تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] باشگاه دوئل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

درود بر تاريكي درون تمام موجودات هستي!
من سالازار اسليترين ! هوكي ؛ وزيز پست و نا حق سحرو جادو را به دوئل دعوت ميكنم!
ميتونه 5 نفرم براي كمك باخودش بياره
نوه عزيزم اگر مقدور باشد سوژه رو در مورد تخت وزارت بگذار تا اين ننگ رو از صحنه هستي پاك كنيم و يك اصيل زاده رو براي اين مقام انتخاب كنيم !
باشد كه جادوي سياه ياورت باشد!
من سالازار اسليترين ! هوكي ؛ وزيز پست و نا حق سحرو جادو را به دوئل دعوت ميكنم!
ميتونه 5 نفرم براي كمك باخودش بياره
نوه عزيزم اگر مقدور باشد سوژه رو در مورد تخت وزارت بگذار تا اين ننگ رو از صحنه هستي پاك كنيم و يك اصيل زاده رو براي اين مقام انتخاب كنيم !
باشد كه جادوي سياه ياورت باشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایشنا
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

نتیجه دوئل:
نارسیسا مالفوی و بلیز زابینی:
-وينگارديوم له ويوسا.
نارسیسا قهقهه ای زد.
-این افسون برای اجسامه.تو هنوز فرق بین جسم و آدمو نمیدونی؟واقعا مرگخواری مثل تو باید معاون ارباب باشه؟نشون بده لیاقتشو داری.
بلیز کاملا مراقب عکس العمل رقیب بود.
-سرپنسورتيا.
نارسیسا همچنان میخندید.
-اوه...طلسم مورد علاقه پسرم.فاينيت اينگانتاتم.ضمنا من از مار نمیترسم.ایمپریو ...
اینبار نوبت بلیز بود که قهقه بزند.
-اوه...نه نارسیسا.تو خیلی کندی.ازت انتظار بیشتری داشتم.حتی دراکو هم بهتر از تو دوئل میکنه.
دو مرگخوار بشدت خسته شده بودند.نارسیسا یه دسته از موهایش را از جلوی جشمانش کنار زد.نمیخواست اعتراف کند خسته شده.بلیز نفس نفس میزد ولی هنوز سعی میکرد لبخند بزند.نباید شکست میخورد.نه از یک ساحره.
دو ساعت بعد...
-وینگاردیوم له ویوسا.
-برای بار صدم!من،جسم،نیستم!
-تمومش کنین.
صدای فریاد مخوف لرد سیاه باعث وحشت دو مرگخوار شد.
-تا کی میخوایین این بازی مسخره رو ادامه بدین؟اگه میخوایین دوئل کنین لااقل از چوب جادوی واقعی استفاده کنین.دو ساعته دسته جاروهاتونو گرفتین طرف هم که چی بشه؟
با صدای شدید بسته شدن پنجره اتاق لرد دو مرگخوار دسته جارو ها را روی زمین گذاشتند.نارسیسا نفس عمیقی کشید.
-ارباب عصبانی شد.فردا ادامه میدیم.
-------------------------------------------------------------------
لرد ولدمورت:
نارسیسا مالفوی:30 امتیاز _ بلیز زابینی:29 امتیاز
ایوان روزیه:
نارسیسا مالفوی:28 امتیاز _بلیز زابینی:29 امتیاز
امتیازات نهایی:
نارسیسا مالفوی:29 امتیاز _بلیز زابینی:29 امتیاز
هیچیک از شما دو نفر موفق به کشتن طرف مقابل نشد!
-----------------------------------------------------------------------
سوژه دوئل:
مرلین مک کنین و پیتر پتی گرو:کابوس!
توضیح:شما میتونین بدترین کابوس یک جادوگر یا ساحره یا خودتونو توضیح بدین.یا هر چیزی که مربوط به کابوس باشه.
بدون احتساب امروز 5 روز برای زدن پست فرصت دارین.یعنی تا چهارشنبه ساعت 12 شب.
موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید.
نارسیسا مالفوی و بلیز زابینی:
-وينگارديوم له ويوسا.
نارسیسا قهقهه ای زد.
-این افسون برای اجسامه.تو هنوز فرق بین جسم و آدمو نمیدونی؟واقعا مرگخواری مثل تو باید معاون ارباب باشه؟نشون بده لیاقتشو داری.
بلیز کاملا مراقب عکس العمل رقیب بود.
-سرپنسورتيا.
نارسیسا همچنان میخندید.
-اوه...طلسم مورد علاقه پسرم.فاينيت اينگانتاتم.ضمنا من از مار نمیترسم.ایمپریو ...
اینبار نوبت بلیز بود که قهقه بزند.
-اوه...نه نارسیسا.تو خیلی کندی.ازت انتظار بیشتری داشتم.حتی دراکو هم بهتر از تو دوئل میکنه.
دو مرگخوار بشدت خسته شده بودند.نارسیسا یه دسته از موهایش را از جلوی جشمانش کنار زد.نمیخواست اعتراف کند خسته شده.بلیز نفس نفس میزد ولی هنوز سعی میکرد لبخند بزند.نباید شکست میخورد.نه از یک ساحره.
دو ساعت بعد...
-وینگاردیوم له ویوسا.
-برای بار صدم!من،جسم،نیستم!
-تمومش کنین.
صدای فریاد مخوف لرد سیاه باعث وحشت دو مرگخوار شد.
-تا کی میخوایین این بازی مسخره رو ادامه بدین؟اگه میخوایین دوئل کنین لااقل از چوب جادوی واقعی استفاده کنین.دو ساعته دسته جاروهاتونو گرفتین طرف هم که چی بشه؟
با صدای شدید بسته شدن پنجره اتاق لرد دو مرگخوار دسته جارو ها را روی زمین گذاشتند.نارسیسا نفس عمیقی کشید.
-ارباب عصبانی شد.فردا ادامه میدیم.
-------------------------------------------------------------------
لرد ولدمورت:
نارسیسا مالفوی:30 امتیاز _ بلیز زابینی:29 امتیاز
ایوان روزیه:
نارسیسا مالفوی:28 امتیاز _بلیز زابینی:29 امتیاز
امتیازات نهایی:
نارسیسا مالفوی:29 امتیاز _بلیز زابینی:29 امتیاز
هیچیک از شما دو نفر موفق به کشتن طرف مقابل نشد!
-----------------------------------------------------------------------
سوژه دوئل:
مرلین مک کنین و پیتر پتی گرو:کابوس!
توضیح:شما میتونین بدترین کابوس یک جادوگر یا ساحره یا خودتونو توضیح بدین.یا هر چیزی که مربوط به کابوس باشه.
بدون احتساب امروز 5 روز برای زدن پست فرصت دارین.یعنی تا چهارشنبه ساعت 12 شب.
موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/10/6 14:21:19
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/23
تولد نقش: 1399/10/23
آخرین ورود: سهشنبه 13 بهمن 1388 14:23
از: یه دنیای دیگه !
پستها:
392

مرد جوان با شگفتی وارد محوطۀ افسانه ای قصر شد. مجسمه هایی از فرشتگان و دیوها در جای جای باغ قصر دیده می شدند. لابیرنت سبز رنگی سمت چپ و استخری با آب پاکیزه سمت راست راه ورودی خودنمایی می کردند.
با غرور و سری افراشته، قدم زنان از سنگفرش براقی که درب باغ را به ورودی قصر مرتبط می کرد، گذشت. به در مجللی که در برابرش قرار داشت نگاهی انداخت: این خونواده سرشون بره افاده هاشون نمیره. موندم که اون خانوم از خود راضی که چش دیدن خونواده منو نداره چرا منو دعوت کرده اینجا؟
دست راستش را روی فرورفتگی هایی به شکل دست گذاشت که روی درب دیده می شدند. نوری آبی رنگ دستش را احاطه کرد و همچون ماری تا بازویش بالارفت. کمی بعد، نور به همان سرعتی که ظاهر شده بود ناپدید گردید و در باز شد. صدایی ملایم و سرد از داخل به گوش رسید:
- وارد بشین بلیز جوان!
بلیز زابینی متحیر از خوشامدگویی بانوی قصر، وارد شد. نارسیسا مالفوی چند قدمی دورتر از درب ورودی ایستاده بود و به جادوگر جوان می نگریست که شباهتی عجیب با مرد جوان دیگری داشت، که می شناخت. دردی در قلبش چنگ انداخت، ولی با کوچکترین تفاوتی در چهره، دستش را به سوی جادوگر جوان دراز کرد و بوسۀ احترام آمیز او را بر دستش پذیرفت.
بلیز جوان همچنان که با شگفتی به اطراف می نگریست، گفت:
- مادرم همیشه از مهمونی های شما تعریف می کرد. می گفت زمانی که هنوز با پدر من ازدواج نکرده بود توی تمام مهمونی های خانوادۀ بلک می درخشیدین. می گفت شما تنها رقیبش بودین.
دوباره همان درد آشنا... تنها لبخندی زد و تایید کرد:
- بله! تنها رقیب...
و در دل افزود: اما رقیبی شکست خورده! دردمندانه بیست و پنج سال قبل را به خاطر آورد... و ویلای تابستانی بلک را در نیو همپشایر...
جشن تولد هفده سالگی نارسیسا بود و مطابق رسوم، باید به جامعه معرفی می شد. هیجان انگیزترین لحظه برای هر جادوگر و ساحره ای زمانیست که « ردیابی » از رویش برداشته می شد و می توانست از جادو استفاده کند و این روز بخصوص، برای نارسیسا از هر روزی مهم تر بود. چرا که می خواست طلسم عشق، « کوپیدیوس » اولین طلسمی باشد که آزادانه اجرا می کند، آنهم بر روی نوۀ دختری عمویش، به نام آرماندو... پسری جذاب با موهای کاملا مشکی، چشمانی عمیق و صدایی مهربان.
بی صبرانه منتظر بود که رقص آغاز شود و چون آرماندو بزرگترین عموزادۀ مجردش بود، باید برای رقص از نارسیسا دعوت می کرد. و این یعنی بهترین موقعیت برای اجرای طلسم تا پسر جوان را به عشق خود گرفتار کند. چه رویای شیرینی در ذهن داشت.
با صدای مرد جوان روبرویش، خاطرات گذشته موقتا از ذهنش دور شدند. بلیز روبروی عکس خانوادگی مالفوی ایستاده بود و با نیشخند به دراکو می نگریست:
- این عکسو کجا گرفته بودین لیدی مالفوی؟
سعی کرد ذهنش را در زمان حال متمرکز نگه دارد. به تمام هوش و نفرتش نیاز داشت:
- دانمارک. وقتی برای دیدن برادر لوسیوس به کپنهاگ رفته بودیم.
پسر جوان به شخصی در کنار دراکو اشاره کرد:
- اینم همون دخترعموی جذاب دراکو، دوشیزه فلوراست؟
- بله. خودشه!
در ذهنش افزود: بسیار جذاب، و بسیار ثروتمند! همینو می خوای بگی دیگه مگه نه؟ هرچی باشه تو پسر مادرتی! و با صدایی بلندتر ادامه داد:
- خبر دارم این تابستون هم، که دراکو به کپنهاگ رفت همراهش رفته بودی و گویا با دوشیزه فلورا به خوبی رفتار کرده بودی.
بلیز با بی خیالی عکس را سر جایش گذاشت:
- اوهوم!
با تعارف نارسیسا روی کاناپه ای لمید. نارسیسا نمی توانست انکار کند که دراکو در برابر جذابیت این مرد جوان هیچ شانسی نداشت. همانطور که خودش...
دوباره ذهنش به عقب برگشت... جشن شروع شده بود. قبل از جشن با هیجان درمورد برنامه اش با بهترین دوستش ماریا صحبت کرده بود. ماریا به او اطمینان داده بود می تواند طلسم را به خوبی اجرا کند و آرمادو زابینی، حتما متعلق به او می شد. ولی زمانی که آرماندو با لبخند به سمت او می آمد، درست هنگامی که نارسیسا چوبدستیش را با ژست شوخی به سمت او گرفته بود و زیر لب طلسم را زمزمه می کرد « به طور کاملا تصادفی » دست ماریا به دست او خورد و طلسم به سمت لوسیوس مالفوی که از اقوام دور بلک ها بود برگشت. و باز هم « به طور کاملا تصادفی » ماریا چوبدستیش را به طرف آرماندو گرفت و همان طلسم را زمزمه کرد.
این بود که سرنوشت، زندگی ای سراسر تصادفات ناخواسته را رقم زد و حالا او لیدی مالفوی بود و ماریا... پس از مدتی از آرماندو خسته شد و با مرگ مشکوک آرماندو، درحالیکه بلیز به تازگی متولد شده بود، با دومین همسرش ازدواج کرد. دومی... از سری هفتگانۀ همسرانش. خوب، به هرحال هفت عددی بود که همیشه ماریا به آن علاقه داشت!!!
دوباره به رقیب پسرش نگاهی انداخت. نقشۀ ساده ای در ذهن داشت. کمی از زهر مخصوص خانوادۀ مالفوی که از قرون وسطی نسل اندر نسل به ارث رسیده بود در نوشیدنی هردویشان، کار را تمام می کرد. قاتل و مقتول، هر دو رفتنی بودند و مجازاتی در بین نبود.
وارد آشپزخانه شد. مقدار لازم زهر را در نوشیدنی ها ریخت و به جن خانگی خانواده دستور داد نوشیدنی را به اتاق پذیرایی ببرد. چنان ذهنش درگیر اندازه گیری میزان زهر بود که متوجه صدای در ورودی نشد. زمانی صدای صحبت را از اتاق پذیرایی شنید که دیر شده بود:
- اوه، نه! دراکو!!!
با شتاب، بی توجه به قانون غیرقابل شکستن حفظ وقار در بانوان اصیل زاده، به اتاق پذیرایی شتافت. دراکو و بلیز را دید که برادرانه یکدیگر را در آغوش کشیده بودند و دراکو به دوست عزیزش خوشامد می گفت:
- چه نوشیدنی به موقعی! به سلامتی حضورت و اینکه فلورا به پیشنهاد ازدواج من جواب مثبت داده اینا رو می نوشیم.
بلیز نیشخندی زد:
- به سلامتی!
و قبل از اینکه مادر بدبخت فریاد « نه » سردهد، هر دو جوان روی زمین افتاده بودند.
با غرور و سری افراشته، قدم زنان از سنگفرش براقی که درب باغ را به ورودی قصر مرتبط می کرد، گذشت. به در مجللی که در برابرش قرار داشت نگاهی انداخت: این خونواده سرشون بره افاده هاشون نمیره. موندم که اون خانوم از خود راضی که چش دیدن خونواده منو نداره چرا منو دعوت کرده اینجا؟
دست راستش را روی فرورفتگی هایی به شکل دست گذاشت که روی درب دیده می شدند. نوری آبی رنگ دستش را احاطه کرد و همچون ماری تا بازویش بالارفت. کمی بعد، نور به همان سرعتی که ظاهر شده بود ناپدید گردید و در باز شد. صدایی ملایم و سرد از داخل به گوش رسید:
- وارد بشین بلیز جوان!
بلیز زابینی متحیر از خوشامدگویی بانوی قصر، وارد شد. نارسیسا مالفوی چند قدمی دورتر از درب ورودی ایستاده بود و به جادوگر جوان می نگریست که شباهتی عجیب با مرد جوان دیگری داشت، که می شناخت. دردی در قلبش چنگ انداخت، ولی با کوچکترین تفاوتی در چهره، دستش را به سوی جادوگر جوان دراز کرد و بوسۀ احترام آمیز او را بر دستش پذیرفت.
بلیز جوان همچنان که با شگفتی به اطراف می نگریست، گفت:
- مادرم همیشه از مهمونی های شما تعریف می کرد. می گفت زمانی که هنوز با پدر من ازدواج نکرده بود توی تمام مهمونی های خانوادۀ بلک می درخشیدین. می گفت شما تنها رقیبش بودین.
دوباره همان درد آشنا... تنها لبخندی زد و تایید کرد:
- بله! تنها رقیب...
و در دل افزود: اما رقیبی شکست خورده! دردمندانه بیست و پنج سال قبل را به خاطر آورد... و ویلای تابستانی بلک را در نیو همپشایر...
جشن تولد هفده سالگی نارسیسا بود و مطابق رسوم، باید به جامعه معرفی می شد. هیجان انگیزترین لحظه برای هر جادوگر و ساحره ای زمانیست که « ردیابی » از رویش برداشته می شد و می توانست از جادو استفاده کند و این روز بخصوص، برای نارسیسا از هر روزی مهم تر بود. چرا که می خواست طلسم عشق، « کوپیدیوس » اولین طلسمی باشد که آزادانه اجرا می کند، آنهم بر روی نوۀ دختری عمویش، به نام آرماندو... پسری جذاب با موهای کاملا مشکی، چشمانی عمیق و صدایی مهربان.
بی صبرانه منتظر بود که رقص آغاز شود و چون آرماندو بزرگترین عموزادۀ مجردش بود، باید برای رقص از نارسیسا دعوت می کرد. و این یعنی بهترین موقعیت برای اجرای طلسم تا پسر جوان را به عشق خود گرفتار کند. چه رویای شیرینی در ذهن داشت.
با صدای مرد جوان روبرویش، خاطرات گذشته موقتا از ذهنش دور شدند. بلیز روبروی عکس خانوادگی مالفوی ایستاده بود و با نیشخند به دراکو می نگریست:
- این عکسو کجا گرفته بودین لیدی مالفوی؟
سعی کرد ذهنش را در زمان حال متمرکز نگه دارد. به تمام هوش و نفرتش نیاز داشت:
- دانمارک. وقتی برای دیدن برادر لوسیوس به کپنهاگ رفته بودیم.
پسر جوان به شخصی در کنار دراکو اشاره کرد:
- اینم همون دخترعموی جذاب دراکو، دوشیزه فلوراست؟
- بله. خودشه!
در ذهنش افزود: بسیار جذاب، و بسیار ثروتمند! همینو می خوای بگی دیگه مگه نه؟ هرچی باشه تو پسر مادرتی! و با صدایی بلندتر ادامه داد:
- خبر دارم این تابستون هم، که دراکو به کپنهاگ رفت همراهش رفته بودی و گویا با دوشیزه فلورا به خوبی رفتار کرده بودی.
بلیز با بی خیالی عکس را سر جایش گذاشت:
- اوهوم!
با تعارف نارسیسا روی کاناپه ای لمید. نارسیسا نمی توانست انکار کند که دراکو در برابر جذابیت این مرد جوان هیچ شانسی نداشت. همانطور که خودش...
دوباره ذهنش به عقب برگشت... جشن شروع شده بود. قبل از جشن با هیجان درمورد برنامه اش با بهترین دوستش ماریا صحبت کرده بود. ماریا به او اطمینان داده بود می تواند طلسم را به خوبی اجرا کند و آرمادو زابینی، حتما متعلق به او می شد. ولی زمانی که آرماندو با لبخند به سمت او می آمد، درست هنگامی که نارسیسا چوبدستیش را با ژست شوخی به سمت او گرفته بود و زیر لب طلسم را زمزمه می کرد « به طور کاملا تصادفی » دست ماریا به دست او خورد و طلسم به سمت لوسیوس مالفوی که از اقوام دور بلک ها بود برگشت. و باز هم « به طور کاملا تصادفی » ماریا چوبدستیش را به طرف آرماندو گرفت و همان طلسم را زمزمه کرد.
این بود که سرنوشت، زندگی ای سراسر تصادفات ناخواسته را رقم زد و حالا او لیدی مالفوی بود و ماریا... پس از مدتی از آرماندو خسته شد و با مرگ مشکوک آرماندو، درحالیکه بلیز به تازگی متولد شده بود، با دومین همسرش ازدواج کرد. دومی... از سری هفتگانۀ همسرانش. خوب، به هرحال هفت عددی بود که همیشه ماریا به آن علاقه داشت!!!
دوباره به رقیب پسرش نگاهی انداخت. نقشۀ ساده ای در ذهن داشت. کمی از زهر مخصوص خانوادۀ مالفوی که از قرون وسطی نسل اندر نسل به ارث رسیده بود در نوشیدنی هردویشان، کار را تمام می کرد. قاتل و مقتول، هر دو رفتنی بودند و مجازاتی در بین نبود.
وارد آشپزخانه شد. مقدار لازم زهر را در نوشیدنی ها ریخت و به جن خانگی خانواده دستور داد نوشیدنی را به اتاق پذیرایی ببرد. چنان ذهنش درگیر اندازه گیری میزان زهر بود که متوجه صدای در ورودی نشد. زمانی صدای صحبت را از اتاق پذیرایی شنید که دیر شده بود:
- اوه، نه! دراکو!!!
با شتاب، بی توجه به قانون غیرقابل شکستن حفظ وقار در بانوان اصیل زاده، به اتاق پذیرایی شتافت. دراکو و بلیز را دید که برادرانه یکدیگر را در آغوش کشیده بودند و دراکو به دوست عزیزش خوشامد می گفت:
- چه نوشیدنی به موقعی! به سلامتی حضورت و اینکه فلورا به پیشنهاد ازدواج من جواب مثبت داده اینا رو می نوشیم.
بلیز نیشخندی زد:
- به سلامتی!
و قبل از اینکه مادر بدبخت فریاد « نه » سردهد، هر دو جوان روی زمین افتاده بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/3 20:07:21
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/3 20:27:22
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/3 20:27:22
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/12/09
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1388 22:50
از: کابان...مخوف ترین زندان!
پستها:
333

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

ها ...
رقیب جدید انتخاب میکنم ...
آلبوس سوروس پاتر بیا که میخوام خونت رو بریزم ...
پ.ن : سوژه ترجیحا جدی باشه چون فکر کنم هم من و هم آسپ جدی نویسیمون بهتره !
رقیب جدید انتخاب میکنم ...
آلبوس سوروس پاتر بیا که میخوام خونت رو بریزم ...
پ.ن : سوژه ترجیحا جدی باشه چون فکر کنم هم من و هم آسپ جدی نویسیمون بهتره !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر

یکی بود که همیشه دلم میخواست توی دوئل بزنم لهش کنم 
پسرنمای بوقی کوچولویی که هیچ وقت بزرگی منو درک نکرد ، برای همین باید یه گوشمالی بهش بدم !
تد ریموس لوپین ! یا همون تدی کوچولوی خودمون !
با دستور ... نه چیزه درخواست :
سوژه رو خودش(تدی) انتخاب کنه !

پسرنمای بوقی کوچولویی که هیچ وقت بزرگی منو درک نکرد ، برای همین باید یه گوشمالی بهش بدم !
تد ریموس لوپین ! یا همون تدی کوچولوی خودمون !
با دستور ... نه چیزه درخواست :
سوژه رو خودش(تدی) انتخاب کنه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/10/3 10:21:51
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
