جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1388 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پسر یتیم وارد ایستگاه شد.
هفته ها بود که در پرورشگاه انتظار این ساعات را میکشید و آنقدر ساعت ها روی تختش نشسته بود و درباره ی این روز و اتفاقاتی که قرار بود برایش بیفتد اندیشیده بود و درباره ی آن خیالبافی کرده بود که از آزار دیگران هم غافل شده بود و همه از شر او در امان بودند.

در این روز ها آنقدر بلیط جادوییش را بررسی کرده بود که تمام آن را حفظ شده بود، با این حال آن را در آورد تا شماره ی سکو را ببیند: نه و سه چهارم.

به سمت سکوی مورد نظر حرکت کرد.
سکوی 5 ... 6 ... 7 ... 8 ... 9 ... 10
سکوی نه و سه چهارم درکار نبود!

یعنی تمام این ها حقه ای بود که او دزدی نکند و وسایل دیگران را پس بدهد؟ یعنی آن مرد ریشو که کمدش را آتش زده بود یک شعبده باز بود؟ پس کوچه ی دیاگون و آن همه وسایل جادوگری و جادوگر های دیگر چه بودند؟ تازه او میدانست که با همه فرق دارد. او با مار ها حرف میزد و میتوانست باعث آزار دیگران بشود. حتما باید با جادو سکو را ظاهر میکرد یا شاید یک جور حقه ی دیگر در میان بود. بله حتما همین بود.

چمدان کوچک و مختصرش را با خود کشید و به نرده ای تکیه داد تا فکر کند اما ناگهان اتفاق عجیبی افتاد که حتی در خیال هایش هم تصور نمی کرد: او از نرده سخت و جامد عبور کرد و وارد سکوی نه و سه چهارم شد.
قطار قرمز رنگی در سکو بود و صد ها پسر و دختر جادوگر و پدر و مادرشان نیز آنجا در تکاپو بودند. بله، تام ریدل به آنجا تعلق داشت؛ به دنیای جادویی.

تام کسی نداشت که با او خداحافظی کند، بنابراین بدون معطلی به داخل قطار رفت و از تمام کوپه های پر و خالی گذشت و در آخرین کوپه نشست.
بر خلاف بچه های پرورشگاه او از بچه های این جا خوشش می آمد زیرا همنوع خودش بودند و دوست داشت با آن ها رابطه برقرار کند، مخصوصا کسانی که در خانواده ی جادوگر بزرگ شده بودند اما از شانس او در طول راه فقط دختری خجالتی از خانواده ای مشنگ به نام میرتل در کوپه ی او نشست.
در راه تام و میرتل با هم صحبتی نکردند جز این که تام نام او را پرسید و این که آیا پدر و مادرش جادوگرند یا نه.
تام پول زیادی نداشت برای همین از چرخ دستی فقط برتی بات با طعم همه چیز خرید جون به نظرش از همه ی خوراکی های چرخدستی زن جادویی تر بود.تام در راه فقط چند تا از طلسم هایی را که یاد گرفته بود را تمرین کرد و انتظار هاگوارتز را کشید.وقتی قطار سرعتش را کم کرد تام به سرعت شنلش را پوشید و آماده ی پیاده شدن شد. هوا تاریک شده بود و تام احساس گرسنگی میکرد.

تام از قطار پیاده شد و به دورنما ی قلعه نگاه کرد و به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. مرد جوانی با صدای بلند میگفت: کلاس اولی ها از این طرف

تام به دنبال بچه های اولی به دنبال او رفت و سوار قایق ها شد.
در هر قطار 4 نفر می نشستند اما او در کنار یکی از بچه ها نشست که آنقدر درشت هیکل بود، فقط خودشان دو نفر در قایق جا شدند. نامش هاگرید بود و پدرش جادوگر بود. او با تام مشغول صحبت درباره ی گروه ها شدند. هاگرید فکر میکرد در گریفیندور بیفتد اما تام میگفت شاید در راونکلا بیفتد، البته خودش دوست داشت به اسلیترین برود اما نمیدانست این طور میشود یا نه.

بالاخره رسیدند و تام پیاده شد. او فقط به قلعه نگاه میکرد.
وارد سرسرای ورودی شدند و مرد جوان رفت و به جای او همان مرد ریشویی بود که به سراغ تام آمده بود آمد.
دامبلدور لبخندی زد و به بچه ها گفت : سلام. به هاگوارتز خوش اومدین. تا چند دقیقه ی دیگه شما گروهبندی میشین و به یکی از گروه های چهارگانه ی گریفیندور، هافلپاف، ریونکلا و اسلیترین میرید. فعالیت های شما در طول سال باعث کسب امتیاز برای گروهتون میشه و تخلف هم موجب کسر امتیاز. امیدوارم از هیچ کدوم از شما امتیازی کم نشه دوستان. با من بیاید و رو به میز بزرگ بایستید. موفق باشید.

دامبلدور دری را باز کرد و بچه ها با شور شوق به داخل سرسرای اصلی شدند. حال بزرگی بود که در آن چهار میز به موازات هم و یک میز هم بالای آن قرار داشت و شمع های روشنی بالای تمام میز ها معلق بودند.

بچه ها سر میز گروه خود نشسته بودند و منتظر سال اولی ها بودند و معلم ها هم دور میز بالایی نشسته بودند.
ناگهان نگاه تام به سقف باشکوه سرسرا افتاد. همانطور که در کتاب تاریخ هاگوارتز خوانده بود سقف آسمان صاف و پر ستاره ی آن شب را نشان میداد.

دامبلدور کلاه کهنه ای را بر سر دانش آموزان میگذاشت تا گروهشان را اعلام کند.
تام منتظر بود تا نوبت خودش شود.
پس از این که هاگرید به گریفیندور رفت و میرتل به ریونکلا و خیلی دیگر از بچه ها هم گروه بندی شدند، فقط پنج نفر باقی ماندند و نام تام خوانده شد. تام که دلش شور میزد کنار دامبلدور روی یک صندلی نشست و کلاه را بر سر گذاشت.

کلاه در گوش او نجوا کرد : اوه چه هوش سرشاری!
تام با خود اندیشید درست حدس زده و به ریونکلا خواهد رفت اما کلاه ادامه داد:
اما نجابت، وقار و اصالتت بر اون غلبه میکنه! پس بهتره بری به : اسلیترین!

تام با خیال آسوده کلاه را برداشت و سر میز اسلیترین رفت و با چند نفری دست داد.
آنقدر گرسنه بود که از حرف های مدیر چیزی نشنید.
وقتی ظرف ها پر شدند تام به شدت خوشحال شد زیرا غذاهای هاگوارتز بی نهایت لذیذ تر و بهتر از پرورشگاه بود. تام مفصل از هر غذا خورد و سپس به تخت خوابش رفت.

او با خود اندیشید که آن روز بهترین روز عمرش بوده است و روز های بی نظیری را در هاگوارتز پیش رو دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل من و بابام!!


-----------
چند ماه پیش...

دختری خسته و درمانده از حرفها و آه و ناله های پدر پیرش، راهی پارک شده بود تا بتواند تمدد اعصابی بکند. اما حرفهای پدر همچنان در گوشش می پیچید...

_ دخترم... من به خاطر اینکه بتونم تو رو بزرگ کنم، دیگه ازدواج نکردم... پس تو هم اینقدر خودخواه نباش و این چند صباحی که... من زنده ام ، ترکم نکن...

دخترک آهی می کشد و به دور دست ها خیره می شود.
در همین لحظه، سواری بر اسب سیاه(!) از کنار او می گذرد و تشعشاتی هسته ای را با خود به ارمغان می آورد!
دخترک سعی میکند تا نگاهی به او بیندازد، اما یک لامپ 500 وات را به جای سر سوار سیاه پوش میبیند و به مقدار زیادی کف میکند! و آهی از نهاد بر می آورد!
سوار سیاه با شنیدن صدای آه، دخترک را میبیند و ...

ترق! تورق! آخ! شپلس! دانگ! ( نکته صداشناسی: صدای زده شدن مخ دخترک!)
و بدین ترتیب آنها بسیار به هم لاومند می شوند!


زمان حال!

_ دخترم... من به خاطر اینکه بتونم تو رو بزرگ...
_ بابا باز شروع نکنید دیگه! من و لرد هم دیگه رو داریم! شما چرا میخواید مانع رسیدن دو تا چغوک عاشق به هم بشید؟!!
_ دخترم این صد بار، به زبون محلی صحبت نکن، من نمی فهمم!
_ حالا کبوتر! بعدشم، بحث سر کفتر یا "موسی کو تقی" نیست! بحث سر حسودی شماست!!

بعد از قرن ها(!) در چشمان دامبلدور اشک جمع می شه و با نگاهی به معصومیت نگاه یک کاربر در حال بلاک شدن( ) به دخترش می گه:
_ آنیتا! تو چطور می تونی اینقدر بی رحم باشی؟! من... یعنی پدرت به اون تام ریدل کچل حسودی کنم؟ یعنی اینقدر کوته فکری؟!
در این لحظه انگشتان آنیتا بر روی منوی مدیریت حرکت کوچکی میکنه و ققنوس دامبلدور در جا می ترکه!!!
آنیتا با عصبانیت نفس عمیقی می کشه و می گه:
_ یعنی شما، فقط 1 بار تو عمرتون عاشق شدین؟ اونم فقط عاشق مادر من؟ مادری که هیچوقت اسمشم بهم نگفتین؟ مطمئنید حقیقتو دارید میگید؟

دامبلدور نگاهی سرشار از مهر و محبت و عاطفه و رافت و ... به آنیتا می ندازه و میگه:
_ آره دخترم!!!
اما آنیتا که این نگاه رو خوب می شناخت و خوب می دونست پدرش چقدر آب زیرکاهه، با یک حرکت مدیریتی که خیلی ازش بعید بود، پدرشو دچار لالا میکنه!

نوک چوبدستیشو روی شقیقه ی پدرش می گذاره و لحظاتی بعد رشته ی نقره ای رنگی را که از سر دامبلدور خارج شده بود رو به درون قدح اندیشه میریزه و بعد از اینکه کارش تموم شد، با نگاهی از سر تردید، به داخل قدح اندیشه شیرجه ای میزنه مدیریتی!

اندر قدح اندیشه...

فضا به شدت دارکنسه! آنیتا دیگه داره میره که خوف کنه که یهو...
گوپس گوپس... دوپس دوپس...!!!
پروفسور دامبلدور در حالی که خیلی جوونه، بندری زنان از جلوی آنیتا رد میشه و میره وسط سن! و یه سری عملیات محیر العقول انجام میده و صدای کف و دست و سوت میره هوا! و ناگاهان...چشمتون روز بد نبینه، چراغا روشن میشه!
آنیت با دیدن دور و اطرافش یک عدد جیغ بنفش میکشه که نتیجتا جیمز به مدیریت بلیت میزنه و مدعی عدم رعایت کپی رایت میشه!

به صورت کاملا آنتحاریکی، صحنه عوض میشه و آنیتا میبینه که کنار دریاست.
پروفسور دامبلدور کمی سنش بالاتر رفته و داره قدم میزنه. آنیتا محو پدرش میشه که چقدر متفکره که یهو..
_ آل؟... تو اینجائی؟؟
نیش دامبلدور تا بناگوشش باز میشه و در یک سری عملیات جلف، با دو تا دست با طرف بای بای میکنه و داد میزنه:
_ هلن!! منتظرت بودم!

آنیت: :yeyebrrow:

و دوباره صحنه عوض میشه. اینبار در جنگل بود. پروفسور دامبلدور یه مقداری میانسال شده و در عین حال هنوز دل جوونی داره، چون بالای درخت رفته! و داره با خودش شعر میخونه:
_ تینـــا، ویکتوریــــا، یانگوم!... هلن، ژاکلین و سوسانو!... کی میدونه کودومشون بهتره؟... مارگارت یا مورگانا(!) یا هردوشون؟!...
آنیتا که به صورت شوک در اومده، صدای فریاد زنی رو می شنوه:
_ آلبــــــــــــــــــــــوس؟!
و یهو دامبلدور فریاد میزنه:
_ من اینجام الیزابت!!

آنیت:

و باز صحنه عوض میشه و اینبار دامبلدور در صحرائه و یه بچه کوچولو هم دستشه. البته یه خانوم با چهره ی آفتاب سوخته هم کنارش در حال راه رفتنه!
_ اسم این بچه هه آنیتائه! البته فک نکنی این بچه منه ها! بچه یکی از اقواممونه! به جون هری!

و اینبار آنیتا:

دوباره صحنه عوض میشه و اینبار دامبلدور داره با یکی دیگه راه میره که دیگه آنیتا اعصابش خورد میشه و از قدح می یاد بیرون! و میره سمت پدرش و در کمال عصبانیت، یه مشت از محاسن پدرشو میکنه!

دامبلدور:
_ چه خبرته دختر؟!! چرا ریشمو میکنی؟ فک نمیکنی براشون زحمت کشیدم؟ اصلا برو با اون پسره ی بی دماغ عروسی کن! به من چه! ذلم کردی!دختره ی سرکش ِ سر به هوای ...
آنیتا بدون توجه به حرفای پدرش میگه:
_ چه خبر از یانگوم و الیزابت؟؟

دامبلدور دچار شوک میشه و یک سکته رو رد میکنه! با نگاهی به دور و برش متوجه حضور قدح اندیشه میشه و سریعا میگه:
_ دخترم اینا کار آستکبار ولدمورتیسمه! باور کن اینا نشر اکاذیبه! اینا تشویش اذهان عمومیه! همشونو با این نرم افزارای چیچی شاپ و یه چیزی استدیو درست کردن! اصلا باور نکن! اینا همشون مزخرفاتیه که غرب منتشر میکنه! اصلا این قضیه تاریخی نیست! این یک دروغ تاریخیه!!!! به جون هری راست میگم!

اما آنیتا فیلیفونو برداشته و داره شماره اربابو میگیره!
دامبلدور در حالی که عرق از سروروش می باره دوباره میگه:
_ ببین اینا هیچکودوم مهم نیستن! آنیتا حرف منو گوش کن! ببین پدر پیرت چی میگه! گوش کن دخترم! من یه پیرمرد خوب و گوگولیم! آفتاب لب بومم! اینا میخوان منو از سر راهشون بردارن آخه!!!
اما آنیتا در حالی که داره لباساشو با ورد توی چمدونش میذاره، خطاب به لرد میگه:
_ ارباب من تا سی ثانیه دیگه اونجا هستم... اینجا دیگه جای من نیست!... همین امروزم میریم محضر!!!!! ... نه لازم نیست مو بکارین، من شما رو همینجور کچل دوست دارم!... نه عمل بینی هم لازم نیست!... ارباب! خواهش میکنم اینقدر ابراز احساسات نکنین! ... پس تا سی ثانیه دیگه! بای!

آنیتا در چمدونشو میبنده و برای آخرین بار به پدرش نگاه میکنه! دامبدور داشت سعی میکرد تا دخترشو نگه دارد، بنابراین گفت:
_ دخترم! تینـا، ویکتوریـا، یانگوم! هلن، ژاکلین و سوسانو!!! اینا چهارتا اسمن فقط! مهم نیست کودومشون بهترن!!

آنیتا در حالی که سعی میکرد جلوی سرازیر شدن اشکهاشو بگیره، گفت:
_ مهم اینه که چقدر به دخترتون دروغ گفتید!

پاق!

دامبلدور آهی میکشه و روی صندلی راحتی می یفته. سرشو توی دستاش میگیره و به فکر فرو میره. اما در همین لحظه فیلیفون زنگ میزنه و دامبلدور شیرجه میزنه سمتش:
_ الو؟ الو آنیت پشیمون شدی؟ برمیگردی پیش پدرت؟؟ ببین دخترم ...
_ چــــــــــــی؟ تو بچه داشتی؟؟ خیلی دروغگویی آل!!!



تق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی روزگاری شخصی داشت در خیابانی که اسمش اوری بود قدم می زد که ییهو دوست قدیمیش که دیدالوس دیگل نام داشت دید.

آنها خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودند زیرا دیدا به دامبلدور پیوسته بود و اوری به ولدمورت

آن دو دوست قدیمی یک دیگر را خیلی دوست داشتند و با یکدیگر زیاد بازی می کردند.

اوری رفت جلو تا با دیدا دست بدهد.
اوری گفت سلام بر دوست قدیمی دیدا
دیدا:
سلام دوست قدیمی او(اوری)
بعد با یک دیگر ماچ و بوسه کردند
قیافه ی دیدا عوض شد
گفت تو دیگر دوست من نیستی
بعد چوب دستی اش را در آورد و
اکسپلیواراموس یا (خلع صلاح شو)
من پرت شدم
ولدمورت بالا ی بدن بی هوش من ایستاده بود
از پشت سر دیدا آلبوس ... دامبلدور آمد و گفت به به از این طرفا تام

ولدمورت:

بعد یه مرگ خوار آمد و مرا برد

روز بعد بیدار شدم

گفتم باید انتقاممو از دیدا بگیرم

یک شنل نا مريی از مرگخوار ها گرفتم
به سوی مکانی که دیدا همیشه به آنجا می رفت رفتم

شنل نامریی را پوشیدم پشت دیدا ایستادم وبعد شنلم را کشیدم
گفتم دیدا
برگشت و گفت ببخ
آواداکداورا
دیدا پرت شد
اشک از چشمم جاری شد و یاد قدیما افتادم
دقیقا 10 سال پیش دیدا در همچین مکانی زمین خورده بود و من اورا بغل کرده و به خانه شان برده بودم
او را بغل کردم
از جیبش نامه ای افتاد
اوری نامه را برداشت
او دوست قدیمی واقعا متاسفم که رو تو چوبدستی کشدیم
منو ببخش
فریاد زدم :دیدا دوست قدیمی من
بعد به پیکر بی جان دیدا نگاه کردم و برگشتم و رفتم و آن برگه را چندین بار خواندم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی قبلیم که بعد از این ساختمش ولی دوباره برگشتم به این

اینه

عمرا اگه فهمیده باشی چی گفتم

چاکر همه بچه های قدیمی (کینگزلی شکلبوت ، پیوز ، رفوس ، زاخاریاس ، دادالوس دیگل و خیلی های دیگه که حال ندارم بنویسم اسمشون رو )

Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
گورستان

مه غلیظی بر فضای گورستان حاکم بود. هیچ صدایی بجز زمزمه هراس انگیز آب بگوش نمیرسید..تاریکی مخمل گون شب طبیعت گورستان را بخواب برده بود.در بیکرانی درختان و گیاهان، کوچکترین جنبشی سکوت شب را درهم میشکست.ناگهان،با صدای ترق کوچکی، فردی شنل پوش در آستانه دروازه زنگ زده و بزرگ جثه گورستان پدیدار شد. مرد به دور و بر خود خیره شد و با قدمهای کوتاه ولی تند وارد گورستان شد. هوای سرد و گزنده بر دلهره مرد میافزود.مرد راه خود را تا نزدیکی قبر قدیمی، که درخت بی برگی را در همسایگی خود داشت ادامه داد.

ناگهان، نور نقره ای تابناکی درست در همان جائی که وی ظاهر شده بود، نمایان شد. مرد از جاپرید و به موجود کوتاه قد،که حال لا به لای درختان درحال حرکت بود چشم دوخت. آن طور که معلوم بود، فرد به سوی وی میامد.موجود همچنان جلو و جلو تر آمد، و آن گاه، چهره تیره و کوچک بادراد در زیر نور ماه نمایان شد.بادراد دستی به ریش خود کشید و به مرد خیره شد. مونتگومری به چشمان تنگ او نگریست. با صدایی خشکیده و بیروح گفت:
میتونم بگم دیر کردی!کم کم داشتم نامید میشدم،بادراد.

لبخند کدری بر صورت جن نقش بست. بادراد صدای عجیبی از خود دراورد و گفت: اوه مونتگومری...تو که فکر نمیکنی بتونی از من ببری،میکنی؟

هیچ صدائی از مونتگومری شنیده نشد. مونتگومری دستی به ردای خود کشید و شروع به راه رفتن کرد.بادراد نیز بندبال او راه افتاد. برگهای خشک شده زیر پایشان قرچ قرچ میکردند.سرانجام، آن دو از حرکت باز ایستادند. مونتگومری به فضایی که با درختان بلند و گورهای شکسته احاطه شد بود نگاه کرد و گفت:
خب...من آمادم!میتونیم شروع کنیم.


هر دو به چشمان یک دیگر خیره شدند.تعظیم کوتاهی و سپس دوئل اغاز شد! بادراد چوبش را بالا برد و رگه ای از نور آبی رنگ را بسوی مونتگومری نشانه گرفت. سپس، چرخی زد و ناپدید شد. مونتگوری لعنتی فرستاد و اشعه آبی رنگ را با وردی مهار ساخت. در کمتر از چند ثانیه، بادراد باری دیگر روبرویش پدیدار شد. مونتگومری لبخندی زد و شعله آتشینی را بسویش روانه ساخت. آتش از کنار بادراد گذشت.بادراد چرخی بچوبش داد و همان طور که نفرینی را به سوی مونتگومری میفرستاد، گفت: شجاعت تو زیاده مونتگومری!ولی شجاعت برای دوئل کافی نیست.
نفرین بادراد به دیوار محافظی که مونتگومری ایجاد کرده بود برخورد و با صدای خفیفی از بین رفت.مونتگومری تفی بر روی زمین انداخت و گفت: خواهیم دید، جن!من دستپرورده لرد هستم!امیدوارم دعاتو خونده باشی.
مونتگومری چوب خود را تکان داد و ورد کشنده ای را بسوی بادراد بجریان دراورد . بادراد جیغ کوتاهی کشید و با سرعت ناپدید شد. در کنار مونتگومری، صدای خشخشی شنیده شد. چهره شیطانی جن دوباره در زیر نور ماه نمایان شد. مونتگومری چرخید و نفرین دیگری را بسوی وی روانه ساخت. بادراد چشمان خمارش را باریک کرده و ورد را خنثی کرد: فقط همین؟من انتظار نفرینهای بهتری را می کشیدم!
بادراد این را گفت و فریاد کشان رگه سبز رنگی را بسویش فرستاد. مونتگومری غیب شد و مجددا کنار بادراد فرود آمد. وی چوب خود را عقب کشید و اشعه کشنده ای را بسوی بادراد روانه ساخت.بادراد رویش را برگرداند. لبخند شومی در چهره اش خودنمائی میکرد. بادراد ورد را مها ساخته و چرخی بچوبش داد.برق عجیبی در چشمان جن نمایان شد.ناگهان، چهره مونتگومری درهم رفت.درد در بدنش تیر کشد و وی را بزمین انداخت.پیرمرد با التماس به وی خیره شد. درد در صورت چروکیده مرد دیده میشد. بادراد کمی جلوتر رفت. برای یک لحظه به مونتگومری خیره شد. تنفر و بیزاری بر چهره اش نقش بسته بودند. بادراد چوبش را بالابرو و آن را مستقیم بسوی پیرمرد نشانه گرفت و سپس،فریاد کشان گفت: آواداکداورا! شعله سبز رنگی به سینه مونتگومری برخورد کرد.فریاد وی هیچگاه از سینه خارج نشد. بادراد به تن بیجان مونتگومری نگاه کرد و سپس، تفی بر روی صورت مرده اش انداخت و از آنجا دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/2/6 13:26:18
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 06:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مهلت دوئل آنیتا دامبلدور و آلبوس دامبلدور تا دوشنبه تمدید شد.
-----------------------------------

نتیجه دوئل مورگانا لی فای و ایوان روزیه:

امتیازات تد ریموس لوپین:
ایوان روزیه:29 امتیاز-مورگانا لی فای:27 امتیاز

امتیازات لرد ولدمورت:
ایوان روزیه:27 امتیاز-مورگانا لی فای:28 امتیاز

امتیازات نهایی:
ایوان روزیه:28 امتیاز-مورگانا لی فای:27.5 امتیاز

برنده دوئل:ایوان روزیه!

-----------------------------------
ایوان روزیه سوتش را با دستمال کوچکی پاک کرد.
-پس چی شد؟چرا نمیاد؟تو اصلا با کی قرار بود دوئل کنی؟

مورگانا درحالیکه از روی میز بزرگ گوشه سالن چوب دستی مناسب خودش را برای دوئل انتخاب میکرد جواب داد:
-عجله نکن ایوان.شایدم اومده باشه.

ایوان با تردید به گوشه و کنار باشگاه نگاه کرد.
-اینجا که جز من و تو کسی نیست.

مورگانا بالاخره چوب مورد نظرش را پیدا کرد.چوب بلند سرخ رنگی که طبق نوشته های کنارش ریسه ای از قلب اژدها را دردرونش جای داده بود.
-همینه!خودشه.برای مرگ آماده باش ایوان روزیه.واقعا فکر کردی امتیازاتی رو که در دوئل قبلی به من دادی فراموش کردم؟

ایوان با وحشت از جا بلند شد.بجز سوت بزرگ و پرچم رنگارنگ دوئل وسیله دیگری برای دفاع نداشت.
-نه مورگانا...این کارو نکن.خواهش میکنم...

فریاد مورگانا فرصت حرف زدن را از ایوان گرفت.
-آواداکداورا.

بقیه ماجرا مثل همیشه بود.نور سبز رنگ،چشمانی که از وحشت گرد شده بود و نگاهی سرد و یخ زده.

جادوگر به آرامی روی زمین کنار جسد ساحره نشست.
-مورگانا...من که داشتم بهت اخطار میدادم.چرا گوش نکردی؟گفتم این کارو نکن.اونا چوب دستی هایی بودن که تو دوئلهای قبلی شکسته یا غیر قابل استفاده شده بودن.این یکی هم همه طلسمها رو به خود طلسم کننده برمیگردوند.کاش بهم فرصت توضیح دادن میدادی.

ایوان روزیه با افسوس چوب دستی را از دست بی حرکت مورگانا گرفت و آنرا به همراه بقیه چوب دستیها برای تعمیر به مغازه الیواندر فرستاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1388 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام مرلين

در ورودی چرخش مختصری كرد و باز شد. ساحره ی نسبتا لاغر و قد بلندی با موی قهوه ای مايل به تيره در آستانه ی در ظاهر شد. ردای بلند قرمز رنگی را پوشيده بود. چهره ی عصبانی و مصممی داشت. ساحره گفت:
-سال اوليای عزيز، به هاگوارتز خوش اومدين.

بعد از گفتن اين جمله ی كوتاه در را كاملا باز كرد. سرسرای ورودی بسيار وسيع بود. ديوار های سنگی سرسرا با مشعل های زيبا روشن شده بود. كف سرسرا با كاشی های مرمرين بسيار آراسته به نظر می رسيد. سقف سرسرا بسيار بلند بود به طوری كه حدس فاصله ی آن تا زمين مرمرين سرسرا دشوار به نظر می رسيد. ساحره دستش را به نشانه ی آنكه دانش آموزان دنبالش بيايند تكان داد. سال اولی ها به دنبال ساحره راه افتادند. صدای همهمه ی ساير دانش آموزان ستونهای سرسرا را می لزاند. پسرك كوچك سياهپوست با تعجب دانش آموزان سالهای بالا را نگاه كرد كه دستشان را به نشانه ی تمسخر برای سال اولی ها تكان می دادند. ساحره آنها را به تالار كوچك و تهی كنار سرسرای ورودی هدايت كرد. سال اولی ها بسيار نگران بودند و از ترس صورتشان قرمز شده بود به طوری كه نمی شد گفت صورت كداميكشان از ديگری قرمزتر است. ساحره گفت:
-ضيافت آغاز سال تحصيلی به زودی شروع ميشه اما قبل از شروع جشن بايد گروهبندی شين. گروهتون در طول تحصيلتون تو هاگوارتز خيلی اهميت داره چون گروهتون تو اين مدت حكم خونوادتون رو داره. شما می تونين اوغات فراغتتون رو تو تالار خصوصی گروهتون بگذرونين. شما بايد تو خوابگاه گروهتون بخوابين، بايد با هم گروهياتون تو كلاسها حاضر بشين و حتی می تونين دوستان خوبی واسه هم گروهياتون شين. اسم چهار گروه هاگوارتز گريفندور، اسليترين، هافلپاف و راونكلاو هست. در طول سال تحصيلی هر دانش آموز با انجام دادن اعمال خوب و مفيد برای گروهش امتياز كسب ميكنه و در صورت انجام دادن كارهای خلاف قانون مدرسه باعث كسر امتياز از گروهش ميشه.

ساحره روی پاشنه ی پايش چرخيد و پشتش را به دانش آموزان كرد و از تالار خارج شد. پس از چند دقيقه ساحره در حالی كه كلاه رنگ و رورفته ای را در دست داشت دوباره وارد تالار شد و گفت:
-صف ببندين، عجله كنين.

پسر سياهپوست درحالی كه عرقهايش را از روی صورتش پاك می كرد رفت وپشت پسری كوتاهتر از خودش ايستاد. پسرك سرش را بلند كرد و چشمش به سقف سرسرا خورد كه همچون مخمل سياه رنگی بود و ستاره های بی شماری آن را آراسته بود. به نظر می رسيد سرسرای بزرگ سقف ندارد و آسمان بالای سرشان واقعی است. پسر سياهپوست كه "كينگزلی شكلبوت" نام داشت سرش را به سمت كلاه برگرداند و در كمال شگفتی متوجه شد كه كلاه شروع به خواندن می كند.

بعد از آنكه آواز كلاه به پايان رسيد ساحره اسامی دانش آموزان را خواند:
-فيونا آناند

دختری موفرفری، در حالی كه با دستمال گلی رنگش عرق روی پيشانيش را پاك می كرد به سمت صندلی چوبی رفت و رويش نشست. ساحره پس از اين اتفاق كلاه گروه بندی را روی سر فيونا كول گذاشت. كلاه پس از مدتی تاخير فرياد زد:
-هافلپاف

فيونا به سمت ميز هافلپاف رفت. جايی كه دانش آموزان هافلپاف مشتاقانه برايش هورا می كشيدند. ساحره دوباره گفت:
-جيمز براون

پسر قد بلند و چهار شانه ای از ميان صندلی ها بلند شد و به سمت كلاه رفت. تا كلاه با سرش تماس پيدا كرد فرياد زد:
-هافلپاف

بعد از آنكه ساحره چندين اسم را خواند نگاهش را روی اسمی متمركز كرد و سپس گفت:
-كينگزلی شكلبوت

پسر سياهپوست تكانی خورد و پاهای لرزانش را به سمت جلو تكانی داد. عرق سردی از پيشانيش سرازير می شد و بر كف مرمرين می ريخت. كينگزلی روی صندلی نشست و ساحره كلاه را بر سرش گذاشت. كلاه با كينگزلی سخن گفت:
-خيلی باهوشی، راونكلاو می تونه انتخاب مناسبی برای تو باشه اما خيلی شجاعی. شجاعتت خيلی زياده. فكر كنم به ز راونكلاو يه گروه ديگه واست خوب باشه...

كينگزلی زير لب زمزمه كرد:
-منو تو يه گروه خوب بنداز... منو تو يه گروه خوب بنداز...

كلاه گفت:
-نترس، توی گروه خوب ميفتی. می دونم كجا بندازمت... گريفندور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1388 11:01
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل


قدح سنگی. حافظه ای جادویی. با سنگی تیره و خاطرات درخشان درون آن. نوشته های عجیب حکاکی شده و گرداب چرخنده ی خاطرات.

فاوکس منقارش را به هم کوبید و بالهایش را باز کرد و به هم زد. چند تابلو با سرفه اعلام حضور کردند و ماهی کوچک درون تنگ در آب چرخید. کسی برق خیره کننده ی شمشیر گودریک را ندید و اشک گرم پیرمرد تنها را.

مدتی بود با کسی صحبت نکرده بود. به پچ پچ تابلوها و فریاد فینیاس بی اعتنا بود. فاوکس را که چوبهای خشک را جمع می کرد ندیده بود و به ماهی کوچک درون تنگ که از پشت حفاظ شیشه ای ذره بین مانندش نهنگ به نظر می رسید، لبخند نزده بود.

مایع درون قدح می چرخید. زمان می گذشت و لحظات واپسین عمر هدر می رفت.

- نمی خوای این بیت الحزان رو گلستان کنی دامبلدور؟.. این فیلمهای توی تلویزیون مشنگا رو برای امثال تو می سازن.. آنیتا بر نمی گرده.. درکش کن پیرمرد!

فقط سر انگشتش مایع درون قدح را لمس کرد و در چرخش ـ فلک مانندش با آن سهیم شد.

صحنه عوض شد!

دامبلدور پیر در راهرویی فرود آمد که کف آن با سنگ های سیاه و سفید پوشیده و اطرافش به تازگی تمیز شده بود. صدایی از اتاق کناری گفت:

- خداحافظ تام.. توی هاگوارتز می بینمت.

و پس از کمی خود جوانترش از آستانه ی در رد شد. دامبلدور پیر و جوان دوشادوش هم در راهروی تمیز پرورشگاه جلو می رفتند. طولی نکشید که یکی از پرستاران در حالی که نوزادی را در آغوش گرفته بود و موهای مشکی اش به طرز اعجاب آوری سیخ شده بود از اتاقی در همان نزدیکی بیرون آمد.

پرستار با دیدن دامبلدور جوان آشکارا کمی معذب شد. مطمئنا دلش نمی خواست یک مرد غریبه او را در حالی که کودکی را بغل کرده و موهایش مانند برق گرفته ها سیخ شده، ببیند. دامبلدر گفت:

- ببخشید خانم..
- مارتا هستم آقا.. وضعیت ظاهری منو ببخشید. هر کدوم از ما که این دختر رو بغل می کنیم به این روز میوفتیم.
- یعنی فکر می کنید این دختر یک جوری خارق العاده ست؟!.. میشه یک لحظه بدینش به من؟

دامبلدور جوان نوزاد را از پرستار گرفت و بلافاصله مو و ریش بلندش به وضعیت موهای مارتا دچار شد!*

دامبلدور پرسید: اسمش چیه؟
مارتا جواب داد: آنیتا.. قربان.
هر دو دامبلدور تکرار کردند: آنیتا..!

صحنه عوض شد!
کمی بعد دامبلدور در کنار خود جوانش در دفتر خانم کول ظاهر شد. گونه های خانم کول در اثر نوشیدن هنوز سرخ بود. دامبلدور جوان و خانم کول در مورد چیزی بحث می کردند ولی دامبلدور سفید مو دیگر توجه چندانی به اطرافش نداشت.

کمی بعد خود جوانش کاغذی را امضا کرد و خود پیرترش گریست. دست سیاه شده اش را لمس کرد و دفتر خانم کول به دفتر مدیریت هاگوارتز تغییر پیدا کرد.

اشک هایش فرصت دیدن خاطره های دیگرش را از او گرفته بود. فرصت دیده خاطره ی اولین روز دخترش در هاگوارتز را. خاطره ی دیدن دخترش در جشن پایان سال هاگوارتز و خاطرات بسیار دیگر.

دامبلدور از روی صندلی پشت میز بلند شد و رو در روی آینه ای که به تازگی به دفترش آورده بود ایستاد. تصویر زیبا و تحسین برانگیزی بود.

" آلبوس و آنیتا دامبلدور در کنار هم ایستاده بودند و به او لبخند می زدند."

شعله های آتش زبانه کشیدند و صدای جیر جیر فاوکس جای خود را به صدای ترق توروق چوبهای در حال سوختن داد. تخم طلایی رنگ ققنوس در آتش داغ می شد و می سوخت تا ققنوس جوانتری به زندگی برگردد!


^^^^^^^^^^^^
*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1388 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا درخواست شما پذیرفته شد.
---------------------------------
تذکر مهم:

لطفا از این به بعد درخواستهای دوئلتون رو در تاپیک دفتر دوئل مطرح کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1388 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مای لرد

من اصلا اصلنشم به نتیجۀ دوئل قبلیم کاری ندارم... همممم... یعنی چیزه... کار که دارم... ولی می خوام قبل از مردنم (که با قتل به دست ایوان صورت می پذیرد ) با شما هم بدوئلم.

هممم... خوب چیکار کنم؟ مرگخوار وفادار یعنی این دیه. می خوام مرگم به دست شما باشه. (ر. ک. امضاتون!)

آیا با من می دوئلید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1388 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
آینه نفاق انگیز

بدون اینکه صدایی ایجاد کند شنلش را از تنش در اورد و بر روی سنگ های سرد کف زمین گذاشت.به ارامی گام برمیداشت تا راه رفتنش صدایی ایجاد نکند.
چوب دستی اش را محکم درون دستانش گرفته بود و با وجود اینکه سعی میکرد هوشیار باشد هر چند لحظه یکبار کنترل خود را از دست میداد.

کوچکترین صدایی میتوانست عمارت را بر سرش خراب کند.سالیان زیادی از عمر مفید ساختمان گذشته بود و سر پا ماندنش به خودی خود تعجب بر انگیز بود!
در انتهای سالن در چوبی قهوه ای رنگی از جنس بلوط نظرش را جلب کرد.چوب در پوسیده بود و از چند سوراخی که درونش ایجاد شده بود میشد آن طرفش را نگاه کرد.

ایوان به آرامی در را هل داد و با احتیاط وارد اتاق شد.
اتاق از چیزی که فکرش را میکرد بزرگ تر و با شکوه تر بود.چندین دست مبل سلطنتی،فرش های گرانبها،کتابخانه هایی بزرگ و وسایل تزئینی بسیار.
اگر فرسودگی مهلتی به این اتاق میداد اکنون جزو باشکوه ترین مناظر ساخته شده به دست انسان بود!

گرد خاک،تار عنکبوت و سوراخ های بزرگ و کوچک که توسط موریانه ها به وجود امده بود اتاق را فرا گرفته بود.زیبایی در عین شکنندگی!
ایوان دندان هایش را از شدت درد بهم فشرد و سر جایش ایستاد.احساس میکرد دیگر رمقی برایش نمانده.اما باید ادامه میداد.هنوز ماموریتش را تمام نکرده بود.

این بار نظرش به وسط اتاق جلب شد.آینه ای بزرگ درست در وسط اتاق بود و با دیگر وسایل انجا تفاوت داشت.انجا همه چیز پوسیده و قدیمی بود اما چوب آینه به قدری براق بود که انگار تازه ان را ساخته بودند.

بر روی آینه هیچ لکه ای دیده نمیشد و باعث میشد نظر هر بیینده به ان جلب شود.
ایوان نفس راحتی کشید.اینه را پیدا کرده بود.میتوانست ماموریتش را انجام بدهد و بر گردد.برای همین با وجود دردی که میکشید چوب دستی اش را بالا گرفت و به جلوی اینه رفت.باید آن را نابود میکرد.تصمیم گرفته شده بود که اینه نفاق انگیز از بین برود و ایوان مامور اجرای دستور بود.

سعی کرد بدون اینکه در آینه نگاه کند ذهنش را به روی طلسمش متمرکز کند اما حرکتی در آینه او را متوقف ساخت.با ناباوری در آینه خیره شد.در پشت سرش پسر جوانی ایستاده بود و در حالی که خنجر خون الودش را در دست گرفته بود لبخند میزد!

ایوان به سرعت به پشت سرش نگاه کرد اما هیچ خبری نبود.این خاصیت آینه بود.ارباب به شدت تاکید کرده بود که مواظب این خصوصیت آینه باشد ولی جلوگیری از چیزی که میدید برایش غیر ممکن بود.
بالاخره داشت او را میدید.درون اینه.بعد از مدت ها تلاش بالاخره او انجا بود.با گام هایی سست به اینه نزدیک شد.

تصویر پسر محو شد و جای خودش را صخره ای ساحلی داد که موج های بلند دریا سنگ های سیاهش را میخراشید.
ایوان با حسرتی تمام نشدنی دست هایش را بر روی اینه گذاشت.میخواست آینه را فراموش کند و خودش را به صخره برساند.

اما صخره هم ناپدید شد.این بار آینه تصویر پسر جوانی را نشان میداد که درون دخمه ای تاریک رو به روی مردی زانو زده بود و با احساس غرور نامه را با خون خود مهر میکرد.
ایوان با دیدنش جوانی اش متعجب شد.او ارزو داشت یک بار دیگر این صحنه را ببیند.

متوقف کردن اینه غیر ممکن بود.صحنه ها یکی پس از دیگری نمایان میشدند و ایوان بیشتر بیشتر در رویاهایش غرق میشد.تازه به یاد اورده بود یکی از آرزوهای نوجوانی اش کشتن مردی بود که هر روز خرابکاری های او را به مردم خبر میداد.
و حالا در اینه نفاق انگیز نوجوانی اش دست در دست دوست صمیمی اش انداخته بود و با غرور پایش را بر روی جسد غرق در خون مرد گذاشته بود!

صدای بال زدن موجودی ایوان را به خود اورد.با بیشترین سرعتی که داشت خودش را از جلوی اینه دور کرد.نفس نفس میزد.انگار از نوجوانی تا امروزش را دویده بود.
عطش خیره شدن در اینه بیشتر و بیشتر میشد.اما او ماموریت داشت.باید ماموریتش را انجام میداد.نمیتوانست نقشه های اربابش را به خاطر خودخواهی خود به خطر بیاندازد.

در حالی که چشم هایش را بسته بود چوب دستی اش را بالا اورد.نفس عمیقی کشید و ورد کوتاهی را زیر لب خواند.
پرتوی خاکستری رنگی از چوبش بیرون اورد و بعد از برخورد به اینه منفجر شد.آینه به هزاران تکه تقسیم شد که بعضی از آنها با شدت در گوشت و پوست ایوان فرو رفتند.
ایوان فریادی از درد کشید و به زمین افتاد.صدای گوشخراشی باعث شد بریا لحظه ای درد را فراموش کند.سقف تالار در حال ریختن بود.لبخندی زد و تیکه بزرگی از آینه را که درون سینه اش فرو رفته بود بیرون کشید.خون به بیرون فواره زد و او با خیال راحت از اینکه اخرین ماموریتش را نیز به درستی انجام داده بود زیر خروارها سنگ و خاک مدفون شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!