سوژه ی دوئل تقلب
بین گودریگ گریفیندور و نارسیسا مالفوی
آندرومیدا به آرامی در را گشود.هنوز هم از اتفاقاتی که افتاده بود متعجب بود.چطور امکان داشت که به این راحتی تقلب کنند؟!چطور می توانستند به این راحتی رای مردم را نادیده بگیرند؟!
به خودش آمد.روبرویش اتاق بسیار شیکی قرار گرفته بود.تمام وسایل اتاق مدرن بودندو خوش سلیقگیه صاحبشان را نشان می دادند.
صاحبش پرده های ارغوانی رنگی را که برای مقابله با نور خورشید در نظر گرفته بود اکنون نیمه باز گذاشته بود و این کار باعث شده بود تا نور خورشید مستقیما به میز تحریر چوبیش که در سمت راست اتاق قرار داشت بتابد.ولی سمت چپ اتاق در سایه روشنی فرو رفته بود و کتابخانه ی گران قیمت او را با حالتی زیبا به نمایش گذاشته بود.
وارد اتاق شد و در را به آرامی بست.سپس برای بار دوم به دقت اثاثیه ی اتاق را از نظر گذاراند.این بار چیزی را که بار اول نادیده گرفته بود, دید.نوت بوک مشکی رنگی رو میز تحریر خودنمایی می کرد.
با عجله به سمت نوت بوک رفت و آن را روشن کرد.اما ناگهان صدایی او را از جا پراند!
-می بینم که بالاخره به ما افتخار دادی, آندرومیدا!
فاج به آرامی به سوی او می خزید.آنچنان آرام گام برمی داشت که اگر خودش به حرف نمی آمد به هیچ وجه متوجه حضور او نمی شد .
اکنون درست روبرویش ایستاده بود و با پوزخند به انگشتان او که بر روی نوت بوک خشک شده بود نگاه می کرد.
-نمی خوای توضیح بدی آندرومیدای عزیز؟
-چی رو باید توضیح بدم؟
صدایش می لرزید.
-این موضوع رو که در این ساعت شب در اتاق کار خصوصیه من چی کار می کنی؟
-ام...من...ام...خب..ببین فاج من باید بدونم یعنی بفهمم یعنی...
-دقیقا چی رو می خوای بفهمی؟
پوزخند از صورت فاج محو شده بود.
-این که چطور امکان داره منی که این همه طرفدار داشتم رای نیارم و از دور انتخابات خارج بشم؟!
-من یه چیزی رو متوجه نمی شم آندرومیدای عزیز.
-چی رو؟
-این که این موضوع چه ربطی به نوت بوک من داره؟!
این دفعه نوبت آندرومیدا بود که بخندد.با اعتماد به نفس از روی صندلی بلند شد و به سوی فاج رفت.تصمیمش را گرفته بود یا این مدارک را بدست می آورد یا می مرد.
-بهتره مدارکی رو که نشون می ده در رای گیریتون تقلب کردید رو به من نشون بدی.
صدایش تهدید آمیز بود.
-تو اشتباه می کنی؟
فریاد زد:
-نه!مطمئنم که نمی کنم.
و سپس چوبدستیش را خارج کرد و به سمت سینه ی او نشانه رفت.با این کارش باعث شد تا فاج با حالتی عصبی بلرزد. اما خیلی زود خود را یافت و با قاطعیت گفت:
-برو بیرون.
-نه!بهتره خفه بشی و مدارک رو نشون بدی.
سپس با چوبدستیش او را به سمت میز تحریرش هدایت کرد.
فاج که چاره ای نداشت از او پیروی کرد و پشت میز تحریرش قرا گرفت و مشغول به کار شد.خیلی آرام کار می کرد و با این کارش آندرومیدا را لحظه به لحظه عصبانی تر می کرد.تا جایی که طاقت نیاورد و خواست طلسمی را به سمتش روانه کند اما فاج می دانست که او عادت دارد هنگام روانه کردن طلسم چشمهایش را ببندد.پس از فرصت استفاده کرد و چوبدستیش را خارج کرد.
در یک لحظه نورهای رنگارنگی سراسر اتاق را در بر گرفت.
دوئل شکل گرفته بود و هر یک طلسم های مختلفی را به سوی هم روانه می کردند.
فاج فریاد زد:
-آواداکداورا!
-اکسپلیاراموس!
و ناگهان چوبدستی فاج از دستش خارج شد و به سمت آندرومیدا به پرواز در آمد.چشمهای فاج از وحشت گرد شده بود ولی چشمهای آندرومیدا با بیرحمی او را نگاه می کرد و بالاخره فریاد کشید:
-آواداکداورا!
فاج مرده بود و نوت بوک روی میز تحریرش خودنمایی میکرد.
------------------------------------------------------------------------------
من مطمئنم که پستم اصلا خوب نیست.ولی با این حال خواستم تو این دوئل شرکت کنم تا هم تجربشو کسب کنم و هم بتونم نویسندگیم رو بهتر کنم.و گرنه هیچ وقت به خودم این اجازه رو نمی دادم که دعوت گودریگ عزیز رو قبول کنم.
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] باشگاه دوئل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


عمه با وحشت جيغ كشيد و به ادي نگاه كرد. ادي هم به مينروا نگاهي انداخت و عقب عقب به سمت ريپر آمد. 
اين فقط يك دسترسي ِ .
؟
.
! 

هم پسري كه زنده موند.
؟
شِت !! كوييرل !!!

همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
و دختره گریش گرفت
ولی اوری هنوز لبخند شرارت بر لبانش بود :bat: