گابریل دلاکور
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
- آخرین ورود
- دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
- عضویت
- 1386/07/24
- پستها
- 708
نام پست : مورچه ای به نام زی!
تصویر یک تپه ی خاکی در دوربین قرار گرفته است. گوشه ی تصویر زیر نویس سبز رنگی به چشم می خورد : لانه ی مورچه های سیاه - فصل نقل و انتقالات !
تصویر کم کم تاریک تر شده و پس از روشن شدن آن به داخل لانه منتقل گشته. داخل لانه ی مورچه ها مثل داخل یک قیف و بسیار تاریک بود. مورچه های سیاه و بزرگی به اندازه ی نقطه ای با مداد نتراشیده روی ورق، از هر سوی لانه اشان به سمت سوراخ خروجی آن حرکت میکردند. روی دوش خود مواد غذایی و چیزهای دیگر داشتند که به نظر برای جثه ی کوچک آنها، سنگین می آمد.
- زی! زی!
موچه ای که کلاه زرد رنگ مهندسی به سر داشت و زیر یک کوه خاکی بلند در لانه ایستاده بود، فردی را صدای زده بود. زی، مورچه ای کوچک تر از بقیه و لاغر بود. او کلنگ خود را به زمین انداخت و از تونلی که سایر مورچه های کارگر مشغول کندن دیواره های آن بودند خارج شد.
- بله؟
- زی! زی!
- من اینجام!
- آه.. زی! زی!
زی :
.
مورچه ی کلاه دار نگاه کنجکاوش به زی را به سوی ساختمان دوخت و گفت:
- میخواستم بگم کلونی داره از لونه خارج میشه. تو به عنوان سرپرست کارگران وظیفه داری اون ها رو آخر از همه از اینجا خارج کنی!
زی به آهستگی سر تکان داد. مورچه ی کلاه دار ضربه ای به شانه ی زی زد. او چهار دست خود را برای مورچه ی کلاه دار تکان داد که به معنای خداحافظی بود و به سمت تونل حرکت کرد. آنها داشتند برای تغییر مکان کلونی، آماده میشدند. لانه را خراب میکردند و سپس مصالح خود را به لانه ی جدید خود در پنجاه متری لانه ی قبلی میبردند.
علت این کار آنها، مزاحمت های شبانه روزی دختر بچه ای بود که در آن اطراف زندگی میکرد. دختری با موهای بور و چشمان درشت آبی.
مدتی بعد
لانه تقریبا خالی شده بود و سوت و کور. زی کارگران را طبق دستور مورچه ی کلاه دار، از لانه خارج کرده بود. حالا چهاردستش را به هم قفل کرده و به در و دیوار لانه نگاه میکرد که تا چند لحظه ی دیگر باید از آن خارج میشد. چون لانه استحکامش را از دست داده و به زودی میریخت. زی از لانه بیرون آمد. مورچه های سیاه دیگر را دید که به سمت لانه ی جدید که مثل تپه ی بزرگی بود حرکت میکردند.
-هی ! اینو نگاه کن !
صدای غرش مانند دخترک مو بور بود. زی آه کشید و در حالی که خودش را از لانه ی مخروطی شکل به پایین سر میداد گفت:
- باز این اومد!
زی به بالای سرش نگاه کرد. دست غول پیکر دخترک کنارش فرود آمد و زی را از زمین بلند کرد، که حالا روی انگشت اشاره ی دخترک بود و فریاد میکشید.
دختر : موهاهاها !
بالاخره تو رو گیر آوردم .. شما موجودات ریز و ترسناک حیاط خونه ی مارو با این لونه اتون زشت کردید !
و سپس با بی رحمی پایش را روی لانه کوبید. زی آهی کشید و روی انگشت دخترک به سمت کف دستش دوید. دندان هایش را نشان داد و سپس، آنرا با یک حرکت انتحاری در دست دخترک فرو برد.
- آخ !
- نـــــــــــــــــه!
زی از روی دست دخترک به سوی زمین سقوط میکرد. صحنه آهسته شده بود. چهره ی زی در حال فریاد کشیدن و افتادن در تصویر بود و پشت سرش، فضای تار زرد صورتی ( موها و لباس دخترک ! ) به چشم میخورد.
شتلق
زی روی تپه ی له شده ی لانه اشان افتاد. از روی آن قلت خورد و روی زمین، به صورت چهار چنگولی متوقف شد! دخترک پایش را بلند کرد و روی زی فرود آورد. زی به علت کوچک بودن بیش از اندازه میان آج های کفش در امان ماند.
دخترک پایش را از روی زی برداشت و سپس با ناراحتی و عصبانیت گفت:
- اوه! تو نمردی!
و سپس چوب بزرگی را از جیب شلوار کوتاهش بیرون کشید.
زی به چوب خیره شد.. این چوب برای چه بود؟ آیا میخواست زی را با آن بزند؟ اما این طور نبود. دخترک چوب را به سوی زی گرفت، گویی به او اشاره میکرد. صدایش مثل غرش ساعقه بر زی فرود آمد:
- استیوپفای!
پرتوی زرد رنگی که مثل یک اشعه و یا یک ستاره ی دنبال دار بود، کنار زی فرود آمد و نزدیک بود با او برخورد کند.
- استیوپفای! استیوپفای! استیوپفای!
زی احساس میکرد در میان حملات قطرات باران قرار گرفته است. دستش را روی سرش گذاشت و در حالی که فریاد میکشید، در مسیر دایره شکلی شروع به دویدن کرد. شانس زنده ماندنش بسیار کم بود.
- استیوپفای!
اشعه ی زرد رنگ در کنار زی فرود آمد.ازشدت ضربه ی آن، به هوا پرتاب شد. در حالی که در میان زمین و آسمان همچنان فریاد میزد، روی سر دخترک فرود آمد. در میان موهای دخترک جولان داد و درحالی که پایش به یکی از ریشه های موی دختر گرفته بود روی کف سرش افتاد.
دست دخترک روی هوا بلند شد و محکم روی سر خودش فرود آمد. زی بلند شد و به سمت گردن او دوید. مثل خیابان بزرگ و نرمی بود. زی روی گردن دخترک به این طرف و آن طرف رفت. دخترک در حالی که از قلقلک قهقهه میزد، با مشت به پشت گردنش میکوبید.
- آی! عجب مورچه ای ..راه نرو! میخاره!
زی همچنان از مشت های پی در پی دخترک فرار میکرد. میدانست که باید هرچه زودتر از روی این کوه ِ گوشت پایین بیاید.اما چطور میتوانست زنده پایین بیاید؟ نمیدانست !
دست دخترک همچنان پشت سر هم به قسمت های مختلف بدن خودش میخورد. سپس، دیگر ادامه نیافت. زی وارد لباس دخترک شد. به سمت کمرش رفت!
سپس روی پایش بود! نه جای دیگر! به جلو آمد و روی زانوی دخترک ایستاد. بوی بدی به مشامش میرسید.. بویی مثل بوی گربه مُرده!
ناگهان چیز سنگینی به کنار او خورد. کفش دخترک بود! زی از روی زانوی او افتاد. روی پای بدون کفشش فرود آمد و با اولین تنفسش از راه بینی، تصمیم گرفت که دهان و بینی اش را به روی هوای مسموم وآلوده ی آن اطراف ببندد.
از روی جوراب او پایین پرید. از خستگی روی زمین افتاد.
دخترک با شادی پایش را بلند کرد. زی فریاد کشید ولی قبل از فرود آمدن پای دخترک، صدای زنی به گوش رسید:
- گابریل! کجایی؟ سریع بیا توی خونه، وگرنه از ناهار خبری نیست!
دخترک پایش را به آرامی روی زمین گذاشت. آخرین نگاهش را به زی انداخت و زبانش را مثل درک برای او در آورد! و سپس به سمت خانه به راه افتاد. زی از شدت خستگی روی زمین دراز به دراز افتاد.
داخل خانه
دخترک در حالی که مدام بالا می آورد، غرید :
- اَییی
..مامان، میگم نکنه یه چیزی مثل سم .. عق! .. وارد بدنم شده؟
- شاید.. مگه چیزی خوردی؟
و گابریل بعد از اینکه دوباره بالا آورد سرش را بلند کرد و با صدای بلند گفت:
- مورچه ی سیاه!
و دوربین وارد دهان دخترک شد که به اندازه ی بسیار زیادی باز شده بود و به سمت زبان کوچیکه ی او رفت.
تصویر یک تپه ی خاکی در دوربین قرار گرفته است. گوشه ی تصویر زیر نویس سبز رنگی به چشم می خورد : لانه ی مورچه های سیاه - فصل نقل و انتقالات !

تصویر کم کم تاریک تر شده و پس از روشن شدن آن به داخل لانه منتقل گشته. داخل لانه ی مورچه ها مثل داخل یک قیف و بسیار تاریک بود. مورچه های سیاه و بزرگی به اندازه ی نقطه ای با مداد نتراشیده روی ورق، از هر سوی لانه اشان به سمت سوراخ خروجی آن حرکت میکردند. روی دوش خود مواد غذایی و چیزهای دیگر داشتند که به نظر برای جثه ی کوچک آنها، سنگین می آمد.
- زی! زی!
موچه ای که کلاه زرد رنگ مهندسی به سر داشت و زیر یک کوه خاکی بلند در لانه ایستاده بود، فردی را صدای زده بود. زی، مورچه ای کوچک تر از بقیه و لاغر بود. او کلنگ خود را به زمین انداخت و از تونلی که سایر مورچه های کارگر مشغول کندن دیواره های آن بودند خارج شد.
- بله؟
- زی! زی!
- من اینجام!
- آه.. زی! زی!
زی :
.مورچه ی کلاه دار نگاه کنجکاوش به زی را به سوی ساختمان دوخت و گفت:
- میخواستم بگم کلونی داره از لونه خارج میشه. تو به عنوان سرپرست کارگران وظیفه داری اون ها رو آخر از همه از اینجا خارج کنی!
زی به آهستگی سر تکان داد. مورچه ی کلاه دار ضربه ای به شانه ی زی زد. او چهار دست خود را برای مورچه ی کلاه دار تکان داد که به معنای خداحافظی بود و به سمت تونل حرکت کرد. آنها داشتند برای تغییر مکان کلونی، آماده میشدند. لانه را خراب میکردند و سپس مصالح خود را به لانه ی جدید خود در پنجاه متری لانه ی قبلی میبردند.
علت این کار آنها، مزاحمت های شبانه روزی دختر بچه ای بود که در آن اطراف زندگی میکرد. دختری با موهای بور و چشمان درشت آبی.
مدتی بعد
لانه تقریبا خالی شده بود و سوت و کور. زی کارگران را طبق دستور مورچه ی کلاه دار، از لانه خارج کرده بود. حالا چهاردستش را به هم قفل کرده و به در و دیوار لانه نگاه میکرد که تا چند لحظه ی دیگر باید از آن خارج میشد. چون لانه استحکامش را از دست داده و به زودی میریخت. زی از لانه بیرون آمد. مورچه های سیاه دیگر را دید که به سمت لانه ی جدید که مثل تپه ی بزرگی بود حرکت میکردند.
-هی ! اینو نگاه کن !

صدای غرش مانند دخترک مو بور بود. زی آه کشید و در حالی که خودش را از لانه ی مخروطی شکل به پایین سر میداد گفت:
- باز این اومد!
زی به بالای سرش نگاه کرد. دست غول پیکر دخترک کنارش فرود آمد و زی را از زمین بلند کرد، که حالا روی انگشت اشاره ی دخترک بود و فریاد میکشید.
دختر : موهاهاها !
بالاخره تو رو گیر آوردم .. شما موجودات ریز و ترسناک حیاط خونه ی مارو با این لونه اتون زشت کردید !و سپس با بی رحمی پایش را روی لانه کوبید. زی آهی کشید و روی انگشت دخترک به سمت کف دستش دوید. دندان هایش را نشان داد و سپس، آنرا با یک حرکت انتحاری در دست دخترک فرو برد.
- آخ !
- نـــــــــــــــــه!
زی از روی دست دخترک به سوی زمین سقوط میکرد. صحنه آهسته شده بود. چهره ی زی در حال فریاد کشیدن و افتادن در تصویر بود و پشت سرش، فضای تار زرد صورتی ( موها و لباس دخترک ! ) به چشم میخورد.
شتلق
زی روی تپه ی له شده ی لانه اشان افتاد. از روی آن قلت خورد و روی زمین، به صورت چهار چنگولی متوقف شد! دخترک پایش را بلند کرد و روی زی فرود آورد. زی به علت کوچک بودن بیش از اندازه میان آج های کفش در امان ماند.
دخترک پایش را از روی زی برداشت و سپس با ناراحتی و عصبانیت گفت:
- اوه! تو نمردی!

و سپس چوب بزرگی را از جیب شلوار کوتاهش بیرون کشید.
زی به چوب خیره شد.. این چوب برای چه بود؟ آیا میخواست زی را با آن بزند؟ اما این طور نبود. دخترک چوب را به سوی زی گرفت، گویی به او اشاره میکرد. صدایش مثل غرش ساعقه بر زی فرود آمد:
- استیوپفای!
پرتوی زرد رنگی که مثل یک اشعه و یا یک ستاره ی دنبال دار بود، کنار زی فرود آمد و نزدیک بود با او برخورد کند.
- استیوپفای! استیوپفای! استیوپفای!
زی احساس میکرد در میان حملات قطرات باران قرار گرفته است. دستش را روی سرش گذاشت و در حالی که فریاد میکشید، در مسیر دایره شکلی شروع به دویدن کرد. شانس زنده ماندنش بسیار کم بود.
- استیوپفای!
اشعه ی زرد رنگ در کنار زی فرود آمد.ازشدت ضربه ی آن، به هوا پرتاب شد. در حالی که در میان زمین و آسمان همچنان فریاد میزد، روی سر دخترک فرود آمد. در میان موهای دخترک جولان داد و درحالی که پایش به یکی از ریشه های موی دختر گرفته بود روی کف سرش افتاد.
دست دخترک روی هوا بلند شد و محکم روی سر خودش فرود آمد. زی بلند شد و به سمت گردن او دوید. مثل خیابان بزرگ و نرمی بود. زی روی گردن دخترک به این طرف و آن طرف رفت. دخترک در حالی که از قلقلک قهقهه میزد، با مشت به پشت گردنش میکوبید.
- آی! عجب مورچه ای ..راه نرو! میخاره!
زی همچنان از مشت های پی در پی دخترک فرار میکرد. میدانست که باید هرچه زودتر از روی این کوه ِ گوشت پایین بیاید.اما چطور میتوانست زنده پایین بیاید؟ نمیدانست !
دست دخترک همچنان پشت سر هم به قسمت های مختلف بدن خودش میخورد. سپس، دیگر ادامه نیافت. زی وارد لباس دخترک شد. به سمت کمرش رفت!
سپس روی پایش بود! نه جای دیگر! به جلو آمد و روی زانوی دخترک ایستاد. بوی بدی به مشامش میرسید.. بویی مثل بوی گربه مُرده! ناگهان چیز سنگینی به کنار او خورد. کفش دخترک بود! زی از روی زانوی او افتاد. روی پای بدون کفشش فرود آمد و با اولین تنفسش از راه بینی، تصمیم گرفت که دهان و بینی اش را به روی هوای مسموم وآلوده ی آن اطراف ببندد.
از روی جوراب او پایین پرید. از خستگی روی زمین افتاد.دخترک با شادی پایش را بلند کرد. زی فریاد کشید ولی قبل از فرود آمدن پای دخترک، صدای زنی به گوش رسید:
- گابریل! کجایی؟ سریع بیا توی خونه، وگرنه از ناهار خبری نیست!
دخترک پایش را به آرامی روی زمین گذاشت. آخرین نگاهش را به زی انداخت و زبانش را مثل درک برای او در آورد! و سپس به سمت خانه به راه افتاد. زی از شدت خستگی روی زمین دراز به دراز افتاد.
داخل خانه
دخترک در حالی که مدام بالا می آورد، غرید :
- اَییی
..مامان، میگم نکنه یه چیزی مثل سم .. عق! .. وارد بدنم شده؟- شاید.. مگه چیزی خوردی؟
و گابریل بعد از اینکه دوباره بالا آورد سرش را بلند کرد و با صدای بلند گفت:
- مورچه ی سیاه!
و دوربین وارد دهان دخترک شد که به اندازه ی بسیار زیادی باز شده بود و به سمت زبان کوچیکه ی او رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/4/19 15:55:01
[b]دیگه ب

"
حالت به طرف کوییریل برمیگرده، چوبدستش رو به طرف اون می گیره و میگه: "بایست کنار پرسی و بالانس بزن!"
بابا گفتم چیه؟! نگفتم که چرا خطرناکه!" بعد خودش شروع به توضیح می کنه: "سیریش سیا جونوری سیاه رنگه که خاصیت چسبندگی بالایی داره، به طوریکه اگه به شما بچسبه، کندنش تقریبا غیرممکنه!"
حالت به کلاس رو می کنه.
" و از کلاس میره بیرون.
حالت در اومده، کفشش رو محکم می کوبه روی پای خودش و میگه: "آخخخخخخخخخ! اوره گاه! ببخشید یعنی اوره کا! همون یافتم. بالاخره کشتمش!"
نمی دونم چجوری توضیح بدم این رو. توضیحاتی که اول پست دادم رو حتما بخون.
