باری دیگر با گامهایی بلند و تیز حرکت میکرد و خود را پیش میبرد ، هر ثانیه گویی به سمت هدفش نزدیک نزدیکتر میشد ، این بار نیز همانند دفعه های پیش که چنین عزم خود را جزم کرده بود تصمیم داشت تا آنچه را که در ذهن داشت اجرا کند و خودش را باری دیگر اثبات نماید .
بر بالای برج وحشت ایستاد ، اما این بار تلقی او از برجی که بر آن خودنمایی میکرد با آنچه در اذهان عموم قرار داشت فرق میکرد . اینجا سازمان اسرار بود و کیلومترها با برج وحشت فاصله داشت اما او بدین خاطر که میدانست تا لحظاتی دیگر چه اتفاقی در حال وقوع است آنجا را وحشت نامگذاری کرده بود .
از چند روز پیش برای چنین لحظهای برنامه ریزی کرده بود ، از روزی که با " فیمر کراسوس " یکی از ماموران سازمان اسرار برخورد کرده و او را با جذابیت مثال زدنیش به طرف خود کشانده بود . مرد بیچاره هیچ گاه در ذهن نمیپروراند که این زن زیبا در فکری بیش از گذراندن یک بستر با او باشد .
فیمر چنان جذب زن گشته بود که بارها سخنانی را از سازمان که برای او گفتن آنها ممنوع بود را به راحتی بر زبان آورده بود ، فقط برای گذراندن لحظاتی خوش ، امشب نیز چنین تصمیم داشت ، لحظاتی را کنار او میگذراند و سپس شاید میتوانست او را در یکی از اتاقهای سازمان اسرار زندانی کرده و باز هم روزی دیگر را آغاز کند . شاید هرگز فکر نمیکرد که در پس این زیبایی هزاران کراهت خوابیده است .
زن از پنجره ای که گویی فیمر آن را برای ورود او آماده کرده بود به داخل سازمان قدم گذاشت ، دیدن اتاقهای پیاپی او را نیز کمی ترسانده بود اما هیچ ترسی قدرت نفوذ در قلب وی را نداشت . با گامهایی آهسته به طرف آنچه که فیمر برایش شرح داده بود حرکت میکرد . راهروها و اتاقها از پس هم رد میشدند تا آنکه صدای آشنایی شنیده شد .
فیمر : اومدی عزیزم ؟ منتظرت بودم ... چیزایی که میخواستی نگاه کنی رو هم آوردم .
زن به طرف صدا برگشت ، آری خود او بود که اکنون در چنگالش اسیر گشته بود ، دیگر چیزی برای تلف کردن نداشت ، مرد بیچاره لیست تمامی افرادی را که روزی در محفل خدمتگزار بودند را به راحتی و فقط برای یک آغوش گرم آماده کرده بود .
فیمر : حالا این اسناد رو ول کن ، گرچه من هنوز نفهمیدم اینا به چه درد تو میخوره ، اصلاً هم حال فکر کردن به این چیزا رو ندارم ، الان فقط دارمبه تو و آن تن ...
زن درنگ نکرده بود به سرعت به طرف او هجوم برده و گوشهی گردنش را دندان گرفته بود ، عجب خون لیذی داشت ، میتوانست تا آخرین قطره خود را ارضا کند و سس از آنجا برود ، اما اندک ترس او باعث شد که سریع مدارک را برداشته و قصد سفر کند ، هرچه باشد مرد بیچاره تا ثانیه هایی دیگر از بین میرفت .
به سمت دری که از آنجا وارد شده بود حرکت کرد ، دستگیره را دردست گرفت و آن را حرکت داد ، اما نه ... در باز نمیشد .
فیمر : تو فکر ... فکر کردی ... از هر جا ... وار ...د میشی ... میتونی برگردی؟
فریاد زن برهوا خواست ! آیا او گیر افتاده بود ؟
آنلاینها
33 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31
مهمانان
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


