا باوری سرخود را تکان دادند و پانسی جیغ خفه ای کشید و از دسشویی بیرون رفت بعد از رفتن دختر جوان دراکو به طرخ نقشه ای برای انتقام گرفتن و شناسایی قاتل پدرش پرداخت و این امر مستلزم خروج از مدرسه بود زیرا دیواه سازها مسب مرگ او نبودند او در اثر جراحت و با نقشه ای قبلی به قتل رسیده بود دراکو تصمیم به خروج از مدرسه گرفت و کراب و گویل همراهی خود با او اعلام کردند و در سکوت از دستشویی خارج شدند و ارام قدم هایی به سوی سرسرای اسلیترین برداشتند شنل هایشان هنوز در دست باد بود..........


تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/3/25 11:44:54
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/3/27 11:15:00
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 خرداد 1387 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام كاربران عزيز


تصوير جديد جهت شركت در كارگاه نمايشنامه نويسي


دراكو مالفوي به همراه روحل ميرتل گريان در دستشويي. دراكو گريان از مسئله اي است. شما موظف هستيد تا حد امكان نوشته خود را بر اساس اين تصوير، شبيه كتاب ششم نكنيد.
با استفاده از كاراكترهاي هاي مهم و غير مهم كتاب و بهره گيري از تخيل خود نمايشنامه اي در رابطه با تصوير داده شده بنويسيد.



موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 خرداد 1387 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
من اون پسره تو عکس رو اسنیپ در نظر گرفتم!

---------------------------------------------------------------------------

نور سبز رنگ علامت شوم از پنجره ی اتاق بر روی چهره ی وحشت زده ی سوروس اسنیپ افتاد. اسنیپ مثل برق به طرف پنجره رفت و به علامت شوم چشم دوخت و با خود گفت: وای نه.......حالا چی کار.......
درهمین هنگام ضربه ی آهسته ی در به گوش رسید و پسر مو زردی با چهره ی رنگ پریده وارد اتاق شد و گفت: پروفسور اسنیپ , پروفسور داملدور گفتن هر چه سرع تر به دفتر من بیاید و همین طور گفتند که جن های آتشین خوراکی مورد علاقه منه! و از اتاق بیرون رفت.
اسنیپ چند لحظه ی دیگر به علامت شوم نگاه کرد و به راه افتاد. از عرض اتاق گذشت و در را به شدّت پشت سر خود به هم کوبید و صدای شکستن چیزی به گوش رسید ولی اسنیپ اهمیتی نداد و به راه خود ادامه داد.
در طول راه با حالت عصبی انگشتان خود را فشار می داد و زیر لب غرغر می کرد: عجب احمقیه........گفته بودم تا من دستور ندادم کاری نکنید.......
سرانجام وقتی به ناودان کله اژدری رسید با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت: جن های آتشین. ناودان کله اژدری جان گرفت و به کناری رفت و پشت سر آن پله هایی که به اتاق دامبلدور می رسید پدیدار شد.
اسنیپ با ترس و لرز آهسته در زد و بلافاصله صدای بی احساسی گفت : بیا تو. اسنیپ وارد اتاق دایره ای شکل دامبلدور شد.
دامبلدور با حالتی که هیچ احساسی را منعکس نمی کرد گفت: سوروس! این یعنی چی؟ و با دست لرزانش به علامت شوم که در پهنه ی آسمان می درخشید اشاره کرد.
اسنیپ با دیدن دست لرزان دامبلدور به تته پته افتاد و گفت: قـ ....قربان...آآآخه...
دامبلدور دستش را به علامت سکوت بالا آورد و سوروس درجا ساکت شد.
دامبلدور گفت: سوروس....من از تو بیشتر توقع داشتم....الان حونش در خطره.....میدونی این یعنی چی؟......فقط یک راه برای من باقی مانده....من واقعا متاسفم....
اسنیپ با شنیدن این حرف ها رنگش پرید و خشکش زده بود. اصلا باورش نمی شد. به همین راحتی....
دامبلدور ادامه داد: بعد از اون همه حرف هایی که زدی این شد آخرش؟.... من به اعتماد داشتم ولی حالا....
اسنیپ که به سرعت جرات پیدا کرده بود گفت: ببین دامبلدور....
- نه تو ببین اسنیپ....این همه چی رو توضیح می ده...پس ....پس...پس یعنی تو هیچ وقت پشیمون نبودی...نه؟پس یعنی تو عمدا اون کارو کردی؟ پسر لی لی رو بهشون فروختی؟
اسنیپ با حرکت سر جواب مثبت داد و دامبلدور صورتش را با دست پوشاند و آه بلندی کشید.
- ببین دامبلدور درسته که نقشه ام درست از آب در نیومد ولی تونستم انتقامم رو از تو پیر خرفت بگیرم.انتقام اون همه بی اعتمادی ات را نسبت به خودم....حالا دیگه تو و اون پسره تو چنگ منین!
-اسنیپ پس ازت یه خواهش دارم. به خواهش یه پیرمرد خرفت در آخرین لحظات عمرش عمل کنی....برام بگو چه طور...چه طور تونستی از من مخفی کنی؟ چه طوری من نفهمیدم؟
-آه...نه....نمی گم ...بگم که اون کله ی واموندتو کار بندازی و دوباره جونش رو نجات بدی!.....نه نه نه....
وشروع به خندیدن کرد و علامت شوم حک شده روی دستش را فشار داد.
در عرض چند ثانیه تعداد بی شماری جادوگر نقاب دار وارد دفتر شدند و از هر طرف دامبلدور را محاصره کردند و با چوب دستی های خود قلب او را نشانه گرفتند.
یکی از مرگخواران که صدای نازکی داشت گفت: ای احمق کله خراب....ببین چه طوری تو دست ما افتادی! تو و اون پسر کله زخمی.
همه شروع به خندیدن کردند و در همین هنگام در باز شد و مردی با چشم های قرمز به همراه پسری که موهای مشکی نامرتبی داشت وارد اتاق شد.
همه ی مرگخوران با خوشحالی فریاد کشیدند. مردی که چشم های قرمز داشت گفت: هری پاتر.....بالاخره تو چنگ لردولدمورت افتادی. می خوام اون طوری که منو زجر دادی زجرت بدم و البته دامبی هم تماشات می کنه ولی نه بهتره زودتر کارتو تموم کنم تا دیگه نتونی فرار کنی! و چوبدستی خود را به طرفش گرفت و فریاد زد: آواداکداورا..
نور سبز خیره کننده ای تابید و جسد پسر به آرامی بر زمین افتادو فریاد مگرخواران صدای ناله ی دامبلدور رو در خودش گم کرد.
همه ی مرگخواران به علامت پیروزی چوبدستی های خودشون را بالا گرفتند و فریادی از خوشحالی زدند : زنده باد لرد ولدمورت ارباب تاریکی ها!




سعي كن ديالوگ هاي جدي و رسمي تر به كار ببري در اين نوع نوشتارهاي جدي. موفق باشي.

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1387/3/19 12:32:45
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/3/19 12:42:36
به هیچ مرگ خواری اعتماد نکن
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
شب حجم تنهایی آدم را پر می کرد! سکوت گزنده ی جنگل بر قلبش سنگینی می کرد! آسمان بیشتر از هر زمانی کدر و بی ستاره بود! ماه همانند لعل خاموش بود!
و سکوت و سکوت و سکوت!
_سوروس! همه میگن تو باید نشان ویژه ی ارباب رو درست کنی؟
_چرا من؟ مرگ خوارای دیگه!
_ نه! افتخارش نصیب تو بشه!
_اوری! بگو لوسیوس درست کنه! من باید برم داخل قلعه!
_باشه! تا چند دقیقه ی دیگه برای انجام عملیات بیا جلوی سرسرا!
و بعد چشمکی زد و رفت!
آنگاه خاطرات سالهای تدریس به روی چشمانش گشوده شد:
_پرفسور دامبلدور خواهش می کنم! من اشتباه کردم!
و راه ورود به هاگوارتز این گونه بود! تنها با گفتن یک جمله: من اشتباه کردم!
چهره های دانش آموزان مختلف به روی چشمانش آمدند! و از میان آنها چهره ی پسری از همه واضح تر بود. هری پاتر! پسری که زنده ماند! و صدای آلبوس دامبلدور بود که در ذهنش طنین افکند:
_به خاطر لیلی مواظبش باش!
از بالا نبرد مرگ خواران را می دید! سخت مشغول جنگ بودند تا پسر لیلی را نابود کنند! تا اساتید هاگوارتز را از بین ببرند!
نیروی محکم وجدان بود که گفت: مواظبش خواهم بود!
ردای سیاهش را به دور خود محکم پیچید.موهای سیاه چربش را از جلوی صورتش کنار زد! پله ها را آرام و با وقار پایین رفت! مهتاب محوطه را روشن کرده بود! به اولین مرگ خواری که رسید گفت:
_جنگو تمومش کنید! نمی خواد نیروهامونو تلف کنید.
_ولی اسنیپ! ما داریم می بریم!
_ نه! همین الان تمومش کن! از محوطه خارج شو! زود باش! به هر کی سر راهت بود بگو فرار کنه!
و به سرعت خودش دست به کار شد!
_ اووووه! پرفسور اسنیپ! کمکمون کنید! هاگوارتز و نیروهای دامبلدور در خطرن!
_ درک می کنم مینروا!
گویی پرفسور کم گونگال نمی دانست که اسنیپ به ظاهر با مرگ خواران است!
_ سوروس! تمومش کن! علامت شوم هنوز روشنه!
اسنیپ در آخرین لحظات افسونی را به سمت ریموس لوپین روانه کرد! به سمت شخصی که از ته قلب از او متنفر بود! و ناله ی زنانه ای را شنید که گفت:
_آه! ریموس! کمکم کنید!
و جیغ زنانه ی دیگری بود که استاد ریز نقش گیاه شناسی گفت:
_ اسنیپ.تو به سمت.. خدایا باورم نمی شه!
اسنیپ با تنفر به او نگاه کرد و آنگاه چوبدستی را به سمت گلویش گرفت و بعد صدایش در محوطه ی درختان جنگل ممنوع طنین افکند:
_ مرگ خوارای لرد سیاه هر چه زودتر از هاگوارتز خارج بشن! ما در خطریم!

و در یک لحظه انجاری بزرگ به وجود آمد و مرگ خواران لرد سیاه همگی در حال خروج از محوطه ی جنگل ممنوع بودند!
اسنیپ افسون فراموشی را روی اعضای محفل ققنوس به کار بست!
ردای بلندش را جمع کرد و از محوطه ی هاگوارتز بیرون رفت!
سوروس اسنیپ بار دیگر جان پسر لیلی را نجات داد و توانست جلوی کشته شدن نیروهای امنیتی او شود! آنجا که عشق تصمیم می گیرد محال سر تعظیم فرو میاورد!

آسمان پر ستاره بود و ماه بر فراز هاگوارتز حکم رانی می کرد!




سعي كن خيلي هم رويايي ننويسي، خوب بودش، فضاسازي و توصيفات در حد قابل قبول بودند، اما سعي كن روي توصيف هاي كاراكترها هم كار كني، نه اينكه فقط از آنها ديالوگ بنويسي، حالات گفتار و كردارشان را منظورمه. موفق باشي.

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/3/14 18:56:22
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 خرداد 1387 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
می تونم متن قبلیم رو باز نویسی کنم؟موضوع بعدی رو کی میذارین؟



سلام. بله، مي تونيد اصلاحش كنيد و متن و نوشته بهتري را ارسال نماييد، همچنين مي توانيد تا روز يكشنبه 19 خرداد هم منتظر باشيد تا عكس كارگاه براي موضوعي ديگري عوض شود. موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/3/14 18:59:34
لحظه های زندگی مثل توت فرنگی اند
یکی بی مز�