خلاصه ی موضوع جهت راحتی جنگجوها!
دامبلدور به طرز عجیبی ناگهان غیبش می زنه. کمی بعد هم از طرف وزارت سحر و جادو نامه ای به محفل می رسه و میگه که مجمع ویزنگاموت به زودی جانشین دامبلدور رو اعلام می کنه.
مدت زیادی نمی گذره که یه عدد شخص کچل و سفید با چندتا سیاه سوخته وارد خونه ی گریمولد میشن و نامه ای از ویزنگاموت میارن مبنی بر اینکه جانشین دامبلدور ولدمورته.
جیمز و تدی با هم از گریمولد خارج می شن تا با هم صحبت کنن. اتفاقات نا مشخصی میوفته و ناگهان میدان گریمولد دهن باز می کنه و یک تونل (مخفی) زیر میدون باز میشه که پر از اسکلته!
توی خونه ی گریمولد هم تام ریدل چوبدستی محفلی ها رو ضبط می کنه و بعد از اون به سراغ گنجینه ی دامبلدور می ره و سارا اوانز و بلاتریکس رو به حال خودشون رها می کنه تا تو سر و کله ی هم بزنن.
ولی وسط راه وظایف یک پدر دلسوز اونو به سمت بارتی می کشه. بارتی تو مرلینگاه به همراه مونتی گیر کرده ( حالا چرا و اونجا چیکار می کردن و اینا رو از خودشون بپرسید!). بارتی یه سری حرفها در مورد اینکه تام می خواد بره با دامبلدور صحبت کنه می زنه و ولدمورت هم که می بینه بچه ش زیادی داره حرف می زنه برش می داره می بره تو یه اتاق تا به طور خصوصی حرف بزنن.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
40 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
خانه شماره دوازده گریمولد
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

لرد به آرامی صورتش را به سمت مرگخواری که از پشت به شکل دو نقطه دی در آمده بر میگردونه و میگه: داشتم میرفتم مرلینگاه. تو اینجا چیکار میکنی؟!
- یا لرد. مرلینگاه طبقه ی بالا نیست. مرلینگاه تو همین طبقه اس و البته بارتی به همراه مونتی هم توش گیر کردن.
- جدی همین طبقه اس؟ بارتی و مونتی؟ منو ببر اونجا ببینم چشون شده؟ باز اینا...
و لرد به همراه مرگخوار به سمت مرلینگاه به راه میفتند... راهروی جلوی مرلینگاه به شدت مملو از مرگخوارانی هستند که همچون کسانی که وردِ کروشیو بر آنها اجرا شده به خود میپیچند. لرد به زور خود را از میان جمعیت جلو برد و چند ضربه ای به درِ مرلینگاه زد و با صدای بلندی گفت: بارتی، پسرم اون تو چیکار میکنی؟
و ضربه ای دیگر به مرلینگاهِ کناری زد و فریاد زنان گفت: اوووی گورکنِ بوقی. اون تو چیکار میکنی؟ بیا بیرون همه سقط شدن. الان باید بریم تا من بتونم بیانیه ی بعدیم رو بگم. تعداد مرگخوارا هم توی نقاطِ مختلفِ خونه کم شده. ممکنه محفلیا شلوغ کنن.
بارتی که گویا در حال گریه بود، با صدای بغض آلود گفت: بابایی. من... من... من میدونم که تو الان میخوای بری پیشِ دامبلِ ریش دراز تا باهاش صحبت کنی. من نمیخوام که تو با اون...
مرگخواران که تا لحظاتی پیش، همگی به دردِ خود میپیچیدند با شنیدن این جمله گوشها را تیز کرده و به صورتی مشکوک به لرد نگاه کردند و خون دوباره به صورتِ لرد دوید و خواستنی تر شد، ولی اثری از دامبلدور نبود
لرد به آرامی گفت: بارتی بیا بیرون بریم با هم صحبت کنیم. بیا بریم طبقه ی بالا با هم صحبت کنیم... اصلا اینطوری نیست. بیا بیرون... بیا بیرون... دِ بیا بیرون دیگه بچیکه بوقی. اگه الان نیای بیرون درو میشکونیم همه ببیننتا 
- اِع. نکن بابایی. الان میام بیرون...
- یکی این یکی در رو بشکونه تا مونتی بیاد بیرون. من اصلا وقت ندارم. باید با بارتی برم طبقه ی بالا باهاش صحبت کنم. کسی هم مزاحممون نشه. بحث بینِ پدر و پسره
درِ مرلینگاهِ اول به آرامی باز شد و بارتی به سمت لرد به راه افتاد. لرد هم نگاهی مملو از خوشحالی به دیگر مرگخواران انداخت و در دل هزاران بار برای همچین نقشه ای که طراحی کرده بود به خود آفرین گفت. حال میتوانست به همراه بارتی، پسرش که خیلی از کوچکترین مرگخواران بود به طبقه ی بالا برود و در طی عملیاتی او را نیز در جایی مشغول کرده و به جستجوی گنجینه های دامبل برود...
لرد:
- یا لرد. مرلینگاه طبقه ی بالا نیست. مرلینگاه تو همین طبقه اس و البته بارتی به همراه مونتی هم توش گیر کردن.
- جدی همین طبقه اس؟ بارتی و مونتی؟ منو ببر اونجا ببینم چشون شده؟ باز اینا...
و لرد به همراه مرگخوار به سمت مرلینگاه به راه میفتند... راهروی جلوی مرلینگاه به شدت مملو از مرگخوارانی هستند که همچون کسانی که وردِ کروشیو بر آنها اجرا شده به خود میپیچند. لرد به زور خود را از میان جمعیت جلو برد و چند ضربه ای به درِ مرلینگاه زد و با صدای بلندی گفت: بارتی، پسرم اون تو چیکار میکنی؟
و ضربه ای دیگر به مرلینگاهِ کناری زد و فریاد زنان گفت: اوووی گورکنِ بوقی. اون تو چیکار میکنی؟ بیا بیرون همه سقط شدن. الان باید بریم تا من بتونم بیانیه ی بعدیم رو بگم. تعداد مرگخوارا هم توی نقاطِ مختلفِ خونه کم شده. ممکنه محفلیا شلوغ کنن.
بارتی که گویا در حال گریه بود، با صدای بغض آلود گفت: بابایی. من... من... من میدونم که تو الان میخوای بری پیشِ دامبلِ ریش دراز تا باهاش صحبت کنی. من نمیخوام که تو با اون...

مرگخواران که تا لحظاتی پیش، همگی به دردِ خود میپیچیدند با شنیدن این جمله گوشها را تیز کرده و به صورتی مشکوک به لرد نگاه کردند و خون دوباره به صورتِ لرد دوید و خواستنی تر شد، ولی اثری از دامبلدور نبود
لرد به آرامی گفت: بارتی بیا بیرون بریم با هم صحبت کنیم. بیا بریم طبقه ی بالا با هم صحبت کنیم... اصلا اینطوری نیست. بیا بیرون... بیا بیرون... دِ بیا بیرون دیگه بچیکه بوقی. اگه الان نیای بیرون درو میشکونیم همه ببیننتا 
- اِع. نکن بابایی. الان میام بیرون...
- یکی این یکی در رو بشکونه تا مونتی بیاد بیرون. من اصلا وقت ندارم. باید با بارتی برم طبقه ی بالا باهاش صحبت کنم. کسی هم مزاحممون نشه. بحث بینِ پدر و پسره

درِ مرلینگاهِ اول به آرامی باز شد و بارتی به سمت لرد به راه افتاد. لرد هم نگاهی مملو از خوشحالی به دیگر مرگخواران انداخت و در دل هزاران بار برای همچین نقشه ای که طراحی کرده بود به خود آفرین گفت. حال میتوانست به همراه بارتی، پسرش که خیلی از کوچکترین مرگخواران بود به طبقه ی بالا برود و در طی عملیاتی او را نیز در جایی مشغول کرده و به جستجوی گنجینه های دامبل برود...
لرد:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

_ اینجا چه خبره؟
بلا که سخت مشغول کار وزین شکنجه دادن بود متوجه سوال سارا که تازه وارد آشپزخانه شده بود نشد.
سارا با صدای بلند تر در میان جیغ و داد ها :
_ گفتم اینجا چه خبره؟
بلا برای لحظه ای ایستاد و به عقب برگشت!
_ چی می گی تو؟ چرا مزاحم من شدی ؟ نکنه تو هم از اینا دلت می خواد؟
سارا که تازه متوجه شده بود که بلا در حال انجام چه کار شیطانی هست به سمت بلا حمله ور شد و گفت :
_ داشتی چی کار می کردی؟ بچه محفلی شکنجه می دی؟
بگیر که اومد!
و لحظاتی بعد... بلاتریکس :
_ می کشمت! تک تکتونو می کشم...
و چوب دستشو بلند کرد.
_ آواداک...
_ روی من چوب دستی می کشی؟
و سپس بعــــله...فوقع ما وقع!
در سالن ولدی روی صندلی مخصوص دامبلدور نشسته ، پاشو رو پا انداخته و در حال لذت بردن از یه خونه گرم و راحت بود و با خودش فکر می کرد که :
_ عجب خونه مزخرفی اون بابامون برامون ارث گذاشته ها! دوزارم نمی ارزه! باید بفروشمش یه خونه مثل اینجا بخرم...کلنگیه ولی خب بودجه مرگ خوارا بیشتر از این نمی کشه...چاره ای نیست!هی...
در همین افکار بود که یاد یه چیزی افتاد:
_ هوووم! راستی چه فرصتی بهترین از این که برم سراغ گنجینه دامبل! همون که توش پر از چیزای قیمتی و پوله! اونه که اینا رو تامین می کنه! آره...فکر کنم طبقه بالاست.
و سپس آرام چشماشو که چند دقیقه بود بسته بود، باز کرد و یه نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد کسی حواسش بهش نیست از جاش بلند شد و به سمت پله ها به راه افتاد. هیچ کدام از مرگ خوارا نباید بویی می بردن. خب چون جدیدا خیلی اظهار وجود می کردن و منتظر بودن یه چیزی بهشون بماسه که بعدا ادعای ارث و میراث کنن! آره دیگه دور و زمونه عوض شده...
ولدی هنوز پایش را بر پله سوم نگذاشته بود که...
_ ارباب جایی تشریف می برید؟
میدان گریمولد
_ سایه شو می بینی؟من که نمی تونم برگردم و ببینمش!
تد شانه های لرزان جیمز را گرفت و در حالی که به سایه اون موجود عجیب که کم کم داشت بروی دیوار رو به رویشان واضح تر می شد نگاه می کرد گفت :
_ منم همین طور! باید فرار کنیم... با شماره من... یک دو سه...
تد چند قدمی دوید که دید جیمز همراه او نیامد...
_ جیمز چی شده؟ د بیا دیگه!
_ نخ یویوم به پام پیچ خورده!
تدی :
_ تو اینجام اونو با خودت آوردی؟؟
بلا که سخت مشغول کار وزین شکنجه دادن بود متوجه سوال سارا که تازه وارد آشپزخانه شده بود نشد.
سارا با صدای بلند تر در میان جیغ و داد ها :
_ گفتم اینجا چه خبره؟
بلا برای لحظه ای ایستاد و به عقب برگشت!
_ چی می گی تو؟ چرا مزاحم من شدی ؟ نکنه تو هم از اینا دلت می خواد؟

سارا که تازه متوجه شده بود که بلا در حال انجام چه کار شیطانی هست به سمت بلا حمله ور شد و گفت :
_ داشتی چی کار می کردی؟ بچه محفلی شکنجه می دی؟
بگیر که اومد!و لحظاتی بعد... بلاتریکس :

_ می کشمت! تک تکتونو می کشم...
و چوب دستشو بلند کرد.
_ آواداک...
_ روی من چوب دستی می کشی؟
و سپس بعــــله...فوقع ما وقع!
در سالن ولدی روی صندلی مخصوص دامبلدور نشسته ، پاشو رو پا انداخته و در حال لذت بردن از یه خونه گرم و راحت بود و با خودش فکر می کرد که :
_ عجب خونه مزخرفی اون بابامون برامون ارث گذاشته ها! دوزارم نمی ارزه! باید بفروشمش یه خونه مثل اینجا بخرم...کلنگیه ولی خب بودجه مرگ خوارا بیشتر از این نمی کشه...چاره ای نیست!هی...
در همین افکار بود که یاد یه چیزی افتاد:
_ هوووم! راستی چه فرصتی بهترین از این که برم سراغ گنجینه دامبل! همون که توش پر از چیزای قیمتی و پوله! اونه که اینا رو تامین می کنه! آره...فکر کنم طبقه بالاست.
و سپس آرام چشماشو که چند دقیقه بود بسته بود، باز کرد و یه نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد کسی حواسش بهش نیست از جاش بلند شد و به سمت پله ها به راه افتاد. هیچ کدام از مرگ خوارا نباید بویی می بردن. خب چون جدیدا خیلی اظهار وجود می کردن و منتظر بودن یه چیزی بهشون بماسه که بعدا ادعای ارث و میراث کنن! آره دیگه دور و زمونه عوض شده...
ولدی هنوز پایش را بر پله سوم نگذاشته بود که...
_ ارباب جایی تشریف می برید؟
میدان گریمولد
_ سایه شو می بینی؟من که نمی تونم برگردم و ببینمش!
تد شانه های لرزان جیمز را گرفت و در حالی که به سایه اون موجود عجیب که کم کم داشت بروی دیوار رو به رویشان واضح تر می شد نگاه می کرد گفت :
_ منم همین طور! باید فرار کنیم... با شماره من... یک دو سه...
تد چند قدمی دوید که دید جیمز همراه او نیامد...
_ جیمز چی شده؟ د بیا دیگه!
_ نخ یویوم به پام پیچ خورده!

تدی :
_ تو اینجام اونو با خودت آوردی؟؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/16
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 18:40
از: این به بعد آواتار فقط مردونه!
پستها:
621

- چوب دستی هامون؟ مگه میشه؟ این نامردیه...من آلبوس رو میخوام عررررررررر
بقیه محفلی ها که به شدت در عصبانیت به سر میبردند به سمت لونا آمدند و سعی میکردند وی را ساکت کنند.
- سسس، لونا خواهش میکنم الان این کچل میفهمه بد بخت میشیما....دیگه چوب دستی هم نداریم.
در گوشه ای دیگر از خانه گریمولد، ولدی روی مبل قدیمی و پوسیده نشسته بود و پا روی پا انداخته بود و میوه کوف....نه یعنی میخورد. آنتونین و بلا نیز همچون دو برده حلقه به گوش دو رفش ایستاده بودند و قربان صدقه وی میرفتند.
- مای لرد، فداتون شم...میخواین بگم یه مبل تازه بیارن براتون.
- نخیر لازم نکرده...ببینم چه صدایی از توی آشپزخونه میاد؟
آنتونین که گوشهایش را تیز کرده بود رو به لرد کرد و گقت:
- ارباب مثل اینکه یکی از این سفیدا داره عر میزنه.
- چی؟ بلا برو ببین چه مرگشونه.
- چشم ارباب
در افکار بلا:
آخیش بالاخره میتونم با خیال راحت یه بلایی سر این محفلیا بیارم.
در آشپزخانه
- لونا خواهش میکنم...کافیه دیگه...بسه، الان کچل پی...
در همین لحظه در آشپزخانه با قدرت گشوده شد و بانویی مو فرفری و اینا وارد شد. بلا رو به لونا کرد و گفت:
- دختر، تو چته؟ چرا عر میزنی؟ هان؟ به به...وزیر مردمی شما کجا اینجا کجا؟
- به به مو فر فری شما کجا این جا کجا؟
در همین لحظه همه آشپزخانه با صدای خنده محفلیان لرزید.
محفلیون:
بلا: کروشیو!
محفلیون:
میدان گریمالد
جیمز به گوشه ای از گودال اشاره کرد و گفت:اونجارو ببین.
تد به سرعت رویش را به سمتی که جیمز اشاره کرده بود برگرداند و جیغ بنفشی کشد.
تعداد زیادی اسکلت انسان که روی هم افتاده بودند در گوشه گودال خودنمایی میکرد و ترس رو بر اون گودال حاکم میکرد.
- تی میگم انگار یه صدایی داره از پشت سرم میاد
بقیه محفلی ها که به شدت در عصبانیت به سر میبردند به سمت لونا آمدند و سعی میکردند وی را ساکت کنند.
- سسس، لونا خواهش میکنم الان این کچل میفهمه بد بخت میشیما....دیگه چوب دستی هم نداریم.
در گوشه ای دیگر از خانه گریمولد، ولدی روی مبل قدیمی و پوسیده نشسته بود و پا روی پا انداخته بود و میوه کوف....نه یعنی میخورد. آنتونین و بلا نیز همچون دو برده حلقه به گوش دو رفش ایستاده بودند و قربان صدقه وی میرفتند.
- مای لرد، فداتون شم...میخواین بگم یه مبل تازه بیارن براتون.
- نخیر لازم نکرده...ببینم چه صدایی از توی آشپزخونه میاد؟
آنتونین که گوشهایش را تیز کرده بود رو به لرد کرد و گقت:
- ارباب مثل اینکه یکی از این سفیدا داره عر میزنه.
- چی؟ بلا برو ببین چه مرگشونه.
- چشم ارباب
در افکار بلا:
آخیش بالاخره میتونم با خیال راحت یه بلایی سر این محفلیا بیارم.
در آشپزخانه
- لونا خواهش میکنم...کافیه دیگه...بسه، الان کچل پی...
در همین لحظه در آشپزخانه با قدرت گشوده شد و بانویی مو فرفری و اینا وارد شد. بلا رو به لونا کرد و گفت:
- دختر، تو چته؟ چرا عر میزنی؟ هان؟ به به...وزیر مردمی شما کجا اینجا کجا؟
- به به مو فر فری شما کجا این جا کجا؟
در همین لحظه همه آشپزخانه با صدای خنده محفلیان لرزید.
محفلیون:
بلا: کروشیو!
محفلیون:
میدان گریمالد
جیمز به گوشه ای از گودال اشاره کرد و گفت:اونجارو ببین.
تد به سرعت رویش را به سمتی که جیمز اشاره کرده بود برگرداند و جیغ بنفشی کشد.
تعداد زیادی اسکلت انسان که روی هم افتاده بودند در گوشه گودال خودنمایی میکرد و ترس رو بر اون گودال حاکم میکرد.
- تی میگم انگار یه صدایی داره از پشت سرم میاد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
ميجنگيم تا آخ?
جزئیات کاربر

ارباب لرد ولدمورت کبیر روی شانه های آنتونین نشسته و به علت ناراحت بودن جایش دست ها را دور گردن صندل...آنتونین گره کرده بود تا سقوط نکند.بلا هم کنار ارباب ایستاده و او و خودش را باد میزد.در همین لحظه صدای لرد بلند شد.
- محفلی ها جمع شن،میخوام سخنرانی کنم!
صدای غرولند اهالی خانه گریمولد بلند شد.
- همین الان سخنرانی کردی آخه کچل!
- ما رو بیکار گیر اورده!
بعد از چند دقیقه همه محفلی ها رو به روی لردسیاه و همراهانش جمع شدند.ارباب با پاهایش لگدی به کمر آنتونین زد تا پا بلندی کند و او را بالاتر بگیرد.سپس گلویش را صاف کرد و گفت:رئیس جدیدتون تصمیمی گرفته که میخواد بهتون اطلاع بده.از این به بعد چیزی از شما در دست من گرو میمونه و اون چیزی نیست جز...
محفلی ها:
لرد چوبدستی اش را به سمت محفلی ها گرفت و بعد از چند لحظه ده ها چوبدستی به سمتش هجوم آوردند!گرابلی با تعجب به جای خالی چوبدستی در جیب شلوارش نگاه کرد.ریموس با چوب که قصد داشت خود را به لرد برساند کشتی میگرفت و مرگخوار ها هم جلوی چشم و صورتشان را گرفته بودند تا از برخورد آن ها در امان بمانند!
- آخ خورد تو چشم!
- آیییی!
لرد که گوش راست و چپ آنتونین را میکشید و او را به همین جهت ها هدایت میکرد بعد از چند لحظه توانست همه چوب های سرکش را در جیب ردایش جا دهد.سپس رو به محفلی ها گفت:پایان بیانیه شماره 2!میتونین برین!
چشم های بلا با دقت محفلی هایی را که میرفتند بررسی میکردند.اما لرد به هیچ عنوان متوجه غیبت جیمز و تد نشده بود.
داخل میدان گریمولد
دو برادر ناتنی کورکورانه از جایشان بلند شدند و همدیگر را پیدا کردند.در آن مکان گودال مانند هیچ نوری دیده نمیشد.
جیمز دستش را روی پهلوی تد گذاشت،کمی بالاتر رفت و شانه اش را لمس کرد.هنگامی که به صورتش رسید از شدت ذوق دو کشیده در گوشش نواخت و گفت:تـــد!فکر کردم گم شدم!
تد:
- چرا جواب نمیدی؟
- تاریکه صورتمو نمیبینی!
تد دستش را در جیب ردایش کرد و بعد از کمی جست و جو چوبدستی اش را یافت.آن را روشن کرد و نگاهی به اطرافش انداخت.
- جـــــیــــــــــغ!
چوبدستی از دست تد رها شد و روی زمین افتاد.و با عصبانیت گفت:چرا جیغ میکشی؟!زهرم ترکید!
جیمز به گوشه ای از گودال اشاره کرد و گفت:اونجارو ببین.
- محفلی ها جمع شن،میخوام سخنرانی کنم!
صدای غرولند اهالی خانه گریمولد بلند شد.
- همین الان سخنرانی کردی آخه کچل!
- ما رو بیکار گیر اورده!

بعد از چند دقیقه همه محفلی ها رو به روی لردسیاه و همراهانش جمع شدند.ارباب با پاهایش لگدی به کمر آنتونین زد تا پا بلندی کند و او را بالاتر بگیرد.سپس گلویش را صاف کرد و گفت:رئیس جدیدتون تصمیمی گرفته که میخواد بهتون اطلاع بده.از این به بعد چیزی از شما در دست من گرو میمونه و اون چیزی نیست جز...
محفلی ها:

لرد چوبدستی اش را به سمت محفلی ها گرفت و بعد از چند لحظه ده ها چوبدستی به سمتش هجوم آوردند!گرابلی با تعجب به جای خالی چوبدستی در جیب شلوارش نگاه کرد.ریموس با چوب که قصد داشت خود را به لرد برساند کشتی میگرفت و مرگخوار ها هم جلوی چشم و صورتشان را گرفته بودند تا از برخورد آن ها در امان بمانند!
- آخ خورد تو چشم!
- آیییی!
لرد که گوش راست و چپ آنتونین را میکشید و او را به همین جهت ها هدایت میکرد بعد از چند لحظه توانست همه چوب های سرکش را در جیب ردایش جا دهد.سپس رو به محفلی ها گفت:پایان بیانیه شماره 2!میتونین برین!

چشم های بلا با دقت محفلی هایی را که میرفتند بررسی میکردند.اما لرد به هیچ عنوان متوجه غیبت جیمز و تد نشده بود.
داخل میدان گریمولد
دو برادر ناتنی کورکورانه از جایشان بلند شدند و همدیگر را پیدا کردند.در آن مکان گودال مانند هیچ نوری دیده نمیشد.
جیمز دستش را روی پهلوی تد گذاشت،کمی بالاتر رفت و شانه اش را لمس کرد.هنگامی که به صورتش رسید از شدت ذوق دو کشیده در گوشش نواخت و گفت:تـــد!فکر کردم گم شدم!
تد:

- چرا جواب نمیدی؟
- تاریکه صورتمو نمیبینی!
تد دستش را در جیب ردایش کرد و بعد از کمی جست و جو چوبدستی اش را یافت.آن را روشن کرد و نگاهی به اطرافش انداخت.
- جـــــیــــــــــغ!

چوبدستی از دست تد رها شد و روی زمین افتاد.و با عصبانیت گفت:چرا جیغ میکشی؟!زهرم ترکید!
جیمز به گوشه ای از گودال اشاره کرد و گفت:اونجارو ببین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1388/5/11 12:48:05
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1388/5/11 13:07:29
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1388/5/11 13:07:29
منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم
جزئیات کاربر

کچل پیروز با لبخندی که بالاش دماغی وجود نداشت و نه پایینش نه بالاش.. نه بالاترش مویی جلو می ره و می پره روی یک میز به خیال اینکه همه ببیننش.
ولدمورت یک حرکت پشتک ماهرانه می زنه و بعد پیچ و تاب خوردن های بسیار در هوا، جفت پا روی میز فرود میاد و میز هم چهارتا پایه ش باز میشه و روی زمین پخش میشه!
-
-
بلاتریکس بر سر و سینه زنان به طرف ولدمورت می دوئه و سر راه انواع نفرین و لعنت و کروشیو رو به در و دیوار و میز و محفل می فرسته!
- بوق بشید با این میزتون.. مفلسا.. بی پولا.. بدبختا فلک زده ها.. کروشیو.. کروشیو.. ارباب ارباب سالمی؟! بلا فداتون شه حالتون خوبه؟
ولدمورت با کمک تیم پزشکی پاهای صد و هشتادشو بالاخره می بنده و این بار می پره روی کول آنتونین و سخنرانی می کنه!
- اول از همه درود بر سالازار و بوق بر مرلینون.. شما ای جماعت بیچاره، ارباب لرد ولدمورت کبیر..
صدایی تمسخر آمیز از بین جمعیت به گوش می رسه و خون به صورت ولدمورت می دوه و یه ذره سرخ و سفید و خواستنیش می کنه!
.. اسمشو نبر (بهش بگو کچل!) ادامه می ده:
- من اومدم که شما رو از این فلاکت نجات بدم تا مثل جنهای خونگی زندگی نکنید..
ولدمورت سکوت می کنه تا ببینه بازم صدایی از جمعیت در میاد یا نه و چون صدایی در نمیاد به گفتن " خطبه فرت!" اکتفا می کنه و می ره. چندتا مرگخوارام دور لرد بالا و پایین می پرن و میگن ارباب اسمک نمی دونم چی چی هه!
تدی در میان جمعیت رو به جیمز می کنه و میگه:
- ببین من بلد به زبون این جونورا باهاشون صحبت کنم.. می رم اجازه بگیرم که بریم بیرون.. باید تو یه جای خلوت فکر کنیم!
- یعنی بریم مرلینگاه!؟
-
وسط میدون گریمولد..
دو برادر وسط میدون ایستادن و آماده ن که حرف بزنن..
- ببین جیمز من تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد!
- ینی چی؟!
- یعنی محفل باید به خط آلبوس کبیر برگرده!
- ینی داری حرف سیاسی می زنی؟
- من که چیز رو نگفتم!
- چیز چیه؟ اسم رمز که تقلب بود!
فرت!
میدون گریمولد از وسط باز میشه و دو برادر میوفتن تهش!
ولدمورت یک حرکت پشتک ماهرانه می زنه و بعد پیچ و تاب خوردن های بسیار در هوا، جفت پا روی میز فرود میاد و میز هم چهارتا پایه ش باز میشه و روی زمین پخش میشه!
-

-

بلاتریکس بر سر و سینه زنان به طرف ولدمورت می دوئه و سر راه انواع نفرین و لعنت و کروشیو رو به در و دیوار و میز و محفل می فرسته!
- بوق بشید با این میزتون.. مفلسا.. بی پولا.. بدبختا فلک زده ها.. کروشیو.. کروشیو.. ارباب ارباب سالمی؟! بلا فداتون شه حالتون خوبه؟
ولدمورت با کمک تیم پزشکی پاهای صد و هشتادشو بالاخره می بنده و این بار می پره روی کول آنتونین و سخنرانی می کنه!
- اول از همه درود بر سالازار و بوق بر مرلینون.. شما ای جماعت بیچاره، ارباب لرد ولدمورت کبیر..
صدایی تمسخر آمیز از بین جمعیت به گوش می رسه و خون به صورت ولدمورت می دوه و یه ذره سرخ و سفید و خواستنیش می کنه!
.. اسمشو نبر (بهش بگو کچل!) ادامه می ده:- من اومدم که شما رو از این فلاکت نجات بدم تا مثل جنهای خونگی زندگی نکنید..
ولدمورت سکوت می کنه تا ببینه بازم صدایی از جمعیت در میاد یا نه و چون صدایی در نمیاد به گفتن " خطبه فرت!" اکتفا می کنه و می ره. چندتا مرگخوارام دور لرد بالا و پایین می پرن و میگن ارباب اسمک نمی دونم چی چی هه!

تدی در میان جمعیت رو به جیمز می کنه و میگه:
- ببین من بلد به زبون این جونورا باهاشون صحبت کنم.. می رم اجازه بگیرم که بریم بیرون.. باید تو یه جای خلوت فکر کنیم!
- یعنی بریم مرلینگاه!؟
-
وسط میدون گریمولد..
دو برادر وسط میدون ایستادن و آماده ن که حرف بزنن..
- ببین جیمز من تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد!
- ینی چی؟!
- یعنی محفل باید به خط آلبوس کبیر برگرده!
- ینی داری حرف سیاسی می زنی؟
- من که چیز رو نگفتم!
- چیز چیه؟ اسم رمز که تقلب بود!
فرت!
میدون گریمولد از وسط باز میشه و دو برادر میوفتن تهش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/5/11 12:02:40
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

مالی با دسته ملاقه مشغول خاراندن نوک بینی اش شد و در حالی که به فکر فرو رفته بود گفت:من یه چیزایی یادمه!آلبوس گفته بود برای شرایط بحرانی یه نقشه ای داره که محفل بدون سرپرست نمونه.فکر میکنم درباره شورای ویرنگاموت و اینا هم یه چیزایی گفته بود!
تد با عصبانیت پنجه هایش را روی میز کشید و بعد از قلوه کن شده قسمتی از میز گفت:یعنی چی؟مگه البوس به ما اعتماد نداشته که رفته با اونا توافق نامه امضا کرده؟همین گرابلی پلنک خودمون!تا دلت بخواد توافق نامه امضا میکنه هر روز!
جیمز نگاهی به سر برگ نامه انداخت و گفت:ببینم حالا به نظرتون کی رو انتخاب کردن؟تازه قضیه پیدا کردن البوس چی میشه!نخ یویو من چی؟وای!!
چندی بعد!
همه در وسط اتاق نشیمن جمع شدن و انتظار میکشن.
جیمز به شدت با چنگ و دندون مشغول ور رفتن با گره نخ یویوشه.تد پنجه هاش رو با حواس پرتی سوهان میکشه بطوریکه که در یک ربع گذشته به جای ناخن دسته صندلی صاف و براق شده!
گرابلی پلنک که داشت با ذره بین نامه رو بررسی میکرد که با خوشحالی فریاد میزنه:یافتم یافتم!
همه به طرف حمله ور میشن و میپرسن:چی شد؟چیزی دستگیرت شد؟
پلنک با خوشحالی سر تکون میده و میگه:اره.جوهری که باهاش نوشتن از نوع پر کلاغی درجه هشته که تازه توی وزارت استفاده میشه.یعنی اینکه نامه جعلی نیست و تازه فرستاده شده!
درست بعد از اینکه جیمز به پلنک جمله "خسته نباشی!" رو میگه زنگ در به صدا در میاد!
همه با تصور اینکه بالاخره البوس برگشته به سمت در حمله میکنن و اون رو باز میکنن!
محفلی ها:
وای نه بهمون حمله شده...جیــــــغ...یکی چوب دستی منو بده...ما ههمون میمیرم...جیــــغ!
لرد سیاه در حالی که از پله ها بالا میاد اعضای محفل رو که چشم هاشون اندازه چشم های دالی شده کنار میزنه و همراه مرگخوارانش وارد خانه گریمولد میشه!
جیمز یویوش رو جلوی لرد میگیره و فریاد میزنه:از اینجا برو بیرون!الان البوس میاد مثل جنگ توی وزارت باهات دوئل میکنه!یکی منو بگیره!جیـــــــغ!
لرد پوزحندی میزنه و میگه:ساکت باش ببینم!بیا این نامه رو با صدای بلند بخون!
جیمز با صدای بلند و ترس شروع به خوندن میکنه:
بدین وسیله به استحضار میرساند که بنا به تشخیص وزارت سحر و جادو و شورای عالی ویزنگاموت تا زمان پیدا شدن آ.پ.و.ب.دامبلدور لرد ولدمورت به عنوان سرپرست جدید محفل برگزیده میشود!
با تشکر مافلدا هاپکرک رئیس بخش مکاتبات وزارت سحر و جادو!
مالی با تعجب به بقیه نگاه میکنه و میگه:این امکان نداره!چطور ممکنه!
لرد به همراه مرگخواران به طرف اتاق نشیمن میره و میگه:همتون جمع بشین توی اتاق.میخوام شرایط جدید رو روشن کنم براتون.تا سی ثانیه دیگه اونجا باشین!وگرنه بد میبینین!
جیمز با عصبانیت دست تد رو میکشه و میگه:اینجا چه خبره؟من اجازه نمیدم...!
تد لحظه ای به بقیه نگاه میکنه و میگه:ما نباید بذاریم مرگخوارها اینجا بمونن!یعنی چی!ولی اول باید بفهمیم قضیه این بخشنامه چیه!اونا چطوری راضی شدن این کار رو بکنن...!
تد با عصبانیت پنجه هایش را روی میز کشید و بعد از قلوه کن شده قسمتی از میز گفت:یعنی چی؟مگه البوس به ما اعتماد نداشته که رفته با اونا توافق نامه امضا کرده؟همین گرابلی پلنک خودمون!تا دلت بخواد توافق نامه امضا میکنه هر روز!
جیمز نگاهی به سر برگ نامه انداخت و گفت:ببینم حالا به نظرتون کی رو انتخاب کردن؟تازه قضیه پیدا کردن البوس چی میشه!نخ یویو من چی؟وای!!
چندی بعد!
همه در وسط اتاق نشیمن جمع شدن و انتظار میکشن.
جیمز به شدت با چنگ و دندون مشغول ور رفتن با گره نخ یویوشه.تد پنجه هاش رو با حواس پرتی سوهان میکشه بطوریکه که در یک ربع گذشته به جای ناخن دسته صندلی صاف و براق شده!
گرابلی پلنک که داشت با ذره بین نامه رو بررسی میکرد که با خوشحالی فریاد میزنه:یافتم یافتم!
همه به طرف حمله ور میشن و میپرسن:چی شد؟چیزی دستگیرت شد؟
پلنک با خوشحالی سر تکون میده و میگه:اره.جوهری که باهاش نوشتن از نوع پر کلاغی درجه هشته که تازه توی وزارت استفاده میشه.یعنی اینکه نامه جعلی نیست و تازه فرستاده شده!
درست بعد از اینکه جیمز به پلنک جمله "خسته نباشی!" رو میگه زنگ در به صدا در میاد!
همه با تصور اینکه بالاخره البوس برگشته به سمت در حمله میکنن و اون رو باز میکنن!
محفلی ها:
وای نه بهمون حمله شده...جیــــــغ...یکی چوب دستی منو بده...ما ههمون میمیرم...جیــــغ!لرد سیاه در حالی که از پله ها بالا میاد اعضای محفل رو که چشم هاشون اندازه چشم های دالی شده کنار میزنه و همراه مرگخوارانش وارد خانه گریمولد میشه!
جیمز یویوش رو جلوی لرد میگیره و فریاد میزنه:از اینجا برو بیرون!الان البوس میاد مثل جنگ توی وزارت باهات دوئل میکنه!یکی منو بگیره!جیـــــــغ!
لرد پوزحندی میزنه و میگه:ساکت باش ببینم!بیا این نامه رو با صدای بلند بخون!
جیمز با صدای بلند و ترس شروع به خوندن میکنه:
بدین وسیله به استحضار میرساند که بنا به تشخیص وزارت سحر و جادو و شورای عالی ویزنگاموت تا زمان پیدا شدن آ.پ.و.ب.دامبلدور لرد ولدمورت به عنوان سرپرست جدید محفل برگزیده میشود!
با تشکر مافلدا هاپکرک رئیس بخش مکاتبات وزارت سحر و جادو!
مالی با تعجب به بقیه نگاه میکنه و میگه:این امکان نداره!چطور ممکنه!
لرد به همراه مرگخواران به طرف اتاق نشیمن میره و میگه:همتون جمع بشین توی اتاق.میخوام شرایط جدید رو روشن کنم براتون.تا سی ثانیه دیگه اونجا باشین!وگرنه بد میبینین!
جیمز با عصبانیت دست تد رو میکشه و میگه:اینجا چه خبره؟من اجازه نمیدم...!
تد لحظه ای به بقیه نگاه میکنه و میگه:ما نباید بذاریم مرگخوارها اینجا بمونن!یعنی چی!ولی اول باید بفهمیم قضیه این بخشنامه چیه!اونا چطوری راضی شدن این کار رو بکنن...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سوژه جدید:
جیمز با سرو صدای غیر قابل تحملی از پله ها بالا رفت.
-تــــــــدی!تـــــــــدی...
تد سراسیمه از اتاقش بیرون پرید.
-چی شده؟کی مرده؟اسمشونبر برگشته؟
جیمز لبخندی زد.
-اوه تدی...اون که خیلی وقته برگشته.تازه سه بارم رفت و دوباره برگشت.باز نخ یویوم گره خورده.درستش کن.
تد یویو را از جیمز گرفت.
-من که بلد نیستم.پنجه هام لای نخ گیر میکنه.دفعه قبلم پروفسور دامبلدور درستش کرد.برو بده به اون.
جیمز آهی کشید.
-ولی پروفسور که نیست.سر میز شامم نبود.دیروز صبحم نبود.تازه دیشبم نبود.
تد نگاهی به در بسته اتاق دامبلدور انداخت.
-هوم...خوب که فکر میکنم میبینم منم سه روزه ندیدمش...یعنی کجاست؟
دو روز بعد:
مالی دستمال سفید رنگی را به جیمز داد.
-جیمی بسه دیگه.اینقدر گریه نکن.حتما پیدا میشه.
جیمز جیغ بلندی کشید.
-چطوری پیدا میشه؟هر چی عکس از بچگی تا الان داشت زدیم به درو دیوار.برای یابنده جایزه هم تعیین کردیم.پیدا نشدکه نشد.کارمون تمومه.ما معتاد میشیم.جسدمونو از گوشه خیابون پیدا میکنن.نخ همه یویوهامون هی گره میخوره.
سناریوی جیمز با ورود جغد پیری که به سرعت از پنجره وارد اتاق شد و روی میز افتاد ناتمام ماند.جغد با آخرین توانی که داشت پایش را کمی بلند کرد.ریموس تکه کاغذ را از پای جغد باز کرد و به تد داد و دستی روی پرهای خسته جغد کشید.
تد پاکت را پاره کرد.مهر وزارت سحروجادو در کنار مهر براق شورای ویزانگاموت خودنمایی میکرد.
اعضای محترم محفل ققنوس
احتراما به استحضار میرساند که با توجه به توافقنامه محفل و وزارت سحر و جادو در پی ناپدید شدن مسئول و رئیس محفل ققنوس-آ.پ.و.ب.دامبلدور-و نیاز جامعه جادوگری به امنیت و آسایش، وزارت سحرو جادو و شورای ویزانگاموت مسئول موقت محفل را تعیین و منصوب کرده است.مسئول جدید محفل به زودی به محل ماموریت اعزام خواهد شد.
امیدواریم که همکاری لازم را بنمایید.
پلنک نامه را گرفت و زیر و رو کرد.ولی چیز دیگری در آن نوشته نشده بود.
-این چی گفت؟کدوم توافقنامه؟مسئول جدید؟
جیمز با سرو صدای غیر قابل تحملی از پله ها بالا رفت.
-تــــــــدی!تـــــــــدی...
تد سراسیمه از اتاقش بیرون پرید.
-چی شده؟کی مرده؟اسمشونبر برگشته؟
جیمز لبخندی زد.
-اوه تدی...اون که خیلی وقته برگشته.تازه سه بارم رفت و دوباره برگشت.باز نخ یویوم گره خورده.درستش کن.

تد یویو را از جیمز گرفت.
-من که بلد نیستم.پنجه هام لای نخ گیر میکنه.دفعه قبلم پروفسور دامبلدور درستش کرد.برو بده به اون.
جیمز آهی کشید.
-ولی پروفسور که نیست.سر میز شامم نبود.دیروز صبحم نبود.تازه دیشبم نبود.
تد نگاهی به در بسته اتاق دامبلدور انداخت.
-هوم...خوب که فکر میکنم میبینم منم سه روزه ندیدمش...یعنی کجاست؟
دو روز بعد:
مالی دستمال سفید رنگی را به جیمز داد.
-جیمی بسه دیگه.اینقدر گریه نکن.حتما پیدا میشه.
جیمز جیغ بلندی کشید.
-چطوری پیدا میشه؟هر چی عکس از بچگی تا الان داشت زدیم به درو دیوار.برای یابنده جایزه هم تعیین کردیم.پیدا نشدکه نشد.کارمون تمومه.ما معتاد میشیم.جسدمونو از گوشه خیابون پیدا میکنن.نخ همه یویوهامون هی گره میخوره.
سناریوی جیمز با ورود جغد پیری که به سرعت از پنجره وارد اتاق شد و روی میز افتاد ناتمام ماند.جغد با آخرین توانی که داشت پایش را کمی بلند کرد.ریموس تکه کاغذ را از پای جغد باز کرد و به تد داد و دستی روی پرهای خسته جغد کشید.
تد پاکت را پاره کرد.مهر وزارت سحروجادو در کنار مهر براق شورای ویزانگاموت خودنمایی میکرد.
اعضای محترم محفل ققنوس
احتراما به استحضار میرساند که با توجه به توافقنامه محفل و وزارت سحر و جادو در پی ناپدید شدن مسئول و رئیس محفل ققنوس-آ.پ.و.ب.دامبلدور-و نیاز جامعه جادوگری به امنیت و آسایش، وزارت سحرو جادو و شورای ویزانگاموت مسئول موقت محفل را تعیین و منصوب کرده است.مسئول جدید محفل به زودی به محل ماموریت اعزام خواهد شد.
امیدواریم که همکاری لازم را بنمایید.
پلنک نامه را گرفت و زیر و رو کرد.ولی چیز دیگری در آن نوشته نشده بود.
-این چی گفت؟کدوم توافقنامه؟مسئول جدید؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/5/10 23:25:22
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

دو ماه بعد
فروشگاه محفل:
مالی ملاقه طلایی رنگی را کنار پالتو پوست گرانقیمتی گذاشت.
-حیف ملاقه به این خوشگلی نیست؟یعنی واقعا هرکی این پالتوی بی ریختو بخره این ملاقه رو هم بهش میدیم؟
ریموس سرش تکان داد.
-آره.چاره ای نیست.رقابت شدید شده.مرگخوارا دارن جنساشونو نصف قیمت میفروشن.ما نباید ببازیم.
مالی کمی فکر کرد.
-خب راه حلش که مشخصه.ما هم جنسامونو به یک چهارم قیمت میفروشیم.
فروشگاه مرگخواران:
ایوان با چشمانی پر از اشک به لرد سیاه نگاه کرد.
-ارباب خواهش میکنم.منوی منو چرا؟منوی آنتونینو بگیرین خب.من تازه داشتم بهش عادت میکردم.شبا بدون این خوابم نمیبره.
لرد نگاه خشمگینی به ایوان انداخت و منوی مدیریت را به گوشه ردای سیاهرنگی سنجاق کرد.
-یه مرگخوار برای حفظ آبروی اربابش جونشو فدا میکنه.چه برسه به منوی بی ارزش مدیریت...بلا اون قیمتا رو نصف کن.یک سوم کن.یک دهم کن...الان باز همه میریزن فروشگاه محفل.
یک هفته بعد:
ارتش غرور آفرین و پر صلابت مرگخواران روبروی فروشگاه جمع شده بودند و با حسرت به دستان دو ماموری که سرگرم مهر و موم کردن فروشگاه سیاه بودند خیره شده بودند...در سمت دیگر ارتش شجاع و همیشه در صحنه محفل با همان نگاههای حسرت بار به صحنه مشابهی خیره شده بودند.
لرد سیاه در کنار دامبلدور ایستاده بود.هر دو سخت در فکر بودند.دامبل دستی به ریشش کشید.
-ولی من واقعا نفهمیدم چطور شد که هر دومون یهویی ورشکست شدیم تام!
لرد سیاه سری تکان داد.
-تو رو نمیدونم ولی اینا شم اقتصادی منو درک نکردن...
پایان سوژه
(به دلیل علاقه مفرط به تاپیکهای محفل و جلوگیری از وقوع اتفاقهای ناخواسته به دلیل طولانی شدن پست سوژه جدید در پست بعدی
)
فروشگاه محفل:
مالی ملاقه طلایی رنگی را کنار پالتو پوست گرانقیمتی گذاشت.
-حیف ملاقه به این خوشگلی نیست؟یعنی واقعا هرکی این پالتوی بی ریختو بخره این ملاقه رو هم بهش میدیم؟
ریموس سرش تکان داد.
-آره.چاره ای نیست.رقابت شدید شده.مرگخوارا دارن جنساشونو نصف قیمت میفروشن.ما نباید ببازیم.
مالی کمی فکر کرد.
-خب راه حلش که مشخصه.ما هم جنسامونو به یک چهارم قیمت میفروشیم.

فروشگاه مرگخواران:
ایوان با چشمانی پر از اشک به لرد سیاه نگاه کرد.
-ارباب خواهش میکنم.منوی منو چرا؟منوی آنتونینو بگیرین خب.من تازه داشتم بهش عادت میکردم.شبا بدون این خوابم نمیبره.

لرد نگاه خشمگینی به ایوان انداخت و منوی مدیریت را به گوشه ردای سیاهرنگی سنجاق کرد.
-یه مرگخوار برای حفظ آبروی اربابش جونشو فدا میکنه.چه برسه به منوی بی ارزش مدیریت...بلا اون قیمتا رو نصف کن.یک سوم کن.یک دهم کن...الان باز همه میریزن فروشگاه محفل.
یک هفته بعد:
ارتش غرور آفرین و پر صلابت مرگخواران روبروی فروشگاه جمع شده بودند و با حسرت به دستان دو ماموری که سرگرم مهر و موم کردن فروشگاه سیاه بودند خیره شده بودند...در سمت دیگر ارتش شجاع و همیشه در صحنه محفل با همان نگاههای حسرت بار به صحنه مشابهی خیره شده بودند.
لرد سیاه در کنار دامبلدور ایستاده بود.هر دو سخت در فکر بودند.دامبل دستی به ریشش کشید.
-ولی من واقعا نفهمیدم چطور شد که هر دومون یهویی ورشکست شدیم تام!
لرد سیاه سری تکان داد.
-تو رو نمیدونم ولی اینا شم اقتصادی منو درک نکردن...

پایان سوژه
(به دلیل علاقه مفرط به تاپیکهای محفل و جلوگیری از وقوع اتفاقهای ناخواسته به دلیل طولانی شدن پست سوژه جدید در پست بعدی
)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ماوقع داستان
يكي بود يكي نبود....زير گنبد كبود ، توي شهر لندن جيمز داستان ما داشت مي گشت كه چشمش خورد به ويترين يه مغزاه آپ تو ديت .
پشت ويتريناي مغازه مدل هاي چروكي و پاره اي رو ديد و يك ايده اي به ذهنش رسيد .
جيمز داستان ما براي رفع بحران مالي محفل تصميم مي گيره مغازه اي با كمك محفلي ها بزنه و اونجا جديدترين مد لباس جامعه ي جادوگري رو بزنه .
در اونطرف داستان تام كچل سياه دل (
) هم از اين تصميم سفيدا آگاه ميشه و اون هم جلوي مغازه ي محفلي ها مغازه ي لباس فروشي مي زنه .
با اين ماجرا يك كورس اقتصادي قوي بين سفيدا و سياه ها اتفاق مي افته كه در حال حاظر همه چيز به نفع محفلياست .
مرگ خواران كه طاقت اين قضيه رو ندارند سعي مي كنند اوضاع رو عوض كنند . پس لرد دستور ميده تا چند تا ممد بيارن روشون تمرين كروشيو كنه و مرگ خواران هم تقاضاي فاطي مي كنند .
يه نكته ي جالب اين كه چيني ها هم خودشون رو بزور تو بساط محفلي ها مي اندازن تا علاوه بر كل دنيا ، اين سفيداي بدبخت رو نيز مرود توجه كالاهاي خويش قرار دهند .
پ.ن : به دليل جالب بودن سوژه ، سوژه ي جديد ندادم . به نظرم بهتره همين رو ادامه بديم .
يكي بود يكي نبود....زير گنبد كبود ، توي شهر لندن جيمز داستان ما داشت مي گشت كه چشمش خورد به ويترين يه مغزاه آپ تو ديت .
پشت ويتريناي مغازه مدل هاي چروكي و پاره اي رو ديد و يك ايده اي به ذهنش رسيد .
جيمز داستان ما براي رفع بحران مالي محفل تصميم مي گيره مغازه اي با كمك محفلي ها بزنه و اونجا جديدترين مد لباس جامعه ي جادوگري رو بزنه .
در اونطرف داستان تام كچل سياه دل (
) هم از اين تصميم سفيدا آگاه ميشه و اون هم جلوي مغازه ي محفلي ها مغازه ي لباس فروشي مي زنه . با اين ماجرا يك كورس اقتصادي قوي بين سفيدا و سياه ها اتفاق مي افته كه در حال حاظر همه چيز به نفع محفلياست .
مرگ خواران كه طاقت اين قضيه رو ندارند سعي مي كنند اوضاع رو عوض كنند . پس لرد دستور ميده تا چند تا ممد بيارن روشون تمرين كروشيو كنه و مرگ خواران هم تقاضاي فاطي مي كنند .

يه نكته ي جالب اين كه چيني ها هم خودشون رو بزور تو بساط محفلي ها مي اندازن تا علاوه بر كل دنيا ، اين سفيداي بدبخت رو نيز مرود توجه كالاهاي خويش قرار دهند .
پ.ن : به دليل جالب بودن سوژه ، سوژه ي جديد ندادم . به نظرم بهتره همين رو ادامه بديم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/4/22 21:58:05
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج