نام : آلفرد
نام خانودگی : بلک
لقب : لقب خز شده ولی بچه های راون صدام می زنن آلف
دليل شما براي انتخاب اين لقب چيست؟ بچه های راون منو به این اسم صدا می زنن !
در چه گروه هايي عضو هستيد؟ الف دال ... ( تیم کوییدیچ راون هم گروه حساب می شه ؟)
البته یه مغازه ی جونور فروشی توی دیاگون دارم .
در چه گروه هايي قبلا عضو بوديد؟ آبدارخانه سابق ، محفل ققنوس ، سازمان بین الملل ،
در صورتي كه در هريك از اين گروه ها سمت و يا نشاني داريد و يا داشتيد ذكر كنيد.در اون مغازه مدیر بود یعنی صاحب مغازه .
آيا قبلا ناظر انجمن بوديد؟ اكنون چطور؟خیر
در صورت دادن جواب مثبت انجمن را نام ببريد.
چه نوع مهارت هايي براي فعاليت در ارتش داريد؟( علاوه بر رول نويسي )فوتوشاپ رو تا حدی بلدم ، سوژه خیلی خیلی زیاد دارم برای ماموریت ها ، می تونید از بچه های راون بپرسید ، از اون جایی که یکی از اساتید هاگوارتز هستم و هم در آن جا و هم در مغازه ی کوچه ی دیاگون پست دیگران رو نقد کردم می تونم پست نقد کنم . اون کار با برنامه های دیگر هم تا حدی بلدم

.
آيا در صورت لزوم در راستاي خدمت به ارتش ، حاضريد كه با يكي از گروه هايي كه در آن عضو هستيد به مقابله بپردازيد؟ حتي اگر اخراج شويد؟
احتمالا بله !
لينك يكي از بهترين پست هاي رولي كه تاكنون ارسال نموده ايد را درج كنيد.
همین نمایشنامه ای که زیر نوشتم خوبه !
يك نمايشنامه در مورد موضوع زير بنويسيد : ( غير ادامه دار )
فرض كنيد كه در يك قصر جادويي زنداني شده ايد. در 20 تا 30 خط خود را آزاد كنيد.دیوار ها سرد و کثیف بود . فضای نمور و تاری نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود . داد نمی کشید ، چون می دانست در آن قلعه ی بزرگ هیچ کس صدایش را نمی شنود . نمی توانست آپارات کند احتمالا آن جا را با طلسم ضد آپارات جادو کرده بودند . چوبدسیش را شکسته و جلوی پاهایش انداخته بودند ، دیگر توانایی تلاش برای فرار نداشت . حتی یادش نمی آمد چگونه به آن جا منتقل شده است ؟
آرام رو تختی کثیف که بوسیله ی زنجیر های زنگ زده به دیوار وصل بود دراز کشید . درون ذهنش به جستجو پرداخت ، چرا او ؟ چرا این جا ، در سیاهچال قلعه ی ریدل ها ؟ هر چه با خودش کلنجار رفت ، نتوانست دلیل خوبی برای سوال هایش پیدا کند پس باید دنبال چاره ای برای فرار می گشت . چوبدستی شکسته اش را بار ها امتحان کرده بود اما جز چند جرقه ی رنگی چیز از آن خارج نشده بود .
چندین ساعت را در همان حال سپری کرد . صدای پاهای دو یا سه نفر که به سمت سیاهچال می آمدند ، شنیده می شد . در سیاهچال با صدای جیر جیری باز شد ، هجوم ناگهان انوار آویزهای نورانی چشم هایش را آزرد . چشم هایش را کم کم باز کرد ، دو نفر را رو به روی خود می دید که در حالی که چوبدستی هایشان را آماده نگه داشته بودند روی صندلی هایی که تا چند لحظه پیش آن جا نبودند ، نشسته بود . اولی مردی با قد بلند ، هیکلی و با موهای سیاه کوتاه و دیگری زنی با موهای استخوانی که تا شانه هایش می رسیدند ، خوش چهره ولی خشمگین و صورتی عصبی .
زن زودتر از مردی که همراهش بود شروع به حرف زدن کرد ، حرف زدنی که بیشتر به بازجویی شباهت داشت .
- ما می دونیم که تو آلفرد بلک هستی ! در تالار اسرار وزارت کار می کنی . تو باید برای ما طرز کار اون مغز های کوچیک رو بگی ! بیا اینا رو بگیر و روشون بنویس !
سپس چند کاغذ پوستی که با چسب به هم وصل بودند به همراه یک قلم پر خودنویس روی تخت انداختند . آلفرد که دیگر نشسته بود ، به خشم آمد ، آن ها چه خوش خیال بودند ، او را زندانی کردن و از او می خواهن که برایشان راه کار های سری بنویسد .
- اول باید بدونم دارم با کی حرف می زنم ! تا ببینم چی می شه ؟!
زن با جیغ کوتاهی جواب داد :
- این جا فقط ماییم که سوال می کنیم !
آلفرد حرفی نزد اما مرد که ظاهرا حوصله ی بحث نداشت ، خطاب به زن گفت :
- ویولا ! خودش می دونه اگر ننویسه چه عاقبتی در انتظارشه ! پاشو بریم !
هر دو جادوگر بلند شدند و به بیرون رفتند ، در با صدایی قفل شد .
آلفرد حالا می فهمید که همه ی آموزش های قبل از کارش برای چه بوده اند ، دیگر می توانست با کمترین امکانات خود را نجات دهد . او آموزش دیده بود که چگونه چوب دستی های شکسته را تعمیر کند البته در هنگام حضور چسب .
کار بر روی چوبدستی را تمام کرد ، دیگر می بایست درست شده باشد . بهتر بود پاترونوسی برای وزارت می فرستاد تا به آن جا بیایند و همین طور چوب را امتحان می کرد . چوب دستی را بالا گرفت ، پیغامی را در ذهنش آماده کرد و ورد را زیر لب ادا کرد .
شیر نری با متانت از چوب دست بیرون امد به صاحبش نگاه کرد و سپس دوان دوان از دیوار خارج شد . او دیگر از کارایی چوب مطمئن بود ، باید به سمت بیرون حرکت می کرد تا از آن جا هر چه زودتر فرار کند . به طرف در رفت با وردی آن را باز کرد و از در گذشت ...