جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
با باز شدن در آسانسور در برابر محفلی ها جمعیت کثیر و شیکپوش و خفن و زیبا و گولاخ و غیره و بخصوص و غیره پدیدار شدند که نشانگر عظمت و ابهت وزارت آسپ بودند.

همه داشتند وارد اتاق بزرگ و مدرن و خفن و گو .... (خواننده : )
بله ...

بالای در اتاق با خط درشتی نوشته شده بود : « اتاق کنفرانس ! »

وقتی افراد محفلی وارد شدند آسپ روی صندلی بزرگی نشسته بود و به سبک خشایارشا هزاران داف های خوشگل و دختران خفن-سیفیت اطرافش حرکات موزون انجام میدادند و دو تن از ارتشی ها با دو شئ ارزشی بادش را میزدند. میز بزرگی مقابلش بود که هوشصد تا صندلی داشت و ملت یکی یکی بر روی صندلی ها مینشستند.
گابریل و بقیه محفلی ها در یک حرکت فوق ژانگولری که تخیل قوی و ارزشی نویسنده این پست رو ثابت میکنه () ناگهان پشت پرده ای مخفی شدند و تدی و جیمز که در شکل فلیتویک و راجر بودند روی دوعدد از صندلی ها نشستند.

آسپ سخنان گهربارش رو شروع کرد : « همونطور که میدونید ما در صنعت لوگو به خودکفایی رسیدیم ! امروز اینجا جمع شدیم تا در مورد صادرات این لوگو ها که «آ.س.پ لوگو» نام داره به کشور های پیشرفته چون گینه بیسائو (!) ، بورکینافاسو ، جزایر قمر ، جزایر شمسی (!) ، جزایر ماداگاسکار ، جرره و امثال این کشور های وسیع و پیشرفته صحبت کنیم !»
موشک کاغذی ای در هوا به سمت آسپ پرواز کرد و مستقیم به پیشانی اش خورد !
ملت :

آسپ خشم خودش رو فروخورد و همانا عیسی (ع) میگوید خشم خود را فرو خورید تا اسیر خشم خدا نشوید (!) و رو به ملت گفت : « بله ، من تصمیم دارم صنعت لوگو آ.س.پ را جهانی کنم و این فناوری رو حق مسلم کشور میدونم ! »

ملت کارکنان همه باهم فریاد بر آوردند : « صادرات لوگوی آسپ ، حق مسلم ماست ! »

مشت ها به آسمان بلند شد و همه شعار میدادند. آسپ گفت : « پس صادرات لوگو تصویب شد ! ملت ارتشی با من به بازدید کارخانه لوگو سازی بیان !»

همه کارکنان وزارت خارج شدند و محفلی ها هم یکی یکی وارد شلوغی میشدند و خارج میشدند. در نهایت وزیر با پیشتیبانی ارتش وزارت خارج شد و به سمت کارخانه لوگو رفتند و محفلی ها هم اسیر جمعیت میلیونی کارکنان شیک پوش و خفن و ... وزارت به سمت کارخانه لوگو سازی رهسپار شدند ...

...

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/21 15:45:16
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/21 15:50:27
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/21 16:01:42
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/21 16:08:09
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار ورودی وزارتخانه سحر و جادو شلوغ تر از هر زمان دیگری به نظر می رسید. دور تا دور تالار را عکس های رنگی و متحرک وزیر اعظم یا هر چیزی که خودِ خودشیفته اش میگه پوشانده بود. گابر که به شکل ساحره کوتاه قدی با موهای مجعد و شنل تیره ای در آماده بود رو به بقیه گفت:
-هما ما نیز بسی بهتر است رویم اندرون آسانسور!

جیمز که به شکل فلیت در اومده بود گفت: حالا چرا انگار غاز حرف میزنی؟

گابر: آخه احساس می کنم این زنه که شدم مثل اون اینجوری حرف میزده!

فلیت (همون تدی) در حالی که شدیدا!!! عصبانی بود جیغ کشید:
-این همه آدم واسه چی فلیت رو دادید به من؟ من می خوام جنب و جوش داشته باشم. راحت بشم. این خیلی پیر و ریز و خرف و مفلوکه!!!

گابر چشم غره ای به تدی رفت و همه آنها به سمت آسانسور حرکت کردند. تدی نیز در حالی که با پاهای باریک فلیت حرکت می کرد ناله کنان دنبالشان به راه افتاد که ناگهان صدای آسپ در کل وزارت پیچید:

-کارمندان وزارت توجه کنند! جلسه غیر علنی بحث راجع به صادرات لوگو تا لحظاتی دیگه شروع میشه. تمام کارمندان هرچه سریع تر به دفتر من بیان!

محفلی به این حالت وارد آسانسور شدند. گابر در حالی که به زور خشمش را پنهان می کرد گفت:
-برای بار آخر تاکید می کنم. هدف ما ارتش وزارته. وزیر هیچ آسیبی نباید ببینه. یادتون باشه این جلسه رو بی سر و صدا تموم کنیم بعد حمله رو شروع می کنیم!

محفلی ها سرشان را به نشانه تایید تکان دادند. در همان لحظه آسانسور ایستاد و صدای زنی در فضای آسانسور به گوش رسید: طبقه هفتم! دفتر خفنز وزیر سحر و جادو!
(با توجه به اینکه دولت آسپ خیلی مدرنه این شکلک آخری به صورت تصویری در آسانسور نمایش داده میشه!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط راونا راونکلاو در 1387/6/21 16:31:22
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!!

خورشید در آستانه طلوع بود و مردم روزه دار با التماس و خواهش و تمنا از او می خواستند دیرتر طلوع کند. سکوت سنگینی در کوچه منتهی به وزارت سحر و جادو حاکم بود. هیچ پشه ای نیز پر نمیزد! حالا معلوم شد که پشه ها روزها کجا میرن (!).

کولوپ کولوپ (افکت بال زدن تسترال )

نویسنده:

به ناگاه نزدیک به ده تسترال در کوچه فرود آمدند و جادوگر و ساحره بود که از بالای اونها می ریخت پایین. دختری با موهای بور و بلوند از بزرگترین و خفنز ترین تسترال پایین آمد و در حالی که موهایش را به دور سرش جمع می کرد با صدای تحکم آمیزی گفت: کارمندان وزرات نیم ساعت دیگه اینجا آپارات می کنند و به سمت ساختمون اصلی وزارت میرند. سریع باشید دیه بوقی ها!

و سپس رو به تسترال ها گفت: چخه!

تسترال ها طبق آرایش نظامی خاصی بلند شدند و در آسمان ناپدید شدند. گابر به محفلی ها اشاره کرد و تمام آنها به سمت انتهای کوچه رفتند.

نیم ساعت بعد!

فلیت ویک در حالی که عصای کوچکی در دست گرفته بود در کوچه ظاهر شد. سرفه کوتاهی کرد و با قدم هایی ریز و نخودی وار (!) به سمت باجه تلفن قرمز رنگ حرکت کرد. صدای پاق دیگری به گوش رسید و راجر دیویس نیز ظاهر شد. فلیت برگشت و با لبخند به راجر نگاه کرد: سلام دیویس!

راجر: سلام فنچ!
فلیت: دیویس! خوشمزه تر از ساندیس!

راجر: باب زشته بیا بریم ملت می بینن وزارت آسپ زیر سوال میره! بریم!
فیلت: بین خودمون باشه، ولی به نظرم وزارت آسپ از این بیشتر زیر سوال نمیره.

هر دو خندیدند و به سمت باجه تلفن رفتند که ناگهان دو پرتو قرمز رنگی به آنها برخورد کرد و هر دو بیهوش شدند. صدای گابر به گوش رسید: جیمز! تدی! معجون مرکب پیچیده رو آماده کنید!

تدی با غرولند بلند شد .

تد : بوقی نمیشه من تبدیل بشم به خود آسپ؟
گابر : چرا میشه! معلومه که نمیشه. آسپ از این محل رد نمیشه تازه سالی یه بار به ارتش سر میزنه.
تد : خب من میشم آنیتا!
گابر :برید تا بهوش نیومدند.

تد دوباره غرولند کرد و سپس به فیلت ویک رفت و دو تار مو از موهایش کند و درون لیوانی انداخت.. لحظه ای بعد؛ فیلت ویک اصلی را با طناب پیچیدند و درون کامیونی انداختند که با محفل همکاری کرده بود و جنازه ها را در آنجا نگه داری میکردند.

جیمز نیز به راجر تبدیل شد. کم کم وزارتی هایی بیشتر در کنار خیابان ظاهر میشدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/6/21 14:27:14
[b]دیگه ب
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 15 شهریور 1387 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختمان عظیم وزارت محل رفت و آمد بزرگان جوامع مختلف جادوگری بود اما در آن لحظه هیچ اثری از موجودات زنده در آن نواحی دیده نمی‌شد ، بالاخص در قسمت شرقی ساختمان که محل گرد هم آمدن ارتش وزارت بود .

در دفتر رییس ارتش که اکنون در مرخصی اجباری به سر میبرد ، همه چیز به حالت سکون قرار داشت ، به طوری که پنجره ای که آلفرد از آن به بیرون پرتاب شده بود هم جرات صدور اجازه برای ورود هوا را نداشت .

بر دیوار روبرویی اتاق دنیس که مدتی پیش خود را بر روی دیوار با طلسم یادگاری پیوند زده بود و بر روی صورتش نامه‌ای که منیروا نبود خود را اعلام کرده بود قرار داشت ، که ناگهان دهان دنیس به اندازه‌ی 1 متر و 73 سانتی‌متر بازه شده و مری جفت پا از دهن دنیس پرید بیرون ( کپی رایت بای سیند ! ) .

بعد از آنکه مدتی اطراف خود را بررسی کرد ، نگاهش به نامه‌ای که آلفرد بر روی میز گذاشته بود افتاد ، فکری در ذهنش شکفت ! اکنون نوبت آن بود که با توجه به غیبت بسیاری از ارتشیان بوقی او نیز در این گروه نفوذ کند .

افکار مری

هوووم ! اینم بد فکری نیست . این منیروا هم که تغییر هویت داده و اینا . بهتره تا نیومده اینجا رو سرو سامون بده یه جایی برای خودم دست و پا کنم .

پایان افکار

مری در این افکار بود که صدای پایی از طبقه‌ی پایین وزارت شنیده می‌شد ، به سرعت تغییری در نامه‌ی استعفای آلفرد به وجود آورد و جفت پا برگشت تو دهن دنیس ! ( کپی رایت بای دنیس )

نامه مذکور :
نقل قول:
ببخشید الان اومدم که استعفا بدم از داخل ارتش وزارت بودن ! چون که می خواستم یه کمی کمتر فعالیت بکنم ! اینم استعفای منه ببخشید واقعا ! نتونستم درست در ارتش فعالیت کنم ! ، از نظر من بهترین جایگزین برای من میتونه مری باود باشه




سوالات رسمي:
1. نام : هستم ! ... همون مری و اینا !
2. لينكي از بهترين پستهاي خود:

ای بابا پستم باید بدیم ؟ همون نقدی رو حساب کن دیگه ، وگرنه بگو یه چند تا بفرستم !


سوالات محلی !!!

1. بهترين وزير دوران جادوگران كه بود و چرا؟( حداكثر 10 سطر)

سوالای خفن میکنی ، من این رو باید بگم ؟
خیلی وزیر خف داشتیم که از پشت اشاره میکنن نگین !
اما بهترین وزیر وزارت همین آسپ خودمون ،
هان ... چی؟ دلیلم میخوای؟ ... خب برای اینکه دلش نشکنه و الان آستکبار دست اونه .

2. لرد بهتر است يا دامبل؟( حداكثر 5 سطر- طنز)

خب این خیلی باحاله و اینا . همیشه میگن علم بهتر است یا ثروت ، بعد گیر میدن میگن اگه علم رو داشته باشی به ثورت هم میرسی . اما اگه پول نداشته باشی میتونی درس بخونی ؟ !!
طنزش پنهان بود !
لرد = ثروت
دامبل = علم

3. مشكل عديده ي عدم فعاليت تاپيك ها در وزارت چيست؟
الف) زياد شدن جك و جوونور در سايت!
ب) قدرتمند شدن مرگخوارها!
ج) عدم استفاده به موقع از كنترل + اف 5 !
د) ساير ( در صورت انتخاب اين گزينه، توضيحات خود را در حداكثر10 سطر بنويسيد)

4. اگر قرار باشد شما به مدت 10 سال محبوس شويد، دوست داريد هم سلولي شما كه باشد؟ چرا؟( حداكثر 5 سطر- طنز)

قطعاً بدم نمیاد هم سلولی من لرد باشه ،
دلیلشم خودش میدونه ، ولی در این حد بگم که اگه پیش من نباشه از کاراکترهای کتاب هری پاتر فاصله میگیره ، موهاش در میاد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1387 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آلفرد که در درون دریاچه افتاده بود خود را به زور بالا کشاند .

به سمت مگی رفت تا قبل از اینکه بره حرفی رو به اون بگه !

آلفرد :

-----------

ببخشید الان اومدم که استعفا بدم از داخل ارتش وزارت بودن ! چون که می خواستم یه کمی کمتر فعالیت بکنم ! اینم استعفای منه ببخشید واقعا ! نتونستم درست در ارتش فعالیت کنم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1387 11:24
نمایش جزئیات
آفلاین
گوپس! جغدي وارد شد!

_ خيله خب دنيس! يه دقه چونگتو ببست!

مگي با عصبانيت به جغدي كه تازه براش رسيده بود نگاه كرد. نامه رو از پاش باز كرد و به شدت خوشحال و بعد عصباني شد!

و شروع كرد به نوشتن يه اطلاعيه و بعد از اتمام اون، اونو به دنيس چسبوند و خودش از در خارج شد!

دنيس با تعجب به اطلاعيه نگاه كرد و شروع كرد به خوندنش:


براي من كاري پيش اومده كه كلا نيستم تا يه 5-6 روزي! از اين به بعد، گيلدروي لاكهارت، معاون منه! هرچي اون ميگه رو بايد بهش عمل كنين، هرچي! حتي اگه بگه برين دفتر مگي رو تسخير كنين و از ورودش جلوگيري كنين! اون اختيار تام داره و اميدوارم بعد از برگشتنم، همه چيز خوب باشه! به افتخار رفتن من و راحتي شما، نفري 5 دور دور زمين پادگان بدوين! در ضمن، اين دنيس بدبخت بيچاره بي نوا رو هم پذيرفتم تو ارتش! اوهو! من تاحالا اينقد احساساتي نشده بودم! به قول جيمز سريوس پاتر، عههه! فعلا!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
«بسم المگ و ارتشها»

"شق تيپ توپ دامب تپلق"
الفرد با يه جفت پا از پنجره ساختمون پرت ميشه پايين و ميميره! (نفله كردن سوژه!) دنيس درو باز ميكنه و ميپره تو:
- سلام. مگي تويي؟ چه پير شدي! من اومدم اينجا هماهنگ كنم كه بريم ميتينگ.
مگي عينكشو يكم با دست ميكشه پايين و داد ميزنه:
- آلفـــــــــــــــــــــــــرد... بيا اين موجود زباله رو بنداز بيرووووون!
دنيس يهو خودشو ميندازه رو پاي مگي و شروع ميكنه به بوس و ماچ و بغل و ناله كنان ميناله (!):
- آنيـــــــــــــــط (انيت؟) منو راه بده تو اين ارتشت... اسپ شبا نميزاره من تو خوابگاه مختلط بخوابم. تو خودت طعم خوابگاه مختلط ما رو چشيدي... ميدوني چه فازي ميده! اين منو از نون خوردن انداخته. به بوق كشيده شدم... منو راه بده تو اين ارتشت!
مگي با يه حركت يه ميلي متري پاش دنيسو پرت ميكنه اونسر اتاق تا مثل عنكبوت بچسبه به ديوار! دنيس همونطور كه به ديوار منگنه شده زار زار ميكنه:
- ببين من جفت پا نزدم تو دهنت مگي... من دوس دارم تو ارتش تو باشم! اينجوري لجبازي ميكني من نميام ميتينگ اصلا...
مگي زنگ ميزنه به وزارت تا بيان اينو از ديوار جدا كنن و بندازن تو كارخونه بازيافت! اما كسي خبر نداره كه دنيس خودشو با طلسم ماندگاري رو ديوار ماندگار كرده!


-----------
پست خز نوشتم كه تاييد نشم!

سوالات رسمي:
1. نام : عده اي ميگن تنيس...اما در اصل اون بستنيس، شايد هم دنيس!
2. لينكي از بهترين پستهاي خود:
بهترين؟ اوهو... بهتريناش تو هافله كه چشاي شما حق ديدنشو نداره!
اولين چيزي كه اومد دستم رو دادم!


سوالات عقيدتي مذهبي!!! :

1. بهترين وزير دوران جادوگران كه بود و چرا؟( حداكثر 10 سطر)

ببين عزيز من! اين سوالاي حاشيه اي چيه ميكني؟ فك كردي ملت خرن نمي فهمن؟ الان اگه من نگم بهترين وزير اسپ كوچولوئه كه تو منو را نميدي تو اين ارتش بوقيت! حالا من بايد الان ده سطر در مورد اين البوس سوروس هري پاتر بنويسم؟؟؟؟!
من يك خط هم در مورد اين موجود نميتونم حرف بزنم!

2. لرد بهتر است يا دامبل؟( حداكثر 5 سطر- طنز)

كودك كه بوديم ميگفتند دامبل خوب است! ما را به زور و با كمك ابنبات چوبي به جلسات خصوصي ميبردند. ما هم فكر ميكرديم دامبل خوب است و ما را دوست داشت!
حال كه بزرگ شديم ميفهميم كه اين پدر سوخته جه به سر ما آورده است! مرتيكه فيلتر! بوق تو روحش كنن الهي... ايشالا بري تو مرلينگاه افتابه گيرت نياد...
من شخصا از لرد پشتيباني ميكنم تا بزنه پدر اين دامبلو در بياره كه بچگي ما رو بوقيد توش!

3. مشكل عديده ي عدم فعاليت تاپيك ها در وزارت چيست؟
الف) زياد شدن جك و جوونور در سايت!
ب) قدرتمند شدن مرگخوارها!
ج) عدم استفاده به موقع از كنترل + اف 5 !
د) ساير ( در صورت انتخاب اين گزينه، توضيحات خود را در حداكثر10 سطر بنويسيد)

4. اگر قرار باشد شما به مدت 10 سال محبوس شويد، دوست داريد هم سلولي شما كه باشد؟ چرا؟( حداكثر 5 سطر- طنز)

اول اينكه وزير يا هر بوق ديگه اي بوق ميخوره منو بندازه تو سلول! كي جرئت داره؟ از جادوگران زاده نشده كسي اين خطرو به جون بخره!
حالا گيريم يه بوقي ما رو انداخت تو سلول؛ مطمئنا دامبل رو انتخاب نميكنم. تو رو هم انتخاب نميكنم! اما اگه يه دختر پنج در پنج خوب تو مايه هاي البوس سوروس از نوع مونث گير آوردي منو خبر كن با كله ميرم تو سلول! قرارداد ميبندم تا لحظه مرگ اين دافي نيام از سلول بيرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 09:31
نمایش جزئیات
آفلاین
و در يك لحظه، تا كورمك روشو بر مي گردونه، مگي اينجوري: ميكوبونه رو كت و كول كورمك بدبخت با همر!!!

_ نزن!... دهه!... اي... اوخ...!

و كورمك مي ياد كه يك صحنه نشون بده كه اره من جوونم و خيلي قدرت دارم كه مگي با يه سري عمليات فوق گولاخي! به ضربات پي در پيش ادامه ميده و كلي حال كورمكو ميگيره!

بعد از حدود يك ربع ضرب و شتم!

كورمك به حالت: در اومده و يه گوشه براي خودش در رشته ي ولولوژي مدرك دكتراي افتخاري گرفته! و با حالت زار و نزاري ميگه:
_ الان ... عله اين كتكا چي بود؟

مگي دست به سينه واي ميسته و خيلي محكم ميگه:

_ براي اينكه كم تجربه اي! براي اينكه نميدوني علاقه ي من به بيسكوئيت زنجبيلي خيلي بيشتر از هيكل ورزشكارانست! اي ببوقي! اي بق بقي!( كپي رايت باي بليز!)

و بعد يه سري ورد ميخونه و حال كورمك بيچاره جا مي ياد و ادامه ميده:

_ قشنگ ميري پست ميخوني، پست ميزني، تجربه كسب ميكني، بعد دوباره مي ياي درخواست ميدي! اوكككه؟ ( تلفظ: :ok kkkahhh )

كورمك بيچاره با لب ورچيده ميزنه زير گريه و ميگه:
_ مااامااان !!
و از در خارج ميشه!

مگي: آخي! عضو خوبي ميشه بعدا! ولي كم تجربست.

بعد دوباره ميره پشت ميزش و عين چي داد ميزنه:

_ آلفرد !

ساختمون يه صحنه از شدت فركانس مگي به بندري زدن مي يفته و لحظاتي بعد، كه آلفرد داره دوان دوان خودشو به دفتر مگي مي رسونه، يه صداي آشنا هم توي دفتر مگي ميپيچه و اون صدايي نيست جز...

ويييززززز !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
_غژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ.........!!!
صداي فرود اومدن چيزي از محوطه ي ارتش بلند شد.

نور آفتاب از پنجره هاي ارتش وزارت سر زده و مگي به خاطر آنفلوانزاي لردي! توي رختخوابش افتاده بود.

_تق تق تق(افكت صداي در!)

_در ميزنن؟(صداي ذهن مگي با تعجب زياد)

_تق تق تق!

_درست ميشنوم! واقعا در ميزنن!!

_ع... ع... هه... كيه؟

_منم!!!

_فيلت! گراپ! گيلدي! در رو باز كنين!
و فرياد كشيد: پيوز! پيوز!

مگي با وجود پيري و مريضي، خيلي خفنز و جيگرانه، از جايش بلند شد؛ در رو باز كرد و با كورمك مك لاگن رو به رو شد كه چوب جاروي آذرخش 2026 اش را به بغل زده، وارد شد.

_مينروا!

_تو؟

_هي من مك لاگنم! از گريفيندور!
و خيلي مؤدبانه گفت: ميتونم بيام تو!؟!

مگي شوكه شده و مك لاگن هم درحالي كه نيشش باز بود وارد شد.

مگي از جلوي در ميرود كنار و با بي حالي دوباره روي تخت مي افتد.
مك لاگن چوب جادويش را تكان ميدهد و يك فنجان آب ظاهر كرد و به دست مگي داد.

_هيچ كس اينجا نيست؟ هووم! اگه ميدونستم زودتر مي اومدم. مگي در حالي كه فنجان رو روي ميز كنار تخت اش ميگذاشت گفت: نه... فكر كنم براشون يه مأموريتي پيش اومده. تو چي ميخواي؟ و خيلي رك پرسيد: جاسوسي؟

مك لاگن كه داشت چوب جارويش را به ديوار تكيه ميداد عصباني شد و رو به مگي اخم كرد.

_اِ...خب منظوري نداشتم با آماندا كار داشتي؟

مك لاگن در حالي كه قدمي به مگي نزديك ميشد و اندامش تمام كادر نگاه مگي رو پر كرده بود گفت:نه! با تو؛
و درحالي كه برگه اي روي رداي خواب مگي مي انداخت گفت: اگه بشه ميخوام عضو ارتش شم.

مگي نگاهي به برگه عضويتش انداخت و خيلي جدي گفت: مانعي نداره مك لاگن؛ ولي بايد خودت رو نشون بدي.

_خيالت راحت مينروا! درضمن چند نكته ي تاكتيكي هست كه ميخواستم سر فرصت اونا رو باهات درميون بذارن!!

************************************************

سوالات رسمي:
1-نام: *كورمك مك لاگن
2-لينكي از بهترين پستهاي خود:*پ.ن

سوالات عقيدتي!
1-بهترين وزير دوران جادوگران كه بود و چرا؟ *بين گيلدي و دراك و آسپ، بايد بگم آسپ! چون، با اينكه من تازه واردم ولي در جادوگران خيلي گشت زدم و مطالعه كردم و فكر ميكنم گزينه ي به جاييه.

2-لرد بهتر است يا دامبل؟* معلومه چي ميگي!؟! معلومه كه دامبل! هر باشه اون خيلي سيفيته!

3-مشكل عديده ي عدم فعاليت تاپيك ها در وزارت چيست؟
الف) زياد شدن جك و جوونور در سايت!
ب) قدرتمند شدن مرگخوارها!
ج) عدم استفاده به موقع از كنترل+ اف 5 !
د) ساير (*يه احتمالي كه ميتونم بدم، زياد شدن تعداد تاپيك هاي جنبي و غير هري پاتريه؛ تاپيك هايي كه ارتباط كمتري با دنياي جادويي دارند؛البته حالا ديگه همه دنبال تنوعن)

4-اگر قرار باشد شما به مدت 10 سال محبوس شويد، دوست داريد هم سلولي شما كه باشد؟ چرا؟ *وااي! اگه من اين فرصت طلايي رو داشتم، دلم ميخواست با هري هم سلولي باشم تا اون چيزي كه از كوييديچ توي چنته دارم رو در اختيارش بذارم!!

پ.ن:
(چون سيستم ام مشكل داره نه ميتونم لينك بذارم نه شكلك)

لينك كارگاه نمايشنامه نويسي رو گذاشتم:
http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=1742&forum=7&post_id=199972#forumpost199972

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/5/25 10:52:28
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1387 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
_ چي؟ گابريل؟ تو از ريون مي ياي؟
_ هن!

و در اين صحنه ، مگي گابريل رو بغل ميكنه و زار زار گريه ميكنه كه تو بوي ريون ميدي!

بعد از 1 ساعت و 43 دقيقه و 54 ثانيه!

تمام لباس گابر خيس آب شده و چشماي مگي از شدت پفيوسش در حد موش كور شده!

_ ميگم دختر جان... اوهو... از بچه ها چه خبر؟ چو خوبه؟ فلور خوبه؟ ققي خوبه؟ ادي خوبه؟....

دوباره بعد از بعد از 1 ساعت و 43 دقيقه و 54 ثانيه!

گابريل كه ديگه داره حالش از هر چي مگي و ارتشه به هم مي خوره، به زور مگي رو از خودش جدا ميكنه و زير لب يه" پيري!" ميگه! مگي مي يفته روي صندلي و سعي ميكنه اشكاشو پاك كنه و اين حرفا، گابر هم از همه جا بي خبر، ميشينه روي يه صندلي كه روبروي مگي بود.
_ كي به تو اجازه داد بشيني، مرگخوار؟ :yeyeblow:
_ من كه مرگخوار نيستم! تازه عضو محفلم شدم!!!

مگي بلند شد و يه صحنه جيگر شد!:
_ كي گفته تو مرگخوار نيستي؟ كي گفته تو محفلي هست؟هان؟ ... يالا ثابت كن!

گابر با اندكي ترس و لرز و اين حرفا، بلند شد و كمي اينجوري شد:
و بعدش سعي كرد به خاطر بياره ديشب توي محفل چي گفت و شنود شده بود، تا مگي باور كنه اون يه محفليه!

مگي با حالت" ايشششش!" به گابر اشاره كرد و گفت:
_ فقط بيناموسي و اين حرفا نباشه! در ضمن، سعي كن يه سوژه اي، چيزي از توش در بياد كه حوصلم از جاسوسك! بازي سر رفته! شروع كن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!