جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  216 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
«چلیک چوک چینگ چانگ شی چق چنگ» (اشتباه نکنید ! این افکت دوربین های عکاسی نیست ! اینها سخنان چو چانگه )

آلبوس سوروس پاتر گوشی ترجمه را که در گوش راستش بود کمی به گوشش فشرد و بعد از مدتی در حالی که لبخند کمرنگی بر صورتش ظاهر شده بود گفت : « بله ! دوستمون می پرسند که چه تدبیری برای گرانی اندیشیدم ! خوب تدبیر من این بود که نفت رو بفرستم ... یعنی چیز ... پول های جادویی رو بفرستم سر سفره های مردم ! »

- « آقای وزیر نظر شما در مورد هولوکاست چیه ؟ »
- « دوستان من ، کاست(Caset) دیگه قدیمی شده ! ما امروز از هولوسیدی(CD) و زردآلو سیدی استفاده می کنیم »

- « آقای وزیر ! شما در مورد جزایر برمودا چه نظری دارین ؟ »
- « برمودا باید از صفحه روزگار محو بشه ! این نظر من نیست ! نظر عوام ملت منه ! »

- « آقای وزیر ، فکر نمیکنید این پست یه ذره بوی سیاسی میده ؟ »
- « من فکر میکنم بیشتر بوی جورابه ! لطفا کفشاتون رو بپوشین آقای پرسی ویزلی ! »

بلافاصله صدای سوت و جیغ و کف و هورا در سالن پیچید ! آلبوس سوروس کلاهش را تکانی داد و از سالن خارج شد ...

یک ساعت بعد !

کلاه در حالی که دهانش آرام تکان می خورد و باعث می شد گوش های آلبوس سوروس پاتر بلرزد گفت : « خوب ! حالا باید به فکر محبوبیت جهانی باشی ! »

آلبوس سوروس پاتر در حالی که با چشم رد قطار اسباب بازی ای را که در ریل به دورش می چرخید دنبال می کرد پرسید : « چطوری ؟»

کلاه گفت : « یه ذره ابتکار عمل داشته باش ، فکر کنم دعوت کردن یک مهمان از طریق سازمان ملل جادوگری فکر خوبی باشه ! »

...

<><><><><><><><><><><><><>
اضافه شدن سوژه سازمان ملل به این معنی نیست که سوژه گینس تموم شده ، اون سوژه هنوز جای مانور دادن زیاد داره ! هردو رو به موازات هم پیش ببریم جالبتر میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/24 2:14:50
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/24 2:22:13
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1387 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
روز بعد

كنفرانس مطبوعاتي شروع شده و وزير در حالي كه كلاه جديدش رو به سر كرده مشغول تماشاي چندين هزار ميكروفونيه كه جلوي دهنش در حال بالا پايين رفتنه.

خبرنگار شماره 1:آيا اين شايعه كه شما يويوي محبوب جيمز هري پاتر رو شكستيد درسته؟!
خبرنگار شماره 2:تكليف اون ممدي كه اشتباها يه تيكه از پازل شما رو زير پاش له كرده بود چي شد؟!
خبرنگار شماره 3:شما چجوري تونستيد همه ي اعتراضات رو در عرض يك روز سركوب كنيد ؟! ايا شما گولاخ هستيد؟!

آل سو:اي بابا .. با اين سرعت كه شما سوال ميپرسيد كه من نميتونم جواب بدم ... خبرنگارهاي محترم دستشون رو ببرن بالا به نوبت سوال بپرسن.

تمام دستها بالا ميره.

آل سو:شما خانم .. شما بپرس.
خانم خبرنگار:من ميخواستم بپرسم چرا وزرا و رييس سازمانهاي شما اينقدر تنبل هستن ؟!
آل سو:اي خانم .. ما فقط همون اول وزارت رفتيم به يه سري از اعضاي خفن مبلغي گاليون داديم بزارن اسمشونو توي كادر وزارت بنويسيم ملت شوكه شن و هيچ كسي جرات نكنه به وزارت نگاه چپ كنه .. تا حالا هم اين انتظار ما رو براورده كردن و ما ازشون راضي هستيم

صداي پچ پچ از جمع بلند ميشه.

يك اقاي خبرنگار:ميشه ما رو از برنامه بعدي خودتون آگاه كنيد؟!
آل سو:البته برنامه بعدي من يه سورپرايز بزرگ براي جامعه ي جادوگريه .. و اين سورپرايز چيزي نيست جز افتتاح كتاب ركوردهاي گينس.

عكاسها شروع به عكس انداختن ميكنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كلاه گروه بندی در 1387/5/24 1:21:38
ویرایش شده توسط كلاه گروه بندی در 1387/5/24 1:27:49
. A word is enough to the wise

|||
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1387 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارت خانه - اتاق وزیر:

آلبوس سوروس در حالی که بر روی زمین نشسته بود و با لگو و وسایل بازی دیگرش مشغول بود به حرف های کلاه گوش میکرد.

-آخجووون بالاخره تونستم این خونه رو بسازم.
-
-چیه باب..به خدا خودم ساختمش..جیمز بهم کمک نکرد اصلا.
-مرتیکه تو وزیری..من دارم در مورد کارهایی که برای محبوبیت بیشتر نیاز داری رو میگم اونوقت تو با لگوهات خونه میسازی؟
-هااا..خب بگو!

ساعت ها بعد - زمان پاسخگویی به ملت:

تد ریموس وارد اتاق وزارت میشه و با عصبانیت به سمت میز وزیر میره.یقه وزیر رو میگیره و با عصبانیت فریاد میزنه:

-تو ویکتوریا رو از من گرفتی..تو باهاش طرح دوستی ریختی و بردی اون پشت دیوارهای وزارت..من تو رو نابود میکنم.من اینو به همه میگم که آبروت بره.
-ببینم عزیزم عصبانی نباش..من که میدونم تو چه جادوگر قوی هستی و چقدر قدرت داری و چقدر خوب کار میکنی،من یه اشتباهی کردم حالا برای جبرانش اداره یکی از سازمان های وزارت خونه رو بهت میدم.
-برو به درد خودت میخوره اینا..اینا دیگه برای من زن نمیشه که.
-بهت سازمان حمایت از ساحره های وزارت خونه رو میدما.
- ..ایول ایول وزیر..تو چقدر مردمی هستی..از این به بعد من حمایتت میکنم.

--------------
جیمز هری پاتر با سرعت وارد دفتر وزیر میشه و بنا به آموزش های کلاس جودویی که رفته با پا میره تو دهن وزیر.وزیر که چیزی ازش نمونده ولی به خاطر حرف کلاه خشمش رو میخوره و با آرامش بلند میشه و میذاره که جیمز تا میخوره بزنتش.

ساعت ها میگذره و آسپ به همین صورت کتک میخوره و جیمز هم که فرصت رو غنیمت شمرده تمام تمرین های جدید جودویی رو آسپ اجرا میکنه و به ترتیب هی رنگ کمربندهاش عوض میشه.بعد از اینکه کمربندش سیاه میشه و مدال طلای المپیک و ... رو میگیره با خوشحالی از وزیر دور میشه.همینطور که داره از دفتر وزیر خارج میشه میگه:

-دمت گرم وزیر جوون..تو باعث شدی که من تو ورزشم موفق بشم..من از این به بعد ازت حمایت میکنم.

--------------
لودو به همراه یه عینک آفتابی و به همراه چند محافظ(دنیس و اریکا)وارد دفتر وزیر میشه.به طرف صندلی چرمی مقابل وزیر حرکت میکنه و در کمال آرامش بر روی اون میشینه.

-ببین وزیر امروز من با مافیا هماهنگ کردم..تو امشب سالم نمیرسی خونه.گند زدی به این سیستم اقتصاد هافل!
-نههههه..آقای بگمن من به سرعت کار شما رو درست میکنم.همین الان تو پیام امروز میزنم که قیمت گورکن های طلایی 5 برابر شده.اینطوری ثروت شما نه تنها بر میگرده بلکه بیشتر هم میشه.
-نه کافی نیست.اونوقت کی میاد بخره؟
-خب بازم مشکل نیست.به خدا میتونم بگم که گورکن طلایی برای زنده کردن مرده ها مفیده!فقط منو نکشین .
-وزیر اینقدر ترسو!؟باشه پس فعلا از جونت میگذرم.

لودو پا میشه و به همراه محافظهاش از اتاق وزیر خارج میشه.
و ... !

شب هنگام - دفتر وزیر:

-کلاه عزیزم..دمت گرم..تو باعث شدی من خیلی محبوب بشم الان همه ملت ازم حمایت میکنن.دیگه باید چیکار کنم؟
-خب معلومه..من هزاران وزیر رو دیدم..سن من دقیقا 5000 برابر توئه. .خب حالا باید یه طرح جالب و جلبناک اجرا کنیم.من پیشنهادم اینه که این گینس رو راه بنداز..اونوقت به هر فردی یه رکورد بچسبون و با این ماجرا خودتو قهرمان ملی بکن.من جای تو باشم همین امشب کارشو شروع میکنم.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1387 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
كلاه كهنه و پاره پوره كه به طرز عجيبي به نگاه البوس سورس اشنا ميومد تكوني خورد و با گودالهاي تو خالي كه مثلا چشماش بود نگاه نافذي به آسپ انداخت.

كلاه:آلبوس سورس پاتر ...

آلبوس سورس سريع سيب زميني گنديده رو تو حلق كلاه فرو ميكنه و با ترس به عقب نگاهي ميندازه كه نكنه گدا اسمشو شنيده باشه و مثل ارباب رجوع ها بخواد بوقش كنه .

وقتي خيالش راحت ميشه دوباره نگاهي به كلاه ، كه حالا ديگه به هويتش پي برده ، ميندازه و به ياد سال اول هاگوارتز ميفته و كمكي كه كلاه گروه بندي بهش كرده .

بلافاصله اشك تو چشماي 11 ساله اش جمع ميشه و به فكر فرو ميره.

فلش بك

البوس سورس روي صندلي مخصوص گروه بندي نشسته و مك گونگال كلاه رو رو سرش قرار داده .

اسپ نگاهي به ميز اسليترين ميندازه و اونجاست كه با بليز مواجه ميشه كه داره برق دندوناشو بهش ميده ، سريع خوف ميكنه ميره سراغ ميز گريفندور و پرسي رو ميبينه كه با نگاه " بيا بغل جيگر .. چقدر سفيتي تو" براش دست تكون ميده ، هفت بند بدنش ميلرزه ميره سراغ ميز ريونكلاو و يه سري جونور از وزغ گرفته تا غورباقه و غول رو از نظر ميگذره و دست اخر به ميز هافل نگاهي ميندازه كه دارن با حالت لاو بهش نگاه ميكنن.

_اهم اهم .. قدرت طلبي خاصي توي وجودت ميبينم ، اصيل زاده هم هستي اما شجاعت كافي نداري با اين حال ممكنه به درد اسليترين بخوري.
اسپ ياد بليز ميفته:نه جون مادرت منو توي گريف و اسلي ننداز هر جا ديگه ميخواي بنداز ، اما گريف و اسلي نه ، اصلا چطوره برم راونكاو من خيلي باهوشما.
_با اين فندقي كه دراي ميخواي بري روانكلاو؟ خنده ام ننداز.
_يعني ديگه من از گراوپ و تره ور هم ضريب هوشيم پايين تره؟
_هوووم . اگه بهم قول بدي سخت كوش باشي ، ميفرستمت هافلپاف.
_من قول ميدم سختكوش باشم.
كلاه گروه بندي بلند داد ميزنه:هافلپاف

و يه سري صداي كف و سوت و جيغ شنيده ميشه.

پايان فلش بك

البوس سورس اشكي كه تو چشماش جمع شده رو به كناري شوت ميكنه و سيب زميني گنديده رو از دهن كلاه در مياره.

_هعي ، نبايد اسم منو ديگه بياري من اوضاعم خيطيه در وضعيت بدي گير كردم .. كمكم ميكني؟!
_فعلا منو از توي اين اشغال دوني در ار تا كمكت كنم ..

آسپ كلاهو از توي سطح اشغال در مياره و ميذاره رو سرش.

كلاه:هي هي هي .. خي خي خي ...(افكت خنديدن)
آسپ:چته؟!
كلاه:تو وزير شدي ؟!!! خي خي خي .. هي هي هي .
آسپ:
كلاه: شديدا افتادي تو هچل اما چون از اون سطل نجاتم دادي كمكت ميكنم .. فعلا باس استراحت كني فردا همه چي رو درست ميكنم.

آسپ در حالي كه دوباره گوشه چشمش اشك جمع شده ميره كنار گدا ميخوابه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلگومات در 1387/5/23 19:16:52
ویرایش شده توسط گلگومات در 1387/5/23 19:28:11
اگه كسي يه بار زد توي گوش تو ، تو دو بار با چماغ بزن تو سرش.

يكي از ضرب المثلهاي غول ها

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1387 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید.

- آقا هل نده! این کلی بازیا چیه .. صفو رعایت کن!
- آقا به جون بچه هام دو روزه تو صف معطلم! الانم مامانم بیمارستان بستریه دکترا میخوان مغزشو پیوند بزنن ..
- من پسرم خیلی قویه و ضمنا کمربند سیاه کاراته داره یا راهو باز کنین یا میگم پسرم نصفتون کنه ها!!!

در این بین آسپ با کلی زد و خورد و دریافت چند مشت جانانه بعد از فهماندن این موضوع که وی وزیر هست و آنها جلوی دفترش ایستادن .. راه خودشو به سمت دفترش باز میکنه.

منشی: صبح بخیر کوچولو! مامانتو گم کردی .. صبر کن الان به هراست گزارش میدم!
آسپ: هزار بار گفتم من وزیرم ... اینم جای صبح بخیر گفتنته زنیکه ... بوق بوق؟
منشی: اوه جناب وزیر شمایین. اوه چه بی ادب .. ببخشید .. حواسم به کاغذام بود ندیدمتون خب ..
آسپ: تو از این به بعد اخراجی! برو حسابداری تصفیه حساب کن!

آسپ اینو میگه و با عصبانیت به اتاقش میره و جلوی آینه ظاهرشو درست میکنه.
آسپ: خب .. وزیر مردمی آماده هست که به مشکلات گل های سایت رسیدگی کنه .. اولین نفر رو صدا کنید!

چند لحظه بعد ...
ارباب رجوع شماره یک: ببین .. گفتی شرکتا نباید خصوصی باشن شرکت من ورشکسته شده .. گفتی کسانی که بابا بزرگاشون زندانی سیاسی بودن این موضوع وراثتیه و به نوه هاشون انتقال پیدا میکنه در نتیجه الان بابای من که بابا بزرگش رفیق فابریک ناپلئون بوده زندانیه سیاسی شده و آواره خیابوناست ... سزارین رو ممنوع کردی خانم من سر زایمان جونشو داد به شما ... محله ما رو وقفی اعلام کردی .. الان دیگه سند خونمون مال خودم نیست ... نون بربری رو گرون کردی .. ما صبح ها چیزی برای خوردن نداریم ... گفتی تعداد بچه های هر خانواده باید عدد صحیح زوجی باشه که به پنج بخش پذیر باشه آخه لامصب .. همه ملتو تو کف رمز گشایی این جملت گذاشتی ...

آسپ مثل فیلما سعی میکنه رفتار مقعرانه ای داشته باشه و با ژست خاصی میگه:
- اوه ... حالا چه خدمتی از دست من برمیاد؟
- خدمت .. الان بهت میگم چه خدمتی از دستت برمیاد!!!

ارباب رجوع شماره یک از جاش بلند میشه و یه شیرجه میزنه روی آسپ و میز و صندلی و همه چیزو واژگون میکنه و سپس در کمال وقاحت مثل اسب شروع به کتک زدن یک پسر بچه ده دوازده ساله میکنه ...
آسپ: کمــــــــــــــــــــــک ... کمــــــــــــــــــــــــک!

بلافاصله در باز میشه و دو تا ممد وارد میشن و آسپ رو از دست ارباب رجوع خشمگین نجات میدن!
آسپ: نفر بعدی رو صدا کنید لطفا!

بعد از ظهر ...

آسپ در حالی که داره سعی میکنه یک دسته پرونده که از وسط تو گردنش گیر کرده رو بیاره بیرون و در همون حال سعی داره خودشو از شر یک عدد تلمبه مخصوص گرفتگی سوراخ حموم رو که یک متقاضی بی فرهنگ در سرش فرو کرده خلاص کنه ، با ظاهری درب و داغون از وزارت خارج میشه ...

اوه .. او حالا باید چی کار میکرد؟ اوضاع روز به روز بدتر میشه و مردم ناراضی تر ... آسپ با ناراحتی به امید دیدن یک دوست نگاهشو به سمت اعضای آنلاین میندازه ...

لیست اعضای آنلاین: آلبوس دامبلدور ، بلیز زابینی ، گلگومات ، لرد ولدمورت !!!
آسپ: هــــــــــــــــــــــــــــــــه!
آسپ که کاملا مأیوس شده خودشو به چت باکس میرسونه و چند پیام میده:

- سلام ... خیلی غمگینم .. کسی اینجا هست باهام همدردی کنه؟
چند لحظه بعد:
درک: بیخود مظلوم بازی در نیار ... دو تا چیز بارت میکنم بری حالشو ببریا!
آسپ!!!!!!!!!!!

کم کم هوا هم تاریک میشه و حالا علاوه بر مشکلات وزارت، ترس از تاریکی نیز به دیگر مشکلات آسپ افزوده میشه .. او باید هر چه سریعتر سرپناهی رو برای گذروندن شب پیدا میکرد و یک جوری شب رو به روز میرساند ... سرانجام آسپ کوچه ای رو پیدا میکنه که گدایی از قبل در آنجا سکونت گزیده و حالا هم داشت برای خواب پتویی رو روی زمین پهن میکرد.

آسپ: ببخشید ... من جایی رو ندارم ... میشه شب رو پیش شما همینجا بخوابم؟
گدا: آره کوچولو ... جا برای هر دومون هست ( و در حالی که به روبه رو اشاره میکنه) اگر چیزیم خواستی توی این سطل آشغالا همه چیز برای خوردن وجود داره ...

گدا چشمکی میزنه و لبخند شومی رو تحویل آسپ میده و در همون اثنا آسپ میتونه یک ردیف دندون طلا رو در دهن گدا تشخیص بده که به شکل عجیبی آسپو یاد دزد های فیلم تنها در خانه میندازه و آسپ بی اراده آب دهنشو قورت میده.
آسپ میاد بگه که چطور به خودش اجازه میده که به وزیر جامعه بگه کوچولو و از این کارش پشیمون میشه و اینا که یاد رفتار امروز متقاضیان می افته و ترجیح میده فعلا هویتش فاش نشه .. و به آرامی به سمت سطل آشغال ها حرکت میکنه ...

چند لحظه میگذره .. آسپ مشغول زیر و رو کردن سطل آشغالهاست
گربه های محل: زکی!
و در این جستجو موفق میشه یه اسکلت ماهی و کمی سیب زمینی گندیده و مقداری باقی مونده استخون و یک ته مانده نوشابه رو از سطل آشغال بیرون بکشه ... البته شام قابل قبولی برای وزیر مملکت نیست اما خب ...
وزیر از سطل زباله فاصله میگیره تا به پیش گدا برگرده که ناگهان چیزی در بین زباله ها توجهشو جلب میکنه ... یک کلاه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/5/23 18:42:21
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/5/23 19:08:39
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1387 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
و بلیز همچنان در حال سقوط بود و هر لحظه به زمین و دیدار مرلین نزدیک تر میشد و در این میان نویسنده نمی دانست سرنوشت بلیز را چگونه رقم بزند که از سوی هیچ گروهی به انجام اعمال ژانگولری متهم نشود.اگر بلیز به زمین برخورد میکرد و میمرد وی به ارزشی بازی و کشتن سوژه و اینا محکوم میشد و اگر بلیز را زنده نگه میداشت دماغ آسپ میسوخت و وی را یک فرد ژانگولریسم میخواند . در این میان بلیز نیز در میان زمین و آسمان معلق بود و چشم به کیبورد نویسنده دوخته بود تا سرنوشت خود را ببیند و نویسنده که شرایط بر او بس دشوار شده بود , بلیز را همانطور معلق رها کرد تا شاید بعدا چاره ای جوید و به ادامه ماجرا پرداخت. دامبلدور بدین وضع به لرد که در حال بررسی مدرک بود زل زده بود. لرد:اینکه اصلا باز نمیشه.لینکش خرابه بوقی!! دامبل:خوب میخوای اف 5 رو بگیر لرد:که چی بشه؟؟ دامبل در حالی که خود نمیدانست با گرفتن اف 5 چه اتفاقی میفته:نمیدونم بارون گفته!! لرد بیخیال مدرک شده بود و تعدادی از مرگخوارانش را فراخواند لرد:این پشمک بوووق رو ببرید بندازید تو اوون اتاق آخری در این لحظه تعدادی مرگخوار به دامبل نزدیک شده و وی را که سعی در رهایی خود داشت محکم بگرفته به طرف اوون اتاق آخریه بردند.دامبل همچنان دست و پا می زد و سعی داشت که خود را نجات دهد و در این میان جملاتی نیز به زبان می آورد که شاید بتواند لرد را بفریبد. دامبل:بیا ما وزارت رو میکنیم یتیم خونه , بچه های سیفیت میاریم , کلاس خصوصی برگزا میکنیم. این جملات به طرز خفنی در لرد اثر کرد و وی دوران کودک خود را به یاد آورد اندر خاطران لرد پسرک سیفیت کچلی مشغول بازی با عروسکی بود که به غیر از تنه سایر اندام های آن به بوق رفته و اثری از آنها نبود.همچنان که پسرک در حال بازی بود مردکی آسلام نمای ماگل به طرف اوآمده و در حالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت دستان نحیفش را گرفت. مرد:بیا بریم تو را به را راست هدایت کنم. پسرک در حالی که سعی میکرد خود را از دستان مرد برهاند:جییییغ..نه...آخرین باری که به راه راست هدایتم کردی تا یه هفته درد شدیدی در........ (چه ملت فضولی هستید شما, به شما چه که لرد به چی فکر میکرده و اصلا درد داشته و اینا .........) دامبل هر لحظه به اتاق نزدیک میشد و کم کم می توانست کلمات روی تابلو اتاق را بخواند. <<قزویانوس , شدیدا خطرناک , قادر به برگزاری کلاس های خصوصی تا 20 ساعت >> (تذکر:این اتاق در نسخه دست نویس کتاب رولینگ وجود داشته که بعد ها به دلایلی آن را حذف کرده) اشک در چشمان دامبل جمع شده بود و خود را مرده میپنداشت که با کلمات لرد جان تازه ای گرفت. لرد که انتقام در چشمانش موج میزد:یتیم ماگل هم میاریم......... دامبل:هان, آره میاریم ....لرد جان اصلا شما سرپرستی ماگل ها رو بر عهده بگیر. بالای پشت بام آلبوس سوروس پاتر از زیر برگ درختان و اینا بیرون آمد و با این تفکر که بلیز تا الان مرده به طرف پایین رفت و اما بلیز... از قضا اژدهایی که به دنبال تهیه غذا برای فرزندانش بوده از آن اطراف رد میشده یک لحظه بلیز را دیده و قبل از اینکه بلیز به زمین بخورد وی را گرفته با خود به طرف لانه اش می برد.(احتمالا از این ژانگولر تر نمیشد )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونی گلدشتاین در 1387/4/25 17:43:13
تصویر تغییر اندازه داده شده در حال بارگذاری...
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1387 03:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هووم...به معنای واقعی کلمه ژانگولر پی بردم! طرف از پشت بوم سقوط می کنه میفته رو یکی دیگه جفتشون زنده میونن و سالم!!! عجـــــب! تحویل بگیر لرد!

آلبوس سوروس ژانگولر؟!!!!!

---------------------------------------------

لرد ولدمورت دامبل را از ریش به حوض برادران جادویی بسته، چوبدستیش را به سمت او گرفته بود و در حالی که از شدت هیجان و ذوق آب دهانش به اطراف پخش می شد غریو کشید: کروشیو دامبلدور! بالاخره گیرت آوردم! بالاخره با ژانگولر بازی فنریر تو رو شکست دادم! کروشیو!

دامبلدو در حالی که رنگش قرمز شده بود و از ریش بسته شده بود دهانش را به زور باز کرد و گفت: من باتوام لرد...من اومدم با شما...متحد بشم!

مرگخواران حاضر در صحنه:
لرد خنده شیطانی کرد و فریاد زد: دروغه! فکرش رو می کردی به این روز بیفتی دامبلدور؟ یادته چقدر قدرتت رو به رخ من می کشیدی؟ یادته زمان فاج توی وزارت به من گفتی کارآگاه ها دارن میان و من کار احمقانه ای کردم اومدم وزارت؟ یادت میاد تدریس دفاع رو به من ندادی و منو شوتیدی بیرون؟ یادته وقتی بچه کوچیکی بودم و منو از پرورشگاه آوردی چیکارا با من کردی؟ من فقط یک بچه سیفیت از همه جا بی خبر بودم!

تمام مرگخواران دور آنها جمع شده اند و تحت تاثیر صحنه و گریه لرد قرار گرفته اند. لرد در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود ناگهان دوباره قیافه ای خشن به خود گرفت و فریاد زد: تو می میری دامبلدور! می کشمت و سرت رو از سر در وزارت آویزون می کنم تا درس عبرتی بشه برای بقیه!

و جیغ بنفشی کشید و چوبدستیش را به سمت او گرفت. دامبلدور در حالی که همچنان از نوک تا بیخ ریش به حوض چسبیده بود فریاد زد: نه ولدمورت! من وزارت بلیز رو به رسمیت میشناسم! من به شما اعلام وفاداری می کنم! ما با اتحاد میتونیم قدرتی جاودانه بسازیم! تو برای من از گریندوالد هم عزیزتری!

لرد: اوه آلبوس!
مکثی کوتاه و لرد با سوظن پرسید: میتونی این حرف هات رو ثابت کنی دامبلدور؟
دامبل لبخند کجی زد و گفت: البته! اینم مدرک!

بلیز زابینی چانه اش را خاراند و با شکاکی تمام به پشت بام وزارت نگاه کرد. امکان نداشت که بدون دلیل از بالا سقوط کند. برخورد جادو با بدنش را حس کرده بود ولی به جز او و جسد ممد کسی آن بالا نبود!
بلیز: باید دوباره چک کنم!
و به سمت پشت بام وزارت حرکت کرد!

پشت بام وزارت!

ممد بر روی پشت بام وزارت دراز کشیده بود. در حالی که یک عدد دوربین و تلسکوپ در کنارش به چشم می خورد چندین برگ و شاخه را بر رویش کشیده بود و به دور دست نگاه می کرد.

بلیز آرام به او نزدیک شد و در حالی که با احتیاط به اطرافش نگاه می کرد گفت:
-چیکاری می کنی ممد؟
-نگهبانی قربان!
-این شاخ و برگا برای چی روته ممد؟
-استتار قربان!
-استتار تو سرت بخوره! من چند دقیقه پیش از بالا افتادم پایین! تو اینجا بودی! کسی رو ندیدی؟
-شما کورید قربان!
-کروشیو
-آییییی....منظورم اینه که به جز من کسی اینجا نبود قربان! خودتون که دیدید قربان!

بلیز به لبه پشت بام نزدیک شد و به پایین نگاه کرد. لحظه سقوط را به یاد آورد. به پشت سرش و ممد که در حال نگهبانی بود نگاهی انداخت. یک چیز اینجا درست نبود. دستی به سرش کشید و با اخم به گذشته فکر کرد و ممد! گذشته! ممد! گذشته! ممد...

ناگهان حقیقت را دریافت! چشم هایش از تعجب گرد شد و به ممد اشاره کرد: من...من...تو رو...کشتم! تو باید مرده باشی ممد! جیییییییییغ!

سرش گیج رفت و بار دیگر به سمت زمین سقوط کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1387 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-اااااااااااااااخ بلیز همانند عذاب اسمانی بر فرق سر او نازل شده بود و دامبل را زیر خود له کرده بود بارتی فریاد زد بلیز حالت خوبه ؟
دیگر مرگخواران اورا از روی ردای سفیدی که مرد پیرریش بلندی در ان بود بلند کردند بلیز که باور نمیکرد زنده باشد گفت من

حالم خوبه و با دیدن جسد دامبل تازه فهمیده بود که موضوع از چه قرار است و فریاد زد صدای منو نمشنفتین ؟ چرا همونجا کارشو

تموم نکردین سپس چوبش را به سمت او گرفت دامبل ناله ای کرد وتکان کوچکی خورد در همان لحظه بلیز گفت: پتریفیکوس

توتالوس ودیگر دامبل تکان نخورد
خیلی خوب حالا ببرینسش پیش ارباب منم میرم دریچه های فاضلابو کنترل کنم او یک گام بهجلو برداشت و شعلهایی اورا در برگرفت
و از نظر ها ناپدید شد

فنریر فریاد زد معطل چی هستین باید قبل اینکه به هوش بیاد ببریمش پیش ارباب وبه بارتی تنه ای زد ویک پای دامبل را گرفت وبه
دنبال خود کشید دامبل در حالی که ریشهایش کف وزارت خانه را جارو میکرد بر روی زمین کشیده میشد بارتی وبقیه ی مرگخواران
وارد وزرات خانه شدند
مرگخوارها:ارباب تقدیم به شما
لردولدمودمورت اهسته با پایش جسد دامبل راغلتاند سپس روی یک پای خود نشست و با خونسردی چوبش را روی چین و چروک
های دامبلدور میکشید چشمهای از حدقه درامده ی دامبلدور به او خیره شده بود.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1387 06:03
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارت سحر و جادو!

ممد بر روی پشت بام وزارت دراز کشیده بود. در حالی که یک عدد دوربین و تلسکوپ در کنارش به چشم می خورد چندین برگ و شاخه را بر رویش کشیده بود و به دور دست نگاه می کرد.

بلیز زابینی، وزیر سحر و جادو در حالی که احساس مسئولیت در وجودش فوران کرده بود به پشت بام وزارت آمده و از نزدیک به کار ممد نظارت می کرد!

-چیکاری می کنی ممد؟
-نگهبانی قربان!
-این شاخ و برگا برای چی روته ممد؟
-استتار قربان!
-استتار تو سرت بخوره! برو توی آبدارخونه به بقیه کمک کن! هیچ کس جرئت حمله به وزارت رو نداره! ما پیروز شدیم!
-شما غلط می کنید قربان!
-کروشیو
-آییییییی....ببخشید قربان! منظورم این بود که یک نفر جرئت حمله به وزارت رو پیدا کرده قربان!
-این مزخرفات چیه داری میگی؟ کی داره به وزارت حمله می کنه؟ اون دوربین رو بده من ببینم!
-نمیشه قربان!
-برای چی ممد؟
-استتار معلوم میشه قربان!
-آواداکداورا
ممد جیغ بلندی کشید و حرکت دیگری نکرد. بلیز دوربین او را بدست گرفت و به اطراف نگاه کرد. مردی تنها با قدهای بلند و ریش سفید به آرامی به وزارت نزدیک می شد...آلبوس دامبلدور!

دامبل با قدیم هایی سنگین و آهسته به سوی وزارت حرکت می کرد. هیچ اثری از خشونت و یا حقه و کلک در صورتش نبود. در حالی که چند قدم مانده بود به درب اصلی وزارت نزدیک شود صدای پاق های خفیفی به گوش رسید و چند مرگخوار در حالی که چوبدستی هایشان را به سمت او گرفته بودند ظاهر شدند.

پیتر پتی گرو: سفیدی کیستی؟
-دامبلدور!
نیکلاس: تو همان نبودی که در ارتباط با محفلیان مرا در حد فندق هم حساب نکردی و ضایع نمودی؟
-آره خودم هستم!
بارتی: تو و آلبوس سوروس جزو سران محفل نیستید؟
-بله هستیم!
مورگان: تو همانی نیستی که چند بچه سیفیت را اسیر نموده و آزار می نمودی و کلا می نمودی؟
-بله خودم هستم!
صدای سوتی به گوش رسید و بلیز زابینی از بالای پشت بام فریاد زد: رحم نکنید. بکشیدش!

مرگخواران احمقانه به بلیز نگاه می کردند. بلیز بار دیگر فریاد زد: به چی نگاه می کنید؟ بکشیدش!
پیتر: این چی میگه؟
بارتی: فکر کنم میگه از بالای پشت بوم آسمون خیلی خوفناک تره.
مورگان: نه بوقی! میگه بالای پشت بوم خیلی خفنه.
نیکلاس: نه داره میگه...

شترق!

فریادهای بلیز خاموش شد. مرگخواران با تعجب به او خیره شده بودند. چهره بلیز وحشت زده و اندکی تمسخر آمیز شده بود. مکثی کوتاه و سپس مستقیم به سمت زمین سقوط کرد!
مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1387 05:08
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها با تعجب به آلبوس خیره شده بودند. همه چیز در نظرشان گنگ و نا مفهوم بود. وزارت سقوط کرده بود و وزیر مردمی با چهره ای بوق شده در مقابلشان ایستاده بود!

کینگزلی دستی به چانه اش کشید و متفکرانه گفت: من که میگم این واقعا بلیزه. با یک معجوم مرکب پیچیده به شکل آلبوس سوروس در اومده!
آلستور در حالی که به کبودی های روی صورتش ناشی از برخورد در خانه گریمولد با سرعت شونصد هزار متر بر ثانیه به صورتش اشاره می کرد گفت: آره خودشه. ببینید با من چیکار کرد!

ملت:
آلستور به این حالت در میاد و از صحنه خارج می شود!
دامبل دستی به ریشش کشید و گفت: در هر صورت ما باید جانب احتیاط رو رعایت کنیم! من یک بازجویی کوچیک ازش می کنم تا مطمئن بشم آلبوس سوروس واقعی هست یا نه. سیفیت! نه...چیز...آلبوس! با من به اون اتاق بیا!

همه با پیشنهاد دامبل موافقت می کنند و هیچ کس به جنبه دیگر قضیه نگاه نمی کند. آلبوس با ترس و لرز به دامبل خیره شده بود که با نگاه هایی حریصانه به سمت او می آمد. در همان لحظه در آشپزخانه بار دیگر باز شد و هاگرید وارد شد. در حالی که صدایش به زور در می آمد گفت: وزارت خونه سقوط کرده! آلبوس سوروس فرار کرده و گلگومات مرده!

و خود را در آغوش دامبل انداخت که باعث شد هر دو به کف زمین بچسبند!
و سرانجام محفلی ها حقیقت را در یافتند. با شرم نگاهی به آلبوس سوروس انداختند و سپس همه به سمت در دویدند.

دامبل در حالی که به سختی نفس می کشید از زیر هیکل هاگرید فریاد زد: صببببر! کجا میرید بوقی ها؟
سیریوس: وزارت! با مرگخوارها می جنگیم و بیرونشون می کنیم! حملــــــــــه!
دامبل که در حال جان کندن بود و رنگ صورتش کبود شده بود (هاگرید بر روی او افتاده و همچنان در حال گریه کردن بود ) با صدای خفه ای گفت: نه نلید بوشو از نوی من خلس گمده! (ترجمه: نه نرید! بلند شو از روی من خرس گنده!)

صدای انفجاری به گوش رسید. هاگرید از روی دامبل به هوا پرتاب شد و به دیوار آشپزخانه برخورد کرد. نصف سقف فرو ریخت و محفلی ها در حال دویدن خشکشان زد!

آلبوس نفس عمیقی کشید، از سرجایش بلند شد و گفت: حماقت نکنید! وزارت الان دست مرگخواراست. اگر اینجوری برید تک تک می میرید!
ریموس: چیکار کنیم دامبلدور؟
دامبل ریشش را با قدرت تمام کشید و گفت: من یک نقشه دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!