هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۰:۴۸ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۸

ریـمـوس لوپـیـنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
از قلمروی فراموش شدگان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 395
آفلاین
خانه ریدل

جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ جیاغو جیغو جیـــــــــغ عوجیغ !

صدای جیغ های منحدم کننده جیمز همچنان داشت با نت های بم از حلقوم مبارک جیغول نوازیده می شد !

کم کم کاغذ دیواری های خانه ریدل شروع به کنده شدن کردن و بعد از چند دقیقه لوستر کبیر پذیرایی اماده فرود برس سر گولاخ لرد بود که ناگهان فکر به سر سیفیت لرد زد و لرد با خوشحالی آپارات کرد !


خانه گریمولد

بلا همچنان مشغول به کوبیدن سر خود به دیوار بود که ناگهان لرد کبیر بروی دستان او ظاهر شد و بلا با تمام قدرت بدون اینکه توجهی به شی مورد نظر در دستان خود بکند آن را به سوی دیوار حواله کرد !

لرد درحال پرواز ازاد به سوی دیوار خانه فحش رکیکی حواله بلا کرد و با کله سیفیت و گولاخ خود به سوی دیوار حواله شد !

بلا که فحش رو شنیده بود رو به صداکرد و گفت : خودت ترشیده ای ، من خودم ردولف دارم ، تازه اش هم مای لرد گفته ، می خواد ردولف سربه نیست کنه تا با من ..... .

بلا که همچنان داشت با صدا حرف می زد قرص ها کم کم داشتن ار خودرا از دست می دادن ، بلا به سوی صدای که به او فحش داده بود برگشت و با صحنه ای بسی چند دلخراش رو به رو شد و با تمام قدرت از اعماق وجود فریاد زد ، این فریاد باعث شد تا همه ی محفلی های حاظر به سوی اتاق هجوم بیارند !


البوس با کمی دلهره در رو باز کرد و همچین که درباز کرد از خنده کف سالن ولو شد ، و همه ی محفلی ها به ترتیب بعد از البوس روی زمین از خنده ولو شدن !

البوس که داشت خودشو کم کم کنترل می کرد آروم از زمین پاشد و به هیکل شپلخ شده ی لرد بر روی دیوار نگاه کرد و دوباره تعادل خود رو از دست داد !

بلا کرشیوی حواله ی مالی کرد و گفت : به مای لرد من می خندی ؟
مالی گاهی به هم قطاری هاش کرد و گفت : عجب قرص خفنی بود ، هم این مو وزوزیه رو کلا دچار نقص عضو در صورت کرده ( به خاطر کوبیدن بیشماری کله خود به دیوار ) و هم اون کچله رو حواله دیوار .

البوس نگاهی به محفلی ها کرد و گفت : اگه سیاه ترین آدم روی زمین و عشقش تو دستان شماباشن چیکار می کنید ؟

محفلی ها :


ویرایش شده توسط ریـمـوس لوپـیـن در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۵ ۰:۵۵:۱۲

در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
آن شخصی که در کیسه ی لرد بود،کسی جز جیمز نبود!

جیمز همچنان داشت به لرد لبخند می زد و بعد گفت:میشه بزاری برم؟

لرد که حالا داشت کله اش را در دیوار می کوبید، با صدای بلند فریاد زد:نـــــــــــــه!

جیمز هم از ترسش جیغی کشید و باعث شد لرد گوش هایش سوت بکشند.

لرد:

لرد با کله س بی مویش به دیوار کوبید و باعث شد که جای کله اش بر روی دیوار بماند و بعد بدون کوچکترین دردی به سمت جیمز برگشت و گفت:تو توی کیسه ی من چیکار می کنی؟وسایل نازنین من کجان؟

جیمز گفت:ولم کن بمر تا بهت بگم!

لرد گفت:من هالو نیستم...ببرید این جیمز رو بیاندازید توی زندانمون!

جیمز جیغ و داد می می کرد تا آزاد شود و همین باعث شد که گوش بلیز نیز مانند گوش لردش سوت بکشد.


در همان هنگام_در نزدیکی های خانه ی ریدل!


دیدالوس دیگل با قیافه ای خواب آلود داشت به دامبلدور در محفل با سپر مدافعش اطلاعات می فرستاد.

او می خواست به دامبلدور بفهماند که جیمز و اون دوربین کوچکی که همراهش است،الان در خانه ی ریدل قرار دارند.

(البته این خنده ها مخصوص لرد است!)


کمی بعد در خانه ی گریمولد!


پاترونوسی که مخصوص دیدالوس دیگل بود(یک پلنگ سیاه آمریکایی)به دست دامبلدور رسید...پلنگ شروع به حرف زدن کرد و همه چیز را تعریف کرد...

دامبلدور به بلاتریکس که داشت همچنان با کله ی خونین و شکست ناپذیرش به دیوار قرمز رنگ شده می کوبید نگاهی کرد و به ریموس که داشت دوربینی که در جیب جیمز بود کنترل می کرد گفت:

-چه خبر؟

-جیمز داره بقیه ی مرگخوارا هم کَر می کنه!

در همان هنگام بر روی دستان بلاتریکس چیزی ضاهر شد...

ویرایش کارگردان:آخه بوقی؟ضاهر؟یا ظاهر؟

نویسنده:

ادمه دهید...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸

گودریک گریفیندورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۶ پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۴۹ پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۸
از دل تاريكي ها
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 302
آفلاین
بلا كه همچنان سرش را يك بند به ديوار مي كوبيد مدام زيرلب مي گفت :

- نون بگيرم ، نفت بگيرم ، هن هن مي خواي برم دوغ بگيريم

( نويسنده : )

دي دي دي ديدي ديم ( افكت ناشي از سيستم جديد اطلاع رساني )

دوربين بيشتر بر روي نوشته ها زوم مي كند و كماكان چيزهاي بيشتري ظاهر مي گردد .

- بلا ، بلا ، نون چيه ؟ نفت چيه ؟ ببين خوب گوش كن مي خوام كه بري تو راهروي چپ طبقه دوم ، اونجا دري هستش كه روش نوشته خطر ريش ريش شدن ، اون در رو باز مي كني و روي ديوار راتش كليك مي كني ببخشيد با چوب دستي ات سه تا ضربه مي زني .

يه سري اسباب اونجا هستش كه مي خوام همشون رو بريزي تو گوني و به نينجاهاي پياده لرد كه تا نيم ساعت ديگه دم در ساختمون محفل مي رسن تحويل بدي .


بلا دست از كله كوبي برمي دارد و به نوشته ها خيره مي شود .

- اَه... فكر كنم ماي لرد شبكه ي جديد لردسل باز كرده

نيم ساعت بعد

نينجاهاي پياده مدل لاك پشت نينجايي رو در و ديوار حياط محفل ايستادند . در آن ضلمات شب فقط پيكره ي سياهي ديده مي شدند كه مانند پرنده اي بر روي ديوارها نشسته اند .

سر دسته ي نينجاها نزديك بلا شد و درحالي كه او و كيسه ي درون دستش رو برانداز كرد گفت :

- چرا اين قدر دير كردي بلا ؟

- به من چه ؟ آدرس رو دقيق نداده بوديد .

- خوب ، خوبه . بهتره كيسه رو بدي به ما تا ببريم .

- باشه فقط مواظب باشيد تا به جايي نخوره ، آخه طفلي دردش مي گيره .

- بلا مثل اين كه واقعاً رواني شدي ، دردش نمي گيره مي شكنه .


فردا صبح

لرد بر روي كاناپه ي پوست مارش كه در اتاق تاريك و نمور خانه ريدل بود لم داده بود و تيريپ گالومي به كيسه نگاه مي كرد .

- هوركراكس عزيز من ، هوركراكس عزيز ....ارباب مي دونه كه مي خواي مال من باشي ... هوركراكس عزيز ...

لرد به سرعت جستي زد و كيسه را از روي ميزي چوبي كه يكي از پايه هايش شكسته بود وبه زور ساتور مورگانا هنوز سراپا بود برداشت و آن را باز كرد و ....

- جِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

-

-

- تو اينجا چكار مي كني؟


ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۸ ۱۳:۳۹:۳۴

[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۸

مورگان الکتوold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 620
آفلاین
خانه ی ریدل

ولدمورت با دقت مشغول کند و کاو نقشه هایی که توسط بلا از " همون جایی که محفلی ها نقشه هاشون رو نگه می دارن" فرستاده شده بود!

ولدمورت زیر لب: واقعا جالبه! یه ساختمون چه قدر نقشه می تونه داشته باشه! نقشه مرلین گاه ، نقشه ی اتاق دامبل ، حتی نقشه ی سیاسی خونه ی گریمولد هم داره! کم مونده آناتومی دامبل رو هم نقشه کنن!

در همین حین به نقشه ی عجیب و غریبی رسید که به طرز فجیعی مبهم بود.

" نقشه ی دالان های سری، محل نگهداری هورکراکس های ربوده شده!"

- عجب! یعنی واقعیت داره؟! ماآآآآآآآآآآ( لرد معمولا از این اصوات استفاده نمی کنه!) پس این مردک، هورکراکس های نازنین من رو می رفته قایم می کرده؟! . هورکراکس عزیز منه! ( لرد برای ساعتی تیریپ گالومی میره!)

یک ساعت و اندی بعد...

لرد با کوفتگی شدیدی چشماش رو باز کرد و با تعجب به اطرافش نگاه کرد.

- اوم... چی شد؟! ها... بلیز، بلیز... اونجایی؟

بلیز به صورت جومونگی از پشت در وارد شد!

- خوب حالا من یه چیزی گفتم، تو اونجا چی کار می کردی؟!

- خوب من برای خدمت باکیفیت بیشتر به شما 24 ساعته پشت در کشیک میدم!

لرد: آفرین! ... یه کاری برات داشتم، باید یه جوری به بلا پیغام بدیم! احتمالا مجبوریم یکی دو نفر دیگه رو بفرستیم به صورت کلاسیک از لای پنجره ی محفل پیغام بدن.

- نه! اصلا به این چیزا احتیاجی نیست، یه سری جادوی گولاخ روی مرگخوارای نسل جدید و یه عده خاص دیگه کار گذاشتم که خیلی خفنن!

- کو کو ؟ ببینم!

محفل ققنوس...

بلا مشغول حرکات ژانگولری ناشی از دارو بود و دامبل و مالی هم به دلیل وخامت اوضاع، فرار کرده بودن و در اتاق رو قفل کرده بودن. در همین وضع خطوط سیاهی روی دست بلا ظاهر شدن .

- یا سالازار! اینا چی هستن؟! ( این شکلک در اینجا به دلیل عدم وجود شکلک نزدیک تر به هدف نویسنده آورده شده و هدف از آن صرفا نکته ی کوبیدن کله به دیوار است! )
ولی به من چه، ایهو ... هاها.. یوههااهاها...( افکت رفتار های روانی!)

دوربین روی خطوط روی دست بلا زوم می کنه:

" بلا... این سیستم جدید اطلاع رسانی لرده، باید یه سری شی با ارزش رو از محفل بدزدی، اونا برای ارباب خیلی باارزشن. به این مسیری که میگم برو...


تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
آنچه گذشت:

تام ریدل خبیث با یک پرواز لندن تهـ..لندن بلا رو می فرسته خونه ی گریمولد. تام دروغگو بااحساسات لطیف و پروانه ای محفلی ها و دامبلدور پیر بازی می کنه و بهشون میگه این یه کار خیره چون بلاتریکس مدتیه به مرض روانی دچار شده حالش بده نمی تونه تو خونه ی ریدل بمونه باید بره یه جای خوب و مناسب و آروم و پر مهر و محبت.

خانوم جاسوسی بیش نبودن و در نقش بلا رپورتر اومده بودن آمار بفرستن برای سر عاری از موی تامی. در اونطرف هم دیدالوس دیگل در یک حرکت خودجوش رفت خونه ی ریدلا و با همکاری گزارشات بلا دستگیر شد.

اما محفلی ها می فهمن که بلا جاسوسه و سعی می کنن بهش اطلاعات غلط بدن ولی مرلین خواست. دشمن مهره یدیگه ای به نام بتی بریسویت رو می فرسته تا کسب اعتماد کنه از محفلیها.

بتی به اهل گریمولد میگه مشکلات روانی بلا شدید شده و اون این اواخر هی برای لرد نامه می فرسته و گزارش می ده که محفل داره چیکار می کنه، برای همین من قرصاشو آوردم که حالش خوب شه.

در حالی که بتی با محفلی ها مصاحبه می کنه بلا زیر شنل نامرئی اسناد و مدارک جمع می کنه و همه رو برای تام می فرسته.

بتی از اونجا میره و وقتی به خونشون می رسه با هم به ریش دامبلدور می خندن.

~~~~~~~~~

- پرفسور ریشاتون داره می جنبه!

دامبلدور به ریشش نگاهی می کنه و آهنگ بندری اون رو به راحتی می بینه.

- هیچی نیست.. چندتا موش اونجا لونه کردن احتمالا امشب عروسی دارن.. نازی!

بلا که رو به روی تابلوی عمه ش وایستاده بود و داشت خودش و عمه ی مرحومشو رو از نظر زیبایی مقایسه می کرد گفت:

- ببین دامبلدور موشها هیچ وقت عروسی نمی گیرن.. اصن رسم ندارن.. همینجوری هرکی هرکین.. من خودم از پیتر پتی گرو شنیدم .. اتفاقا همین الان ارباب داشت می گفت که پیتر به خاطر این رسمشون اعصاب مای لرد رو خط خطی کرده.

بلا وقتی نام اربابش رو برد چندین قلب در اطراف موهای کاملا هیجانیش، ظاهر شدن و بعد از اون که "خط خطی" رو گفت قلبها بزرگتر شدن و مثل آدامس بادکنکی ترکیدن.

دامبلدور که به شدت از وجود موشها منزجر شده بود دست کرد توی ریشش و یک موش رو از دم گرفت و بیرون آورد. دامبلدور موش رو با یک ضربه ی سوبایی جلوی باک بیک انداخت و به بلا گفت:

- بلاتریکس تو بازم با اربابت مکاتبه داشتی؟
- نه ارباب خودشون اومده بودن دم در یه سری مدرک بگیر..اممم.. چطوری عمه جون؟!

دامبلدور شیشه ی قرصها رو به مالی می ده و بهش اشاره می کنه که هرچه سریعتر چندتاشونو بنداز تو حلق بلا. مالی با استفاده از قوه ی قهریه و یادآوری خاطره نبرد هاگوارتز بلا رو مجبور می کنه که قرص رو بخوره.

ولی خب وقتی یه آدم سالم قرص می خوره.. اوه اوه!

بلا


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۹ ۲۱:۱۲:۴۱

باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۵:۴۴ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۸۸

بتی  بریسویت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۲۹ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۵:۳۴ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۸
از بین سؤالام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 63
آفلاین
لرد سیاه قبل از این که شروع به صحبت کنه،نامه ی بلا رو دریافت کرد و رو مرگخوارانش گفت:بلا می گه دیدالوس دیگل رفته شیر بخره و خبر مهمی تو گریمولد نیست ولی به نظر من این کاراشون بو داره.

مرگخوارا :

در همین هنگام دیدالوس با حرکات جیمز باندی وارد خونه ی ریدل شد .در همین هنگام مورگانا هم با تکه های بدن مورفین وارد گشت.دیدالوس دوباره قایم شد ( این دفعه پشت مبل)و وقتی مورگانا دور شد دیدالوس از پناهگاهش بیرون آمد و یاد گربه ای افتاد که کشته و عذاب وجدان دوباره به سراغش اومد. (آخه محفلی رو چه به این کارا)به همین دلیل فردی از پشت سرش به راحتی از این فرصت استفاده کرد و گفت:اکسپلیارموس ! مای لرد این جا من یک مهمون ناخونده پیدا کردم.

مرگخوارا به سالن اصلی اومدن و با دیدن دیدالوسی که بی حرکت روی زمین افتاده بود تعجب کردن. بتی رو به لرد سیاه کرد و گفت: مای لرد از قرار معلوم از نقشه ی شما بو بردن و می خوان شما رو دور بزنن. این رو هم فرستادن این جا که مثلا جاسوسی بکنه. ولی به همین خیال باشن. (رو به دیدالوس)

لرد سیاه: کروشیو بتی من می خواستم اینا رو بگم. حالا این محفلی رو ببرین سیاهچال ببینم چطوری بلا رو برگردونم .

نارسیسا: مای لرد چرا نمی ذارین اون جا بمونه و با توجه به این که ما گروگان داریم از اونا اطلاعات بگیره؟یا قبل از اون که اونا بفهمن یکم بیشتر اطلاعات برامون بیاره.

لرد سیاه: ولی من که نمی تونم براش جغد بفرستم . چون دیگه قضیه از پشت پرده به طور کلی میاد بیرون.

ایوان: پس باید یک نفر رو بفرستید.

آنتونین: اونم باید فردی باشه که بتونه سر اونا رو موقعی که بلا اطلاعات رو بر می داره گرم کنه.

بارتی: قضیه رو هم لو نده.

رودولف: یکی باشه بلا ازش بدش زیاد نیاد.همون اول قبل از این که خبر رو بهش بده بکشتش.

مورگانا: مای لرد من برم مغز مورفین رو سر هم کنم.

مورگان: برای یک خانم به تنهایی بده، منم باهات میام.

در همین هنگام بتی دری رو که به سیاهچال راه داشت رو بست و گفت: مای لرد ، اون محفلی رو دست و پا بسته تو سیاهچال انداختم .تکون بخوره دریچه ی زیر پاش باز می شه تو استخر تمساح ها می افته. ارباب چیزی شده اون جوری نگا می کنین؟

دقایقی بعد دم در گریمولد

دینگ دینگ

جیمزوقتی تصویر بتی رو تو آیفون تصویری دید جیغ زد: این کیه دیگه؟

دامبل: این یه مرگخوار جدیده .خودیه جواب بده.

محفلیون:

دامبل: اصلا خودم جواب می دم... (آیفون رو بر داشت و ادامه داد) بله بفرمائید.... شما؟..... البته که می دونم از طرف تامی اومدین برای این که مطمئن شم آقا گرگه نیستید اسمتون رو پرسیدم. بفرمائید تو.

بتی خیلی راحت تر از اونی که فکر می کرد وارد شد و گفت: من قرصای بلا رو آوردم.یادش رفته بود ببره . برای این که مطمئن شم حتما می خورتش باید خودم برم بهش بدم. مشکلی که نیست؟

دامبل: ا...

- خوبه فقط بهم اتاقشو نشون بدید.

دامبل: طبقه ی بالا اتاق دوم ولی...

بتی:ممنون . می دونید اگه قرصاشو نخوره حالش بد می شه ،چون دچار یک بیماری روانیی شده که اونو به همه چی مشکوک می کنه .واسه همین مای لرد اونو فرستاده این جا که کمی آروم بشه . ولی از وقتی اومده همش داره به مای لرد جغد می فرسته که وضعیت این جا این جوری ،وضعیت این جا اون جوریه ،حالا کی رفت ،کی اومد و از این جور چیزا. لطفا یکم رعایتش رو بکنی.

دامبل: خوب شد که گفتی ما فکر می کردیم اون داره جاسوسی می کنه.یک نقشه هم کشیده بودم که سرکارتون بذارم .منو ببخشید. حالا راحت برو بهش قرصاشو بده من اینایی که بهش شک کرده بودن رو تنبیه کنم.

بتی لبخندی زد و گفت: زیاد هم بهشون سخت نگیر ولی با این حال ممنونم که متوجه شدید. با اجازه من رفتم.

دامبل صبر کرد که بتی وارد اتاق شود ، بعد گفت: حالا ببینید اشتباه می کردید. گناه نداشت به این طفل معصوم بد گمان شدید؟!

محفلیون: حق با توئه.

جیمز: من نمی دونستم بلا مثل یک نهنگ معصومه.

مالی در افکارش: ولی من هنوزم فکر می کنم پاتیلی زیر نیم پاتیلشونه.

در اتاق بلا بتی ماجرا رو برای بلا توضیح داد و در آخر اضافه کرد:حواست باشه بلا اینا فکر می کنن تو بیماریه روانی داری. خوب نقشتو بازی کن. موفق باشی. من می رم حواسشونو پرت کنم تا تو اطلاعاتو بر می داری.فردا هم میام دنبالت ببرمت.

بلا: حالا حتما باید امشب این جا بمونم؟

- ارباب گفته برای محکم کاری بمونی.

بتی به طبقه ی اول رفت و گفت: خوب من تو روزنامه مطلبی در باره ی محفل می خوام بنویسم . اگه اجازه بدیدمصاحبه باهاتون رو امروز انجام بدم.

دامبل:به شرطی که بعد از این که چاپ شد یک نسخشو برامون بفرستید.

بتی تبسمی کرد و گفت:حتما ! برای این کار نیازدارم همتون چند دقیقه وقتتونو بدید به من بدید و بیاید این جا.

مالی: متاسفم . من باید برم غذا رو درست کنم.

بتی: حیف شد. چون اگه یکیتون نباشه نمی تونم کاری بکنم.

محفلیون: مالی ما غذا نخوایم کی رو ببینیم.

دامبل : خودتو لوس نکن یک شب همه با هم می ریم تو رژیم و به حرفت گوش می دیم.

مالی خواست چیزی بگه که آرتور اون رو روی صندلیی که از غیب ظاهر کرده بود نشوند. سپس بتی قلم پر تند نویسش رو به همراه کاغذ پوستی روی میز گذاشت و گفت: خب شروع می کنیم . اولین سؤال ، شنیده شده محفلیون باعث به وجود آمدن آلودگی صوتی در این حوالی شدند . دلیلش چیه؟

دامبل: خب دلایل زیادی داره یکیش اینه که، متاسفانه بچه های امروزی دچار انرژیه زیادی هستن و به خاطر همین گاهی این جیمز ما جیغ های بلندی می کشه. می خواید نمونشو بشنوید؟

بتی به طبقه ی بالا نگاه کرد و وقتی بلا رو اون جا ندید گفت: خب اگه لازم می بینید...

تدی یک نیشگون از جیمز گرفت و جیمز یک جیغ بلند نصیب همه کرد. قلم پر خودنویس از شدت جیغ غش کرد و بتی وقتی به خودش اومد، یک قلم پر جدید و جایگزین کرد و گفت: خب من فکر می کنم بتونم بقیه ی دلایل رو حدس بزنم و حالا می ریم سراغ سؤال دوم....

در طی این مدت بلا در زیر شنل نامرئی به اتاق دامبل ، آشپز خونه و هر جایی که فکر می کرد محفلی ها اون جا نقشه هاشون رو نگه می دارن رفت و نقشه های زیادی رو جمع کرد. در آخر به اتاق خودش بازگشت و نقشه ها رو برای اربابش (اربابمون)پست کرد . سپس بدون شنل نامئی از اتاقش بیرون رفت و گفت: بتی منتظر چی هستی برو دیگه. بهت گفتم که قرصامو سر موقع می خورم.

بتی(در دل: آخیش تموم شد ) باشه به خودت فشار() نیار من رفتم.

بتی بعد از خداحافظی از محفلیون از گریمولد خارج شد و به خانه ی ریدل آپارات کرد. با دیدن لرد تعظیمی کرد و گفت: ماموریت به خوبی انجام شد مای لرد.اونا بیش از اندازه ساده لوح اند حتی برای بلا گریه هم کردن.

همه ی مرگخوارا به همراه لرد به این عکس العمل محفلیا خندیدند. و لرد گفت: می دونستم این طوری عمل می کنن.


این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸

پروفسور گرابلی پلنک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
خانه گریمالد

مالی: آلبوس دیدی؟ نه دیدی؟ دید هرچی من بهت میگم میگی نه؟ دیدی؟

- مالی چی شده؟ باو چشام در اومد از بس دیدم. باشه قبول، ولی حالا چی کارش کنیم؟ دیگه نمیشه حرف زد جلوش. دیدی؟ تو هم دیدی؟ تقی به توقی خورد رفت نامه نوشت واسه تامی کچل.

ملت محفلی:

- خب یعنی چی؟ چرا قهر می کنین؟ خو حالا چی کارش کنیم؟ یه چیزی گبین دیگه..من که تنهایی نمیتونم خبر الکی بدم. لو میریم خب. بیخیال.

ملت محفلی:

- خیلیه خب بابا، له ام کردین، خب بسه دیگه...ممنون خیلی ممنون. ماچ نکن، اوی بچه میگم ماچ نکن ریشام به هم چسبید.

در همین لحظات که ملت محفلی در حال ماچ و بغل کردن آلبوس بودن، بلا از اتاقش برگشته بود و رو به همه گفت:
- کروشیو.

محفلیون:

- ببخشید فکر کردم اینجا خونه خودمونه. معذرت میخوام، یه چند وقتیه اعصاب ندارم هی به همه کروشیو میزنم. شرمنده.

دامبلدور که نصف دیشاش در اثر کروشیو بلا ریخت گفت:
- طوری نیست، بشین و استراحت کن اگر کاری چیزی هم داشتی lا رو صدا بزن. جیمز هم دم دستته.

- باشه، ممنون...ببخشید میتونم بپرسم آقای دیگل کجاست؟

- دیدا رو میگی؟ هیچی رفته بود تا سر کوچه دوتا شیر بخره بیاد، نه که صفش شلوغ میشه اینه که طول میکشه. کاری باهاش داری؟

- نه، من برم تا اتاقم و بیام.

بلا خیلی سریع به طرف اتاقش حرکت کرد و وقتی وارد اتاقش شد شروع به نوشتن کرد:

مای لرد

دیدالوس اونجا نیست. رفته شیر بخره.

بای


طبقه پایین

- دیدی؟ دیدی؟ نه دیدی؟

- عهههههه

- خب دیدی آلبوس؟ رفت خبرا رو بده به ولدی.

- آره دیدم، میشه راحت سرکارشون گذاشت. یه نقشه حسابی دارم.

...


[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۸۸

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
-قربان می تونید بگید چی رو برای شما باید بیاره؟

-اون باید کارای محفل رو برام با نامه بفرسته من واقعا برای دامبلدور متاسفم که خیلی ساده بود و حرف های منو باور کرد.

لرد از جا بلند شد و گفت:امروز من بالاخره تونستم یک نقشه ی خوب و بی نقش بکشم که کلک همه ی محفلی هارو می کنه

در همان لحظه خانه ی گریمولد!

مالی که با بقیه ی محفلی ها در حال فکر کردن بود گفت:ولی...چطوری بهش اعتماد کردی؟

-مالی دوست من...تو به من اعتماد نداری؟

-چرا دارم ولی به اون لرد اعتماد ندارم...اصلا ممکنه اون یک جاسوس باشه.نه؟


دامبلدور دستی به ریش های بلندش کشید و گفت:خب فکر نکنم اون جاسوس باشه... خب ممکنه جاسوس باشه!

مالی با عصبانیت گفت:و تو هم خیالت راحته؟

-فعلا آره...ولی به جیمز خیلی اعتماد دارم...


در همان لحظه در اتاق جدید بلاتریکس!

بلا که چمدن پر از خرت و پرتش را وسط اتاق پهن کرده بود به جیمز گفت:تو دیگه برو من با تو کاری ندارم.

جیمز که می دانست باید چیکار کند به بلا گفت:باشه حتما...

جیمز از در بیرون رفت و در را پشت در بست.نخ یویو اش را که از زیر در در دستانش بود دوبار کشید و دوربینی در آنسوی در،در یویو ی جیمز شروع به کار کرد.

در اتاق بلا_نما از دوربین!!!

دوربین صورتی سفید(!)جیمز در یویو اش شروع به کار کرده بود و بر روی نامه ای که بلا تریکس برای لرد می نوشت زوم کرد...

شرح نامه:

مای لرد!

من بلاتریکسم.اینجا همه چیز خوبه و به نظرم بتنم خیلی چیزا براتون بیارم.اولین خبر اینکه دیدالوس دیگل خیلی وقته که به خونه نیومده و طرفای خونه ی ماست...از این به بعد منتظر خبرای بعد باشید.

خداحافظ!


دروبین که همچنان بر روی نقاشی بلاتریکس زوم کرده بود از فرص بی باطری بودن خاموش شد.ولی آخرین لحظه نشان داد که بلاتریکس سک جغد کوچک هم در چمدان داشته و نامه را با آن فرستاده است.

جیمز سریع یویو اش را از زیر در کشید و یویو را پیش دامبلدور برد.

در اتاق نشیمن_نزد محفلی ها!!!

جیمز به دمبلدور رسید و نفس نفس زنان گفت:خ...خ...خ...

دامبلدور گفت:بگو دیگه بچه جون!جون به سرمون کردی!

جیمز آب دهانش را قورت داد و گفت:خبر دارم.

سپس یویو اش را به دامبلدور داد و گفت:ایو ببنید.

بعد از چند دقیقه که محفلی ها فیلم را میدیدند دامبلدور لبخندی زد و گفت:این که کاری نداره...ما به بلا خبرای غلط میدیم تا لردش گول بخوره...تازه ما هم یک جاسوس داریم...

در همان هنگام_در نزدیکی های خانه ی ریدل!

دیدالوس دیگل داشت با گربه ای که حواسش را پرت کرده بود تا سخنان لرد برای مرگخوارانش را نشنود خفه می کرد!

ادامه دارد...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ جمعه ۵ تیر ۱۳۸۸

پروفسور گرابلی پلنک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
آیفون تصویری محفل به صدا در اومد و توجه همه رو به خودش جلب کرد.

دینگ دانگ...دینگ دانگ

- جیمز برو در رو باز کن.

-

- کیه؟

- خاله بلا اومد. ولی چقدر زود؟

ملت محفلی: کی؟ خاله بلا؟

جیمز در رو باز کرد و فردی با موهای مجعد و لباسی که حداکثر با یکی دو متر پارچه دوخته شده بود وارد شد. سرش را بالا گرفته بود و از میان چهره های بهت زده محفلیون عبور کرد. به آلبوس که رسید سلام آرامی کرد.

- سلام.

- سلام، دوستان ایشون بلاتریکس لسترنج از دوستان عزیز محفل هستن.

- دوستان محفل؟

- بله، بلا جان شما با جیمز برید به اتاقتون، بقیه هم بمونید بنده تو جیهتون خواهم کرد.

بلا به همراه جیمز به راه افتاد، جیمز کمی جلوتر میرفت تا راهنماییش کنه و به طبقه بالا ببرد. هنگامی که از پیچ پله ها گذشتند آلبوس شروع به صحبت کرد:
- بچه ها، بلا از بس توی جمع مرگخوارا بوده افسرده شده، قرار شده یه هفته بیاد پیش ما تا از این وضع در بیاد. سعی کنید باهاش درست رفتار کنید. لطفا

- اما آلبوس اون یه مرگخواره، چطور بهش اعتماد کنیم؟

- من میگم اعتماد کنید بگین چشم دیگه.عهههه

همگی قبول کردند و قول دادند که با بلا مثل خودشون رفتار کنن و بی احترامی ازشون سرنزنه.

خانه ریدل


-

- چی شده ارباب؟ بلا کجاست؟

- ماموریت داره خونه گریمالد، باید یه چیزی رو واسم بیاره. یو هاهاها


[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۸۸

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
دامبلدور از جا برخاست و به لرد چیزی گفت و رفت.شخصی که بر روی صندلی اش لم داده بود و روزنامه ی سوراخی را برای جاسوسی در دست داشت پایین آورد و لرد را با قیافه ی تغییر کرده اش دید که به پیشخوان سفارش یک نوشابه ی آتشین را می داد.

دیدالوس که از گفتگوی دامبلدور و لرد متعجب شده بود به فکر تعقیب کردن لرد افتاد...شاید کلکی در کار او باشد...

بعد از نیم ساعت که لرد داشت پنجاهمین(!) لیوان نوشابه ی آتشینش را یک ضرب سر می کشید...صاحب مغازه داد زد:
-آهای تو...پرخور چرا اینقدر نوشابه سفارش می دی؟مگه اینفدر سکه داری که پول این همه نوشابه رو بدی؟

لرد گفت:چرا که دارم صبر کن...

لرد اندکی در جیب کتش جستجو کرد و بعد رو به صاحب مغازه کرد و گفت:هیچی سکه ندارم!

صاحب مغازه دستور داد که لرد را بگیرند ولی لرد به سرعت از مغازه خارج شد و زود آپارات کرد ولی از دستی که به لبه ی کت و شلوارش چسبیده بود قابل ماند...دیدالوس هم با او آپارات کرده بود!

در خانه ی ریدل!

لرد در نزدیکی های خانه ی ریدل ظاهر شد و آنقدر نوشابه خورده بود که متوجه ی دیدالوس نشد...

دیدالوس سریعا پرید پشت یک شمشاد و با این کارش بر روی گربه ای افتاد و باعث شد صدای وحشتناک گربه لرد را به خود بیاورد.

لرد که یهو به حالت اول برگشته بود گفت:مورفین؟مورفین؟آهای مورفین مگه با تونیستم؟دوباره داری به اون گربه ی بدبخت مواد میدی؟

مورفین که از پنجره ی اتاقش به بیرون خم شده بود تا جای که می توانست داد زد:نه مای لرد...خودم ...دارم به خودم مواد میدم...

این را گفت و از بس خوابش میومد از پنجره به بیرون پرت شد و قیافه ای اینجوری پیدا کرد:

لرد گفت:امان از دست تو مورفین.

لرد به خانه رفت و داد زد:مورگانا؟بیا این مورفین رو از رو زمین جمع کن...

مورگانا از آن سوی خانه داد زد:دوباره روی زمین پخش شده؟

آره.اون کاردک رو بیار مغزشو از رو زمین جمع کن برو دوباره مغزشو درست کن!

-چشم مای لرد!

لرد به اتاق بلا رفت و برای او توضیح داد که فردا قراره بره به خانه ی گریمولد!

شب_در خانه ی گریمولد!

جیمز مثل همیشه داشت آشغالو می برد بزاره آشغال دونی که جغد بدبخت و فلک زده ای را دید که نامه ای به منقار داشت و معلوم بود که بهش خیلی مواد زدند.جعد را برداشت و به خانه برد.

دامبلدور با دیدن نامه لبخندی زد و به محفلی های حاضر گفت:دوستان فردا شخصی به خونه ی ما میاد که ختما از دیدن اون خوشحال می شید...

جیمز گفت:من بگم ...من بگم کیه؟

دامبلدور:

جیمز:

فردا صبح زنگ در خانه ی گریمولد به صدا در آمد و بلاتریکس لسترنج پشت در منتظر بود...

لطفا ادامه دهید...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.