جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1387 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر مگی !

- ویژژژژ.. خش.. خشش .. بوقی، آسپم! گوشی رو بردار تا صدات، یه ذره آرومم کنه.. ! ()
مگی : !

و باسه دست خود به سوی تلیفون مشنگی روی میزش یورش برد و گوشی آنرا برداشت تا صدای پیغام آسپ به ملت نرسد. مگی دیوانه وار شروع به دادن فحش های بسیار پی جی 18، بیناموسی و بی ادبی و خارج از چهارچوب سایت کرد!

آسپ : امم، خانم جان من گفتم شما جای مادرمی واست شعر بخونم احساس جوونی کنی! تو باید دلت شاداب باشه. تصویر تغییر اندازه داده شده
مگی : هرچی، چی کار داشتی حالا؟
آسپ : فکر میکنم دارم همین طور به عامل نفوذی ها برمیخورم!
مگی : من حوصله ندارم! خیلی عرضه داری بیا .. تق! .. این مگس های وزارتت رو بکش. تصویر تغییر اندازه داده شده

آسپ زری میزنه و مگی با آخرین قدرتش فریاد:
- بگووو بیاد تو ببینم!
آسپ : کی ؟
مگی : همین عامل نفوذی ، همین مرگخوار بوقی! چطوری جرات کرده بیاد اینجا؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
آسپ : میفرستمش بیا ..

تق تق ! ( اینه سرعت ِ وزارتخونه! وایرلس هستش! )

در چهارطاق باز میشه و سپس دوباره بسته میشه و محکم به دک و دماغ مرگخوار بیچاره ی پشت در برخورد میکنه.

سه روز بعد !

در همچنان به صورت پیوسته باز میشه و محکم میخوره تو دماغ همون مرگخواره!

سه روز بعد تر از سه روز

مگی در طی این شش روز به این نتیجه رسید که عامل نفوذی هم عامل نفوذی های قدیم و در رو با دست نگه داشت که دوباره به صورت او برخورد نکنه. همین که در باز شد؛ چهره ی دختری جوان و زیبا ( من و میگه ! ) پشت در نمایان شد . علامت شوم روی دستش چهارخونه ی صورتی مشکی (امو بازی! ) بود .

مگی : عجب !
گابر : سلام، اسم من گابریل هستش! تصویر تغییر اندازه داده شده





سوالات رسمي:
1- نام : اگه اشتباه نکنم (!) گابریل دلاکور !
2- لينكي از بهترين پستهاي خود:
این پستم رو خیلی دوست دارم!

سوالات عقيدتي!!! :

1- بهترين وزير دوران جادوگران كه بود و چرا؟( حداكثر 10 سطر)

من که فقط تو زمان وزارت ِ کالین بودم و این آسپ ! قبلی ِ کالین هم یادم نیست کی بود ، اصولا اون موقع سرم تو تالار اسرار بود! ولی فکر میکنم طبق گفته های ملت : دراکو !

2- لرد بهتر است يا دامبل؟( حداكثر 5 سطر- طنز)

من بهتر از همه اشان هستم!
تو
ما
او
آنها
!! اینم پنج سطر !

3- مشكل عديده ي عدم فعاليت تاپيك ها در وزارت چيست؟
الف) زياد شدن جك و جوونور در سايت!
ب) قدرتمند شدن مرگخوارها!
ج) عدم استفاده به موقع از كنترل + اف 5 ! **
د) ساير ( در صورت انتخاب اين گزينه، توضيحات خود را در حداكثر10 سطر بنويسيد.)


4- اگر قرار باشد شما به مدت 10 سال محبوس شويد، دوست داريد هم سلولي شما كه باشد؟ چرا؟( حداكثر 5 سطر- طنز)

دوست میداریم که هم سلولی ما هیچ کس نباشد! تنها اصولا خیلی بهتر است ، اما اگر خواست که باشد ! اصولا مدیر باشد که خوب باشد ! راجری ، کسی ! ..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1387 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مگي و ارتش ميليوني داشتن ميرفتن سمت دفتر وزارت كه بفهمن قضيه چيه و اين حرفا، كه يهو صداي گوش خراش ريتا ( ) كل پادگان رو به يك بندري اجباري دعوت ميكنه!

_ اوا خاك به سرم! ريتا!... دهه! همتون كه اينجائين! پس كي از پادگان مواظبت مي كنه؟

بعد همه دستشونو مي برن بالا كه نگاه مگي روي چهره ي معصوم فيلت بدبخت كه حتي يه چكمه اندازه پاشم پيدا نشده بود، ثابت مي مونه!
_ آخي! وينگيلي!... تو بمون مواظب اينجا باش! آفرين گوگولي مگولي!

و در اينجا بود كه همون يه ذره ابهت فيلت بيچاره هم ريخت و كلا شد يه چيزي در حد نخودي!

بعد از مشخص شدن سرباز كشيك، مگي داد زد:
_ پيوز!
_ بله قربان!
_ برو دفترم ريتا رو بردار بيار!
_ چشم قربان!
_ ايول! ... پيوز!
_ بله قربان!
_ ... برو ديگه!
_ چشم قربان!
_ چه باحاله اين! ... پيوز!
_ بله قربان!

پيوز در حالي كه داشت به سمت دفتر مي رفت، همينجوري هي مي گفت بله قربان و مگي هم هي صداش ميكرد و كيف ميكرد!

لحظاتي بعد...
ريتا هم به جمع اونها پيوسته و دارن راه ميرن و گردش ميكنن و پيوز هم هي بله قربان ميگه و هي راه خودشو براي رسيدن به درجه ستواني هموار ميكنه!!

گوپس گوپس دوف ديش ايتيس ايتيس گومب گومب! جيييغغغغ! گوپس! آه!

مگي با خونسردي گوشيشو در مي ياره و همه در جا به اين دل جوووني مگي ايول ميگن!
_ توئي وزير؟ چي ميگي باز؟ هن؟ ... اوووه! يكي ديگه؟! ... باشه، الان من و ارتش ميليونيم مي ريزيم تو آبدارخونه! فعلا!

بيب!

ارتش ميليوني: چي ميگه؟ چي ميگه؟
_ اهم! قضيه اينه كه عامل نفوذي در آبدارخونه ي وزارت ديده شده! چون همين الان باز يك در منفجر شده، در صورتي كه اونجا مسئول خاصي نداره كه در منفجر بشه! و اين تابلوئه كه عامل نفوذيه رفته به اون سمت! سو، همگي حمله به ابدارخونه!

يهو يه سري گرد و خاك به پا ميشه و ملت محو ميشن!

*** چند روز پس از اتمام ماموريت....***

مگي با چشمي كبود در حال ورق زدن پرونده هاست كه دوباره يه صداي آشناي ديرين! مي ياد!

ويزززز..... !

********
توجه: دوستان عزيز ِ ارتشي يا ارزشي يا لرزشي يا شايد هم ورزشي! سوژه برگشت به روال عادي! يعني به صورت دقيق تر: اينجا سوژه ساخته ميشه، و در تاپيك هاي مربوطه( چه در وزارت و چه در انجمن هاي ديگه) به كار خودش ادامه ميده و اينجا بازهم ميشه همون مقر فرماندهي . اميدوارم منظورمو خوب درك كرده باشين. دوستان لطف كنن آيدي هاي مسنجرو برام بفرستن. و نكته آخر، لطفا پستها رو دنبال كنين تا ماموريت ها و اعلاميه هاي من رو به خوبي درك كنين. فداي لرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1387 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتي اسپ از خوابگاه خارج شد، مگي دوباره با قيافه اي بس خشن (قربون خودش بره که چقدر جيگر ميشه) به طرف فليت برگشت! فليت جيغي کشيد و در حالي که دودستي پيژامه اش را نگه داشته بود از دسترس مگي خارج شد!

مگي: چرا همچي کردي؟
فليت: باب تو قاطي! الان باز يکي مي خوابوني تو گوش من...از من کوتوله تر و مظلوم تر پيدا نميشه که؛ همه عقده هاشونو روي من خالي ميکنن...اوهو، اوهو...عـــــــــــــــــررررررر...

مگي بي توجه به عرعر فليت () به اعضا چشم غره اي رفت و با لحني که سعي ميکرد تاثير گذار باشه گفت:

-ارتشي ها و نظامي هاي دلاور، همون طور که داشتم ميگفتم، يک عده ي بيکاري به وزارت نفوذ کردن و وزير هم از ما تقاضاي کمک کرده! البته اين نويسنده از جريان جاسوس و اينا چيزي نفهميد ولي کلا خودتونو اماده کنين که ميخوايم بريم وزارت سحر و جادو...حالا هرکس تواناييش رو داره همين الان اعلام امادگي کنه!
ملت:
مگي:
ملت:اماده

ساعاتي بعد دفتر رياست ارتش

مگي در دفترش حضور نداشت. پنجره پشت صندلي مخصوصش باز مانده بود و باد خنکي، پرده ي ابي رنگي را که روي ان، طرح يک بيسکوييت زنجبيلي غول اسا بود، روي صندلي انداخته بود و به ان تکان ملايمي ميداد. ناگهان صداي پرت پرتي فضاي اتاق را پر کرد و يک سوسک خيلي خوشگل، بال زنان از پنجره وارد اتاق شد و روي ميز رياست مگي فرود اومد و شروع به تکان دادن بال هايش کرد! دقايقي گذشت و در محلي که سوسک فرود امده بود، يک خانم خيلي متشخص و زيبا شروع به رشد کردن کرد. درست مثل اين فيلم هاي محيط زيست که با سرعت نور يک گل از يک دانه به وجود ميايد، اين خانم زيبا از يک سوسک به وجود امد

خانم با تعجب نگاهي به جايي که نشسته بود انداخت و گفت:

-اُه مگي جان! چرا نگفتي من روي ميز فرود اومدم؟! مگي؟ مگي کجايي؟ قهر کردي؟ بابا خب الان ميام پايين...قهر کردن نداره که!

بعد خانم دو پايش را از روي ميز زمين گذاشت و پايين امد.

-مگي نيستي؟ مگه نگفتي بيام بهت اون خبره...اهم، اهم...مگي خواننده ها دارن ميخونن...لوت ميدما

صدايي جوابش را نداد. قرارگاه ارتشي ها در سکوت فرو رفته بود و نشان ميداد کسي در انجا حضور ندارد!

خانم به سمت در اتاق رفت و ان را گشود بعد سرش را از لاي در بيرون برد و فرياد کشيد:

-مگي بوقي، من ريتا اسکيترم! مگه نگفتي بيام عضو بشم تا بهم بگي وزارت چه خبره؟

------------------------------

نام: ريتا اسکيتر

لينک يکي از بهترين پست هاي خود:

همشون مثل همن! همين رولي که الان نوشتم خوبه.

سوالات عقيدتي:

1- بهترين وزير دوران جادوگران كه بود و چرا؟( حداكثر 10 سطر)

تا جايي که با وزير کنوني اشنايي دارم، ميشه گفت خيلي فعاله

2- لرد بهتر است يا دامبل؟( حداكثر 5 سطر- طنز)

گزينه موجود نمي باشد ريتا از همشون بهتره

3- مشكل عديده ي عدم فعاليت تاپيك ها در وزارت چيست؟
الف) زياد شدن جك و جوونور در سايت!
ب) قدرتمند شدن مرگخوارها!
ج) عدم استفاده به موقع از كنترل + اف 5 !صد در صد
د) ساير ( در صورت انتخاب اين گزينه، توضيحات خود را در حداكثر10 سطر بنويسيد.)

4- اگر قرار باشد شما به مدت 10 سال محبوس شويد، دوست داريد هم سلولي شما كه باشد؟ چرا؟( حداكثر 5 سطر- طنز)

هرکسي به جز مگي! چون مواقع عصبانيت خيلي جيگر ميشه منم اصلا جيگر دوست ندارم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/5/21 16:33:26
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1387 12:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزززززززز (افکت کنده شدن در خوابگاه، درش اتوماتیک بوده! )

وزیر آسپ با چهره ای بس خشن و اینا که جذبه از سرتاپاش میباره وارد خوابگاه میشه، به سمت مگی میره و یک دسته کاغذ رو می کوبونه تو صورتش!

مگی که به زور جلوِی عصبانیتش رو میگیره با صدای بلندی میگه: اینا چیه؟
آسپ: قبض هایی هست که واسه خرید در از دیاگون گرفتم. هرکس وارد وزارتخونه میشه میزنه در رو میشکونه. برو دفتر من! توی چند روز گذشته هرکس وارد شده یکی یک دفعه زده در دفترم رو منهدم کرده.
مگی:

آسپ: میخندی؟ ایشالا آب کدو حلوایی تو گلوت گیر کنه سقط شی راحت بشم. مگه من چقدر در ماه در میارم که همش رو باید بدم واسه مخارج تعویض در؟ من رو ببین چقدر کوشولو هستم. چرا همش میزنید درهای وزارت رو میشکونید؟ بی تربیت ها! عهه!

مگی با دلسوزی به وزیر نگاه می کنه و یهو برمیگرده یکی می خوابونه تو گوش فلیت یک!
-پیر کوتوله بدرد نخور! تو که نمیری سازمان سواستفاده وظیفت رو انجام بدی. حداقل مواظب باش ملت بی فرهنگ نزن در و پیکر وزارت رو بشکنن.

فلیک در حالی که صورتش سرخ شده و کم مونده گریه اش بگیره با درماندگی میگه: خب به من چه! مگه من چقدر توان دارم. ببین چقدر پیر و کوچیکم. چرا همش وظایف سخت رو میدیدم بهم؟

مگی اخمی می کنه و دوباره یکی می خوابونه تو گوش فلیت ویک!
-پیر کوتوله بی مصرف! وزیر آسپ! شما به دفترتون برید من در اولین فرصت یک راه حل واسه این موضوع پیدا می کنم!
-قول دادیا!

سپس قبض های مغازه دیاگون رو از روی زمین برمیداره و از خوابگاه خارج میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1387 08:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مگي نگاهي به فرم عضويت مي ندازه و با يه خشانت مثال زدني كه الهي قربونش برم كه چقدر وقتي خشن ميشه، جيگر ميشه!( )، يه ابروشم داد بالا و گفت:
_ گيلدروي! هوووم! 10 دور دور اتاق كلاغ پر برو ببينم!

گيلدي عينك دوديش از دستش مي يفته و با ناباوري ميگه:
_ چي؟ من كت شلوارمو از گراد گرفتم پيري! چطور ميگي كلاغ پر برم؟؟

_ پيري؟ تو گفتي پيري؟


..... لحظاتي بعد.....

گيلدي با دست و پاي شكسته و چشم كبود و اين حرفا، وارد خوابگاه ميشه و ميشينه يه گوشه و شروع ميكنه به فراغي خوندن!!!
_ اييي مآآآآدر!!... حبيب من!.... ببين چه بلايي به سرم آوردن! هيييع!

همه ميريزن سرش و تيريپ دلداري و اين حرفا. ناگهان در مثل هميشه منفجر ميشه و اسپ مجبور ميشه دو سوم بودجه وزارتو صرف تعمير درها بكنه!

مگي مي ياد تو، در حالي كه عينك گيلدي رو هم به چشمش زده! ( پررو!)

يه نيگا به اين ور و اون ورش مي ندازه و داد ميزنه:

_ بر پا !

همه مي پرن هوا و سرشون ميخوره توي ديوار! و همينجا همه به ژانگولر بودن مگي شهادت ميدن و منتظر ميشن كه ببينن چي ميخواد بگه! :

_ خب سربازان، دوستان و هم مسلكي هاي عزيز من!

همه از اين ابراز محبت مگي اشك در چشماشون حلقه ميزنه!

_ و همچنين، آش خورهاي عزيز! هر كس كه ورودش رو به اين ارتش ميليوني! قبول داره، لطفا آي دي ميخونشو برام بفرسته!( چه ماگلي شد!) و بعدش هم ....

رو ميكنه به آلفرد و گيلدي و ادامه ميده:
_ شما دو نفر، ميرين به مركز سو استفاده از اشيا مشنگي و اونجا به كشف حقايق كمك ميكنين! الفرد! مواظب باش اين گيلدي دست از پا خطا نكنه كه تو رو مسئول ميدونم! با لباس شخصي هم برين!

و بعد انگشتشو به سمت بقيه اعضا به حالت تهديدانه اي تكون ميده و ميگه:
_ شما هم اگه كه اطمينان دارين كه مي خواين وارد ارتش بشين، بايد اينجا پست بزنين كه بهتون ماموريت بدم! اوكي؟!

و اينجا بود كه همه يه صحنه بندري ميزنن و ناگهان....

ويزززززز ...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/21 8:54:20
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1387 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مگي در حالي كه جلوي افراد صف كشيده سان () مي ديد، سعي مي كرد وحشتناك و خشن به نظر برسد. سپس روبروي آماندا ايستاد و گفت:
-اين موهاي يه نظامي منضبط نيست! بايد پشت سرت كاملاً جمعشون كني!

-ولي من الان خوابيده....

-حرف نباشه! گفته بودم روي كارات حساسم! فقط بايد بگي بله قربان!

-خب پيژامه ي فليت ويك كه بدتره!

- بسه ديگه! ..... اهم! ....... به من خبر دادن كه مرگخوارا داخل وزارت نفوذ كردن. البته مطمئنم هيچ مرگخواري توي ارتش وزارت نيست! يعني جرات نمي كنه باشه! ....... هوووم! ...... به هر حال بعيد نيست بخوان توي اينجا هم نفوذ كنن.

فليت ويك در حالي كه پيژامه اش را بالا مي كشيد () ، گفت:
-خب قربان فكر نمي كنين الان قضيه ي نفوذيا رو لو داديد؟ يعني اگه كسي از بين ما باشه، خب خودشو جمع و جور مي كنه كه لو نره!

-همممم! يعني..... ....... شماها هيچ چي نشنيدين! فهميدين؟

-بله قربان!

در همين حين كه يك سكوت نسبي ايجاد شده بود صداي جير جير كف خوابگاه ورود يك نفر را اعلام مي كرد.

-اهم! اهم! من گيلدوري لاكهارت هستم! مي خوام عضو ارتش بشم

تمام افراد ارتش همزمان به او چشم دوختند و در فكرشان يك نظر مشترك را پرورش دادند.....جاسوس!

-برو توي دفترم تا فرم عضويتو بدم پر كني، لاكهارت!

دقايقي بعد، گيلدوري در حال پر كردن فرم عضويت بود و مگي مي انديشيد:
-جاسوس!؟!
----------------------------------------------
1- نام : گيلدوري لاكهارت

2- لينكي از بهترين پستهاي خود

كارگاه نمايشنامه نويسي

سوالات عقيدتي!!! :

1- بهترين وزير دوران جادوگران كه بود و چرا؟( حداكثر 10 سطر)

به نظرم وزير فعلي خيلي خوش فكرتر و فعال تره.

2- لرد بهتر است يا دامبل؟( حداكثر 5 سطر- طنز)
وزير مردمي بهتر تر است.

3- مشكل عديده ي عدم فعاليت تاپيك ها در وزارت چيست؟
الف) زياد شدن جك و جوونور در سايت!
ب) قدرتمند شدن مرگخوارها!
ج) عدم استفاده به موقع از كنترل + اف 5 !
د) ساير ( در صورت انتخاب اين گزينه، توضيحات خود را در حداكثر10 سطر بنويسيد.)

خب من تازه واردي بيش نيستم

4- اگر قرار باشد شما به مدت 10 سال محبوس شويد، دوست داريد هم سلولي شما كه باشد؟ چرا؟( حداكثر 5 سطر- طنز)
خب من علاقه مندم با لارتن هم سلولي بشوم. چون لارتن خيلي بچه باعشقيه و همچنين خيلي خيلي با مزه ست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیلدوری لاکهارت در 1387/5/20 21:10:45
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دیرینگ دیرینگ

بالاخره مگس از شر مگی خلاص شد ، چون که مگی برای جواب دادن به تلفن از روی صندلیش بلند شده بود و به سمت تلفن رفته بود .

- ارتش وزارت ، بفرمایین !

- صدام رو داری مگی ؟ حالا که ارتش تشکیل شد به کمکتون نیاز دارم . جاسوسم اطلاع داده که مرگخوارن و حذب باد داخل وزارت نفوذ کردن و اونجا کاره شدن . هر چی سریع تر بیا و این جا ها رو پاک سازی کن بعدش هم دفتر منو آب و جارو کن ! دیگه وقت ندارم باید برم چت کنم ، یه سری آدم اون ور کامشون منتظرن .

تق ( قطع شدن تلفن )

مگی در حالی که به مگس می گفت که بعد به حساب او خواهد رسید به طرف خوابگاه اعضای ارتش رفت که در مجاورت دفتر او بود .

چند دقیقه بعد - خوابگاه اعضای ارتش

گرومپ (افکت وارد شدن مگی و کندن در )
- پاشین تنبلا ! حقوق مفت که بهتون نمی دم . بلند شین ... ویک آپ

گرواپ که گویی صدا مزاحم خواب او شده بود ، در خواب لگدی زد و فلیت ویک رو به روی زمین انداخت .

- گرواپ نخواست بلند شد ! او خسته بود ... گرواپ هرمی دوست داشت

مگی با عصبانیت چوبدستش رو به طرف آویز وسط اتاق گرفت و ...

- کا نفرینگو

آویز به هزاران قسمت ریز تر تبدیل شد و صدایی کر کنند بوجود آورد . با این صدا تمامی اعضا با ترس از خواب پریدند .

گرواپ : گرواپ ترسید ... ما الان بود در برزخ ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 08:47
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان عزيز، اين آخرين پست غير رول در اين تاپيك مي باشد.

من بعد، تمام درخواست ها، فرم پركردن ها، نظرات، ماموريت ها و ... در غالب رول انجام مي پذيره. چون بازهم تمريني خواهد بود براي نوشتن.
اين از تنها قانون اين تاپيك كه انتظار دارم حتما رعايت شود.

نكته ي بعدي، تغيير در فرم عضو گيري ارتش مي باشد. فرم تغيير كرده به اين صورت است:

نكته: وقتي در جلوي يك سوال قيد نشده است كه طنز باشد، لطفا جواب هاي جدي و حقيقي به آن ها بدهيد.

سوالات رسمي:
1- نام
2- لينكي از بهترين پستهاي خود

سوالات عقيدتي!!! :

1- بهترين وزير دوران جادوگران كه بود و چرا؟( حداكثر 10 سطر)

2- لرد بهتر است يا دامبل؟( حداكثر 5 سطر- طنز)

3- مشكل عديده ي عدم فعاليت تاپيك ها در وزارت چيست؟
الف) زياد شدن جك و جوونور در سايت!
ب) قدرتمند شدن مرگخوارها!
ج) عدم استفاده به موقع از كنترل + اف 5 !
د) ساير ( در صورت انتخاب اين گزينه، توضيحات خود را در حداكثر10 سطر بنويسيد.)

4- اگر قرار باشد شما به مدت 10 سال محبوس شويد، دوست داريد هم سلولي شما كه باشد؟ چرا؟( حداكثر 5 سطر- طنز)

تمام پست ها دنباله دار خواهد بود و از اين پست شروع ميشه!

مگي روي يك صندلي تقريبا معمولي در دفتر رياست ارتش نشسته بود. داشت پيام امروز رو مرور ميكرد:

_ اي اي اي! اين كه همون بليزه! يادش بخير، چقدر شر بود تو مدرسه! هي روزگار...!

مگي روزنامه رو مي گذاره روي ميز و ملت ميتونن عكس بليز رو با عنوان" معاون لرد سياه، بازهم گريخت" ببينن.

وييززز... ويزززز!

_ اين چيه ديگه، دهه!
وييززز!

صداي مزبور كه از جانب مستر مگس توليد ميشد، اين رو مي رسوند كه ايشون تشريف فرما شدن و در حال گشت و گذار روي صورت مگي هستن و گاه وقتي پاش توي گودال هايي گيزر ميكنه!

شپلس!( نكته صدا شناسي: برخورد دست با صورت به حالت سيلي! براي كشتوندن مگس!)

مگي كه فكر ميكرد مگس مذكور رو شپلخ كرده، بادي به غبغب انداخت و احساس كرد كه چقدر باحاله! اما ثانيه اي نگذشته بود كه ... وييزززز !
مگي:
مگي به سمت يك پرونده ميره و براي استفاده ي به موقع از اون، آماده ميشه....
ويززززز!
_ بيگير!

يك ساعت بعد...

مگي:
و مگس: وييززز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 07:51
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام:

تاييد شده ها در ارتش وزارت: پروفسور فيلت ويك - گراوپ – آلفرد بلك – پيوز - آماندا

به آماندا: تاييد شديد، اما روي كار شما حساس هستم!

به پروفسور فيلت ويك و پيوز: اگر نظري داشتيد، با آرامش تمام نظرتون رو بگيد!( مث ويزانگامورت تند نشيد كه چون من پيرم و قلب ندارم، خونم مي يفته گردن شما!!)

به آلفرد: پستت زيادم خوب نبود، من از روي شناختي كه ازت توي ريون داشتم تاييدت كردم! خوب عمل كن!

به گراوپ: زيادي تازه واردي! اما به خاطر استعدادت تاييد شدي. خوب عمل كن!

ساير عزيزان هم تاييد نشدند. اميدوارم شاهد ساير تلاش هاي بعدي شما باشم!


نكته اي كه در اين رابطه هست، تغيير در فرم ارتش هست كه در پست بعدي، اين تغييرات رو اعمال خواهم كرد.

با تشكر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1387 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
نام : آلفرد

نام خانودگی : بلک

لقب : لقب خز شده ولی بچه های راون صدام می زنن آلف

دليل شما براي انتخاب اين لقب چيست؟

بچه های راون منو به این اسم صدا می زنن !

در چه گروه هايي عضو هستيد؟
الف دال ... ( تیم کوییدیچ راون هم گروه حساب می شه ؟)
البته یه مغازه ی جونور فروشی توی دیاگون دارم .

در چه گروه هايي قبلا عضو بوديد؟
آبدارخانه سابق ، محفل ققنوس ، سازمان بین الملل ،

در صورتي كه در هريك از اين گروه ها سمت و يا نشاني داريد و يا داشتيد ذكر كنيد.
در اون مغازه مدیر بود یعنی صاحب مغازه .

آيا قبلا ناظر انجمن بوديد؟ اكنون چطور؟

خیر

در صورت دادن جواب مثبت انجمن را نام ببريد.


چه نوع مهارت هايي براي فعاليت در ارتش داريد؟( علاوه بر رول نويسي )


فوتوشاپ رو تا حدی بلدم ، سوژه خیلی خیلی زیاد دارم برای ماموریت ها ، می تونید از بچه های راون بپرسید ، از اون جایی که یکی از اساتید هاگوارتز هستم و هم در آن جا و هم در مغازه ی کوچه ی دیاگون پست دیگران رو نقد کردم می تونم پست نقد کنم . اون کار با برنامه های دیگر هم تا حدی بلدم .


آيا در صورت لزوم در راستاي خدمت به ارتش ، حاضريد كه با يكي از گروه هايي كه در آن عضو هستيد به مقابله بپردازيد؟ حتي اگر اخراج شويد؟

احتمالا بله !

لينك يكي از بهترين پست هاي رولي كه تاكنون ارسال نموده ايد را درج كنيد.

همین نمایشنامه ای که زیر نوشتم خوبه !

يك نمايشنامه در مورد موضوع زير بنويسيد : ( غير ادامه دار )
فرض كنيد كه در يك قصر جادويي زنداني شده ايد. در 20 تا 30 خط خود را آزاد كنيد.


دیوار ها سرد و کثیف بود . فضای نمور و تاری نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود . داد نمی کشید ، چون می دانست در آن قلعه ی بزرگ هیچ کس صدایش را نمی شنود . نمی توانست آپارات کند احتمالا آن جا را با طلسم ضد آپارات جادو کرده بودند . چوبدسیش را شکسته و جلوی پاهایش انداخته بودند ، دیگر توانایی تلاش برای فرار نداشت . حتی یادش نمی آمد چگونه به آن جا منتقل شده است ؟

آرام رو تختی کثیف که بوسیله ی زنجیر های زنگ زده به دیوار وصل بود دراز کشید . درون ذهنش به جستجو پرداخت ، چرا او ؟ چرا این جا ، در سیاهچال قلعه ی ریدل ها ؟ هر چه با خودش کلنجار رفت ، نتوانست دلیل خوبی برای سوال هایش پیدا کند پس باید دنبال چاره ای برای فرار می گشت . چوبدستی شکسته اش را بار ها امتحان کرده بود اما جز چند جرقه ی رنگی چیز از آن خارج نشده بود .

چندین ساعت را در همان حال سپری کرد . صدای پاهای دو یا سه نفر که به سمت سیاهچال می آمدند ، شنیده می شد . در سیاهچال با صدای جیر جیری باز شد ، هجوم ناگهان انوار آویزهای نورانی چشم هایش را آزرد . چشم هایش را کم کم باز کرد ، دو نفر را رو به روی خود می دید که در حالی که چوبدستی هایشان را آماده نگه داشته بودند روی صندلی هایی که تا چند لحظه پیش آن جا نبودند ، نشسته بود . اولی مردی با قد بلند ، هیکلی و با موهای سیاه کوتاه و دیگری زنی با موهای استخوانی که تا شانه هایش می رسیدند ، خوش چهره ولی خشمگین و صورتی عصبی .

زن زودتر از مردی که همراهش بود شروع به حرف زدن کرد ، حرف زدنی که بیشتر به بازجویی شباهت داشت .
- ما می دونیم که تو آلفرد بلک هستی ! در تالار اسرار وزارت کار می کنی . تو باید برای ما طرز کار اون مغز های کوچیک رو بگی ! بیا اینا رو بگیر و روشون بنویس !

سپس چند کاغذ پوستی که با چسب به هم وصل بودند به همراه یک قلم پر خودنویس روی تخت انداختند . آلفرد که دیگر نشسته بود ، به خشم آمد ، آن ها چه خوش خیال بودند ، او را زندانی کردن و از او می خواهن که برایشان راه کار های سری بنویسد .
- اول باید بدونم دارم با کی حرف می زنم ! تا ببینم چی می شه ؟!
زن با جیغ کوتاهی جواب داد :
- این جا فقط ماییم که سوال می کنیم !

آلفرد حرفی نزد اما مرد که ظاهرا حوصله ی بحث نداشت ، خطاب به زن گفت :
- ویولا ! خودش می دونه اگر ننویسه چه عاقبتی در انتظارشه ! پاشو بریم !

هر دو جادوگر بلند شدند و به بیرون رفتند ، در با صدایی قفل شد .

آلفرد حالا می فهمید که همه ی آموزش های قبل از کارش برای چه بوده اند ، دیگر می توانست با کمترین امکانات خود را نجات دهد . او آموزش دیده بود که چگونه چوب دستی های شکسته را تعمیر کند البته در هنگام حضور چسب .

کار بر روی چوبدستی را تمام کرد ، دیگر می بایست درست شده باشد . بهتر بود پاترونوسی برای وزارت می فرستاد تا به آن جا بیایند و همین طور چوب را امتحان می کرد . چوب دستی را بالا گرفت ، پیغامی را در ذهنش آماده کرد و ورد را زیر لب ادا کرد .

شیر نری با متانت از چوب دست بیرون امد به صاحبش نگاه کرد و سپس دوان دوان از دیوار خارج شد . او دیگر از کارایی چوب مطمئن بود ، باید به سمت بیرون حرکت می کرد تا از آن جا هر چه زودتر فرار کند . به طرف در رفت با وردی آن را باز کرد و از در گذشت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!