تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
فرجام در آزکابان
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

1 - دوئل چیست؟(میتونین در مورد معنی لغوی واژه،و یا معنی کاربردیش توضیح بدید)(10امتیاز)
دوئل در حقیقت یک نوع رقابت است..یا یک عمل برای به پایان رساندن نفرت ها و انتقام ها! ما دو نوع دوئل داریم. اولین نوعِ دوئل معمولا یک دوئل رسمیه که در حقیقت فقط نوعی مسابقه یا رقابته و هیچ ربطی به احساساتِ شخصی نداره.
اما نوع دوم دوئل که هم میتونه رسمی و هم غیر رسمی باشه اما در اکثر اوقات غیر رسمیه. در این نوع دوئل، طرفین هردو به دلیل خاصی در مقابل یک دیگر ایستاده اند. انتقام از یک دیگر...ارضا کردن حسِ نفرت و...! این نوع دوئل ها معمولا" با مرگ یکی از طرفین یا وارد شدن آسیب جدی به وی پایان می پذیرد. در برخی موارد هم هردو طرف یا یکی از آن ها از صحنه ی دوئل می گریزد که در این صورت دوئل برنده ای ندارد.
2 - سه اصل اساسی دوئل رو در یک دوئل به کار ببرید.
پسرک موهایش را تابی داد و چوب دستی اش را به طرف پسربچه ای همسن و سال خودش گرفت. چشمان سبزش را به صورت لرزان پسرک دوخت و موزیانه لبخندی زد.
- ببین که چطور تیکه تیکت می کنم و بعد می اندازمت جلوی سگ های هگرید! من تو رو اون قدر به در و دیوار می کوبم که له و لورده بشی و بعد می دمت به جن خانگی مخصوصم که باهات آب گوشت درست کنه. حالا می بینی.
پیرمردی که در کنج دیوار ایستاده بود، با عصبانیت به پسرک خیره شد و زیر لب غرید:
- فراموش نکن تام، در یک دوئل، ایجاد رعب و وحشت در طرف مقابلت مهمه، اما نه به این صورت. تو حرف هایی می زنی که در یک دوئل جوانمردانه قابل اجرا نیست در نتیجه وحشتی در طرف مقابلت ایجاد نمیشه.
- اما من می تونم هرکاری رو که گفتم، همین الان انجام بدم!
پیرمرد دستی به ریش هایش کشید و به صورت پسرک که کمی آرام شده بود نگاهی کرد. سپس به طرف تام برگشت و لبخندی زد.
- نه نمی تونی تام، فراموش نکن که همیشه در هنگام دوئل تنها نیستی. خیلی وقتا مجبوری در مقابل صد ها چشم با طرف مقابلت دوئل کنی و این دوئل باید جوانمردانه باشه. هرچند من از دوئل های جوانمردانه خوشم نمی آد.
تام فکری کرد و چوب دستی اش را بالا آورد.
- آپوگنو!
در همین لحظه تعداد زیادی پرنده در هوا شکل گرفتتند و با فرمان دست تام جوان، به طرف پسرک حمله ور شدند. پسرک چوب دستی اش را بیرون کشید و سپر محافظش که یک خرگوش بود، در پنج ثانیه به وجود آمد. پرنده ها با سپر محافظ برخورد کردند و با شدت به ستون مقابل پسرک کوبیده شدند. تام با خشم به پسرک خیره شد.
- حالا دیگه پرنده های منو می کوبی به دیوار؟ حالا ببین باهات چی کار می کنم.
پیرمرد دستی به ریش هایش کشید و گفت:
- وجود خشم در یک دوئل همیشه به افزایش حس انتقام کمک می کنه. اما خشمی غیر منطقی که جلوی چشمای دوئل کننده هارو میگیره ممکنه به مرگ هرکدوم از اونها بیانجامه! درنتیجه بهتره کمی فکر کنی...آیا خشمِ تو الان منطقیه؟ نه! چون اون پسر کاری رو کرده که در یک دوئل کسی که مورد تهاجم قرار گرفته باید انجام بده! تو فقط باید سعی کنی این احساسات رو از خودت دور کنی و حمله ی بعدی رو انجام بدی.
تام آهی کشید و به چشمان آبی پسرک خیره شد.
- آگوامنتی!
در یک لحظه، آب از سر چوب دستی اش فواره زد و تمام لباس های پسرک را خیس نمود. لبخندی از سر رضایت لبان باریک تام را پوشاند. پسرک که هنوز مبهوت آن اتفاق ناگهانی بود، درحالی که از شدت سرما به خاطر خیس شدن لباس هایش می لرزید، چوب دستی اش را بالا گرفت و منتظر طلسم بعدی ماند. پیرمرد به تام اشاره ای کرد و او لبخند شومی زد.
- آواداکداورا!
پسرک به دیوار کوبیده شد و سپس جسم بی جانش با شدت زیادی روی زمین افتاد. تام دستانش را بهم مالید و لبخند شومی زد. پیرمرد با عصبانیت به وی خیره شد.
- تام ریدل! بعد از این همه تمرین هنوز این رو نفمیدی که این دوئل فقط یک دوئل تمرینیه و تو نباید طرف مقابلت رو بکشی؟ هرچند به نظر من اون پسر به خاطر مشنگ زاده بودنش باید کشته می شد اما این باز هم دلیل موجهی نیست... کشتن طرف مقابل دوئل فقط در موافق خاصی مجازه...مثلا" فکر نمی کنم وقتی که جلوی چشم صد ها دانش آموز برای مسابقات هاگوارتز دوئل می کنی، مجاز باشی که طرف مقابلت رو بکشی.
تام از خجالت سرخ شد. از طرفی احساس می کرد که غرور کودکانه اش با چند جمله ای که پیرمرد به زبان آورد، کاملا خرد شده است. دهانش را باز کرد تا اعتراضی کند اما در همان لحظه همه چیز محو شد!
احساس می کرد که کسی اورا به شدت تکان می دهد. لای چشمانش را باز کرد و به رودولف لسترنج که سعی داشت اورا بیدار کند، چشم غره ای رفت.
- چی کار میکنی؟ من خوابم ابله!
- تامی بیدار شو! مسابقه شروع شده. باورت نمیشه که در اولین دوئل کیا با هم افتادن! اسم بلا و مالی رو با هم از صندوق بیرون کشیدن! باورت میشه؟ فکر کنم دوئل خیلی متفاوتی خواهند داشت.
رودولف تند تند حرف هایش را زد و از در خوابگاه خارج شد. تام چشمانش را باز و بسته کرد و از جایش بلند شد. خوابی که دیده بود در مقابل چشمانش نقش بست.
- احتمالا" از بس به این مسابقات مسخره فکر کردم اون خوابو دیدم. به هرحال فکر میکنم جدم نگرانم بوده. سالازار اصول اولیه ی یک دوئل جوانمردانه..یعنی دوئلی که اگه طبق اون اصول در مقابل صد ها نفر اجرا بشه مشکلی ایجاد نمی کنه رو بهم یاد داد...حالا وقتِ عمله. بهتره تا مجبور نشدم مثلِ دفعه ی پیش با رودولف دوئل کنم، از این اتاق لعنتی برم بیرون!
تام از پنجره به زمین کوییدیچ که قرار بود مسابقات دوئل در آن برگذار شود، نگاهی کرد و آهی کشید. سپس با عجله لباس هایش را عوض کرد و از خوابگاهش خارج شد.
3 - نظر،انتقاد،پیشنهادی در مورد کلاس آموزش دوئل دارید رو بیان کنید.(5امتیاز)
تدریس خوب بود، فقط به نظرم یکمی توش کم توضیح داده بودی..به نظرم بهتر بود تدریستو بیشتر می شکافتی و توضیح بیشتری می دادی.
دوئل در حقیقت یک نوع رقابت است..یا یک عمل برای به پایان رساندن نفرت ها و انتقام ها! ما دو نوع دوئل داریم. اولین نوعِ دوئل معمولا یک دوئل رسمیه که در حقیقت فقط نوعی مسابقه یا رقابته و هیچ ربطی به احساساتِ شخصی نداره.
اما نوع دوم دوئل که هم میتونه رسمی و هم غیر رسمی باشه اما در اکثر اوقات غیر رسمیه. در این نوع دوئل، طرفین هردو به دلیل خاصی در مقابل یک دیگر ایستاده اند. انتقام از یک دیگر...ارضا کردن حسِ نفرت و...! این نوع دوئل ها معمولا" با مرگ یکی از طرفین یا وارد شدن آسیب جدی به وی پایان می پذیرد. در برخی موارد هم هردو طرف یا یکی از آن ها از صحنه ی دوئل می گریزد که در این صورت دوئل برنده ای ندارد.
2 - سه اصل اساسی دوئل رو در یک دوئل به کار ببرید.
پسرک موهایش را تابی داد و چوب دستی اش را به طرف پسربچه ای همسن و سال خودش گرفت. چشمان سبزش را به صورت لرزان پسرک دوخت و موزیانه لبخندی زد.
- ببین که چطور تیکه تیکت می کنم و بعد می اندازمت جلوی سگ های هگرید! من تو رو اون قدر به در و دیوار می کوبم که له و لورده بشی و بعد می دمت به جن خانگی مخصوصم که باهات آب گوشت درست کنه. حالا می بینی.
پیرمردی که در کنج دیوار ایستاده بود، با عصبانیت به پسرک خیره شد و زیر لب غرید:
- فراموش نکن تام، در یک دوئل، ایجاد رعب و وحشت در طرف مقابلت مهمه، اما نه به این صورت. تو حرف هایی می زنی که در یک دوئل جوانمردانه قابل اجرا نیست در نتیجه وحشتی در طرف مقابلت ایجاد نمیشه.
- اما من می تونم هرکاری رو که گفتم، همین الان انجام بدم!
پیرمرد دستی به ریش هایش کشید و به صورت پسرک که کمی آرام شده بود نگاهی کرد. سپس به طرف تام برگشت و لبخندی زد.
- نه نمی تونی تام، فراموش نکن که همیشه در هنگام دوئل تنها نیستی. خیلی وقتا مجبوری در مقابل صد ها چشم با طرف مقابلت دوئل کنی و این دوئل باید جوانمردانه باشه. هرچند من از دوئل های جوانمردانه خوشم نمی آد.
تام فکری کرد و چوب دستی اش را بالا آورد.
- آپوگنو!
در همین لحظه تعداد زیادی پرنده در هوا شکل گرفتتند و با فرمان دست تام جوان، به طرف پسرک حمله ور شدند. پسرک چوب دستی اش را بیرون کشید و سپر محافظش که یک خرگوش بود، در پنج ثانیه به وجود آمد. پرنده ها با سپر محافظ برخورد کردند و با شدت به ستون مقابل پسرک کوبیده شدند. تام با خشم به پسرک خیره شد.
- حالا دیگه پرنده های منو می کوبی به دیوار؟ حالا ببین باهات چی کار می کنم.
پیرمرد دستی به ریش هایش کشید و گفت:
- وجود خشم در یک دوئل همیشه به افزایش حس انتقام کمک می کنه. اما خشمی غیر منطقی که جلوی چشمای دوئل کننده هارو میگیره ممکنه به مرگ هرکدوم از اونها بیانجامه! درنتیجه بهتره کمی فکر کنی...آیا خشمِ تو الان منطقیه؟ نه! چون اون پسر کاری رو کرده که در یک دوئل کسی که مورد تهاجم قرار گرفته باید انجام بده! تو فقط باید سعی کنی این احساسات رو از خودت دور کنی و حمله ی بعدی رو انجام بدی.
تام آهی کشید و به چشمان آبی پسرک خیره شد.
- آگوامنتی!
در یک لحظه، آب از سر چوب دستی اش فواره زد و تمام لباس های پسرک را خیس نمود. لبخندی از سر رضایت لبان باریک تام را پوشاند. پسرک که هنوز مبهوت آن اتفاق ناگهانی بود، درحالی که از شدت سرما به خاطر خیس شدن لباس هایش می لرزید، چوب دستی اش را بالا گرفت و منتظر طلسم بعدی ماند. پیرمرد به تام اشاره ای کرد و او لبخند شومی زد.
- آواداکداورا!
پسرک به دیوار کوبیده شد و سپس جسم بی جانش با شدت زیادی روی زمین افتاد. تام دستانش را بهم مالید و لبخند شومی زد. پیرمرد با عصبانیت به وی خیره شد.
- تام ریدل! بعد از این همه تمرین هنوز این رو نفمیدی که این دوئل فقط یک دوئل تمرینیه و تو نباید طرف مقابلت رو بکشی؟ هرچند به نظر من اون پسر به خاطر مشنگ زاده بودنش باید کشته می شد اما این باز هم دلیل موجهی نیست... کشتن طرف مقابل دوئل فقط در موافق خاصی مجازه...مثلا" فکر نمی کنم وقتی که جلوی چشم صد ها دانش آموز برای مسابقات هاگوارتز دوئل می کنی، مجاز باشی که طرف مقابلت رو بکشی.
تام از خجالت سرخ شد. از طرفی احساس می کرد که غرور کودکانه اش با چند جمله ای که پیرمرد به زبان آورد، کاملا خرد شده است. دهانش را باز کرد تا اعتراضی کند اما در همان لحظه همه چیز محو شد!
احساس می کرد که کسی اورا به شدت تکان می دهد. لای چشمانش را باز کرد و به رودولف لسترنج که سعی داشت اورا بیدار کند، چشم غره ای رفت.
- چی کار میکنی؟ من خوابم ابله!
- تامی بیدار شو! مسابقه شروع شده. باورت نمیشه که در اولین دوئل کیا با هم افتادن! اسم بلا و مالی رو با هم از صندوق بیرون کشیدن! باورت میشه؟ فکر کنم دوئل خیلی متفاوتی خواهند داشت.
رودولف تند تند حرف هایش را زد و از در خوابگاه خارج شد. تام چشمانش را باز و بسته کرد و از جایش بلند شد. خوابی که دیده بود در مقابل چشمانش نقش بست.
- احتمالا" از بس به این مسابقات مسخره فکر کردم اون خوابو دیدم. به هرحال فکر میکنم جدم نگرانم بوده. سالازار اصول اولیه ی یک دوئل جوانمردانه..یعنی دوئلی که اگه طبق اون اصول در مقابل صد ها نفر اجرا بشه مشکلی ایجاد نمی کنه رو بهم یاد داد...حالا وقتِ عمله. بهتره تا مجبور نشدم مثلِ دفعه ی پیش با رودولف دوئل کنم، از این اتاق لعنتی برم بیرون!
تام از پنجره به زمین کوییدیچ که قرار بود مسابقات دوئل در آن برگذار شود، نگاهی کرد و آهی کشید. سپس با عجله لباس هایش را عوض کرد و از خوابگاهش خارج شد.
3 - نظر،انتقاد،پیشنهادی در مورد کلاس آموزش دوئل دارید رو بیان کنید.(5امتیاز)
تدریس خوب بود، فقط به نظرم یکمی توش کم توضیح داده بودی..به نظرم بهتر بود تدریستو بیشتر می شکافتی و توضیح بیشتری می دادی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

1 - دوئل چیست؟(میتونین در مورد معنی لغوی واژه،و یا معنی کاربردیش توضیح بدید)(10امتیاز)
دوئل چیز خوبیه
دوئل همون دوبله که نقطه ب اومده بالا شده همزه
... بعد در لغت یعنی دو تایی ، دوتا چیز متضاد ...
در کاربرد وقتی دو نفر با معیار های متفاوت روبروی هم بایستند میشه دوئل ! حالا ترجیحا این دو نفر ممکنه یا تا پای مرگ بجنگن ، یا تا پای خلع سلاح یا اصلا دوستانه و برای نمایش ... جادوگر و ماگلش هم فرقی نمیکنه ! حتی مصاف بعضی حیوونا رو هم میگن دوئل !
2 - سه اصل اساسی دوئل رو در یک دوئل به کار ببرید.(رولی بنویسید و در یک دوئل،این سه اصل رو رعایت کنید،خلاقیتتون در طلسم های ترکیبی و ترسیم نوع تمرکز روی حریف نمره های مضاعف فراوووون داره)(15امتیاز)
چوبدستی را در دستم فشردم . آبرفورث گفت : « داری اشتباه میکنی ! هنوزم مطئنی ؟ »
- « آره مطمئنم ... تو باعث مرگش شدی ... »
پیوز چوبدستی اش را بالا برد و با یک طلسم مبارزه را آغاز کرد. آبرفورث با چشمان تنگ شده در برابرش قرار گرفت. فضای سنگی سالنی که در آن قرار داشتند گرفته بود. دیوار های بلند چند متری از سنگ سیاه ساخته شده بود و سقف آجری بسته ای داشت. روزن های کوچکی در نزدیکی سقف وجود داشت که نور اندکی از خورشید را به درون میتاباند و ظاهر در هم ریخته سالن را نمایان میساخت. گوشه و کنار اتاق اثاثیه شکسته ای افتاده بود ، کف اتاق با یک لایه خاک پوشیده بود که چند جای پای گربه و انسان و چند رد حرکت حشرات روی آن پیدا بود. گوشه های سقف و دیوار ها را تار عنکبوت گرفته بود و سطح دیوار ها پوشیده از حشرات ریز بود ...
دوئل همچنان ادامه داشت ... در آن محیط خلوت و نور آرام ، تمرکز کردن برای پیوز سخت بود ، اما مهارتی که در حرکت های چوبدستی و طلسم ها داشت ، این کاستی را جبران میکرد ...
آبرفورث طلسم کوتاهی خواند که نور نارنجی رنگی منتشر کرد و به سمت پیوز شتافت اما در راه توسط حرکت چوبدستی پیوز متوقف شد ! پیوز بلافاصله شرایط را بررسی کرد و طلسمی را روبه دیوار فرستاد که کمانه کرد و درست به سمت آبر رفت ، اما با جا خالی او بی اثر شد ...
جنب و جوش و حرکت دوئل ، خاک کف سالن را به هوا بلند کرده بود ، محیط مه آلود و گرفته شده بود و این دید دو نفر را کمتر و سرعت دوئل را کاهش میداد.
بعد از مدتی دوئل آرام و دقیق ، ناگهان آبرفورث طلسمی را بلند فریاد زد و چوبدستی اش را تکان داد ، سپس طلسمی دیگر را با آن ترکیب کرد و به سمت پیوز فرستاد. اما روح هم آنچنان غافل نبودم ، با یک حرکت سریع گفت : « پرتگو »
طلسم در میان هوا ایستاد ، پیوز تمام حواسش را روی بدن آبرفورث متمرکز کرد ، چوبدستی اش را با مهارت تکان داد و طلسم شکنجه را به عمق جادوی آبر فرستاد ، جادوی آبرفورث با چنان سرعتی هوا را شکافت که خاک معلق در هوا کنار رفت و حفره ای برای دیدن آبرفورث ایجاد شد که توسط طلسم ترکیبی زجه بلندی زد و به زمین افتاد ...
پیوز بلافاصله بالای سرش رفت. سینه اش شکافته شده بود اما خونی نمی آمد. آبرفورث به سختی نفسش را تو میداد و سعی میکرد حرف بزند ...
در نهایت دهانش را باز کرد و با صدای خس خس کنان و وحشتناکی گفت : « تو اونو کشتی ... »
و چشم از جهان فرو بست ...
3 - نظر،انتقاد،پیشنهادی در مورد کلاس آموزش دوئل دارید رو بیان کنید.(5امتیاز)
نظر ؟ نظر بدم ؟
بوقیدی با این کلاست 
انتقاد : تکلیف ها خیلی بوقیه ... سوژه رو دقیقتر بده که نوشتنش آسون باشه
پیشنهاد : برو بزات رو بچرون !
دوئل چیز خوبیه

دوئل همون دوبله که نقطه ب اومده بالا شده همزه
... بعد در لغت یعنی دو تایی ، دوتا چیز متضاد ...در کاربرد وقتی دو نفر با معیار های متفاوت روبروی هم بایستند میشه دوئل ! حالا ترجیحا این دو نفر ممکنه یا تا پای مرگ بجنگن ، یا تا پای خلع سلاح یا اصلا دوستانه و برای نمایش ... جادوگر و ماگلش هم فرقی نمیکنه ! حتی مصاف بعضی حیوونا رو هم میگن دوئل !
2 - سه اصل اساسی دوئل رو در یک دوئل به کار ببرید.(رولی بنویسید و در یک دوئل،این سه اصل رو رعایت کنید،خلاقیتتون در طلسم های ترکیبی و ترسیم نوع تمرکز روی حریف نمره های مضاعف فراوووون داره)(15امتیاز)
چوبدستی را در دستم فشردم . آبرفورث گفت : « داری اشتباه میکنی ! هنوزم مطئنی ؟ »
- « آره مطمئنم ... تو باعث مرگش شدی ... »
پیوز چوبدستی اش را بالا برد و با یک طلسم مبارزه را آغاز کرد. آبرفورث با چشمان تنگ شده در برابرش قرار گرفت. فضای سنگی سالنی که در آن قرار داشتند گرفته بود. دیوار های بلند چند متری از سنگ سیاه ساخته شده بود و سقف آجری بسته ای داشت. روزن های کوچکی در نزدیکی سقف وجود داشت که نور اندکی از خورشید را به درون میتاباند و ظاهر در هم ریخته سالن را نمایان میساخت. گوشه و کنار اتاق اثاثیه شکسته ای افتاده بود ، کف اتاق با یک لایه خاک پوشیده بود که چند جای پای گربه و انسان و چند رد حرکت حشرات روی آن پیدا بود. گوشه های سقف و دیوار ها را تار عنکبوت گرفته بود و سطح دیوار ها پوشیده از حشرات ریز بود ...
دوئل همچنان ادامه داشت ... در آن محیط خلوت و نور آرام ، تمرکز کردن برای پیوز سخت بود ، اما مهارتی که در حرکت های چوبدستی و طلسم ها داشت ، این کاستی را جبران میکرد ...
آبرفورث طلسم کوتاهی خواند که نور نارنجی رنگی منتشر کرد و به سمت پیوز شتافت اما در راه توسط حرکت چوبدستی پیوز متوقف شد ! پیوز بلافاصله شرایط را بررسی کرد و طلسمی را روبه دیوار فرستاد که کمانه کرد و درست به سمت آبر رفت ، اما با جا خالی او بی اثر شد ...
جنب و جوش و حرکت دوئل ، خاک کف سالن را به هوا بلند کرده بود ، محیط مه آلود و گرفته شده بود و این دید دو نفر را کمتر و سرعت دوئل را کاهش میداد.
بعد از مدتی دوئل آرام و دقیق ، ناگهان آبرفورث طلسمی را بلند فریاد زد و چوبدستی اش را تکان داد ، سپس طلسمی دیگر را با آن ترکیب کرد و به سمت پیوز فرستاد. اما روح هم آنچنان غافل نبودم ، با یک حرکت سریع گفت : « پرتگو »
طلسم در میان هوا ایستاد ، پیوز تمام حواسش را روی بدن آبرفورث متمرکز کرد ، چوبدستی اش را با مهارت تکان داد و طلسم شکنجه را به عمق جادوی آبر فرستاد ، جادوی آبرفورث با چنان سرعتی هوا را شکافت که خاک معلق در هوا کنار رفت و حفره ای برای دیدن آبرفورث ایجاد شد که توسط طلسم ترکیبی زجه بلندی زد و به زمین افتاد ...
پیوز بلافاصله بالای سرش رفت. سینه اش شکافته شده بود اما خونی نمی آمد. آبرفورث به سختی نفسش را تو میداد و سعی میکرد حرف بزند ...
در نهایت دهانش را باز کرد و با صدای خس خس کنان و وحشتناکی گفت : « تو اونو کشتی ... »
و چشم از جهان فرو بست ...
3 - نظر،انتقاد،پیشنهادی در مورد کلاس آموزش دوئل دارید رو بیان کنید.(5امتیاز)
نظر ؟ نظر بدم ؟
بوقیدی با این کلاست 
انتقاد : تکلیف ها خیلی بوقیه ... سوژه رو دقیقتر بده که نوشتنش آسون باشه
پیشنهاد : برو بزات رو بچرون !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر

1)
در دنیای جادوگری دوئل به معنای جنگ بین 2 نفره. این جنگ می تونه مقاصد تفریحی داشته باشه که هیچ کس در اون صدمه نبینه. ممکنه برای تمرین باشه که در این صورت در اثر بی احتیاطی ممکنه صدمه به افراد وارد شه. اگر دوئل واقعاً به معنای جنگ باشه در این صورت 2 جادوگر باید تمام مهارتشونو به کار ببندن؛ چون در این نوع دوئل به احتمال 99 درصد، کشته یا زخمی خواهیم داشت. برای مشاهده ی نتایج یک دوئل واقعی به الستور مودی مراجعه کنید.
___________________________
2)
-هر کی جرأت داره بیاد جلو با من دوئل کنه!
برتا در حالی که سعی می کرد صدایش حاکی از ترسش نباشد، به افراد دور و برش نگاه کرد تا ببیند آیا کسی حاضر می شود با او دوئل کند یا نه.
-هیچ کدوم از شما قاپ زن ها جرأت رو به رویی با منو ندارین؟
در همین هنگام یکی از قاپ زن ها که شنل بسیار بلندی پوشیده بود و قد کوتاهی داشت، چوب دستی اش را بیرون آورد و آهسته به سمت برتا قدم برداشت. برتا که لرزش صدایش کاملا محسوس بود، گفت:
-آقای محترم، حرف منو زیاد جدی نگیرین. حالا من یه چیزی گفتم دور هم باشیم. اصلاً دوئل برای چی؟ ما همه خواهر و برادرای دینی هستیم. نباید که با هم بجنگیم.
قاپ زن بدون توجه به حرفهای برتا همچنان جلو می آمد و بسیار خونسرد می نمود. برتا با نگرانی به دیگران نگاهی انداخت و گفت:
-خب این خیلی نامردیه! ده نفر به یه نفر.
قاپ زن شنلش را در آورد و گفت:
-اگه بتونی منو شکست بدی، کسی با تو کاری نداره و می تونی بری.
برتا که با تعجب به قیافه ی او نگاه میکرد، گفت:
-اِ...بادراد تویی؟ پس شماها جزو دسته ی اوباش هاگزمیدین! منو باش که فکر کردم قاپ زنین.
سپس چوب دستی اش را در آورد و ادامه داد:
-شکست دادن یه جن که کاری نداره.
حالا ببین من با چه تکنیک هایی شکستت میدم!
برتا چوب دستی اش را به سمت بادراد گرفت و گفت:
-آماده ای؟ اول تعظیم....آهان! حالا شروع می کنیم. یک...دو...سه! استیوپفای!
طلسم بادراد از دو متری(!)برتا گذشت اما طلسم بیهوشی برتا از چند میلیمتری بادراد عبور کرد و این نشانه ی قدرت جادویی (تکنیک) زیاد برتا بود. طلسم بعدی بادراد فاصله ی کمتری با برتا داشت. به همین جهت برتا گفت:
-مثل این که داری راه میفتی! حالا الان یه طلسمی برات بفرستم که حال کنی.
این طلسم نیاز به تمرکز زیادی داشت. برتا تمام حواسش را جمع کرد و در دل گفت:
-له وی کورپوس!
بادراد از مچ پا در هوا آویزان شد. برتا در حالی که می خندید، گفت:
-ابتکارو داشتی؟ تا حالا دیده بودی کسی یه طلسم خنده دارو تو یه دوئل جدی به کار ببره؟
حالا می خوام یه وردی بخونم که خودم اختراعش کردم.این دیگه نهایت ابتکاره....زبونیوس درازیوس سروروس!
سپس زبان بادراد دراز شد و دور سرش پیچید. برتا بار دیگر چوب دستی اش را بالا آورد و گفت:
-اکسپلیارموس! خوب دیگه من باید برم!
_________________________
3)
کلاس خوبی بود. فقط زمانشو بیشتر کنید!
البته توش طنز و خنده و اینا نداشت و این از عمو آبر بعیده!
تکلیفشم خیلی خوب بود. بازم از این جور تکالیف بدین پروفسور عزیز.
دیگه همین.
در دنیای جادوگری دوئل به معنای جنگ بین 2 نفره. این جنگ می تونه مقاصد تفریحی داشته باشه که هیچ کس در اون صدمه نبینه. ممکنه برای تمرین باشه که در این صورت در اثر بی احتیاطی ممکنه صدمه به افراد وارد شه. اگر دوئل واقعاً به معنای جنگ باشه در این صورت 2 جادوگر باید تمام مهارتشونو به کار ببندن؛ چون در این نوع دوئل به احتمال 99 درصد، کشته یا زخمی خواهیم داشت. برای مشاهده ی نتایج یک دوئل واقعی به الستور مودی مراجعه کنید.
___________________________
2)
-هر کی جرأت داره بیاد جلو با من دوئل کنه!
برتا در حالی که سعی می کرد صدایش حاکی از ترسش نباشد، به افراد دور و برش نگاه کرد تا ببیند آیا کسی حاضر می شود با او دوئل کند یا نه.
-هیچ کدوم از شما قاپ زن ها جرأت رو به رویی با منو ندارین؟
در همین هنگام یکی از قاپ زن ها که شنل بسیار بلندی پوشیده بود و قد کوتاهی داشت، چوب دستی اش را بیرون آورد و آهسته به سمت برتا قدم برداشت. برتا که لرزش صدایش کاملا محسوس بود، گفت:
-آقای محترم، حرف منو زیاد جدی نگیرین. حالا من یه چیزی گفتم دور هم باشیم. اصلاً دوئل برای چی؟ ما همه خواهر و برادرای دینی هستیم. نباید که با هم بجنگیم.
قاپ زن بدون توجه به حرفهای برتا همچنان جلو می آمد و بسیار خونسرد می نمود. برتا با نگرانی به دیگران نگاهی انداخت و گفت:
-خب این خیلی نامردیه! ده نفر به یه نفر.
قاپ زن شنلش را در آورد و گفت:
-اگه بتونی منو شکست بدی، کسی با تو کاری نداره و می تونی بری.
برتا که با تعجب به قیافه ی او نگاه میکرد، گفت:
-اِ...بادراد تویی؟ پس شماها جزو دسته ی اوباش هاگزمیدین! منو باش که فکر کردم قاپ زنین.
سپس چوب دستی اش را در آورد و ادامه داد:
-شکست دادن یه جن که کاری نداره.
حالا ببین من با چه تکنیک هایی شکستت میدم!برتا چوب دستی اش را به سمت بادراد گرفت و گفت:
-آماده ای؟ اول تعظیم....آهان! حالا شروع می کنیم. یک...دو...سه! استیوپفای!
طلسم بادراد از دو متری(!)برتا گذشت اما طلسم بیهوشی برتا از چند میلیمتری بادراد عبور کرد و این نشانه ی قدرت جادویی (تکنیک) زیاد برتا بود. طلسم بعدی بادراد فاصله ی کمتری با برتا داشت. به همین جهت برتا گفت:
-مثل این که داری راه میفتی! حالا الان یه طلسمی برات بفرستم که حال کنی.
این طلسم نیاز به تمرکز زیادی داشت. برتا تمام حواسش را جمع کرد و در دل گفت:
-له وی کورپوس!
بادراد از مچ پا در هوا آویزان شد. برتا در حالی که می خندید، گفت:
-ابتکارو داشتی؟ تا حالا دیده بودی کسی یه طلسم خنده دارو تو یه دوئل جدی به کار ببره؟
حالا می خوام یه وردی بخونم که خودم اختراعش کردم.این دیگه نهایت ابتکاره....زبونیوس درازیوس سروروس!سپس زبان بادراد دراز شد و دور سرش پیچید. برتا بار دیگر چوب دستی اش را بالا آورد و گفت:
-اکسپلیارموس! خوب دیگه من باید برم!
_________________________
3)
کلاس خوبی بود. فقط زمانشو بیشتر کنید!
البته توش طنز و خنده و اینا نداشت و این از عمو آبر بعیده!
تکلیفشم خیلی خوب بود. بازم از این جور تکالیف بدین پروفسور عزیز.
دیگه همین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

باشگاه دوئل زندانِ آزکابان
ریتا : خب ! امیدوارم آماده باشید ! میخوام یه دوئل عالی ارائه کنید ! رویش را از پرسی و ایگور برگرداند و به سمتِ دیوانه سازهایی که آنجا ایستاده بودند رفت .
- شروع کنید !
هر دو نفر چند قدم از یکدیگر فاصله گرفتند ، تعظیم کوتاهی کردند و به چشم های هم نگاه کردند . وسایل و اشیایی که در سالن ِ دوئل بود ، مانع از این میشد که بتوانند به راحتی حرکت کنند . با اینکه تار های عنکبوتی که به نظر میرسید سال هاست قفسه کتاب خانه و گوی های پیشگویی مجرمین زندان را در بر گرفته بود ، ولی هیچ گاه مسئولین زندان تصمیم به انتقال آنها به جایی دیگر نگرفته بودند ... کتابخانه و گوی ها مناسبِ روحیاتِ دیوانه ساز ها نبودند ...
ایگور دستی به ریش های نقره فامش کشید ، لحظه ای برای تمرکز مکث کرد و زمزمه کرد : کروسیاتوس کارس !
پرسی که انتظار آغاز دوئل با چنین طلسمی را نداشت ، نتوانست به موقع ضد طلسم مناسبی به کار ببرد ، برخورد طلسم به شکمش باعث شد با زانو به زمین بیافتد و از شدتِ درد نعره ی خشنی بکشید ، نعره ای که اگر صورتِ دیوانه ساز ها پیدا بود ، بدون شک در هم کشیده شده بود !
از جا بلند شد و زمزمه کرد پتریفیکوس توتالوس ! ایگور لبخند تمسخر آمیزی زد ، پایِ او را هدف گرفت و زمزمه کرد : ریداکتو !
پرسی که این بار آماده تر از قبل بود ، کمی سرش را خم کرد و ضد طلسم را به سمتِ طلسم ِ ایگور روانه کرد ، دو طلسم به هم برخورد کردند و از بین رفتند ، ایگور فریاد زد : کروسیاتوس کارس ! طلسم به بدنِ پرسی برخورد کرد و باز هم بی دفاع تر از قبل به زمین افتاد و از شدت درد جیغ کشید !
بعد از لحظاتی که آرامتر شد ، به آرامی از جایش بلند شد ، لبخند سردی زد ، چوبدستی اش را به سمتِ ایگور گرفت ! ایگور آماده ی استفاده از هر گونه ضد طلسمی بود ؛ زیر لب زمزمه کرد : سکتو سمپرا و به طور ناگهانی جهت چوبدستی اش را تغییر داد و طلسم را به سمت قفسه ی طویل گوی های پیشگویی روانه کرد ! در یک لحظه ، قفسه ی شیشه ای خرد شد و گوی ها به سمتِ ایگور فرو ریخت ... چند گوی را جا خالی داد ولی سپس یکی از گوی های به سرش برخورد کرد و تعادلش را از دست داد و بعد از آن تعداد زیاد دیگری گوی روی بدنش ریختند ، پرسی که موقعیت را مناسب میدید ، باری دیگر زمزمه کرد : سکتو سمپرا و این بار هدف طلسمش مستقیما بدن ِ ایگور بود ، ایگور که توانایی دفاع نداشت ، خراش های نسبتا بزرگی روی بدنش ایجاد شد و خون به اطراف پاشید !
ریتا که ترسیده بود به چند تن از دیوانه ساز ها اشاره کرد و گفت : ایگور رو از این جا ببرید ! پرسی ! تمومه دوئل ، کارت خوب بود !
پرسی به ایگور که به طرز فجیعی آسیب دیده بود نگاهی انداخت و گفت : من فکر کردم قراره یه دوئل ِ معمولی انجام بدیم ، فکر نمیکردم از طلسم های شوم استفاده کنی !
ایگور لبخند تلخی زد و گفت : یه مرگخوار ، دوئل کردنش هم باید تو بدنِ افرادی که میبینن ترس و وحشت بندازه دوستِ من !
و همراه با دیوانه ساز ها بیرون رفت
ریتا : خب ! امیدوارم آماده باشید ! میخوام یه دوئل عالی ارائه کنید ! رویش را از پرسی و ایگور برگرداند و به سمتِ دیوانه سازهایی که آنجا ایستاده بودند رفت .
- شروع کنید !
هر دو نفر چند قدم از یکدیگر فاصله گرفتند ، تعظیم کوتاهی کردند و به چشم های هم نگاه کردند . وسایل و اشیایی که در سالن ِ دوئل بود ، مانع از این میشد که بتوانند به راحتی حرکت کنند . با اینکه تار های عنکبوتی که به نظر میرسید سال هاست قفسه کتاب خانه و گوی های پیشگویی مجرمین زندان را در بر گرفته بود ، ولی هیچ گاه مسئولین زندان تصمیم به انتقال آنها به جایی دیگر نگرفته بودند ... کتابخانه و گوی ها مناسبِ روحیاتِ دیوانه ساز ها نبودند ...
ایگور دستی به ریش های نقره فامش کشید ، لحظه ای برای تمرکز مکث کرد و زمزمه کرد : کروسیاتوس کارس !
پرسی که انتظار آغاز دوئل با چنین طلسمی را نداشت ، نتوانست به موقع ضد طلسم مناسبی به کار ببرد ، برخورد طلسم به شکمش باعث شد با زانو به زمین بیافتد و از شدتِ درد نعره ی خشنی بکشید ، نعره ای که اگر صورتِ دیوانه ساز ها پیدا بود ، بدون شک در هم کشیده شده بود !
از جا بلند شد و زمزمه کرد پتریفیکوس توتالوس ! ایگور لبخند تمسخر آمیزی زد ، پایِ او را هدف گرفت و زمزمه کرد : ریداکتو !
پرسی که این بار آماده تر از قبل بود ، کمی سرش را خم کرد و ضد طلسم را به سمتِ طلسم ِ ایگور روانه کرد ، دو طلسم به هم برخورد کردند و از بین رفتند ، ایگور فریاد زد : کروسیاتوس کارس ! طلسم به بدنِ پرسی برخورد کرد و باز هم بی دفاع تر از قبل به زمین افتاد و از شدت درد جیغ کشید !
بعد از لحظاتی که آرامتر شد ، به آرامی از جایش بلند شد ، لبخند سردی زد ، چوبدستی اش را به سمتِ ایگور گرفت ! ایگور آماده ی استفاده از هر گونه ضد طلسمی بود ؛ زیر لب زمزمه کرد : سکتو سمپرا و به طور ناگهانی جهت چوبدستی اش را تغییر داد و طلسم را به سمت قفسه ی طویل گوی های پیشگویی روانه کرد ! در یک لحظه ، قفسه ی شیشه ای خرد شد و گوی ها به سمتِ ایگور فرو ریخت ... چند گوی را جا خالی داد ولی سپس یکی از گوی های به سرش برخورد کرد و تعادلش را از دست داد و بعد از آن تعداد زیاد دیگری گوی روی بدنش ریختند ، پرسی که موقعیت را مناسب میدید ، باری دیگر زمزمه کرد : سکتو سمپرا و این بار هدف طلسمش مستقیما بدن ِ ایگور بود ، ایگور که توانایی دفاع نداشت ، خراش های نسبتا بزرگی روی بدنش ایجاد شد و خون به اطراف پاشید !
ریتا که ترسیده بود به چند تن از دیوانه ساز ها اشاره کرد و گفت : ایگور رو از این جا ببرید ! پرسی ! تمومه دوئل ، کارت خوب بود !
پرسی به ایگور که به طرز فجیعی آسیب دیده بود نگاهی انداخت و گفت : من فکر کردم قراره یه دوئل ِ معمولی انجام بدیم ، فکر نمیکردم از طلسم های شوم استفاده کنی !
ایگور لبخند تلخی زد و گفت : یه مرگخوار ، دوئل کردنش هم باید تو بدنِ افرادی که میبینن ترس و وحشت بندازه دوستِ من !
و همراه با دیوانه ساز ها بیرون رفت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/16
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 18:40
از: این به بعد آواتار فقط مردونه!
پستها:
621

دوئل چیست؟
دویل اساسا یعنی دو نفر آدم علاف، یا دو عدد دشمن، رو به روی هم به طوری که پاهای آنها و امتدادشون و اینا خطوط موازی تشکیل بده و چش تو چش هم باشن، یه طلسمی وردی چیزی از خودشون ابراز کنن، دوئل انجام میشه. عموما این دوئل ها به فوت یک نفر ختم میشه واگر بخوایم تعرسف خلاصه بگیم. ایستادن دو نفر رو به روی هم و جنگ تن به تن به طوریکه عموما یه نفر به رحمت مرلین بره.
رول:
ویلهلمنا و بلاتریکس با فاصله ده متری از هم ایستاده بودند. هر دو به چشمان یکدیگر خیره شده بودند و کسی آن اطراف نبود. هوای سرد صورتشان را میگزید اما به سرعت از آنان فاصله میگرفت.
- بلا، نمیخوای تمومش کنی؟
- تمموش کنم؟ شاید تمومش کنم، البته وقتی که تو مردی..
- شایدم تموم کردنش رو بذاری واسه تو قبر.
عرق صورت هر دو خیس کرده بود. گرابلی از آغاز دوئل با خبر شده بود. تمرکز کرد، همه افکارش را روی طلسم خلع سلاح و هدفش بلاتریکس متمرکز. به هیچ فکر نمیکرد و حرارت را احساس میکرد. ناگهان فریاد هر دو آسمان را شکافت.
- اکسپلیارموس!
- کروشیو!
طلسم ها با هم بر خورد کردند و افشانه های رنگارنگ اطراف را پر کرد. با تمام قوا مبارزه میکردند.باد وزید و دوباره سرما احساس شد. ناگهان فکری به ذهن ویلهلمنا رسید. چوبدستی اش را عقب کشید و محکم روی زمین خوابید.
طلسمش جدا شد و جادوی بلا از بالای سرش گذشت. بلا شوکه شد و بلا از فرصت استفاده کرد. دوباره طلسم را اجرا کرد و چوبدستی بلا به اطراف پرتاب شد. بلا به سمت چوب دستی شیرجه زد. در همین لحظه گرابلی فریاد زد:
- آکیو جوب دستی!
چوب دستی با سرعتی حیرت آور در دستان او قرار گرفت. ویل رو به بلا لبخندی تمسخر آمیز زد. اکنون دو چوب دستی داشت. دلش میخواست سایه منجوس یک مرگخوار را از صفحه زمین حذف کند، اما درون محفلی اش به او اجازه نمیداد. چوب دستی را به طرف بلا پرتاب کرد.
پاق
ویل غیب شده بود. بلا نیز خود را بازنده یافته بود و محزون گوشه ای نشست.
3- نظر و اینا:
خوبه، هم تدریس خوبه هم همه چیز، فقط تکلیفا غیر رول باشه بهتره.
ممنون
دویل اساسا یعنی دو نفر آدم علاف، یا دو عدد دشمن، رو به روی هم به طوری که پاهای آنها و امتدادشون و اینا خطوط موازی تشکیل بده و چش تو چش هم باشن، یه طلسمی وردی چیزی از خودشون ابراز کنن، دوئل انجام میشه. عموما این دوئل ها به فوت یک نفر ختم میشه واگر بخوایم تعرسف خلاصه بگیم. ایستادن دو نفر رو به روی هم و جنگ تن به تن به طوریکه عموما یه نفر به رحمت مرلین بره.
رول:
ویلهلمنا و بلاتریکس با فاصله ده متری از هم ایستاده بودند. هر دو به چشمان یکدیگر خیره شده بودند و کسی آن اطراف نبود. هوای سرد صورتشان را میگزید اما به سرعت از آنان فاصله میگرفت.
- بلا، نمیخوای تمومش کنی؟
- تمموش کنم؟ شاید تمومش کنم، البته وقتی که تو مردی..
- شایدم تموم کردنش رو بذاری واسه تو قبر.
عرق صورت هر دو خیس کرده بود. گرابلی از آغاز دوئل با خبر شده بود. تمرکز کرد، همه افکارش را روی طلسم خلع سلاح و هدفش بلاتریکس متمرکز. به هیچ فکر نمیکرد و حرارت را احساس میکرد. ناگهان فریاد هر دو آسمان را شکافت.
- اکسپلیارموس!
- کروشیو!
طلسم ها با هم بر خورد کردند و افشانه های رنگارنگ اطراف را پر کرد. با تمام قوا مبارزه میکردند.باد وزید و دوباره سرما احساس شد. ناگهان فکری به ذهن ویلهلمنا رسید. چوبدستی اش را عقب کشید و محکم روی زمین خوابید.
طلسمش جدا شد و جادوی بلا از بالای سرش گذشت. بلا شوکه شد و بلا از فرصت استفاده کرد. دوباره طلسم را اجرا کرد و چوبدستی بلا به اطراف پرتاب شد. بلا به سمت چوب دستی شیرجه زد. در همین لحظه گرابلی فریاد زد:
- آکیو جوب دستی!
چوب دستی با سرعتی حیرت آور در دستان او قرار گرفت. ویل رو به بلا لبخندی تمسخر آمیز زد. اکنون دو چوب دستی داشت. دلش میخواست سایه منجوس یک مرگخوار را از صفحه زمین حذف کند، اما درون محفلی اش به او اجازه نمیداد. چوب دستی را به طرف بلا پرتاب کرد.
پاق
ویل غیب شده بود. بلا نیز خود را بازنده یافته بود و محزون گوشه ای نشست.
3- نظر و اینا:
خوبه، هم تدریس خوبه هم همه چیز، فقط تکلیفا غیر رول باشه بهتره.
ممنون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
ميجنگيم تا آخ?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

1 - دوئل چیست؟
در دنیای جادوگری: دوئل با استفاده از چوبدستی به کار میرود. جنگ با چوبدستی و به کار بردن صحیح تر ِ ورد هاست. دوئل، رزمایشی برای نشان دادن قدرت، سرعت، دقت و کیفیت است. هر جادوگری نمیتواند در دوئل ها جان سالم به در ببرد.
در دنیای ماگل ها : میتوان تقریبا" هر دعوای فیزیکی و غیر فیزیکی رو به عنوان "دوئل" در دنیای مشنگی خواند.در این دوئل ها نفرات زخمی یا کشته بازنده حساب میشوند و هیچ قانون خاصی وجود ندارد.
2 - سه اصل اساسی دوئل رو در یک دوئل به کار ببرید.
-خواهش میکنم تمومش کن..
-تو داری برای جونت میجنگی، بیا ازم بگیرش!
-خیلی پَستی.. تو یک حیوان کثیف هستی؛ جان!
پسرک بالای برج های آزکابان ایستاده بود. در دستش، شیشه ای بود پراز معجونی سبز رنگ و روی جلدش عکس بزرگ اسکلتی وجود داشت. زیر آن نوشته ی "معجون مرکب" به چشم میخورد.
-نخورش!
پسر مو بور، شیشه را تا چانه اش بالا برده بود. با اینکه دستش می لرزید، اما شیشه نمی افتاد. پسر کوچکتر موهای کوتاه قهوه ای داشت و به خاطر اشک ریختن چشمانش به رنگ پیراهن قرمزش شده بود.
-ترو خدا نخورش.. نه!.. سکتوم سمپرا !
-آوداکداور..
-اکسپکتو پاترونوم!
سپر مدافع پسر کوچک تر، بیلی، یک لحظه درخشید و لحظه ی بعد نابود شد و از آن فقط نور باقی مانده بود. بیلی به سختی از روی زمین بلند شد.. تمام فکرش به آن شیشه ی معجون بود. نمیتوانست روی ورد هایش تمرکز کند. اما جان، همه چیز را تحت کنترل خود داشت.
-بس کن بیلی، اینقدر احمق نباش. بگذار برای یک لحظه .. زندگی کنیم، برادر..
-به من نگو برادر! ازت متنفرم.. کروشیبو!
قهقهه ی وحشیانه ی جان دیوار های آزکابان را لرزاند. باران شلاق مانند میبارید و اثراتش را روی دیوار های سیمانی به جا میگذاشت.
-ریداکتو..
-بلاتوم بروسو!
بیلی از روی زمین بلند شد، در هوا چرخی خورد و از بالای برج با پایین پرتاب شد. دستش ، سست، اما مصمم، لبه ی ستون برج را گرفته بود. با مرگ فقط سه انگشت فاصله داشت، سه انگشتش رها میشد.. سست تر.. روی سطح خیس لرزید..
-جان ...
اما کار از کار میگذشت.. وقت را تلف نکرد، حالا که کاری از دستش برنمی آمد. حداقل می توانست بمیرد!
دستش رها شد..
سقوط..
دور از همه ی خستگی ها..
به دور از بدی ها..
و جان، شیشه را نیز شکست.. معجون روی زمین ریخت. همان طور که بیلی به زمین برخورد کرد.
3 - نظر،انتقاد،پیشنهادی در مورد کلاس آموزش دوئل دارید رو بیان کنید.(5امتیاز)
استاد تکلیفتون خیلی راحت بود، سخت ترش کنید! خیلی سخت..
انتقادی هم نیست .
نظر من هم که مثبته! فقط حالت داستانی کلاس رو بیشتر کنید. تنکس!
در دنیای جادوگری: دوئل با استفاده از چوبدستی به کار میرود. جنگ با چوبدستی و به کار بردن صحیح تر ِ ورد هاست. دوئل، رزمایشی برای نشان دادن قدرت، سرعت، دقت و کیفیت است. هر جادوگری نمیتواند در دوئل ها جان سالم به در ببرد.
در دنیای ماگل ها : میتوان تقریبا" هر دعوای فیزیکی و غیر فیزیکی رو به عنوان "دوئل" در دنیای مشنگی خواند.در این دوئل ها نفرات زخمی یا کشته بازنده حساب میشوند و هیچ قانون خاصی وجود ندارد.
2 - سه اصل اساسی دوئل رو در یک دوئل به کار ببرید.
-خواهش میکنم تمومش کن..
-تو داری برای جونت میجنگی، بیا ازم بگیرش!
-خیلی پَستی.. تو یک حیوان کثیف هستی؛ جان!
پسرک بالای برج های آزکابان ایستاده بود. در دستش، شیشه ای بود پراز معجونی سبز رنگ و روی جلدش عکس بزرگ اسکلتی وجود داشت. زیر آن نوشته ی "معجون مرکب" به چشم میخورد.
-نخورش!
پسر مو بور، شیشه را تا چانه اش بالا برده بود. با اینکه دستش می لرزید، اما شیشه نمی افتاد. پسر کوچکتر موهای کوتاه قهوه ای داشت و به خاطر اشک ریختن چشمانش به رنگ پیراهن قرمزش شده بود.
-ترو خدا نخورش.. نه!.. سکتوم سمپرا !
-آوداکداور..
-اکسپکتو پاترونوم!
سپر مدافع پسر کوچک تر، بیلی، یک لحظه درخشید و لحظه ی بعد نابود شد و از آن فقط نور باقی مانده بود. بیلی به سختی از روی زمین بلند شد.. تمام فکرش به آن شیشه ی معجون بود. نمیتوانست روی ورد هایش تمرکز کند. اما جان، همه چیز را تحت کنترل خود داشت.
-بس کن بیلی، اینقدر احمق نباش. بگذار برای یک لحظه .. زندگی کنیم، برادر..
-به من نگو برادر! ازت متنفرم.. کروشیبو!
قهقهه ی وحشیانه ی جان دیوار های آزکابان را لرزاند. باران شلاق مانند میبارید و اثراتش را روی دیوار های سیمانی به جا میگذاشت.
-ریداکتو..
-بلاتوم بروسو!
بیلی از روی زمین بلند شد، در هوا چرخی خورد و از بالای برج با پایین پرتاب شد. دستش ، سست، اما مصمم، لبه ی ستون برج را گرفته بود. با مرگ فقط سه انگشت فاصله داشت، سه انگشتش رها میشد.. سست تر.. روی سطح خیس لرزید..
-جان ...
اما کار از کار میگذشت.. وقت را تلف نکرد، حالا که کاری از دستش برنمی آمد. حداقل می توانست بمیرد!
دستش رها شد..
سقوط..
دور از همه ی خستگی ها..
به دور از بدی ها..
و جان، شیشه را نیز شکست.. معجون روی زمین ریخت. همان طور که بیلی به زمین برخورد کرد.
3 - نظر،انتقاد،پیشنهادی در مورد کلاس آموزش دوئل دارید رو بیان کنید.(5امتیاز)
استاد تکلیفتون خیلی راحت بود، سخت ترش کنید! خیلی سخت..
انتقادی هم نیست .
نظر من هم که مثبته! فقط حالت داستانی کلاس رو بیشتر کنید. تنکس!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر

زمان : 300 سال پيش ، هاگوارتز
گودريك به سرعت و با قدم هاي بزرگ به سمت انتهاي سرسرا مي دويد تا خودرا به سالازار برساند .
او را صدا زد ولي سالازار نشنيده گرفت و به سمت در خروجي سرسرا حركت كرد .
گودريك به او نزديك شد و يقه اش را گرفت ، خشم در چهره اش موج مي زد . با موهاي قرمزش مانند شيري شده بود كه هر لحظه مي خواهد شكار خود را تكه پاره كند . از خشم چنان يقه ي سالازار را گرفته بود كه او را از زمين بلند كرده بود .
- چند دفعه بهت گفتم كه ديگه دوست ندارم مارت رو توي راهروهاي مدرسه ببينم . چند دفعه گفتم كه نمي خوام به هيچ كدوم از دانش آموزام آسيبي برسه .
سالازار در كمال آرامش خونسردي خود را حفظ مي كرد ، انگار نه انگار توسط يقه اش در آسمان زمين آويزان است .
- از خودت خجالت بكش مرد ، تو داري از يه سري خون فاسد پست حمايت مي كني؟
- درست صحبت كن ، خون فاسد واقعي تو هستي كه نمي بيني اگه اينا نبودن جامعه ي جادوگري نابود مي شد و از بين مي رفت .
- تو حق نداري كه به من توهين كني ، من يه اصيل زاده زاده ام ، استيوپفاي ..
سالازار آن قدر سريع چوب دستي اش را از جيبش بيرون كشيد كه فرصت مقاومت به گودريك نداد و اورا نقش بر زمين كرد .
- تو ، تو اين قدر به خودت جسارت دادي كه جلوي اين همه آدم سر من داد مي زني ؟ كروشيو
گريفيندور بيچاره داشت از درد به خود مي پيچيد ، تن و بدنش از درد زق زق مي كردند .با وجود تمام درد شروع به خنده كرد .
مانند ديوانه ها مي خنديد ، صداي خنده اش تمام سرسرا را فراگرفته بود كه خندهايش تبديل به غرش هاي ترس انداز شدند .
با تمام درد بلند شد و ايستاد ، رو به سالازار ايستاد . چوبدستي اش را در آورد و بر روي گلويش گذاشت و در حالي كه ورد سونوروس را اجرا كرد گفت :
- تمام دانش آموزان سرسراي عمومي را ترك كنند .
دانش آموزان با همهمه و جيغ و فرياد از آنجا به وسيله ي هلگا و روونا خارج شدند و به سوي حياط و خوابگاهايشان دويدند .
- فكر كردي اگه اينجا خلوت بشه مي توني با من بجنگي ؟ شرط مي بندم كه الآن به زور رو پاهات وايستادي .
- خيال كردي .
- آواداكداورا ....
چوبدستيش را به سرعت به حركت در آورد و گفت :
- پروتگو ...سكتو سمپرا
- آنگور جو
- كروسياتوس
سرسراي عمومي مدرسه پرشده بود از طلسم هاي رنگارنگ دو مبار كه به سوي يكديگر روانه مي كردند . هر دو از قدرتي قابل ستايشي برخوردار بودند . هركدام دوست داشتند نتيجه ي دوئل را به سود خود تمام كنند .
- امروز روز مرگته گودريك ...حالا با افسون جديد من روبه رو شو .
سالازار چوبدستيش را به حالت مواجي چرخاند ، سپس تابي داد و فرياد زد :
- اسنيكاتو سونسوتيـــــــــــــو
از پشت سر سالاز باسيليسك آتشيني ظاهر شد و فش فش كرد . مار نزديك گودريك مي شد ، دهانش را باز و بسته مي كرد تا دندانهاي آتشينش را به او نشان دهد .
در پشت سر مار سالازار نگاه پيروزمندانه اي به گودريك انداخت . بي اختيار نيشخند مي زد و به مارش اشاره مي كرد .
ديگر زمان برايش حكم زندگي داشت ، هر لحظه به مرگش نزديك تر مي شد . بايد كاري مي كرد كه تا دوئل را ببرد .
چشم هايش را بست و تمركز كرد ، بر روي مار و صاحب مار تمركز مي كرد . اين تنها راه براي زندگي بود .
چشمانش را باز كرد و با عصبانيت به سالازار نگاه كرد ؛ زير لب چيزهايي گفت . چوبدستي اش را رو به آسمان گرفت و حكرت داد .
مار هر لحظه به او نزديك تر مي شد ، وردهايش را دوباره زير لب تكرار كرد .
ناگهان نور آبي رنگي تمام سرسرا را روشن كرد ، سنگ هاي سياه و تاريك را براق و نوراني ساخت ؛ ديگر لوسترهاي عظيم نوري براي تابيدن در مقابل نور چوب دستي او نداشتند .
از نور زياد سالاز دستش را در مقابل چشمانش گرفته بود از لاي انگشتانش حريف را نگاه مي كرد تا دقيقه اي از او غافل نماند .
نورآبي رنگ تمام سرسرا را در برگفت و مي چرخيد سپس گودريك ورد ديگري زير لب خواند .
نورها در پشت او جمع شدند و شير عظيم آبي رنگي را تشكيل دادند .
شير بر روي پنجه دويد و خود را به مار رساند . جنگ آب و آتش ، قرمز و آبي و گودريك و سالازار شروع شده بودند .
مار سعي در نيش زدن شير داشت و شير با پنجه هاي قويش حملات مار را پس مي زد ، عاقبت شير بر مار چيره شد و بهسمت سالازار رفت ؛ پنجه اش را بالا آورد تا ضربه ي آخر را بر او وارد كند ....
------------------------
به دليل خوشنت زياد صحنه ي آخر و مرگ سالازار حذف شد .
با تشكر ....گشت ارشاد
گودريك به سرعت و با قدم هاي بزرگ به سمت انتهاي سرسرا مي دويد تا خودرا به سالازار برساند .
او را صدا زد ولي سالازار نشنيده گرفت و به سمت در خروجي سرسرا حركت كرد .
گودريك به او نزديك شد و يقه اش را گرفت ، خشم در چهره اش موج مي زد . با موهاي قرمزش مانند شيري شده بود كه هر لحظه مي خواهد شكار خود را تكه پاره كند . از خشم چنان يقه ي سالازار را گرفته بود كه او را از زمين بلند كرده بود .
- چند دفعه بهت گفتم كه ديگه دوست ندارم مارت رو توي راهروهاي مدرسه ببينم . چند دفعه گفتم كه نمي خوام به هيچ كدوم از دانش آموزام آسيبي برسه .
سالازار در كمال آرامش خونسردي خود را حفظ مي كرد ، انگار نه انگار توسط يقه اش در آسمان زمين آويزان است .
- از خودت خجالت بكش مرد ، تو داري از يه سري خون فاسد پست حمايت مي كني؟
- درست صحبت كن ، خون فاسد واقعي تو هستي كه نمي بيني اگه اينا نبودن جامعه ي جادوگري نابود مي شد و از بين مي رفت .
- تو حق نداري كه به من توهين كني ، من يه اصيل زاده زاده ام ، استيوپفاي ..
سالازار آن قدر سريع چوب دستي اش را از جيبش بيرون كشيد كه فرصت مقاومت به گودريك نداد و اورا نقش بر زمين كرد .
- تو ، تو اين قدر به خودت جسارت دادي كه جلوي اين همه آدم سر من داد مي زني ؟ كروشيو
گريفيندور بيچاره داشت از درد به خود مي پيچيد ، تن و بدنش از درد زق زق مي كردند .با وجود تمام درد شروع به خنده كرد .
مانند ديوانه ها مي خنديد ، صداي خنده اش تمام سرسرا را فراگرفته بود كه خندهايش تبديل به غرش هاي ترس انداز شدند .
با تمام درد بلند شد و ايستاد ، رو به سالازار ايستاد . چوبدستي اش را در آورد و بر روي گلويش گذاشت و در حالي كه ورد سونوروس را اجرا كرد گفت :
- تمام دانش آموزان سرسراي عمومي را ترك كنند .
دانش آموزان با همهمه و جيغ و فرياد از آنجا به وسيله ي هلگا و روونا خارج شدند و به سوي حياط و خوابگاهايشان دويدند .
- فكر كردي اگه اينجا خلوت بشه مي توني با من بجنگي ؟ شرط مي بندم كه الآن به زور رو پاهات وايستادي .
- خيال كردي .
- آواداكداورا ....
چوبدستيش را به سرعت به حركت در آورد و گفت :
- پروتگو ...سكتو سمپرا
- آنگور جو
- كروسياتوس
سرسراي عمومي مدرسه پرشده بود از طلسم هاي رنگارنگ دو مبار كه به سوي يكديگر روانه مي كردند . هر دو از قدرتي قابل ستايشي برخوردار بودند . هركدام دوست داشتند نتيجه ي دوئل را به سود خود تمام كنند .
- امروز روز مرگته گودريك ...حالا با افسون جديد من روبه رو شو .
سالازار چوبدستيش را به حالت مواجي چرخاند ، سپس تابي داد و فرياد زد :
- اسنيكاتو سونسوتيـــــــــــــو
از پشت سر سالاز باسيليسك آتشيني ظاهر شد و فش فش كرد . مار نزديك گودريك مي شد ، دهانش را باز و بسته مي كرد تا دندانهاي آتشينش را به او نشان دهد .
در پشت سر مار سالازار نگاه پيروزمندانه اي به گودريك انداخت . بي اختيار نيشخند مي زد و به مارش اشاره مي كرد .
ديگر زمان برايش حكم زندگي داشت ، هر لحظه به مرگش نزديك تر مي شد . بايد كاري مي كرد كه تا دوئل را ببرد .
چشم هايش را بست و تمركز كرد ، بر روي مار و صاحب مار تمركز مي كرد . اين تنها راه براي زندگي بود .
چشمانش را باز كرد و با عصبانيت به سالازار نگاه كرد ؛ زير لب چيزهايي گفت . چوبدستي اش را رو به آسمان گرفت و حكرت داد .
مار هر لحظه به او نزديك تر مي شد ، وردهايش را دوباره زير لب تكرار كرد .
ناگهان نور آبي رنگي تمام سرسرا را روشن كرد ، سنگ هاي سياه و تاريك را براق و نوراني ساخت ؛ ديگر لوسترهاي عظيم نوري براي تابيدن در مقابل نور چوب دستي او نداشتند .
از نور زياد سالاز دستش را در مقابل چشمانش گرفته بود از لاي انگشتانش حريف را نگاه مي كرد تا دقيقه اي از او غافل نماند .
نورآبي رنگ تمام سرسرا را در برگفت و مي چرخيد سپس گودريك ورد ديگري زير لب خواند .
نورها در پشت او جمع شدند و شير عظيم آبي رنگي را تشكيل دادند .
شير بر روي پنجه دويد و خود را به مار رساند . جنگ آب و آتش ، قرمز و آبي و گودريك و سالازار شروع شده بودند .
مار سعي در نيش زدن شير داشت و شير با پنجه هاي قويش حملات مار را پس مي زد ، عاقبت شير بر مار چيره شد و بهسمت سالازار رفت ؛ پنجه اش را بالا آورد تا ضربه ي آخر را بر او وارد كند ....
------------------------
به دليل خوشنت زياد صحنه ي آخر و مرگ سالازار حذف شد .
با تشكر ....گشت ارشاد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/4/3 15:45:39
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

2.
- حواست باشه ها ، من مثل تو بلد نیستم دوئل کنم فقط قرار شد یه دوئل دوستانه باشه اوکی؟
لونا چوبدستیش را در دستش چرخاند و گفت: آره دیه من که نمیخوام بزنم تو رو بکشم. آماده باش! یک ... دو ... سه!
قبل از آنکه لینی به چوبدستیش تکانی دهد و وردی را بر زبان آورد پرتوی طلسمی از چوبدستی لونا خارج شد و یکراست به سمت لینی آمد و او را به عقب پرتاب کرد و چوبدستیش نیز به سمتی افتاد.
- هی خب به منم مهلـ...
- این یه دوئله حرف نباشه!
لینی بلافاصله از به سمت چوبدستیش هجوم برد ، میدانست اینبار باید از چه وردی استفاده کند. باید به او نشان میداد که او نیز در دوئل قوی است و میتواند او را شکست دهد.
بنابراین چوبدستیش را برداشت و در همان لحظه به فکرش رسید که میتواند ورد خودش را به او بزند. به چوبدستیش تکانی داد و بلافاصله گفت: اکسپلیارموس!
لونا نیز به عقب پرتاب شد و چوبدستیش نیز در سویی دیگر پرتاب شد.
لونا بلند شد که چوبدستیش را بردارد. لینی با خود فکر کرد که نباید بگذارد او به چوبدستیش برسد بنابراین به تمرک درباره ی ورد خود پرداخت ، چوبدستیش را به سمت چوبدستی لونا که شتابان به سمت چوبدستی خود میرفت گرفت و زیر لب وردی را بر زبان آورد و چوبدستی لونا سه متر آن طرف تر پرتاب شد.
اما لونا فرزتر از این ها بود خودش را به چوبدستیش رساند آن را برداشت و وردی دیگر را به سمت لینی فرستاد. اما او پشت میزی که یک خروار کتاب بر روی آن بود پناه گرفت و ورد به کتاب ها برخورد کرد و همه ی آن ها سرازیر شدند.
لینی بلافاصله از میز کنار رفت ، باید ضربه ی نهایی را به لونا میزد. فکر خود را به ضربه ای برای پایان دادن به دوئل و پیروزی خود معطوف کرد و سخت تمرکز کرد.
بنابراین به اطرافش نگاهی انداخت و قوطی های رنگی را درست بالای قفسه هایی که درست کنار لونا بود یافت. قبل از آنکه بخواهد با آن قوطی رنگ ها ضربه ی نهایی را به لونا بزند ، لونا دوباره وردی را به سمت او فرستاد.
لینی جاخالی داد و چوبدستیش را برای گمراهی لونا به سمتش گرفت ، فکرش را به کاری که میخواست انجام دهد متمرکز کرد ، چوبدستیش را به سمت قوطی های رنگ گرفت و فریاد زد: دیفیندو!
پرتوی نارنجی رنگی از نوک چوبدستیش خارج شد و یکراست به سمت قوطی های رنگ رفت ، به آن ها برخورد کرد و قوطی ها شکسته شدند و به هوا پرتاب شدند.
رنگ ها از درون قوطی ها بیرون ریختند و بر روی سر لونا ریختند. چند لحظه بعد لباس های لونا سراسر پوشیده از رنگ شدند. لونا با انزجار نگاهی به رنگ ها انداخت و گفت: واقعا که بوقی ، این چه طرز دوئل کردنه؟!
لینی با خوش حالی گفت: خودت گفتی تکنیک ، تمرکز ، ابتکار. ابتکارم یعنی به کار گیری هر آنچه که در اطراف هست و یا به کار گیری ترکیبی طلسم هایی که بلد هستیم. من طلسم ترکیبی نمیتونستم بسازم پس از اطراف استفاده کردم. خودت یادم دادی نمیخوای که زیر حرفت بزنی؟
لونا با ناراحتی گفت: نه نه باوشه تو پیروز شدی. حالا بهتره خودت بیای و این رنگ هارو پاک کنی.
- حواست باشه ها ، من مثل تو بلد نیستم دوئل کنم فقط قرار شد یه دوئل دوستانه باشه اوکی؟
لونا چوبدستیش را در دستش چرخاند و گفت: آره دیه من که نمیخوام بزنم تو رو بکشم. آماده باش! یک ... دو ... سه!
قبل از آنکه لینی به چوبدستیش تکانی دهد و وردی را بر زبان آورد پرتوی طلسمی از چوبدستی لونا خارج شد و یکراست به سمت لینی آمد و او را به عقب پرتاب کرد و چوبدستیش نیز به سمتی افتاد.
- هی خب به منم مهلـ...
- این یه دوئله حرف نباشه!
لینی بلافاصله از به سمت چوبدستیش هجوم برد ، میدانست اینبار باید از چه وردی استفاده کند. باید به او نشان میداد که او نیز در دوئل قوی است و میتواند او را شکست دهد.
بنابراین چوبدستیش را برداشت و در همان لحظه به فکرش رسید که میتواند ورد خودش را به او بزند. به چوبدستیش تکانی داد و بلافاصله گفت: اکسپلیارموس!
لونا نیز به عقب پرتاب شد و چوبدستیش نیز در سویی دیگر پرتاب شد.
لونا بلند شد که چوبدستیش را بردارد. لینی با خود فکر کرد که نباید بگذارد او به چوبدستیش برسد بنابراین به تمرک درباره ی ورد خود پرداخت ، چوبدستیش را به سمت چوبدستی لونا که شتابان به سمت چوبدستی خود میرفت گرفت و زیر لب وردی را بر زبان آورد و چوبدستی لونا سه متر آن طرف تر پرتاب شد.
اما لونا فرزتر از این ها بود خودش را به چوبدستیش رساند آن را برداشت و وردی دیگر را به سمت لینی فرستاد. اما او پشت میزی که یک خروار کتاب بر روی آن بود پناه گرفت و ورد به کتاب ها برخورد کرد و همه ی آن ها سرازیر شدند.
لینی بلافاصله از میز کنار رفت ، باید ضربه ی نهایی را به لونا میزد. فکر خود را به ضربه ای برای پایان دادن به دوئل و پیروزی خود معطوف کرد و سخت تمرکز کرد.
بنابراین به اطرافش نگاهی انداخت و قوطی های رنگی را درست بالای قفسه هایی که درست کنار لونا بود یافت. قبل از آنکه بخواهد با آن قوطی رنگ ها ضربه ی نهایی را به لونا بزند ، لونا دوباره وردی را به سمت او فرستاد.
لینی جاخالی داد و چوبدستیش را برای گمراهی لونا به سمتش گرفت ، فکرش را به کاری که میخواست انجام دهد متمرکز کرد ، چوبدستیش را به سمت قوطی های رنگ گرفت و فریاد زد: دیفیندو!
پرتوی نارنجی رنگی از نوک چوبدستیش خارج شد و یکراست به سمت قوطی های رنگ رفت ، به آن ها برخورد کرد و قوطی ها شکسته شدند و به هوا پرتاب شدند.
رنگ ها از درون قوطی ها بیرون ریختند و بر روی سر لونا ریختند. چند لحظه بعد لباس های لونا سراسر پوشیده از رنگ شدند. لونا با انزجار نگاهی به رنگ ها انداخت و گفت: واقعا که بوقی ، این چه طرز دوئل کردنه؟!
لینی با خوش حالی گفت: خودت گفتی تکنیک ، تمرکز ، ابتکار. ابتکارم یعنی به کار گیری هر آنچه که در اطراف هست و یا به کار گیری ترکیبی طلسم هایی که بلد هستیم. من طلسم ترکیبی نمیتونستم بسازم پس از اطراف استفاده کردم. خودت یادم دادی نمیخوای که زیر حرفت بزنی؟
لونا با ناراحتی گفت: نه نه باوشه تو پیروز شدی. حالا بهتره خودت بیای و این رنگ هارو پاک کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1388/4/3 14:29:38
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

- امیدوارم وصیت نامتو نوشته باشی آرتور!
منبع صدا در تاریکی محض قرار داشت. درست رو به رویش مردی که با اخمی چوبش را مدام دست به دست می کرد با صدایی گرفته گفت:امیدوارم تو هم حداقل چیزی در مورد طلسم ها توی مغز پوکت فرو کرده باشی جک!
جمله کنایه آمیز مرد درون سایه را بشدت عصبانی کرد به طوریکه با فریادی به طرف آرتور یورش برده و طلسمی را روانه او کرد.
آرتور به راحتی طلسم را دفع کرد. حال نوبت او بود. باید تمامی تکنیک هایی که در تمام این مدت آموخته بود را به کار می گرفت. طلسم فرمان را انتخاب کرد. طلسمی که نیاز به تمرکز فراوانی داشت.
دوباره طلسمی به طرف آرتور فرستاده شد ولی باز هم به سامان نرسید و آرتور دوباره تمرکز کرد.
سرانجام در حالیکه ذهنش فقط متمرکز هدف و نابودی اش بود سعی کرد تلفیقی از طلسم فرمان و طلسم شکنجه ایجاد کند. اینگونه می توانست با زجر حریف خود را تحت فرمانش در بیاورد.
سپس قبل از اینکه طلسم سوم به طرف وی روان شود طلسم مرگ بار خود را به طرف جک فرستاد.
دو اختر با یکدیگر در میانه های راه برخورد کردند و جشنواره ای از نور آبی و نارنجی را تشکیل دادند. ولی طلسم آرتور در زور آزمایی پیروز شده و به طرف جک روانه شد.
نعره ای وحشتناک که حاکی از درد بی امان طلسم بود فضای تاریک را بیش از پیش رعب آور نشان می داد.
اندکی بعد جک همانند سگی در زنجیر مطیع آرتوری بود که توانسته بود سه اصل اجرای طلسم در دوئل را به خوبی به کار ببرد.
منبع صدا در تاریکی محض قرار داشت. درست رو به رویش مردی که با اخمی چوبش را مدام دست به دست می کرد با صدایی گرفته گفت:امیدوارم تو هم حداقل چیزی در مورد طلسم ها توی مغز پوکت فرو کرده باشی جک!
جمله کنایه آمیز مرد درون سایه را بشدت عصبانی کرد به طوریکه با فریادی به طرف آرتور یورش برده و طلسمی را روانه او کرد.
آرتور به راحتی طلسم را دفع کرد. حال نوبت او بود. باید تمامی تکنیک هایی که در تمام این مدت آموخته بود را به کار می گرفت. طلسم فرمان را انتخاب کرد. طلسمی که نیاز به تمرکز فراوانی داشت.
دوباره طلسمی به طرف آرتور فرستاده شد ولی باز هم به سامان نرسید و آرتور دوباره تمرکز کرد.
سرانجام در حالیکه ذهنش فقط متمرکز هدف و نابودی اش بود سعی کرد تلفیقی از طلسم فرمان و طلسم شکنجه ایجاد کند. اینگونه می توانست با زجر حریف خود را تحت فرمانش در بیاورد.
سپس قبل از اینکه طلسم سوم به طرف وی روان شود طلسم مرگ بار خود را به طرف جک فرستاد.
دو اختر با یکدیگر در میانه های راه برخورد کردند و جشنواره ای از نور آبی و نارنجی را تشکیل دادند. ولی طلسم آرتور در زور آزمایی پیروز شده و به طرف جک روانه شد.
نعره ای وحشتناک که حاکی از درد بی امان طلسم بود فضای تاریک را بیش از پیش رعب آور نشان می داد.
اندکی بعد جک همانند سگی در زنجیر مطیع آرتوری بود که توانسته بود سه اصل اجرای طلسم در دوئل را به خوبی به کار ببرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
جزئیات کاربر

1- دوئل چیست؟
2 - سه اصل اساسی دوئل رو در یک دوئل به کار ببرید.
3-کلاس را بنقدید.
..........................................................
به مبارزه بین دو فرد دوئل گفته می شود .
در دوئل حتما لازم نیست یکی از افراد کشته بشوند و با تسلیم یکی از دو طرف هم دوئل به اتمام می رسد .
دوئل ها اشکال متفاوتی دارند :
دوئل نمایشی.دوئل تفریحی.دوئل مادی(بدست اوردن شیء). دوئل تا پای مرگ.
.........................................................
تكنيك ، تمركز ، ابتكار
در میان انبوه درختان جنگل ممنوعه بیدل و بادراد چشم در چشم هم ایستاده بودند .
بیدل:تو کثافت تاجه ریونکلاو برداشتی .
بادراد:به تو مربوط نمی شه.
بیدل:من همین حالا می رم وبه همه می گم دزد تو اشغالی.
و شروع می کنه که حرکت کنه که بادراد میگه:تو هیجا نمی ری پسره فضول و همین جا می میری.
و چوبشو در می اره وبه سمت بیدل نشانه میره و فریاد
می زنه:اوادا کاورا
بیدل ککه از نیت بادراد باخبره به سرعت روی زمین می پره و چوبشو در می یاره و فریاد میزنه:اکسپلیارموس
بادراد هم بافریادی جوابش را میده:کروشیو
و طلسم ها در هوا به هم بر خورد میکنه و به اطرا ف کمانه می کنه.
بیدل از طلسم کمانه کرده به کناری می پره و رو زمین لیز می خوره.
بادراد با نیشی باز وردی را زیر لب زمزمه می کنه و سنگها از روی زمین به سمت بیدل به پرواز در می ایند ، بیدل با سرعت طلسمی می خواند و سنگها به اسید تبدیل میشه و به خود بادراد باز می گرده؛ بادراد از درد روی زمین می افته و نعره می کشه .
بیدل از فرصت استفاده می کنه ، تمام توان و تمرکزش را به کار می برد و گلوله ای از انرژی به سمت در ختی می فرستد ؛ درخت به هزاران تیکه تبدیل می شه ، بیدل حفاظی درست می کنه و از تراشه های سرخت در امان می مونه ولی مقدار زیادی تراشه در بدن بادراد بی دفاع فرو میره و خون از بدنش فوران می کنه .
بادراد از خشم فریادی می زنه با اخرین توانش طلسمی به سمت بیدل روانه می کنه و او به عقب پرتاب می شه ؛ تکه بزرگی از چوب همان درختی که شکسته بود در پایش فرو می رود.
بیدل از درد ناله ای سر داد و دنیا در برابر چشمانش سیاهی رفت
بادراد را دید که کشان کشان خودش را به بالای سر او رسانده بود .
خنده تلخی کرد و چوبش را بالا برد : اوادا ک............
بیدل روی چوب داخل پایش تمرکز کرد وچوب ناگهان بادردی قابل وصف از پایش جهید و به درون سینه بادراد فرو رفت.
بادراد جیغی کشید و به عقب لغزید ، بیدل به سختی نشست دیگر نیرویی نداشت ولی باز تمام توانش را جمع کرد و علف های زیر پای بادراد را نشانه رفت و زمزمه کرد:اینسندیو .
و تمام علف های زیر پای بادراد اتش گرفت . بارداد سردر گم شده بود با این هال از درون اتش بیرون پرید وبه کناری افتاد پاهایش همچنان داشت می سوخت با نا امیدی شروع به خاموش کردنشان کرد .
بیدل برخواست و خود را به نزدیکی بادراد رساند فریاد زد:کروشیو
بادراد هم از درون درداشت و هم از بیرون داشت می سوخت .
بیدل جادو را متوقف کرد ، تفی روی بادراد انداخت و گفت:حالا تو اینجا خواهی مرد.
بادراد:خواهش می کنم، لطفا من رو نکش ، بهت خدمت می کنم ، جبران می کنم ؛ تاجو پس می گیرم ، خواهش می کنم ...
بیدل:واسه پشیمونی دیره ، برو به درک...
چوبشو بالا اورد وردی را بدن صدا گفت و بدن بادراد به هزاران تکه تبدیل شد .
خون تمام بدن بیدل را گرفته بود ، در چهره اش غمی دیده
نمی شد . تا جو از جیب بادارد برداشت و لنگ لنگان شروع به حرکت کرد که پس از چند قدم صدایی را از پشت سرش شنید برگشت ودید لوناست ، به شدت خوشحال شد و گفت:واقعا به موقع اومدی نمی تونستم این همه راهو تنها...
لونا با چهره ای سرد داد زد:اکسپلیارموس
و چوب بیدل از دستش افتاد ودر تاریکی نا پدید شد .
بیدل که از تعجب تمام بدنش کرخت شده بود گفت:تو با اونی
لونا سری تکان داد وگفت:نه ، تاج همه رو وسوسه می کنه .
بیدل در چشمانش بدبختی موج می زد این اخر راه او بود .
لونا فریاد زد : اوادا کداورا
نوری سبز هوا را شکا فت و به قلب بیدل برخورد کرد ؛ بیدل چند متر در هوا پرتاب شد و بر روی زمین افتاد.
لونا سنگ بزرگی را به هوا برد وبر روی سر بیدل فرود اورد ، صدای ترکیدن چیزی از زیر سنگ به گوش لونا رسید .
جلو رفت و تاجو از جیب بیدل برداشت وبا سرمستی شرو به حرکت کرد .
سنتوری که همه ماجرا را دیده بود کمانش را بالا برد وتیر را به بسمت لونا رها کرد ، تیر درون سر لونا فرو رفت و برای یک هزارم ثانیه لونا تعجب کرد بعد با چشمانی باز بر روی زمین افتاد .
تاج از دست لونا روی زمین افتاد و غلتان غلتان به سمت رود رفت و درون رود افتاد .(این دوئل بعد از دوئل هری و ولدمورت و دامبلدور و گریندوال سومین دوئل تاریخی جهان شناخته شد و خوشونت بارترین دوئل جهان)
...............................................................
3)کلاس خوب و کوتاهی بود ولی صحنه اکشن توش نداشت چون بچه ها در کلاس دوئل انتظار صحنه های هیجانی را دارند.
یکم اگر در حاشیه کلاس طنر باشه بهتر می شه .
..............................................................
2 - سه اصل اساسی دوئل رو در یک دوئل به کار ببرید.
3-کلاس را بنقدید.
..........................................................
به مبارزه بین دو فرد دوئل گفته می شود .
در دوئل حتما لازم نیست یکی از افراد کشته بشوند و با تسلیم یکی از دو طرف هم دوئل به اتمام می رسد .
دوئل ها اشکال متفاوتی دارند :
دوئل نمایشی.دوئل تفریحی.دوئل مادی(بدست اوردن شیء). دوئل تا پای مرگ.
.........................................................
تكنيك ، تمركز ، ابتكار
در میان انبوه درختان جنگل ممنوعه بیدل و بادراد چشم در چشم هم ایستاده بودند .
بیدل:تو کثافت تاجه ریونکلاو برداشتی .
بادراد:به تو مربوط نمی شه.
بیدل:من همین حالا می رم وبه همه می گم دزد تو اشغالی.
و شروع می کنه که حرکت کنه که بادراد میگه:تو هیجا نمی ری پسره فضول و همین جا می میری.
و چوبشو در می اره وبه سمت بیدل نشانه میره و فریاد
می زنه:اوادا کاورا
بیدل ککه از نیت بادراد باخبره به سرعت روی زمین می پره و چوبشو در می یاره و فریاد میزنه:اکسپلیارموس
بادراد هم بافریادی جوابش را میده:کروشیو
و طلسم ها در هوا به هم بر خورد میکنه و به اطرا ف کمانه می کنه.
بیدل از طلسم کمانه کرده به کناری می پره و رو زمین لیز می خوره.
بادراد با نیشی باز وردی را زیر لب زمزمه می کنه و سنگها از روی زمین به سمت بیدل به پرواز در می ایند ، بیدل با سرعت طلسمی می خواند و سنگها به اسید تبدیل میشه و به خود بادراد باز می گرده؛ بادراد از درد روی زمین می افته و نعره می کشه .
بیدل از فرصت استفاده می کنه ، تمام توان و تمرکزش را به کار می برد و گلوله ای از انرژی به سمت در ختی می فرستد ؛ درخت به هزاران تیکه تبدیل می شه ، بیدل حفاظی درست می کنه و از تراشه های سرخت در امان می مونه ولی مقدار زیادی تراشه در بدن بادراد بی دفاع فرو میره و خون از بدنش فوران می کنه .
بادراد از خشم فریادی می زنه با اخرین توانش طلسمی به سمت بیدل روانه می کنه و او به عقب پرتاب می شه ؛ تکه بزرگی از چوب همان درختی که شکسته بود در پایش فرو می رود.
بیدل از درد ناله ای سر داد و دنیا در برابر چشمانش سیاهی رفت
بادراد را دید که کشان کشان خودش را به بالای سر او رسانده بود .
خنده تلخی کرد و چوبش را بالا برد : اوادا ک............
بیدل روی چوب داخل پایش تمرکز کرد وچوب ناگهان بادردی قابل وصف از پایش جهید و به درون سینه بادراد فرو رفت.
بادراد جیغی کشید و به عقب لغزید ، بیدل به سختی نشست دیگر نیرویی نداشت ولی باز تمام توانش را جمع کرد و علف های زیر پای بادراد را نشانه رفت و زمزمه کرد:اینسندیو .
و تمام علف های زیر پای بادراد اتش گرفت . بارداد سردر گم شده بود با این هال از درون اتش بیرون پرید وبه کناری افتاد پاهایش همچنان داشت می سوخت با نا امیدی شروع به خاموش کردنشان کرد .
بیدل برخواست و خود را به نزدیکی بادراد رساند فریاد زد:کروشیو
بادراد هم از درون درداشت و هم از بیرون داشت می سوخت .
بیدل جادو را متوقف کرد ، تفی روی بادراد انداخت و گفت:حالا تو اینجا خواهی مرد.
بادراد:خواهش می کنم، لطفا من رو نکش ، بهت خدمت می کنم ، جبران می کنم ؛ تاجو پس می گیرم ، خواهش می کنم ...
بیدل:واسه پشیمونی دیره ، برو به درک...
چوبشو بالا اورد وردی را بدن صدا گفت و بدن بادراد به هزاران تکه تبدیل شد .
خون تمام بدن بیدل را گرفته بود ، در چهره اش غمی دیده
نمی شد . تا جو از جیب بادارد برداشت و لنگ لنگان شروع به حرکت کرد که پس از چند قدم صدایی را از پشت سرش شنید برگشت ودید لوناست ، به شدت خوشحال شد و گفت:واقعا به موقع اومدی نمی تونستم این همه راهو تنها...
لونا با چهره ای سرد داد زد:اکسپلیارموس
و چوب بیدل از دستش افتاد ودر تاریکی نا پدید شد .
بیدل که از تعجب تمام بدنش کرخت شده بود گفت:تو با اونی
لونا سری تکان داد وگفت:نه ، تاج همه رو وسوسه می کنه .
بیدل در چشمانش بدبختی موج می زد این اخر راه او بود .
لونا فریاد زد : اوادا کداورا
نوری سبز هوا را شکا فت و به قلب بیدل برخورد کرد ؛ بیدل چند متر در هوا پرتاب شد و بر روی زمین افتاد.
لونا سنگ بزرگی را به هوا برد وبر روی سر بیدل فرود اورد ، صدای ترکیدن چیزی از زیر سنگ به گوش لونا رسید .
جلو رفت و تاجو از جیب بیدل برداشت وبا سرمستی شرو به حرکت کرد .
سنتوری که همه ماجرا را دیده بود کمانش را بالا برد وتیر را به بسمت لونا رها کرد ، تیر درون سر لونا فرو رفت و برای یک هزارم ثانیه لونا تعجب کرد بعد با چشمانی باز بر روی زمین افتاد .
تاج از دست لونا روی زمین افتاد و غلتان غلتان به سمت رود رفت و درون رود افتاد .(این دوئل بعد از دوئل هری و ولدمورت و دامبلدور و گریندوال سومین دوئل تاریخی جهان شناخته شد و خوشونت بارترین دوئل جهان)
...............................................................
3)کلاس خوب و کوتاهی بود ولی صحنه اکشن توش نداشت چون بچه ها در کلاس دوئل انتظار صحنه های هیجانی را دارند.
یکم اگر در حاشیه کلاس طنر باشه بهتر می شه .
..............................................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیدل در 1388/4/3 18:08:21
ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�
دست خود ز جان شس�
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
