جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 3 مرداد 1388 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی دوئل تقلب

بین گودریگ گریفیندور و نارسیسا مالفوی

آندرومیدا به آرامی در را گشود.هنوز هم از اتفاقاتی که افتاده بود متعجب بود.چطور امکان داشت که به این راحتی تقلب کنند؟!چطور می توانستند به این راحتی رای مردم را نادیده بگیرند؟!
به خودش آمد.روبرویش اتاق بسیار شیکی قرار گرفته بود.تمام وسایل اتاق مدرن بودندو خوش سلیقگیه صاحبشان را نشان می دادند.
صاحبش پرده های ارغوانی رنگی را که برای مقابله با نور خورشید در نظر گرفته بود اکنون نیمه باز گذاشته بود و این کار باعث شده بود تا نور خورشید مستقیما به میز تحریر چوبیش که در سمت راست اتاق قرار داشت بتابد.ولی سمت چپ اتاق در سایه روشنی فرو رفته بود و کتابخانه ی گران قیمت او را با حالتی زیبا به نمایش گذاشته بود.
وارد اتاق شد و در را به آرامی بست.سپس برای بار دوم به دقت اثاثیه ی اتاق را از نظر گذاراند.این بار چیزی را که بار اول نادیده گرفته بود, دید.نوت بوک مشکی رنگی رو میز تحریر خودنمایی می کرد.
با عجله به سمت نوت بوک رفت و آن را روشن کرد.اما ناگهان صدایی او را از جا پراند!

-می بینم که بالاخره به ما افتخار دادی, آندرومیدا!

فاج به آرامی به سوی او می خزید.آنچنان آرام گام برمی داشت که اگر خودش به حرف نمی آمد به هیچ وجه متوجه حضور او نمی شد .
اکنون درست روبرویش ایستاده بود و با پوزخند به انگشتان او که بر روی نوت بوک خشک شده بود نگاه می کرد.

-نمی خوای توضیح بدی آندرومیدای عزیز؟
-چی رو باید توضیح بدم؟
صدایش می لرزید.

-این موضوع رو که در این ساعت شب در اتاق کار خصوصیه من چی کار می کنی؟
-ام...من...ام...خب..ببین فاج من باید بدونم یعنی بفهمم یعنی...
-دقیقا چی رو می خوای بفهمی؟
پوزخند از صورت فاج محو شده بود.
-این که چطور امکان داره منی که این همه طرفدار داشتم رای نیارم و از دور انتخابات خارج بشم؟!
-من یه چیزی رو متوجه نمی شم آندرومیدای عزیز.
-چی رو؟
-این که این موضوع چه ربطی به نوت بوک من داره؟!

این دفعه نوبت آندرومیدا بود که بخندد.با اعتماد به نفس از روی صندلی بلند شد و به سوی فاج رفت.تصمیمش را گرفته بود یا این مدارک را بدست می آورد یا می مرد.

-بهتره مدارکی رو که نشون می ده در رای گیریتون تقلب کردید رو به من نشون بدی.
صدایش تهدید آمیز بود.

-تو اشتباه می کنی؟
فریاد زد:
-نه!مطمئنم که نمی کنم.

و سپس چوبدستیش را خارج کرد و به سمت سینه ی او نشانه رفت.با این کارش باعث شد تا فاج با حالتی عصبی بلرزد. اما خیلی زود خود را یافت و با قاطعیت گفت:
-برو بیرون.
-نه!بهتره خفه بشی و مدارک رو نشون بدی.
سپس با چوبدستیش او را به سمت میز تحریرش هدایت کرد.
فاج که چاره ای نداشت از او پیروی کرد و پشت میز تحریرش قرا گرفت و مشغول به کار شد.خیلی آرام کار می کرد و با این کارش آندرومیدا را لحظه به لحظه عصبانی تر می کرد.تا جایی که طاقت نیاورد و خواست طلسمی را به سمتش روانه کند اما فاج می دانست که او عادت دارد هنگام روانه کردن طلسم چشمهایش را ببندد.پس از فرصت استفاده کرد و چوبدستیش را خارج کرد.
در یک لحظه نورهای رنگارنگی سراسر اتاق را در بر گرفت.
دوئل شکل گرفته بود و هر یک طلسم های مختلفی را به سوی هم روانه می کردند.
فاج فریاد زد:
-آواداکداورا!
-اکسپلیاراموس!

و ناگهان چوبدستی فاج از دستش خارج شد و به سمت آندرومیدا به پرواز در آمد.چشمهای فاج از وحشت گرد شده بود ولی چشمهای آندرومیدا با بیرحمی او را نگاه می کرد و بالاخره فریاد کشید:
-آواداکداورا!

فاج مرده بود و نوت بوک روی میز تحریرش خودنمایی میکرد.

------------------------------------------------------------------------------
من مطمئنم که پستم اصلا خوب نیست.ولی با این حال خواستم تو این دوئل شرکت کنم تا هم تجربشو کسب کنم و هم بتونم نویسندگیم رو بهتر کنم.و گرنه هیچ وقت به خودم این اجازه رو نمی دادم که دعوت گودریگ عزیز رو قبول کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1388 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مكان - بالاك !‌

عله و استرجس روبروي مينروا نشسته اند. هرسه تايشان همزمان با هم محكم به ارنج دست راستشان مي كوبند!‌

- اَخ!‌
- آي !
- اوووف. نيشم زد.

سه پشه ي له شده با دست و پاي ِ‌ چلاسيده ، روي زمين مي افتند.

عله : اينجا پر اين پشه هاست. همه رو نيش ميزنند !!‌


خوابگاه مديران

مرد از روي تختش بلند شد. به سمت آينه رفت، به صورت خودش نگاه كنيد. روي پوست ِ سفيدش جوش هاي سرگنده و قرمزي ديد. بي توجه به پايين نگاه كرد،‌بعد متوجه ِ‌ صورتش شد. سرش را با وحشت بلند كرد.

-

وزارت سحر و جادو

عمه مارج، ادي و مينروا به ديوار بزرگ ِ‌ سياه رنگي تكيه داده بودند و مشغول چرت بودند. ريپر هم از شلوار ادي جوراب بيرون ميكشيد و شيرموزهايي كه داخل جوراب بود را ميخورد !

ناگهان صداي بومب بلندي به گوش رسيد، عمه مارج و ادي از خواب پريدندو مينروا در خواب سكته كرد و متاسفانه مرد. عمه با وحشت جيغ كشيد و به ادي نگاه كرد. ادي هم به مينروا نگاهي انداخت و عقب عقب به سمت ريپر آمد.

- مُرد؟
مارج : عععععععـــــــــــــــــــــــــــيغررر !‌ ( عَر + جيغ )
- يعني مُرد!‌

ادي ميزنه توي سرش و به طرف مينروا مياد . در همون حال؛ متوجه ِ جوش هاي بزرگ و قرمز روي دست ها و صورت ِ‌مينروا ميشه.

محفل ققنوس

- خب؟
- هيچي ديگه. اونوقت نهنگ ها هم جايي براي زندگي دارن!‌
- نه جيمز، تو ميگي ما بيايم نهنگ ها رو محفلي بكنيم؟
- استر!‌ اين فقط يك دسترسي ِ .

استرجس دستشو زير چونه اش ميزنه. كم كم بالاي سرش ابرهايي سپيد تشكيل ميشه كه تصويري از ولدمورت در حال فرار هست كه يك دفعه يك نهنگ ميپره روش، و همه جا پر از خون ميشه.

استر : اوكي. فقط... خخخ.. خخخ!!!!
جيمز : چي شد؟
استر : خخخخ.... ججج.. خ!
جينز‌ : ه؟
استر :

روي گلوي استرجس گلوله هايي مانند يويوهايي كوچك و قرمز به وجود مي آيد.

جيمز : جيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!‌ استرررررر ، پس نهنگ هاي من چي؟

----

سنت مانگو


يك سكوي بزرگ و سفيد رنگ پر از ورقه ها و پرونده ها با انواع و اقسام ِ‌رنگ ها موجود است. صداي جيغ هاي ممتد به گوش ميرسد!‌ زن چاقي با موهاي فرفري توي راهرو ايستاده است و به شدت در حال فرياد كشيدن سر مردم است.

- خب خب!‌خانوم ها و اقايان، همه ي بيماران حالشون داره خوب ميشه...
- .
- ولي امكان مرگ 99 درصد هست!
- !‌

كوييرل ، ادي و عمه مارج ، ريپر و جيمز توي راهرو ايستاده اند. كوييرل فرياد ميكشه:
- عله مديريت داره! مدير زوپسه. بفهميد، اون نبايد بميره. اون بيمار ِ اسپشياله.
جيمز : هوش!! استر هم مديره.
- ولي عله هم مديره، هم پسري كه زنده موند.

ريپر عاروق بلند و زشتي ميزنه و مارج در حالي كه چپ و راست ميخوابونه توي گوش ريپر به كوييرل ميتوپه :

- اين بچه راست ميگه، هري ميتونه بميره! ولي بقيه مهم هستند! ... اَه ادي، اين شيرموزهات توش چي داشت؟
- به ريپر نميسازه. دختره يا پسر؟

مارج : نميدونم.
ادي : نگاه كن!‌

مارج ريپر رو بلند ميكنه و سپس با خجالت ميگه :
- به گمونم دو جنسه است!‌
ادي : همون ديگه. اين جيب ِ‌ راستم شيرموزش پسرونه است، جيب ِ چپم شيرموزش ، موزاش مال ِ آفريقاس و اينا ، دخترونه است!‌

زن ِ‌چاق ِ‌ مو فرفري دوباره توي راهرو غيب ميشه و بعد از مدتي با يك جنازه ظاهر ميشه. جنازه ي عله!‌

- بفرماييد. اينم شوهرتون!‌
- همكارم.
- هرچي، ميتونيد همين دم در سنت مانگو چالش كنيد.
- مُرده ؟

كوييرل جنازه ي عله رو كه در آغوشش گرفته به سمت زن پرتاب ميكنه و در ميره.

زن : كوييرل !‌ كوييرل !‌ ... حداقل بذار اعضاي بدنشو عطيه كنيم، چيز!‌اعطا كنيم!‌ شِت !!‌ كوييرل !!!‌

اما كوييرل در پيچ ِ‌ سنت مانگو ناپديد ميشه.

جيمز : يك لحظه صبر كنيد، عله باباي ِ‌من نبود؟
ملت :
جيمز :

و اون هم به دنيال ِ كوييرل ميدوئه. زن چاق به حاضرين ميگه:
- اممم. اين بيماري خيي خطرناكه!‌ اسمشو همين الان گذاشتيم آبله تسترالي . علت به وجود اومدنش جوگيري زياد و از اون طرف، استرس هست. احتمال ميديم فقط همين سه نفر باشند.

مارج : من كه گفتم بخنديم و دور هم باشيم !‌

- بله. شما ميتونيد بريد، به زودي مريض ِ شما هم مي ميره.
- مريض ِ ما نيست! ما فقط گشنمونه. گفتيم بيايم به عنوان ِ همراه مريض ببينيم چيزي بهمون نمي ديد بخوريم؟

زن :‌
- آخر راهرو، سمت ِ چپ !‌


----

سه روز بعد ، دم در سنت مانگو


صف ِ طويلي، حتي چيزي طولاني تر از صف ِ نون بربري در تبريز از سنت مانگو تا ته ِ بريتانيا به چشم ميخورد. همه جوش هاي قرمز و بزرگي زده اند!‌

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1388 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه دوئل مارکوس فلینت و تد ریموس لوپین
شیون آوارگان

شب بود، شبی که به علت ماه کامل روشن بود، صدا هایی خوفناک از درون عمارت شیون آوارگان همچون بادی سرد در استخوان هایش رسوخ میکرد. میلرزید و پیش میرفت، ناگهان با شنیدن صدای شکسته شدن شاخه ای از پشت سرش ایستاد، به پشت سرش نگاهی انداخت، چیزی جز تاریکی ندید، پس به راهش ادامه داد، به در عمارت رسید ولی ناگهان ضربه ای محکم به در وارد شد.او از ترس قدمی به سمت عقب برداشت ولی با خود گفت:
من در مقابل آن خون آشام مسئول ام.

پس با عزمی راسخ به سمت در پیش رفت و چوبدستی خود را به سمت در نشانه رفت و فریاد زد:
-ایمپدیمنتا

در از جایش کنده شد و به داخل عمارت پرتاب شد.او به داخل رفت، چیزی وجود نداشت جز وسایلی شکسته.به دقت اتاق را بررسی کرد، ناگهان متوجه دستگیره ای به رنگ دیوار شد و آن را کشید، دری به سمت راهرویی باز شد، او از راهرو عبور کرد و به سرسرایی سنگی رسید که با مشعلهایی روشن شده بود.در مقابلش گرگینه ای به رنگ صورتی دید، گرگینه با دیدن مارکوس به سمت او یورش برد و سعی کرد که او را از هم بدرد، در آخرین لحظات که شکست مارکوس قطعی بود ابری ماه را پوشاند و گرگینه شروع به تغییر شکل کرد، مارکوس از فرصت استفاده کرد و فریاد زد:
-استیوپفای

تد ریموس لوپین از مقابل طلسم او کنار رفت و به سمت چوبدستیش که در سمتی دیگر از سرسرا بود شیرجه زد اما قبل از اینکه به چوبدستی اش برسد مارکوس چوبدستی را نشانه گرفت و فریاد زد:
-اینسندیو

چوب دستی جادویی همچون تکه ای چوب خشک سوخت و خاکستر شد ولی ابر دیگر از مقابل ماه کنار رفته بود و تد دوباره به شکل گرگینه اش برگشت و با جهشی خود را بر روی مارکوس انداخت و با پنجه اش سعی کرد گلویش را بدرد اما مارکوس توانست با دست چپش جلوی او را بگیرد و با لگدی محکم او را به عقب پرت کند، لحظه حساسی بود، یا مارکوس به هدف میزد و یا باید با زندگی خود خداحافظی میکرد و به جهان مردگان سفر میکرد، دست چپش خونریزی شدیدی داشت، مارکوس با چوبدستی خود گرگینه را نشانه گرفت و با آخرین توان خود فریاد زد:
-آواداکداورا

طلسم به سمت گرگینه رفت و به او برخورد کرد. گرگینه به عقب پرتاب شد، مارکوس لحظه ای ایستاد و سپس به سمت در خروجی به راه افتاد اما گرگینه ایستاد و سپس به او حمله کرد و با دندان هایش دست چپ او را از هم درید!مارکوس که حیرت زده بود بر زمین افتاد و پس از کسری از ثانیه بالاجبار طلسمی را اجرا نمود که هم خود او و هم گرگینه را از بین میبرد، او فریاد زد:
-ریکتو فایرتوس

و آتشی بزرگ شیون آوارگان را در خود بلعید، لحظاتی بعد مامورین وزارتخانه در آنجا بودند و سعی در خاموش کردن آتش داشتند.اما آتش خاموش نشد تا زمانی که عمارت را به خاکستر تبدیل نمود.ولی پس از رفتن مامورین وزارتخانه گرگینه از جای برخواست، طلسم سیاه مارکوس بر روی او تاثیر کمی داشت، گرگینه بر روی دو پایش ایستاد و زوزه ای بلند سرداد و سپس به سمت جنگل فرار کرد.



پایان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میدونم که چرت و پرت نوشتم، مطمئنا من انتظار ندارم برنده دوئل باشم چونکه تد ریموس لوپین از من تجربه رول نویسی بیشتری داره، در هر صورت من فقط میخواستم پست بزنم که زدم
بای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1388 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه دوئل بین دیدالوس دیگل و پروفسور اسپراوت

اولین روز کاری


پروفسور اسپراوت با صدای آی فون(که از آرتور ویزلی گرفته بود) از رخت خوابش بلند می شود تا ببیند چه کسی این وقت صبح آی فون را زده است.پروفسور اسپراوت مدت ها دنبال کار می گشت.

او به جای این که آی فون را بردارد رفت پایین تا ببیند چه کسی دم در است.او در را باز کرد و کسی را دید که تیپ مشنگی زده بود.او گفت:سلام پروفسور اسپراوت من از دوستانتان پرسیدم وفهمیدم که مدت ها دنبال کار هستید و حالا من یه کار برای شما جور کردم.

پروفسور اسپراوت که اشک شوق در چشمانش جمع شده بود گفت:چه کاری؟

آن مرد گفت:تو قصابی جادوگران با فردی به نام دیدالوس دیگل کار می کنید می شناسیدش؟

اسپر:نه کی هست؟

آن مرد:این مرد قبلا در وزارت سحر و جادو کار می کرده بعد از کار در آنجا خوشش نیامده بعد اومده و از من درخواست کرده که در قصابی کار کند.

اسپر:حالا قراره من در اونجا چی کار کنم؟

آن مرد:شما منشی می شوید و پول هارو با مشتری حساب می کنید.قبول؟

اسپر:قبول.

اولین روز کاری

اسپر و دیدا پشت آن مرد راه می رفتند.اسپر از استیل راه رفتن دیدا و حرکت کردنش مشکوک بود.تازه رنگ صورت دیدا شبیه گچ زرد شده بود.

آن مرد اسپر و دیدا را تا در قصابی برد و گفت که این همان قصابی است امیدوارم اولین روز کاری خوبی داشته باشید.

در قصابی

اسپر رفت تا درون قصابی را ببیند که دید قیافه ی دیدا خشمگین شده است و چوب دستی را به طرف اسپر گرفت وگفت:آواداکداورا

نور سبز رنگی به طرف اسپر رفت ولی اسپراوت پشت شیشه های قصابی قرار گرفت ولی نگاهش به بازتاب شیشه ها افتاد و ماه خیلی کم پیدا بود و ماه به صورت کامل درآمده بود و دیدا در همان زمان به گرگینه ای وحشی تبدیل شد و خواست اسپر را گاز بگیرد تا این که اسپراوت با تمام وجود و نفرتش گفت:آواداکداورا

چون اسپر با تمام وجودش گفت آواداکداورا این طلسم سینه ی گرگینه را شکافت و گرگینه را پرت کرد.

آن مرد وارد اتاق شد و گفت:چه خبره

اسپر:اون به گرگینه تبدیل شد و می خواست منو بکشه

آن مرد:اون نمی خواست تورو بکشه من می خواستم تورو بکشم با طلسم فرمان

بعد کلاه و موهاشو برداشت او کسی نبود جز ایوان روزیه.

او چوب دستی اش را به طرف اسپراوت گرفت ولی اسپراوت سریع تر از اون گفت:آواداکداورا طلسم به سینه ی ایوان خورد و به زمین افتاد و اسپر هم آنها را نگاه کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دیدگاه هر کس نشان
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1388 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه دوئل بین دیدالوس دیگل و پروفسور اسپراوت!

سوژه:اولین روز کاری!



با صدای جیک جیک پرندگان ، شخصی که کسی جز دیدالوس دیگل نبود از رختخواب بلند شد و به سمت محل کارش یعنی وزارت سحر و جادو رفت.او اولین روزش بود که به سمت محل کار جدیدش میرفت.

آن روز قرار بود اسکریم جیور ، وزیر سحر و جادو او را ببیند و در مورد کار های او با دیدالوس سخن بگوید.

دیدالوس بعد از خوردن صبحانه ، به بیرون از خانه رفت و به سمت محل کارش آپارات کرد.


در نزدیکی های وزارت سحر و جادو!


کمی آنطرف تر پروفسور پومانا اسپراوت ، که تازه گاراگاه وزارت سحر و جادو شده بود ، از خانه بیرون رفت.چون مقصدش به محل کارش نزدیک بود پیاده راه افتاد.

پروفسور در خانه را که بست و به سمت وزارت خانه حرکت کرد شخصی را در مقابل خود دید که یک کلاه کشیده سرش بود و صورتش را با نقابی پوشانده بود.

پروفسور که می دانست او یک مرگخوار است به روی او چودستی کشید و وقتی خواست او را طلسم کند ، مرگخوار او را زودتر بیهوش کرده و او را تحت طلسم فرمان گرفت.لرد از قبل به او دستور داده بود که این شخص را در تحت کنترل گیرد و جاسوسی وزارت خانه و اعضا ء محفلی که عضو وزارت بودند را بکند.


مرگخوار بلافاصله از او دور شد و پروفسیور اسپراوت با قیافه ای متعجب (تحت طلسم فرمان)به راه افتاد.

در وزارت خانه!

دیدالوس دیگل که تازه وارد محل کار جدیدش شده بود با خوشحالی بسیاری همه جا را نگاه می کرذ که شخصی را دید که پشت سرش با قیافه ی متعجب واردشد.

دیدا برگشت و به پروفسور اسپراوت گفت:سلام...خوبی؟تو هم مثل من اولین روزته؟

پروفسور جوابی خشک داد:آره!

دیدا در گوش پروفسور به آرامی گفت:تو هم از طرف آلبوس دامبلدور اومدی؟

پروفسور اسپراوت به خشکی دوباره پاسخ بله داد و باعث عصبی شدن دیدالوس دیگل شد.

آن دو که قرار بود با اسکریم جیور صحبت کنند ، با هم به اتاق او وارد شدند و بعد از سلام و احوال پرسی ، به دستور وزیر هر دو روی صندلی روبروی وزیر نشستند.

وزیر گفت:خب شما اگر درست بگم اولین روز کاریتونه و من باید وظیفه ی گاراگاهی شما رو مشخص کنم.

او به قیافه ی بی حالت اسپراوت و به قیافه ی خوشحال دیدالوس نگاه کرد و گفت:شما دو تا همکار هستید.باید یکی از مرگخوار ها که معمولا خیلی خوب طلسم فرمان رو بلده پیدا کنید.اون شخص ایوانم روزیه هست.

دیدالوس که قیافه ای متعجب متفکر به خود گرفته بود به قیافه ی پروفسور که حالا حالت نگران گرفته بود نگریست.

اسکریم جیور آنها را به دفترشان راهنمایی کرد و گفت که در مورد ایوان روزیه ، تحقیق کنند.


در دفتر دیدالوس و پومانا!


اتاق کوچکی که دیدا و پومانا در آن اتراق کرده بودند بسیار نورانی و رو به آفتاب بود.

دیدالوس به پروفسور گفت:جای خوبیه نه؟

پروفسور جواب نداد.

دیدالوس بدون توجهی به پروفسور که رفتارش تغییر کرده بود رو به پنجره کرد و گفت:این ایوان روزیه رو باید پیدا کنیم.ممکنه هر کسی رو تحت طلسم فرمان قرار بده.حتی محفلی ها رو.

دیدا برگشت و چیزی در وقابل دید که باور نمیکرد.

پروفسور اسپراوت چوبدستی ای به دستش گرفته بود و با چشمان خوبی و خشمگینش به دیدا چشم دوخته بود.با صدای دورگه گفت:

-تو رو باید مثل یک سگ بگشم دیگل!

دیدالوس گفت:چی میگی؟حالت خوبـــ...؟

-آواداکداورا!

نور سبز رنگی به سمت دیدالوس پرتاب شد.دیدا پرید و پشت میزی سنگر گرفت.

بعد دوباره بلند شد و گفت:معلوم هست چیکار می کنی؟میدونی اگر این طلسم به من می خورد چی میـــ...؟

نور سبز دیگری به سمت دیدالوس آمد.دیدا این بار نتوانست سنگر بگیرد ولی صندلی کوچکی را مانند سپر جلوی خود گرفت...صندلی به آتش کشیده شد...دیدالوس نمیدانست اسپراوت تحت طلسم فرمان است...

دیدا صندلی به آتش کشیده را به سمت اسپراوت پرتاب کرد و او چوبدستی از دستش ول شد...به سمتش پرید و با طلسم سبز رنگی سینه ی او را شکافت!


دیدا که خون جلوی چشمش را گرفته بود گفت:خودت خواستی!

دیدا به سمت پنجره رفت و مردی شنل پوش را دید که به او می خندید...او کسی نبود جز ایوان روزیه!

دیدا که قضیه را فهمیده بود دودستی بر سرش کوبید و رفت تا اسکریم جیور را با خبر کند...


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1388 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
-داور نمیخواد زیاد به خودت زحمت بدی.من شکست رو از سوروس قبول دارم چرا که در حال حاضر مریض هستم و وقت رول زنی در حد و اندازه خودم رو ندارم.البته پست سوروس هم به شدت قشنگ هست و فقط برای این شرکت میکنم که زیر قولم نزده باشم.

---------------------
خیانت!هر موقع این کلمه به ذهنم میرسه مو های تنم سیخ میشه.من در طول سالیان زندگیم بسیار مورد خیانت دوستانم قرار گرفتم و به همین خاطر حتی از فکر کردن به این کلمه هم بدم میاد و هر موقع به ذهنم میرسه حالم بد میشه.خیانت چیزیه که هر انسانی رو از پا در میاره و حداقل برای مدتی افسرده میکنه.کما اینکه زخم خیانت تا مدت ها بر روی ذهن آدم باقی میمونه.حالا من که بارها و بارها توسط دوستانم مورد خیانت قرار گرفتم چرا باید به زندگی ادامه بدم؟

جدیدن از همه چیز میترسم.زندگی برام سخت شده و دیگه با هیچکس دوست نمیشم.دیگه به هیچکس اعتمادی ندارم و با هیچکس رابطه نزدیکی برقرار نمیکنم.خیلی از درخواست ها رو قبول نمیکنم چرا که میترسم بر ضررم باشه.تبدیل شدم به یه انسان گوشه گیر تو خونه نشسته که فقط روزنامه میخونه،غذا میخوره و هر از گاهی کتاب میخونم.

دیگه زندگی برام تلخ شده.حتی به اجزای بدنمم اعتماد ندارم.هر لحظه احساس میکنم که یکی از اعضای بدنم بهم خیانت میکنن و جونم رو از دست میدم.آخرین دارایی من که در حال حاضر ارزشی هم نداره برام.

به طرف پشت بوم خونمون میرم.باید از این زندگی راحت بشم.با ناراحتی به لبه پشت بوم میام.یاد تمام خاطرات خوب و بد زندگیم میفتم.چشمانم رو میبندم ولی اشک چشمانم از زیر پلک هام بیرون میزنه.چه خاطرات خوبی که با خانوادم داشتم.از وقتی که اونها کشته شدن زندگی روی خوبش رو از من کنار کشید و من فقط بد شانسی میاورم.لحظه ای که دوست دخترم رو می بوسیدم رو به خاطر میارم.بعد از اون زمانی که بهترین دوستم رو در حالی بی ناموسی باهاش دیدم رو به یاد میارم.از زندگی خسته تر میشم.وقتی دارایی هام توسط دوستانم دزدیده شد رو به یاد میاورم زندگی رو بی ارزش میدونم.خودم رو به پایین پرتاب میکنم.

باد سردی که به صورتم میخوره باعث میشه که لذت ببرم.با وحشت جیغ میکشم.دوست نداشتم که خودکشی کنم.الان احساس میکنم که کار احمقانه ای کردم و بر خودم لعنت میفرستم.دست و پام رو هوا تکون میدم ولی هیچ فایده ای نداره.با سرعت بیشتری به طرف زمین نزدیک میشم.از خدا میخوام که کمکم کنه.توانایی باز کردن چشمانم رو ندارم.داد میزنم و به طرف پایین میرم.مرگ رو در دو قدمی خودم میبینم وبا دنیای اطرافم خداحافظی میکنم. ناگهان احساس میکنم در حال خیس شدنم.فکر میکنم که داره بارون میاد و چقدر خوب که زمانی که بارون میاد میمیرم.چشمانم رو باز میکنم و میبینم که تمام اطرفم رو آب تشکیل داده.دست و پا میزنم و سرم رو از آب بیرون میارم.

درون استخر بزرگ خونه ام افتادم و با تعجب به اطرفم نگاه میکنم.با خوشحالی فریاد میزنم و از استخر بیرون میام.من زنده موندم و حالا میتونم زندگی جدیدی برای خودم درست کنم.خدا زندگی دوباره ای بهم داده و من میخوام ازش استفاده کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام حق
با سلام !



موضوع دوئل : خیانت


طرف دوئل : ایگور کارکاروف


شبی سرد و تاریک بود که با قطرات درشت باران مزین شده بود. ندای آن شب، زوزه های گرگ هایی بود که هر شب تا صبح می خواندند تا گوش های شب را نوازش کنند و به آن آرامشی وصف ناپذیر هدیه دهند.

در آن شب تاریک،‌ مردی که شنلی سرخ بر تن داشت و کلاس شنل، سر و صورتش را پوشانده بود، بر روی برگ های خشک پاییزی گام بر می داشت، و به سمت کلبه ای چوبی و پوسیده می رفت که در چنان شبی ، بزرگان عالم سیاهی، پس از چند ماه، در آن گرد هم می آمدند.

همچنان به پیرویش ادامه داد تا آن که بدانجا رسید. دستگیره ی زنگ زده ی مار شکل کلبه را گرفت و آن را چند بار به در کوبید. لحظاتی بعد، چهره ای مملو از نفرت، در حالی که در را می گشود در مقابلش پدیدار گشت. با چشمان سیاه نافذش به سرخ پوش نگریست، سپس رویش را برگرداند و به صندلیش بازگشت. شنل پوش وارد شد و در نگاه اول با میزی بزرگ و مستطیل شکل روبرو شد که چهره هایی آشنا در دور تا دور آن به چشم می خورد.

کلاس شنلش را برداشت و در را بست. به دیوار و سقف قدیمی و پوسیده ی کلبه نگاه کرد، سپس همگام با صدای قیژ قیژ چوب زیر پایش به سوی یک صندلی راحتی رفت که در انتهای میز قرار داشت، و لرد سیاه بر ان تکیه زده بود. تعظیمی کرد.
- خوش اومدی ایگور. بازگشتت رو تبریک میگم...

این ها کلماتی طعنه آمیز بود که زمانی از دهان لرد ولدمورت خارج می شد، که لبانش به اختیار وی، می جنبیدند.

- نباید انتظار خوشامد گویی از سوی دوستان سابقت داشته باشی، به همین دلیل هم برات صندلی تدارک دیده نشده.

و آن گاه با لبخندی تمسخرآمیز، از چهره ی در هم رفته ی ایگور استقبال کرد. آن گاه ایگور کارکاروف در حالی که شکوهش را زیر پایش می گذاشت، تا زندگیش را تضمین کند در مقابل لرد سیاه زانو زد و با لحنی محکم و سرشار از وفاداری دیرینه، گفت: « من به نام لرد سیاه قسم می خورم که خیانت گذشته ام را جبران کنم، خیانتی که در پشت پرده اش، خائنانی دیگر گردانندگی می کردند ...

و این بار، از زمان ورود ایگور، اولین بار بود که لبخند مضحک لرد سیاه از روی لبانش محو گشت، و طوری رفتار کرد که در انتظار ادامه ی سخنان متهم است.

- من می خواهم نامی از خائنانی ببرم که مرا به عروسکی در آشکارا بدل کردند و به بازی گرفتند، و خود در خفا همه ی اقدامات را برای براندازی بزرگ ترین جادوگر، که قدرت روزافزونش، موقعیتشان را به خطر می انداخت، انجام دادند...

در همین هنگام، بلاتریکس لسترنج که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، از روی صندلیش بلند شد و فریاد زد:‌ » دهنتو ببند ! چطور جرئت می کنی ... »

اما در پاسخ لرد ولدمورت از او خواست تا آرام باشد و ایگور با قهقهه ای وحشیانه از آن استقبال کرد که لرد را به شگفتی واداشت.

- گردانندگان به خروش آمده اند، چرا که نابودی خود را نزدیک می بینند ... چه کسی در مقابل من، می ایستد و مرا به باد توهین می گیرد، جز کسی که خود از گردانندگان این بازی است، جز کسی که روزها در تلاش بود من را پیش از این شب نابود سازد، اما نتوانست ... چه چیزی جز جاه طلبی های یک آرزومند تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه می تواند، فکر بکر و گرداننده ی اصلی این غائله باشد ...

اما دیگر چیزی نگفت. و لرد سیاه نیز در کمال ارامش اما با لحنی تهدید آمیز گفت: « مدرکی داری؟ »

- نه ... اما در ازای آن حاضرم با کسی که می خواست جانشین شما شود مبارزه کنم، اگر او پیروز شد بدان معناست که من موجود ضعیفی هستم که حتی در اثبات ادعای خود ناتوانم اما اگر من پیروز شدم، او را خواهم کشت، و همچنین تمامی کسانی را که گرداننده ی ان ماجرا بودند و در این گردهمایی حضور دارند ...

لرد گفت: « شهامتت رو زیاد کردی، ایگور اما من هم مشتاقم که در مورد این گردانندگان تصورات تو بیشتر بدانم، پس با سوروس به دوئل بپرداز. »

سوروس که از همان ابتدا مورد تهاجمات لفظی ایگور قرار گرفته بود، با عزمی راسخ از صندلیش برخاست و به لرد سیاه تعظیمی کرد : « من تا پای جان مبارزه می کنم تا این موجود ضعیف را که حتی برای نجات خود حاضر است همگان را به کان توطئه ها و دسیسه ها کشد، نابود سازم ... چنین پیروان خائنی شایسته ی خدمت به لرد بزرگ نیستند ... »

این ها سخنانی بودند که لرد سیاه می شنید و هنوز نمی دانست که کدام یک عاری از دروغ و نیرنگ است، و این را فهمیده بود که تنها راه موجود برای اثبات این ادعا، راهی است که ایگور کارکاروف خائن پیشنهاد کرده، و جز ان چاره ای نیست. به خوبی این را درک می کرد، که ایگور کارکاروف با پای خودش گام در دهان مرگ نهاده بود، پس حتی این نیز می توانست بر ادعاهایش صحه بگذارد.

- بسیار خب. در بیرون از کلبه، دوئل خواهید کرد و من شروط ایگور را می پذیرم.

با این حرف، مرگخواران به خصوصی برخی از ان ها عصبانی شده بودند و برخی به خود می ژکیدند اما جرئت آن را که با صدای بلند اعتراض کنند، نداشتند.

لرد سیاه در جلوی همه ی آن ها به راه افتاد و از کلبه خارج شد، و به دنبال وی دیگر یاران تاریکی نیز از کلبه خارج شدند. آن گاه به دستور لرد سیاه تعدادی از ان ها با چوبدستی های مرگبارشان در زیر نور شب، انوار رنگارنگی ایجاد کردند تا دوئل دو جادوگر را ببینند که از قبل پیروز قطعی آن را می دانستند، هر چند آنان که همچون بلاتریکس بودند، از نتیجه ی نگرانی بسیار داشتند.
سوروس اسنیپ زودتر از ایگور کارکاروف دوئل را آغاز کرد و وردی غیرکلامی را به سوی رقیب و در عین حال دشمنش روانه ساخت. ایگور توانست جلوی پرتاب شدن خودش را به زمین بگیرد و بدین سان،‌ از ورد مرگبار آواداکداورای، اسنیپ که در گام بعدیش به سوی اون فرستاده بود، خود را نجات دهد.
- کروشیو
این بار ایگور، ورد خود را نثار اسنیپ ساخت و بلافاصله فریاد زد : « اکسپلیاروموس. »

و به محض ادای حرف "س"، وردی غیر کلامی را به سوی اسنیپ روانه ساخت که منجر شد اشعه ای فیروزه ای رنگ و درخشان در شب تاریک، به اسنیپ برخورد کند.

او تمام تلاشش را برای حیات خود و ادعای حرف هایی می کرد، که از درستی تک تکشان اطمینان یافته بود، اما رقیبی خطیر در مقابل خود می دید که می توانست با توانایی هایش به زودی او را نابود سازد.

ایگور کارکاروف، به سرعت این فکر را از ذهنش دور کرد و تمرکزش را بر ورد نهایی نهاد : « آواداکداورا ... »

اما سوروس قهارتر از ان بود که با چند ورد ساده ی غیرکلامی فریب ایگور را بخورد و بعد از ان با ورد مرگ، گام به دنیای دیگری بگذارد. به سرعت غیب شد و در پشت سر ایگور ظاهر شد، اما اکنون زمان روانه ساختن ورد مرگ نبود، پس نخستین کاری که باید می کرد خلع سلاح حریفش بود. این کار به سرعت با اشعه ای سرخ رنگ انجام شد و اکنون ایگور کارکاروف، چیز دیگری را برای زنده ماندن نداشت به جز خنجر کوچکی که در زیر شلوارش پنهان نهاده بود، اما باید سریع عمل می کرد.

شنلش را به ارامی در آورد و ناگهان با شدت تمام آن را به سوی وردی که از دهان اسنیپ خارج شده بود،و اشعه ی سبزی ناشی از آن به سمت وی نشانه می رفت، انداخت و خود نیز جاخالی داد. به سعرت خنجر را در آورد و به جلو حمله ور شد. در نگاهی سطحی لرد سیاه همه چیز را فهمید و گویی منتظر بود که آن گونه این غائله خاتمه یابد که ایگور می خواست، اما بلاتریکس در مقابل ایگور قرار گرفت و چوبدستیش را به سوی او نشانه رفت.
- برگرد بلا ...
- متأسفم لرد ...
در همین حین، اسنیپ نیز از آن شنل رهایی یافته بود، اما بلاتریکس سد راهش بود.

همزمان دو صدای آواداکداورا در فضا طنین انداز شد و به سویی پیش رفت تا ماه را به رنگ خون درآورد، اما یکی به هدف نخورد و دیگری با جیغ یک زن پایان یافت. این بار بلاتریکس قربانی نافرمانی خود گشته بود و لرد سیاه که تحمل هیچ گونه نافرمانی را داشت، او را به قعر دره ی مرگ پرتاب کرده بود.

لرزه بر تن مرگخواران افتاده بود و عرق ناشی از ترس بر صورت هایشان جاری گشته و بار دیگر سوروس اسنیپ در مقابل رقیب خسته اش قرار گرفته بود اما پیش از ان که این دوئل ادامه یابد، به دست لرد سیاه پایان یافت: « چوبدستیتو بنداز سوروس. »

این فرمانی صریح و اشکار از سوی لرد ولدمورت بود، و سوروس چاره ای جز اطاعت نمی دید، پس چوبدستیش را به ارامی به سوی زمین برد و در حالی که دولا شده بود،‌سعی کرد آن را بر زمین بگذارد، اما حسی درونی مانع از این کار می شد، و زمانی که آوای آلبوس دامبلدور در سرش طنین انداز شد، راهش را یافت. چوبدستی را به سوی لرد سیاه گرفت و فریاد زد: « ائورو نوتالیکا ...»

لرد سیاه نتوانست از این ورد خودرا نجات دهد، چرا که سرعت اشعه ی طلایی رنگ بیش از آن بود، که می پنداشت.

اشعه به ولدمورت برخورد کرد و او اکنون به تدریج کوچک تر می شد، تا آن که به تکه گوشتی بدل شد، تا زمانی که جاودانه سازهایش نابود شوند، و این لحظه ای بود که ایگور کارکاروف با خنجرش خود را کشت چرا که دیگر راهی برای زنده ماندنش باز نمانده بود ...


با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1388 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوی نه و سه چهارم

آفتاب درخشان بر بالای سکوی نه سه چهارم نوید یک روز درخشان و دلپذیر را می داد.
جادوگران در حالیکه چشمان متعجب ماگل ها آنهارا دنبال می کرد به سرعت از میانشان رد شده و اندکی بعد در مکانی نامفهوم برای آنها ناپدید می شدند.

درست آنطرف سکو ، جایی که هیچ ماگلی در رفت و آمد نبوده، جادوگران در حالیکه فرزندان خود را با امر و نهی فراوان وارد قطار می کردند مرد سیاه چرده ای که هیکل عضلانی اش حتی از پشت ردای بنفش و بلندش قابل مشاهده بود به گوشه ای رفته و در سایه یکی از سایبان ها نظاره گر جمعیت درهم رو به روی قطار شد.

- دیر اومدی کینگزلی!
صدایی بم و کلفت که گویی از پیرمردی خسته از زندگی شنیده می شد رشته افکار کینگزلی شکلبوت را پاره کرد.
کینگزلی بدون اینکه برگردد و به منبع صدا نگاه بکند زیر لب گفت : فکر می کردم با این شلوغی نتونی دوباره خراب کاری بکنی ریشو!

کینگزلی در حالیکه با نیشخندی کلمه آخرش را ادا می کرد خواست برگردد و برای اولین بار چهره مخاطبش را ببیند که ناگهان دردی وحشتناک همراه با سوزشی غیر قابل تحمل در پشت کمرش در صورت سیاهش ته رنگی از قرمز دیده شد.

کینگزلی حالا برگشته بود و در حالیکه به جن صد و بیست سانتی متری نگاه می کرد غرید : تو چطور... تو چطور جرئت کردی؟
و سپس درحالیکه دستش را به سمت چوب دستی اش می برد خواست تا عکس العملی نشان بدهد ولی دست کوتاه ولی قوی بادراد مانع این کار شد.
- از جونت سیر شدی؟ میدونی کارآگاها ده دقیقه ای به اینجا می رسن؟

کینگزلی سرش را به نشانه مخالفت تکان داده و با فریادی دست بادراد را از روی دستش کنار زده و چوبش را به سمت بادراد ریشو گرفت.
- استیوپیفای

بادراد به سرعت جستی زده و در پشت اولین صندلی سنگی پناه گرفت.
با فرستاده شدن اختر صدای جیغ و فریاد جادوگران در صدای سوت قطار گم شد.
بادراد به سرعت دستش را بر روی ساعدش فشار داد و زیر لب زمزمه کرد : موقعیت خطرناک ، مرگ خواران عزیز!

حال باید تا رسیدن کمک کینگزلی را معطل می کرد. می دانست که توانایی رو در رویی با وی را که یکی از برجسته ترین کارآگاهان است را ندارد.

کینگزلی نزدیک تر آمده بود و بی توجه به مردم که هراسان و بی جهت به هر سمت و سویی می دویدند چوبش را به سمت بادراد گرفته بود.
- دفعه بعد اولین مرگ خوار که پیش من بیاد سوزش آواداکاداورا رو میتونه روی پیشونیش احساس بکنه. آواداکاداورا!

با فرستاده شدن طلسم سبزرنگ شدت جیغ مردم افزایش یافت. طلسم با برخورد با صندلی سنگی ای که بادراد در پشت آن پناه گرفته بود باعث شد تا صندلی را شکسته و آن را به هزاران تکه سنگی تبدیل کند.

حالا بادراد بی دفاع رو به روی کینگزلی خشمگینی قرار گرفته بود که چوبش را مستقیم به سمت وی گرفته بود.
- تو از همین الان مردی بادراد. تو باید عبرتی باشی برای بقیه نوچه های ولدمورت!
آواداکاداورا!

بادراد چشمانش را بست. هر لحظه انتظار آن را می کشید که طلسم به وی برخورد بکند و او را همچون مجسمه ای سنگی بر روی سنگفرش سرد سکوی نه و سچهارم بیندازد ولی این صدای افتادن کینگزلی بود که باعث شد بادراد چشمانش را باز کند.

درست پشت جنازه بی روح کینگزلی لوسیوس مالفوی و بلاتریکس لسترنج قرار داشتند.
بادراد در حالیکه نفسش را با سر و صدا بیرون می داد از جایش بلند شده و بدون هیچ حرفی همراه دو ناجی خود در میان دود و سوت بلند قطار غیب شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1388 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
راهروی کلاس تغییر شکل طبقه ی 7

امروز کلاس گرفندوری ها با اسلیترینی ها یکی شده می دونی دیدا؟
این صدای دوست صمیمی دیدا بود در یه قسمت دیگر دوست اوری به اوری گفت

در کلاس تغییر شکل
اوری:دیگل می خوای به چی تبدیک شی به موش

دیدا:تو به چی می خوای تبدیل شی اوری به مورچه تبدیل شی زور داره

اوری فهمید که دیدا لوس حسودیش شده

بعد پروفسور مک گونگال وارد کلاس شد و گفت:سلام به همگی امروز کلاس تغیر شکله و همگی می دونید که باید اسمتون ثبت بشه و بره به وزارت سحرو جادو

خت بچه ها اول از ریونکلاو بعد هافلپاف بعد گریفندور و آخر اسلیترین امتحان می دن حالا اول کی از ریونکلاو امتحان میده

یه دختری بلند شد که اوری تا اون موقع ندیده بود بعد که رفت تبدیل به خوکچه هندی شد

تمام اسلیترینی ها خندیدن و دختره گریش گرفت

در همان زمان پروفسور به همه ی اسلیترینی ها منفی داد و اسلیترینی ها عصبانی شدن ولی اوری هنوز لبخند شرارت بر لبانش بود :bat:

دو ساعت بعد


نوبت نوبت گریفندوری ها شده بود

چند نفر رفتند و بعد نوبت دیدا شد

دیدا جلوی پروفسور رفت و تبدیل به یک خرس قهوه ای شد

پروفسور:خوب قبول شدی دیگل

بعد نوبت به اسلیترینی ها رسید

پروفسور بعد این که اسم چند نفر را خواند نوبت به اوری رسید

پروفسور:اوری زود باش دیگه

اوری:ااااا پرو...

در همین لحظه صدای خنده ی گریفندوری ها بلند شد و آنها فکر می کردند اوری بلد نیست تغییر شکل بده

اوری در آن لحظه عصبانی شد زانو زد کرد که یک پا با زانو و یک پا با کف پا بر روی زمین ودستش جوری شد که انگار می خواست نور اتاق را بگیرد ترس در وجود پروفسور سایه انداخت زبان اوری بیرون آمد و چشمانش سفید شد

نور اتاق به تاریکی گرایید و تاریکی همه جا را گرفت

بعد از چند ثانیه نور اتاق روشن شد و اوری به موجودی که تا حالا هیچ کس ندیده بود تبدیل شد و استیل ایستادنش شبیه مرده ها بود دست های ضربدری شکل و چشم سفیدش به زرد چرکی تبدیل شد

همه:

پروفسور:توتو ققببوللی اووریی
(معنی:تو قبولی اوری)

اوری:

فردا


سر گروه هر گروه:همگی برن به خوابگاهشان سریع

در آنروز پروفسور مک گونگال اوری را به اتاقش آورده بود و از آنور دامبلدور دیدا را به اتاقش دعوت کرده بود و جفتشان ساعت 12 کلاسشان تموم می شد

ساعت 12

اوری از پشت دیدا به او گفت دامبلدور با تو چی کار داشت دیگل

دیدا:به تو ربطی داره اوری

بعد دیدا بعد این که چند ثانیه راه رفت دید اوری نیامده است و به پشتش نگاه کرد دید که اوری در حال زانو زدن است

شمع ها برای چند ثانیه خاموش شد و در همین زمان دیدا به خرس و اوری به آن موجود تبدیل شد وبا جنگ با هم پرداختند

اول اوری حمله کرد و چشم دیگل را کور کرد و بعد گردنش را گاز گرفت خونی از گردن خرس چکید و دهن اوری پر از خون شد

اوری از این خون لذت می برد بعد دیدا در همین حالت تغییر شکل داد و رویش را به طرف اوری کرد و مرد

اوری از این فرصت استفاده کرد و از مدرسه در رفت و به لرد سیاه پیوست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اوری در 1388/4/2 15:47:29
شناسه ی قبلیم که بعد از این ساختمش ولی دوباره برگشتم به این

اینه

عمرا اگه فهمیده باشی چی گفتم

چاکر همه بچه های قدیمی (کینگزلی شکلبوت ، پیوز ، رفوس ، زاخاریاس ، دادالوس دیگل و خیلی های دیگه که حال ندارم بنویسم اسمشون رو )

Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1388 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس تغییر شکل.

هوا سرد و بارانی بود.در آسمان ذره ای میان ابر ها فاصله نیوفتاده بود.انگار قرار بود آنروز هاگوارتز را ابر ها خیس کنند...

با صدای زنگ گروهی از دانش آموزان سال هفتمی هاگوارتز به سوی قلعه رفتند.آنروز قرار بود که در کلاس تغییر شکل شرکت کنند.

دیدالوس دیگل دانش آموز زرنگ گروه گریفندور با همراه بقیه ی دوستانش در حالی که از سرما به هم چسبیده بودند به سمت کلاس رفت.

آن روز گریفندور و اسلیترین با هم کلاس داشتند و معلوم نبود که مک گونگال برای آنها چه برنامه ای در نظر گرفته.گروهی می گفتند که کسانی که جانور نما بوده اند را می خواهد اسم هایشان را ثبت کند تا به وزارت خانه بدهد.

بچه ها در دو صف(گریفندور و اسلیترین) پشت در کلاس تغییر شکل ایستاده بودند و منتظر پروفسور مک گونگال استاد تغیبر شکل شدند.

با دیر کردن مک گونگال بچه های اسلیترینی و یا گریفیندور ها به گروه مخالف خود متلک می انداختند.اوری که ترفداران بسیاری داشت رو به دیدالوس دیگل کرد و گفت:هی دیگل...امروز می خوای جلوی مک گونگال تبدیل به چی بشی ها؟تبدیل به یک ملخ؟

با گفتن این کلمه تمام اسلیترینی ها یا حتی بعضی گریفندوری ها قهقهه ی خندعه رو سر دادند.

یکی از دوست های دیدالوس که به اون نزدیک بود به دیدالوس گفت:ولشون کن...معلوم نیست خودش به چیزی اصلا تبدیل شه...اِ...راستی قرص اعصابتو خوردی؟

دیدالوس که قرصش را که خانم پامفری برایش تجویز کرده بود یادش رفته بود گفت:نه... ولی مشکلی نیست.

پس از دو دقیقه ی دیگر صبر پروفسور مک گونگال با صدای تاپ توپ به در کلاس رسید.سر وضعش خیس و نامرتب بود و انگار که می خواسته قبل از آمدن به کلاس به حمام برود ولی با لباس رفته بود و برگشته بود.

پروفسور گفت:عجب بارونی...عجب...بفرمایید تو.

پروفسور در را باز کرد و بچه ها وارد شدند.بعد از دودقیقه خانم مک گونگال پشت میز نشت و گفت:

-امروز می خوام کسانی که تمرین کردن تا جانورنما بشن رو ثبت کنم.اگر درست و بی نقص تبدیل به جانور مورد نظرش شد اون رو ثبت می کنیم و ...

صدای اوری از گوشه کلاس آمد:نمیشه ثبت نکنید؟

بچه ها با ترس به او نگاه کردند.پروفسور گفت:نخیر آقای اوری.
سپس انگار که در کارش وقفه ایجاد نشده بود گفت:خب...ثبت می کنیم و به وزارتخونه می دهیم...

به پشت میزش رفت و عینکش را در آورد و روی میز گذاشت.چشم هایش را مالید و گفت:از اسلیترین...کی داوطلب بوده؟

اوری که این انتظار ازش ی رفت بلند شد و گفت:من.

پروفسور گفت:آقای اوری لطفا بیایید جلوی من و تغییر شکل دهید.

اوری جلو آمد اندکی صبر کرد سپس شروع کرد به چرخیدن به دور خود و بعد از مدتی تبدیل به یک سگ سیاه بزرگ شد که بسیاری را از جمله دیدالوس یاد سیریوس بلک می انداخت...

اوری غرشی کرد که همه را ترساند حتی مک گونگال اما دیدالوس به دلیل خاصی عصبی به نظر می رسید و به صحنه توجهی نداشت.داشت انگشت دست را بر روی میز می کوبید...

پروفسور گفت:کافیه آقای اوری...شما قبولید.

بسیاری برای او دست زدند.اوری نشست و داوطلب بعدی یعنی دیدالوس دیگل از جا بلند شد و به وسط کلاس رفت...چهره ی همیشه آرامش عصبی و خطر ناک به نظر می رسید...

بدون تمرکزی شروع به چرخیدن کرد و بلافاصله همه از دیدن موجودی که در برابر خود میدیدند ترسیده و هراسان شدند...

موجودی که در برابر آنها بود یک یوزپلنگ سیاه آمریکایی(جــگــوار) درنده خو بود.
مک گونگال بدون نگاهی گفت:متشکرم آقای دیگل می تونید برید...

دیدالوس تبدیل به خودش شد و با حالتی عصبی تر از قبل به اوری نگاهی انداخت و روی صندلی نشست...

زنگ خورد و بچه ها در دل شب قدم گذاشتند تا به سرسرای عمومی برسند و شامی بخوردند ولی کسی جز دیدالوس متوجه ی سگ سیاهی نشد که برگی در دست داشت و به سمت خارج از هاگوارتز می دوید...

دیدالوس فهمید که او اوری هست.فکری به ذهنش رسید و تبدیل به جگوار شد و به دنبال اوری رفت.

بعد از یک ساعت تعقیب دیدالوس به اوری رسید و دندان های تیزش را در کمر اوری فرو کرد...خون از کمر اوری پاشید.
اوری ناله ای کرد،کاغذ از دهانش رها شد و باد آن را برد.

اوری هم شروع کرد به جنگیدن و گاز گرفت.دو جانورنما آنقدر با هم جنگیدند تا فرد قوی تر یعنی دیدالوس اوری را کم نیرو به زمین انداخت.

دیدالوس تبدیل به خودش شد و ایستاد...عصبی بود...از دهانش خون می چکید و تشنه ی کشتن بود...کشتن!

نور سبز رنگی از چوبی که دستش بود خارج کرد و سگ مرده را در تاریکی شب رها کرد و رفت...

به سرسرای عمومی که رسید صدای جیغ مک گونگال را می شنید که می گفت:کاغذ...کاغذ انونما ها رو دزدیدن...

اما دیدالوس که لبخندی به لب داشت شام نخورده به خوابگاه رفت...


پایان!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118