آلفرد بلکold
از دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
- آخرین ورود
- جمعه 12 خرداد 1391 13:40
- عضویت
- 1386/04/14
- پستها
- 466
با اجازه شیوه ای جدید رو برای نوشتن امتحان کردم !
-------------
راهش را از بین بوته های خار باز کرد . جاده ی خاکی در بین دو دسته از گیاهان خاردار قرار گرفته بود . قدم هایش را بلندتر برداشت ؛ دستش به شدت می سوخت . خونی که ازدستش می آمد نیمی از پیراهنش را خیس کرده بود . درگیری سختی را پشت سر گذاشته بود ، امیدوار بود تعقیبش نکرده باشند .
به خانه ی لیلی و جیمز نزدیک می شد . بهترین دوستانش می توانستد به او پناه دهند . دیگر نمی توانست تحمل کند ، آرام روی زانو هایش افتاد ؛ رمق راه رفتن یا جادوکردن نداشت تا حتی پاترونوسی بفرستد . به آخرین چیزی که به فکرش رسید عمل کرد ... آینه ای را از جیب ردایش در آورد و جلوی روی خود گرفت و با توان باقی مانده اش فریاد زد جیمز .
دو هیکل سیاه پوش از پشت بوته های خار وارد جاده ی خاکی شدند . احتمالا از روی صدا او را پیدا کرده بودند . مرگ خوار کوتاه تر به دیگری گفت :
- بارتی پیداش کردیم ! اونجا کنار اون خونه افتاده .
با حرکت دو مرد به سمت سیریوس ، در خانه باز شد ؛ زن و مردی یکی با موهای قهوه ای بلند و دیگر موهای سیاه آشفته ، یکی با چشم سبز و دیگری با چشم سیاه . هر دو طرف به سمت یک نفر حرکت می کردند .
دو جادوگر سیاه که متوجه جیمز و لیلی شدند ، سیریوس را فراموش کردند چون هدف اصلی آن ها از تعقیب سیریوس پی بردن به مکان ان دو بود و حالا آن دو را در اختیار داشتند .
جیمز نگاهی به لیلی انداخت و گفت :
- لیلی ! سیریوس رو ببر داخل خونه بهش برس ! من کار اینا رو می سازم !
لیلی با نگاهی معنی دار به او گفت :
- اما... می تونی از پسشون بربیای ؟
- برو دیگه ، لیلی !
- اینسندیو
اولین ورد را مرگ خوار کوتاه قد به طرف جیمز فرستاد اما جیمز با وردی مناسب آن را دفع کرد و با وردی جواب آن را داد .
- استیوپیفای
- پروتگو
وردها یکی پس از دیگر فرستاده و دفع می شد . جیمز با کمال شجاعت با دو مرگخوار می جنگید . مرگخوار قد کوتاه با دیگر ورد به طرف او فرستاد .
- کانفرینگو !
جیمز با سرعت از ورد جا خالی داد چون که در حال دفع کردن طلسم مرگخوار دیگر بود . هر دو مرگخوار لحظه ای به هم نگاه کردند سپس هر دو چوبدست هایشان را به طرف او گرفتند و هر دو همزمان اخگری نارنجی به طرف او فرستادند .
جیمز طلسم اول را دفع کرد و برای دفع طلسم دیگر برگشت اما ... طلسم خیلی به او نزدیک بود . ناگهان اخگری آبی رنگ اخگر نارنجی را شکاند و آن را منحرف کرد . جیمز در کمال تعجب متوجه لیلی شد که به کمک او آمده بود .
زن و شوهر بیش از نیم ساعت با دو جادوگر سیاه جنگیدند ؛ سرانجام آن ها را در بند برای اصلاح حافظه و آزکابان در اینده ی نزدیک به انباری منتقل کردند . دیگر باید می رفتند تا به سیریوس که به خاطر آن ها گرفتار شده بود ، برسند .
-------------
راهش را از بین بوته های خار باز کرد . جاده ی خاکی در بین دو دسته از گیاهان خاردار قرار گرفته بود . قدم هایش را بلندتر برداشت ؛ دستش به شدت می سوخت . خونی که ازدستش می آمد نیمی از پیراهنش را خیس کرده بود . درگیری سختی را پشت سر گذاشته بود ، امیدوار بود تعقیبش نکرده باشند .
به خانه ی لیلی و جیمز نزدیک می شد . بهترین دوستانش می توانستد به او پناه دهند . دیگر نمی توانست تحمل کند ، آرام روی زانو هایش افتاد ؛ رمق راه رفتن یا جادوکردن نداشت تا حتی پاترونوسی بفرستد . به آخرین چیزی که به فکرش رسید عمل کرد ... آینه ای را از جیب ردایش در آورد و جلوی روی خود گرفت و با توان باقی مانده اش فریاد زد جیمز .
دو هیکل سیاه پوش از پشت بوته های خار وارد جاده ی خاکی شدند . احتمالا از روی صدا او را پیدا کرده بودند . مرگ خوار کوتاه تر به دیگری گفت :
- بارتی پیداش کردیم ! اونجا کنار اون خونه افتاده .
با حرکت دو مرد به سمت سیریوس ، در خانه باز شد ؛ زن و مردی یکی با موهای قهوه ای بلند و دیگر موهای سیاه آشفته ، یکی با چشم سبز و دیگری با چشم سیاه . هر دو طرف به سمت یک نفر حرکت می کردند .
دو جادوگر سیاه که متوجه جیمز و لیلی شدند ، سیریوس را فراموش کردند چون هدف اصلی آن ها از تعقیب سیریوس پی بردن به مکان ان دو بود و حالا آن دو را در اختیار داشتند .
جیمز نگاهی به لیلی انداخت و گفت :
- لیلی ! سیریوس رو ببر داخل خونه بهش برس ! من کار اینا رو می سازم !
لیلی با نگاهی معنی دار به او گفت :
- اما... می تونی از پسشون بربیای ؟
- برو دیگه ، لیلی !
- اینسندیو
اولین ورد را مرگ خوار کوتاه قد به طرف جیمز فرستاد اما جیمز با وردی مناسب آن را دفع کرد و با وردی جواب آن را داد .
- استیوپیفای
- پروتگو
وردها یکی پس از دیگر فرستاده و دفع می شد . جیمز با کمال شجاعت با دو مرگخوار می جنگید . مرگخوار قد کوتاه با دیگر ورد به طرف او فرستاد .
- کانفرینگو !
جیمز با سرعت از ورد جا خالی داد چون که در حال دفع کردن طلسم مرگخوار دیگر بود . هر دو مرگخوار لحظه ای به هم نگاه کردند سپس هر دو چوبدست هایشان را به طرف او گرفتند و هر دو همزمان اخگری نارنجی به طرف او فرستادند .
جیمز طلسم اول را دفع کرد و برای دفع طلسم دیگر برگشت اما ... طلسم خیلی به او نزدیک بود . ناگهان اخگری آبی رنگ اخگر نارنجی را شکاند و آن را منحرف کرد . جیمز در کمال تعجب متوجه لیلی شد که به کمک او آمده بود .
زن و شوهر بیش از نیم ساعت با دو جادوگر سیاه جنگیدند ؛ سرانجام آن ها را در بند برای اصلاح حافظه و آزکابان در اینده ی نزدیک به انباری منتقل کردند . دیگر باید می رفتند تا به سیریوس که به خاطر آن ها گرفتار شده بود ، برسند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

گفتم اولین جادوگر سیاه نه اولین فرد از خاندان بلک!
بیا تو کلبه عزیزم ... بیا !