جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  99 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  308 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  209 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1388 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول: سه عامل خارجی غیر جاندار که می توانند ذهن شما را تسخیر کنند نام ببرید و روش مقابله با آن ها را بیان کنید. (غیر رول - 15 نمره)

1- ورشکستگی:

تصور کنید که در یک قصر باشکوه که متعلق به خودتان است نشسته اید و در حال کروشیو کردن همسر گرامیتان می باشید. در همین لحظه یک جادوگر قدرتمند که اتفاقا" مورد علاقه ی شما هم هست و جنسیتش نیز مذکر است و سرش نیز حتی به اندازه ی یک بند انگشت هم کرک ندارد به همراه دار و دسته اش وارد قصرتان می شود و می گوید که قرار است یک ماه در قصر شما اقامت کند! شما به خاطر علاقه ای که به وی دارید و همینطور به خاطر ترسی که از واکنش وی به شنیدن پاسخ منفی، وجودتان را می لرزاند، سعی می کنید که به زور لبخندی بزنید. مهمان شما چند روزی می ماند و بعد قصرتان را ترک می کند، اما درست در لحظه ای که شما تصمیم میگیرید این بار آوادا ها را روی همسر گرامیتان خالی کنید، جادوگر بار دیگر تصمیم میگیرد که مهمان شما باشد و این بار کل تابستان را در کنار شما بگذراند.

بعد از مدتی متوجه می شوید که جادوگر تصمیم گرفته برای فرد خاصی از صندوق خانه ی شما هدیه بخرد و پول مورد نیاز یک سوم صندوق خانه ی شمارا شامل می شود! باز هم ترس به شما اجازه نمی دهد که اعتراضی کنید.

بعد از چند روز جادوگر تصمیم میگیرد که به شما لطف کند و با دار و دسته اش به قصرتان بیاید و زمستان را نیز در کنار شما بگذراند! در این حال است که متوجه می شوید حتی یک دانه ارزن هم ندارید که برای درست کردن شام و نهار به جن های خانگی بدهید.

موضوعِ ورشکستگی، در طول تاریخ همواره ابتدا روی ساحره ها تاثیر گذاشته است. همیشه نگاه کردن به صندوقچه ی خالی خانه تاثیر عمیقی بر روحیه ی ساحره ها گذاشته و طبق تحقیقاتی که به عمل آمده و تجربه ی شخصیی که هرگز نداشته ام () ساحره در این مرحله احساس می کند که نخریدن ست جدید لاک مخصوص ساحره ها، بادبزن جدید برای مهمانی که هفته آینده در پیش دارد و نداشتن پول برای عوض کردن دکوراسیون قصر باشکوهش چقدر می تواند دردناک باشد!

در این مرحله، ساحره سعی می کند که به خود بقبولاند که اتفاق خاصی نیافتاده و او با کمی قناعت می تواند وضعیت گذاشته را داشته باشد. این موضوع کم کم روی روان او تاثیر می گذارد و ساحره در حالی که نان را در رب می زند تا طعم بگیرد احساس می کند که در حال خوردن مرغ بریانی با سس قرمز است! یا با لباسی که از جنس گونی است به میهمانی می رود و در مقابل چشمان بهت زده ی سایرین راحت به سر میز شام می رود و بدون آن که از وضعیتش با خبر باشد به خاطر اختلالی که در روح و روانش به وجود آمده احساس می کند که لباسش از همه ی حضار شیک تر و گران قیمت تر است!

روش مقابله با این موضوع اینست که مشکل را از ریشه کند و کنار انداخت. درنتیجه بهتر است که هرگز حتی به خاطر ترس از جانمان از یک میهمان بیشتر از یک هفته پذیرایی نکنیم!

2- مقایسه:

اشتباه نکنید! این مقایسه با مقایسه های دیگر فرق دارد! برای توضیح دادن این مورد به یک مثال بارز اشاره می کنم.

آنیتا دامبلدور را که همه می شناسند! با آن دماغ بزرگ و دستمالی که همیشه سعی در پنهان کردن بینی اش داشت....! یک روز آنیتا در حال قدم زدن در دیاگون بود که متوجه شد بلاتریکس و لرد سیاه در حال عبور از دیاگون به طرف ناکترن هستند. آنیتا با یادآوری قول و قرار هایی که لرد سیاه برای خلاص شدن از دستش به او داده بود ( اگه یک لحظه فکر کنید که ارباب از روی علاقه همچین قولایی رو داده، با من طرفید! ) حسابی بهم ریخت. او بلافاصله به طرف خانه اش رفت و در مقابل آیینه ایستاد. تصور کرد که چه تفاوتی می تواند با بلاتریکس داشته باشد..وی با به یاد آوردن چهره ی سپید و بینی کشیده ی بلا دستمالش را کنار انداخت و به چهره ی خودش در آیینه نگاهی کرد.
- دماغ کوچیک و سر بالا ندارم که دارم! صورتم از شدت سفیدی و تمیزی برق نمی زنه که میزنه! موهام بلند و سیاه نیست که هست! پس چرا؟ عهه عهه!

متوجه نشدید؟ کاملا" واضحه! ساحره ی مورد نظر که متوجه می شود طرف مقابلش همه ی قول و قرار ها را زیر پا گذاشته است، سعی می کند که خود را با رقیب مقایسه کند و در این مقایسه همواره خود را پیروز می بینند! در این مرحله نوعی توهم ساحره را در برمیگیرد که خود را از رقیب خیلی خیلی بالاتر می بیند.

برای مقابله با این مورد، می توان از همه ی ساحره های عزیز خواهش کرد که مجرد بمانند و قیدِ عشق و عاشقی و ازدواج را بزنند.


3- غرور افراطی:

غرور همیشه افراد را مورد تخریب قرار داده! غرور افراطی که معمولا" به خودخواهی و جاه طلبی خطم میشه، خیلی اوقات باعث به وجود آمدن درگیری های ذهنی میشه. خیلی وقت ها پیش میاد که فرد مدام با خودش و ذهنش مشغوله..مدام فکر می کنه که چطور می تونه بهتر از دیگران باشه..چطور می تونه غرورشو حفظ کنه و یا حتی خیلی اوقات به خاطر این غرور شدیدا" به فکر فرو میره و جنبه اصولا در این افراد پایین می آد و همین باعث میشه که فرد وقتی به فکر فرو میره اتفاقات روزمره جلوی چشاش بیاد و از یاداوری خیلی از اون ها رنج بکشه.

برای مقابل با غرور افراطی، نمیشه گفت که غرور فرد را باید کاملا" یک دفعه شکست! این طوری آسیب شدیدی به فرد می رسه، درنتیجه باید آرام آرام و با روش های ملایم غرور را در این افراد خرد کرد!


تکلیف دوم: یکی از عوامل نام برده شده در تکلیف اول را درنظر گرفته، براساس آن رولی بنویسید که آثار نامساعد این عامل بر زندگی شما یا یکی از بستگانتان یا یکی از اجدادتان را نمایش دهد.

- اعصاب ندارم، لطف کن و با اون قاشق این قدر به دیگ نکوب رودولف!

- مگه چی شده عزیزم؟ چه اتفاقی افتاده؟ نکنه پایه های زندگی طلاییمون..چیز یعنی پایه های طلایی زندگیمون داره از هم می پاشه؟

بلاتریکس با عصبانیت به رودولف خیره شد.
- چه عجب یه چیزی رو درست فهمیدی! هیچی برامون نمونده. حتی یک سکه ی سیاه. هفته ی دیگه در قصر خانوادگی مالفوی، به مناسبت تولد دراکو، جشنی برپاست. من چی باید بپوشم؟

رودولف خونسردانه لبخندی زد.
- همون لباس سبزتو که پر از پف های طلایی بود. خیلی هم باشکوهه!

- یادمه که آخرین بار پات به اون لباس گیر کرد و لباس از همون پایین جر خورد!

رودولف که با یاداوری آن خاطره اخم هایش را در هم کشیده بود، لبخند تلخی زد.
- خب عزیزم، می تونی از گونی هایی که قرار بود به کفن مادر بزرگم تبدیل بشه استفاده کنی! نظرت چیه؟

- بیست بار بهت گفتم به من نگو عزیزم! با این که با نظرت مخالفم اما انگار چاره ای نداریم!

هفته ی بعد- بعد از پایان میهمانی:

- هووم رودولف، امشب فوق العاده بود. دیدی که سیسی چقدر از دیدن من با اون لباس طلاییم خوشحال شد؟ دیدی جلوی فامیل های لوسیوس از شدت خوشحالی سرخ شد؟ مطمئنا" این رو هم دیدی که من امروز با این لباس طلایی رنگ که در هر چین دامنش، دایره های طلایی دیده میشد چقدر زیبا بودم؟ حتما" دیدی که همشون از دیدن من کپ کردن و مطمئنا" متوجه این موضوع شدی که امشب من ملکه ی زیبایی اون جشن بودم؟

رودولف متعجب به گونی هایی که به زور تبدیل به پیراهن شده بود، نگاهی کرد.
- منظورت از لباس طلایی رنگ پر چین و پفی، این گونی هاست؟

بلاتریکس که در حال مرتب کردن موهایش بود، در جا خشکش زد.
- کروشیو، به چه جراتی به لباس طلایی من که بافتش هم از طلاست میگی گونی؟ حتما تو متوجهه نگاه های پر از حسرت میهمانان نشدی که چطور به من و لباسم نگاه می کردند. حتما" اون ها هم آرزو داشتند که لباسی از جنس طلا بپوشند. اوه شاید فردا صبح، یک دست لباس از جنس طلا برای هرکدومشون فرستادم.

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1388 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول: سه عامل خارجی غیر جاندار که می توانند ذهن شما را تسخیر کنند نام ببرید و روش مقابله با آن ها را بیان کنید. (غیر رول - 15 نمره)


1-غذا

-غذا از مهمترین عواملی است که باعث می شود حواس برای جادوگر و یا ساحره باقی نماند.اگر در رساندن غذا به یکی از این اشخاص کوتاهی به عمل بیاورید خودتان مسول عواقب دردناک آن مانند شنیدن فحش های نان و آبّدار هستید!
البته برای این کار راه حل های زیادی وجود دارد و ساده ترین آن, صرف نظر کردن از چپاول غذای طرف مقابل و رساندن غذا به اوست!

2-فیلم

-فیلم از عوامل دیگر منحرف کننده ی ذهن است و می تواند به راحتی ذهن شما را تسخیر کند.برای مثال شما با دیدن فیلمی مجاز مانند تایتانیکمی توانید تمام مدت روز را چه در مدرسه و چه در هنگام غذا خوردن و از همه مهم تر در هنگام شنیدن(دقت داشته باشید شنیدن نه گوش دادن)نصیحت های بزرگان فقط به آن و صحنه های جالب انگیزناکش فکر کنید.
راه مقابله با این عامل این است که از دوست شدن با دوستان ناباب جدا"خودداری فرمایید.

3-حسادت
-حسادت نوعی حسی درونیست که در هنگام مشاهده ی مداد یا خودکار دوستتان به شما دست می دهد.البته از آن نمی توان به عنوان یک موجود بی جان نام برد چون مانند هیولایی به جان شما افتاده و تمام راه های ارتباطی ذهن با عوامل دیگر را می بندد.
برای مقابله با این هیولای ترسناک بهتر است به مداد دوستتان نگاه نکنید و یا اگر خوددار نیستید پدر پدرتان را برای خریداری همان نوع مداد در بیاورید.


تکلیف دوم: یکی از عوامل نام برده شده در تکلیف اول را درنظر گرفته، براساس آن رولی بنویسید که آثار نامساعد این عامل بر زندگی شما یا یکی از بستگانتان یا یکی از اجدادتان را نمایش دهد. [لزومی ندارد که قهرمان ماجرا، خودتان باشید.] (رول - 15 نمره)

-دوشیزه بلک حواستون کجاست؟

در این هنگام چراغعلی که بغل نارسیسا نشسته است سقلمه ای به او می زند.
-اه,چته؟
-پرفسور با تو!
-با من؟!
-آره باو.
-بله پرفسور؟

پرفسور دامبلدور با خونسردی عینکش را مرتب می کند و با ملایمت می گوید:
-پرسیدم حواستون کجاست دوشیزه بلک؟
-من؟!ااا,خوب,راستش من حواسم پیش شما بود پرفسور
-جدا" پس ممکنه یه توضیح مختصر راجع به درسمون بدین؟
-
- ده امتیاز از اسلیترین کم می شه.
ملت اسلیترین:

سه ساعت بعد در خانه(فرض می کنیم هاگوارتز شبانه روزی نیست )

بلا:
-آره دیگه منم با یه طلسم کرشیو حالش رو جا آوردم ولی شرط می بندم اگه آندرومیدا بود بیخیال می شد.نظر تو چیه سیسی؟

نارسیسا با شنیدن نام خود تکانی خورد.
-هان؟
-تو حواست کجاست از صبح دارم برات کارنامه ی درخشانم رو توضیح می دم ولی تو انگار نه انگار!
-ناراحت نشو بلا,من حواسم پیش تو بود. نه عزیزم کار خوبی نکردی باید حسابشو می رسیدی!
-

دو ساعت بعد

مامان بلک:
-نارسیسا داریم می ریم بیرون.زود باش آماده شو.
-سکوت
-نارسیسا
-سکوت
-(یک فریادگوشخراش که نارسیسا را صدا می کند.)
-ای وای!بله مامی؟
-کجایی پس تو؟گلوم پاره شد!
-کاری با من دارین؟
-آره,داریم می ریم بیرون زود باش آماده شو.
-من نمیام.
-چرا؟
-ااا,آهان,درس دارم.
-yeyebrow: باشه ولی اگه نیای خوب می شه منم زودپز(لعنت به وسایل مشنگی )رو می ذارم رو گاز تو هم ...ساعت (بابا من که خاندار نیستم!ساعتشو از کجا بدونم!) بعد خاموشش کن.
-بله مامان

...ساعت و نیم بعد


-بومب



ذهن نارسیسا:
-چه جالب! همینجاها بود که خونشون ترکید.ولی خوب شد با هم مردن آخه هم دیگه رو خیلی دوست داشتن.

نیم ساعت بعد

-نارسیسا چرا آشپزخونه ترکیده

نتیجه گیری

و اینچنین شد که دوشیزه بلک دیگر به فیلم های عاشقانه نگاه نکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/4/13 23:12:17
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول: سه عامل خارجی غیر جاندار که می توانند ذهن شما را تسخیر کنند نام ببرید و روش مقابله با آن ها را بیان کنید. (غیر رول - 15 نمره)
No.1: عشق!
شما مورگانایی رو در نظر بگیرید که وقتی تو یه روز قشنگ داره قدم می زنه یهو چشمش به یه توله گرگینه ای میوفته به اسم تدی که موهاش مثل ماهی مرکب پیچیده تغییر رنگ می دن.

مورگانا هم چشماش هفتا میشه و توجه نمی کنه که یه هوو به نام ویکی داره! دقیقا همین جاست که وسایل نقره ای تر تر و پر پر و جیرینگ جیرینگ می کنن. عشق میاد همین روزا خیلی زود.. عشق میاد ..هن!

در اینجا عشق مورگانا رو تسخیر کرده.. راه حلشم اینه که به تام وکالت بدید و بگید دامبلدور خطبه بخونه چون عشق با وصال ... الفاتحه!


No.2: خون!
بانو مورگانایی رو تصور کنید که به شغل شریف خون آشامی اشتغال دارن. وقتی ایشون یه شیشه خون مرغوب متحرک رو ببینن چه خواهد شد؟ مغزش تسخیر میشه.. فقط خون.. خون خون تا پیروزی!

راه حلش اینه که یه قلپ بزنن!


No.3:دشمن فرضی!
ننجون شما یا بنده به همراه ننجون اون آقاهه دارن کانال های هفت گانه ی جادوگر تی وی رو می ببینن. برنامه ای مربوط به حضور دشمن فرضی و کارها و دخالت و اغتشاش و اینا.

قسمت هایی هم از شبهای برره پخش می شه که در اون سربازان برری از دشمن فرضی شکست خوردن و آش شدن!

در اینجا تی وی ذهن ننجون رو تسخیر می کنه .. هیچ راهی هم نداره.. چون خاموش کردن تی وی برای شما خسارتهای جانی به همراه داره!




تکلیف دوم: یکی از عوامل نام برده شده در تکلیف اول را درنظر گرفته، براساس آن رولی بنویسید که آثار نامساعد این عامل بر زندگی شما یا یکی از بستگانتان یا یکی از اجدادتان را نمایش دهد. [لزومی ندارد که قهرمان ماجرا، خودتان باشید.] (رول - 15 نمره)

- دویدم و دومیدم ..یه ذره اینوری دویدم.. یه ذره اونوری دویدم سر کوهی رسیدم.. یه چیز خوشمزه دیدم!

مورگانا پشت درختی موضع گرفت تا جادوگر مورد نظر رو که به نظر خون خوشمزه ی باحال پر ویتامینی رو داشت مورد هجوم قرار بده و چندتا قلپ به سلامتی مادربزرگ و آوالان بزنه.

مورگانا پاورچین پاورچین از پشت این درخت به پشت اون تخته سنگ .. از لای بوته ها و بین شاخه ها به جادوگر نزدیک میشه و یه شیرجه ی خفاشانه می زنه. در طرف دیگر جادوگر که لازم نیست اسمشو بگیم با دقت و شامه ی تیز گرگیش برمی گرده و مقابل مورگانا قرار می گیره!

مورگانا: :bat:.....

راوی در صحنه شروع می کنه به آواز خوندن: افتادم تو دام عاشقی.. نفهمیدم نفهمیدم!

لازم به ذکر که چندی بعد مورگانا که توسط عشق تسخیر شده بود هووی پریزاد خودش ویکتوریا رو می کشه. آنچنان خون بنده خدا رو می مکه که جنازه ی ویکی چروک میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
1. سه عامل خارجی غیر جاندار که می توانند ذهن شما را تسخیر کنند نام ببرید و روش مقابله با آن ها را بیان کنید.

1- پدر شما وارد خونه می شه و می بینید که برای شما یک عدد نت بوک 2010 خریده و ازتون می خواد که تمام تابستون رو باهاش خوش بگذرونید. نت بوکی که شما تمام عمرتون آرزوی داشتنشو داشتید!پس ذهن شما رو فکر نت بوک تسخیر می کنه.
پس اولین عامل رسیدن به یک آرزوی بزرگ!
روش مقابله اینه که سعی کنید خودتونو کنترل کنید و یا سعی کنید به عوامل دیگه ای که شما رو در رسیدن به این آرزو کمک کرده بیاندیشید تا توجهتون به اصل موضوع کم بشه.

2- شما در حال خواندن روزنامه رو کاناپه هستید. در همین حال متوجه می شید که مادرتون داره در مورد یه موضوع مهم با خواهرتون صحبت می کنه. وقتی گوشاتونو تیز می کنید متوجه میشید که اونها دارن درمورد گرفتن یک مراسم ختم صحبت می کنن و وقتی بیشتر ریز می شید می فهمید پدربزرگتون که یک جادوگر قدرتمند بوده فوت کرده! در این لحظه ذهن شما توسط خاطراتی که با پدربزرگتون داشتید و عمق این واقعه اسفناک تسخیر می شه!
پس عامل بدی شنیدن یک خبر فوق العاده غیر منتظره! خوب یا بد.
روش مقابله نداره. بهرحال آدم دست خودش که نیست. حداقل برای ده مین ذهنش تسخیره!

3-اتاق نیمه تاریکه و شما در حال خواندن یک کتاب ترسناک هستید.
در همین زمان متوجه می شید برق راهرو چند بار خاموش و روشن می شه و سپس صدای باز شدن در می آد و بعد هم بسته می شه و دیگر هیچ. شما می دونید که همه اهل خانه به مسافرت رفتن. شما حسابی ترسیدید و از جاتون تکون نمی خورید.
عامل سوم ترس هست. شما وقتی احساس ترس می کنید ذهنتون در مقابل عامل ترساننده تسخیر می شه.
رو ش مقابله اینه که به خودتون امید بدید چیزی برای ترسیدن وجود نداره!


2.یکی از عوامل نام برده شده در تکلیف اول را درنظر گرفته، براساس آن رولی بنویسید که آثار نامساعد این عامل بر زندگی شما یا یکی از بستگانتان یا یکی از اجدادتان را نمایش دهد.


کوچه تاریک بود. به آرامی و با احتیاط راه می رفتم.
تازه از ماموریت محفل برگشته بودم و هرلحظه منتظر بودم تا با مرگ خوارها رو به رو شوم.

چوب دستی ام را در دست می فشردم. در همین لحظه ناگهان حالت خلسه ای ایجاد شد و پیغامی از طرف محفل ظاهر شد:
_ اوانز ! کینگزلی شکلبوت در ماموریت اخیر کشته شده!
و ناپدید شد.

در بهت و شوک به محض شنیدن این خبر فرو رفتم.
در همین اثنا چند مرگ خوار در مقابلم ظاهر شدند و با استفاده از فرصت توانستند مرا را تحت طلسم فرمان قرار داده و قبل از اینکه من بتوانم کاری کنم اطلاعات لازم رو از من بیرون کشیدند و آنجا رو ترک کردند.

_ اوانز هیچ وقت گول نخور... اون یه پیام از طرف مرگ خوارا بود. ها ها ها ها!
و سپس پاق! و ناپدید شد.

من تا آخر عمر نتوانستم این حماقتی را که انجام دادم و باعث شدن خسارت زیادی به محفل وارد شود را فراموش کنم!

....

سارا دفترچه خاطرات عمویش را بست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1388 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
1. سه عامل خارجی غیر جاندار که می توانند ذهن شما را تسخیر کنند نام ببرید و روش مقابله با آن ها را بیان کنید.

1. زمان دیدن کشتی کج ماگلی یکی از جدی ترین آثار رو میتونه بر ذهن گذاشته و آن را تسخیر کند!
به شخصه وقتی این فیلم های مستهجن غربی رو مشاهده می کنم به شدت فشار خونم میزنه بالا و اون وقته که باید از وزارت تشکر کرد که دیدن و پخش این فیلم ها را برای جامعه جادوگری ممنوع کرده است. چرا که متاسفانه با دیدن این فیلم ها تنها راه و روش مقابله با ندیدن آن می توان فکر کردن به دیوار های سرد و بی روح آزکابان به دلیل رعایت نکردن قانون بود!

2. فقط کافیه که بتول خانوم همسایه کناریمون یک یک چیز تازه ای رو بخره که ما هم متوجه بشیم. اون وقته که گردن اون قدر سیخ میشه که خون آشام که سهله اژدها هم سعی می کنه که یک گازی به اون گردن دراز بزنه! ( استاد یک مقدار مطلب پاچه خواری داشت! )
راه مقابله با اون هم می تونه کشیدن پرده و مشغول شدن به کار خودمون باشه!

3. می تونه وقتی باشه که میرم نمایشگاه این ماشین های ماگلی! اصولا عقل اینجوری حکم میکنه به من که وقتی داری میری بالش و پتو هم با خودت ببر همونجا بخواب بس که ذهن رو محسور میکنه. تنها راه مقابله ای که میشه توسط اون از نمایشگاه خارج شد اینه که داف هلو بیرون بره داد بزنه : زود باش بیا الان مغازه ها بسته میشه نمیتونیم بریم آیس پک! ( جون تو! )


2.یکی از عوامل نام برده شده در تکلیف اول را درنظر گرفته، براساس آن رولی بنویسید که آثار نامساعد این عامل بر زندگی شما یا یکی از بستگانتان یا یکی از اجدادتان را نمایش دهد.

- کجا داری میری عزیزم؟
- چی مامان؟
- پرسیدم کجا داری میری؟
- آها دارم میرم سیستم جغد رسانی همسایمون رو درست کنم!
- زود برگردیا!
- باشه!

ده دقیقه بعد!

- اوا کجایی اقدس؟! من الان توی نمایشگاه جارو های پرندم! بدو بیا دیگه! ( موضوع شماره 3 هست ! )
بادراد جغد رو اس ام اس میکنه و وارد نمایشگاه میشه.


پنج دقیقه بعد!

بادراد داره به مدل چوموبولوس مومبولوس دویست هزار نگاه میکنه که ناگهان دستی شونشو نوازش میده.
- اخ جـــــون! چه خوب شد که اومدی هانی! نمی دونم بدون تو چه کار...
صدای مردانه شنیده شد : هانی عمته عمه ننه! مگه کوری نمی بینی نوشته به این جارو نزدیک نشوید؟
بادراد : چی؟ ها؟ آها! چشم آقا چشم!

و در حالیکه چند قدم عقب تر می رفت دوباره مشغول نگاه کردن جارو ها.

سه ساعت بعد

صدای زنی از بلندگو ها شنیده شد.
- دی دی دیــــی! وقت باقی مانده تا پایان نمایشگاه یک ساعت و بیست دقیقه.
بادراد رو به روی جارو مدل کفتر آتشین :

یک ساعت و بیست دقیقه بعد.

- دی دی دیــــی! وقت نمایشگاه تمام شده است. آقایون و بانوان عزیز از بازدید شما متشکریم. لطفا نمایشگاه را هرچه زودتر خالی کنید.
بادراد در حالیکه چشماش مثل هیپنوتیزم شده هاست جلوی یک مدل نمی دونم چی چی جارو واستاده و در دریایی از کف غرق شده.

ساعت دوازده نیمه شب رو نشون میده و جادوگران اندک اندک از نمایشگاه خارج شده و تنها فرد حاضر بادراد ریشوست!
- آقا! آقا! وقت تمومه! برید بیرون!
بادراد : !
- آقای محترم! بیرون لطفا!
و در حالیکه لطفا را می گفت با یک اردنگی بادراد رو از نمایشگاه بیرون پرت می کنه.

جلوی خونه بادراد اینا!

- ننه درو باز کن!
- نمی کنم! تا نگی کدوم قبرستونی بودی باز نمی کنم! کجا بودی کره خر؟
بادراد که همچنان در کف جارو ها بود گفت : رفته بودیم با همسایمون جارو ... چیز .... اممم سیستم جغد رسانی رو ببینیم! جون ننه!
- غلط کردی! همون پشت در می مونی تـــا فردا صبح!
بادراد ابتدا نگاهی به اطرافش کرد و سپس آب دهانش را با سر و صدا قورت داد.
چند لحظه بعد فکر کرد کمی آن طرف تر کسی را شبیه معلمش مورگانا لی فای با چشمانی قرمز دیده است...!

پ.ن : اینجوری فهمیدیم که نباید تا دیر وقت بیرون بمونیم چون حتی دیر وقت هم دیگه نمیشه گفت آقا پلیسه بیداره و ما تنها خواهیم موند با چند تا...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1388 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
1.

1- وقتی سر کلاس نشستیم و چیز جالبی از توی پنجره میبینیم. مثلا رگبار ، بارش برف ، پرنده ( این یه مورد جانداره! ) و ... اونوقته که حواسمون به بیرون پرت میشه و با شنیدن صدای معلم که داره مارو صدا میزنه و میگه کجایی به خودمون میایم.

روش مقابله با اون اینه که وسط درس به بیرون خیره نشی یا اگرم شدی فقط چند دقیقه به چند دقیقه نگاه کنی نه اینکه زل بزنی!

2- موقعی که هندزفیری گذاشتی تو گوشت و گرم گوش کردن به آهنگی ، اصلا متوجه اطراف نمیشیم مخصوصا اگه صداش بلند باشه. یکی هر چه قدرم هنجره شو پاره که برای صحبت کردن با تو نمیفهمی.

روش مقابله باهاش اینه که صدای آهنگ رو خیلی بلند نکنی و در حین گوش کردن چشما باز باشه و حواسمون به اطرافمون باشه. ولی اصلا این مورد حال نمیده!

3- زمانی که میبینی خیابون شلوغه و خدایی نکرده ماشینی تصادف کرده ، اون قدر حواسمون از فضولی پرت میشه به اینکه ببینیم چی شده که آخر خودتم با آدم جلوییت برخورد میکنی. ( پیاده! )

روش مقابله ش اینه که کمتر فضولی کنیم و یه لحظه نگاه کنیم و بیخیال شیم رد شیم بریم!

2.

لینی مثل همیشه در کنار لونا بر روی نیمکتی در وسط کلاس نشسته بود و به درس گوش میکرد.

پروفسور زنوفیلیوس لاوگود در حالی که مرتب با چوبدستیش به تخته می کوبید گفت: ببینین این عکس یه اسنور کک شاخ چروکیده س! یکی از تکلیفاتون اینه که عکس این اسنور ککه رو به ذهنتون بسپارین و برین از روش روی کاغذ بکشین. کاربردهایی هم که اجزای مختلف بدن این حیوون داره رو هم مینویسین.

هرمیون دستش را بلند کرد و با اشاره ی سر زنوفیلیوس گفت: اما این اسنور کک شاخ چروکیده نیست! این جانور ...

زنوفیلیوس با حرکت دستش حرف او را قطع کرد و گفت: دوشیزه گرنجر این یه اسنور کک شاخ چروکیده س. من خودم یکی از خشک شده های کله ی این حیوونو دارم ، اگه میخواین جلسه دیگه میارم!

- اما پروفسور این جانور با کوچک ترین ضربه ای بهش منفجر میشه و اسنور کک نیس بلکه ...

در همین حین لینی که از این بحث خسته کننده حوصله اش سر رفته بود ، سرش را چرخاند و به پنجره خیره شد. برف شدیدی در حال بارش بود و زمین رفته رفته سفید میشد. دستش را زیر شانه اش گذاشت و به بیرون خیره شد.

نگاه کردن به برف به این درشتی خیلی لذت بخش تر از گوش کردن به چنین حرف هایی بود.

رفته رفته صدای درون کلاس گنگ و مبهم شد تا جایی که دیگر صدایی را از اطراف نمی شنید. با خوش حالی به برف خیره شده بود ، دانه های درشت و زیبای آن به آرامی بر روی زمین می نشست ...

- دوشیزه وارنر؟ دوشیزه وارنر؟ معلوم هست حواستون کجاس؟

با برخورد دست لونا به پایش بلافاصله از فکر و خیال بیرون آمد و متوجه کلاس شد.

پرفسور زنوفیلیوس با عصبانیت گفت: معلوم هست حواست کجاس؟ نکنه تا الان هیچ کدوم از مبحث های درس رو گوش نکردی؟ من اینارو برای خودم نمیگم برای شما میگم!

لینی که دستپاچه شده بود بلافاصله بلند شد و گفت: نه پروفسور من حرف شمارو گوش میکردم. شما داشتین در مورد اسنور کک شاخ چروکیده ...

در همان لحظه فکری به ذهنش رسید و گفت: اسنور کک شاخ چروکیده که هرمیون میگفت شما اشتباه میکنین. ولی من با شما کاملا موافقم و به نظرم اسنور کک واقعا وجود داره و همون کاربردایی رو داره که شما گفتین و حرف هرمیون اصلا منطقی نبود. حتی من به وجود شامپیتون ها ( رجوع شود به تالار ریون! ) هم اعتقاد دارم. حرف های شما کاملا درست و متینه و این اصلا درست نیس که خیلیا میگن اینا چرته و اینا.

پروفسور زنوفیلیوس که کاملا تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت: آو پس حتما داشتی بیرون پنجره دنبال یه اسنور کک میگشتی؟ درسته؟ آفرین دوشیزه وارنر ولی باید بگم که این حیوون در جنگل ممنوعه ی ما یافت نمیشه. 20 امتیاز برای ریون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1388 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول:

غذا
خب این مهم ترین چیز توی زندگی هر آدمی هست. میدونید که غذا خوردن نیاز هست و وقتی شما هر جایی یک غذای خوشمزه و خوشگل میبینید، مثلا" مورگانا با دیدن بچه ها، حوس میکنید اون رو بخورید و امتحانش کنید. بنابراین به نظرم شکم و غذاخوردن میتونه یکی از چیزهایی باشه که ذهن خیلی ها بهش مشغوله!

روش مقابله : بریم یا یه چیزی بخوریم. یا به خودمون یاد آوری کنیم که رژیم داریم. یا از کسی بخوایم بزنه تو گوشمون، فراموشش کنیم!


پول
همه برای رسیدن به پول تلاش میکنند. همه ی کارها در دنیای مشنگی حتی، با پول انجام میشه. و ما ذهنمون هر روز و همه وقت،به این عامل مشغوله! پول..

روش مقابله: متاسفانه فکر میکنم نمیشه در این مورد مقابله کرد. چون پول توی زندگی تاثیر داره و بالاخره بعضی وقت ها لازمه که بهش فکر کنیم.. هومم؟ اما روش مقابله باهاش برنامه ریزیه! یا دزدی!

قدرت
جاه طلبی.. من خودم یکی از جاه طلب ترین آدمایی هستم که میشناسم!تمام مدت فکر آدم مشغول اینه که چطوری پیشرفت کنه، چطوری معروف بشه، چطوری محبوب باشه و..

روش مقابله: به نظرم میشه به این فکر کرد که قرار نیست همه جا ما اول باشیم. یا اینکه تلاشمون رو برای رسیدن بهش بکنیم. اون رو روی کاغذ بنویسیم، یا به گل و بلبل فکر کنیم !!


تکلیف دوم:

من میتوانم..من قدرت مندم.. من باید به قدرت برسم.. میخواهم آن باشم، که هرگاه نامم بر زبان آمد، بدن ها بلرزند. میخواهم همراهانم، رعب انگیز ترین موجودات کره ی زمین باشند. میخواهم تمام قدیسان مرگبار برای من باشند، میخوام مرگ را شکست دهم.. میخواهم تا ابد براین دنیا فرمانروایی کنم.. چراکه من میتوانم.. میتوانم، قدرت از آن من است..

پسرک دست از نوشتن کشید. قلم را روی کاغذ پوستی گذاشت و سرش را میان دستانش گرفت. در میان سو سوی نور شمع، ظاهر زیبای پسرک حالت خسته ای گرفته بود. به نظر میرسید با چیزی از درون مبارزه میکند. موهای سیاهش را پشت گوش هایش جمع کرد.

از روی صندلی بلند شد و به سمت تخت رفت. لحظه ای بعد، او نیز خوابیده بود..

چندسال بعد

نگاه تام ریدل، آن چشمان سبز رنگ به تک تک اعضای گروهش می افتاد. اتاق کوچک انباری مانندی در هاگزمید بود. آنها از هاگوارتز آمده بودند، و شنل های سبز رنگ اسلیترین به تن داشتند. تام لبخند میزد و با غرور به دوستانش خیره شده بود. لوسیوس مالفوی، از روی صندلی بلند شد و گفت:

-ما مرگخواران تو هستیم تام، اشاره کن! ما برای تو قدرت فراهم میکنیم..
-من نیاز دارم که جاودانه بشم. میخوام فعلا از روحم دو قسمت داشته باشم.. من نیاز به قربانی هایی دارم..
-ما کمکت میکنیم تام..امسال فارق التحصیل میشیم، میتونیم وارد وزارت خونه بشیم و شروع کنیم به جمع کردن یارهای بیشتر. یارهای تاریکی، برای تسخیر دنیای خودمون..ما حکم رانان این دنیا هستیم !
-من مرگ رو شکست میدم، لوسیوس! برید..میخوام تنها باشم..

و این تنهایی یعنی تکیه دادن به صندلی، و فکر کردن در مورد تنها عامل زنده ماند تام : رسیدن به قدرت..

-من قدرت مندم.. من لردولدمورت هستم.. ترس و وحشت.. مردم همه از من میترسند.. اسمم به زبان نمی آید.. دفترچه ی خاطرات من از خون و خونریزی پر میشود.. من یک قاتل قدرت مندم.. بزرگترین جادوگر.. من قدرت دارم! مرگ را شکست میدهم.. چه کسی است که مرا شکست دهد؟

و لبخند پیروزمندانه ای روی لبانش نقش بست.

چند سال بعد

خانه ای نه چندان بزرگ روبرویش بود. چوبدستی در دستانش میچرخیدو صدای قلبش هر لحظه آزار دهنده تر میشد. حالا که لقبی رعب انگیز برای خودش انتخاب کرده بود، باید به رعب انگیزترین جادوگر دوران خودش نیز تبدیل میشد.

طبق پیشگویی، او پیشدستی کرده بود و آن احمقی را که بعدها او را نابود خواهد کرد، امشب میکشت. به در خانه نزدیک تر شد و با تکان نرم چوبدستی در را باز کرد.

-لیلی، بچه رو ببر بالا .. خلع سلاح شو!
-تلاش خوبی بود جیمز، اما.. فکر نمیکنی کافی نبود؟ آوداکداورا !

نوری سبز رنگ. اولین جان پیچ. اولین قربانی.

به طبقه ی بالا نگاه کرد..دومین قربانی، دومین جان پیچ.

17 سال بعد،

-هری بکشش!

یک لحظه.. یک اشتباه..

و کار او تمام بود.. لرد ولدمورت. مخوف ترین جادوگر قرن، کسی که نامش لرزه بر اندام ها می انداخت. اما بالاخره، او چه شد؟ نابود شد.. توسط یک بچه ی 17 ساله و سال آخری ِ هاگوارتز. توسط یک قهرمان. لرد ولدمورت، هفت جان پبچ ساخته بود، ابن بدین معنا بود که او هفت نفر را قربانی ِ روح خودش کرده بود. نه هفت نفر انسان معمولی! هزاران نفر انسان معمولی و هفت نفر، برای جدا کردن تکه های روحش. او تمام مدت یک تفکر و هدف را دنبال میکرد : کشتن برای قدرت..

و عاقبت او، چیزی نبود جز یک مرگ دردناک و به وسیله ی یک بچه! یک مرگ پر از خفت و خواری..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1388 07:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هو121

تکلیف اول: سه عامل خارجی غیر جاندار که می توانند ذهن شما را تسخیر کنند نام ببرید و روش مقابله با آن ها را بیان کنید. (غیر رول - 15 نمره)


1 - وقتی شما یا ما فرقی نمیکنه،مشغول دیدن دعوای دو نفر توی خیابون هستیم،ممکنه ییهو تسخیر بشیم و دو کار انجام بدیم :
- فحشو ببندیم به روح جد و آباد یکی از دو طرف دعوا،در نتیجه اون طرف از اون یکی طرف جدا میشه و میاد سراغ ما،و اونیکی طرف در میره.
- با یک عدد آجر و یا میلگرد،بطور سریع ضربه ای به سر مهاجم وارد کرده و پا به فرار بگذاریم.
روش مقابله اینه که کلا از دیدن دعوا منصرف بشیم


2 - وقتی نشستیم پای یاهو مسنجر،گاهی وقتا انقدر تسخیر میشیم که دیگه یادمون میره مخاطبانمون مختلف هستن،پی ام طرفو میخونیم و همیــــــــــنجوری جوابشو به یه نفر میدیم،جواب همه رو برای یه نفر میفرستیم.
روش مقابله این هست که alert های مسنجر رو باز کنیم تا یه کم ذهن رو مخشوش کنه و جا برای اندیشیدن به تفاوت مخاطب باز بشه.


3 - وقتی داریم کتاب میخونیم،گاهی وقتا انقدر بی جنبه بازی در میاریم که ذهنمون تنسخیر کتاب میشه،در نتیجه تا صبح مجبوریم علاف کتاب خوندن بشیم.
راه مقابله اینه که در زمان های محدود کتاب بخونیم و به این برنامه ریزی مقید باشیم




تکلیف دوم: یکی از عوامل نام برده شده در تکلیف اول را درنظر گرفته، براساس آن رولی بنویسید که آثار نامساعد این عامل بر زندگی شما یا یکی از بستگانتان یا یکی از اجدادتان را نمایش دهد. [لزومی ندارد که قهرمان ماجرا، خودتان باشید.] (رول - 15 نمره)


باران شدیدی میبارید.مورگانا لی فای به همراه تنی چند از مریدان وفادار،در خیابان قدم میزد.ساعتی پیش به منظور تعویض هوا و اینا،از منزل خارج شده بود.در این بین،تد ریموس لوپین،گرگینه جذاب و مشهور نیز به همراه تنی چند از مریدان از لانه خروج کرده و به شدت به دنبال غذا بود.


مورگانا : گلاب خاتون،یه دستمال بده آب دماغم داره میاد،نمیبینی مگه؟
- چرا خانوم،ببخشیدبفرمایید
- عهههه،حتما باید یه دو قلوپ از خونت بزنم به بدن؟
دختران جوان آنچنان از چهره ژانگولری مورگانا ترسیده بودند که کلامی به زبان نیاوردند.


در همین لحظه،تد ریموس لوپین

- توله گرگ شماره 13!
- بله قربان!
- هیچی کاری ندارم خواستم ببینم هستی یا نه!
- باعث افتخاره قربان!
هنوز حرف توله گرگ تمام نشده بود که گروهی از اخوان ب س ی ج غیور ،از کوچه ای وارد خیابان شده و راه گرگینه را بستند.
تدی : جانم؟
- جانت در اومد پسر جان،بگیــــــرینشووووووون!


در کسری از ثانیه،وحشی های ب س ی ج...(نه چیزه،ب س ی جی ها) از سر و کول ملت گرگینه بالا رفتند.
- آآآآی قربان گرگینه شماره *...آآآآآی،هستم،میشه گاز بگیریم؟
- چخه کره بز،عهههههه،آره آره بگیرین.
تدی در حالی که با ولع خاصی همه اخوان را دندان میزد،این جمله را گفت اما ناگهان....
تعداد فزاینده ای از ب س ی ج ی ا ن از طرف کوچه های اطراف،به سمت مردم بی دفاع سرازیر شدند.
تدی : هی بکس،باید در بریم،نیمیشه ایطوری!


هیمن که تدی برگشت تا در بره،آن اتفاق افتاد.
لشکر عظیمی از بانوان،به رهبری بانویی موطلایی به سمت جمعیت حمله ور شدند.
مورگانا : هاااااااااااااای نــــــفس کش،تدی جونمشما کنار وایسا من حلش میکینم واست.
تدی : قربونت جونیور


فلش بک،30 ثانیه پیش

درون ذهن مورگانا :
اوه اوه،ببین نامردا،آآآآآآآی بزن تو چشش،نه از اونجا نه،باو،هوووووووووووی بیشعور آدم شو،من گرگینه ام تو گاز میگیری.
مورگانا به خود آمد :
دوباره درون ذهن مورگانا :
ای ای ای چقدر اینا نامر...ای ای ای ااااااووووخ،اییییییی نـــــــامرد،بیگیر که اومد،حمـــــله!




فلش بک،10دقیقه بعد

- تدی جون اطراف کیسه صفرا و اون طرفا خونشون تازه تر مونده،بزن صفا کن
-
راوی : بله دوستان من،آیا لیاقت آن جماعت مهاجم یا همان ب س ی...(صدا قطع میشه) غیر از اینگونه سلاخی است؟ به هر حال...

بووووووووم(راوی رو دستگیر کردن، بردن زندان اوین بعدم ترکوندنش،سرعت نیرو های د و ل ت ی رو کیف میکنی باو؟)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/4 7:47:30
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1388 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه اول

- این دیگه چه درسیه که این ترم بهمون دادن؟ قحطی کلاس درس بود؟

لونا درحالیکه مگس سمج و مزاحمی را از خود می راند، کتاب «ذهن جادویی، یا جادوی ذهن» را روی میز گذاشت و قلم پر خود را از کیفش خارج کرد. لینی وارنر نگاهی به دور و بر خود انداخت و با صدایی آهسته و درحالی که مواظب بود، مونتگومری که یک میز جلوتر بیلش را نوازش می کرد، نشنود به لونا گفت:
- شنیدم معلمش یه موجود مرموزه! شنیدم طرف اصن آدم نیست!!!

مونتگومری رویش را برگرداند و بیلش را محکم روی میز لینی و لونا کوبید به طوریکه خفاش کوچکی که زیر میز آن دو به خواب رفته بود از جا پرید و به سمت میز معلم پر کشید. مونتگومری با شرارت لبخندی زد:
- شنیدم استاد این درس یه تروله! اونم یه ترول که تعداد دستا و پاهاش اندازه عنکبوته! و شنیدم که عادت داره دختربچه ها رو سر ببره و گوشتشونو از استخونشون جدا کنه و اول استخوناشونو بخوره بعد گوشتاشونو سالاد ماکارونی درست کنه و بعد...

خفاش کوچک به میز رسید و روی آن نشست. لحظه ای بعد، به جای خفاش بانویی جذاب با موهای بلند و سیاه که اطراف صورت رنگ پریده اش را احاطه کرده بودند، آشکار شد. پیراهن بلند و آبی رنگ بانوی رنگ پریده، با یاقوت های کبود ریز تزئین شده بود و پای راستش را روی پای چپش انداخته، به دانش آموزان حیرت زده لبخند می زد. همچنان که روی میز لم داده بود، تک تک دانش آموزان را از نظر گذرانید و نگاهش لحظه ای روی صورت های ترسان لونا و لینی متوقف ماند ولی به سرعت متوجۀ مونتگومری شد:
- دایی مونتی! شما که می دونید من فقط یه خون آشام ساده هستم. لازم نیست برای افزایش هیجان، در معرفی من اغراق کنید.

مونتگومری تنها به خنده ای شیطنت آمیز، بسنده کرد. بانوی رنگ پریده ادامه داد:
- من مورگانا لی فای هستم. درسته که خون آشامم ولی تا وقتی که شب نشده، خطری براتون ندارم. ما اینجاییم تا شما دانش آموزان باهوش هاگوارتز - بله نویل، منظورم حتی به شما هم هست! - بله... شما دانش آموزان باهوش هاگوارتز بتونید مقاومت خودتون رو در برابر تسخیر ذهنتون به وسیلۀ عوامل خارجی و اشخاص و جانوران دیگه، مقاوم کنید.

مورگانا از جایش برخاست و لا به لای نیمکت های کلاس قدم زد:
- گفتم عوامل خارجی، اشخاص و جانوران! و این یعنی که همه چیز می تونه ذهن شما رو تسخیر کنه. هم انسان های دیگه، هم جانوران و گیاهان و حتی خیلی عوامل دیگه.

اولین چیزی که ممکنه ذهن شما رو تسخیر کنه و افکارتون رو به هم بریزه، مسایل پیش پا افتادۀ روزانه هست. این مسائل به نظر ساده و قابل چشم پوشی می رسن ولی غلبه بر اون ها بسیار مشکله و ارادۀ زیادی رو می طلبه. برای غلبه بر اون ها باید ذهنتون رو به چیزی غیر از اون مسئله متمرکز کنین تا جلوی تسخیر کامل ذهنتون رو بگیرین. مثلا ورزش کوییدیچ! زمانی که شما به تماشای کوییدیچ می پردازین، ممکنه چنان ذهنتون درگیر اون ورزش بشه که همراه با مدافع حرکات دفاعی انجام بدین یا ناخودآگاه همراه با جستجوگر به حالت شیرجه دربیاین تا اسنیچ رو بگیرین و چون این تنها یه توهمه که ذهنتون رو تسخیر کرده، به جای گرفتن چیزی، از سکوی تماشاچی ها پرت میشین پایین. به همین سادگی! به همین خوشمزگی!

مورگانا کلمۀ آخر را درحالی ادا کرد که نگاهش به گردن صاف و (به نظر) خوشمزۀ یکی از دانش آموزان افتاده بود. کمی مکث کرد و چون متوجه شد که هر لحظه ممکن است ذهنش به وسیلۀ عامل خارجی (یا همان طعمه های خوشمزه ای که در کلاس قرار داشتند!) تسخیر شود، بلافاصله به طرف تخته سیاه رفت. چوبدستیش را حرکت داد و همچنانکه جملاتی بر روی آن ظاهر می ساخت به سرعت توضیح داد:
- خوب تکلیف امروزتون. شما دو تا تکلیف دارید. یک تکلیف غیر رول و یک تکلیف رول. جلسۀ آینده هم درمورد جانوران و گیاهانی که می تونن ذهن شما رو تسخیر کنن و راه مقابله با اون ها صحبت می کنیم. نمی خوام کسی توی کلاس تاخیر داشته باشه چون تاخیر دانش آموزان یعنی نزدیک شدن به شب، و البته افزایش درصد خطر برای خود شما. موفق باشید!

به سرعت تکالیف را ظاهر کرد و از کلاس خارج شد.

تکلیف اول: سه عامل خارجی غیر جاندار که می توانند ذهن شما را تسخیر کنند نام ببرید و روش مقابله با آن ها را بیان کنید. (غیر رول - 15 نمره)

تکلیف دوم: یکی از عوامل نام برده شده در تکلیف اول را درنظر گرفته، براساس آن رولی بنویسید که آثار نامساعد این عامل بر زندگی شما یا یکی از بستگانتان یا یکی از اجدادتان را نمایش دهد. [لزومی ندارد که قهرمان ماجرا، خودتان باشید.] (رول - 15 نمره)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/4/3 23:31:05
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1388 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس خواندن ذهن و چفت شدگی در ترم هشتم تابستانی توسط پروفسور مورگانا لی فای تدریس خواهد شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری