جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1387 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لیست نمرات تکالیف جلسه اول کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
تدریس توسط پروفسور اینیگو ایماگو صورت گرفته و امتیازات توسط درک داده شده اند

پست ها رو تک تک نقد نکردم ولی یه سری نقد کلی نوشتم که به نظرم اکثریت بخونن. چون هر موردش به چند نفر مربوط میشد. یه سری هم مواردی هست در مورد نحوه امتیاز دهیم و غیره که فک کردم لازمه اونا رو هم تذکر بدم
* من سطح نمره دهیم احتمالا یه مقدار پایینه. یعنی ممکنه پستی که به نفر بهش 25 بده بیست بدم ولی این برای همه صادقه و در نتیجه اگه قراره سطح نمرات تو این کلاس بیاد پایین، نمره همه میاد پایین.
* این جلسه یکم سطح نمرات رو بالا گرفتم، یعنی جلسات بعدی ممکنه نمرات کمتر از این باشن.
* یکی از مهم ترین ملاک های من برای نمره دادن به پست ها، منطق حاکم بر پسته. رابطه علت و معلولی رو نباید فراموش کنید. و همچنین این که رول هاتون یا باید بر مبنای کتاب باشه یا چیزی که خودتون توی رول هاتون شرح میدید. مثلا اگه سیریوس و سوروس همدیگه رو ببینن و درگیر شن، مشکلی نیست چون این تو ذات این دو نفره ولی اگه شما بگید ایکس به ایگرگ رسید و زد تو گوشش پست ناقصه و باید دلیلی برای این موضوع ارائه بشه. این که ایکس آدم بدی بوده یا جادوگر سیاه بوده و دلایل اینجوری به شدت آبکین. وقتی دارید رول می نویسید باید همین چیزها رو روشن کنید دیگه.
* فضا سازی پست ها باید به روند و سوژه پست مربوط بشه. برای مثال شما اگه شروع کنید بگید فلانی از پنجره به منظره بیرون نگاه کرد. آبشار و جنگل و کلی از این چیزها رو توصیف کنید (بر فرض که خیلی هم خوب و ماهرانه این کار رو بکنید) ولی بعد رولتون نه به جنگل مربوط بشه و نه به آبشار و ... نمره زیادی بابت توصیفاتون نمی گیرید. حتی ممکنه نمره کسر هم بشه! چون چنین توصیفاتی حشو به حساب میان.
* فضاسازی نباید فقط تو حرف بشه بلکه تو عمل هم باشه! یعنی اینکه مثلا وقتی میگید فلانی حسابی ترسید، این فرد باید مثل یه فرد ترسیده عمل کنه نه اینکه فلانی ترسید، چوبدستش رو بلند کرد و دوئلی مردانه حریفش را شکست داد! وقتی یکی ترسیده، باید مثل یه ترسیده رفتار کنه و وقتی یکی عصبانیه باید با عصبانیت رفتار کنه.
* فضاسازی نباید یه قسمت جدا از پست باشه. مثلا شما یه اتاق رو توصیف می کنید و بعد میگید فلانی توی اتاق بود و دوئل شروع شد و از اونجا به بعد دیگه اصلا اتاق فراموش میشه. اینجا اون توصیفات راجع به اتاق حشو (زیادی) به حساب میان. شما (توی این مثال) یا باید توی توصیفاتتون روی فرد تمرکز می کردید یا توی دوئل یا هر اتفاقی که بعدش میفته هم به اتاق توجه کنید.
* دقت کنید که شما دارید چه رولی می زنید. مثلا اگه قراره یه دوئل بنویسید، دقت کنید که شما قراره یه دوئل و حواشی اون رو بنویسید. نه حواشی یه دوئل رو بنویسید و فقط اسم دوئل هم توش باشه. حالا درسته که اگه یه دوئل رو زیاد کش بدی پست بد میشه ولی باید به اندازه کافی به خود دوئل هم پرداخته بشه. نه اینکه مثلا یه پست 100 خط باشه ولی دوئل فقط 5 خط طول بکشه.
* رول های تک پستی باید کامل باشن یعنی خواننده ای که پست رو می خونه از علت وقایع پست درست باخبر بشه. اگه خواننده بعد از پست علت مسایل رو درک نکنه یا پست براش گنگ و نامفهوم باشه، پست ضعف داره. اگه پست شما در مورد کتابه، ممکنه بتونید بعضی چیزا رو که علتشون توی کتاب مشخصه نگید مثلا اگه توی پستتون اسنیپ به جیمز حمله کنه و بگه تو عشقمو دزدیدی، پست مشکلی نداره چون ما ماجرا رو می دونیم ولی اگه یکی به یکی دیگه حمله کنه و بگه تو عشقمو دزدیدی، پست به شدت ناقصه و شما باید علتی برای این درگیری مشخص کنید و بگید که منظور از دزدین عشق توسط اون چیه. یعنی باید حداقل اشاره به اون ماجرا باشه.
* این موارد در مورد پست های طنز هم هستن و طنز بودن پست دلیل نمیشه که پست از منطق پیروی نکنه. حالا درسته که منطق حاکم بر پست طنز و پست جدی فرق داره ولی اون هم به نوع خودش منطق داره.
* نکاتی که در تدریس گفته میشن خیلی مهمن. نمونه اش همون ماجرایی که چوب های امروزی نمی تونن اون طلسم های باستانی رو اجرا کنن. دقت کنید



هافلپاف: 145 -> 24.16 -> 24
لورا مدلی: 20
می تونست بهتر از این باشه. جای کار زیاد داشت ولی خب زیاد هم بد نبود، دفعه بعد انتظار بهتر از این دارم

آراگوگ: 25
خوب بود. از سوژه و طرز پیشرفتنش خوشم اومد ولی خب جای کار بیشتری داشت. اگه بیشتر روش کار کرده بودی 27 28 یا حتی 30 هم می تونستی بگیری.

ریتا اسکیتر: 25
شروعش خوب بود. بد هم پیش نرفت ولی کج پیش رفت نمی دونم چجوری توضیح بدم این رو. توضیحاتی که اول پست دادم رو حتما بخون.

پیوز: 25


آنتونین دالاهوف: 20
حتما به توضیحات اول پست مراجعه کن.

دنیس: 30
خوب بود. در واقع خیلی خوب. چی بگم دیگه؟



ریونکلاو: 96 -> 19.2 -> 19
گابریل دلاکور: 25
شروع پست خوب بود ولی افت کرد انگار که بخوای سر و ته پست رو هم بیاری.

آریانا دامبلدور: 20


آلفرد بلک: 28
پست خوبی بود. همین!

چو چانگ: 23
شروع خوب بود ولی فک کنم یه خورده کج روی کردی و آخرش هم که دیگه ... به نظر میومد آخرش می خوای پست رو سریع تموم کنی یا اینکه سررشته نوشته از دستت در رفته و می دونی باید چی کارش کنی. اگه آخرش این قدر خراب نکردی نمره خیلی بهتری می گرفتی. در ضمن توضیحات اول پست رو هم دقت کن.



اسلایترین: 53 -> 10.6 -> 11
سوروس اسنیپ: 25
پست تا اواسطش خوب بود. ولی یه دفعه افت کرد. قسمت دوئل ضعیف بود. هوم یه نکته دیگه هم هست: وقتی راجع به یه شخصیت مشهور (منظورم اینجا اسنیپه) می نویسی، به خصوص توی رول جدی، باید به کتاب توجه کنی. اسنیپ و قهقهه زدن و این حرفا؟ اون ولدمورته یا یکی مثل بارتی کراوچ یا بلاتریکس نه اسنیپ. این تکه از پستت به شدت توی ذوقم زد نتونستم تذکر ندم.

بارتی کراوچ: 0 - صفر
مطمئنی این پست مربوط به این تکلیف بود؟

اینیگو ایماگو: 28
پست خوبی بود ولی از تو انتظار بیشتری داشتم. مگه خودت نگفتی کران پاتینز با چوبدست های امروزی اجرا نمیشه؟ حالا آبی بودن استیوپیفای به کنار، از کی تا حالا اخگر آوداکداورا قرمزه؟


گریفیندور: 133 -> 22.16 -> 22
جسیکا پاتر: 28
پست خوبی بود ولی می تونست بهتر باشه. تقریبا به اندازه دو نمره

الیوندر: 15
توضیحات اول پست رو بخون حتما.

تد ریموس لوپین: 28


ویکتور کرام: 22
می تونستم کمتر از این هم بهت بدم! پراکنده و بی منطق، بدون هیچ توضیح یا حتی توجیهی! توضیحات اول پست رو دقت کن.

آلبوس دامبلدور: 15
[spoiler=نقد پست آلبوس دامبلدور]
ببین در مورد پست تو، مواردی که باعث کسر امتیاز شدن رو توضیح میدم البته اینا همه موارد نیستن ولی مثال های واضحی از ایرادهایین که من به خاطرشون نمره کم کردم.
اول اینکه لحن پستت محاوره ایه. نیازی به توضیح نیست که لحن یه نوشته خیلی مهمه، با توجه به این که تکلیف پست جدی بوده، استفاده از لحن محاوره ای مناسب این پست نیست. لحن محاوره ای پستت هم توی فعل هات به چشم می خوره، هم توی کلماتی که استفاده می کنی.
قسمت بعدی به توصیفات مربوطه. همون طور که توی پست امتیاز دهی هم گفتم، اول پستت یه سری فضاسازی و توصیف کردی و بعد توی بقیه پست کامل فضا فراموش شده. درباره این، دوباره همون توضیحات اول پست امتیاز دهی رو بخون. علاوه بر اون توصیفاتت ضد و نقیض و ناهماهنگن چون نه فقط بعد از توصیفات اول پست، همه اونها نادیده گرفته شدن، بلکه نقض هم شدن!
مثال:
این آب و هوای غار دور افتاده ای در دل کوهستان آلپ بود.
گلوله های سنگین برف رو بر روی جادوگران ریخت.
چوب دستی گلرت رو برداشت و زیر نور خورشید گرفت
مگه تو غار نبودن؟
مثال:
فرد اول شنل سیاهی داشت و نقابی تمام صورتش رو پوشانده بود.این باعث میشد که در دل جادوگر دیگری که مقابلش قرار داشت ترسی به وجود بیاید.اون اصلا نمیدونست در مقابل چه کسی مبارزه میکنه و این کار رو براش مشکل میکرد.
ببینم مگه این مربوط به گلرت نیست؟ پس چرا تو اولین دیالوگ آلبوس می دونه که گلرت کیه؟
-تو خواهر منو کشتی.به خاطر خواسته های لعنتیت به من،دوست صمیمیت خیانت کردی.تو یه نامرد خیانتکاری!
جز اینکه بخوایم فرض کنیم اون توصیفات مربوط به آلبوس بوده که به شدت بعید می دونم و حتی اگه این طور باشه، باز هم اون توصیفات ایراد دارن، توجه کن که آلبوس کسی که ما (بر اساس کتاب) به خوبی میشناسیم و این توصیف مناسب آلبوس نیست. علاوه بر این، بعد از اون توصیفات هیچ اثری از دو جادوگر همدیگه رو نمی شناختن وجود نداره که یا به ضعف منطقی پست مربوطه یا به ضعف فضاسازی اون.
ضعف منطقی پستت جاهای دیگه هم هست:
چوب دستی گلرت رو برداشت و زیر نور خورشید گرفت.ابر چوب دستی واقعا قشنگ بود.
خب اگه گلرت داشت از ابر چوبدستی استفاده می کرد، آلبوس چجوری شکستش داد؟ تو کتاب علنا ذکر شده که صاحب ابر چوبدستی در دوئل شکست نخواهد خورد.
نکته بعد دیالوگ هان. دیالوگ ها مناسب شخصیت هایی که توی پست استفاده شده نیستن که این مورد در مورد آلبوس که باهاش آشنایی کامل داریم واضح تره و مورد بعدی دیالوگ ها نا هماهنگی اون هاست. به خصوص اون دیالوگ گلرت که یهو میگه: بیا با هم بریم جامعه جادوگری رو تسخیر کنیم!
یه بار دیگه تاکید می کنم که بخش عمده کم شدن نمره پست به لحن و ضعف فضاسازیش مربوطه و این رو هم یادآوری کنم که اون مثال هایی که من زدم فقط مثالن و مسلما من نمی تونم ضعف فضاسازی رو موردی نشون بدم بلکه این یه چیزیه که توی کل نوشته به چشم میاد، یه نوشته فضاسازیش بهتره و یکی ضعیف تره، انتظار نداشته باش که همه نمره کم شده به خاطر همین مواردی باشه که مثال زدم.
[/spoiler]

پرسی ویزلی: 25
هوووم، خیلی راحت می تونستی بیشتر از این بگیری. حتی نمره کامل ولی پستت یه مقدار نامفهوم بود. فلش بک ها که معمولا باید به فهم موضوع کمک کنن برعکس عمل کردن! هر چند رفتار و کردار شخصیت ها مناسب بود ولی (مخصوصا روی پرسی) جای کار بیشنری داشت. پست خوبی بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1387/4/17 21:19:00
ویرایش شده توسط درک در 1387/4/18 14:44:15
ویرایش شده توسط درک در 1387/4/18 16:29:29
ویرایش شده توسط درک در 1387/4/18 16:35:54
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نمایشنامه ای بنویسید که در آن شما یا یک جادوگر سیاه هستید و یا یک جادوگر عادی


دهکده ریدل ها ؛ مکانی که سیاه ترین افراد در آن سکنی گزیده اند ، ماگل هایی که عاشق کشتن افرادی هستند که راهشان را گم کرده اند و جادوگر هایی که حتی در دوئل های دوستانه شان هم آواداکداورا طلسمی کلیدیست ، از همیشه سیاه تر بود ! مکانی وحشتناک که از یک سو توسط قبرستانی بی انتها و از سه سوی دیگر توسط جنگل های تاریک و خطرناک احاطه شده بود و افرادی که بی شباهت به بیماران جذامی نبودند ، تردد داشتند .

او که روزی با شنیدن سیاهی تنش میلرزید ، حالا مقابل قصر ریدل ها ایستاده بود و به سردی اطراف را می نگریست و البته ... انتظار میکشید !

.: فلش بک :.

حتی فکر آپارات به دهکده ریدل ها هم یکایک جوارح بدنش را می آزرد ، تصور جادوگران و ساحره های کثیفی که پلیدی از چهره شان میبارد و افرادی که متعلق به آنجا نیستند را دوره میکنند و قصد آزارش را دارند افکارش را به هم میریخت . لرد ولدمورت ، از مرگخواران با نفوذش در وزارت که بهتر بود گفته میشد ، مرگخوارانی که وزارت سحر و جادو برای آنهاست ! خواسته بود ، تا دستور دهند با تجربه ترین آرور های بخش کارآگاهان یکی از اعضای قدیمی محفل ققنوس را به بدترین شکل ممکن شکنجه کرده و از بین ببرند . کاری که خودش به سادگی از پسش بر می آمد ولی میخواست ، اقدامی شگفت انگیز باشد و بیش از پیش وزیر و جرگه محفل ققنوس را تحت فشار قرار دهد .

با این حال سعی میکرد لرزش پاهایش را کنترل کند و تعادلش را حفظ کند . چند نفر انتظارش را میکشیدند .

.: پایان فلش بک :.


چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که پیکر بلند قامتش از دور نمایان شد . مثل همیشه باوقار قدم بر می داشت و با علاقه خاصی آن منطقه ای که چیزی جز سردی القا نمی کرد را نگاه میکرد . هنوز هم در چهره اش آرامش موج میزد و آرامش می بخشید ؛ هر چند در نظر او تفاوتی نداشت و با نزدیک تر شدن او حس انتقام بیشتر در وجودش میجوشید .

آلبوس دامبلدور دستانش را از پشت به هم گره کرده بود و اطراف را کند و کاو میکرد ، بیشتر شبیه افرادی بود که به یک گردش علمی میروند ، نه یک دوئل مرگبار ! تنها یک بار از طریق قدح اندیشه به آنجا آمده بود و حالا دیدن خانه هایی که با آجر های زمخت و دوده گرفته ساخته شده بودند و کف پوش های زننده ای که با هر حرکت صد ها ذره غبار در مجاورت زمین معلق میشدند برایش تازگی داشت و جالب می نمود .

- اوه ! خوشحالم که دوباره هم دیگه رو میبینیم پرسی

با نگاهی سرد و سرشار از نفرت برخورد گرم وی را پاسخ داد ، آن دو که روزی در آغوش یکدیگر می غلتند حالا رو در روی یکدیگر ایستاده بودند و چوبدستی هایشان را نوازش میکردند و منتظر واکنشی بودند تا هم دیگر را بدرند !

- فکر میکنم هنوز هم فرصت باشه فکر کنیم ، لزومی نداره که قصد جون هم دیگه رو بکنیم ، اینطور نیست ؟

پرسی که اثری از تغییر عقیده در چهره اش رویت نمیشد ، با بی میلی پاسخ داد : من انقدر وقت ندارم که بیام اینجا و بدون جسد تو برگردم !

- ولی میدونی که قدرت جادویی من از تو خیلی بیشتره ! امیدوارم پشیمون نشی !

پرسی که به قدرت جادویی او ایمان داشت و حرفهای سایرین مهر تائیدی بر این ها بودند ، دست نکشید و چوبدستی اش را از کمرش خارج کرد .


.: فلش بک :.

دانش آموزان در قلعه بیش از همیشه با شور و جنبش خاصی جا به جا میشدند و با حرارت با یکدیگر صحبت میکردند که پروفسور آمبریج چه مدت میتواند دوام بیاورد در هاگوارتز و عده ای دیگر غرق در استرس آزمون سمجی بودند که قرار بود به زودی برگزار شود .

مقابل درب قلعه پروفسور آمبریج به استقبال ممتحن های آزمون سمج رفته بود و با پروفسور مارچ بنکز مشغول صحبت بود .

- شنیدم که دامبلدور رفته !

- بله ، ولی خیلی زود توسط وزارت دستگیرش میکنیم !

- من فکر میکنم تا زمانی که خود آلبوس نخواد کسی نمیتونه پیداش کنه ، من خودم ممتحن آزمون سمجش بودم ! با چوبدستیش کارهایی میکرد که به عمرم ندیده بودم !

.: پایان فلش بک :.



پوزخندی زد و چوبدستی اش را به آرامی به گلویش نزدیک کرد و پرسید : فکر میکنم بهتر باشه شروع کنیم دامبلدور ؟

کران پاتینز

اگر هر کسی غیر از دامبلدور در آنجا ایستاده بود وحشت میکرد ، چرا که پرسی دهانش را باز کرده بود و با هر غرشی که میکرد همچون آتش افکن ، مقادیر زیادی شعله آتش موج زنان از گلویش بیرون میریخت !

اتکانتیس

گویا قصد داشت با شعله یک کبریت بی ارزش مقابله کند ، بدون اینکه حرکتی انجام دهد ، چوبدستی اش را تکان داد و دیواری نامرئی پدید آورد ! دیواری که چون مکنده ای خنثی کننده عمل میکرد . به آرامی شعله ها را جذب کرد و از بین برد .

با اینکه کسی در آن اطراف حضور نداشت ، فریاد های عاجزانه و رقص درختان بلند قامت باعث شده بود که محیطی بیش از پیش هولناک را پدید آورند . با این حال آن دو توجهی نداشتند و تنها قصدشان کشتن یکدیگر بود !

کروشیو


دامبلدور بدون اینکه حرکت خاصی کند ، چوبدستی اش را چرخاند و زیر لب وردی زمزمه کرد ، پرتویی که خروشان از چوبدستی پرسی خارج شده بود منحرف شد و به اعماق جنگل فرو رفت !

پرسی که میدانست قدرت مقابله با او را ندارد ، چوبدستی اش را باری دیگر بلند کرد و فریاد زنان گفت :

سکتو سمپرا
کروشیو
آواداکداورا !


با اینکه دامبلدور جادوگر ورزیده ای بود ، ولی میدانست که نمیتواند با سه جادوی سیاه و شوم قدرتمند مقابله کند . به آرامی دو طلسم اول را منحرف کرد .

پرتوی سبز رنگ نتوانست عطشش را برای نابود کردن وی پنهان کند ، پس با قدرت تمام به سمتش هجوم برد و با علاقه خاصی آن را درید و درونش جای گرفت ! لحظه ای پیکر با وقارش بی حرکت ماند و بدون اینکه حرکتی بتواند انجام دهد با زانو روی زمین افتاد و با صورت به زمین برخورد کرد .

نمیتوانست باور کند ، در شوک به سر میبرد ، به آرامی به پیکر آلبوس دامبلدور نزدیک شد ، و آن را با پایش برگرداند . چشمان سبز رنگش که تا عمق افکار را کند و کاو میکرد ، حالا بی سو به او خیره شده بود و اثری از حرکت در آن رویت نمیشد . بینی عقابی اش پس از برخورد با زمین باری دیگر شکسته بود و لخته خونی رویش را مسدود کرده بود .

دستانش می لرزید ، واقعا باور این امر برایش سخت بود ، چوبدستی اش را انداخت و با دو زانو خودش رو مقابل پیکر بی جان وی انداخت و سرا پایش را از نظر گذراند . او باعث شده بود به جایگاهی که حالا در آن است برسد ، او با دادن مسئولیت هایی در هاگوارتز که حقش نبود خیلی به او کمک کرده بود . حتی او یکی از دوستان صمیمیش بود. دوست داشت با زمان برگردان به عقب برگردد و با پیشنهادی که داده بود موافقت کند ... ولی نمیشد !

به سختی خودش را بلند کرد و در حالی که پاهای بی قدرتش را روی زمین می کشید زیر لب با خود زمزمه کرد : باشد تا برای همگان عبرت شود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

بذار بینم تو تدریس خودم چیکار می کنم، به هر حال من که امتیاز نمیدم، پروفسور درک امتیاز میده.



-----------------------------------------------------------------
صدای جیغ و فریادهای پشت سر هم در هاگزمید می پیچید. کافه سه دسته جارو در آتش می سوخت. صاحب کافه، مادام رزمرتا بیرون کافه ایستاده بود و جیغ و گریه هایی سر می داد. دکان دوک های عسلی به طور کامل منفجر شده بود.

ساکنین دهکده در حال فرار از هاگزمید به سمت قلعه هاگوارتز بودند. مرگخواران لرد سیاه این بار به قصد نابودی دهکده هاگزمید آمده بودند. نشان شوم و سیاه بر فراز آسمان هاگزمید خود نمایی می کرد.

در کنار مادام رزمرتا، زن کوتاه قامتی ایستاده بود و به او پوزخند می زد. موهای سیاهش فر و به هم ریخته بود. روی صورت زشتش لکه های سیاهی نمایان بود. ردای مشکی رنگی بر تن داشت. نقابی را که به صورت داشت کنار زد، بلاتریکس لسترانج بود، با تمسخر به رزمرتای گریان نزدیک شد و با صدایی نازک و دخترانه گفت:


« اوه رزی...رزی...خیلی متاسفم که کافه ات رو سوزوندم...منو ببخش دختر...تقصیر لوپین شد...»

رزمرتا بدون این که حرفی بزند خود را رها کرد و روی زمین نشست. پشت سرش درختان جنگل در حال سوختن بودند. مرگخواران نقاب دار یکی پس از دیگری دکان ها رابه آتش می کشیدند. لسترانج به خنده های زشتش ادامه می داد. خنده هاش در میان صدای دویدن فردی در هم شکست. چوبدستی اش را بدست گرفت. فردی از پشت عمارت کافه در حال نزدیک شدن به لسترانج بود. بلاتریکس جیغ کوتاهی کشید و فریاد زد:


«تکون نخور...صبر کن...تو کی هستی.گفتم تکون نخور..لعنتی...ایمپریمنتا...»

اخگری سرخ از چوبدستی بلاتریکس لسترانج به سوی شخصی که می دوید شلیک شد. لسترانج درست متوجه نشد، اما دید که اخگر افسونش در مقابل فرد دونده منحرف شد و به زمین اصابت کرد. شخص دونده آرام آرام نزدیک می شد. چهره اش از نور شعله های آتش نمایان گشت. موهای ژولیده قهوه ای رنگی داشت. شنل و شلوار یکدست سیاهی به تن داشت. لسترانج پوزخندی کوتاه سر داد و با خشم گفت:


« لوپین؟ گرگینه ی مسخره دامبلدور...تو چند تا جون داری...الان تو کافه منفجرت کردم...هوس دوئل به سرت زده...هان؟»

لوپین با صدایی محکم پاسخ گفت:

«تو شانسی نداری لسترانج...امشب همتون دستگیر میشین...دامبلدور از لندن برمیگرده...کارآگاهان تا چند دقیقه دیگه میان...همتون رو میگیریم...»

قهقهه های مسخره و زشت لسترانج در فضای دهکده طنین می انداخت، بدون این که حرفی بزند چوبدستی اش را تکان داد و با صدایی جیغ مانند گفت:


« استیوپیفای»

اخگری آبی به سوی سر لوپین شلیک شد که با خوش شانسی لوپین سرش را پایین گرفت، موج هاله های اخگر افسون موهای سرش را به حرکت وا داشت. چوبدستی اش را دایره وار چرخاندو نعره زد:


« اکسپلیارموس»

اخگر سرخ از چوبدستی لوپین بیرون جهید اما در وسط راه تغییر جهت داد و به سوی درختان در حال اشتعال اصابت کرد، شعله درخت افزایش یافت و به دنبالش صدای افتادن چیزی به گوش رسید. قهقهه های لسترانج همچنان ادامه داشت، آرام آرام خود را به سمت چپ جایی که رزمرتا روی زمین نشسته بود حرکت میداد و در مقابل لوپین آرام آرام گام هایش را به سمت چپ می برد.

لوپین از دیدن رزمرتا در کنار لسترانج غافل گیر شد، رنگ از رخسارش پرید، حریفش یک گروگان داشت، لسترانچ افکار لوپین را در هم شکست، چوبدستی را تکان داد و با صدای نازک و آرامی زمزمه کرد:

« کران پاتینز»

لوپین با وحشت خود را روی زمین پرت کرد و چوبدستی اش را سوی لسترانج هدف گرفت، در کمال تعجبش هیچ اخگری به سویش فرستاده نشده بود، نفس نفس می زد، افسون برایش نامفهوم و ناآشنا بود. قهقهه های لسترانج آزارش می داد. از روی زمین برخاست، لسترانج را می دید که چوبدستی را سمت صورت گرفته است.

همه چیز برای لوپین بی مفهوم شده بود. آیا بلاتریکس لسترانج داشت خودش را می کشت؟ لسترانج سر چوبدستی را به سوب لوپین چرخاند و قهقهه ای سر داد. با صدای انفجاری، آتش مهیب و بزرگی از دهان لسترانج خارج شد و با سمبل اژدها مانندی به سوی لوپین رفت. هنوز صدای قهقهه های بلاتریکس را می شنید. حس می کرد قلبش دیگر نمی زند.

خود را به عقب روی بیشه زاری پرت کرد و چوبدستی اش را در مقابل خود نگه داشت و با وحشت و صدایی لرزان زمزمه کرد:


« اتکانتیس»

شعله های آتش با جرقه هایی رنگارنگ در مقابل صورتش متوقف شدند. با وحشت از جایش برخاست، چوبدستی را محکم در دست داشت، صدای جیغ مانند لسترانج را می شنید که فریاد می زد:


« آوداکاداورا»

اخگر سرخ از نوک چوبدستی لسترانج با سرعتی خیره کننده به سوی لوین شلیک شد، لوپین در حالی که دندان هایش را به هم می فشرد چوبدستی در دسش لرزاند و دست کف دست چپش را در راستای چوبدستی اش در مقابل افسون گرفت و با صدایی محکم و طنین انداز، نعره زد:

« سیلنسیو»


آتشی که شعله هایش در مقابل صورت لوپین زبانه می کشید با درخشش نقره ای رنگی در میان دو اخگر سرخ و آبی افسونی لوپین نابود شد، دو اخگر با سرعت به سینه و صورت لسترانج اصابت کرد و او را نقش بر زمین کرد. ل

وپین می توانست قطرات خون لسترانج را حین به زمین خوردنش روی هوا ببیند. لوپین آرام آرام در حالی که چوبدستی اش را سوی بلاتریکس لسترانج گرفته بود و رزمرتا که همچنان گریه می کرد نزدیک می شد.

لسترانج تکان خورد، روی زمین چرخی زد و پشت سر رزمرتا نمایان شد. در دستش شی خاصی داشت. چوبدستی نبود، چوبدستی اش به اطراف پرتاب شده بود، چاقو بود، دست خود را به دور گردن رزمرتا انداخته بود و چاقو را در مقابل گلویش گرفته بود، رزمرتا جیغ می کشید، لوپین از حرکت باز ایستاد و با وحشت آب دهانش را قورت می داد. لسترانج با خشم گفت:


« برگرد عقب لوپین...برگرد عقب...حالا...وگرنه می کشمش...برگرد...»

لوپین آرام آرام به عقب گام بر می داشت. دستانش عرق کرده بود و چوبدستی در میان انگشتانش لیز می خورد. شنل سیاهش چاک خورده بود. با وحشت سر جای خود ایستاد و سر چوبدستی اش را به پایین خم کرد. لسترانج از پشت رزمرتا غیب شد.

به سمت جنگل سوزان فرار می کرد. لوپین با گام هایی سریع خود را به رزمرتا رساند. در مقابلش زانو زد، با صدای امیدوارانه ای گفت:

« آروم باش رزمرتا...اون رفت...چی میگی..؟من متوجه نمیشم...گریه ات را تموم کن...چی؟»

رزمرتا گریه کنان می گفت:

« کافه...کافه...کافه ام...کافه ام سوخته...»

و با نگاهی مایوسانه به کافه در حال سوختن خود نگاه می کرد. نشان سیاه جای خود را به آسمان صاف شب داده بود و دیگر صدایی در هاگزمید شنیده نمی شد. یاران بد ذات و سیاه صفت لرد سیاه دیگر در هاگزمید نبودند. ساکنین هاگزمید همگی به هاگوارتزرفته بودند و از قلعه، دهکده در حال اشتعال خود را مشاهده می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان:بیابان
زمان:آپریل 1908


هوا تاریک و سرد بود و ترس توش موج میزد.این آب و هوای غار دور افتاده ای در دل کوهستان آلپ بود.مکانی که حتی قوی ترین موجودات عادی زمین هم توانایی زندگی نداشتن.مکانی که سالها تکون نخورده بود و هیچ جهنده ای توش وجود نداشت اما دو جادوگر با طلسم های قدرتمند خود سکو رو شکسته بودن و با چشمانی قرمز و ترسناک به هم خیره شده بودن.فرد اول شنل سیاهی داشت و نقابی تمام صورتش رو پوشانده بود.این باعث میشد که در دل جادوگر دیگری که مقابلش قرار داشت ترسی به وجود بیاید.اون اصلا نمیدونست در مقابل چه کسی مبارزه میکنه و این کار رو براش مشکل میکرد.

آسمان از اینکه نظم اون محیط بهم خورده بود با عصبانیت غرید و گلوله های سنگین برف رو بر روی جادوگران ریخت.اما این چیز ها برای اونها مهم نبود..پیروزی در این دوئل یا نبرد سیاه برای هر دوی اونها مهمتر بود که باعث میشد حتی به برف فکر هم نکنند.هنوز مصمم به هم خیره شده بودن و هر کدام به موضوعی فکر میکردند.به نقشه ای که مرگ و زندگی اونها رو مشخص میکرد.نقشه ای که اگر اشتباه از آب در میومد باعث پایان زندگی میشد.پس باید با دقت فکر میکردن تا هیچ اشتباهی نکنن!

-تو خواهر منو کشتی.به خاطر خواسته های لعنتیت به من،دوست صمیمیت خیانت کردی.تو یه نامرد خیانتکاری!

با اندوه به دوست قدیمیش خیره و قطرات اشک بر روی صورتش جاری شد.منتظر جوابی از دوستش بود.دوست داشت یه جوری قانع بشه ولی اصلا نمیتونست با مرگ خواهرش کنار بیاد.
دوستش بهش خیره شد.لبخندی زد و گفت:

-آلبوس..تو هنوز توانایی درک خیلی چیز ها رو نداری..آریانا مزاحم کار ما بود.ما با هم میتونیم به قدرت برسیم و اون از این جلوگیری میکرد.حالا راحت شدیم،بیا با هم بریم جامعه جادوگری رو تسخیر کنیم.
-من با تو نامرد هیچ جا نمیام..برو به درک!

آلبوس با خشم وردی به طرف گلرت فرستاد.خشم و عصبانیتش در اون ورد جمع شده و با قدرت زیادی به طرف گلرت رفت.گلرت با زحمت ورد رو خنثی کرد و بعد چوب دستی رو بر روی گلویش قرار داد..ورد کران پاتینز رو زمزمه کرد.گلوش خشک کرد و احساس خفگی بهش دست داد.بعد از مدتی با خوشحالی رو به آلبوس کرد و به طرفش گلوله آتشی فرستاد.

آلبوس که به شدت متعجب شده بود و دنبال راه حلی گشت.بهترین ورد برای خنثی کرده این آتش،اتکانتیس بود.پس با خوشحالی ورد رو زمزمه کرد و دیوار نامرئی تشکیل داد.

به محض اینکه ورد به دیوار برخورد کرد،انرژی قوی ایجاد کرد و به صورت باد شدید به طرف گلرت برگشت.گلرت که فرصت انجام کاری رو نداشت توسط باد پرتاب شد و چوب دستی از دستانش افتاد!

آلبوس خسته به طرف گلرت رفت.اشک درون چشمانش موج میزد و از زندگی نا امید شده بود.به گلرت که رسید به ناراحتی بهش خیره شد.

-گلرت من خیلی دوستت دارم ولی به خاطر خواهر عزیزم و نجات جامعه جادوگری و جبران اشتباهاتی که کردم مجبورم..امیدوارم منو درک کنی!

دامبلدور با وردی دستان گلرت رو بست.چوب دستی گلرت رو برداشت و زیر نور خورشید گرفت.ابر چوب دستی واقعا قشنگ بود.آپارات کرد و با گلرت به زندان مخوفی رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1387 01:30
نمایش جزئیات
آفلاین
توی این نمایشنامه من جادوگر سفید هستم
.........................
خانه شماره دوازده گریمولد

توی آشپزخونه نشسته بودم که مالی مثل همیشه با غرولند شام رو درست میکرد منم که حوصله هیچی نداشتم جاروی پروازم رو برداشتم و واسه گشت زنی به بیرون رفتم آسمون تقریباً چادر سیاهش رو به تن کرده بود و خبر از تاریکی می داد.این بهترین وقت برای پرواز بود به سرعت سوار جاروی خودم شدم و مثل اسب یک تلنگری به بغل جارو زدم.جارو به سرعت به حرکت در اومد و توی هوای نسبتاً خنک شروع به پرواز کرد از محله گریمولد دور و دور تر میشدم به سرعت خودم افزایش دادم به طوری که باد به صورتم شلاق میزد نمی دوستم به کجا میرم اما فقط اینو میدونسم که دوست دارم پرواز کنم مدتها سپری شد کم کم از سرعت خودم کم کردم و در کنار رودخونه ای فرود اومدم به سمت رودخونه رفتم و شروع کردم به خوردن چند قلپ آب. بعد از اینکه تشنگیم رفع شد به اطراف نگاهی انداختم نمیدونستم کجاست.تا حالا به اینجا پا نگذاشته بودم.حس میکردم پا به دنیای دیگه ایی گذاشتم. آسمون با ابرهایی خاکستری، رنگ نسبتاً قرمزی به خود گرفته بود اون جا تاریک و پر از درخت بود .علف هایی که از زمین روییده بودن تا سینه من میرسیدن حس بدی داشتم فکر کردم که بهتره از این جا برم دوباره سوار جارو شدم و به پرواز در اومدم یکمی که حرکت کردم کلبه ایی نظرمو جلب کرد به سمت کلبه حرکت کردم و در زدم. میخواستم فقط کمی استراحت کنمو
کیه؟
ممکنه در رو باز کنید خانم؟
کی هستی؟
یک غریبه.
در بعد از مدتی باز شد و چهره ای که پشت یک نقاب نسبتاً سوخته قرار داشت در قاب در ایستاده بود
امرتون؟
من از راه دوری اومدم ممکنه مقداری استراحت کنم؟
در بیشتر باز شد و من وارد اون کلبه شدم.کلبه ایی که با چند شمع روشن شده بود و بوی کهنه گی تیزی میداد. توی چهار گوشه کلبه تیر های بزرگ و پهنی که ستون کلبه بودن قرار داشتن در گوشه ایی یک میز و دو صندلی قرار داشت که روی میز چند لیوان و یک شیشه نسبتاً پر از نوشیدنی بود روبه روی در ورودی یک بخاری دیواری قرار داشت که روی اون دیگ غذا در حال پختن بود یک پنجره با شیشه های شکسته در سمت دیگر کلبه قرار داشت که زیر اون مقداری جاروی پرواز و یک سطل قرار داده شده بود. کنار در یک ساعت جادوگری که ساعت 12:10 دقیقه شب رو نشون میداد پله های چوبی که تحمل یک پیرزن فرطوط رو هم نداشتند در کنار بخاری بودند و طبقه بالا رو به پایین مرتبط می کردن. به سرعت به طرف یکی از صندلی ها رفتم و روی اون لم دادم و گفتم: شما تنها زندگی میکنید خانم؟
- بله
- میتونم بدونم اینجا کجاست؟
- اینجا آخر دنیا
با گفتن این جمله خنده ایی روی لبام نشست. دستم رو به سمت شیشه نوشیدنی بردم و گفتم : اجازه هست؟
- اوه بله البته
مقداری از نوشیدنی رو توی دو تا از لیوان های کثیف ریختم و یکی رو به سمت زن ناشناس روانه کردم و اون یکی رو شروع به خوردن کردم. توی سکوت خودم به این فکر میکردم که این زن چرا تنها زندگی میکنه و چرا اینجا و چرا نقاب روی صورتش هست اما جرات پرسیدن این ها رو نداشتم که زن ناشناس سکوتم رو شکست و گفت: امشب رو اینجا هستید درسته؟
- خیر باید برگردم
- ولی بیرون رو ببینید داره بارون میاد
با گفتن این جمله نگاهی به بیرون انداختم و دیدم که واقعاً بارون میاد و من نفهمیده بودم سقف کهنه کلبه چکه چکه میکرد ولی برای زن مهم نبود لیوانم رو تموم کردم و گفتم: خیر باید برم. ماوریت مهمی دارم.
نمیدونم چرا این حرف رو زدم ولی فکر میکردم که با این حرفم دیگه اصراری از زن نمی شنوم اما حس کردم با این حرف برقی در چشمان زن درخشید برگشت و گفت: بمون خوش میگزره. حرفش ترسی رو وجودم انداخت چوبدستیم رو توی جیبم محکم گرفتم و آماده اجرای طلسم بودم و گفتم: اوه نه مرسی خانم باید برم.
به سمت در حرکت کردم دستم به طرف دسته در رفت ولی قبل از اینکه بتونم دسته در رو بگیرم دسته منفجر شد به سمت زن برگشتم خیلی آماده و جدی طلسم اجرا کرده بود گفت : از جات جُم نخور وگرنه اونی که نباید بشه اتفاق می افته.
یکمی زن رو نگاه کردم بعد شروع به حرف زدن کردم : تو کی هستی؟ چرا این کار رو میکنی؟
- خفه شو. ماموریتت چیه؟
آه.... تو دلم میگفتم لعنت به حرفی که بدون فکر از دهن خارج بشه0 حالا چیکار کنم؟ در یک لحظه نفهمیدم چی شد فقط دیدم چوبدستیم رو در اوردم و پروتگو...
زن ناشناس جا خالی داد و طلسم از کنار گوش زن رد شد منم تونستم خودم رو پشت میزی که الان کج شده بود جا بدم.
زن خنده ایی شیطانی کرد و گفت : پس خودت خواستی پرات آ تی لانس
از پشت میز فقط نور قرمزی رو میدیم که به سمت من روانه میشد میز رو با خاک یکسان کرد و من هم به سرعت پشت یکی از ستون های کلبه قرار گرفتم. این طلسم رو قبلاً از زبون دامبلدور شنیده بودم البته فقط گفته بود خیلی خطرناکه و مورد استفاده قرار نمیگیره ولی هرچی فکر میکردم ضد طلسم اون رو یادم نمی اومد. توی دلم میگفتم مرگم حتمیه دوباره زن خنده ایی کرد و گفت :شانس اوردی اما این بار آخرته.
با گفتن این جمله فکر کردم که دوباره همان طلسم رو میخواد اجرا کنه قبل از اینکه اون حرفی بزنه ناگهان مقابلش پریدم و اتکانتیس...
نمیدونم این جمله از کجای من خارج شد فقط حس کردم از چوبدستی من چیزی خارج شد و بین من و زن قرار گرفت زن ناشناس هم همان لحظه گفت: کران پاتینز...
با گفتن این ورد فهمیدم که ضد طلسم رو اشتباهی زدم و الانه که بمیرم یادم اومد که این ضد طلسمی که اجرا کردم برای طلسم قبلی بود چشمانم رو بسته بودم و متنظر مرگ ایستاده بودم ولی مدتی گذشت و اتفاقی نیافتاد چشمانم رو باز کردم دیدم که طلسم به چیز نامریی بین من و زن خورد و همان جا غیب شد زن ناشناس خنده ایی که ناشی از ترس بود کرد پرتگو...
طلسم به سمت زن رفت باز هم زن ناشناس جا خالی داد و فریاد زد آوادکاورا...
نور سبز خیره کننده ایی به سمت من در حال حرکت بود به سرعت به گوشه ایی پریدم طلسم به ستون کلبه اصابت کرد کلبه در حال خراب شدن بود چوب جاری خودم رو برداشتم و به سمت در دویدم به سرعت سوار چوب جارو شدم و پرواز کردم از ترس به پشت سر خود نگاه نمیکردم و فقط به سمت خانه دوازده حرکت میکردم ترس و هیجان هر دو به سراغم اومده بود ترس از این دوئل و هیجان از پیروزی در این دوئل. نمیدونستم اون کی بود و چرا این طلسم ها رو اجرا کرد چرا همون اول با گفتن اوادکاورا منو نکشت و چرا و چرا های دیگه حالا می فهمیدم که واقعاً اینجا آخر دنیا بود.


...............

خیلی وقته پست نزدم امیدوارم مورد قبول باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1387 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
من واقعا متاسفم که اینقدر طولانی شد! ولی لطفا همشون رو بخونید...نه برای نمره دادن، برای نقد پست کسی که این پستش براش عزیزه و واقعا دوستش داره...برای کسی که از نقد پستش هم خوشحال میشه...

---------------

وحشت بر سکوت سایه انداخته بود و درختان را در سکوت خودش اسیر می کرد. صدای باد که در میان فضای بی روح درختان میپیچید، آنها را میلرزاند و با ناله ضعیف خش خش برگها، آنها را درسکوت شبانه به شکنجه وا می داشت. برگهای ضعیف در فضا می چرخیدند و بی صدا و با ناله خویش، فضا را در وحشت اندوه آلودی آرام سیر می کردند.


صدای قدم های دوردستی به گوش می رسید و سکوت ناله آمیز فضا را می شکست و پیش می رفت. صدای قدم ها نزدیک تر می شد و کم کم، هیبتی نمایان می شد که به آسانی قابل تشخیص بود.

سکوت در تأنی به فریاد قدم ها گوش می سپرد و می دید که قطع نمی شوند. لحظه ای بعد، هیبت سیاه دیگری در کنار صورت اول نمایان شد، که به حیرت به تصویر روبرویش می نگریست.
صدای قدم ها متوقف شده بود. دو هیبت شنل پوش به آرامی و با ترسی آمیخته با حیرت به روبرو می نگریستند.

روبرو پنجره منشاء ظلم و بدبختی درختان بود. انگار که تمام تیرگی های هستی در یک آن دست همدیگر را گرفته و همه با هم یکی شده بودند. دو هیبت شنل پوش به خود لرزیدند. به نظر می رسید که گویی بوی بدبختی از این تصویر روبرو سرچشمه می گیرد و چون باد به تلخی بر آنها وزان می شود. انگار تختی پادشاهی بود که مرگ و نفرین خدایان از همان روز ازل بر آن نازل شده بود، ویران بود...

روبرو تصویر صدها ستون دیده می شد که همه سراپا سر افراز و سرافراشته ایستاده بودند. هیچ ستونی نیفتاده بود. همگی آباد بودند و سپیدی رویشان چون شبح در آستان شب می درخشید...سپید، سپید و بی روح چون تکه های سنگی که در نور مهتاب تصویر بر برکه بیفکنند، سپید چون تکه های روح طلسم شده ای که عاجزانه دست به سوی نیاز دراز کند، بی رحم، چون ارواح خبیثی که در گذر سالها، انبوه کینه سالها نفرین را در خود جمع کرده بودند....


با وجود همه ستون های آباد، چیزی در آن تصویر گم بود. چیزی ناقص به نظر می رسید، چیزی بود که باعث می شد فضا از همان آغاز ویران به چشم بیاید و نفرین دهشتناکش در تمام چشمها رسوخ کند...

شکل های شنل پوش به هم نگاه کردند. برقی نامعلوم در چشمانشان به چشم می خورد که هیچ نشانی از امید با خود نداشت.

- باید بریم جلو، چیزی..برای...ترس...وجود...نداره...

صدای زیرش در فضا طنین انداز شد. به نظر می رسید که جلوی کوهی چنان سر افراز ایستاده که تمام صدایش را منعکس می کند و تمام امیدش را در خود به آرامی نابود می کند.

دو سیاه پوش دست های همدیگر را گرفته بودند. موهای سیاه و سرخ بلندشان در پشتشان به چشم می خورد، و چهره هاشان زیبایی دو چندانی به آنها بخشیده بود. شنل های سیاهشان تمام بدنشان را پوشش می داد و دو ساحره، سعی می کردند با پیچیدن آنها به خود، سردی محیط را دورتر کنند.

نزدیک شده بودند. جلو رویشان، تصویر هزاران ستون سنگی چون پرده نقاشی‌ای به نظر می رسید که در عبور باد تکان می خورد و آرام حرکت می کند. اما جادویی در آن حس می شد، جادویی که دو ساحره را به درست بودن مسیرشان مطمئن می کرد. دو ساحره قدمی پیش گذاشتند و وارد پرده شدند.

هر دو احساس می کردند از همیشه کم رنگ تر شده اند. به نظر می رسید که سپید سپید شده باشند، انگار ارواحی بودند که در آن شب تابستانی، از دوزخ فرار کرده باشند. چهره هاشان نیز بیروح بود، و ترس چهره هاشان را بی روح تر از قبل کرده بود.

-من از اینجا می ترسم چو!

-منم می ترسم....ولی ما چاره ای نداریم. زندگی سیریوس فقط به همین بستگی داره...ما باید از اینجا نجاتش بدیم!

چو دوباره دست جینی را گرفت و او را پیش برد. در میان ستون های سرد و بی روح، شکل صدها سنگ قبر دیده می شد که بی آن که کسی آنها را کنده باشد، همانجا بودند. چو و جینی از فکر اینکه سیریوس مانند روحی سرد و بیروح در یکی از آنها خفته باشد، به خود لرزیدند.

ناگهان صدایی بلند شد. چو سراسیمه برگشت و دور و اطرافش را نگاه کرد. به نظر نمی رسید اتفاقی افتاده باشد. قلبش تند و تند می زد. هنگامی که برگشت، چشمان تهی شده جینی را دید که به روبرویش خیره بودند.

روبرو کسی بود – کسی یا چیزی – چیزی آنقدر عجیب و آنقدر ترسناک که چو حتی در کابوس هایش هم آن را ندیده بود. صدای وحشتناکی که از آن بلند می شد روح چو را تا اعماق می خراشید و او را تا مرز جنون پیش می برد. دلش می خواست گوش هایش را بگیرد، چشمانش را بگیرد و دوان از آنجا تا دورتر از هرجایی که می شناخت بگریزد...


آن شخص – موجود – لباسی خاکستری به تن داشت که بیشتر به تکه تکه های شنلی فرسوده و پاره شباهت داشت. تکه پاره های لباس از هر طرفش آویزان بودند، و چهره سرد و بی روحش به سان روح نامُرده ای بود که در چند تکه لباس شناور باشد.

چو عقب عقب رفت. جینی همانطور ثابت سر جایش مانده بود و حرکتی نمی کرد.هیولا با پاهایی ناموجود در فضا قدم برمی داشت و شناور در هوا پیش می آمد. چشمش به جینی بود که طلسم شده همانجا مانده بود.

چو چوبدستی اش را بیرون کشید. هیولا هر دم نزدیک تر می شد و ترس هر دم بیشتر در جان چو رسوخ می کرد. چشمان تهی از زندگی اش به جینی دوخته شده بود، تا بالای سر او پیش رفته بود و جینی همچنان هیچ حرکتی نمی کرد.


دیگر نمی توانست بی حرکت باقی بماند. فریادی کشید و تکه سنگی از زمین برداشت و به غول پرتاب کرد. سنگ به آسانی از میان بدنش گذشت و محکم به سنگ قبری پشت سر او برخورد کرد. با این حال او متوجه شد؛ صدای وحشتناکی سر داد و با خشم به سوی چو برگشت.

چو چوبدستی را محکم در دست می فشرد. رنگش از ترس بی رنگ تر شده بود و چهره اش با چهره شبح وار هیولا فرقی نداشت.

ناگهان صدای خرخری از هیولا بلند شد. حواس چو پرت شد و در جستجوی دهان هیولا به صورت بی شکل او نگاه کرد. ناگهان برقی درخشید و به موقع دید که چه چیزی به طرفش می آید. حلقه شعله های سرخ آتشین بود که به سمت قلبش شلیک می شد.

قلبش در دهانش می تپید. می دانست که این چیست، می شناختش، می دانست چکار باید بکند. حالا فهمیده بود که آن صدای خرخر به چه معنا بود؛ درس های دفاع در برابر جادوی سیاهش به جلو چشمش آمد. پرات آ تی لانس....

دستش می لرزید. دستش را تکانی داد و دایره وار رسم کرد و گفت:
- اتکانتیس!
هیچ اتفاقی نیفتاد. وحشتش هر دم بیشتر می شد و سراسیمه نمی دانست چرا افسونش کار نمی کند. جینی از او جلوتر ایستاده بود و چند لحظه بعد شعله ها به قلبش رسوخ می کردند...

نفس عمیقی کشید و آرام شروع به شمردن کرد، یک، دو، سه...احساس آرامش کرد. اخگر درحال نزدیک شدن را زیر نظر گرفت، وبا تمام وجود، دوباره فریاد کشید:

-اتکانتیس!
ناگهان دیواری از آسمان فرود آمد. دیوار بی روح نبود، سرد نبود، سپید نبود. رنگ زرد درخشانی داشت و گرمایش برای چند لحظه همه را در برگرفت. اخگرهای سرخ به دیوار خوردند و شعله زنان در آن فرو رفتند.چیزی از آن سوی دیوار بیرون نیامد. اخگر ها ناپدید شدند و به همراه آنان،صدایی آمد و دیوار از میان رفت.

-جینی بدو! جینی! بدو، ترو خدا بدو!

جینی همچنان بی حرکت ایستاده بود و چو می دانست دیگر توان محافظت ندارد. دیوار تمام توانش را برای نیرو گرفتن به کار برده بود. می دانست که اگر آن هیولا یک بار دیگر تلاش کند، راهی برای فرار نخواهد داشت.

جینی حرکتی نکرد. همچنان تهی به جلو و به هیولا خیره شده بود. چو برگشت و به هیولا نگاه کرد و چشمانش در چشمان او گره خورد.

چشمانش سیاه بودند. این را از همین دوردست می توانست تشخیص بدهد. و چیزی در چشمان او بود...چیزی آشنا...چیزی که...

ناگهان هجوم شعله را بر خود حس کرد و صورتش در گرمای سوزان آتش ملتهب شد. از درد می سوخت و تمام صورتش، تمام پوستش، همه چیزش می سوخت. از میان چشم های نیم بسته اش، هیولا را از زیر ابروهای از فرط درد در هم رفته اش می دید که ناگهان از دهانش آتش بیرون می داد. هدفش جینی نبود؛ هدفش تنها دختر موسیاه چوبدستی به دستی بود که روبرویش قرار داشت.

چو احساس می کرد تمام وجودش ازفرط درد ملتهب شده و نابود می شود. هیچ حسی نداشت. شعله سوزان همچنان در تنش می سوخت و به هیچ راهی خاموش نمی شد. هیچ چیز نمی فهمید. تنها می دانست که هر شعله دیگری هر لحظه امکان نزدیک شدن دارد، و هر دم مرگ سوزانش نزدیک تر می شود. در میان درد و نابودی چوبدستی اش را تکانی داد و زمزمه کرد:

-اکسپلیارموس!

هیچ انتظاری از این ورد ابلهانه نداشت. هیچ انتظار نداشت که کسی که چوبدستی ندارد، با این ورد خلع سلاح شود و حتی برای چند لحظه هم که شده، این ورد او را مصون نگه دارد. هیچ انتظار نداشت که ناگهان اتفاقی بیفتد، معجزه ای شود، نوری بیاید و او بتواند آن را شکست دهد. اما آنچه بیش از همه انتظارش را نداشت، این بود که از میان چشمان سوزانش، قامت بلند روح مانندی را ببیند که هر دم کوچک تر می شود، نابود می شود، زوال می یابد، به فنا می رود...

همگام با آن موجود دهشتناک که فنا می شد و روبه نابودی می رفت، احساس کرد که فنای خودش هم نزدیک می شود. چشمانش را در درد بست، و آرام با شعله ای در چشمانش به زمین افتاد.

--------------

چشمانش را باز کرد. توهم موهومی روبرویش بود که چشمان سوخته اش آن را درست نمی دید. ناگهان متوجه شد که آتش دیگر در چشمانش نمی سوزد.

-آگوامنتی!

آب سردی بر صورتش ریخته شد و ناگهان احساس آرامش کرد. صورت گر گرفته اش آرام می گرفت و متوجه شد که چشمانش بهتر می بیند. به بالای سرش نگاه کرد. جینی بود.

-جینی...هیولا...آتیش...هیولا...اون چی..شد؟

نگاه پرسانش به جینی خیره شده بود. جینی با نگاه عمیقی به او نگریست. چشمانش دیگر آن چشمان تهی کمی قبل نبود. بدون این که سخنی به زبان بیاورد، دستش را دراز کرد و چیزی را اندکی دورتر نشان داد.

چو به جهت خیره شد. کسی از زمین برمی خاست. شنل خاکستری اش پاره بود و دستان ناتوانش بر زمین بود. طره موی سیاهش بر صورتش ریخته بود و بیهوده تلاش می کرد از زمین بلند شود. صورتش را بالا برد و به چو نگاه کرد.

چشمان سیاهش در چشمان او گره خورد. برقی ناگهان در چشمانش درخشید و لحظه ای بعد خاموش شد. ناگهان یادش آمد. آن برق آشنا...آن چیزی که در آن چشمان بود و او نمی فهمید...

- سیریوس!

مرد در دوردست لبخندی زد. هنوز زیاده ازآن ناتوان بود که به پا خیزد. ولی چیزی در صورتش خوانده می شد که جواب میلیونها پرسش نگاه حیرت زده چو را در خود داشت. چیزی بود – چیزی شبیه شرم – چیزی شبیه درد و چیزی شبیه زجری که از نفرین دنیای پشت پرده نصیبش شده بود. عمق درد در چشمانش خوانده می شد، و چو می دانست – دقیقا می دانست، که این چشمان، همان چشمانی بودند که در عبور مرگ‌آور از پرده سازمان اسرار، ناگهان از زندگی تهی شده بودند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/4/11 21:12:42
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
نمایشنامه ای بنویسید که در آن شما یا یک جادوگر سیاه هستید و یا یک جادوگر عادی( انتخابی) و اگر سیاه هستید یک یا هر دو افسون را اجرا کرده و به انتخاب خود یا در مقابل جادوگر سفید پیروز شوید و او را به قتل برسانید و یا اگر جادوگر عادی هستید با جادوگر سیاه که دو افسون را روی شما اجرا کرده با افسون ضد و مقابله دفاع کنید و در نهایت با افسون خلع سلاح او را دستگیر یا بیهوش کنید.(دوئل)
--------------------------------------------------------------------------------------------------
تاریخچه ی جادوی سیاه ، چاپ اول 1999 ، ص 1111


اثری از سرمای بیرون از کافه نبود . با ورود هر کس بادی شدید وزیدن می گرفت و با بسته شدن در دوباره باد خاموش می شد و منتظر باز شدن بعدی در بود .
گرمای کلافه کننده ای بر کافه ی مذکور حکم فرما بود . همه منتظر بودند تا کسی در را باز کند و برای آنها کمی سرما با خود به ارمغان آورد .

به آرامی در باز شد ، بادی سرد بر سر و روی افراد حاضر وزید و شخصی وارد شد . از روی نقابی که بر صورتش نهاده بود و شنل مشکی ای که بر تن داشت معلوم بود که مرگخوار است .
پس از مکس کوتاهی که سکوت تنها حاکم آن بود ، نگاهی به اطراف انداخت و فریاد زد :
- اتکانتیس !

چوبدستی برهنه اش را نیز در این هنگام روی گلویش قرار داده بود و حال از دهانش آتش بیرون می آمد .
هیچ اراده ای نداشت ، آتش به این سمت و آن سمت پرتاب می شد و بالاخره همه جا آتش گرفت و همه مردند .

خوشحال و پیروز نگاهی به مردگان و سوختگان انداخت و با خود گفت :
- ارباب ، لرد سیاه حتما از من راضی خواهند بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: شنبه 8 تیر 1387 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
به سرعت از میان درختان انبوه که به نور خورشید کمترین اجازه ی عبور را نمی دادند، حرکت کرد. تنها به دو حس خود متکی بود: شنوایی و بویایی! صدای جریان پرتلاطم آن را می شنید و در میان عطر تند درختان سوزنی برگ می توانست بوی خون را تشخیص دهد؛ حس بویایی قدرتمندی که خودش عقیده داشت علت آن گرگینه بودن پدرش بود که این صفت را در او به جا گذاشته بود.

هر چه به مقصدش نزدیک تر میشد، تراکم درختان کمتر می گردید و عاقبت پس از دقایقی در مقابل خود حاشیه ی باریکی که رود را در برگرفته بود، مشاهده کرد. نزدیک غروب بود و درختان سایه های درازی را در آن منطقه زیر نور سرخرنگ ایجاد کرده بودند، رنگ سرخی که به رودخانه هم سرایت کرده ولی منبع آن نه آخرین پرتوهای روز که خون اجساد شناور در آن بود.

صدای وحشتناکی مثل انفجار و به دنبال آن جیغ دلخراشی و خنده ای مستانه باعث شد هزاران پرنده با سر و صدای فراوان لانه های خود را ترک کنند و به پرواز در آیند. دوباره به میان درختان برگشت و در حالی که چوبدستی اش آماده ی عکس العمل بود، به سمت صدا حرکت کرد. صد متر هم نرفته بود که خود را نزدیک فضایی بدون درخت که محل کمپینگ ماگل ها بود، یافت و لحظه ای خیره به صحنه ی پیش رویش چشم دوخت.

چادرهای سفری در آتشی مهیب می سوختند و عده ای ماگل با وحشت به مردی چشم دوخته بودند که ردایی مشکی و براق بر تن داشت و با لذتی حیوانی به اجساد غرقه در خون و قربانیان بعدی خود نیشخند می زد و با صدایی که مثل کشیده شدن ناخن روی فلز بود، سخنرانی می کرد:

- یه مشت ماگل بدبخت بی عرضه این که حتی قدرت دفاع از خودتون رو ندارین، حیف که وزیر به اصالت خون وفادار نیست وگرنه یه روزه نسل خودتون و گند زاده هاتون نابود میشد؛ اما مهم نیست، هنوزم کسانی پیدا میشن که خون اصیل توی رگهاشون باشه...

چشمانش شرورانه برق می زد و همچون گرگی گرسنه به طعمه هایش نگاه می کرد. چوبدستیش را بالا گرفت و با همه ی وجود فریاد زد:

- پرات آ تی لانس
- اتکانتیس!


اشعه هایی پیاپی سرخ رنگ انگار در هوا حل می شدند و ناپدید می گشتند. تد در حالی که محکم چوبدستیش را نگه داشته بود، اکنون بین جمعیت ماگل ها و شخص مهاجم قرار داشت.

- تو؟
- دانهام... انتظار دیدن کسی رو نداشتی، نه؟
- بقیه دوستات کجان؟ پشت درختا قایم شدن و تدی کوچولو رو فرستادن جلو؟
- من کاملا" تنها هستم.

لحظه ای از این حرفش پشیمان شد؛ شاید بهتر بود او تصور می کرد که افرادی از محفل ققنوس یا وزارتخانه درهمان نزدیکی کمین کرده اند. اما او پیش از عزیمت تصمیمش را گرفته بود، باید به تنهایی به مبارزه می رفت؛ همان لحظه ای که هلنا پیش او آمد، عزم خود را جزم کرده بود.

هر دو را از زمان مدرسه می شناخت، زمانی که او و دانهام بهترین دوستان هم بودند. اما تد غرق شدن او در جادوی سیاه و افکار نژاد پرستانه دیده بود و برای همیشه مسیرش را جدا کرده بود. سالها از او بی خبر بود یا ترجیح می داد بی خبر بماند تا اینکه هلنای وحشتزده ، تد را پیدا کرده بود و خواسته بود جلوی جنایتی قریب الوقوع را بگیرد.

با صدای دانهام، از افکار خود بیرون آمد:

- تو مایه ی ننگی تد! تو با اون افکار مسخره ات در مورد برابر بودن جادوگرها و ماگل ها، با اون عقایدت درباره ی مبارزه با جادوی سیاه ، در حالی که میتونستی کنار من باشی، درست مثل قدیم!

- حداقل قدیم میشد اسم انسان روی تو گذاشت، اما حالا چی دانهام؟ به خودت نگاه کردی؟ سر تا پا به خون این آدما آلوده هستی.

دیوانه وار به حرفهای تد می خندید و سر تکان می داد:

- کسی که این موجودات حقیر رو آدم حساب کنه، خودشم فرقی با اونا نداره! میبینی؟! قبلیا رو تا لحظه ی مرگ شکنجه دادم، حتما" جسدهای پست بی ارزششون رو دیدی که تو آب انداختم. می خواستم کار اینا رو یک دفعه بسازم که تو رسیدی و قهرمان بازی در آوردی. اینا باید ببینن چجوری منجی مهربونشون زجر میکشه و به من التماس میکنه. میگن گرگ از آتیش وحشت داره، درسته؟

تد که منظور او را درک نکرده بود، تنها چوبدستیش را محکم تر در دست فشرد و خود را برای مقابله آماده کرد. دانهام نوک چوبدستی را به سمت گردن گرفت و زیر لب وردی خواند ولی درست پیش از آنکه همچون اژدهای دمان از گلوی او آتش خارج شود، این تد بود که بار دیگر فریاد زد:

- اتکانتیس!

از پشت دیوار نامرئی، حرارت را حس می کرد اما می دانست که تا وقتی این دیوار وجود دارد در امان است. خشم دانهام بی اندازه بود؛ بار دیگر چوبدستیش را بلند کرده بود، تد از نگاه او همه چیز را فهمید، باید به موقع عکس العمل نشان می داد، پیش از آنکه نفرین مرگ بطور کامل جاری شود.

- آواداکد...
- اکسپلیارموس!

انگار نیرویی قدرتمند، دانهام را چند متری به عقب کشید. چوبدستی اش هم در جهت مخالف پرواز کرد و پیش پای تد افتاد.

- اینکارسروس!

طنابهایی ضخیم از نوک چوبدستی تد خارج شدند و به دور دانهام پیچیدند. با تاسف بالای سر دوست قدیمی خود ایستاد و به چهره ای که کمترین شباهتی به دوران نوجوانی نداشت خیره شد. آهی کشید، رویش را برگرداند و سپر مدافعش را که به شکل گرگ بود ایجاد کرد؛ زمان آن بود که نیروی کمکی را از وزارت برای انتقال دانهام و پاک کردن خاطره ی آن ماگل ها خبر کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 7 تیر 1387 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
موهای بلندش در باد، همچون افکارش مغشوش شده بودند. نگاهش بی حرکت روی جایی در افق دوردست خیره مانده بود. شاید روی دره گودریک، جایی که دوران بسیاری خوشی را گذرانده بود؛ شاید بهترین دوران زندگیش را ولی هر چه بیشتر به دره گودریک فکر می کرد، عصبانیتش بیشتر می شد. افکارش مشوش تر میشد و احساس عشق و نفرت همزمان در وجودش شعله می کشیدند. پنجره را با هر دو دستش گرفت و محکم به پایین کشید. شیشه خرد شد و روی زمین ریخت. صدای برخورد خرده شیشه ها با زمین مثل زنگ خطری عمل کرد که به او یادآوری می کرد کسی که به بدیدارش می آید، دیگر آن دوست دوران جوانیش نیست بلکه اکنون خطرناک ترین دشمن اوست.
چشمش را از منظره زیبای غروب خورشید برفراز جنگل گرفت و به طرف در سیاه و خشن اتاق چرخید. برای خوبی بیشتر! جمله ای که روی در اتاق هک کرده بود، اثر خود را گذاشت. عشق از وجودش رخت بست و خشم و نفرت بر او مسلط شد. خشم و نفرتی دیوانه وار. دستش را در ردایش فرو برد و دور چوبدست عزیزش حلقه کرد. ورود موجی از نیرو را در بدنش احساس کرد. آخرین ذرات ترس جای خود را با یقین به پیروزی عوض کردند. نفسش را با صدا بیرون داد و به طرف در حرکت کرد. در نیمه راه ایستاد، به طرف میزش برگشت و چوبدستی را که در کشوی میز بود را نیز برداشت.
تکانی به چوبدستش داد. در سیاه بزرگی که روبروی آن ایستاده بود با صدای ناهنجار بلندی که باعث عذاب هر انسانی می شد، باز شد. جایی که به آن وارد شده بود در تاریکی مطلق قرار داشت، با این حال صدای ناله های خسته و گاها جیغ های ترسیده شکی باقی نمی گذاشت که وارد مکان بسیار ناخوشایندی شده است. دست در جیب ردایش کرد، چوبدستش را بیرون کشید و سپس دستور داد:
- برای خوبی بیشتر؛ روشن شو!
تالار بزرگ مدور از فرمانش اطاعت کرد و بدون آنکه شمعی یا چراغی وجود داشته باشد، همه جا ناگهان روشن شد. نور از بین میله های راه راه که مثل دیوار دور تا دور تالار قرار داشتند به چشم زندانیان هجوم برد و آنان را مجبور کرد به انتهای سلول هایشان بخزند. تالار مدور بسیار بزرگ بود، کف آن نقش بزرگی از نماد یادگارهای مرگ وجود داشت. مردی بلند قد با ریش و موهای خرمایی پرپشت و بلند و پرنده ای سرخ رنگ بر شانه چپش در طرف دیگر تالار ایستاده بود.
می خواست بپرسد "چرا اومدی؟" یا اینکه بگوید "از همین راهی که اومدی برگرد!" در واقع نمی خواست چیزی بگوید فقط می خواست جلوی حرف زدن آلبوس را بگیرد اما می دانست که آلبوس به زودی شروع به حرف زدن خواهد کرد. آلبوس همیشه حرف می زد و این او را عصبانی می کرد.
آلبوس می خواست چیزی بگوید. می خواست جلوی کارهای دوستش را بگیرد. می خواست او را متوجه اشتباهاتش بکند. می خواست مثل دوران جوانی چشمکی بزند و بگوید "سلام گلرت!" ولی همین که دهانش را باز کرد، موجی از خشم را احساس کرد که از طرف گلرت به همه طرف پراکنده شد. حرف های آلبوس در موج خشم گلرت خاموش شدند. آلبوس نگاهی از سر ناامیدی به گلرت انداخت.
- به من نگاه نکن آلبوس. مبارزه رو شروع کن!
فریاد گلرت تالار را به لرزه انداخت. تمامی زندانی ها که از درون سلول هایشان در دورتادور تالار شاهد ماجرا بودند، از ترس به خود لرزیدند. آنها هم مثل تالار از گلرت گریندل والد، بزرگ ترین جادوگر سیاه دوران، می ترسیدند. آلبوس برخلاف گفته گلرت چوبدستش را پایین برد و آرام گفت:
- گلرت ... گلرت دست بردار! من احمق نیستم. من هیچ شانسی برای پیروزی ندارم. من می دونم تو چوب برتر رو داری. من احمق نیستم که فکر کنم می تونم چوب برتر رو شکست بدم.
- پس چرا اومدی؟ نکنه فک می کنی من دلم به رحم میاد و آدم خوبی میشم؟ ها؟!
با هر کلمه ای که حرف می زد، صدایش بیشتر اوج می گرفت. هر چند دیگر تالار نمی لرزید ولی صدایش چنان مرگبار بود که انگار خود مرگ فریاد می زد. در عوض صدای آلبوس آرام بود. آرام و آهسته، انگار که یک مرده حرف می زند.
- نه، اومدم که من رو بکشی. نمی تونم طاقت بیارم که مردم به من نگاه کنن و بگن حاضر نیست با دوستش مقابله کنه ولی می ذاره صدها نفر بمیرن.
- من اگه کسی رو می کشم یا اینجا زندانی می کنم، فقط و فقط برای خوبی بیشتره! خودت هم اینو می دونی و اگه نمی خوای با من مبارزه کنی به خاطر اینه، نه به خاطر این که من دوستت بودم. من و تو هیچ وقت دوست نبودیم!
صدای گلرت مثل خنجری در مغزش می نشست. دیگر طاقت نداشت. نمی خواست بیشتر از این انتظار بکشد. چرا گلرت کار را تمام نمی کرد؟ باید او را وادار می کرد که مبارزه را شروع کند.
- اومدم اینجا چون نمی تونستم بعد از مرگ با پدرم روبرو بشم. چون پدرم از من ناراحت خواهد بود که قاتل خواهرم رو رها کنم و برای مبارزه با اون نرم!
یادآوری گذشته برای گلرت دردناک بود. این که آلبوس او را قاتل آریانا می دانست برایش دردناک بود. چشم هایش را روی هم گذاشت. آلبوس که از واکنش گلرت راضی نبود، دوباره شروع کرد.
- اگه اون بار مطمئن نبودی که می تونی من رو شکست بدی و برای تضعیف من به خواهرم حمله کردی، این بار نیازی به این کار نیست. تو چوب برتر رو داری. حمله کن و منو بکش.
گلرت که ناگهان عصبانی شده بود، با صدای بلند فریاد کشید:
- واقعا فکر می کنی تو از من بهتری؟ فک می کنی نمی تونم شکستت بدم؟ بیا اینم چوب برتر!
گلرت چوبدستش را به وسط تالار پرت کرد. چوب در هوا چرخی زد و مستقیم روی خط وسط نماد یادگارهای مرگ، روی نماد چوب برتر، فرد آمد. گلرت چوب دیگری که در ردایش داشت را کشید و این بار بدون معطلی، اخگری سیاه رنگ را به سوی آلبوس روانه کرد.
نه تنها آلبوس به خواسته اش رسیده بود و دوئل شروع شده بود بلکه گلرت چوب برتر را هم انداخته بود. ققنوس از شانه آلبوس جهید و آواز سر داد. قدرت و امید همچون شعله ای درون قلب آلبوس زبانه کشید. اخگر سیاه رنگ در چند قدمی آلبوس منحرف شد، به سقف خورد و صدای مهیبی ایجاد کرد.
- تیناردیوس آلاس تاوه!
گردبادی وسط تالار به پا شد. وردهایی که گلرت می خواند در گردباد جذب می شدند و بی هیچ تاثیری بر آن جذب می شدند. گلرت پوزخندی زد و با چوبدستش باد تندی ایجاد کرد. گردباد تغییر جهت داد و به سمت آلبوس برگشت. آلبوس گردبادش را غیب کرد و بلافاصله طلسم دیگری اجرا کرد. گلرت افسون را به راحتی خنثی کرد و بار دیگر اخگر سیاه رنگش را به سمت آلبوس روانه کرد. آلبوس ضد طلسم را خواند و افسون دوباره به طرف سقف منحرف شد اما در میانه راه، دوباره به سمت آلبوس بازگشت. گلرت برای سومین بار افسونش را اجرا کرد. دو افسون با هم به سپر دفاعی دامبلدور خوردند و آن را از بین بردند. آلبوس به سمتی شیرجه زد تا از برخورد افسون ها با خودش جلوگیری کند. اخگر ها به دری که پشت سر آلبوس قرار داشت برخورد کردند. در متلاشی شد و لحظه ای تالار در تاریکی فرو رفت. تالار دوباره روشن شد در حالی که در ویران شده مثل روز اولش سالم به نظر می رسید و اثری از آلبوس نبود.
گلرت در حالی که یک چشمش به فاوکس بود، اطراف تالار را می کاوید. قهقهه ای وحشت برانگیز سرداد و گفت:
- آلبوس... آلبوس! از یه گریفیندوری بعیده که بخواد خودش رو با نامرئی کردن نجات بده!
- از گلرت گریندل والد هم بعیده که نتونه من رو پیدا کنه!
آلبوس سعی داشت قدرتش را به رخ او بکشد. می دانست که از شنل نامرئی و افسون های معمولی پنهان کاری استفاده نکرده است چون در این صورت از چشمان کسی با قدرت جادویی او مخفی نمی ماند. تمرکزش را بیشتر کرد و سعی کرد آلبوس را پیدا کند. رد تمام جادوهایی که از دویست سال قبل تا آن زمان در آن مکان اجرا شده بودند را می دید؛ ششصد و شصت و شش زندانی که در سلول هایشان دور تا دور تالار بودند را می دید؛ ققنوس دامبلدور که همچنان در هوا پر می زد را میدید؛ وجود میلیاردها موجود ریز غیرجادویی که به گفته آلبوس ماگل ها به آنها میکروب می گفتند را حس می کرد ولی اثری از آلبوس نه میدید و نه حس می کرد. فکر کرد آلبوس از آنجا آپارات کرده است، سعی کرد آپارات کند ولی افسون ضد آپارات همچنان قوی و بی نقص کار می کرد. آلبوس داشت بازی اش میداد ولی او اجازه این کار را نمی داد. ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
- پرات آ تی لانس!
دریایی سرخ و سبز به وجود آمد. آلبوس آنچه را میداد باور نمی کرد. جدا از قدرت فراتر از تصوری که برای استفاده از چنین طلسمی در چنین مکان شلوغی احتیاج بود، امکان نداشت هیچ چوبدست معاصری بتواند آن افسون را اجرا کند. یکی از اخگرها به سمت قلب آلبوس پیش می آمد. قلبی لبریز از ترس و تعجب. فاوکس آوای سحرانگیزش را سر داد.
- اتکانتاتیس!
هاله طلایی رنگی در انتهای چوبدست آلبوس ظاهر شد. آلبوس می دانست که چوبدستش نتوانسته است ضد طلسم را به خوبی اجرا کند با این حال اخگر سرخ و سبز از حرکت باز ایستاد. آلبوس دوباره احساس شجاعت می کرد. صدای فاوکسش را با تمام وجودش می شنید. سپر طلاییش را گسترش داد. سپر در یک لحظه طلسم های گلرت محاصره کرد. برای لحظه ای فکر کرد موفق شده است ولی ناگهان سپرش ضعیف شد. آلبوس به عقب پرت شد. اخگرها سینه زندانیان را هدف گرفتند و تنها کاری که آلبوس توانست بکند این بود که قبل از برخورد اخگر با قلبش، بار دیگر ضدطلسم را بخواند و جانش را نجات دهد.
خسته و بیحال روی زمین افتاده بود. آوای دلنشین فاوکس در جایش را به صدای قهقهه مستانه گلرت داده بود. گلرت یک هیولا بود. از خودش متنفر بود که زمانی عاشق گلرت بوده است. با حرکتی ناگهانی از جا پرید. می خواست طلسمی کشنده را اجرا کند ولی ناگهان حقیقتی تلخ را متوجه شد. چوبی که در دست گلرت بود و می توانست این افسون باستانی را با چنین قدرتی ایجاد کند، بی شک چوب برتر بود!
- چوب برتر... چوب برتر گلرت!
صدایش کاملا بی احساس بود؛ شاید چون نمی توانست بین احساس ترس از ادامه نبرد با چوب برتر، احساس انزجار از گلرت برای کشتن آن همه زندانی و احساس عصبانیت به خاطر فریب خوردن در مورد چوب برتر یکی را انتخاب کند. بی اختیار ادامه داد:
- فک می کردم واقعا این قدر شجاعت داشتی که با چوبدست خودت با من بجنگی.
- حالا این چوبدست منه آلبوس. من یکی از یادگارهای مرگ رو دارم. بهترینش رو!
- لازم نبود من رو وادار به مبارزه کنی و اون همه آدم رو بکشی! می تونستی همون اول کار رو تموم کنی.
- می دونی، در واقع مدت زیادی بود دنبال بهونه ای برای خلاص شدن از دست اونها می گشتم! برای خوبی بیشتر!
گلرت حرف هایش را با قهقهه چندش آوری پایان داد. قهقهه ای که آتش خشم آلبوس را شعله ور کرد. آلبوس فریاد زد:
- خفه شو! تو هیچی نمی دونی. تو هیچی از خوبی بیشتر نمی دونی. تو پستی!
اخگر بنفش رنگ آلبوس با سرعت هوا را شکافت. به سپری که گلرت ساخت برخورد کرد و با صدای بلندی خنثی شد. گلرت با اخگری زرد رنگ جواب داد و بعد از آن اخگرهای سرخ و طلایی و صورتی و اخگرهای چند رنگ که در همه جهات در تالار پخش می شدند. در و دیوار تالار شروع به فروریختن کردند و دو مبارز با تمام توانش سعی در شکست دیگری داشتند.
گلرت چوب برتر را به گلویش نزدیک کرد و لحظه ای بعد شعله ای مهیب به سمت آلبوس حمله برد. گلرت پی به نقطه ضعف آلبوس برده بود. ممکن بود آلبوس بتواند همه طلسم هایی او را خنثی کند ولی نمی توانست طلسم های باستانی را اجرا کند. چوبدست او توانایی این کار را نداشت.
- اتکانتاتیس!
سپر طلایی رنگ آلبوس دوباره شکل گرفت. آتش متوقف شد ولی آلبوس تحلیل رفتن سپرش را حس می کرد و ضعیف شدن خودش در تلاش برای نگه داشتن سپرش. بالاخره آلبوس شکست خورد. سپرش بار دیگر از بین رفت و او به عقب پرت شد.
آتش در هوا ناگهان دوبرابر شد. ققنوس در مقابل شعله آتش قرار گرفته بود و با تمام توان بال می زد. آتشی از میان پر و بال ققنوس شعله گرفته بود و با طلسم گلرت مقابله می کرد. پیروز نبرد ققنوس بود. آتش طلسم به سمت گلرت برگشت و او مجبور شد برای مقابله با آن سپری احضار کند.
شعله در مقابل سپر گلرت خاموش شد ولی شعله ای از امید در دل آلبوس روشن شد. آلبوس به سمت چوبدست قدیمی گلرت که همچنان در میان تالار روی نماد چوب برتر افتاده بود، شیرجه زد. دست آلبوس دور چوبدست گلرت حلقه شد. نوری سرخی تابید و گلرت بیهوش روی زمین افتاد.
تالار مدور به میدان چنگی ویرانه تبدیل شده بود. آلبوس دامبلدور در حالی که شانه چپش فشاری لذت بخش را از پنجه فاوکس ققنوس دریافت می کرد، با مو و ریش بلند خرمایی رنگ آنجا ایستاده بود. چوبدست قدیمی خودش و گلرت را در جیبش داشت. چشمش بین چوب برتر که در دست دیگرش قرار داشت و گلرت گریندلوالد، دوست عزیزش، که روی زمین افتاده بود، در نوسان بود. چوب برتر را به طرف گلرت گرفت و شمرده شمرده گفت:
- گلرت کنراد گریندلوالد، تو محکوم به حبس تا پایان عمرت، در زندانی که خودت ساختی، هستی؛ برای خوبی بیشتر!
تالار لحظه ای در تاریکی مطلق فرو رفت. سپس دوباره مثل روز اولش نو و سالم روشن شد. در اتاق مدیریت زندان با صدای تقی بسته شد تا گلرت گریندلوالد را تا ابد در خود محبوس کند. آلبوس دامبلدور چوبدست قدیمی گلرت را درست وسط تالار، روی نماد چوب برتر گذاشت. چوب برتر را بلند کرد و ششصد و شصت و شش ققنوس نقره ای از انتهای چوب خارج شدند. شعله ای به وجود آمد و آلبوس و فاوکس ناپدید شدند. دوست نداشت وقتی خانواده قربانیان برای بردن اجساد می آمدند، آنجا باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 7 تیر 1387 09:33
نمایش جزئیات
آفلاین
نمایشنامه ای بنویسید که در آن شما یا یک جادوگر سیاه هستید و یا یک جادوگر عادی( انتخابی) و اگر سیاه هستید یک یا هر دو افسون را اجرا کرده و به انتخاب خود یا در مقابل جادوگر سفید پیروز شوید و او را به قتل برسانید و یا اگر جادوگر عادی هستید با جادوگر سیاه که دو افسون را روی شما اجرا کرده با افسون ضد و مقابله دفاع کنید و در نهایت با افسون خلع سلاح او را دستگیر یا بیهوش کنید.(دوئل)/

وارد خانه می شوم. تا به حال خانه ای به این ترسناکی ندیده بودم.مبل هایی که پارچۀ رویشان پوسیده بود. تار عنکبوت هایی که همۀ گوشه های خانه را فرا گرفته بودند. گرد و خاکی که بر روی زمین نشسته بود. پنجره های شکسته که مه تاریک شب از آن ها وارد می شد. چه کسی مرا به این مکان ترسناک دعوت کرده است؟ حرکت می کنم و رد قدم های خودم را بر روی گرد و خاک های زمین می گذارم. ناگهان صدایی می شنوم :
- سر جات بایست.
بر میگردم. چهرۀ ایگور کارکاروف بر من آشکار می شود. به آرامی می گویم : تو؟
در حالی که چهره ای مغرور به خود گرفته می گوید : فکرش رو هم نمی کردی نه؟ الیواندر بدبخت! تو چه مخمصه ای گیر افتاده.
خشمم قدرت کنترل اعصابم را از من می گیرد و فریاد می زنم : من گیر نیفتادم. تو افتادی. اکسپلیارموس.
ایگور به سرعت واکنش نشان داد و فریاد زد : تو که واقعا فکر نمی کنی می تونی منو با این طلسم ها شکست بدی؟
- چرا که نه؟
- چون که تو یه آدم خوب و سفید و البته مثل همۀ سفیدا ترسویی. اما من نه.
- می تونی امتحان کنی.
- باشه. اما این رو بدون. من تمام سفیدا رو با همین روش نابود می کنم. دونه دونه. و تو هم اولیش خواهی بود. پرات آ تی لانس.
مغزم به شدت به کار افتاد. این ورد را کجا شنیده بودم؟ وقت زیادی نداشتم. طلسم که رنگ سبز و قرمزش توی چشم می زد به طرفم می آمد. پرات آ تی لانس. این ورد را کجا شنیده بودم؟ کتاب تاریخ جادوی سیاه. بله خودش بود اما ضد طلسمش چه بود. آه یادم آمد. پس فریاد می زنم :
- اتکانتیس.
هیچ اتفاقی نمی افتد. طلسم به طرفم می آید. من شکست خورده ام. چشم هایم را می بندم. اما نه احساس درد می کنم و نه احساس می کنم مرده ام.. چشم هایم را باز می کنم. اثری از طلسم نیست. ناگهان یادم می آید. ضد طلسم را نمی توان دید و لی آن مانند دیواری طلسم را می خورد. چشمم به ایگور می افتد. از خشم سرخ شده است. فریاد می زند : در برابر این یکی نمی توانی مقاومت کنی. کران پاتینز.
سپس چوبش را مقابل گلویش می گیرد. از گلویش شعله هایی به سمتم می آید. به شدت می ترسم. نمی دانم چه کار کنم. اما دیگر دیر شده است. آتش ها به من رسیده اند. اما دوار آن ها را نیز می خورد. خوشجال می شوم ولی هنوز خشمم از ایگور سر جایش است. فریاد می زنم :
- این را بگیر ای جادوگر سیاه. استیوپفای.
ایگور که هنوز در تعجب است که آن دو طلسم را چه گونه دفع کرده ام فرصت دفاع نمی کند و بیهوش می شود. بر بالای سرش می روم و به او نگاه می کنم. از جادوگران سیاه متنفرم. با وردی او را بلند می کنم. . از خانۀ ترسناک خارج می شوم. اما این بار تنها نیستم. جادوگر سیاهی همراهم است که باید مجازات شود.مجازاتی دردناک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1387/4/7 9:38:27
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1387/4/7 9:47:27
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1387/4/7 9:55:51
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده