جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: جمعه 10 شهریور 1391 03:00
نمایش جزئیات
آفلاین
2012/31/8


Dear Diary
.
.
.
.
.
دفترچه ی خاطرات عزیزم ، ببخشید ، دیفالتم رو انگلیش بود .

امروز صبح که از خوابم بیدار گشتم ، حس عجیبی داشتم ، احساس می کردم که حسی نو بعد از 150 سال در من جوانه میزند ولی دقیقه ای نگذشته بود که متوجه شدم دل پیچه ای بیش نبود .

امروز صبح نیز مانند دیگر صبح های چند سال اخیر ابتدا به تخم های مارهایم رسیدگی کردم ، یکیشان وقت به دنیا آمدنش فرا رسیده ، بهتر است زودتر به یمن ورودش پارتی در خانه ی ریدل بگیرم .

بعد از سر کشی به تخم مارها ، آماده ی رفتن به وزارت خانه بودم که با آمدن پاترونوسی از سوی روفوس مجبور شدم قبل از رفتن به وزارت خانه توقفی کوتاه در مرکز آرشاد جادویی داشته باشم .
متاسفانه دوباره لودو را در حین آرشاد غیر قانونی ساحره ای گرفته بودند ، شانس آورد که رییس ستاد یکی از دوستهای قدیمی من بود وگرنه معلوم نبود چه سر نوشتی در انتظار وزیر نوپای سایت بود .

بعد از آنکه با لودو به وزارتخانه رفتیم از او جدا شدم و به سمت دفتر حمایت از ساحرگان رفتم . امروز هم مانند چند روز قبل جرات نکردم که در را بزنم و وارد شوم . اگر کلاه وزارت بر سر من بود مطمئنن دیگر لازم نبود که من جرات کنم به دفترشان بروم ، کرور کرور از ساحرگان خودشان به دفترم می آمدند .

ولی حیف که چند ساعت خوابم برده بود .
دفترچه ی عزیز ، از این حرفها که بگذریم سخن دوست خوش تر است ، خودت چگونه ای؟ چه می کنی؟ کجایی؟ آیا به تو خوش میگذرد؟!!!!!!!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1388 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در اتاقم در وزارت را باز كردم و خودم را روی تخت انداختم... حال فكر كردن به مسائل آن روز را نداشتم، آنقدر حالم را بهم می زدند كه فكر كردن به آنها دردی از حالم دوا نمی كردند. اينكه بعد از يك دوره وزارت درخشان دوباره بايد به عنوان رئيس كارآگاهان فعاليت می كردم اصلا چيز لذت بخشی نبود. به سمت ميزم رفتم. حال هيچ كاری را نداشتم. فكر كردم تنها كاری كه می توانستم در آن لحظه انجام بدهم اين باشد كه دفترچه خاك گرفته خاطراتم را مرور می كردم.

جايی را نگاه كردم كه با خط بچگانه و نسبتا خوبم خاطرات كودكی ام را بر كاغذی كاهی نقش بسته بودم. شروع به خواندن خاطره ام كردم:

«ديروز يك مربی جديد كوييديچ برار من و دوستانم آمد. من يكسال ديگر به هاگوارتز خواهم رفت.

مربی گفت:
-اسم من هكتور دووال است. شما چی؟

يكی از دوستانم كه فتی نام داشت گفت:
-ما نه.

و من و همه دوستهام همه خنديديم. اسم دوستهام بلز، فروكتوئور، فتی، استيون، مامر، ايرنه، فابريس و كوم.

خنده مان كه تمام شد مربی سوار جارو شد و به طرز شگفت انگيزی پرواز كرد. وقتی دوباره فرود آمد گفت:
-دوست داريد پروازتان مثل من شود؟

ايرنه گفت:
-وای

استيون گفت:
-چرا كه نه!

من گفتم:
-خيلی خوبه.

كوم دوست داشت پروازش خوب شود تا آنرا به دوستانش در مدرسه نشان دهد. در هاگوارتز دوست داشت با اين كار به همه پز دهد. اين كوم هميشه می خواهد خودنمايی كند!!!

مربی گفت:
-اگر شما بچه های خوبی باشيد و هميشه به طور منظم سر كلاس حاضر شويد اخر سر پرواز همه تان مثل پرواز من می شود.

پس از آنكه مربی همه مان را به صف كرد من به استيون گفتم:
- شرط می بندم جارو را به اندازه من نمی توانی پرت كنی!

بعد استيون خنديد و جارو را پرت كرد. من جارو را پرت كردم و از مال استيون يكم جلوتر افتاد. پرتاب فتی از مال من كمی جلوتر افتاد اما پرتاب ايرنه از همه بهتر رفت ولی درست زيرچشم مربی فرود آمد.

پس از اينكه مربی استيون را دعوا كرد با صدای بلندی غريد:
-نمی خواهيد تمامش كنيد؟ من ازتان خواستم كه به صف بايستيد. بقيه روز را برای دلقك بازی وقت داريد.

ما پيش از آنكه كار به جای باريك بكشد به صف ايستاديم. بعد از آن مربی به ما آموزش داد كه چه طور پرواز كنيم كه بسيار جالب بود چراكه ما داشتيم شيرينی ها را به صورت هم پرت می كرديم و در مورد اينكه پدر كداميكمان بيشتر می خورد حرف می زديم. مربی وقتی فهميد كه ما تمرين نمی كنيم عصبی شد و درحالی كه پره های بينی اش تكان می خورد گفت:
-بالاخره صحبتهای شما تمام می شود يا نه؟

بعد به ما گفت سر جاروهايمان سوار شويم و هركه زودتر به نقطه پايانی كه مشخص كرده بود برسد برنده است.

مربی سوت زد!

تنها كسی كه پرواز كرد مامر بود چرا كه ما در حال ديدن عكسی بوديم كه پيرنه داشت. عكس خودش بود در كنار برج ايفل.

مربی گفت:
-بالاخره شما می خواين به حرفهای من گوش كنيد يانه؟ فعلا خودتان را گرم كنيد.

ما هم چون نمی خواستيم دل مربی را بشكنيم خودمان را گرم كرديم. اما وقتی پشت سرمان را نگاه كرديم ديگر مربی آنجا نبود. فردا يك مربی جديد آمد و گفت:
-اسم من ژول مارتن است، شما چی؟»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1387 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دیروز روز بسیار پر کاری بود.خسته بودم.می خواستم بخوابم ولی خوابم نمیومد.به سمت کمدم در گوشه ی اتاق رفتم.در کشوی سومی را باز کردم و یک گوی ظریف و بلورین را دیدم.آن گوی گویی بود که من در سال ها پیش در بازی با اسلیترین دزدیده بودم...یاد خاطرات آن روز افتادم...

درون خاطرات دیدالوس.

شب سردی بود.قرار بود آنروز بازی دو تیم اسلیترین و گریفیندور برگزار شود.به دلیلی که بازیکنان نمیدونستند قرار بود بازی شب برگزار شود.من که کاپیتان تیم بودم بازیکنانم را به گوشه ی رختکن بردم تا با آنها صحبت کنم.شب سختی بود.
-خب بچه ها...این بازی بازیه افتتاحیه ی جام کوییدیچ مدرسه است.خودتون میدونید که بازی چقدر برای ما مهمه،ما باید حتما این بازی رو ببریم.با برد این بازی روی اسلیتنرینی ها رو کم می کنیم و ...
صدایی گفت:دیدالوس عجله کن دیگه !
-باشه الان میام.

من به همراه بازی کنانم به داخل زمین سبز رنگ کوییدیچ وارد شدم.نور افکن ها روشن شده و هوا صاف و بدون ابر بود.شرایط برای بازی بسیار عالی بود...
در آن سوی زمین اسلیترینی های سبز پوش به سمت ما میامدند.
خانم هوچ که یک صندوق بزرگ را با جادو حمل می کرد به من و اوری کاپیتان و جست و جوگر اسلیترین دستور داد که با یکدیگر دست دهیم.ما با هم دست دادیم.و خانم هوچ گفت:با سوت من بازی شروع می شه.
آنگاه در سوت خود دمید.چهار توپ به همراه پانزده بازی کن به هوا برخاستند.من به همراه جادوی وفادارم به سرعت به هوا رفتیم.نسیم سرد صورتم را نوازش می کرد.دو دروازه بان تیم به سمت دروازه های خود رفتند.در همان حال صدای چیزی را در هوا شنیدم که با سرعت به سمتم میامد...
تا برگشتم توپ بازدارنده ای را دیدم که از بالا ی سرم با شدت گذشت.شانس آورده بودم
.
در آن سوی زمین بازیکنان اسلیترین با پاس ها ی زیبا بازی کنان گریفیندوری رو جا میگذاشتند تا اینکه به دروازه بان ما یعنی ریموس لوپین رسیدند.بازیکن اسلیترینی توپ را وحشیانه به سمت دروازه بان فرستاد.ریموس لوپین با اینکه سرعت توپ زیاد بود آن را به سختی مهار کرد.عرق سرد پیشانی ام را با دستانم پا ک کردم.باز هم شانس آوره بودیم.حالا توپ دست بازیکنان گریفیندور بود.بازیکنان ما آنقدر با سرعت به سمت دروازه ها ی اسلیترینی می رفتند که مثل آتش هایی در هوا به نظر می رسیدند.سرانجام پیتر پتی گرو توپ را به سمت دروازه ها پرتاب کرد ولی دروازه بان تیم اسلیترین توپ را با قدرت گرفت و به سمت یارش در آن سوی زمین پرتاب کرد.ولی اتفاق عجیبی افتاد !

آبرفورث دامبلدور توپ بازدارنده ای را با دقت تمام به سمت سرخگون پرتاب کرد.بازدارنده به توپ برخورد کرد و آن را به سمت دروازه ی اسلیترین پرتاب کرد.دروازه بان اسلیترینی ها که غافل گیر شده بود نتوانست توپ را بگیرد و سرخگون به درون دروازه رفت.
فریاد شوغ گریفندیوری ها استادیوم را لرزاند.خانم هوچ که از این پیشامد بسیار متعجب شده بود گل را حساب کرد.
دار آن سوی زمین اوری هم داشت مانند من بازی را تماشا می کرد.گردنش را چرخاند و به من نگاه کرد.لبخندی شیطانی ای زد و به سمت من حمله ور شد.

من که غافل گیر شده بودم به سرعت کنار کشیدم و تازه فهمیدم که چه اشتباهی کرده بودم...اوری گوی زرین را دیده بود.
به سرعت به سمت اوری رفتم.او خیلی نزدیک تر از من بود...ولی نباید قطع امید می کردم...گوی زرین با دستان او یک متر فاصله داشت...ولی جاروی من آذرخش بود...من باید به او می رسیدم...
درست وقتی که اوری میخواست گوی را بگیرد آبرفورث دامبلدور توپ بازدارنده یا را وحشیانه به سمت اوری فرستاد.اوری لحظه ی بسیار کوتاهی گوی را گرفت ولی توپ به دستش خورد و صدای خرد شدن استخوان های دستش به گوش رسید...گوی از دست اوری رها شد و بار دیگر در تاریکی شب گم شد !
اوری داشت سقوت می کرد.من که دوست نداشتم کسی در بازی آسیب ببیند با سرعت به سمتش رفتم و او را گرفتم.در همین هنگام صدای فریادی از گوشه ی ورزشگاه به گوش رسید...
اسلیترین گل زده بود.پس از بیست دقیقه بازی نفس گیر نتیجه صدو شصت به بیست به نفع اسلیترین شده بود.طرفداران دو تیم به شدت تشویق می کردند.باید گوی زرین را می گرفتم و بازی رو می بردیم.گوی زرین در نزدیکی های دروازه ی اسلیترین پر و بال می زد.صدای فریاد گل را از طرف طرفداران اسلیترین را شنیدم ولی میدانستم که اگر گوی را بگیرم بازی مساوی شده وچون تیم ما گوی را گرفته بود ما می بردیم.اوری هم گوی را دیده بود ولی خیلی دورتر بود...به گوی نزدیک تر شدم...نزدیک و نزدیک تر...
همزمان با صدای تشویق طرفداران تیمی گوی زرین را به دست آوردم و فریاد زدم:گوی رو گرفتم !
خانم هوچ سوت را زد و بازی را تمام کرد ولی یک چیزی مشکل داشت...به جای اینکه گریفیندوری ها خوش حالی کنند اسلیترینی ها خوش حالی می کردند...امکان نداشت...به تابلوی اسکوربورد نگاه کردم و با دو دستم بر سرم کوبیدم.
بازی صدو هشتاد به صدو هفتاد به نفع اسلیترینی ها بود.
تمام بازی کنان ما ناراحت بوده و افسوس می خوردند...

بیرون از خاطره
نفس عمیقی کشیدم...یاد خاطرات گذشته ام مرا آزار می داد...گوی زرّین با سر جایش گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: پنجشنبه 4 مهر 1387 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
( خودمونیم ها ! این راجر عجب بیکار بوده ! راس میگن مدیران گلهای سایتن ؟ )
------------------------------
راجر دفترچه خاطرات را بست و تصمیم گرفت که بقیه آن را در خانه اش بخواند . درست در لحظه ای که می خواست از سازمان ملل جادویی خارج شود ، لرد دراکولا جلویش ظاهر شد و از سفیر ترانسیلوانیا در لندن شکایت کرد ، در نهایت معلوم شد که این شکایت بهانه ای بیش نبوده و در اصل پناهندگی سیاسی می خواهد . راجر درحالیکه خون خونش را می خورد و خودش کم کم به خون آشامی بس خفنز تبدیل می شد با خود فکر کرد :
- آخه بوقی ، مگه من رییس جمهور ترانسیلوانیام که میای پیش من شکایت ؟ از همون اول بگو پناهندگی میخوای که سخاوتمندانه بهت بگم عمرا !

ولی چون جرات به زبان آوردن این کلمات را نداشت ، با سیاستمدارانه ترین لحن ممکن ، لرد را دست به سر کرد و از طریق شومینه سازمان ملل ، به خانه اش نقل مکان نمود . ( بعد میگن استفاده از وسایل نقلیه دولتی ممنوع !!! )

دفترچه خاطرات را روی میز گذاشت . از آشپزخانه یک پارچ شیرکاکائو برداشت که سر بکشد و با آرامش در مبل راحتی خود لم داد :
- اکسیو دفترچه خاطرات .

لحظاتی بعد دفترچه در دستانش بود :

« نمدونم این دختر خوشگله کی بود ، ولی حرفاش چه دلنشین بود . دختر روشنفکریه . باید وقتی وزیر شدم بکنمش رییس ارتش خودم ...

درررررررررینگ ( افکت وارد شدن راجر به خاطره ) ( ک . ر . ب . پیوز )

آلبوس سوروس از حضور در جمع بچه ها منصرف شد . این بوقی ها یا بصیرت دیدن استعدادهای نهفته او را نداشتند و یا به نبوغ ذاتی وی ( داشتن یه پدر وبمستر ) حسادت می کردند . این مخالفت های کورکورانه تاثیری در عزم جزم وی نداشت ! یا ... شاید داشت ؟

سریع به سالن مطالعه رفت . باید نامه ای برای پدرش می نوشت :

{ بابایی عله جونم ، رنک وزارت رو کی میدی مال خودم باشه ؟ همش امروز و فردا می کنی . میگی باید ملت بیان بهم رای بدن . پس چرا انتخاباتو راه نمیندازی ؟
بی زحمت اون بلیز رو هم بلاک کن ! دیشب دیدم وسط اسلی ها نشسته بود رجز می خوند . نکنه واسم شاخ شه ؟
لردم بنداز دور ! ما لرد میخوایم چیکار ؟ همون آلبوس واسه هفت پشتمون بسه .
راستی راستی ... نمی خوای بری واسم خواستگاری ؟ .... اهم ... نه ... یادم رفت ! اینو باید ده سال دیگه ازت بخوام ! پس این پاراگرافو ده سال دیگه بخون .

مامی دوستت داره ... بای ! }

حالا باید هدویگ را پیدا می کرد و نامه را به پایش می بست . از وقتی هدویگ اصلی با جراحی پلاستیک به سیریوس بلک تبدیل شده بود ، مجبور بود با این هدویگ جدید بسازد ، ولی به مرلین قسم که کنار آمدن با این یکی برایش بسیار سخت بود .

با خود اندیشید : حتی اگه یه روز از وزارتم باقی مونده باشه ، کاری می کنم که این سیریش ، دوباره بشه همون هدویگ بابایی . »

راجر پارچ شیرکاکائو را به لب گذاشت و با وقار تمام ، جرعه ای از آن نوشید : هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررت !

و با تعجب به پارچ نگریست :
- این پارچ بوقی چرا تموم شد ؟ پارچم پارچای قدیم ، لااقل دو قورت ظرفیت داشتن ! این که نیم قورتم نشد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/10/9 20:56:53
دلیل: بهم ریختن ترکیب تاپیک
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: دوشنبه 28 مرداد 1387 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
راجر در حالی که دفترچه ی خاطرات در دستش بود از اتاق بیرون دوید و وارد راهروی کوچکی شد ، دفترچه خاطرات را باز کرد و در حالی که مراقب بود کسی او را نگاه نکند ، شروع به خواندن کردطوری که در دنیای خاطرات البوس سوروس پاتر غرق شد.

_ بدش به من.
_ مال خودمه.
آلبوس سوروس و لیلی پاتر با نگاه هایی شیطنت آمیز به یکدیگر خیره شده و رنک زیبای ویزنگاموت را از یکدیگر بیرون می کشیدند.
جیمز که مشغول گذاشتن آخرین لگو روی لگوهای قبل و کامل کردن برج بلند شامل لگوهای رنگارنگ بود ، وقتی متوجه آن ها شد لگوی آخر را رها کرد و فریاد زد: چی کار دارین میکنین؟اون رنک منه!
جیمز سیریوس رنک را از دست لیلی و آلبوس سوروس در آورد ،
لیلی با حالتی بغض گونه گفت:پس من چی؟بابا به من رنک نداد.
آلبوس سوروس زبانش را برای لیلی درآورد و گفت:میخواستی بری از بابا بگیری.
لیلی با عصبانیت گفت:حتما" جناب وزیر!
آلبوس سوروس خندید و با تکبر و غرور به لیلی گفت:درسته!من وزیر آینده هستم.خوبه که این موضوع رو یادآوری کردی.
جیمز فریاد زد:بسه ، دعوا نکنین. لیلی تو رنک میخوای چی کار؟
لیلی گفت:میخوام دیگه.برای بازی.
آلبوس سوروس نگاهی زیر چشمی به لیلی انداخت و گفت:متاسفم ، ولی این رنک ها برای کوچولو ها نیست که با آن
ها بازی کنن. این برای بزرگتر هاست.
لیلی خندید و گفت: نیست که تو خودت خیلی بزرگی؟!


_ بچه ها شام نمیخواین؟
لیلی ، البوس سوروس و جیمز سیریوس از حرف مادرشان اطاعت کردند و به طرف میز شام رفتند و مشغول خوردن شام شدند.

راجر نگاهش را از دفترچه خاطرات گرفت و نگاهی به راهرو ی دراز و پرپیچ و خم انداخت ، وقتی مطمئن شد کسی آن جا نیست ،
دوباره خواند.


اینبار آلبوس سوروس بزرگتر از قبل به نظر میرسید. بله ، آلبوس سوروس در هاگوارتز بود و در تالار گریفندور نشسته و عده ای از بچه ها ی شلوغ دورش را گرفته بودند.یکی از آن ها گفت:اُه آقای وزیر عذر میخوام که...
_ به من نگید وزیر.
آلبوس سوروس با تنفر نگاهی به آن بچه انداخت و خودش هم از جایش بلند شد که برود اما صداها از پشت سرش شنیده میشد.
_ وزیر!
_ وزیر خیالاتی!
_ اون واقعا" فکر میکنه که میتونه در آینده وزیر باشه.
اما آلبوس سوروس پاتر بی توجه به حرف های بچه ها وارد سرسرای بزرگ شد که صدای سرفه ای را از پشت سرش شنید.
_ تو... آلبوس سوروس هستی؟
آلبوس سوروس به عقب برگشت و با دیدن دختر زیبایی که پشت سرش ایستاده بود ، تعجب کرد.
_ بله خودم هستم تو کی هستی؟تا حالا تو رو ندیدم.
_ من؟خب...اونا خیلی اذیتت می کنند اونا واقعا" فکر میکنند دارن
تو رو آزار میدن اما تو نباید به حرفشون گوش بدی.
آلبوس سوروس لبخندی زد و گفت: من اهمیت نمیدم مهم نیست که اونا چی دارن میگن.
_ میدونم و این خیلی خوبه. من مطمئنم که تو در آینده وزیر فوق الاده ای میشی.تو خودتم اینو قبول داری ، اما اون نادونا سعی میکنن تو رو از هدفت دور کنند. خواستم بهت هشدار بدم.
آلبوس سوروس مدتی به حرف های او فکر کرد و گفت:میگن وزیر ساده ی خیالباف. اما تو درست میگی من هنوز فکر میکنم میتونم وزیر بشم.

راجر دفترچه خاطرات را بست و تصمیم گرفت که بقیه آن را در خانه اش بخواند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز و آلبوس دوان دوان در راهرو های خانه میدویدند و سعی می کردند از یکدیگر سبقت بگیرند اما هرچه بیشتر سعی می کردند بیشتر می فهمیدند که چقدر بی عرضه هستند

سرانجام هر دو وارد اتاق کار لیلی شدند و با هم گفتند : « مامان ، ما رنک ویزنگاموت میخوایم ! »

شترق ! (افکت سیلی در گوش ! )

جیمز و آلبوس : مامان ... چرا میزنی ؟

- « اهم اهم ... اولا ، من مادرتون نیستم ، بچه هم ندارم ، من دلوروس جین آمبریج هستم ! ... دوما امشب باید دو تا رول کاغذ به من تحویل بدید که روش نوشتین : « من باید دروغ بگویم ! » »

جیمز و آلبوس :

جیمز که ناگهان گویی چاره ای اندیشیده باشد گفت : « خوب خانم آمبریج ! عله ، مدیر اصلی سایت که همواره سعی داره تو کار مدیرای دیگه دخالت کنه دستور داد که رنک ویزنگاموت رو به ما بدین ؟ »

آمبریج :

سپس در حالی که هرکدام رنکی شبیه کارت های شکلات غورباقه ای در دستشان بود به سمت دفتر عله رفتند و وقتی رسیدند دوباره با هم شروع به صحبت کردند ولی اینبار دو صحبت متفاوت !
- « من می خوام وزیر بشم !»
- «من میخوام شهردار هاگزمید بشم ! »

و هرکدام با تعجب به دیگری نگاه می کرد ...

------------------------------------------------------------

راجر سرش را بلند کرد و نگاهی به در شکسته دفتر انداخت ، آرام از مکان تاریکی که پناه گرفته بود بیرون آمد و نزدیک در شد و آرام سرش را از داخل در خارج کرد تا سر و گوشی آب بدهد ...

دنگ !

کف گرگی آسپ صورت راجر را به شکل لایه ای از کاغذ های رنگی تبدیل کرد : « بوقی تو تو دفتر ارتباط با وزیر چیکار می کنی ؟»
راجر که خیلی آرام دفترچه را در جیب پشت شنلش می گذاشت گفت : « ببخشید ... دارم میرم ، اومده بودم ببینمت که دیدم در شکسته ، کاری هم ندارم ، الان میرم سازمان ملل ... »

و عنر عنر از جلو آلبوس گذشت و به سمت سازمان ملل شتافت تا بقیه خاطره را بخواند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/27 17:28:17
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/27 17:35:29
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
صدایی از پشت دفتر کار آسپ به گوش رسید ودستگیره ی درب اتاق چرخانده شد ودر تا نیمه باز شد ولی کسی وارد نشد آنطرف در آسپ با چهره ای خسته و رنگ پریده حاضر شده بود ودر حالیکه دستگیره ی درب در دستش بود با ساحره ای میانسال و عینکی که رنگ موهایش مدام تغییر میکرد صحبت میکرد .


-نه ...گفتم که کار من نیست ...اصلا من چه کاره ام شما برو فردا بیا ...من خودم امضا میکنم.


ساحره لحظه ای موهایش به رنگ قرمز آتشین در آمدسپس سعی کرد خود را طبیعی نشان دهد با ملا یمت گفت: آقای آلبوس سوروس یعنی چی من کاره ای نیستم من الان 23 روزه میام فقط یه امضا ی شما مونده امضا کنین دیگه...


آسپ که با وجود پارتی کلفتی مانند پدرش غمی نداشت در کمال خرسندی درب اتاق را به هم کوبید و وارد اتاق کنفرانس شد گویی دنبال چیزی میگشت و چشمانش را سریعتر به این طرف و انطرف میچرخاند .


راجر خود را پشت یکی از صندلیها پنهان کرده بود و منتظر واکنش آلبوس بودکه ناگهان جیمز سراسیمه وارد اتاق شد .


جیمز: آسپی بیا بریم مثل اینکه ویکتوریا باز غش کرده !!

آسپ: خوب اون که کار همیششه یه بار جلوی منم غش کرد ولی من از روش رد شدم بعدش طبیعیش کرد خودش پاشد...

جیمز: آره اونو که میدونم ولی این تد ریموس باز جو گیر شده ویکتوریا نیم ساعته بهوش اومده ولی بازم داره تنفس مصنوعی میده ویکتوریا هم از اون بدتر مثلا تو وزیری بیا ببین چطوری شئونات آسلامی رو پایمال میکنن اونم تو وزارتی که ارث بابامونه .

آسپ: آره دیگه کمبود محبت داره پدر و مادرم که نداشته بریم ببینیم . سپس با عجله از اتاق بیرون رفتند .


راجر لحظه ای بعد گردنش را بالا آ ورد و دوباره سراغ دفتر خاطرات رفت و آن را باز کرد .

-کجا بودیم ....آهان...


« ویزنگاموت ! »

آن طرفتر عله پشت سرور نشسته بود و چند سیم خاردار دور سیم سرور بسته بود که مبادا پای آسپ یا جیمز روی آن برود و فریاد میزد : کنترل+اف 5 بزنید عزیزانم.


تا اینکه آسپ و جیمز 4 دست و پا کنان خود را به عله رساندند و پاچه ی شلوارش میکشیدند ...


عله:بلی ...فرزندانم چی میل دارین کی رو میخواین براتون بلاک کنم ؟ اگه رنکی هم میخواین من در خدمتم !!!


آسپ: بابایی نه اینجوری حال نمیده دیگه... همین کارارو کردی که کسی مارو تحویل نمیگیره بابایی بد.

عله در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود دوباره جای زخمش سوزشی کرد و گفت: عزیزانم من هر چی خواستین در اختیارتون گذاشتم گفتین اینو بلاک کن... کردم ...گفتین شناسه ی اونو ببند... کردم... گفتین حال اونو بگیر...گرفتم...هر چی رنکم بود که بهتون دادم دیگه چی میخواین از جون من؟

آسپ : در حالیکه اینطوری به باباش که اشکاشو پاک میکرد نگاهی کرد و گفت: بابایی ......بابایی ...من و جیمز از اون رنک جدیدا میخوام از اون خوشملا که روش عکس کلاه داره و اینا...

وجیمز در حالی که لبخند چندش آوری بر لبش داشت سرش را به نشانه ی توافق تکانی داد .

عله با شنیدن حرفهای پسرانش اینبار سعی کرد خود را جدی بگیردو گفت: نه ...نمیشه ...نه شما اصلا میدونین اون چیه؟

جیمز: بابا مگه ما رنکای قبلی که بهمون دادی میدونیم چیه که این یکی روبدونیم ایول بابا جون خیلی خوشمله برام بزارش تو امضام ایول بابایی...

عله:
جیمزو آسپ:

-باشه برین حالشو ببرین باز برین بگین من بابای بدیم هییییی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387 02:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه رول :
با توجه به خاک خوردگی تاپیک تصمیم گرفتم سوژه رول بدم ! اگر ناظر صلاح دونست ، بعد از پایان سوژه تاپیک رو به روال عادی برگردونه !

راجر با خستگی در راهرو های وزارت قدم میزد. طنین صدای کفش هایش بر کف سنگی راهرو در گوشش می پیچید. از پیچ کوچکی گذشت و وارد راهرو دیگری شد. از دور تد ریموس لوپین معلوم بود که به ویکتوریا تنفس مصنوعی میداد. هر چند ثانیه سه با سینه های ویکتوریا را میفشرد () و سپس لب هایش را به لب های او میچسباند و ویکتوریا هم با چشمان بسته بر زمین افتاده بود :
- « یک ... دو ... سه ... .... یک ... دو ... سه ... ... یک ... »

راجر در حالی که سعی می کرد حال خود را کنترل کند () وارد اتاقی شد و به اطراف نگاه کرد. اولین چیزی که توجه را جلب کرد کتابچه متوسطی بود که جلب چرمی قهوه ای رنگ داشت و بر روی میز افتاده بود. راجر چشمانش را در اتاق چرخاند ، اثری از وزیر نبود. نگاهی به میز ارتباط با وزارت کرد ، با خود فکر کرد : « وزیر الان تو وزارت نیست ، وقتی هم بیاد اول به دفتر وزارت سر میزنه بعد میاد اینجا ... وقت داری راجر !»

بعد از این فکر به سمت میز رفت و کتابچه را برداشت ، تازه فهمید این یک کتاب نیست بلکه دفترچه خاطرات کوچکی است که روی ان با خط بچه گانه ای نوشته شده بود : « آلبوس سوروس پاتر»

راجر لبخند کج و موذیانه ای زد و به طور اتفاقی یکی از صفحات دفترچه را باز کرد :

یکشنبه بیست سه جولای




با جیمز داشتیم لگو بازی می کردیم که ...

درررررررررینگ (افکت وارد شدن راجر به خاطره) :grin:

آسپ دستی به موهای پرکلاغی اش کشید و گفت : « جیمز ، من خسته شدم بوقی ! سی و سه بار پشت سر هم این قلعه مزخرف رو ساختیم و خراب کردیم ! »

جیمز داد زد : « باباااااااا »

عله با چشمان قرمز از خستگی و موهای شاخ شاخی و یک سیم سرور که از گردنش آویزان بود سرش را از چهارچوب یکی از اتاق ها خارج کرد : « چیه ؟ »

- « فکر نمی کنی ما بچه هاتیم ! یه ذره هم به ما برس !»

- « نه ! نه ! هنوز سه هزار و پانصد و خورده ای کاربر دیگه تو سایت هستن که باید بلاکشون کنم »

جیمز پوفی کرد و داد زد : « ماماااااااان !»

- « چیه ؟ »
- « مامان ! چرا اینشکلی شدی ؟»

درواقع لیلی اوانز موهایش قهوه ای و فرفری شده بود و ربان صورتی رنگی بر آنها بسته بود که با کت صورتی رنگش همانند بود ، چشمانش قدری از حدقه بیرون زده بود و قیافه اش کلا بوقیده شده بود ! آسپ گفت : « مامان لیلی ! تغییر شناسه دادی ؟ آمبریج ؟ »
لیلی گفت : « وقتی برای این اراجیف ندارم ! ویزنگاموت ! »
و سریع وارد یکی دیگر از اتاق های خانه شد !

جیمز و آلبوس :

آلبوس گفت : « میبینی! اونها مدیرن ! وای ! مامان هم هنوز هیچی نشده از طریق بابا پارتی بازی کرد و مدیر شد ! جیمز میای ما هم مدیر بشیم ؟ با وجود بابا کاری نداره ها ! »

جیمز قدری تامل کرد و گفت : « نه ! من مدیریت نمیخوام ! همیشه دوست داشتم شهردار هاگزمید بشم !»

آلبوس گفت : « آره ... منم دوست داشتم وزیر بشم !»

سپس به جیمز چشم دوخت ، چشمان هر دو از شوقی وافر سرشار بود. در حالی که لبخند موذیانه ای بر لب آن دو برادر نشسته بود هردو با هم گفتند : « ویزنگاموت ! »

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/26 2:47:46
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: یکشنبه 19 خرداد 1387 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
7 ساله بود که مادرش را از دست داد.هفته قبل از مرگ مادر پدرش اقا واربک او را به خانه ی دوستی برد که در لندن زندگی می کرد.دور شدن از ساحل دل انگیز بندر قلبش را می فشارد.پدرش اورا به خانه خانم مک کامبر برد تا مادر بیمارش کمی استراحت کند.
شب مرگ مادرش بر بالین او بود و لبخند گرمی را که صورت جذاب و دلنشین مادرش نشسته بود فراموش نکرد.خانم واربک را در اغوش گرفت و گریست.پدرش در گوشه اتاق متاثر به او می نگریست.اشک های گرمش صورت سرد مادرش را گرم کرد و او برای اخرین بار زیر لب زمزمه کرد :دوستت دارم دخترم.دوستت دارم.
و سپس برای همیشه چشمان درشت فندقی رنگش را به دنیای رنگین کمانی بست.سلستینا تا هفته ها لب به غذا نمی زد.
2 سال از ان واقعه گذشت .بعد از ظهر بود بندر در زیر اسمان گرفته ی نوامبر ،سیاه و غمگین بنظر می امد.برگ های خیس و بی جان به چارچوب های پنجره چسبیده بودند ولی خانه ی کوچک به مدد اتش شومینه اش گرم و دلپذیر بود و سرخس ها و شمعدانی های مادرش فضارا بهاری کرده بودند.بشدت دلتنگ مادرش بود.گویی غروب و سرخی دریای بیکران اورا به یاد سرخی گونه های لطیف مادر می انداخت.
به اتاق کار پدر رفت و وقتی اورا روی تخت به حالتی بیمار گونه دید فهمید که سرنوشت بار دیگر نیمه ای از وجودش را از او جدا می کند.و دیری نگذشت که پدرش نیز به سرزمین رویایی اورا وداع گفت.
سلستینا واربک ،دختری با احساسات ظریف برای مدتی به انسانی خشک و بی عاطفه تبدیل شد .شب بارانی ای بود که دستان ظریف نه ساله اش درب کافه ی نزدیک خیابانشان را به صدا در اورد.زنی با چهره ی مهربان و موهای سرخی که اطراف صورت چاقش را گرفته بود در را باز کرد و با ارامش به سخنان دردناک سلستینا گوش سپرد و سپس به او اجازه داد تا در کافه زندگی و کار کند.!
7 سال بعد سلستینا واربک که دختری بلند قامت و زیبا رو بود همچنان در کافه به کار خود ادامه می داد تا این که زیبایی اش جادوگر جوانی را به خود جذب کرد:
ازمستان بود که جادوگر جوانی برای سفارش شکلات داغ به کافه ان ها امد و سلستینا با پیراهن پفی کرم رنگش نظر اورا جلب کرد.مرد جوان با شنیدن صدای دلنشینش از او خواست که به کافه ی او در کالیفرنیا برود و اواز بخواند.
بعد ها مشخص شد که این جادوگر جوان صاحب بهترین کافه کالیفرنیا برای بازرسی به کافه های لندن سر کشیده بود تا مطمئن شود که روش جدیدی برای پیشروی از او وجود ندارد.
و این طور بود که سلستینا با مرد جوان به کافه رفت و این اغاز خوانندگی او بود.صدای دلنشینش که حاکی از غصه ی سختی بود که در زندگی کشیده بود به مردم یاداور می شد که زندگی به این شیرینی ها نیست مدتی نگذشت که مردجوان به خاطر بیماری سل از دنیا رفت و سلستینا هم کافه را ترک کرد و به کافه ای رفت که دوران کودکی اش را انجا گذرانده بود.صدای دلنشینش طرفداران زیادی را در لندن جمع کرد و سرانجام کافه ی کوچک لندن به شلوغترین و معروف ترین کافه ی کشور تبدیل شد و بعد از مدتی سلستینا که دوران کودکی اش در تابستان در کافه کار می کرد و زمستان به خرج خودش به هاگوارتز می رفت به خواننده معروفی تبدیل شد که صدای دلنشینش اوازه ی زندگی دوباره بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
روزها از پی هم میگذرند.در هاگوارتز همه چیز طبیعی است.درخت ها سر سبز و دریاچه درخشان تر از همیشه در میان چمن های کوتاه شده نمایان است.هر روز دانش آموزانی که کتاب هایشان را زیر بغلشان زده اند دسته دسته از راهرو های مدرسه میگذرند.برای همه هیچ چیز غیر معمولی وجود ندارد جز من.نمیدانم چرا ولی من کم کم دارم از زندگی در هاگوارتز خسته میشوم.البته مشکل خود هاگوارتز نیست.من یک اسلیترینی هستم.چه در خانواده و چه در اینجا.این چیزیه که من با اون مشکل دارم.
نمیدانم چرا باید در این گروه و این خانواده باشم.از وقتی که چشم باز کردم همیشه حرف از برتری جادوگران از مشنگ ها و مشنگ زاده ها بوده.وقتی از خانه بیرون آمدم و به هاگوارتز آمدم گمان میکردم که دیگر از شر این موضوعات خلاص شده ام.اما فکرم کاملاً اشتباه بود.با انتخاب شدنم در اسلیترین عذابم تبدیل به یک کابوس واقعی شد!همه بچه هایی که در این گروه میشناسم ادعا میکنند که ما از بقیه برتریم.ولی من دلیلش را نمیدانم.چون فکر نمیکنم من چیز خاصی داشته باشم که بقیه نداشته باشند.برابری!این حرفی است که جرات گفتنش را ندارم.برای اینکه اگر این حرف را بزنم زندگی ام در این مدرسه تباه خواهد شد.میدانم هم گروهی هایم تحمل این حرف را از یک اسلیترینی ندارند.برای همین همیشه باید سکوت کنم و نظراتم را پنهان کنم.
یکی از این موارد همین دیروز بود.با جف و آنتوان در محوطه بودیم.کنار یکی از درخت های نزدیک دریاچه نشسته بودیم که دختری سال اولی از گریفندور نزدیک ما امد.فکر میکنم با دوست هایش آنجا قرار گذاشته بود،ولی چون زودتر از بقیه رسیده بود مجبور بود آنجا منتظر بماند.
جف به من گفت که میخواهد کمی سر به سر آن دختر بگذارد.سعی کردم این کار را بی اهمیت نشان دهم تا شاید بتوانم او را منصرف کنم.اما نشد.برق شرارت را میتوانستم در چشم هایش ببینم.به همراه آنتوان بلند شد و به پیش دخترک رفت.من هم به ناچار دنبالشان رفتم.دخترک گریفندوری از دیدن ما ترسید.به هر حال ما از اون بزرگ تر بودیم و بدتر از آن اسلیترینی بودیم!
جف شروع کرد به صحبت کردن با دخترک و حواسش را از چیزی که در انتظارش بود پرت کرد.در آن موقع که جف مشغول صحبت با دختر لرزان گریفندوری بود آنتوان خودش را مخفیانه کنار کشید و در جایی قرار گرفت که از دید رس دختر خارج بود.بعد چوب جادویش را بیرون اورد و به طرف دختر گرفت.بنگ!
وقتی چشم هایم را باز کردم دیدم که موهای دخترک آتش گرفته است.قیافه اش واقعاً قابل تحمل نبود.ترس همراه با تعجب.با وحشت به طرف دریاچه رفت و خودش را به درون آن انداخت تا موهایش را خاموش کند.جف و آنتوان از شدت خنده نمیتوانستند جلوی خودشان را بگیرند.جف روی زمین افتاده بود و از شدت خنده کبود شده بود.اما من هیچ کاری نکردم.همان جا ایستاده بودم و دخترک را نگاه میکردم که درون دریاچه زانو زده بود و گریه میکرد.
واقعاً نمیدانم تا کی باید این ها را تحمل کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!