بارتی: اجازه آقا! بلا دستشو کرده بود تو گوشمون نشنیدیم چی گفتین ... میشه از خط دو تا مونده به آخر دوباره بگین عقب موندیم؟
آنی مونی
چند لحظه بعد
همه یکی یه دونه سنگ برداشتن و مشغول هدف گیرین ..
آنی مونی: شلیک!
سنگها پرت میشه ... ناگهان صحنه اسلوموشن میشه ...لیزر هایی از ناکجا شلیک میکنن و سنگها رو هوا ذوب میشه ... آژیر خطر محفل به صدا در میاد و بلافاصله نورافکن ها روشن میشن و روی متجاوزان قفل میکنن ... در یک چشم به هم زدن از همه جای محفل مسلسل میزنه بیرون و بدون اخطار قبلی همه هم زمان شروع به شلیک میکنن! از اون طرف یک دروازه مخفی باز میشه و یک ارتش کامل از نیروهای نوشابه ای و ضد شورش همیشه حاضر در صحنه مثل مور و ملخ به بیرون هجوم میارن!
آنی مونی: خب خانم ها و آقایان... در کمال آرامش خونسردی خود را حفظ کرده .. مواضع خود را ترک کرده و بدون اینکه همدیگر رو هل بدید خیلی آرام پا به فرار بذارید!
همه مرگخواران بعد از توجه به توصیه های بهداشتی آنی مونی با جیغ و داد از روی وی رد میشن و الفرار!
آنی مونی: بی فرهنگای بی تمدن وحشی صبر کنید! هنوز این جمله رو برای انگلیسی زبانان عزیز به انگلیسی تکرار نکرده بودم ..!

چند لحظه بعد
بلیز که بخاطر اینکه گلگو به همراه گراوپی برای ماه عسل یه سر به جزایر هاوایی رفتن موقتا مسئول کافه شده مشغول تمیز کردن میزی میباشد که ناگهان در باز میشه و یک انسان خپل وارد میشه و رو نزدیک ترین میز میشینه ... و میزنه زیر گریه!
بلیز: ... اه اه .. د ... گریه نکن! د ... همین الان میزو تمیز کردم همشو لک کردی!
ناشناس: شوهرم میگه پای یکی دیگه در میونه! بچه هام ترکم کردن به حرفم گوش نمیدن! عین کلفتا (نکته: غیر از تلفظ colfat از لفظ دیگری استفاده نکنید) صبح تا شب توی محفل جون میکنم! غذا درست میکنم ، رخت میشورم...
بلیز: اه بسه دیگه ... فکر میکنی من روزی ده بار از ارباب کتک نمیخورم؟ فکر میکنی سر و کله زدن با بارتی کار راحتیه؟ فکر میکنی به گلگومات الفبا یاد دادن آسونه؟ فکر میکنی به تسترال های ارباب روزی سه وعده غذا دادن و زنده موندن آسونه؟ فکر میکنی مسواک زدن دندوانی نجینی آسونه؟! حالا میگی چی میخوری یا پرتت کنم بیرون؟

ناشناس که کاملا تحت تاثیر این همه درد و رنج بلیز قرار گرفته بود و الان کاملا احساس خوبی داشت سرشو بالا میگیره و برای اولین بار بلیز صورتشو میبینه:
- اوه بی زحمت پنج لیوان آب کدو حلوایی و شش لیوان نوشیدنی کره ای با سه تا خوک بریان شده درسته با ادویه هندی به اضافه پلوی اضافی و چند بشقاب سالاد کاهو .. دسرمم بعدا سفارش میدم .. هی هی هی! البته من در روزای عادی انقدر بی اشتها نیستما ...ولی خب آرتور عاشق همین اشتهای منه .. قبلا ها بهم میگفت مالی ژله ای .. ولی خب امروز بی اشتهام .. چون واقعا ناراحتم میدونی!
بلیز: اوه ... مالی .. همونی که دنبالش بودیم!!!

همون لحظه در باز میشه و مرگخواران شکست خورده میپرن تو و در رو میبندن! بلیز سینشو صاف میکنه و میره جلو:
- چی شد؟
آنتونی: لامصبا زدن بوقمون کردن! یکیشون از پشت شلیک کرد اونجام .. اوییییییییییی هنوز میسوزه!
بلا: همش تقصیر آنی مونی بود ... ما نقشه پشتیبانی نداشتیم!
بارتی: همش تقصیر بلاست که داشت با گوش من ور میرفت و من نفهمیدم استاد آنی مونی چی میگه ! ای نامردا بهمون شبیخون زدن .... آیییییییییی نفس کش .. ولم کنین برم همشونو بکشم!
رودلف: راستی آنی مونی کو؟
صدایی از پشت در:
- کمــــــــــــــــک! در رو باز کنید .. من پشت در جا موندم ... دارن میرسن .. جیـــــــــــــــــغ!
- رتق تق تق تق تق تق! (صدای شلیک مسلسل)
همه

بلا: واییییییییییییی فرمانده رو هم از دست دادیم .. حالا چی کار کنیم؟
همه: ووووییییییییی

بلیز: بی عرضه ها ... برای اینکه افتضاحتونو درست کنم مجبور شدم مغازه ای که امانت به دستم سپرده بودن رو ول کنم و خودم تنهایی دست به کار شم!
همه!!!!
بلیز که خیلی جو گیر شده بود و فهمیده بود یه ذره خالی بستن نه به ویزنگاموت و نه به هیچ جای دیگه سایت برنمیخوره ، یه ژست حق به جانب به خودش میگیره و به مالی اشاره میکنه و نعره میکشه:
- ببینید .. مالی اینجاست! خودم آوردمش .. نه فکر کردید با پای خودش اومده پس؟ نه جانم .. وقتی خبر شکست مفتضحانتون به گوشم رسید سریع خودمو به اونجا رسوندم .. از یه سوراخ وارد شدم .. یه تنه با هفتاد هشتاد نفر آدم مسلح درگیر شدم .. اولی رو بزن .. دومی رو بزن .. سومی چهارمی و همینجور تا آخر بعد با هآیولای (هیولای) افسانه ای محفل روبه رو شدم و با دو حرکت ضربه فنیش کردم تازه بماند که غول آخرشم بدون رمز کشتم! .. بالاخره مالی رو پیدا کردم و همونجا تو محفل جلسه خصوصی گذاشتم و بهش گفتم گه چطور در حقش ظلم میشه و اینا .. اون اول نمیخواست قبول کنه ... ولی بالاخره قبول کرد و حاضر شد با من بیاید ... این دفعه آخره .. دیگه انتظار نداشته باشید من بیامو گند زدناتونو جمعش کنم!
همه
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





رو اعصابمي!مامان و باباي هميني كه تو پخمه ميبينيش پدر همه رو در اوردند ها!




