آنیتا دامبلدور
از قدح اندیشه
- تولد نقش
- 1396/09/23
- آخرین ورود
- شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
- عضویت
- 1384/08/27
- پستها
- 1323
آني موني با ترس و لرز به " غلام حبه" !!! نزديك و نزديك تر شد! دور و برش پر بود از انواع و اقسام آدماي خشن و يه وري و ژولي پولي!
آني موني كه داشت فكر ميكرد چرا وصيت نامشو تنظيم نكرده و اومده، و داشت به ياد غذاهاي خوشمزه اي كه مي پخت، گريه ميكرد و از اينكه احتمالا ديگه نمي تونست طعم كروشيوهاي ارباب رو بچشه، دلش از غصه پر ميشد، گفت:
_ جناب آقاي غلام حبه؟؟
غلام اومد جلو، كاپشن چرمي سياه، پشت مو، شلوار خانواده و سيبيل چخماقي، تيپ و قيافه ي اون رو تشكيل مي دادن.
يرشو مث اين هنديا هستن، مث اونا تكون داد و گفت:
_ چي ميخواي؟
آني موني احساس ميكنه كه نزديك شونصد جفت چشم بهش خيره شدن!
_ من فقط يه كمي از اونائي مي خوام كه به مورفين مي دادين!
ملت معتاد: !!!!!!!!!!!
لحظاتي بعد آني موني جلوي خونه ي ريدل ها، از ترك موتور ا ِژ! غلام حبه مي ياد پاين در حالي كه هنوز گريه ميكنه!
_ مرد كه گريه نميكنه بچه! مرد باش!
_ چشم عمو!
_ ا قربون گريه هات! از اين بع بعد جنس خواستي، يه زنگ بهم بزن، حلش ميكنم! گريه نكنيا، خب؟
_ باووووشه!
خواننده ي پست:
-------
جنگلهاي مرز افغانستان !!!
مورفين به دنبال بسته ي كوچولوي سفيد رنگ از اين ور مي رفت اون ور، زير اين بوته، زير سنگ، توي لونه ي پرنده! همه جا رو مي گشت، اما هيچ جا نبود!
همينجور چهاردست و پا داشت مي رفت جلو و دور و اطراف رو مي گشت كه يهو سرش خورد به يه شي سرد و آهني! دوباره سرشو برد عقب و زد به شي و ديد كه نخير، از جاش تكون هم نميخوره!
سرشو گرفت بالا و ديد كه اوه اوه! خدا به خير بگذرونه! يك عده از ساكنين كشور دوست و برادر! با اسله هاي ماگلي جلوشو گرفتن و دارن بدبد بهش نگاه ميكنن!
مورفين كه متوجه قضيه نشده بود گفت:
_ ئه! شما از اقوام آلبوشين يا اقوام مرلين؟!
ملت دوست و برادر:
_ آلبوش؟ تو او را شناخت؟
_ آهين!
و بعد عين چي مورفين رو در آغوش ميكشن و مي برنش به كلبه شون كه در وسط يك دشت وسيع از شقايق(!!!) قرار داشت!
آني موني كه داشت فكر ميكرد چرا وصيت نامشو تنظيم نكرده و اومده، و داشت به ياد غذاهاي خوشمزه اي كه مي پخت، گريه ميكرد و از اينكه احتمالا ديگه نمي تونست طعم كروشيوهاي ارباب رو بچشه، دلش از غصه پر ميشد، گفت:
_ جناب آقاي غلام حبه؟؟
غلام اومد جلو، كاپشن چرمي سياه، پشت مو، شلوار خانواده و سيبيل چخماقي، تيپ و قيافه ي اون رو تشكيل مي دادن.
يرشو مث اين هنديا هستن، مث اونا تكون داد و گفت:
_ چي ميخواي؟

آني موني احساس ميكنه كه نزديك شونصد جفت چشم بهش خيره شدن!
_ من فقط يه كمي از اونائي مي خوام كه به مورفين مي دادين!

ملت معتاد: !!!!!!!!!!!
لحظاتي بعد آني موني جلوي خونه ي ريدل ها، از ترك موتور ا ِژ! غلام حبه مي ياد پاين در حالي كه هنوز گريه ميكنه!
_ مرد كه گريه نميكنه بچه! مرد باش!
_ چشم عمو!

_ ا قربون گريه هات! از اين بع بعد جنس خواستي، يه زنگ بهم بزن، حلش ميكنم! گريه نكنيا، خب؟
_ باووووشه!

خواننده ي پست:
-------
جنگلهاي مرز افغانستان !!!
مورفين به دنبال بسته ي كوچولوي سفيد رنگ از اين ور مي رفت اون ور، زير اين بوته، زير سنگ، توي لونه ي پرنده! همه جا رو مي گشت، اما هيچ جا نبود!
همينجور چهاردست و پا داشت مي رفت جلو و دور و اطراف رو مي گشت كه يهو سرش خورد به يه شي سرد و آهني! دوباره سرشو برد عقب و زد به شي و ديد كه نخير، از جاش تكون هم نميخوره!
سرشو گرفت بالا و ديد كه اوه اوه! خدا به خير بگذرونه! يك عده از ساكنين كشور دوست و برادر! با اسله هاي ماگلي جلوشو گرفتن و دارن بدبد بهش نگاه ميكنن!
مورفين كه متوجه قضيه نشده بود گفت:
_ ئه! شما از اقوام آلبوشين يا اقوام مرلين؟!

ملت دوست و برادر:
_ آلبوش؟ تو او را شناخت؟

_ آهين!
و بعد عين چي مورفين رو در آغوش ميكشن و مي برنش به كلبه شون كه در وسط يك دشت وسيع از شقايق(!!!) قرار داشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!






شده بود .
... نه ... نه ... مونی ...
)
) خود را ارضا کند که ...
