جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1387 08:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید.
- هوی تد این یویوی منو ندیدی؟فک کنم باز این گرابلی برداشتتش. نمیفهمم چرا فکر میکنه یه موجود عجیبه.
- عجب بوقی هستی تو. مثلا پسر عله پ.... نه یعنی هری پاتر بزرگه. خب از جادوت استفاده کن.
- آچیو Pink Yoyo
هیچ اتفاقی نمیفته.
- گفتم آچیو Pink Yoyo
باز هم هیچ اتفاقی نمیفته
- آچیو Pink Yoyo.... آچیو آچیو آچیو آچیو
جیمز: جادوی من کار نمیکنه. چرا؟ تد تقصیر توئه. تو جادوی منو برای خودت برداشتی. تدیییییییییییییییییییییییییی
- ای کوفت و مرض. خب بلد نیستی یه ورد جمع آوری بخونی. عین آدم بگو دیگه. آچیو James Yoyo
تد: اهه چرا برا منم هیچکاری نمیکنه؟ زنووووووووووووف

-چتونه شما بابا نمیزارید دو دقیقه تمرکز کنم اونوقت هی مأموریت و فعالیت میخواید. چی میگید؟
تد:جادوی ما از کار افتاده.
- خوب به درک به من چه؟
تد و جیمز:
- هان یعنی اینکه خب آخه نمیشه. شاید چوبدسّی* کس دیگه ای رو برداشتی؟
-نه بابا، مگه میشه؟ تو هم یه امتحانی بکن ببینیم.
زنوف:اکسپلیارموس.
جیمز: هووو این مال بابای منه تو به چه حقی ازش استفاده میکنی؟ حداقل کپی رایتی چیزی
زنوف: بیشین بینیم حال نداریم.خودشم یه شکلک قفل گذاشته گفته استفاده نکنید یعنی کپی رایت بی کپی رایت اوکی؟. ولی صبر کن ببینم چرا هیچ اتفاقی نیفتاد با این طلسم؟؟؟
در این حین در باز میشه و گرابلی به سرعت جت میاد تو: جادوی من کار نمیکنه. فشفشه شدم.فشفشه شدم عرررررررررررررررررررررر. عررررررررررررررررر
زنوف و تد و جیمز:
لحظاتی بعد اتاق کنفرانس الف دال
- خب همونطور که میبینید به لطف آنیت ما قلعه هاگوارتز رو در اختیار گرفتیم و درنتیجه تونستیم الف دال رو گسترش بدیم(این داستان همانند نوشته های ژول ورن آینده را پیش بینی مینماید )
اعضا کف جیغ سوووت هورا
- اما مشکلی پیش اومده.متأسفانه امروز متوجه شدیم چندین نفر از اعضای الف دال از جمله خودم نمیتونن جادو کنن
اعضا کف جیغ سووت هوورا
- گفتم نمیتونیم جادو کنیم.
اعضا همچنان در جیغ و سوت غوطه ورند.
زنوف سعی میکنه با چوبدستیش صداشو بالا ببره و بطور ناگهانی این اتفاق میفته: گفتم نمیتونیم جادو کنیم
اعضا: خب پس چطوری الان جادو کردی؟ سرکارمون گذاشتی؟
زنوف درحالی که صداش دوباره به حالت عادی برگشته گفت: نمیدونم این خیلی ناگهانی بود. اصلا خودتون امتحان کنید.
اعضا: اکسپلیارمووووووس
جیمز که به خاطر نداشتن جادو هیچ کاری نمیتونه بکنه ضایع شدن حق پدرشو در آغوش میگیره و کلا صحنات حساسی پیش میاد در درونش و آن احساسات همانا و مرلینگاه پس از آن نیز همانا
لحظاتی بعد
- خب دیدید که من درست میگم. حالا باید کمی تفکر کنیم و در کتب جستجو کنیم و بدتر از همیشه نمیتونیم از جادو برای پیدا کردن کلمات مورد نظرمون استفاده کنیم. زمانشه مدتی مشنگ بشیم. فقط مدتی. همه به سوی کتابخانه ی... الف دال
----
* غلط املایی نیست س را با تشدید بخوانید.
سوژه:
اتفاق بزرگی در تاریخ جادوگران رخ داده است. جادوگران دیگر نمیتونن جادو کنن و دلیل این تموم شدن ماده سولارکرین هست. این ماده از 3 قطره خون از تمام حیواناتی که با استفاده از قسمتی از بدنشون چوب دستی درست میشه بدست می اد و همیشه توسط انسان ها نگهداری میشه تا اتحاد بین چوبدستی ها که از نیروی اون حیوانات تغذیه میکنه و نیروی درونی جادوگر باقی بمونه.
این ماده هر 5 قرن نیاز به تجدید قوا داره و الان زمانش هست اما اینکه محل نگهداری این ماده کجاست هیچکس نمیدونه فقط تنها چیزی که معلومه اینه که اون توی گرینگورتزه بانک جادوگران.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 28 بهمن 1387 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمزی و تدی:
- ما هیچی نگفتیم... به جون مالی خانوم ما هیچی نگفتیم.

مری روزنامه را جلوی دامبل پرت کرد:
- بیخود نیس به من میگن نگو و نپرس! من به کسی چیزی نمی گم و از کسی چیزی نمی پرسم. اصلا هم به کسی ربطی نداره که عادت دارم دماغمو همه جا فرو کنم تا یه زندگی پرهیجان و پر افت و خیز را بندازم واسه خودم. گالیونا رو رد کن بیاد. واسه گروه جدیدالتاسیسمون لازمشون داریم.

دامبل و جیمز و تدی با تعجب به همدیگر نگاه می کردند که ناگهان، کمد دیواری باز شد و بانویی با موهای آبی که درهمان لحظه به رنگ صورتی درآمد، از داخل کمد بیرون افتاد. نیمفادورا با گونه هایی همرنگ موهایش با تته پته شروع کرد:
- هممم... چیزه... سلام

تدی با خوشحالی از جا پرید:
- مامی جوووووونم.

- برو کنار بچه، ببینم نیمفادورا تو دیگه توی کمد چیکار می کردی؟

- خوب... اممم... چیزه... میدونی... من رفته بودم جورابای ریموس رو از توی کمد پیدا کنم که متوجه شدم یه بوی بدی از توش میاد. اینه که سرمو بیشتر توش فرو بردم ولی مثل اینکه زیادی رفته بودم توش. با کله افتادم همون تو.

با توجه به دست و پاچلفتی بودن نیمفادورا، هیچ توقع دیگری از او نمی رفت. درنتیجه، همه به بحث خودشان ارجاع داده شدند. مری همچنان در انتظار گالیون ها به سر می برد و دامبل در فکر این بود که چطور می تواند مری را بپیچاند که جیمزی یویوی خود را تابی داد و از دامبل پرسید:
- عمو دامبل، عمو دامبل، شما که گالیونا رو واسه خودتون نمی خواین. واسه محفل قراره خرجشون کنیم. پس چرا باید بدیمشون به این پیروانیا؟

تدی:
- چون افشین پیروانی خیلی گولاخه؟

دامبل:
- شایدم چون پیرو همون اسم دیگۀ شیعه هست؟

مری:
- شایدم چون پیروان یه جورایی منو یاد یوزارسیف میندازه؟

نیمفادورا:
- شایدم چون پیرو یه شباهتایی هم با پیر و پاتالا داره و ما باهاس به افراد مسن احترام بذاریم؟

در همین لحظه نارسیسا، بلاتریکس و آنی مونی با پرشی افسانه ای از در وارد می شوند:
- و ماییم مأمورین مخفی لرد بزرگ، احترام بگذارید!

مری:
- قبول نیست! اینا جوگیر انجمن من شدن!

نارسیسا که ابدا دلش نمی خواست، جوگیر شدنش به رویش آورده شود، تیریپ حمله را عوض کرد:
- بدینوسیله به اطلاع می رساند: به دلیل سرقت شرم آورانۀ شما از لرد سیاه، من و بلاتریکس به عنوان کاراگاهان وزارتخانه دستور داریم، شما را کَت بسته به لرد سیاه تحویل داده، ثروت ایشان را بازپس گیری نماییم.

مجازات شما نیز بدون محاکمه به شرح ذیل می باشد:

1- متهم ردیف اول، آلبوس دامبلدور و دستیارانش تدی و جیمزی محکوم به تحمل پست های آبکی موجود در قزوین می باشند.

2- متهم ردیف دوم به دلیل سرقت ایدۀ لرد سیاه مبنی بر سرمایه گزاری در گرینگوتز، به شستن ظروف محفل، تا اطلاع ثانوی مجکوم می شود.

مری اعتراض کرد:
- شما مرگخوارین. حق ندارین درمورد محفل و ظرفاش تصمیم بگیرین. اگه راس میگین باید می گفتین ظرفای خانۀ ریدل یا وزارتخونه رو بشورم.

بلاتریکس با افاده گفت:
- ما هم برای وزارتخونه و هم برای خونۀ ریدل ماشین ظرفشویی خریدیم. اونم از شیک تریناش!!!

دامبلدور بقیه را کنار زد و مشکوکانه پرسید:
- اصلا شما از کجا فهمیدین ما کجاییم و داریم چی می گیم که یهو پیداتون شد؟

آنی مونی پیروزمندانه، دو تکه جسم صورتی شکل و دراز را که از زیرزمین پیدا کرده بودند بالا گرفت:
- با اینا!

جیمز و تدی آه کشیدند:
- بازم کار دایی جرج و دایی فرد!!! گوش های گسترش ناپذیر آخرین مدلشون رو توی زیرزمین پنهون کرده بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/11/28 20:29:23
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 28 بهمن 1387 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
_نارسیس ،اینا چیه ؟دو تا چرم پاره؟اخه به چه درد می خوره؟

بلا،نگاه تندی به آنی مونی انداخت و بعد به نارسیسا نگاه کرد و گفت: اینا تکه های چرم کیسه ی طلای اربابه...نمی بینی آناکین؟

_اِ؟خب حالا اینا چی رو نشون میده؟یعنی طلا ها خونه ی ریش سفیده؟

_بله،بلا من فکر می کنم بهتره بریم تو و غافلگیرشون کنیم.این کیسه هارو نشونشون می دیم و می گیم که اینا اینجا چی کار می کرد؟

بلاتریکس با خونسردی به نارسیسا نگاه کرد و بعد در حالی که سعی می کرد خود را بی تفاوت نشان دهد گفت : نه! ما نمی تونیم این کارو بکنیم.نارسیس.من فکر نمی کنم اونا خیلی راحت مارو راه بدن.

نارسیسا به آنی مونی نگاه کرد که به فکر فرو رفته بود و سرش را تکان تکان می داد.سپس با تردید به بلا اشاره ای کرد.بلا خواست حرفی بزند که انی مونی گفت : من یه فکری دارم!

_ خب !؟زود باش اناکین.هرلحظه ممکنه پیداشون بشه.

_ نمی گم! بلا یادته بهت گفتم به ارباب بگو از غذای جدیدم بخوره نگفتی؟نمی گم.

_ نمی گی ؟انی مونی تا شپلخت نکردم بگو چه فکری داری!

_نمی گم .

_نمی گی ؟

_نمی گم.نمی گم.

_نمی گی دیگه؟

_نـــــــــــــــچ.

_ کروش..حیف که اینجا نباید کروشیو کنم وگرنه می فهمن ما اینجاییم.نارسیسا اینو ولش کن.تو فکری نداری؟

_ باشه میگم.می گم چطوره زیرزمینو بگردیم شاید پولا اینجا باشه.

نارسیسا فکری کرد وبعد سرش را تکان داد و به بلا نگاه کرد که به فکر فرو رفته بود.سپس به طرف صندوقچه ی کوچکی که در گوشه ی زیرزمین بود حرکت کرد...


طبقه بالا..اتاق دامبل:

دامبلدور در حالی که نیشخندی بر لب داشت طول اتاق را می پیمود.تدی استخوان های مالی را میک می زد و جیمز کشو های دامبل را برای پیدا کردن ابنبات جستجو می کرد.
-ثروت اون کچل الان در دست ماست بچه ها.ما می تونیم با این پول کارای زیادی بکنیم.فکرشو بکنین..برای مالی جهیزیه می خریم..برای جیمزی ابنبات و برای تدی خیلی چیزا.یوهاها...

در همین لحظه مری وارد اتاق شد و در حالی که عینک بزرگی روی صورتش بود گفت : دامبل،نگاه کن اینجا چی نوشته.درمورد قرعه کشی..مهلتش رو نگاه کن.

دامبلدور شانه هایش را بالا انداخت و خمیازه ای کشید و گفت :به ما چه ربطی داره مری؟ما که پول نداریم .نمی تونیم قرعه کشی شرکت کنیم.نکنه به جای پول باید یویو پس انداز کنیم؟

سپس با بدجنسی به جیمزی نگاه کرد.جیمز اب دهانش را قورت داد و یویوی صورتی رنگش را با عجله در جیبش گذاشت .مری که کلافه می نمود گفت : پس اون پولایی که از ولدی گرفتی چی شد؟

دامبلدور متعجب به مری نگاه کرد.هیچکس به جز جیمزی و تد از این قضیه خبر نداشت .

فلـش بک :

_ بچه ها ..کسی نباید از این قضیه بو ببره.این پول باید بین خودمون تقسیم بشه.شما که می دونین محفلی ها دنبال یک گالیون پول می گردن.

تدی به جیمزی نگاه کرد و بعد با عجله گفت: اوهوم.خیالت راحت بابا بزرگی..ما دهنمون قرصه .

پایان فلش بک

_ جیــــــــــــــمزی! تد ریموس لوپیــــــــــن !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/11/29 14:25:03
im back... again!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1387 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا مشتش را گره کرد با لحن خشنی گفت:دامبلدور.اون پیرمرد خرفت تنها کسیه که هنوز ریش سفید و بلند میذاره!این مدل ریش بعد از زمان سالازار بزرگ منقرض شده!
لرد نگاهی به تکه های نامه انداخت و با حالتی که انگار با خودش حرف میزد گفت:اون؟فکر نمیکنم مغزش اینقدر کار کنه که همچین نقشه ای بکشه!...ولی شایدم چرا.ممکنه کسی تو نقشه کشیدن کمکش کرده!

لرد انگشت اشاره اش را به سمت آنی مونی گرفت و گفت:تو و دو نفر دیگه از مرگخوارا دامبل رو زیر نظر بگیرین.حواستون به جیمز و تد هم باشه.اون دوتا مثل سیریش به دامبل چسبیدن.ممکنه با کمک اونا همچین کاری کرده باشه.
آنی مونی تعظیم کوتاهی کرد اما زیر لب گفت:فکر نکنم فرضیه درست باشه.دامبل مثلا سفیده.چطوری میاد همچین نقشه سرقتی بکشه!

کروشیوی لرد انی مونی را به خود اورد و مجبور شد تعظیم دیگری بکند تا دل و روده اش توسط طلسم از حلقش بیرون نزند!
لرد تکه های کاغذ را لگد کرد و گفت:بوقیا!وقتی من چیزی بهتون میگم بگین چشم.اون پیری رو زیر نظر بگیرین.معلوم میشه کار اون بوده یا نه!

زمان:کمی بعد،مکان:پشت بام خانه روبرویی محفل!

بلا دوربینش را پایین اورد و گفت:مزخرفه.آنی مونی صد بار گفتم بهتره با طلسم اون خونه رو دید بزنیم.این دوربین ها منو یاد یادگاری های جام جهانی کوییدیچ میندازه!
انی مونیدوربین را روی دو ملاقه بهم پیوسته که از آن به عنوان پایه دوربین استفاده میکرد قرار داد و گفت:نه این خیلی بهتره.صحنه ها رو ضیط میکنیم و میتونیم دوباره از اول نگاهشون کنیم.

بلا با انگشتش روی سقف ضرب گرفت و در حالی که پنجره بالایی مخفیگاه محفل را دید میزد گفت:پرده دفتر دامبل هنوز کشیدش.باورم نمیشه این پیرمرد زپرتی داره چهارمین بشقاب غذاشو میخوره!...اوه یویوی جیمز ظرفش رو منفجر کرد!
آنی مونی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:الان خیلی وقته داریم اینجا رو نگاه میکنیم.ولی هیچ تحرک غیر عادی ای نداشتن.جیمز یویو بازی میکنه.دامبل خودشو تقویت میکنه.تد هم داره استخون های مالی رو میجوه!شاید اینا واقعا کاره ای نبودن!

هیییییشششش!
صدای بلاتریکس حرف انی مونی را قطع کرد.بلاتریکس در حالی که لبخند شومی بر لب داشت با انگشت به پایین اشاره کرد.آنی مونی دوربینش را از روی ملاقه ها برداشت و به پایین نگاه کرد.نارسیسا در حالی که به دریچه ورودی زیر زمین محفل تکیه داده بود با دست علامت میداد.
انی مونی چانه اش را مالش داد و گفت:هوم؟یعنی منظورش چیه؟
بلاتریکس با یکی از ملاقه ها به سر آنی مونی کوبید و گفت:بوقی از بس نمک و چربی خوردی تعطیل شدی!این یعنی اینکه نارسیسا توی زیر زمین محفل یه چیزایی پیدا کرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1387 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خواننده عزیز،قبل از خواندن این نامه،پشت سر خود،جلوی خود،کنار خود و زیر پای خود رابدقت نگاه کنید.اگر فردی با ردای سیاه و ماسک سیاه تر از ردا در حال نگاه کردن به شما بود،سریعا نامه را دور انداخته و با سرعت فرار کنید.اگر زنی با موهای وزوزی در حال خواندن کتاب"چگونه جغ یک بچه را خفه کنیم" میباشد،هر چه زود تر نامه را پاره کرده و بطور یواشکی از چشمان زن دور شوید یا اگر فردی با سرتاس و کچل مشغول نوازش ماری بود،نامه را به هزاران تکه(توجه کنید!هزاران نه هزارو یک!) کرد ه و وصیت نامه خود را بنویسید.


در یک روز معمولی،وقتی که کندن بیش از صد گور و بعد پر کردن همانها به اتمام میرسد،من معمولا به کلبه قدیمی واقع در کوچه دیاگون رفته و با دوستان خود _ که بیشتر شون مدرک گورکنی شون رو از همون دانشگاهی گرفتن که من گرفتم _مشغول به بحث در مورد اتفاقهای مختلف میشوم.بحث در مورد بیلهای گران قیمت،در مورد دشمنان و حیواناتای که بیرون از کلبه،منتظر بیرون آمد ما و تکه تکه کردن ما میباشند.معمولا آخر هر بحث،بگو مگو کوچکی در مورد نظرهای خود و دیگران بوجود میاید.برای مثال اگر ما در مورد جانوران و خطرناک ترین آنها بحث کنیم،اکثر دوستان حیوانات با دندانهای درشت را خطرناک ترین حیوانات میدانند.یا مثلا بیلی(گورکن وزارت خونه)حیواناتی که موهای زیادی دارند را خطر ناک میداند(باید اشاره کرد که بیلی به موی حیوانات آلرژی داره).ولی جانوری که من را هم اکنون دنبال میکند،نه دندان های درازی دارد نه موی زیاد یا حتی برعکس!جانوری که من را دنبال میکند_جانور مقدسی هم هستن_ کچل میباشد!تنها چیزی که وی را ترسناک میکند-بجز قیافه مبارکشون-چوب جادوگری ایشان میباشد.بله،کسی که من را دنبال میکند،هیچ کس نیست جز لرد سیاه( سایشون مستدام)


خواننده عزیز،من در روز هجدهم،که فردایِ هفدفم،دیروزِِِ ِ نوزدهم و بطور بسیار اتفاقی پس فردایِ شانزدهم میباشد، به دستور لرد با تمامی پولهای وی از خانه بیرون آمده و بر بیل پرنده خود سوار شدم.بعد از پرواز بر فراز هزاران ماگل و جادوگر،به بانک جادوگری گرینگوتز(بعد بگین اسم من سخته!)رسیدم.
خواننده عزیز،بانک گرینگوتز درست به خلوتی یک حمام عمومی-که ترجیحا در وسط شهر قرار داره-بود.البته با فرض این که حمام بسته باشه و هیچ ککی اون دور و برا پر نزنه.من گونی پولهارا از بیل پرنده دراوردم و بسوی در عمومی بانک حرکت کردم که ناگهان،چند دزد،که یکی از آنها دارای ریش بسیار بلند و سیفیدی بود،به من حمله کردند.آنها پول هارا بردند و من را در آنجا تنها گذاشتند.حال این من هستم که به عنوان دزد پولهای لرد شناخته شده ام! مونتگومری،گورکنی که تمامی گورهای خانه ریدل را(بجز گور خودشو که با دستای خود لرد کنده شده)کنده!وحال نیز،گروه 100 نفره مرگخواران در جستجوی من هستند!

خواننده عزیز،من هم اکنون در حال جستجو و پیدا کردن این دزدهای شرور میباشم.امیدوارد بتوانی درپیدا کردن این دزدها به من کمک کنی.
م.مونتگومری،گورکنی که هرگز پولهای ارباب خود را ندزدید.


لرد ولدمورت نامه را پاره کرده و به مرگخواران خود نگاه کرد:
اون پول رو ندزدیده!چندتا دزد ازش دزدینش...یکیشون ریش سفید و درازی داشته...یعنی کی میتونه باشه؟

_____________
بیشتر برای دوباره فعال کردن تاپیک بود.

ویرایش ناظر :
امتیاز پست شما 7 از 10
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/26 16:31:20
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/11/6 21:45:38
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 1 دی 1387 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

بانک گرينگوتز-بانک جادوگران تقدیم می کند :به مناسب وزارت یکی از همنوعانمان البته از نوعی پستتر و ضعیف تر(جن خانگی ) تصمیم به برگزاری قرعه کشی عظیمی گرفته ایم. به گرینگوتز بانک بیایید ، جوایز ارزنده انتظار شمارا می کشد..! به برندگان به ترتیب :

1- یک دستگاه جاروی کوییدیچ مدل اخر که هنوز وارد نشده
2- یک دستگاه همزن برقی با کیفیت که هنوز وارد نشده
3- یک بسته پفک سبز که هنوز وارد نشده
جایزه می دهیم!!!!!!! همچینن از دیگر جوایز ما به شرح زیر است :
10000 دستگاه بسته ادامس! 300 بسته موی مصنوعی و در اخر جایزه ی ویژه ی ما :معجون عشقی که هنوز وارد نشده است .این معجون هرکسی را عاشق می کند..

برای شرکت در این قرعه کشی کافیست که مبلغ بیست هزار گالیون را به حسابتان واریز کنید،روزی ده گالیون ده امتیاز برای شما.

10 گالیون....***

*** 10 امتیاز ....



_ !!!!!!!!!!!!!!

بارتی جیغ ویغ کنان نجینی را در اغوشش فشرد و بعد سروتهش را گره زد و گفت :
_بابایی ،شرکت می کنیم مگه نه؟

لرد سیاه بار دیگر با تعجب به روزنامه نگاه کرد و بعد در حالی که سعی می کرد ذوق و شوقش را پنهان کند با خونسردی گفت:
_ارباب اصلا از این چیزا خوشش نمی اد.ولی به خاطر این که بارتی ناراحت نشه شرکت می کنیم.

بارتی با خوشحالی برای اوردن قیچی به اتاقش رفت .بلاتریکس با تردید به لرد نگاه می کرد و بلیز با ناراحتی فکر می کرد چقدر خوب میشد اگر یک کلاه مثل کلاه هوکی هم جایزه می دادند.دقایقی بعد بارتی روزنامه را گرفت و با قیچی فرم ان را جدا کرد.
نارسیسا به دراکو نگاه کرد که پوزخندی به لب داشت و با نگاهی تحقیر برانگیز به بارتی خیره مانده بود. به او نگاهی کرد و گفت :
_خب دراکو،می خوای بهت پول بدم بری روزنامه بخری و تو هم شرکت کنی؟

دراکو پوزخندی زد و خواست پاسخ بدهد که لرد با عصبانیت گفت :
_نه ،هیچ کس حق نداره شرکت کنه جز ارباب.چون اینطوری شانس برنده شدن ارباب می اد پایین.

بلاتریکس چشم غره ای به نارسیسا رفت و بعد با صدای ارام اما محکمی گفت : سرورم، اجازه بدید برم توی اتاقتون و مقدار پول لازم رو بردارم و برم بانک .به نظرم شما باید از اولین کسانی باشید که ثبت نام می کنید.

لرد با خونسردی به بلاتریکس نگاهی کرد و در حالی که از جایش بلند میشد گفت :
_نه بلا،تو بیا تو اتاقم باهات کار دارم. لوسیوس اونطوری نگاه نکن تو هم می تونی بیای.گالیون های ارباب رو هم مونتگمری گورکن می بره .

مونتگمری که از ماموریتی که بهش محول شده بود تعجب کرده بود به اتاق لرد رفت تا کیسه ی گالیون هارا تحویل بگیرد .



روبروی بانک گرینگوتز -بانک جادوگران :

مونتگمری با خوشحالی به کیسه ی پولی که در دستانش بود نگاه کرد.
_هووم ..تاحالا این همه پولو باهم ندیده بودم.خوش بحال ارباب ،کاش منم ارباب بودم.

سپس اهی کشید و بار دیگر با حسرت به گالیون های درون کیسه نگریست.دقایقی به فکر فرو رفت و بعد لبخند شومی چهره اش را در بر گرفت .

خانه ریــــــــــــــــــــــــدل :

نارسیسا با وحشت در مقابل لرد ایستاد و بعد در حالی که با چشمانش به بلا علامت می داد با صدای لرزانی گفت :سرورم مونتی برنگشته و ما فکر می کنیم که ...
_اوه نگران نباشید مرگخوارای ارباب ،مونتی تا نیم ساعت دیگه برمیگرده.مگه چقدر گذشته؟

نارسیسا اب دهانش را قورت داد و به بارتی که با شیطنت به انها زل زده بود نگاهی کرد.سپس ادامه داد
_سرورم، الان سه شبه که مونتی رفته و برنگشته و ما فکر می کنیم که ..
لرد:چی فکر می کنین نارسیسا؟اربابو معطل نکن!
_ما فکر می کنیم که ممکنه پولا رو برداشته باشه و ..


دقایقی بعـــــــــــــــــــــــــــدددد:

_چیییییییییییییییی؟ کروشیو به شما مرگخوارای بی خاصیت که اربابو مجبور کردید مونتی رو بفرسته،من می دونستم کار اون نیست.مونتی همه ی سرمایه ی ارباب رو جمع کرد با خودش برد.شماها هم تا سه روز دیگه فرصت دارید سرمایه ارباب رو بهش برگردونین .

بلیز با صدای لرزانی پرسید :ولی سرورم ، سه روز کم نیست؟
_نه کم نیست.مهلت ثبت نام واسه ی قرعه کشی سه روزه دیگه تموم میشه و ارباب باید شرکت کنه.حالا برین دارو ندارمو برگردونید،کروشیو به همتون.

لرد با عصبانیت به طرف اتاقش رفت.بلیز با نگرانی به بلاتریکس نگاهی کرد و پرسید : کجا دنبالش بگردیم؟

_نمی دونم،توی امضاش نوشته باباش ارتور ویزلی بوده .به گمونم باید بریم اول اونجارو بگردیم.البته به شرط این که مالی رو از من دور نگه دارید.


__________________________
با عرض پوزش از بارتی عزیز به خاطر این که روی سوژشون پست زدم.

ویرایش ناظر :
امتیاز پست شما 9 از 10! 7 امتیاز به خاطر دادن سوژه جدید به شما تعلق میگیره. جمعا" امتیاز شما = 15.5
موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/10/1 21:21:57
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/10/3 10:54:08
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 16 آذر 1387 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید !!!



میز بزرگ چوبی و گردی در وسط سالن قرار گرفته بود و خیل عظیمی از جمعیت سیاه پوش دور آن را گرفته بودند . از دور روشنایی خاصی از سر یکی از آنها به چشم می رسید و این خود نشانگر وجود بزرگترین جادوگر قرن در میان آن جمعیت بود .

با نزدیکتر شدنش صدایشان را بهتر می شنید . همینطور نزدیک و نزدیکتر می شد ، اما هنوز کسی متوجه حضورش نشده بود . به آرامی به راهش ادامه داد و به میز رسید و به ناگاه صدای فریادی بلند شد .

- صد بار گفتم اینجوری تغییر شکل نده مردیم از ترس .
- ببخشید . خیلی دیر کردم ؟

لرد ولدمورت به سرعت گفت : آره . این تأخیر ها پذیرفته نمی شه ... ما می خوایم برای نمایندمون پول بدست بیاریم و وزیرش کنیم . به آینده فکر کنین . با این حرکاتتون ممکنه کارا رو بعدا خراب کنین

و دوباره روی نقشه ی بزرگی که روی میز پهن شده بود خم شد و با اشیا و سنگ هایی که رویش قرار داشت بازی کرد و گفت :
- من و بلیز و بارتی و مونتی و آنی مونی از در ورودی وارد می شن و اونجا رو تصاحب میکن . بلا و نارسیسا و دراکو از شکافی که در زیر زمین شماره ی 198 وجود داره وارد می شن و پیشروی می کنن و در همون زمان لوسیوس و مورگان و مورفین هم از زیر زمین 246 که دقیقا اونور گرینگوتزه وارد شده و پیشروی می کنن . فنریر و ریگولس و ایوان و پرسی هم از خزانه ی شماره ی 134 که در اونجا قرار دارن حرکت می کنن ...

سرش را بالا آورد و مرگخوارا را از نظر گذراند و ادامه داد : باید خیلی سریع انجام بشه . و البته بعد از اینکه من فرمان دادم ، سوروس و بقیه ی کسایی که بیرون کشیک می دن ، میان تو و مواظبن که کسی بیرون نره . از اونجا هم ما شروع به پیشروی می کنیم . باید در عرض 7 دقیقه کل گرینگوتز رو در دست بگیریم

مکسی کرد و به سرعت ادامه داد : یادتون نره که همه ساعتهاتونو با هم تنظیم کنین و همه با هم حمله ور بشین . چون اونوقت ما از چند طرف فلجشون می کنیم و دیگه راهی برای فرار و خبر دادن به خارج ندارن ... کسی سؤالی نداره ؟!

مرگخواران با سر جواب منفی دادند و لرد گفت : خب دیگه . می تونین برین .



همان زمان ، محفل ققنوس

ملت محفلی : :no:

... آلبوس طول اتاق را به سرعت طی کرد و گفت : کاریه که باید انجام بشه . وگرنه ما از دار و دسته ی تام شکست می خوریم . باید یکم پول از گرینگوتز بدزدیم و بعدا بهشون بر گردونیم !
---------------------------------------------------------------------------
سوژه اینه که هم مرگخوارا و هم محفلیا قراره به گرینگوتز برن تا کمی از اونجا برای کاندیداشون پول ور دارن و به تبلیغات بپردازن . اما در اونجا با هم مواجه می شن ...

ویرایش ناظر :
امتیاز پست شما 6 از 10. 4 امتیاز به خاطر دادن سوژه جدید به شما تعلق میگیره.
موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/9/22 11:42:11
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد:

بانك خلوت خلوت بود. آريانا به طرف ميز بزرگي رفت كه يك جن پير در پشت آن نشسته بود.
_ ميتونم كمكتون كنم؟
آريانا با دقت به جن پير نگاه كرد و گفت: من ميخوام يك حساب جديد باز كنم.
جن پير: يك حساب جديد؟
آريانا به دور و برش نگاهي انداخت و گفت: براي محافظت از يك جسم كاملا گران قيمت!
جن رو به آريانا گفت: بسيارخب خانم. خيالتون راحت باشه. اين جسم ، مطمئنا جايش امن خواهد ماند.
بعد رو به جن جواني گفت: خانم رو راهنمايي كن.
جن جوانتر سوار يكي از واگنها شد و آريانا هم به دنبالش ، سوار شد.
مدتي كوتاه ، واگن به آرامي روي ريل حركت ميكرد كه ناگهان چنان سرعتي گرفت كه آريانا نميتوانست جايي را ببيند.
مدتي طولاني گذشت كه واگن از حركت ايستاد.
_ ما رسيديم خانم دامبلدور!
آريانا پياده شد و به قفسه اي بزرگ نگاه كرد كه در مقابلش بود.
_ شما بايد انگشتتان را روي اين قسمت قرار دهيد تا درب باز شود.
آريانا ، انگشتش را در قسمت مشخص شده گذاشت و بعد از مدتي ، درب مخفي باز شد و راهرويي طولاني پديدار گشت.
جن گفت: تمام اين قفسه ها متعلق به شماست.
جن اين را گفت و كليدي طلايي رنگ را به آريانا داد.
آريانا ، با كليد طلايي رنگ درب دومين قفسه را باز كرد و ناگهان تعداد زيادي مارمولك از قفسه بيرون پريد و باعث شد آريانا جيغ بكشد.
جن جوان با يك ورد مخصوص و عجيب ، مارمولك ها را فراري داد و توضيح داد: اين ، يكي از شيوه هاي محافظت از جسم مخصوص شماست.
آريانا كلاهش را صاف كرد و گفت: اوه! درسته!
و جام طلايي رنگي را از كيفش بيرون آورد و درون قفسه ي دوم گذاشت. جامي طلايي رنگ و بسيار گران قيمت!

_ هي! مطمئني كه درست شنيدي؟
_ من درست شنيدم. نميخواد نگران باشي. خودشه...آريانا دامبلدور! هموني كه ازش محافظت ميكنه!
_ از چي؟
_ ساكت شو احمق! اين قدر حرف نزن!
دو مرد ، در بانك گرينگوتز ايستاده و مشغول تماشاي آريانا دامبلبدور بودند كه از بانك خارج ميشد.
يكي از آنها گفت: نقشه چيه؟
_ همون طور كه شنيدي ، بايد بريم و اون جام رو بدزديم.
_ چه طوري؟
مرد ديگر لبخندي زد و گفت: با معجون مركب پيچيده! كاري نداره! فعلا بايد حسابي مواظبش باشيم.
مرد اولي كمي فكر كرد و پرسيد: مواظب چي بايد باشيم.
مرد دومي فرياد زد: مواظب آريانا دامبلدور احمق! فردا هم نقشمون رو عملي ميكنيم. رئيس اگه بشنوه كه ما ميخوايم اين كار رو براش انجام بديم پاداش خوبي بهمون ميده!
_ درسته! پاداش!

........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 6 خرداد 1387 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
_دیگه چیزی نمونده یکمیه دیگه بریم میرسیم...

اما از حرف دابی چیزی نگذشته بود که موج های پی در پی اب حرکت ان ها را دشوار کرد .اب به سرعت در دهان هدویگ میرفت و مانع نفس کشیدن او میشد هدویگ سعی کرد خود را به روی اب برساند اما نمیتوانست در این لحظه بود که هدویگ با خود می اندیشید که ای کاش قدش بلند تر بود و میتوانست خود را نجات دهد .اما اب با سرعت بسیاری او را به زیر میکشید و او را ... غرق میکرد.

دابی هم وضعش بهتر از هدویگ نبود لباس هایش بر اثر گیر کردن به شاخ و برگ های درختان پاره شده بود و در ان طرف تر از هدویگ به شاخه ای خود را گیر داده بود.

دابی که نفس نفس میزد فریاد زد: هدویگ! سعی کن این شاخه رو بگیری وگرنه غرق میشی!

هدویگ به حرف های دابی گوش داد و شاخه را گرفت اما شاخه در دستانش لیز میخورد اما او سعی میکرد دوباره شاخه را بگیرد در این لحظه موج بلندی به هدویگ برخورد کرد و او را از دابی و شاخه ای که میتوانست زندگی اش را نجات دهد دور کرد .
هدویگ با فریاد های پی در پی نام دابی را تکرار میکرد: دابی... دابی... کمک ... کمک... نوربرتا...

هدویگ همراه با موج های پرتلاطم اب به صخره های کوچک و نوک تیز بر میخورد تمام بدن هدویگ ضخمی شده بود و او نمیتوانست کاری بکند. بله! زندگی او به پایان رسیده بود او با خود فکر میکرد که دیگر هیچ وقت نمیتواند نوربرتا را ببیند او متاسف بود که نتوانسته جان نوربرتا را نجات بدهد .یعنی دابی داشت چه کار میکرد؟ ایا توانسته بود از اب خارج شود؟
و دیگر هیچ چیز نفهمید اسمان نیلی و اب تیره ی چشمه در چشمانش مات شد و دیگر هیچ چیز نفهمید.

ارام ارام چشمانش را باز کرد و دید که کسی ان طرف تر نشسته وقتی دیدش بهتر شد فهمید که دابی ان طرف تر نشسته و کاغذی را که هدویگ با خود فکر کرد باید نقشه باشد را بررسی میکرد.
کمک کمک که حالش بهتر شد از جا برخاست هنوز نمیتوانست روی پای خود بایستد . بالاخره تمام زورش را زد و سراپا ایستاد و به طرف دابی رفت: دابی؟ ما کجاییم؟

دابی با خوش حالی برگشت و گفت: هدویگ! تو حالت خوبه؟ ما الان اون طرف رود هستیم.

_ چه طوری من جون سالم به در بردم؟
_ وقتی این طرف رسیدم فکر کردم که تو مردی اما دیدم که توی یه توده ی علف دریایی گیر کردی .با وجود سنگینیه زیادی که داشتی تورو تا این جا رسوندم.

هدویگ لبخندی زد و گفت: ممنون. تو جون منو نجات دادی. هیچ وقت این لطفت رو فراموش نمیکنم!

.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1387/3/6 18:43:00
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 5 خرداد 1387 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ که نگران وضع نوربرتا در ازکابان شده بود با نگرانی رو به دابی گفت: دابی؟... تو مطمئنی که این نقشه ی درستیه؟

دابی با سردرگمی گفت: اخه میدونی؟ من خیلی وقته که از این راه مخفی جایی نرفتم شاید توی یکی از این پیچ های تونل اشتباه کردیم .

_ خیله خب حالا بیا دوباره نقشه رو مرور کنیم.

دابی و هدویگ پس از مرور نقشه مشکل را پیدا کردند و حرکت کردند.

هدویگ با صدایی که نگرانی از ان میبارید گفت: دابی تو تاحالا از این راه مخفی ازکابان رفتی؟

دابی پس از مدتی تامل گفت: خب تا اون جایی که یادمه نه!... اما میدونم که نزدیکای ازکابان یه چشمه ی نسبتا پهنی هست که باید از اون رد شد تا به اون طرف برسیم.

ان ها با وجود تاریکی و بارها تکرار کردن لوموس هدویگ برای واضح شدن نقشه جلو و جلوتر رفتند تا به ان چشمه رسیدند.

_ مثل این که درست حدث زده بودی حالا چجوری باید از این چشمه رد شد؟

_ خودمم نمیدونم ببینم شنا بلدی؟
_ تا حدودی... اون قدر بلدم که غرق نشم.
_ خوبه. اما باید بدونی که یک وقتایی جریان اب زیاد میشه پس مواظب باش.
من تا سه میشمرم با گفتن سه میپریم توی اب...

_ یک...
هدویگ با خود فکر میکرد که یعنی الان نوربرتا چه کار دارد میکند؟
_دو...
ایا حالش خوب است؟
_سه...

با گفتن سه ی دابی هر دو توی چشمه پریدند اب تا گردن هدویگ میرسید .اب نهر نستا سرد بود و دابی و هدویگ پس از چند دقیقه در اب ماندن احساس سرما میکردند.
به خاطر سروصدای زیاد اب هدویگ مجبور بود داد بزند: چه قدر دیگه مونده تا برسیم؟ یخ زدم!

_ دیگه چیزی نمونده یکمی دیگه بریم رسیدیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!