جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 آذر 1387 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
1

* - خب همه موافقید ؟
- هووم ...
- بله !
- امممم ... با اینکه ... نه مشکلی نیست منم موافقم .


اندکی بعد !

هوای بیرون بسیار سرد و طوفانی بود . افراد کمی در آن وضعیت آب و هوایی خانه را ترک می‌کردند اما گویی مسائلی فراتر از باران و سرما وجود داشت که حتی او را که کمتر از خانه بیرون میرفت را بیرون کشانده بود .اما اکنون باز هم در خانه بود ، مامن زندگی !

پالتوی خود را از تن بیرون آورد ، آن را بر روی جالباسی کوچک نصب شده بر روی دیوار آویخت . کیفش را بر روی زمین قرار داد ، سنگینی آن همانند همیشه مشهود بود ، هیچ وقت آن را از خود جدا نکرده بود ، به طرف میز کوچک کنار اتاق رفت و انگشترش را بر روی آن قرار داشت . عادت همیشگی او ...

- برگشتی ؟ به جایی هم رسیدین ؟
- خستم ... بزار بعداً ّبرات تعریف میکنم .
- چطور ؟ باید خوشحال باشی ، تازه چوبدستیتم ...
- مگه حاضر شد ؟

سپس به سمتی که او اشاره کرد ، به داخل اتاق ، رفت .

چوبدستی ظریف و زیبایی بر روی میزتحریرش قرار داشت ، همان درخشش و همان ایستایی سابق در وجودش دیده می‌شد ، آنچنان جذاب و گیرا که طاقت او برای رسیدنش را نیز کم و کمتر کرد ... قدمها یکی پس از دیگری برایش طی و لمس کردن آن غرور و قدرتی را که باید در اختیارش قرار می‌داد .

دستی بر روی آن کشید ، جمله حک شده هنوز بر سر جای خودش قرار داشت . وقتی تکه تکه شدن چوب را دیده بود هیچ گاه باور نمی‌کرد که روزی باز هم آن را در دستانش بگیرد . گرچه بهترین وردها و بهترین اساتید را برای کار انتخاب کرده بود اما همه اذعان داشتند که نیرویی دیگر آن را سرپا نگه داشته بود .

- نگاه کردن دیگه بسه ... باید تعریف کنی منم باید بدونم !
- میبینی هنوز همون قدرت رو داره ... توی دستام حسش میکنم ... به عزیزترینم ...
-ولش نمیکنی ؟ نمیخوای تعریف کنی ؟
- یعنی از این بالاترم هست ؟
- ااااااااااه ... خستم کردی دیگه ... من رفت...
- وایسا ، گفتم که خستم ، بیرون از اینجا خسته میشم ...

.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 آذر 1387 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
-چق!
-جناب وزیر بارها این سوال برای همه ی ما پیش آمده بود که چرا شما؟
-چی چرا من؟
-خب اون همه کیس های بسیار خوب در وزارت وجود داشت برای چی شما انتخاب شدید؟ چطور تونستید به این موفقیت بسیار بزرگ دست پیدا کنید؟

آسپ دستش رو بلند کرد و خبرنگار سمجی رو که مثل توحید به هرمیون؛ به اون چسبیده بود (تشبیه رو حال میکنید؟ ) کنار زد. سپس در حالی که سعی میکرد مدل موهایش بهم نخورد قدم هایی شیش متری بر می داشت.

-ببینید، خب من خیلی آدم معروف و گولاخی بودم. اصلا فکر نکنید که وزیر شدن من ربطی به عله داره؛ اصلا!
خبرنگار : چق! .... پس چرا پدرتون بعد از انتخابات تا دو روز از خستگی نای بلند کردن منوی مدیریتشون رو نداشتند؟ با توجه به این مسئله که همه ی کاندیدها مرد.......! (سانسور)

آسپ که از این توهین خیلی بزرگ ناراحت شده بود خودش رو با حالت قهر آمیزی کنار کشید. دستش رو به کرواتش گرفت و صحنه ای جلوی چشمانش پدیدار گشت:

« در ماشین نشسته بود. مردم اطرافش خودشان را محکم به شیشه های پنجره ی ماشین او می کوبیدند، اما او از درون ماشین هیچ اعتنایی به انها نمیکرد. فقط زمانی که پیاده میشد و جادوگران و ساحره های زیادی را می دید؛ برایشان دستی تکان میداد و به سه یا چهار تا سوال از عده ای فقیر پاسخ میداد، فقط به این علت که بگویند: آسپ مردمی است. »

سرش را تکان داد تا این چیزها از مغزش پاک شوند.

-بوقی قرار بود نقشه هایی بریزی، چی شد؟
آسپ: خب من قرار بود نقشه بریزم و ریختم اما ملت همیشه باید گند بزنن به کار و برنامه ی آدم؛ نمونه اش گابر!
گابر : :-"

آسپ دوباره درون فکر فرو رفت.

« در دفترش نشسته بود. روبرویش یک رادیوی جادویی قرار داشت، که بعد از صاف کردن گلویش گفت:
- اهم اهم.... شهروندان گرامی دنیای جادویی... هم اینک وزیر جدید عصر ما اعلام شد! از میان تمامی کاندید ها، جناب آقای آلبوس سوروس پاتر به این سمت منصوب شدند! کف رو برید توی کارش ...

و رادیو موسیقی دلنوازی پخش کرد، از همان دسته ای موسیقی هایی که در صداو سیمای ما نیز باد کرده است!
- ورزشکاران! دلاوران! پیروز باشید... نمیدونم چی چی ، همچون گل، چی چی باشید... ایران نامش جاوید بادا ! و غیره.()
آسپ که اشک در چشمانش جمع شده به در اتاقش نگاه کرد که تا ثانیه ای بعد زیر پای خبرنگاران و دوستانش ، پودر شده بود
. »

آسپ با دستمالش گوشه ی چشمش را پاکید و ملت برای بار شصت و پنجم او را تشویق کردند که از پله های وزارت پایین آمد. به آن ساختمان عظیم نگاهی انداخت، نفس عمیقی کشید و به خبرنگار گفت:
- آخرش اضافه کن که من توی همه ی حرفام از مردم تشکر کرده ام. بعدا از خجالتت در میام!

و به سوی ماشینی مشکی رنگ رفت که منتظرش بود.

-----
عجب پست درامی زدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: دوشنبه 11 آذر 1387 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آوردیشون؟
- همشونو آوردم.
- نیاورده باشی خیلی عصبانی میشها!
- بابا آوردمشون.تازه مگه کیه؟لرد که نیست.
- نماینده لرد تو وزارته ابله!
-وای داره میاد!مواظب باش..اومد
در به آرامی باز شد. دومرگخوار با حالت جدی و نظامی روی خود را به در کردند و سپس منتظر پدیدار شدن نماینده لرد شدند.مرگخوار اول کمی صبر نمود و سپس،با بیحوصلگی گفت:
پس کجاست؟شیش دقیقه پیش باید میمومد.
ناگهان،صدای سرفه کوتاه و ساخته گی از پایین شکم بلیز شنیده شد.بلیز گردن خود را کج نمود و به موجودی که کنار زانوهایش بود نگاه کرد.موجود،پالتویی سیاه رنگ را که برایش بسیار بزرگ بود به تن کرده بود و کلاهی نوک تیز ،که سرش در آن گمشده بود را بر سر داشت.موجود دوباره سرفه کرد و همان طور که گردن خود را تا آنجا که توان داشت بالا برد،رو به بلیز گفت:
بار آخرت باشه که اینجوری در مورد من صحبت میکنی.
بلیز که سعی میکرد مانع خندیدن خود شود سرش را به نشانه قبول کردن تکان داد و با دستانش به سوی در اشاره نمود.جن بدون تامل کردن بسوی در روانه شد و به اتاق روبرو رفت.آنی مونی،که پشت سر جن به آرامی مشغول خندیدن بود،در گوش بلیز گفت:
پس این هوکی هوکی که میگن اینه...نزدیک بود بیفتم روش.
بلیز نگاه جدی به آنی مونی کرد و جوابش را داد:
نماینده لرده.مواظب باش وگرنه کروشیو لرد رو باید بخوری!



نور لامپ بر روی صورتش نشانه گرفته بود.اشعات کورکننده لامپ همچون خار بر چشمانش فرو میرفت.بزور به جلوی خود خیره شد.اتاقی تاریک،که لامپی کوچک تنها منشا نورش بود.جنی کوتاه و زشت،با لباسی عجیب بر روی کوهی از کتابها،که با زحمت بر روی صندلی چیده شده بودند نشسته بود.جن لبخند کج و کوله ای تحویل به وی داد و با صدایی زیر و آرام گفت:
خوب مشنگزاده.بگو ببینم،از زندانت لذت میبری؟میدونی که قراره تا چند دقیقه دیگه بمیری؟
مشنگ سر خود را بزور تکان داد ولی قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید،جن دوباره شروع به صحبت کرد:
هاااا....ساکت.میخواستی چیزی بگی؟من بهت اجازه داده بودم چیزی بگی؟حالا که اینجوری شد دوبار میمیری.
جن این را گفت و سپس از روی کوه کتابها به پایین پرید.
هوکی نگاهی به بلیز و آنی مونی نمود و با نگاهش به آنان فهماند که باید چه کنند.
مشنگزاده با دیدن این،فهمید که تا چندی دیگر،اشعات نور بزرگترین دشمن وی نیستند.
______________________
انقلابی جدید در راه است.انقلابی که سوژه های جدید زاده میشوند.سوژه هایی که دیگر آخرشان همچون روز روشن نیست.سوژهایی که در آن،طنز نویسان و جدی نویسان باهم وزارتی جدید میسازند.
انقلابی جدید در راه است:هوکی
___________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/9/11 21:32:16
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 آبان 1387 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ستاد شناسایی هویت « وزارت سحر و جادو »



در این برگ از دفتر بایگانی ستاد شناسایی هویت بطور خلاصه می خوام سه تا از مهمترین شناسایی هامون رو ثبت کنم . قبلا هر سه مورد بطور کامل ذکر شدن ، اما حالا می خوام بطور خلاصه هر سه رو در این برگ ثبت کنم .

بهار 1387 ؛
... پس از مطابقت شماره آی پی (بر وزن شماره شناسنامه :دی) دو نفر که شباهت زیادی به هم داشتند ، متوجه شدم که هر دوی آنها یک نفر هستند . چند روز قبل هم به این مسئله پی برده بودم که اون دو نفر یکی هستن و خبرها رو بین خودشون رد و بدل می کنن .
برای همین منظور به سرعت نامه ای را حاضر کرده و با جغدی برای پدر گرامی ام ارسال کردم . در نتیجه پس از گذشت یک روز هر دوی آنها به یک گروه منتقل شدند ... اما از خطر مرگ گذشتند . دارنده ی هر دو شناسه در برابر پردم اینطور ذکر کرد :
- هر دو شناسه مال من نیست و من فقط یکی از آنها هستم .
- پس چرا هر دو تا آی پی یکین ؟
- اون شناسه مال خواهر منه . مال من نیست .
- هوووم پس شناسه ی خواهرت به اسلیترین منتقل می شه .
- ...

چند وقت بعد شناسه ای که به اسلیترین منتقل شده بود ، درخواست کرد که شناسش بسته بشه و هر گونه دسترسی ای ازش گرفته بشه . گویا این رو توهینی برای خودش می دونست و حاضر شد به زندان بره ، ولی این توهین رو نپذیره ...
اون یکی شناسه هم به هیچ وجه بسته نشد و باعث شد که من ضایع بشم .


تابستان 1387 ؛
... گویا این بار نیز یکی از دشمنان من دست به تغییر هویتِ غیر رسمی زده بود و با دو هویت مختلف در دنیای جادویی تردد می کرد . اینجانب پس از بررسی دو شماره آی پی به این نتیجه رسیدم که هر دوی آنها یک نفرند و باز به پدر گرامیم نامه ای زدم و او بدن هیچ مقاومتی به زندان رفت .
بعد از مدتی از زندان فرار کرد و به دنیای جادویی بازگشت . چیزی که من اصلا انتظارش را نداشتم . غیر از این چیزی که تعجب من را بشدت بر انگیخت ، عفو و بخشش او بود که باعث شد علنا در جامعه حضور یابد و من را ضایع کند ...


پاییز 1387 ؛
... کسی که اصلا از من خوشش نمیاد و از سران مرگخوارانه . پس از مطابقت شماره آی پیش با یک نفر که در محفل بود ، فهمیدم که هر دو آی پی یکسانه ؛ این مسئله رو با آلبوس هم در میون گذاشتم و آلبوس پس از بررسی ای پی اذعان داشت که دو آی پی با همدیگه برابر نیستند و هیچ شباهتی از نظر ظاهری و باطنی با هم ندارند .
اما من که قصدم پایین آوردن او - یعنی همان کسیکه دو تا شناسه داره - بود ، به سرعت برای پدرم نامه ای نوشتم و با اولین جغدی که بدستم رسید برایش فرستادم .
پدرم و زیر دستانش بدون هیچ عکس العمل خاصی حرف من را رد کردند و من متوجه شدم که اینبار نیز ضایع شده ام و آن شخصیت بزرگ به زندگی معمولیش ادامه داد ...


در پِی اقدام های بالا متوجه شدم که افراد زیادی در دنیای جادویی هستند که می خواهند اسرار من را بدانند ، اما من به سرعت متوجه شدم . ولی کم کاری و ندانم کاری از جهت پدرم و زیر دستانش بود که باعث شد همه ی آنها در دنیای جادویی آزاد بگردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زیر سقف وزارت
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1387 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
برگي از دفترچه نقاشي آلبوس سوروس پاتر

يه بعد از ظهر قشنگه و درحالي كه آي پدش توي گوششه، داره ترانه هاي مرگبار انريكو رو گوش ميكنه.

روي زمين اتاقش، روي شكم دراز كشيده و يه كاغذ سفيت جلوشه و داره با مداد رنگاي مارك كنترل اف پنجش روش نقاشي ميكشه؛ دوربين از بالا روي كاغذ زوم ميكنه... يه دايره ي بزرگ صورتي كشيده، دو تا پنجره روش؛ يه در روش داره و به نظر ميرسه شبيه ساختمون وزارته! طفلي بزرگترين روياهاي كودكيش رو در يه ادغام آنتحاري يه جا كشيده!
اطراف نقاشيش لگوهاي پراكنده ايي كشيده، كه روشون طرح بي جاني از گلابي نقش بسته و اينها همه متأثر از كابوس اين شبهاي باقي مونده از وزارتشه.
رنگ ارغواني رو برميداره تا يه پرچم گريفيندور كه روش علامت دزدهاي دريايي داره رو رنگ كنه كه...

قـــــــــــرچ!

آسپ درحالي كه مات و مبهوت به مداد رنگيه شكسته اش خيره شده، بعد از اينكه گاليونش افتاد روي سيم سرور بابا عله اش آپارات كرد تا براش مداد رنگيش رو بتراشه...

پــاق! ( افكت آپارات)

- عـــهه! بچه ي بوقي! تو هم به مامانت رفتي! وقت و بي وقت مزاحم من ميشه ببرمش اوشون فشن! تو چي ميخواي از جون منو و زوپسم؟

آسپ با چشمان سبز و درشت و معصوم و آخي نازيش ( كپي رايت باي آنيت ) به عله پاتر زل زده و چشماش با يه لايه از اشك براقتر شده. اي بسوزه جيگر بچه هايي كه باباهاشون شاغل به كارهاي مادام العمرن!

عله كه خيلي از حس عشق تل انباره، براي اينكه نشون بده باباي يه وزير مردميه، چوب جادوش رو ميگيره طرف چشماي آسپ تا اشكاش رو پاك كنه...

- اكسپليارموس

چووووپــــــــس!!!

- يا گودريك گريفيندور! چشماش تركيد عـــهه!!

دوربين: پايان پست!
نويسنده رو به دوربين:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/8/6 22:38:10
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
پشت پرده وزارت
ارسال شده در: یکشنبه 5 آبان 1387 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
زیر سقف وزارت یا به عبارتی همون وزارت سحر و جادو شامل سوژه هایی که چه به وزارت ، وزیر ، کارکنان و خانواده هاشون و یا هر چیزی که به وزارت مربوط بشه ، می شه .

زیر سقف وزارت شبیه ساز تاپیک وزارت سحر و جادوست ، با این تفاوت که اون تاپیک پستهای ادامه دار درش می خوره و در این تاپیک پستهای تکی زده می شه ... پستهایی که ادامه دار نیستن ()


توضیحات رو فکر کنم دادم ولی در آخر و بصورت کلی بگم که :
1. اینجا همون وزارت سحر و جادوست .
2. که پستای تکی در اون می خوره .
3. نه پستهای ادامه دار .
4. و البته سعی کنین فعالش کنین :دی
5. و ...


هر گونه سؤالی داشتید با من تماس حاصل فرمایید .


ویرایش :
هرگونه طنز و جدی بودن پست اصلا مهم نیست و چه طنز ، چه جدی ، چه تلفیقی ، چه بوقی و چه هر چیز دیگه که سبک نوشتارتون باشه مهم نیست . فقط مهم اینه که پستا تکی باشه و ادامه دار نباشه

** نام تاپیک با هماهنگی زننده تاپیک ، گیلدروی لاکهارت ، از «زیر سقف وزارت» به «پشت پرده وزارت» تغییر کرد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيلدروی لاكهارت در 1387/8/6 20:44:55
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/8/7 14:51:26