سوژه رول :با توجه به خاک خوردگی تاپیک تصمیم گرفتم سوژه رول بدم ! اگر ناظر صلاح دونست ، بعد از پایان سوژه تاپیک رو به روال عادی برگردونه !راجر با خستگی در راهرو های وزارت قدم میزد. طنین صدای کفش هایش بر کف سنگی راهرو در گوشش می پیچید. از پیچ کوچکی گذشت و وارد راهرو دیگری شد. از دور تد ریموس لوپین معلوم بود که به ویکتوریا تنفس مصنوعی میداد. هر چند ثانیه سه با سینه های ویکتوریا را میفشرد (

) و سپس لب هایش را به لب های او میچسباند و ویکتوریا هم با چشمان بسته بر زمین افتاده بود :
- « یک ... دو ... سه ...

.... یک ... دو ... سه ...

... یک ... »
راجر در حالی که سعی می کرد حال خود را کنترل کند (

) وارد اتاقی شد و به اطراف نگاه کرد. اولین چیزی که توجه را جلب کرد کتابچه متوسطی بود که جلب چرمی قهوه ای رنگ داشت و بر روی میز افتاده بود. راجر چشمانش را در اتاق چرخاند ، اثری از وزیر نبود. نگاهی به میز ارتباط با وزارت کرد ، با خود فکر کرد : « وزیر الان تو وزارت نیست ، وقتی هم بیاد اول به دفتر وزارت سر میزنه بعد میاد اینجا ... وقت داری راجر !»
بعد از این فکر به سمت میز رفت و کتابچه را برداشت ، تازه فهمید این یک کتاب نیست بلکه دفترچه خاطرات کوچکی است که روی ان با خط بچه گانه ای نوشته شده بود : « آلبوس سوروس پاتر»
راجر لبخند کج و موذیانه ای زد و به طور اتفاقی یکی از صفحات دفترچه را باز کرد :
یکشنبه بیست سه جولای
با جیمز داشتیم لگو بازی می کردیم که ...درررررررررینگ (افکت وارد شدن راجر به خاطره) :grin:
آسپ دستی به موهای پرکلاغی اش کشید و گفت : « جیمز ، من خسته شدم بوقی ! سی و سه بار پشت سر هم این قلعه مزخرف رو ساختیم و خراب کردیم ! »
جیمز داد زد : « باباااااااا »
عله با چشمان قرمز از خستگی و موهای شاخ شاخی و یک سیم سرور که از گردنش آویزان بود سرش را از چهارچوب یکی از اتاق ها خارج کرد : « چیه ؟ »
- « فکر نمی کنی ما بچه هاتیم ! یه ذره هم به ما برس !»
- « نه ! نه ! هنوز سه هزار و پانصد و خورده ای کاربر دیگه تو سایت هستن که باید بلاکشون کنم »

جیمز پوفی کرد و داد زد : « ماماااااااان !»
- « چیه ؟ »
- « مامان ! چرا اینشکلی شدی ؟»

درواقع لیلی اوانز موهایش قهوه ای و فرفری شده بود و ربان صورتی رنگی بر آنها بسته بود که با کت صورتی رنگش همانند بود ، چشمانش قدری از حدقه بیرون زده بود و قیافه اش کلا بوقیده شده بود ! آسپ گفت : « مامان لیلی ! تغییر شناسه دادی ؟ آمبریج ؟ »
لیلی گفت : « وقتی برای این اراجیف ندارم ! ویزنگاموت ! »
و سریع وارد یکی دیگر از اتاق های خانه شد !
جیمز و آلبوس :

آلبوس گفت : « میبینی! اونها مدیرن ! وای ! مامان هم هنوز هیچی نشده از طریق بابا پارتی بازی کرد و مدیر شد ! جیمز میای ما هم مدیر بشیم ؟ با وجود بابا کاری نداره ها ! »
جیمز قدری تامل کرد و گفت : « نه ! من مدیریت نمیخوام ! همیشه دوست داشتم شهردار هاگزمید بشم !»
آلبوس گفت : « آره ... منم دوست داشتم وزیر بشم !»
سپس به جیمز چشم دوخت ، چشمان هر دو از شوقی وافر سرشار بود. در حالی که لبخند موذیانه ای بر لب آن دو برادر نشسته بود هردو با هم گفتند : « ویزنگاموت ! »

...