جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سالن ورزشی دياگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: جمعه 7 تیر 1387 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل بین تره ور و نیکلاس فلامل
--------------------

مکان : زیر سایه !
زمان : شبانگاهان

موسیقی متن فیلم بوی پیراهن یوسف ! در حال پخش شدنه ، ملت مرگخوار دور هم جمع شدن وبحث شدیدا داغه .

ــ دیروز رفتم انقلاب آلبوم آوریل رو خریدم !
ــ خیلی بوقی ، یه ساله آلبومش اومده بیرون .
ــ راست میگی ؟
ــ فقط لینکین پارک !
ــ بعد از ظهر با موتور تک چرخ میزدم ، افسره ایست داد ، واینستادم ، بعد دنبالم اومد منو گرفت حسابی کتک زد ...اینا اینم ردش !
ــ آقا همون کلیپه رو برام بلوتوث کن .
ــ یه پیکان گوجه ای 56 دیدم ، یارو میداد یک و هفتصد ، یه پولی جمع کردم ، یکم هم بابام گذاشت روش فردا میخوام برم بخرمش !


در همین لحظه در باز میشه ، نور فوران میکنه و همه جا از نور پر میشه ، کلا همه جا از نور پر شده و همه جا نوره و هیچی جز نور دیده نمیشه و همین طور از همه جا نور تراوش میکنه و.... لرد وارد میشه .

بلافاصله دیالوگا عوض میشه .
ــ بلیز جان ، بی زحمت همون مشنگه رو بده این ور .
ــ آواداکداورا !
ــ کروشیو !

ولدی بیشتر وارد میشه و همه ساکت میشن .
ولدی : هوم...یه خبر خیلی خوب دارم برای شماها ، دو نفر میخوام که برن با هم دوئل کنن ...جایزه ش هم شونصد تا کروشیو هستش ! ...کسی داوطلب نیست ؟ ...خب ...تره ور و نیکلاس فلامل ، شما میرید با هم دوئل میکنید و فقط یه نفرتون برمیگرده به زیر سایه ، یه نون خور باید کم بشه ، جا کمه ، این دوئل باعث میشه که بقیه فکر کنن موندن توی زیر سایه کشکی کشکی نیست و یه نفرم جونشو از دست داده و اینا .

-- فردای آن روز --
تره ور و نیکلاس دارن در مورد دوئل حرف میزنن .

تره ور : حالا کجا رفت باهم دوئل کرد ؟
نیکلاس : نمیدونم... پارک جادوگران خوبه ؟
تره ور : نه! پارک بود خیلی خز !
نیکلاس : سالن ورزشی دیاگون چه طوره ؟
تره ور : نه ! تره ور شنید ورودی اون جا بود 4هزار و سیصد تومن ! بود خیلی گرون !
نیکلاس : من پولشو میدم .
تره ور : تو بود خیلی گوش دراز !!!

-- سالن ورزشی دیاگون --
جایگاه تماشاگران کاملا خالیه و هیچکس نیست .
تره ور و نیکلاس با چوبدستی کشیده شده روبه روی هم واستادن و دارن به هم نگاه میکنن ، این به اون نگاه میکنه و اون به این نگاه میکنه و کلا دل به دل راه داره !

داور مسابقه ، چارلی ویزلی در گوشه ای نشسته و یه لپتاب جلوشه و ضمن بازی کردن فیفا 2008 بر دوئل هم نظارت کاملا خوفی داره !!!

سووووووووووت !
نیکلاس چوبدستش رو به طرف تره ور میگیره و میگه : دوشقه ایوس !

طلسم به تره ور میخوره و اونو به دو قسمت کاملا مساوی تقسیم میکنه .

تره ور : واو ! همه جام دو قسمتی شده ! چقدر بی ناموسی !!

نیکلاس : شپلخیوس !
هر دو قسمت بدن تره ور پرتاب میشن و به دیوار میچسبن میچسبن به دیوار و طی عملیات مخوفی به هم میچسبن و دوباره تره ور به حالت عادی در میاد .

تره ور : شت ! چوبدستیم گم شد !

تره ور داره دنبال چوب دستیش روی زمین میگرده .
نیکلاس : بیناموسیوس!

طلسم به سمت تره ور میاد ، تره ور جاخالی میده و طلسم به دیوار میخوره .

صحنه اسلوموشن میشه ، تره ور چوب دستیش رو روی زمین میبینه ، شیرجه میره و ورش میداره و در همون حال و از یه طلسم دیگه جاخالی میده ، چوبدستیشو میگیره طرف نیکلاس و میگه : ا کـــس پـــلــــیـــار مو سسسس ! ( اسلوموشن بود دیگه !!!)

هری پاتر از پشت صحنه : آقا اکسپلیارموس حق کپی رایت داره ، لطفا رعایت کنید !!
تره ور دوباره نشونه گیری میکنه و میگه: جریوس!

نیکلاس چوبدستیشو تکون میده ، طلسم منحرف میشه و میخوره به لپتاب چارلی !

چند لحظه سکوت برقرار میشه .
چارلی :

چارلی یه آر پی جی از تو جیبش در میاره و قبل از این که ملت کاری کنن ، مخ چارلی میپاشه رو دیوار! ( چارلی به خاطر از دست رفتن تنها همدش یعنی لپتاب منهدم شده، خودکشی کرد!! )

نیکلاس : بوقیوس !

طلسم به تره ور میخوره و چندین متر پرت میشه .

در همین لحظه در سالن باز میشه و فک و فامیلای نیکلاس که با اتوبوس اومده بودن و دم در هر کدوم یه ساندیس سیب موز و یک کیک دریافت کرده بودن در جایگاه تماشاچی ها قرار میگیرن و شروع به تشویق نیکلاس میکنن .

نیکلاس در بین هیاهوی جمعیت و سوت و کف و اینا ، جوگیرز میشه و لباساشو در میاره و میندازه برای تماشاچی ها !!!

تد ریموس لوپین داور دوم مسابقات وارد رینگ ! میشه و میگه : آقا این چه وضعشه ؟ بیناموسی در ملا عام و در روز روشن ؟ زود برو بپوش لباساتو .
نیکلاس : نمیشه دیگه ، هوادارا لباسامو بلند کردن ، دیگه هیچ راهی نیست !
تد ریموس لوپین : یعنی چی برادر من ؟ اصلا شما به دلیل فساد اخلاقی شرایط ادامه مسابقه رو نداری ...تره ور برد !

تره ور در حالی که بر اثر طلسم های نیکلاس شدیدا له شده سعی میکنه از اجسام و اشیایی که تماشاگرنماها بهش پرت میکنن جاخالی بده .

در سمتی دیگر تد ریموس لوپین مشغول شمردن اسکناس هایی از سوی تره ور می باشد !

پایان !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1387/4/7 21:12:52
ویرایش شده توسط تره ور در 1387/4/8 11:47:48
ویرایش شده توسط تره ور در 1387/4/8 11:50:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: پنجشنبه 6 تیر 1387 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه تك پستي: دوئل پيتر پتي گرو و ادي ماكاي

پيتر از ديشب نمي توانست آرام و قرار بگيرد.در خوابگاه خانه ريدل همه رفتار ادي و پيتر را زير نظر داشتند. پيتر متوجه شده بود كه ادي نيز حال خوشي ندارد. به دستور لرد براي جلوگيري از درگيري طرفين، تخت خواب هاي آن ها را در دورترين فاصله از يك ديگر قرار داده بودند. به علاوه اين كه چند مرگ خوار نيز در آن سه شب پاياني نگهباني مي دادند تا باز يكديگر را شپلخ نكنند.

و هم اكنون روز موعود فرا رسيده بود.هزينه بليت اين دوئل صرف امور خيريه در بيمارستان سنت مانگو مي شد . جايي كه احتمالا تا ساعاتي ديگر جسد يكي از آن دو را به آن جا منتقل مي كردند.سالن ورزشي دياگون نسبتا سالن بزرگي بود كه چند وقتي بود از رونق افتاده بود.در دو طرف سالن دري وجود داشت كه به محض باز شدن،دو مرگ خوار از آن وارد سالن مي شدند و دوئل آغاز مي شد!

بوف! بوف! (افكت باز شدن دو در)

و به محض شنيده شدن اين صدا، صداي هـــــــــوي تماشاچيان نيز بلند شد.نصف سالن از تماشاچيان مرگ خوار تشكيل شده بود كه محيط را مشكي پوش كرده بودند. دو مرگ خوار چوبدستي به دست وارد سالن شدند.

ملت سالن:

-ادي ماكاي قهرمان مي شه! خدا مي دونه كه حقشه!...

و اين حرف ها اعصاب پيتر را بيشتر به هم مي ريخت.سردي عرق را بر روي صورتش حس مي كرد. پيتر چوب دستي خود را در دستان آهني خز شده اش مي فشرد. سر انجام آن دو به يك فاصله معين از يكديگر رسيدند و در جاي خود ايستادند.صداي هـــوي تماشاچيان قطع شد. اما هنوز طنين آن را مي توانست در آن ورزشگاه سرپوشيده شنيد. سپس سكوت مطلق در فضا حاكم شد. همه منتظر سوت آغازين بودند.

سوووووووت!

بيش!بوف! تاق!

نورهاي سبز و قرمز و آبي و ... فضاي دلنشيني را به سالن بخشيده بودند. اما آيا اتفاقاتي كه در آن لحظه در حال روي دادن بود نيز به همان دلنشيني بود؟

در هر طرف سالن براي هر بازيكن، يك ميز آهني به عنوان سنگر قرار داده بودند و هر دو بازيكن به محض شروع بازي به پشت آن پناه برده بودند. پيتر بايد قبول مي كرد قدرت ادي بيشتر از اوست و بسيار بوقيت به خرج داده بود كه در اين مسابقات شركت كرده بود. اگر دستش به چارلي مي رسيد!

پيتر از سنگر بيرون آمد و طلسمي را پرتاب كرد. اما طلسم با فاصله بسيار زيادي از كنار وي گذشت.در همين فاصله ادي از فرصت استفاده كرد و يك طلسم پر قدرت را به طرف پيتر پرتاب كرد. طلسم با اختلاف دو ميليمتري از كنار پيشاني پيتر گذشت و به خاطر حرارت آن، پيشاني وي سوخت.

صداي طلسم ها جاي خود را به صداي خنده تماشاچيان داده بود.همه متوجه سوخته شدن پيشاني پيتر شده بودند.

-اي پيتر كوچولو! چرا از اون سنگرت نمياي بيرون ها؟

بــــــــــــــــــــوف!

تنها سنگري كه پيتر در آن احساس امنيت مي كرد به ذرات ريز تبديل شد! احساس مي كرد بدون لباس و عريان در وسط ميدان نقش بوق را ايفا مي كند و دامبلدور با ولع به او نگاه مي كند در ميان تماشاچيان مطمئنا لرد نيز وجود داشت كه اين اعتماد به نفس او را كمتر مي كرد.

-ها ها ها! از اول نبايد ميومدي وارد ميدون! مي بيني مثل موش به ذلت افتادي؟

موش! چرا زودتر به اين فكر نيفتاده بود. هم اكنون مي توانست از تواناييهايش استفاده كند.شايد اگر به اندازه موش كوچكي مي شد ديگر ادي نمي توانست او را بازيچه خود كند.

شــــــــوف!

اين طلسم نارنجي رنگ نيز درست از زير پاي پيتر رد شد.فكر خود را در آن گير و دار بر روي هدف خود متمركز كرد.و در همان لحظه احساس مي كرد بسيار كوچك شده است. به همان نسبت چوبدستي اش نيز كوچك تر مي شد. به نظر مي رسيد ناخن هاي انگشتانش بزرگ تر از قبل مي شود. سراسر بدنش را مو فرا گرفت. چشمانش ريز تر شد و دندان هايش بزرگتر! و سر انجام او يك موش شده بود.

ملت: wow!

ادي با چوبدستي اش بي حركت مانده بود. نمي دانست بايد چه كند. در واقع چشم هايش ضعيف بود.( نكته نويسنده: به دليل استفاده بيش از حد ازوسايل مشنگيات چشم اين مرگ خوار بسيار دوربين شده بود!) اگر كسي با يك دوربين قوي صورت موش مانند پيتر را ميديد، به راحتي مي توانست شور و شعف را در صورت موش مانند وي ببيند. نمي داست چرا، ولي حس درونش، او را وادار مي كرد با سرعت به طرف ادي حركت كند. كمتر از دو متر فاصله با ادي نداشت كه...

-جيـــــــــــــــــــــــــــغ! من از موش مي ترسم!

ادي به دور سالن مي چرخيد و پيتر با سرعت زياد به دنبال او مي رفت. بالاخره به ادي رسيد و ناخوشايند ترين كاري را كه مي شد انجام داد، عملي كرد. از پاچه وي بالا رفت! اما ناگهان ايستاد! در آن تاريكي برهوت، جدا از تكان هاي بسيار شديد پاي ادي چيزهاي بسيار جالبي رو مي شد ديد.

ذهن پيتر:

-واي پسر! اين ديگه چيه!اي واي! عجيبه! يه خيار سبز اونم تو پاچه ادي؟ عجيبه!مثل اينكه هندونه هم پرورش مي ده! دو تا هندونه بزرگ! ولي مثل اينكه گنديده شده. من عاشق هندونه هستم! چطوره يه خوردشو بچشم؟

قيچ! (افكت گاز گرفتن)

- مــــــــامــــــــــان!

و اين آخرين صدايي بود كه در اين بازي از ادي بلند شد. زيرا در همان موقع غش كرد و افتاد!پيتر از پاچه ادي بيرون آمد و به سرعت خود را تبديل به انشان كرد.

-اوهو! اوهو!( افكت سرفه) چه قدر تلخ بود لا مصب! اوهو! اوهو!


در همان موقع صداي سوت بار ديگر سراسر سالن را فرا گرفت. پيتر پيروز شده بود. در حالي كه او هنوز سرفه كنان به اين طرف و آن طرف مي رفت.

سوووووووووووووووت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1387/4/6 21:52:39
[b]تن�
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1386 02:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ريموس كه تازه از پارك جادوگران به دياگون آپارات كرده بود در حال قدم زدن در دياگون بود تا شايد بتونه براي دوستش كه به تولدش دعوت بود كادوئي بخره.قيافه مردم براش عجيب بود.همه به صورت عجيبي هيجان زده بودند و با هم پچ پچ ميكردند.هيچوقت دياگون رو به اين صورت آشفته نديده بود.بادي خنك از مقابل به صورتش ميخورد و لذتي بي انتها برايش درست ميكرد.درخت هاي دياگون به آرومي تكون ميخوردند انگار آنها هم از وضعيتي كه در دياگون بود تعجب كرده بودند.قطرات ريز بارون هر از گاهي به صورتش بر خورد ميكرد.آسمان ابري شده بود و معلوم بود به زودي بارون شديدي در دياگون مي آمد.بر روي نيمكتي نشست.نيمكت نم داشت و باعث شد كه سردش بشه.با بي خيالي به اتفاقاتي كه براش در هفته افتاده بود فكر كرد.

حالا باد شديدتر شده بود و موهاي جو گندميش را همچون شاخه هاي درخت تكان ميداد.فكر آن دخترك كه توسط مرگخواران شكنجه ميشد هنوز در افكارش بود و عذابش ميداد.آخه چرا اين بشر اينقدر به فكره دختراست!؟ !

او به اين فكر ميكرد كه چگونه در مسابقات سالن ورزشي شركت كند.او ثبت نام كرده بود ولي هنوز قدرت شركت در اون مسابقات رو نداشت.بايد دنبال چاره اي ميگشت.از دوستانش هم كمك خواسته بود ولي هيچ كدام نميتوانستند بهش كمك كنند.او تنها شده بود و بايد خودش دنبال چاره اي ميگشت.

همچنان در فكر بود كه ناگهان اعلاميه اي به صورتش برخورد كرد.اي بابا اين وسط كاغذ هم بي خيال نميشه!؟ .كاغذ رو از رو صورتش برداشت و شروع به خواندن كرد... .


آغاز فلش بك!


مغازه دار فكري به ذهنش رسيده بود.حالا كاراگاهان آنجا را ترك كرده بودند.مغازه دار پرده اونجا رو كشيده بود و اين به معني بسته بودن موقتي مغازه اش بود.
به فكر فرو رفت.او ميتونست از اون معجون استفاده بهتر بكنه.مسابقات سالن ورزشي نزديك بود و همه دوست داشتن در اون رقابت قهرمان بشوند.از اين موضوع ميتونست سوء استفاده كنه و سود بالاييه ببره و بعد به جزاير قناري بره و به استراحت مشغول شود.
قلمش را برداشت و بر روي كاغذي خشك شروع به نوشتن كرد.اينقدر ورقش خشك بود كه انگار آن هم نميخواست چنين چيزي بر روي پوست زبرش نوشته شود.انگار او هم با كار مغازه دار مقابله ميكرد.نم نم بارون به شيشه برخورد ميكرد و صدايي مخوفي در مغازه پخش ميكرد.

پايان فلش بك!

برق چشمان ريموس گربه اي را ترساند.قيافه اش همراه با هيجان و ترس بود.او بايد ميفهميد چطور آن فرد ميتواند او رو قهرمان كنه.پس با سختي بلند شد و به طرف مغازه اي كه آدرسش بر روي كاغذ بود رفت.حتما مغازه دار چيز هاي جالبي براي او داره.با قهرماني در اين مسابقات ميتونست قدرتشو به دشمن هميشگيش نشون بده.با سرعت به طرف مغازه پيش ميرفت و افكار از ذهنش عبور ميكرد.مغزش داشت منفجر ميشد و دستانش مي لرزيد نه به خاطر سردي هوا،بلكه از ترس و وحشت از كاري كه قرار بود انجام بدهد.مطمئن بود كه حتما بايد خلافي انجام دهد تا قهرمان شود پس خودش رو براي هر كاري كه آن مغازه دار به او بگه آماده كرد.باد همچنان ميوزيد و موهايش رو تكون ميداد.اي كاش باد ميتوانست جلوي او رو بگيرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/6/30 3:17:15
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1386 01:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
سکوت... سکوت و آرامش.. آه این چیزی نبود که او میخواست. در آن مغازه بزرگ و تار عنکبوت بسته نشسته بود و مشغول خواندن روزنامه پیام امروز بود.
ناگهان صدای تلقی سکوتش را بهم زد:
- این چی بود؟ نمیزارن آدم 2 دقیقه آرامش داشته باشه(اونوقت میگن حرف مرد یکیه)
به گوشه ای از اتاق که این صدا رو از خودش در آورده بود نگاه کرد. یک شیشه با محتویاتی به رنگ چوب، به یک تار عنکبوت گیر کرده بود و مشغول ریختن بر روی عنکبوتی بود که این تار را تنیده بود.به سمت عنکبوت رفت اما ناگهان....
با پلک بعدیش دنیا تغییر کرد. یک آکرومانتیلا به جای آن عنکبوت اکنون به او چشم دوخته بود. به طعمه جدیدش.
چند لحظه بعد...
صدای ترسیده مردم هنوز در کوچه میپیچید. کاراگاهان وزارتخانه به موقع ظاهر شده بودند. اما در این میان این اتفاق تنها برای صاحب سالن ورزشی دیاگون ناگوار بود. بی شک مغازه اش به جرم نگهداری اشیا سیاه در آن بسته میشد. در گوشه ای نشسته بود و خون آکرومانتیلا را که به لباسش پاشیده بود را اندک اندک پاک میکرد. در خیالش بود که ناگهان....
- قربان، ما این معجون رو توی مغازه پیدا کردیم.درش باز شده و روی چیزی ریخته. فکر میکنم همین دلیل این اتفاق باشه.
-:no: امکان نداره. هیچکدوم از معجونها نمیتونه یه عنکبوت عادی رو به یه آکرومانتیلا تبدیل کنه.
اما در همین حین ناگهان در افکار صاحب مغازه چیزی شکل گرفت:
- آیا آن عنکبوت براستی تبدیل به آکرومانتیلا شده بود؟
سریعا به سمت مغازه اش خیز برداشت. بی توجه به مأموران وزارت خانه آنها را کنار زد و به سمت یکی از عنکبوت ها رفت. با استفاده از یک چاقو آرام خون او را بر روی زمین جاری کرد. سیاه بود...بله.. او تبدیل نشده بود بلکه بزرگ شده بود.
با این معجون چه ها که نمیتوانست بکند
-----------------------------------------------------------------------------------
خب فکر میکنم سوژه مشخصه. صاحب مغازه میخواد از این معجون برای گول زدن جادوگران استفاده کنه. اما در این بین عوارض جانبی بوجود میاد که میتونه بصورت طنز و یا جدی شرح داده بشه. پایان سوژه به عهده اعضاست اما توجه کنین سبک داستان درواقع بین طنز و جدی میچرخه بنابراین طوری ننویسین که فقط جدی یا فقط طنز بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
یه روز نسبتا مناسب برای کوییدیچ بود . باد ملایمی می زد که کارو برایه هر دو تا تیم سخت می کرد
تیم ما اول وارد زمین شد ، قرار بود این بار با اسلیترین بازی کنیم که خیلی حیاطی بود
برنده ، جامه کوییدیچو لمس می کرد
بازی با سوت داور اغاز شد ، تماشاچیایه اسلیترین خیلی بیشتر از ما بودن
گزارشکر بازی مدام نتایج رو اعلام می کرد که باعث می شد حواس من به کلی به هم بریزه ، هر وقت که می رفتم تو حس صدایه غول مانندش نتایجو می گفت
اینجوری که من فهمیده بودم 50 تایی عقب بودیم ، البته تمام این نتایج وقتی که من گویو پیدا می کردم بی معنی بودن
همین طور که در جست و جویه گوی بودم ، جستجو گر اونا مالفویو دیدم که داشت به سمت شرق شتاب می گرفت ، ولی وقتی برگشتم تلالو نور گویو در چند متریم دیدم ، معلوم شده بود که مالفوی صرفا برای فریبم رفته بود اونور ، برای اینکه زیاد جلبه توجه نکنم به ارومی زاویمو عوض کردم و رفتم طرف گوی ، برا خلاف همیشه که مدام در حرکت بود این دفعه ساکن بود و انگار منتظر من بود ، فاصلم باهاش خیلی کم شده بود که مالفوی با صدایه تماشاگرا متوجه من شد و با سرعت اومد طرفم ، گوی که انگار از دیدن مالفوی ترسیده بود ، شروع کرد به حرکت به این ور اون ور
سرعتمو زیاد کردم تا زودتر به گوی برسم ولی جارویه مالفوی نیمبوس بود و مثل رعد داشت بهم نزدیک می شد تنها راهی که داشتم این بود که یه جوری مسیرو عوض کنم ، اما قبل از اینکه بتونم صدایی اشنا که احتمال می دم از بچه هایه گریفیندور بود فریاد زنان بهم گفت " بلوجر " . فرصت نکردم تا معنی این کلمه رو تجزیه کنم ، فقط از روی جارو بلند شدم و یه لحسه احساس کردم گویو لمس کردم و بعد " بامب " چشامو بسته بودم ،احساسه غریبی داشتم مغزم داشت با هوایی که هر لحظه وارد ریه ام می شد تصفیه می شد و دیگه هیچی
من مردم ؟ این سوالی بود که بعد از باز شدن چشام بی جواب بود
تمام گریفیندوری ها ریخته بودن تو زمین و شادی می کردن و گوی زرین تو دسنتم بود
هیچ بلایی سرم نیومده بود و این یه معجزه بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هرچه به زمان آغاز بازی نزدیکتر می شدند صدای شور و شوق تماشاچیان افزایش پیدا می کرد .

بعد از چند دقیقه که اليور كاپيتان تيم آلمان هم آمده بود كورن داور مسابقه توپ ها را آزاد کرد و سپس به دو کاپیتان اشاره کرد که با هم دست دهند ... هیچ کدام از ان دو میلی به این کار نداشتند ولی ناچارا این کار را کردند و سپس صوت شروع مسابقه را زده شد ....
من سریع به دنبال اسنیچ گشت ولی اثری از ان نبود !
نگاهی به اليور انداختم شاید او پیدا کرده باشد ولی او نیز مثل من دنبال اسنیچ بود به همین دلیل به سمت بالا پرواز کردم تا بهتر به زمین تسلط داشته باشم....
جاناتان مدام به من نگاه ميكرد.اينبار نگاهش را از من برداشت و به حمله به حريف فکر می کرد .جاناتان به من علاقه داشت و قصد ازدواج با من را داشت.او نگران من بود تا شايد در اين بازي اتفاقي براي من بيفتد.

دوباره به تمام اطراف نگاه کردم تا زودتر بازی را با پیدا کردن اسنیچ تمام كنم اما خبری نبود ... یک نگاه زيرکانه به اليور انداختم و ناگهان دیدم که او سمت شئ متحرکی در حال حرکت است و من نیز با سرعت به طرف اسنیچ رفتم ولي در يك حركت هر دو از يافتن آن گوي طلايي باز مانديم.
به بازيكنان تيم خودم نگاهي انداختم.در زمین دو دروازبان با یک دیگر رقابت سنگینی داشتند زیرا هر دو از دروازبانان ماهر بودند که پشت سر هم توپ هایی رو که به سمتشان می آمد دفع می کردند.....
ادیب و کریچر از تیم آلمان تمام مدت در حال زدن بازدارنده ها به مهاجمین انگلستان بودند.... ولی مارکوس و ديويد و آني از مهاجمانی بودند که در جا خالی دادن مهارت خاصی داشتند.

جاناتان با حرکات آکروباتیک خود نمایی می کرد و جوری نشان می داد که انگار گرفت این توپ ها برای او افت دارند ...اما در همین حال نيچه در کمال بی توجهی جاناتان که در دایره ی سمت چپ دروازه قرار داشت به داخل دایره ی سمت راست سرخگونی را وارد کرد و همه ی تماشاچیان به داد و فریاد و شور و شوق پرداختند زیرا نتیجه به 10 – 0 به نفع آلمان بود .چشم غره اي به او رفتم و به مهاجمان تيم خيره شدم.

بعد از بررسي هايي كه انجام دادم،فهميدم كه ديويد و آني همدیگر را بیشتر پیدا کرده بودند و همکاری بیشتری با هم داشتن و به همین دلیل یک حمله به طرف تیم حریف کردند..... آني تمام مدت با ديويد رمز هایی را رد و بدل می کرد و به نظر می رسید که چیز مهمی باشد زیرا پشت سر هم مدافعان را کنار می گذاشتند تا این که به دروازه رسیدند و دروازه بان رو به روی حلقه ی وسطی منتظر ضربه ی ان ها بود... مارکوس سرخگون را در دست داشت و سریع ان را سمت حلقه ی سمت چپ شوت زد و آني از این کار خوشحال بود و سریع حرکت کرد و نيلوت برای گرفتن سرخگون به سمت حلقه ی سمت چپ رفت ولی آني به توپ ضربه ی دیگری زد و باعث شد که جهت سرخگون عوض شود ولی این کار را خیلی زود انجام داده بود زیرا نيلوت سریع تغییر جهت داد و به سمت سرخگون رفت... ولی در آنجا ديويد قرار داشت و زودتر از نيلوت به توپ ضربه زد و گل !!! بله ... گل به ثمر رسید ...
گزارشگر هم حتی از این کار به وجد اومده بود :
- بعد از این همه تاکتیک و نقشه کشی انگلستان هم یه گلی زد و نتیجه را به 10-10 رسوند.
دوباره صدای تماشاچیان بالا رفت و باعث خوشحالی تمام بازیکنان انگلستان شد ... ولی این گل توجه همه را به خود جلب کرده بود و از حمله ی مهاجمان آلمان غافل ماندند و همین باعث شد ان ها دوباره با جاناتان تک به تک بشن ولی ان ها مکث نکردند و در همان جا ضربه زدند و جاناتان توانست توپ را بگيرد.او نگاهي به من انداخت و من با لبخندي به او اميد دادم!

لحظاتی از بازی گذشته بود و من نگاهي به امتيازات انداختم. حالا تيم ما 90 بر 110 از آلمان عقب افتاده بود .

من و شاتنور به دنبال اسنیچی بوديم که حدود یک ساعت پیش آزاد شده بود ولی مثل این که آن روز, روزه خوبی بود چون و در نگاه اول اسنیچ را پیدا کردم و شروع به تعقیب آن کردم .
سريعا بازیکنان بازی را شروع کردند... من با شاتنور به دنبال اسنیچ ... مارکوس و ديويد و آني با یک دیگر پاسکاری می کردند... کریچر و ادیب با بازدارنده ها به طرف سه مهاجم شلیک می کردند... همین کار را در ان طرفمدافعان تيم ما می کردند... کریچر با بازدارنده ای ضربه ای به آني می زنه و باعث می شه توپ دست مهاجم تيز حريف بیافته ... اوه هم بدون معطلی به شيمون و او هم به چينات پاس می ده...
بازی پر جنب وچوشی است... چينات به شيمون پاس می ده و گل ...متاسفانه جاناتان کاری نتواست بکنه ...

در آن طرف خبری از اسنیچ نبود هر دو در حال چرخیدن به دور خود بوديم ... ناگهان متوجه ی حرکت اسنیچ به دور شاتنور شدم ... ابتدا کمی فکر کرد و سپس رو به شاتنور کرد :
- تیمتون خیلی قوی شده...
شاتنور ناگهان چهره اش رو به سمت من بر گرداند و سپس گفت: شاید.. شایدم تیم شما ضعیف شده ؟!
از فرصت استفاده کردم و به پیش شاتنور آمدم تا بتواند اسنیچ را بگيرم.. اما اسنیچ سریعا تغییر جهت داد و شروع به حرکت کرد و صحبت با شاتنور را کنار گذاشتم و با آخرین سرعت شروع به حرکت کرد...شاتنور هم به دنباله او راه افتاد...
در همین هنگام تیم انگليس 5 گل زده بود و 3 گل خورده بود ! همه از جاناتان ناراضی بودند زیرا همین گله آخری که خورد از روی نادانی بود و بدون توجه به توپ فقط به تماشاچیان نگاه می کرد....


مارکوس کمی صورتش باد کرده بود زیرا یک توپ بازدارنده که ادیب به سمت او فرستاده بود به صورتش خورده و او را به این روز در آورده بود...

حلقه تيم آلمان در مقابلم قرار داشت. به موقع متوجه حلقه شدم و سر جارو را به سمت بالا گرفتم ...
-اونجا رو نگاه کنید !! یه اتفاق تلخ ! شاتنور که در پشت لورا دیدی به جلو نداشت به حلقه خورد کرده و نقشه بر زمین شده ...
تماشاگران آلمان فريادی از سر ناراحتی سر دادند !
از فرصت استفاده كردم ... دستم را دراز کردم تا اسنیچ رو بگیرم ... مشتم را باز کردم و بعد از رساندن به پیرامون اسنیچ ان را بستم ولی اسنیچ تغییر جهت داد ... بد شانس بود که همون موقع اسنیچ تغییر جهت داد !

نـــــــــــــــــــــــه ... این نشدنیه !! امکان نداره !
من یکی از پر های اسنیچ را گرفته بودم...
انگليس با این حساب 280 بر 200 بازی رو میبره !
-یه حادثه تلخ برای آلمان... اونا در حالی که 70 امتیاز جلو بودند در عین ناباوری بازنده بازی شدند .
تمام هواداران انگليس فرياد شادی سر داده بودند و بازيکنان رو در آغوش میگرفتند !!!جاناتان و من در بغل يكديگر به برد تيم و زندگي مشترك آينده فكر ميكرديم!ما با برنده شدن اين بازي،جايزه بزرگي را خواهيم گرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/9 23:54:56
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد زمین شدم. نور تند خورشید چشمم را می زد. صدای هیاهوی تماشاگران تمرکزم را به می زد و گرمای هوا عرقم را در آورده بود. صدا سوت را شنیدم. پا بر زمین کوبیدم و به هوا بلند شدم. باد خنگی گه به صورتم می خورد را دوست داشتم. جستجو را ، همراه با در نظر گرفتن جستجوگر حریف شروع کردم. خوشید داغ همچنان از میان آسمان آبی و بی ابر می تابید و چمن های سبز ورزشگاه زیر بار گرمای آن زرد و پژمرده می گشت. تماشاچیان سر از پا نمی شناختند مخصوصا وقتی استانت ، بازی محاجم ما گل اول را به نفع تیم زد. صدا گزارشگر تمرکزم را به هم می زد : « ده – صفر به نفع تیم چادلی کنونز ! بازی در جریان ، هورنبای ، مک‌نایر ، فلچر و حالا گل ... بازی ده – ده میشه ! »
یک نگاه گذرا به بازی انداختم و دوباره به جستجو ادامه دادم. در همین اثنا بود که جستجوگر حریف شیرجه زد. بی درنگ به دنبالش شیرجه زدم. او داشت مستقیم به تیر حلقه وسطی تیم ما می رفت. اما کمی بعد ، من توپ طلایی را ، درست در سمت راست خودم دیدم ، جستجوگر حریف همچنان برای فریب دادن من شیرجه می رفت.و من در یک حرکت بسیار بسیار سریع ، تغییر جهت دادم. حالا او بود که ناگهان شوکه شد و به دنبال من به راه افتاد. سرم را برگرداندم تا چهره اش را ببینم. شوکه و وحشت زده بود. همه تماشاگران با چرخش ناگهان من سکوت کرده و تعجب بازی را دنبال می کردند. دوباره به روبرویم نگاه کردم اما اینبار توپ طلایی نبود. و من راهم را به سمت بالا کج کردم و دوباره به جستجو پرداختم.
در این میان محاجم حریف توسط یک بلاجر مسدوم شده بود و بازی متوقف بود. بازی هنوز در توقف بود که توپ طلایی را دیدم . درست چند متر پشت سر جستجوگر حریف. وقت را طلف نکردم. ب سمت چپ جستجوگر حریف شیرجه رفتم وقتی او به دنبالم آمد کمی سرعتم را کم کردم و بعد یکباره برگشتم. توچ همچنان در همانجا ایستاده بود. بازی دوباره شروع شده بود. با ایست ناگهانی من جستجو گر حریف از کنارم رد شد و من به سمت به سمت توپ طلایی حمله بردم. بعد از آن نفهمیدم چه شد. فقط به یاد دارم که دستم را مشت کردم ...
ده دقیقه بعد ، با سری که از برخورد بلاجر خونین بود به هوش آمدم و بازیکنان شاد تیم خودم را دیدم ، و اسنیچ طلایی که در دستم اسیر بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/6/7 14:19:02
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
: گل ! گل ! این دومین گل تیم شوت بزن ایالات متحده ست. 20 امتیاز تیم شوت بزن و 10 امتیاز تیم پاس بده کره ! تماشاچیان عزیز بعد از نیم ساعت بازی این گل شوت بزن واقعا هالی بود . تیم شوت بزن بازی رو از اون حالت کسل کننده ش در آوردن ! این وافعا عالیه ... خدای من ! بازیکن شماره ی هفت پاس بده رو ببینید که چه طور تونست با یک حرکت چرخشی حریفش رو گیج بکنه اوه ...اون کوافل رو از دستش قاپید . وافعا حیرت برانگبزه ..
یعنی اون میتونه گلی رو برای تیمش پاس بده بکاره که اونا رو به نتیجه ی مساوی برسونه ؟......نه نه ! انگار برای جاروش مشکل پیش اومده نهههههه ! اون به خارج از محدوده ی زمین رانده میشه و انگار از جاروش میفته !
اوه بله ! اون از جاروش میفته و به شدت زخمی میشه . شفا بخش ها راهی میشن تا به بازیکن کمک کنن . کوافل باز هم نصیب تیم شوت بزن میشه . بازیکن 7 شوت بزن کوافل رو به همتاش بازیکن 8 میده . اونا با یه حرکت سریع و زیرکانه می خوان کوافل رو به داخل حلقه بندازن که نمیشه . بازیکن شماره ی 3 کره نمیذاره .
در همین حین کاپیتان تیم شوت بزن به سمت داور حرکت میکنه . من از اینجا میتونم ببینم که کاپیتان در حال گپ زدن با داوره اما در چه موضوعش رو خدا میدونه !
اوه ..........خدای من داور سوت استراحت میزنه ...حالا میفهمم چی شده کاپیتان تیم ایالات متحده از داور درخواست وقت استراحت میکنه ...داور به من با دستشون 5 رو نشون میدن ....بله ..5 دقیقه وقت استراحت ........
(5 دقیقه بعد )
-: دیگه وقتش شده که بازیکنان دو تیم به وارد زمین بشند .
بازیکنان تیم پاس بده وارد میشن اما انگار برای تیم شوت بزن مشکلی پیش اومده . اونها وارد زمین نشدند . هیچ دلیلی نمیتونه جلوی به پایان رسیدن مسابقه رو بگیره .
طبق رای داور بازی به نفع تیم پاس بده ی کره به پایان میرسه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب سلام مسابقه ی دو تیم کوییدیچ گریفندور و اسلایترین رو در این هوای بد بارانی برا تون گزارش می کنم.تیم گریفندور این فصل با تیم جدیدی پا به این مسابقات گذاشته البته همون طور که همه می دونن گریفندور همیشه برندست...
-لی میشه خواهش کنم فقط بازی رو گزارش کنی؟
-اووووووو ببخشید پروفسور.خب تیم اسلایترین با ترکیب همیشگی خودش وارد زمین می شه ...و حالا تیم گریفندور در میان تشویق هواداران با ترکیب رون ویزلی در دروازه-هری پاتر در نقش جوستجوگر-فرد و جرج ویزلی در نقش مدافع و رایان بازیکن جدید تیم به همراه جینی ویزلی و آنجلینا جانسون در خط حمله وارد زمین می شه...آنجلینا امروز ببینم با این اسلایترینی ها چیکار می کنی ها......
-لی آخرین باره میگم....
-ببخشید پروفسور.خب بازی با سوت مادام هوچ آغاز می شه ....اولین حمل رو جینی شروع می کنه حالا پاس می ده به رایان خودش جلو میره .....اوووووووووو.....شانس آورد یه بازدارنده از طرف باول به سمتش آمد ولی از کنارش رد شد....حالا یه پاس ناگهانی میده به آنجلینا در سمت دیگه زمین.....اووووو آنجلینا موازب باش....مادام هوچ در سوت خودش می دمه و بازی متوقف میشه....بله اشاره می کنه به آنجلینا که چند لحظه پیش برای این که با مالفوی برخورد نکنه مجبور شد از زمین بازی خارج بشه...حالا سرخگون در دست اسلایترینی ها قرار میگیره آدریان پیوسی با سرخگون جلو میره....آفرین به فرد که با این حرکت خوبش جلوی حرکت پیوسی رو میگیره....حالا دوباره سرخگون در دستان رایان قرار داره یه نفر رو دریبل می کنه حالا پاس میده به آنجلینا اونم یه پاس تک ضرب میده به جینی ....نه سرخگون باز هم از دست میره ....درآن طرف زمین هری و مالفوی هنوز دنبال گوی زرین می گردن .....خب در خط حمله اسلایترین توپ توسط فلینت جلو برده می شه حالا موقعیت و......بله گل برای اسلایترین.....اه ه ه ه ه......مثل این که بر اثر رغد و برق جاروی جینی آتش گرفته.....خب خوشبختانه جینی به خوبی فرود میاد...بله هری با مادام هوچ صحبت می کنه......بله وقت استراحت اعلام می شه ...خب منم استراحتی می کنم تا بازی دوباره شروغ بشه....
-خب بازیکن ها دوباره به زمین باز میگردن ......اااااااااااااااااااا.....یه لحظه صبر کنید تعداد اسلایترینی ها کمه.....بله دریک هنوز به زمین نیامده در حالی که همه بازیکن ها در زمین هستند باید ببینیم مادام هوچ چه تصمیمی میگیره......بله نتیجه به نفع گریفندور اعلام می شه و بازی تمام می شه .......ها ها ها ......دریک تازه داره از رخت کن در میاد .....البته بهتره که فرار کنه چون بچه های اسلایترین داران با عصبانیت به سمتش میرن....در هر صورت بازی با پیروزی گریفندور به پایان میرسه.......به همه تبریک میگم.....تا بازی بعدی فعلأ خدانگهدار...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Shayan.AK
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1386 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
<حرکت دوربین> دوربین توی هاگوارتز در حال گذر بود .. تمام راهروها خالی بود ... کوچکترین صدایی به گوش نمیرسید ... در داخل سالن های عمومی چند نفر فقط به خواب عمیق فرو رفته بودند ... آیا هاگوارتز تعطیل شده بود ؟؟؟ دوربین به بیرون از محوطه میره و تازه صداهایی به گوش میرسه !!! دوربین زوم میکنه روی زمین کوییدیچ هاگوارتز ... و صدای گزارشگر به گوش میرسه .... _حالا آلیشیا صاحب کوافل هستش ... با سرعت جلو میره .. عجب بازیکنیه ...با سرعت به سمت دروازه میره پاس به کتی ... کتی...اوه اوه عجب صحنه ای ... کتی روی زمین میفته و بلیز زابینی صاحب توپه ... دوربین در این لحظه به سمت تماشاگران گریفیندور میچرخه و چهره ی تک تک آنها را نشون میده ... رون فقط به هری که در آن لحظه در اوج پرواز میکرد نگاه میکرد ... هاگرید خودشو به زور در بین تماشاگران گریفیندور جا کرده بود داشت با دوربینش ور میرفت گویا خراب شده بود ... هرمیون هم طبق معمول تمام مسابقات دستش به چوب دستیش بود گویا خطری آنها را تهدید میکرد ... _گل گل برای اسلاترین ... 100 -90 به نفع گریفیندور ... حالا آنجلینا صاحب توپه ... با سرعت به سمت شرق ورزشگاه میره ... مارکوس تنه به تنه ی اون حرکت میکنه ... اوه این تقلبه ... مارکوس اونو به بیرون محوطه پرت کرد ... داور خطاس این ... _میشه فقط گزارش کنی لی ...!!! _اهم اهم ... به دلیل خطایی که تیم گریفیندور انجام داد و از محوطه خارج شد توپ در دست گروه اسلاترین قرار گرفت...یک لحظه صبر کنید اسلاترین وقت استراحت در خواست کرده .... *1 دقیقه بعد * اعضای تیم اسلاترین وارد زمین میشن ولی ... دوربین تک تک بازیکنا رو نشون میده ولی مالفوی در میان آنها نیست ..... ســــــــــــــــــــــوت!!! _گریفیندور برندس !!! گزارشگر ادامه داد : بله به دلیل حضور نیافتن مالفوی اسلاترین بازی رو واگذار کرد .. در این بین هری به این فکر میکرد که مالفوی کجا ممکنه رفته باشه !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده