جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1387 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
همانا ما نیز یکی را به دوئل دعوت مینماییم.بیل به دست در انتظار میمانیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1387 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر تاريكي درون تمام موجودات هستي!

من سالازار اسليترين ! هوكي ؛ وزيز پست و نا حق سحرو جادو را به دوئل دعوت ميكنم!
ميتونه 5 نفرم براي كمك باخودش بياره

نوه عزيزم اگر مقدور باشد سوژه رو در مورد تخت وزارت بگذار تا اين ننگ رو از صحنه هستي پاك كنيم و يك اصيل زاده رو براي اين مقام انتخاب كنيم !
باشد كه جادوي سياه ياورت باشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمایشنا
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1387 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
نتیجه دوئل:

نارسیسا مالفوی و بلیز زابینی:

-وينگارديوم له ويوسا.

نارسیسا قهقهه ای زد.
-این افسون برای اجسامه.تو هنوز فرق بین جسم و آدمو نمیدونی؟واقعا مرگخواری مثل تو باید معاون ارباب باشه؟نشون بده لیاقتشو داری.

بلیز کاملا مراقب عکس العمل رقیب بود.
-سرپنسورتيا.

نارسیسا همچنان میخندید.
-اوه...طلسم مورد علاقه پسرم.فاينيت اينگانتاتم.ضمنا من از مار نمیترسم.ایمپریو ...

اینبار نوبت بلیز بود که قهقه بزند.
-اوه...نه نارسیسا.تو خیلی کندی.ازت انتظار بیشتری داشتم.حتی دراکو هم بهتر از تو دوئل میکنه.

دو مرگخوار بشدت خسته شده بودند.نارسیسا یه دسته از موهایش را از جلوی جشمانش کنار زد.نمیخواست اعتراف کند خسته شده.بلیز نفس نفس میزد ولی هنوز سعی میکرد لبخند بزند.نباید شکست میخورد.نه از یک ساحره.

دو ساعت بعد...

-وینگاردیوم له ویوسا.

-برای بار صدم!من،جسم،نیستم!

-تمومش کنین.

صدای فریاد مخوف لرد سیاه باعث وحشت دو مرگخوار شد.
-تا کی میخوایین این بازی مسخره رو ادامه بدین؟اگه میخوایین دوئل کنین لااقل از چوب جادوی واقعی استفاده کنین.دو ساعته دسته جاروهاتونو گرفتین طرف هم که چی بشه؟

با صدای شدید بسته شدن پنجره اتاق لرد دو مرگخوار دسته جارو ها را روی زمین گذاشتند.نارسیسا نفس عمیقی کشید.
-ارباب عصبانی شد.فردا ادامه میدیم.
-------------------------------------------------------------------
لرد ولدمورت:
نارسیسا مالفوی:30 امتیاز _ بلیز زابینی:29 امتیاز

ایوان روزیه:
نارسیسا مالفوی:28 امتیاز _بلیز زابینی:29 امتیاز

امتیازات نهایی:
نارسیسا مالفوی:29 امتیاز _بلیز زابینی:29 امتیاز

هیچیک از شما دو نفر موفق به کشتن طرف مقابل نشد!
-----------------------------------------------------------------------
سوژه دوئل:

مرلین مک کنین و پیتر پتی گرو:کابوس!

توضیح:شما میتونین بدترین کابوس یک جادوگر یا ساحره یا خودتونو توضیح بدین.یا هر چیزی که مربوط به کابوس باشه.

بدون احتساب امروز 5 روز برای زدن پست فرصت دارین.یعنی تا چهارشنبه ساعت 12 شب.

موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/10/6 14:21:19
Re: باشگاه دوئل
درخواست پيتر رو مي‌پذيرم تا بر دهان تمام افرادي كه اراجيف مي‌بافند كوبيده باشم!

ويرايش: يكي بياد موضوع و وقتش رو مشخص كنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1387/10/4 18:24:24
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 دی 1387 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد جوان با شگفتی وارد محوطۀ افسانه ای قصر شد. مجسمه هایی از فرشتگان و دیوها در جای جای باغ قصر دیده می شدند. لابیرنت سبز رنگی سمت چپ و استخری با آب پاکیزه سمت راست راه ورودی خودنمایی می کردند.

با غرور و سری افراشته، قدم زنان از سنگفرش براقی که درب باغ را به ورودی قصر مرتبط می کرد، گذشت. به در مجللی که در برابرش قرار داشت نگاهی انداخت: این خونواده سرشون بره افاده هاشون نمیره. موندم که اون خانوم از خود راضی که چش دیدن خونواده منو نداره چرا منو دعوت کرده اینجا؟


دست راستش را روی فرورفتگی هایی به شکل دست گذاشت که روی درب دیده می شدند. نوری آبی رنگ دستش را احاطه کرد و همچون ماری تا بازویش بالارفت. کمی بعد، نور به همان سرعتی که ظاهر شده بود ناپدید گردید و در باز شد. صدایی ملایم و سرد از داخل به گوش رسید:
- وارد بشین بلیز جوان!

بلیز زابینی متحیر از خوشامدگویی بانوی قصر، وارد شد. نارسیسا مالفوی چند قدمی دورتر از درب ورودی ایستاده بود و به جادوگر جوان می نگریست که شباهتی عجیب با مرد جوان دیگری داشت، که می شناخت. دردی در قلبش چنگ انداخت، ولی با کوچکترین تفاوتی در چهره، دستش را به سوی جادوگر جوان دراز کرد و بوسۀ احترام آمیز او را بر دستش پذیرفت.

بلیز جوان همچنان که با شگفتی به اطراف می نگریست، گفت:
- مادرم همیشه از مهمونی های شما تعریف می کرد. می گفت زمانی که هنوز با پدر من ازدواج نکرده بود توی تمام مهمونی های خانوادۀ بلک می درخشیدین. می گفت شما تنها رقیبش بودین.

دوباره همان درد آشنا... تنها لبخندی زد و تایید کرد:
- بله! تنها رقیب...

و در دل افزود: اما رقیبی شکست خورده! دردمندانه بیست و پنج سال قبل را به خاطر آورد... و ویلای تابستانی بلک را در نیو همپشایر...

جشن تولد هفده سالگی نارسیسا بود و مطابق رسوم، باید به جامعه معرفی می شد. هیجان انگیزترین لحظه برای هر جادوگر و ساحره ای زمانیست که « ردیابی » از رویش برداشته می شد و می توانست از جادو استفاده کند و این روز بخصوص، برای نارسیسا از هر روزی مهم تر بود. چرا که می خواست طلسم عشق، « کوپیدیوس » اولین طلسمی باشد که آزادانه اجرا می کند، آنهم بر روی نوۀ دختری عمویش، به نام آرماندو... پسری جذاب با موهای کاملا مشکی، چشمانی عمیق و صدایی مهربان.

بی صبرانه منتظر بود که رقص آغاز شود و چون آرماندو بزرگترین عموزادۀ مجردش بود، باید برای رقص از نارسیسا دعوت می کرد. و این یعنی بهترین موقعیت برای اجرای طلسم تا پسر جوان را به عشق خود گرفتار کند. چه رویای شیرینی در ذهن داشت.


با صدای مرد جوان روبرویش، خاطرات گذشته موقتا از ذهنش دور شدند. بلیز روبروی عکس خانوادگی مالفوی ایستاده بود و با نیشخند به دراکو می نگریست:
- این عکسو کجا گرفته بودین لیدی مالفوی؟

سعی کرد ذهنش را در زمان حال متمرکز نگه دارد. به تمام هوش و نفرتش نیاز داشت:
- دانمارک. وقتی برای دیدن برادر لوسیوس به کپنهاگ رفته بودیم.

پسر جوان به شخصی در کنار دراکو اشاره کرد:
- اینم همون دخترعموی جذاب دراکو، دوشیزه فلوراست؟

- بله. خودشه!

در ذهنش افزود: بسیار جذاب، و بسیار ثروتمند! همینو می خوای بگی دیگه مگه نه؟ هرچی باشه تو پسر مادرتی! و با صدایی بلندتر ادامه داد:
- خبر دارم این تابستون هم، که دراکو به کپنهاگ رفت همراهش رفته بودی و گویا با دوشیزه فلورا به خوبی رفتار کرده بودی.

بلیز با بی خیالی عکس را سر جایش گذاشت:
- اوهوم!

با تعارف نارسیسا روی کاناپه ای لمید. نارسیسا نمی توانست انکار کند که دراکو در برابر جذابیت این مرد جوان هیچ شانسی نداشت. همانطور که خودش...

دوباره ذهنش به عقب برگشت... جشن شروع شده بود. قبل از جشن با هیجان درمورد برنامه اش با بهترین دوستش ماریا صحبت کرده بود. ماریا به او اطمینان داده بود می تواند طلسم را به خوبی اجرا کند و آرمادو زابینی، حتما متعلق به او می شد. ولی زمانی که آرماندو با لبخند به سمت او می آمد، درست هنگامی که نارسیسا چوبدستیش را با ژست شوخی به سمت او گرفته بود و زیر لب طلسم را زمزمه می کرد « به طور کاملا تصادفی » دست ماریا به دست او خورد و طلسم به سمت لوسیوس مالفوی که از اقوام دور بلک ها بود برگشت. و باز هم « به طور کاملا تصادفی » ماریا چوبدستیش را به طرف آرماندو گرفت و همان طلسم را زمزمه کرد.

این بود که سرنوشت، زندگی ای سراسر تصادفات ناخواسته را رقم زد و حالا او لیدی مالفوی بود و ماریا... پس از مدتی از آرماندو خسته شد و با مرگ مشکوک آرماندو، درحالیکه بلیز به تازگی متولد شده بود، با دومین همسرش ازدواج کرد. دومی... از سری هفتگانۀ همسرانش. خوب، به هرحال هفت عددی بود که همیشه ماریا به آن علاقه داشت!!!


دوباره به رقیب پسرش نگاهی انداخت. نقشۀ ساده ای در ذهن داشت. کمی از زهر مخصوص خانوادۀ مالفوی که از قرون وسطی نسل اندر نسل به ارث رسیده بود در نوشیدنی هردویشان، کار را تمام می کرد. قاتل و مقتول، هر دو رفتنی بودند و مجازاتی در بین نبود.

وارد آشپزخانه شد. مقدار لازم زهر را در نوشیدنی ها ریخت و به جن خانگی خانواده دستور داد نوشیدنی را به اتاق پذیرایی ببرد. چنان ذهنش درگیر اندازه گیری میزان زهر بود که متوجه صدای در ورودی نشد. زمانی صدای صحبت را از اتاق پذیرایی شنید که دیر شده بود:
- اوه، نه! دراکو!!!

با شتاب، بی توجه به قانون غیرقابل شکستن حفظ وقار در بانوان اصیل زاده، به اتاق پذیرایی شتافت. دراکو و بلیز را دید که برادرانه یکدیگر را در آغوش کشیده بودند و دراکو به دوست عزیزش خوشامد می گفت:
- چه نوشیدنی به موقعی! به سلامتی حضورت و اینکه فلورا به پیشنهاد ازدواج من جواب مثبت داده اینا رو می نوشیم.

بلیز نیشخندی زد:
- به سلامتی!

و قبل از اینکه مادر بدبخت فریاد « نه » سردهد، هر دو جوان روی زمین افتاده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/3 20:07:21
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/3 20:27:22
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 دی 1387 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
من هوس كردم با مرلين دوئل كنم!هوم؟

هيچ كس تنها نيست!پيتر اول!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: باشگاه دوئل
اعلام آمادگي مي‌كنم براي هر نوع دوئل!
گويا اين روزا مد شده دوئل كردن!

اين روزها همه دوئل مي‌كنند شما چه طوري، خوبي، خوشي، سلامتي؟!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1387/10/3 19:26:02
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 دی 1387 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ها ...

رقیب جدید انتخاب میکنم ...

آلبوس سوروس پاتر بیا که میخوام خونت رو بریزم ...


پ.ن : سوژه ترجیحا جدی باشه چون فکر کنم هم من و هم آسپ جدی نویسیمون بهتره !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: مرا باز گردان !
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 دی 1387 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود که همیشه دلم میخواست توی دوئل بزنم لهش کنم

پسرنمای بوقی کوچولویی که هیچ وقت بزرگی منو درک نکرد ، برای همین باید یه گوشمالی بهش بدم !

تد ریموس لوپین ! یا همون تدی کوچولوی خودمون !


با دستور ... نه چیزه درخواست :

سوژه رو خودش(تدی) انتخاب کنه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/10/3 10:21:51
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 دی 1387 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا صاف و آفتابی و پرنده ها جیک جیک میکنند و نسیم دلنوازی در سطح شهر میوزد و ملت جادوگر شاد و شنگول مشغول رسیدگی به کارهای روزمره خودشون میباشند .... در گوشه یکی از خیابون های شهر لندن بلیز در حالی که یک بستنی قیفی دستشه مشغول قدم زدن در پیاده روئه ...

کمی جلوتر دخترکی جوان از یک تیر چراغ برق بالا رفته و مشغول تعویض لامپ هست ... موهای طلایی رنگش را باد پریشان کرده ... دخترک بدون توجه به اطراف هر از گاهی موهایش را با یک حرکت از جلوی چشمش کنار میزند و دوباره به کارش مشغول میشود ...

بلیز همینجور که مشغول لیس زدن بستنی قیفیش هست قدم زنان میره زیر تیر چراغ برق توقف میکنه و به دخترک خیره میشه ... دخترک به بلیز توجه نمیکنه و همچنان مشغول کار خودشه ... اما بلیز بی توجه به بستنی قیفیش که در حال آب شدنه و بدون لحظه ای پلک زدن به دخترک زل میزنه تا اینکه دخترک نمیتونه بیش از این بی تفاوت بمونه...

دخترک: چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ کار و زندگی نداری تو؟
بلیز: مرگخوار عزیز .... اصلا صحیح نیست که شما با دامن میرید بالای تیر چراغ برق تا لامپ رو تعویض کنید ...

دخترک که نامش نارسیسا بود به این شکل به بلیز خیره میشه ... سپس به این حالت و بعد این حالت و در آخر این حالت در میاد!

نارسیسا: چی گفتی؟ منظورت چی بود؟
بلیز: هیچی ... چیزی نگفتم میگم با دامن از تیر چراغ برق نرو بالا ....
نارسیسا: ای بی ناموس .. ای بچه پر رو ... ای اشرار ... ای عابر نما!
نارسیسا اینو میگه و جعبه ابزارشو به سمت بلیز پرتاب میکنه و بلیزم جاخالی میده ...

بلیز: هه هه دماغ سوخته ... بهم نخورد!
نارسیسا: جیـــــــــــــــــــــغ چطور جرات میکنی! گراوپی!

ناگهان کمی جلوتر، درِ یک ماشین باز میشه و یک عدد غول غارنشین در حد و اندازه های تیم ملی پیاده میشه ...

بلیز!!!!!

گراوپی در حالی که صدای تق و توق انگشتای دستشو در میاره:
- ارباب سیسی .. گراوپ کی رو باید مشت و مال داد؟
نارسیسا: اوناهاش ... همون پسره که بستنی قیفی دستشه داره زبون درازی میکنه؟
بلیز همون لحظه همه بستنیشو میچپونه تو دهنش و در همون حال سعی میکنه منطقی به نظر برسه ....
گراوپ: همون لاغر مردنیه که کنار تیر چراغ برق زیر دامن شما وایساده؟
نارسیسا: آره!!!

بلیز: صبر کنید من فکر میکنم همه چیزو میشه با صحبت حل کرد ....

صدای بلیز در نعره از ته دل گراوپی گم میشه .. صحنه اسلوموشن میشه ... در حالی که بلیز زیر لب نفرین میفرسته و چوبدستیشو در میاره؛ نارسیسا با چوبدستی آماده از بالای تیر چراغ برق به پایین میپره و گراوپی نعره زنان به سمت بلیز میدوه و خلاصه جنگی مخوف در میگیره!

چند لحظه بعد!

بیبو بیو بیبو!

چند وَن آرشاد خیابونو بستن و عده زیادی از مردم تجمع کردن!

بلیز: آقای مامور آرشاد ... ببینید چه بلایی سر من آوردن! پاهامو دور گردنم و دستامو دور تیر چراغ برق گره زدن و منو زیر مشت و لگد گرفتن .. الان همه دندونام ریخته تو حلقم و دماغم چسبیده بالای تیر چراغ برق .. این درسته به من به عنوان یک شخصیت مظلوم اینطور وحشیانه حمله کنن؟

نارسیسا: آقای مسئول آرشاد ... این مرد یک بی ناموسه و من از شکایت خودم صرف نظر نمیکنم!
گراوپی: گوووووهاهاها!

مامور آرشاد: بسه بسه! جناب گراوپی شما چه نسبتی با خانم مالفوی دارید که این مرد رو به این روز انداختیدش؟
گراوپی: من شوهرشم!

همه!!!!

گراوپی: بله ... یادش بخیر ... اون روز ها گراوپی و هاگر تو غارشون بود و هاگر داشت به گراوپی بافتنی یاد داد که ارباب سیسی اومد!

نارسیسا: نــــــــــه ... دیگه تعریف نکن!
گراوپی: ارباب سیسی گفت که شوهرش معتاد شد و اونا رو ترک کرد و احتمالا تا الان مرده و ارباب سیسی بیوه و خرج زندگی بالا و او احتیاج به یک شوهر باوقار و توانمند داشت ... برای همین دل گراوپ برای ارباب سیسی سوخت و ترجیح داد تا این مسئولیت بزرگ را پذیرفت ...

همه
نارسیسا: بسه ... دیگه نگو ...

گراوپی که احساساتی شده:
- ارباب سیسی کلی عاشق گراوپ شد و از گراوپ تعریف کرد و گفت گراوپ بسیار خوش هیکل و خوشتیپ ...
نارسیسا!!!!!!
مامور آرشاد: خب خب؟
گراوپی ادامه میده: ارباب سیسی به گراوپ قول یک زندگی خوب رو در کوههای آلپ در کنار هایدی و پدر بزرگش داد .... تازه گراوپ خوشحال بود که به شما مژده داد به زودی دراکو صاحب یک خواهر کوچولو شد ... البته دکتر در نتایج سنوگرافی گفت بچه دختره ... اما حس پدرانه گراوپ گفت پسره ....

همه
نارسیسا

مامور آرشاد: هممم ... فکر میکنم همتون به یک فس آرشاد فوری احتیاج دارید ... این پرونده باید موشکافی بشه! برای تحقیقات بیشتر سریعا همتون سوار شید بریم آرشاد!

همه به سمت ماشین های آرشاد راه می افتن و گراوپی با اعتماد به نفس جلو تر از همه سوار میشه ....

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ! (صدای ترکیدن چهار چرخ ماشین)

همه!!!!
مامور آرشاد: خب البته پیاده تا وزارت آرشاد زیاد هم راهی نیست .. از این طرف لطفا!

فردای آنروز!

تیتر صفحه اول روزنامه پیام امروز!

- مجرم چه کسی هست؟

در پی بررسی پرونده زد و خورد روز گذشته ... بلیز زابینی ملقب به کلاغ لاغر مردنی، اشرار شناخته شد و به ده سال حبس و پرداخت هزار گالیون جریمه نقدی محکوم شد ... همچنین در پی تحقیقات بیشتر مشخص شد که نارسیسا مالفوی بیگناه هست و تنها توسط دیگران اغفال شده و اتهامات وارده به این شخص هیچ کدام صحت ندارد... نارسیسا بلک امروز صبح آزاد شد!

و اما گراوپی در این پرونده در تمامی اتهامات مجرم اصلی شناخته شد و قاضی دادگاه برای وی درخواست شدید ترین مجازات ها رو کرد ... بدین ترتیب گراوپی در سپیده دم فردا در میدان وزارت سحر و جادو و مقابل دیدگان عموم اعدام خواهد شد!


ده سال بعد!

سر و صدای مرغان دریایی و صدای امواج دریا از دور دست شنیده میشود ... دروازه هایی عظیم در قفای مردی که تازه از آن خارج شده است بسته میشود ...

مرد می ایستد. دستی به ریش انبوهش میکشد و نظری به اطراف می اندازد ... سپس در حالی که غرق در تفکر است ساکش رو از زمین بر میدارد و از یک گوشه پیاده رو به راه می افتد ...

- هی آقا ... ساعت چنده؟
- هه؟ کی؟ کجا؟ کدوم طرف؟
- هی هی هی! آقا بالا رو نگاه کن!

مرد سرش رو بالا میگیرد ... کمی بالاتر دخترکی خندان بر روی داربست ایستاده و مشغول رنگ زدن جداره خارجی ساختمانی میباشد و دامنش بخاطر وزش باد موج برداشته است ...

مرد

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/3 1:37:55
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/3 2:08:46
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/3 12:17:37