جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1388 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربین با سرعت به طرف چاه فاضلابی در روستا می رود .روی چاه فاضلاب را به وسیله ی سنگی مسدود کرده اند.کم کم سنگ به کناری می رود و ناگهان دست کپک زده ای مشاهده می شود!صحنه تاریک می شود و آهنگ فیلم رینگ(حلقه)زده می شود و نام فیلم و بازیگر ها نمایان می شود.
حلقه


در بازگشت سامانتا"قسمت اول"




بازیگران:
ریتا اسکیتر: راشل جادوگر
آلبوس سوروس پاتر:مایک، شوهر جدید راشل جادوگر
لورا مدلی:سامانتا
پیوز:آیرین،پسر راشل جادوگر
با هنر نمایی آنجلینا جولی به جای قربانی سامانتا
سایر بازیگران:
زاخاریاس اسمیت،کینگزلی شکلبوت
و سایرین، ممد ها ی سر کوچه ی ما و
با معرفی هستیا جونز!
فیلمبردار و صدا بردار و پشت صحنه:
کلهم پرفسور پومانا اسپروات
نویسنده و کارگردان قلابی خودمون:لورا مدلی
با تشکر از برو بکس هافلی و خانواده های شهیدی که کمکمون کردند!
دوباره صحنه تغییر می کند و اتاق بهم ریخته ای نمایان می شود.ناگهان زن و مردی وارد صحنه می شوند.مرد سی دی را در می آورد و به زن نشان می دهد و می گوید:راشل، عیزم! بالاخره فیلم حلقه رو بدست آوردم.
راشل در حالی که از تمام قسمت های بدنش عشقولانه میریزه بیرون، نگاهی به سی دی می کنه و می گه:مطمئنی اگه این فیلمو ببینیم خطری نداره؟منظورم این یارو سامنتائه!
مایک که داشت سیبیل هاشو پیچ می داد نگاهی به راشل کرد و گفت:نه عیزم!دوستم گفت اون الان تو چاهه یه سنگم روشه.
راشل:هرچی آقامون بگه و سپس...(قبل از این که مدیران شپلخمون کنند خودم سانسورش کردم!)
.ناگهان زمانی که فیلم تموم می شه...
_زینگـــــــــــــــــــــــــــ!
هر دو با وحشت به گوشی تلفون خیره می شند.راشل با لکنت گفت:ش.شوهرم..بر..رو دیه!
_خ..ودت برو!من هنوز جوونم.
راشل با عصبانیت به او نگاه می کنه و سپس چوب جادو را بالا ی سرش می آورد و با وحشت به طرف تلفن میرود.
_آقا غلط کردم!بوق خوردم!اصلا شوهرم منو اغفال کرد.اوا شمایی شهین جون؟چه خبر ها؟:grin:
چهار ساعت بعد:

_شوهر اسمت خانم هم هست.واه واه! بعدش هم...
در همان موقع مایک در حالی که از زور بی حوصلگی دستش را در دماغش کرده و دارد حال می کند ناگهان صدای موبایلش را می شنود.به شماره نگاه می کند و وقتی می فهمد که شماره ناآشناست و خوش حال می شود.با آسودگی خاطر گوشی را بر می دارد و می گوید:سلام ملوسکم!
صدای مردی از پشت گوشی با عصبانیت می پرسد:ملوسک کیه؟چرا اینقدر تلفنتون اشغاله؟
مایک با سرخوردگی می گوید:شما؟
صدای سرفه ای از پشت گوشی شنیده می شود و سپس مرد با صدای خشکی می گوید:31 روز!

مایک سر جایش خشکش می زند و سپس می پرسد:شما از طرف سامانتایید؟
_بله من منشی جدید ایشونم!چطور مگه؟

_آخه منشی قبلی می گفته هفت روز.
از پشت گوشی صدای تو سری خوردن و داد و قال دو نفر به گوش می رسد:
_بوقی مگه من نگفتم بگو هفت روز چرا گفتی 31 روز؟
_خانم سامانتا جان ننت نزن!گفتم یارو رو اسگل کرده باشم!
بالاخره صدای منشی با حالت زاری به گوش رسید:باب هفت روز!

مایک سر جایش خشکش زد.به طرف راشل رفت و گوشی را از او گرفت.راشل با اعتراض فریاد زد:چی کار می کنی؟ما هنوز یک ربع هم باهم حرف نزدیم.
مایک با چشمان نافذ صورتی مایل به گلبهی اش به او نگاه می کند و می گوید:سامانتا آزاد شده.ما فقط هفت روز وقت داریم و بعدش می میریم.
راشل به چشمان نافذ مایک نگاهی می کند.چه اتفاقی در حال وقوع است.به طرف مایک می رود و با حالت جدی او را می نگرد و می گوید:باشه باب!حالا می زاری با شهین جون صحبت کنم؟
_ااااااااااااااااااااااااا!
صدای جیغ کر کننده ای فضا را پر کرد.هر دو به هم نگاه کردند.بی شک جیغ از طبقه ی بالای خانه می آمد.هر دو با هم فریاد زدند:آیرین! و سپس مثل دیوانه ها از پله ها بالا رفتند و خود را در اتاق آیرین می اندازند.در کنار آیرین دخترکی مو بلند نشسته بود که تا مایک و راشل را دید از پنجره بیرون پرید.راشل محکم آیرین را بغل کرد ولی چون در واقعیت پیوز نقش آیرین را بازی می کرد مایک ،آیرین را از بغل راشل بیرون کشید و گفت:عزیزم چی کارت کرد.خیلی بد جیغ کشیدی.
آیرین در حالی که می خندید کپه مویی را نشان داد و گفت:هیچی بابا!اسم دختره سامانتا بود.گفت اومده منو ببره با هم بازی کنیم بعد منم دیدم موهاش بلنده گفتم یه تاب بازی بکنم.در ضمن اون جیغ کشید نه من.

راشل و مایک به هم نگاه کردند.مایک آیرین را بوسید و سپس به اتاق خودشان رفتند.
شنبه(روز اول)
دوربین اتاقک کوچکی را نشان می دهد که مایک همراه مردی به شدت مشغول به کار هستند.هر دو از شدت کار عرق سردی بر روی پیشانیشان نشسته است.آنها...
_باب خب اونم برام بلوتوث کن دیه!
_نه به دردت نمی خوره.
ناگهان در دفتر به شدت باز می شود و راشل به همراه روزنامه ای وارد می شود.صورتش مثل گچ سفید شده.روزنامه را باز می کند و می گوید:مایک تو روزنامه ی پیام امروز چیز عجیبی هست.یک نفر مرده و اون هم به شکل وحشتناکی.
سپس سرش را بر می گرداند و به مرد می گوید:آه راستی سلام زاخار!
مایک به راشل نگاه می کند و می گوید:خب مرده باشه!حالا از کجا می دونی سامانتا اونو کشته؟
راشل به او نگاه عاقل اندر سفیهی می کند و می گوید:من از خودم حرف در نمی آرم!من مدرک دارم.کاراگاه کینگزلی ما رو با خودش پیش یارو می بره.
مردی با غرور پا در دفتر می گذارد.بر پشت او سرود جادوگران نواخته می شود و پرچم جادوگران انداخته می شود.ناگهان کینگزلی متوجه می شود زیر شلواری پایش هست برای همین از همون راهی که آمده بر می گرده.
یک ساعت بعد(صحنه ی جرم)
هر چهار نفر(زاخار،کیمگزلی،راشل و مایک) با وحشت به قربانی نگاه می کنند.او به وحشت ناک ترین حالت ممکن کشته شده بود.مایک و راشل به هم نگاهی انداختن.ناگهان موبایل راشل زنگ خورد و همه جیغ بلندی سر دادند ولی وقتی فهمیدند که آیرین است نفسی به راحتی کشیدند.
آیرین در حالی که دهنش پر از غذا بود گفت:راشل کی می یای؟
_نمی دونم عزیزم.تو داری چی کار می کنی؟

هیچی باب!دارم فیلم می بینم.
ناگهان راشل متوجه ی چیزی شد.صدای فیلم بیش از حد بلند بود.راشل نعره زد:نه!فیلم حلقه رو نبین!

پایان قسمت اول

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1388/5/15 13:17:50
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1388 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
مستند جیــــــغ !
بازيگران :
جيمز سيريوس پاتر
محفلي ها ( من كه نميتونم اسم همه ي محفلي ها رو بنويسم . )
كارگردان :
روفوس اسكريم جيور
تصويربرداران :
كينگزلي شكلبوت
زاخارياس اسميت
صدابردار:
ايوان روزيه
مري فريز باود
تدوين :
پيوز
ريتا اسكيتر
گوينده و خبرنگار
لرد كبير ، لرد بالا مقام ، لرد ولدمورت
.................................................................................
در همين لحظه دوربين برروي پلاك خانه زوم ميكند و اين متن به چشم ميخورد : خانه ي گريمولد ...
ولدمورت چوبدستي اش را به سمت در ميگرد و زير لب زمزمه ميكند :
- آلوهومورا
سپس در باز ميشود و ولدمورت وارد ميشوند .
در هنگام ورود ، صدايي گوشخراش توجه همه را جلب ميكند .
- جـــــــــــيغ !
به هر حال دوربين جلوتر ميرود و به سرسراي خانه ي گريمولد مي رسد .
درگوشه ي تصوير ، يك شومينه ي بزرگ كه يكي از وسايل ارتباطي جادوگران است ، خودنمايي ميكند .
روبه روي تصوير هم عده اي از محفلي ها دورتادور دامبلدور را گرفتند و احتمالا در حال پاچه خواري هستند . دوربين كمي جلوتر ميرود و به آشپزخانه ميرسد . در آنجا مال ويزلي و سارا اوانز ديده ميشوند .
( شوكه نشيد ! سارا هم بلده آشپزي كنه . ) دوربين و ولدمورت به آن دو نفر اهميت نمي دهند و كمي جلوتر مي رسد و سرانجام به مقصد اصلي خود ميرسد . دوربين روي در اتاق كه بارنگ بنفش و صورتي تزيين شده ، زوم ميكند و چنين نوشته اي پديدار ميشود :
اتاق جيمز سيريوس
ولدمورت در اتاق جيمز را باز ميكند و وارد ميشود .
درون اتاق يك پسر بازيگوش و جذاب كه خيلي بلا بود ، ايستاده بود .
درون اتاق پر بود از يويو هاي رنگي و روي زمين هم اسباب بازي هاي جيمز به چشم ميخورد و در كنار آنها يك پلي 4 خودنمايي ميكرد .
سپس صداي سرد و وحشتناك لرد به گوش ميرسيد :
- بله ... اين هم اتاق يك بچه ي جيغ جيغو ... ببخشيد ... اين هم اتاق مخصوص جيمز هست .
سپس ولدمورت با حالتي كه گويا ممكن است دستش آلوده شود ، با جيمز دست داد و سپس روكرد به دوربين و لبخند تلخي زد .
- جـــــــــــيغ !
- چرا ؟
- ولدك ، خيلي دستت سرد بود .
لرد سعي كرد عصباني نشود و موضوع را عوض كرد :
- جيمز ، پلي 3 تازه اومده ، تو چطور پلي 4 خريدي ؟ من خودم براي بارتي ، قسطي يه دونه پلي يك خريدم . خيلي راضيه .
- جيمز پاسخ داد : ولدك ، ما خيلي پولداريم و وقتي براي سفر تفريحي رفته بوديم خوزستان ، بابام اينو برام خريده .
خوزستان يه جايي كه از بس خوش آب و هواست مثل بهشت ميمونه .
لرد به مرگخوارانش و خودش فكر كرد كه مدت ها بود به سفر نرفته بودند . او آهي از ته دل كشيد ...
- ولدك ، حالا ناراحت نشو ... بيخيال ...
سپس لرد متوجه حضور خودش در مقابل دوربين ميشود و فوري خودش را جمع و جور ميكند .
- جيمز ، توي تابستون چه كارهايي ميكني ؟
- ولدك من سرم خيلي شلوغه ... الآن من هرروز پيام هايي از طرف مردم مياد كه من بايد به اونا جواب بدم . مثلا در طي روز ، براي من نود هزار تا پيام مياد كه متن همه ي اونا اينه .
سپس يكي از نامه ها را جلوي دوربين ميگيرد چنين كلماتي پديدار ميشوند :
نقل قول:
جيمز ، بيام محفل ؟


جيمز ادامه داد : من هم جوابشون رو نميدم ... من كاراي مهم تري دارم ... بابا هري ميخواد برام يه كارخونه بخره كه من بيفتم توي كار صنعت ... ميخوام بزنم تو كار يويو ... كارخونه ي يويو سازي ميخوام راه بندازم .
لرد دوباره سوال كرد : شنيدم كه ميخواي ارتش درست كني ؟ راسته ؟
- ولدك تو كه غريبه نيستي ... من ميخوام يه ارتش درست كنم تا با اون وزارتخونه ي سحر و جادو رو نابود كنم . فعلا ما كارهاي گسترده اي انجام نميديم . فعلا فقط شعار ميديم .
- مثلا چه شعاري ؟
- باشد تا نباشد و از اين حرفا ...
لرد سعي كرد از اين موقعيت سو ء استفاده كند ، بنابراين گفت : عزيزم ، اطلاعات خاصي راجع به گنج هاي قايم كرده ي دامبلدور نداري ؟
جيمز جواب داد : ولدك ، من اطلاعات زيادي دارم ولي الان جلوي دوربين نميشه لو داد . شماره ي تلفن ات رو بگو تا من برات sms اش كنم .
سپس جيمز گوشي N99 خود را از توي جيبش در آورد و منتظر ماند تا لرد شماره اش را اعلام كند .
- 0935248698
- ولدك من بهت زنگ ميزنم ، شماره ام ميفته !
- باشه .
سپس جيمز كه خيلي خوشحال بود گفت : ولدك ، چون تو دوست مني من برات يه شعر بخونم ؟
- بنال ... ببخشيد ... بفرماييد .
سپس جيمز شروع كرد به خواندن :
جـــــــــــيغ !جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ ! جـــــــــــيغ !
پس از اتمام جيغ زدن ،‌از پشت صحنه به لرد اشاره شد كه بايد دست بزند .
لرد خيلي خشك دست زد و گفت : آفرين !
- ولدك من ديگه كار دارم بايد برم . كلاس دارم ...
- چه كلاسي ؟
- كلاس رقص !
پوق ! ( افكت برخورد كردن فك ولدمورت با زمين )
پس از دو دقيقه كه فك خود را جمع كرد ، شروع كرد به صحبت كردن :
- اسغفرسالازار ، اين كلاس هاي منكراتي چيه كه ميخواي بري ؟
جيمز پاسخ داد : بابا هري ميگه اينجور كلاس ها باعث شادابي روح و روان ميشه !
ولدمورت كه خيلي عصباني شده بود ، گفت : جيمز برو ديه ما باهات كاري نداريم !
- مرلين حافظ
- سالازار حافظ
جيمز از اتاق خارج شد .
در همين لحظه ولدمورت رو ميكند به دوربين و با لحني عصبي كلماتي به زبان مي آورد :
- روفوس ... من تورو ميكشم ... عمرا بذارم مرگخوار شي ... من رو جلوي اين بچه ضايع كردي ! اين بچه گوشي N 99 ولي مال (1100) يازده دوصفره . ببين كار لرد ولدمورت به كجا رسيده كه آدمي مثل تو منو مسخره ميكنه .
سپس چوبدستي را به سمت دوربين گرفت و زير لب زمزمه كرد :
- آودا كداورا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/5/12 14:38:25
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/5/12 14:49:53
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 13:49
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربین به آرامی بر روی شن ها به جلو میره.باد اندکی شن ها رو با خودش حرکت میده.دوربین بعد از چند ثانیه از زمین دور میشه و نمای بزرگ تری از تپه دیده میشه.وقتی دوربین تمام تپه شنی رو پوشش میده باد شدیدی شروع به وزیدن میکنه و گرد و خاک همه جا رو فرا میگیره.
بعد از آروم شدن هوا دوربین بر روی صفحه فلزی زنگ زده ای زوم میکنه که از زیر شن ها بیرون اومده و عبارتی که وسط صفحه حکاکی شده در وسط تصویر قرار میگیره:

مصائب مدیر

تصویر طبق معمول سیاه میشه و بعد دوربین رو میبینیم که این بار بر فراز شهری بزرگ رو به حرکته.
در کنار نمای شهر این اسامی بر روی صفحه نقش میبنده:

بازیگران:
مردم!
مدیر!
جن های خونگی!
و با هنرنمایی تسترال در نقش جغد نامه رسان!(صحنه های حضور این شخصیت در تدوین حذف شده است!)

دوربین همین طور داره از روی شهر عبور میکنه که تصویر بردار متوجه میشه از نقطه مورد نظر دور شده برای همین با چرخشی سریع دور میزنه و با سرعت وارد پنجره یکی از ساختمان های مرکز شهر میشه!

در اتاق:

جادوگری که ردای سیاه رنگی پوشیده داره سعی میکنه راه خودش رو از بین کوه نامه های روی میزش باز کنه!
در همین لحظه جن خونگی ای بدون در زدن وارد اتاق میشه و میگه:قربان.اومدم اطلاع بدم که اگه جواب دادن به بلیت هایی که 5 دقیقه پیش براتون اوردم تموم شد شونصد تا بلیت بعدی رو بیارم خدمتتون!

دوربین تصویر کلوز آپی از جادوگر میگیره و میگه:ای بابا من هنوز اینا رو ندیدم!این همه بلیت از کجا اومده یهو؟
جن خونگی فقط سر تکون میده!
جادوگر که میخواست از روی کوه بلیت ها بپره و خودش رو به در برسونه به خاطر گیر کردن پاش به لبه میز همراه با کوه بلیت روی زمین ولو میشه!

جن دست جادوگر رو میگیره و میگه:قربان بهتره یه سری هم به تابلو چتر باکس بزنین.حدود 150 نفر از اهالی شهر به تعلل شما در پاسخ دادن به سوال هاشون اعتراض کردن!

جادوگر که از رفتن به دستشویی منصرف شده همون روی زمین به صورت چهار زانو میشینه و مشغول باز کردن بلیت ها میشه و به جن میگه:چاره ای نیست.وقت نداریم.برو بقیه بلیت ها رو بیار!

صدای بسته شدن در به گوش میرسه و بعد دوربین به تصویر بسته بلیت کات میخوره.
بر روی بلیت نوشته شده:

سلام
من میخوام ناظر انجمن پست های حذف شده بشم!با صد و ده تا درخواست دیگه ام مخالفت شده.امیدوارم این یکی رو رد نکنین چون واقعا شاکی میشم!شما همه اش بهانه میارین که من جاهای زیادی ناظرم در حالی که اینطور نیست.
من فقط 15 جا نظارت میکنم!این که زیاد نیست!لطفا بهانه نیارین!


مدیر سرشو تکون میده و در حالی که مهر قرمز رد شد رو زیر بلیت میزنه بلیت رو درون لوله هواکشی که از سقف بیرون زده قرار میده تا توسط گروه جغد های نامه رسان که در بالا قرار دارن به مقصد فرستاده بشه!

صحنه کم کم محو میشه بعد کافه بزرگی با تعداد زیادی مشتری در وسط قاب به نمایش در میاد.
قسمت پیشخوان کافه به طرز شگفت انگیزی درازه به صورتیکه که تمام هفتاد هشتاد نفر حاضر در کافه پشت اون نشستن و مشغول خوردن نوشیدنی های کف آلود هستن!

در رو به روی مردم تابلوی عریضی وجود داره که بالای اون با حروف طلایی رنگی نوشته شده:

پیام کوتاه (لطفا فقط پیام های مهم را ارسال کنید)

مردی که روی نردبان کنار تابلو ایستاده داره پیام جدیدی رو درون تابلو نصب میکنه:

فلانی:سلام ملت!چطورین خوبین؟من تازه بعد از شونصد سال برگشتم چقدر اینجا عوض شده!

در زیر پیام تازه نصب شده چیزهایی دیگه هم قابل مشاهده است:

فلانی1:آهای مگه بهت نگفتم بوق نزن؟خوشم نمیاد!
فلانی 6:میزنم تا چشات دراد!بوووووووووووووووووووووق!چکش!
فلانی 18:آره من بهش گفتم بساطش رو جمع کنه!من از همه خفن تر و گولاخ ترم!

.
.
.

دوربین با تاسف! دوباره بر روی عبارت پیام های مهم زوم میکنه و بعد پشت سر سه نفر که در حالی خوردن نوشیدنی و حرف زدن هستن قرار میگیره.

مرد اول:عجبا!این مدیر چقدر ادم بی مسئولیتیه!من الان 5 دقیقه است که بلیت زدم ولی انگار نه انگار!هیچ جوابی نداده!
مرد سوم:آره میدونم.اصلا باید این مدیرو بگیریم اعدام کنیم!مرتیکه خودخواه!من هی بهش میگم بذار من بیام نصف انجمن های شهر رو بگیرم.سر دو دقیقه برات آبادشون میکنم.هی میگه نه!عقده ایه ها!
مرد دوم:ای بابا اینکه چیزی نیست.من دیروز همه اش چندتا فحش دادم که یکی دوتاش بی ناموسی بود!بعد برداشته به من بلیت زده که یا عذرخواهی کن یا تبعید میشی جزیره بالاک!آدم چقدر میتونه این ظلم رو تحمل کنه!

ناگهان در کافه با شدت باز میشه و جادوگری که داره نفس نفس میزنه میپره جلوی دوربین و با فریاد میگه:اهای مردم!چرا نشستین؟همین الان فلانی رو تبعید کردن بالاک!

مردم با شنیدن این حرف همه با هم از روی صندلی ها بلند میشن و به سمت در خروجی حمله میکنن!
لحظه ای بعد دوربین از گوشه سالن نمای وسیعی از کافه حالی میگیره.قبل از اینکه تصویر طبق معمول سیاه بشه یکی از صندلی ها به روی زمین میوفته!

نمای خارجی-روز-جلوی ساختمان مدیریت!

-میکشم میکشم آنکه برادرم کشت!
-مرگ بر مدیریت فاشیستی!
-مدیر از خود راضی اعدام باید گردد!
-فلانی را آزاد کنید!!


مدیر با تعجب از پشت پنجره اتاقش نگاهی به پایین میکنه و از جن خونگی سوال میکنه:ببینم این مردم برای چی اینجا جمع شدن؟
جن جواب میده:قربان.اونا به بلاک شدن فلانی اعتراض دارن!میگن کار شما دیکتاتوری بوده!

مدیر با چشم های گرد شده نگاهی به جمعیت میندازه و میگه:اینا حتما متوجه نشدن!اون طرف کلاه بردار بود.همزمان 6 تا شناسه داشت!من باید برم براشون توضیح بدم!
جن سری تکان میده و میگه:قربان من اگه جای شما بودم پایین نمیرفتم!
دوربین مدیر رو نشون میده که با تعجب میپرسه:برای چی؟خب اونا اعتراض دارن.باید براشون روشن کنم قضیه چی بوده.

بعد به سمت در راه میوفته و از درون کادر خارج میشه.
دوربین جن خونگی رو نشون میده که داره با تاسف سرش رو تکون میده!

نمای خروجی ساختمان:

مدیر بر روی سکویی ایستاده و داره با مردم خشمگین صحبت میکنه.
مدیر:خواهش میکنم توجه کنین!بابا یکی گوش بده من چی دارم میگم!کسی که بلاک شده یه کلاه بردار بوده!یه شیاد بود!اون با 6 تا هویت مختلف توی قسمت های مختلف شهر نفوذ کرده بوده و از شما کلاه برداری میکرده!
اون کسی بود که بهتون قول ساختن تاپیک های نوساز رو داده بود!اون با پول پیش پرداخت شما برای خودش یه جزیره تو سایت همسایه خریده بود!

ناگهان گوجه فرنگی گندیده ای وارد تصویر و از چند میلیمتری صورت مدیر رد میشه و روی دیوار منفجر میشه!
یکی از وسط جمعیت فریاد میزنه:تا کی تبعیض؟چرا فلانی رو بلاک کردی؟اون سردمدار آزادی تو این شهره!اون شهید راه مبارزه است!

مدیر فریاد میزنه:بابا شهید چیه میگم اون پول های شما رو...
صدای مدیر در صدای همهمه جمعیت گم میشه!جمعیت خشمگین که فرصت رو مناسب میبینن به سمت مدیر حمله میبرن!
دوربین از بالا جمعیت خشمگین رو نشون میده که خودشون رو به روی مدیر پرت میکنن و مشت هاشون رو مثل چکش بالا میارین و بر سر و صورت مدیر که نقش میخ رو ایفای میکنه میکوبن!

نما کم کم تاریک میشه و چند لحظه بعد دوباره جمعیتی رو میبینم که این بار در دو طرف خیابانی که به میدان اصلی شهر میرسه تجمع کردن!
مدیر در حالی که به شدت آش و لاش شده از گوشه تصویر وارد قاب میشه.اون رو میبینیم که با طناب و زنجیر به تیر چوبی بزرگی بسته شده و اون رو تلو تلو خوران با خودش حمل میکنه!

یکی از کاربر ها که سیبیل های از بنا گوش در رفته ای داره در پشت سر مدیر حرکت میکنه و با شلاقی که خار های بزرگی بهش بسته شده هر چند لحظه یه بار مدیر رو شلاق میزنه!
یکی از کاربرها با خنده و تمسخر جلو میاد و منوی مدیریتی که سوراخ شده رو مثل کلاه روی سر مدیر میذاره و میگه:بیا با منوت خوشگل تری!

هرکسی که مدیر از جلوش رد میشه با مشت و لگد یا میوه های گندیده ازش پذیرایی میکنه!
مدیر که خون از سر و صورتش جاری شده با صدای ضعیفی میگه:بابا چرا باور نمیکنین اون کلاه بردار بود!

هیئت همراه مدیر به وسط میدان میرسه.دوربین مدیر رو نشون میده که توسط چند کاربر به روی زمین انداخته میشه!تخته ضربدری شکلی در وسط سکوی میدان نصب شده.یکی از کاربرها مدیر رو از تیر چوبی جدا میکنه و اون رو روی چوب ضربدری میبنده.

کاربر سیبیل تا بنا گوش در رفته سعی میکنه دست مدیر رو درون قلاب سر چوب قرار بده.ولی چون دست مدیر بهش نمیرسه پاش رو روی بازوش میذاره و بعد از صدای قرچ عمیق و فریاد مدیر دستش رو میکشنه و اون رو درون قلاب جا میده!

دوربین یک لحظه نمای وسیعی رو از بالای میدان نشون میده.همه جا ساکته و فقط صدای فریاد مدیر به گوش میرسه!
نما نزدیک میشه و ناگهان سیل میوه های گندیده و تخ مرغ به سمت مدیر پرتاب میشه!
کاربرهایی که دور مدیر بودن سریع از روی سکو پایین میپرن تا مورد اصابت اشیا قرار نگیرن!
مدیر فریاد میزنه:بابا مگه من آدم فضاییم؟!منم از خودتونم چرا میزنین؟آیییییییی!

ناگهان کسی به بالای سکو میپره و فریاد میکشه:نهههههه!صبر کنین!
جمعیت ساکت میشه و با خشم به شخص نگاه میکنه.
یکی از کاربرها میگه:چیه مردک خود باخته؟میخوای از اون دفاع کنی؟فایده ای نداره!قبلا کارخونه دستمال سازی رو آتیش زدیم!
کاربر سرشون رو تکون میده و میگه:نه میخوام یه خبر بد بهتون بدم!

دوربین به روی چهره مردم زوم میکنه.خشم جای خودش رو به کنجکاوی میده.
چند نفر فریاد میزنن:چیه چی شده؟
مرد با ناراحتی میگه:اون شرکت لیزینگی یادتونه که قول داده بود برامون تاپیک های نو ساز بسازه؟یادتونه اون چقدر از ما پیش پرداخت گرفت؟

همه با همهمه حرفش رو تایید میکنن.
مرد ادامه میده:صاحب اون شرکت فرار کرده بود!صاحبش همون کسیه که امروز بلاک شده!کلاه بردار بزرگ با 6 شخصیت مختلف!
یهو جو عوض میشه و در حالی که مردم از عصبانیت فریاد میکشن میگن:کوش؟کجاست؟بدین دهنشو آسفالت کنیم!

یکی فریاد میزنه:فرستادنش جزایر بالاک!
دوربین جمعیت رو نشون میده که با هم فریاد میزنن:پیش به سوی جزایر بالاک!
و لشگر مردم مثل لشگر افسانه ای ارباب حلقه ها به سمت جزایر بالاک حمله ور میشن!

مدیر در حالی که بهوش میاد با تعجب به اطرافش نگاه میکنه و میگه:آقا،عزیز،جناب.میشه لطفا منو باز کنین؟
مرد دست های مدیر رو باز میکنه و میگه:اره.زود باش برو دفترت به بلیت ها و گزارش ها و اعتراض ها رسیدگی کن.من خودم به شخصه 57 تا بلیت و درخواست برات فرستادم که میخوام تا شب جوابشون رو ببینم!

دوربین به آرامی از مدیر دور میشه.نمای شهر هر لحظه بیشتر دیده میشه که به شدت خالی شده!گرد خاکی در سمت چپ تصویر نشون دهنده توده مردمه که دارن به سمت جزایر بالاک حمله میکنن.
تصویر سیاه میشه و این عبارت بر روی صفحه نمایان میشه:

سعی شده است هیچ شباهتی بین اشخاص این فیلم با جادوگران و ساحران واقعی وجود نداشته باشد.هرگونه شباهت اتفاقی بوده و کارگردان هیچ گونه مسئولیتی در قبال این موضوع نمیپذیرد!

نوشته محو میشود و عبارت دیگری جای ان را میگرد:

فیلمی از:شون پن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/11 14:37:28
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
فيلمي پر هيجان از كارگردان ِ مشهور سينما ها ،

صداي پاي ِ‌ وزير

كارگردان : گابريل دلاكور
بازيگران : مينروا مك گونگال



-----

تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!
تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق! تق !‌تق ! تق ! تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق ! تق!‌تق!‌تق!‌تق! تق!‌تق! تق!‌تق! تق! تق! تق! تق!

و در اين صحنه، وزير از شدت ِ خستگي غش ميكنه :

گرومپ !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
مورد تایید مدیران!(مستندی از رفتار مدیران)

بازیگران:

استرجس پادمور
آنتونین دالاهوف
مینروا مک گوناگل
مرلین
کوییرل
لرد ولدمورت
مرلین
پرسی ویزلی

---------------
استرجس بعد از سالها یادش میفته که جادوگرانی وجود داره.بعد از کمی فکر متوجه میشه که تو اون سایت چند تا مدیر وجود داره.بعد از بررسی هایی که انجام میده میفهمه که خودشم مدیر بوده! در نتیجه فکر میکنه که بد نیست یه سری به سایت بزنه و چهار تا پست بزنه.
تو سایت لاگین میکنه و وارد انجمن ناظرین میشه.اونجا ملت سالها صف کشیدن تا بعد از سالها شاید مدیری بیاد و خواستشون رو اجرا کنه.مینروا که جوون وارد این صف شده بود،بسیار شکسته و پیر شده و در حال مرگ بود.بالاخره استرجس میرسه و خواسته های اونها رو تک تک مورد بررسی قرار میده.

مینروا:لطف کنید حالا که ملت به من رای دادن حرف من رو گوش کنید و فلانی و فلانی رو ناظر بکنید.
استرجس:اسامی این افراد ثبت شد.بعد از بررسی و تایید مدیران انجام میشه.
پرسی:لطف کنید که فلانی رو معاونم بذارید.این بدبخت دو بار خودش مدیر هاگوارتز بوده و فک نکنم مشکلی باشه!
کوییرل:اسمش ثبت شد.بعد از بررسی و تایید مدیران انجام میشه.
آبرفورث:مدیران عزیز..لطفن فعلن ناظر جدیدی برای فلان جا نذارید تا من بررسی کنم.
استرجس:اا زرنگی؟بعد از بررسی و تایید مدیران بهت میگیم که میتونی بررسی کنی یا نه!

و در آخر یه چکش برای همش:

------------
استرجس خسته و مونده بلند میشه و به طرف انجمن مدیران میره تا اونجا کمی با پست های مدیران شاد بشه و یه مقدار از کوییرل دستور بگیره.

دالاهوف:ملت به نظرتون فلان خبرو بزنیم؟
استرجس:بعد از بحث و بررسی و تایید مدیران میتونی این کارو انجام بدی.
-

------------
کوییرل که میبینه استرجس وارد خوابگاه مدیران شده به سرعت از خوابگاه خارج شده و به طرف خانه ریدل میره تا اونجا با لرد صحبت بکنه.

لرد:فلانی تایید شد.لطفن مرگخوارش کنید.
کوییرل:باید صبر کنی ما کامل مشورت کنیم و بعد از تایید همه مدیران دسترسیش رو میدیم.

کوییرل که عصبی به نظر میرسید به سرعت بلند شد و به طرف لندن حرکت کرد.مرلین که از زندگی خسته شده بود به سرعت به طرفش نزدیک شد و گفت:

-کوییرل تو رو خدا منو بکشید.من میخوام بمیرم.منو بکشید!
-خب شما یه بلیت میزنی و میگی میخوای کشته بشی،بعد از تایید بقیه مدیران این کارو انجام میدیم.
-


------------
و بعد از 5 سال بالاخره مدیران دوباره به سایت سر میزنن تا بحث های لازم رو انجام داده و کارهای 5 سال پیش ملت رو انجام بدن.

-هی پسر..چقدر خداستا.ما اعضایی داریم که همیشه 5 سال ازمون جلو ترن.اونا مایه افتخار ما هستن!

ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=6600FF][font=Arial][url
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1388 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
الگو ( مروری بر زندگی زاخارياس اسميت، قسمت اول)

بازيگران:

زاخارياس اسميت

مادر زاخارياس اسميت

برادر زاخارياس اسميت

پدر زاخارياس اسميت

برخی از اساتيد زاخارياس اسميت

فيلمبرداران:

عمه اول زاخارياس اسميت

عمه دوم زاخارياس اسميت

خاله زاخارياس اسميت

صدا بردار:

همسر زاخارياس اسميت

قطع تصاوير:

دايی زاخارياس اسميت

تهيه كننده، نويسنده و كارگردان:

كينگزلی شكلبوت ( ! )

تصویر تغییر اندازه داده شده


دوربين روی صورت مرد پيری زوم ميكند كه در فضای گرفته اتاقش روی صندلی چوبی و به نظر راحتی لم داده است. صدای شخصی كه توسط دوربين قابل ديد نيست به گوش ميرسد:
-خوب، آقای اسميت، می خوايم بريم دوران نوجوانی شما و حضورتون در هاگوارتز رو ببينيم. قبلش يه توضيح كوتاهی می ديد؟

مرد پير، ساعت روميزی اش را برمی دارد و با دلوپسی آنرا نگاه ميكند. چشم هايش را تنگ ميكند تا بتواند از اسرار دوربينی كه از او فيلم ميگيرد پرده بردارد.سرفه ی كوتاهی ميكند و ميگويد:
-در دورانی كه تو هاگوارتز تحصيل می كردم، يكی از نخبه ترين دانش آموزا بودم. برای عله پاتر، همونی كه اسمشو نبر رو نابود كرد، افتخار بزرگی بود كه هم دوره ی من در هاگوارتز باشه...

صحنه سياه و سفيد می شود. جوانی را نشان می دهد كه موهای طلايی رنگ و شفافش در زير انوار خيره كننده ی آفتاب می درخشد. با دلواپسی، نمره F كه در زير ورقه ی امتحانی معجون سازيش نقش بسته را نگاه ميكند...

دوباره پيرمرد بر صفحه نقش می بندد. دوربين بر دهانش زوم ميكند كه گويی بر اثر تعجب باز شده است . صدای مردی كه تصويرش غير قابل رويت به نظر می رسد دوباره به گوش می رسد:
-شما چه طوری دانش آموز خوبی بودين؟ نمره ای كه در تصوير ديديم عكس گفته های شما رو نشون ميده...

پيرمرد دست پر از چين و چروكش را بالا می برد. صدای مرد قطع می شود و او، در حالی كه ابروان سفيدش در هم رفته اند، مكی گويد:
-اون نمرم بی سابقه بود. هيچوقت از اون نمره ها نمی گرفتم. برای هر دانش آموز زرنگی پيش مياد كه گاهی نمره بدی بگيره. از نظر اخلای هم هميشه سر بودم. در طول تحصيلم در هاگوارتز يك بار هم تقلب نكردم...

صحنه سياه و سفيد می شود. زاخارياسِ نوجوان به نمره ضغيفش چشم دوخته...

صحنه ديگری پديدار می شود. زاخارياس، ورقه امتحانی اش را با عصبانيت داخل درياچه می اندازد...

با ناراحتی به گربه ار چشم ميدوزد كه قرار بود آنرا به فنجانی تبديل كند. هيچ تغييری حاصل نشده بود. نگاه عصبانی و اعصاب خورد كنِ مك گونگال بر رويش ثابت مانده بود...

زاخارياس با دلهره نگاهی به اطرافش می اندازد. به جز جواب نصفه و نيمه اش به سوال اول، به ديگر سوالها پاسخی نداده بود. دست لرزانش را بالا می برد و در جواب نگاه پرسشگر ريموس لوپين كه روی يك صندلی چوبی و قهوه ای رنگ نشسته است، می گويد:
-ببخشيد قربان، ميتونم برم دستشويی؟

لوپين اجازه ميدهد. بلند می شود و راه دستشويی را پيش می گيرد...

در دستشويی را باز ميكند. كاسه های سفيد، براق و تميز درخشش خيره كننده ای داشتند. پايش را بر كاشی های سفيد پيش ميبرد. كاغذی را برمی دارد و سعی می كند جوابهايی را كه روی كاغذ نوشته بود حفظ كند...

پيرمرد، در حالی كه دندانهای مصنوعی اش به هم می خوردند به دوربين نگاه می كند.

-در مورد اين موارد چی دارين بگين؟

-شما خودتون همه چيز رو گفتين... ... مهم اين بود كه هميشه پيرو حرفهای خانوادم بودم. هميشه از دستم راضی بودن. يه بار هم نشد كه با هم دعوامون بشه...

صحنه دوباره سياه و سفيد می شود. زاخارياس، روی قالی خانه اش دراز كشيده است. برادرش كورن، به جاروی نيمبوس زاخارياس نگاه ميكند. مادر و پدرش با عصبانيت وارد صحنه ميشوند.

-مگه بهت نگفته بودم يه دستی به خونه بكش؟ درسته تعطيلات كريسمسه، اما فقط نبايد خوشگذرونی كنی كه؟

صدای عصبانی مادرش او را از جا می پراند. پدرش، در حالی كه دستی بر موهای زردش كه بسيار شبيه به موهای زاخارياس است، می گويد:
-مگه قرار نبود نون رو تو امروز بخری؟

دست پدرش بالا می رود و بر گوشش فرود می آيد...

دوباره پيرمرد بر صفحه نقش ميبندد. دوربين روی او زوم اوت ميكند. صدای مرد دوباره به پيرمرد لرزان می تازد:
-اينم از راضی بودن خانوادتون از شما! حالا بهتره به زندگی مشترك شما نگاهی بيندازيم. البته اون موضوع رو تو فيلم بعديمون درباره شما بررسی ميكنيم...

دوربين دوباره روی پيرمرد كه می لرزد زوم اوت ميكند. صحنه مات ميشود و جملاتی روی صفحه نقش ميبندند:

الگو

فيلمی جنجالی درباره زاخارياس اسميت

با كارگردانی بی نظير كينگزلی شكلبوت

بياييد از اين مرد كاردان، زاخارياس اسميت بياموزيم.

ادب از كه آموختی؟ از بی ادبان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1388 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پسر مو قرمزی وارد آشپزخونه میشه ، با صدای بلندی میگه : چی داریم من بخورم ؟!

صدای زنانه ی مخوفی از نقطه ی نامعلومی شنیده میشه : برو یخچالو باز کن ببین چی داریم دیگه !

پسر در یخچال رو باز میکنه ، موادِ غذایی بسیاری توی یخچال به چشم میخوره که بسیار خوش آب و رنگ هستن ، از جمله مقدار زیادی گوشت پخته شده ی تسترال ، کدو حلوایی ، آب کدو حلوایی ، یک پارچ نوشیدنی کره ای ! ، تعدادی شکلات قورباغه ای که عکس دامبلدور همراه با تعدادی پسر بچه روی کارت هاشون به چشم میخوره و مقادیر زیادی مواد غذایی خوشمزه !

پسر : چقدر موادِ غذایی خوب میمونه توی یخچال ! اسم ِ این یخچال چیه عمه ؟

زنی که عمه خطاب شده بود فریاد میزنه : یخچال ؟! امم ... امرسان !

تصویر تیره و تار میشه و اسم فیلم به نمایش در میاد !

من و عمه و امرسان !

آهنگ تیتراژ پخش میشه و همراه با اون اسامی عوامل فیلم به نمایش در میاد .

به عشق ِ تو گرفتارم
در این سایتِ خفن تو رو دارم


( بازیگران :
آلبوس سوروس پاتر
ویولت بودلر
بلاتریکس لسترنج
هری پاتر
آنتونین دالاهوف
مری فریز باود
بارون خون آلود
استرجس پادمور
پرفسور کوییرل
مرلین
ایوان روزیه
پیوز
پرسی ویزلی
با حضور طلایی ریپر سگِ عمه
با حضور افتخاری ستاره ی صحنه ها ... عمه مارج ! )

تو رو تا دسترسی به سایت دارم
دیگه تنها نمیذارم


( فیلمبرداران :
زاخاریاس اسمیت
کینگزلی شکلبوت )

من نویسنده ی هالی ویزاردم
تو بهترین سوژه ای


( مشاورین کارگردان :
مشاور بخش های بیناموسی - آبرفورث دامبلدور
مشاور بخش های کوییدیچی - ارباب لرد ولدمورت
مشاور بخش های منطقی - ویولت بودلر
مشاور بخش های احساسی - مرلین
مشاور بخش های اعتراضی - مری فریز باود
مشاور بخش فحش های رکیک - بیدل )

قشنگترین خیالی
که هر تاپیکی باهامی


( عوامل ِ جلوی صحنه :
هری پاتر
آنتونین دالاهوف
ایوان روزیه )

وقتی تو ام آنلاینی
نارنجی ِ شناسه ی مدیرا بیرنگه
جادوگران با تو قشنگه


( عوامل ِ پشتِ صحنه :
دستِ مرلین کبیر
شلوار مرلین کبیر
ریش ِ مرلین کبیر
تی شرت مرلین کبیر
عرق گیر مرلین کبیر
و سایر مواردِ مربوط به مرلین کبیر )

برای دیدنِ تو دست میگیرم منوی مدیریتو
طلسم ِ راهو میشکنم میگذرم از سدِ مدیرو


( مشاور اعظم کارگردان :
ویولت بودلر )

به گوش ِ عله و حاجی و دارک لرد اسمتو فریاد میزنم
تا هر جا هستی بشنوی که تنها عاشقت منم


( دستیار اول کارگردان :
مرلین )

برای دیدنِ تو تک تکِ پستا رو میشمرم
برای دیدنِ تو من از ده تا شناسه ی مخفی دل میبرم


( نویسنده و کارگردان :
پرسی ویزلی )

برای دیدنِ تو هزار بار بلاک میشم
برای دیدنِ تو دوباره من شناسمو باز میکنم


مدیران به اتفاق ِ هم در زمین بازی کوییدیچ جمع شدن تا بعد از مدت ها تفریح بکنن کنار همدیگه و خستگی های انجام امور مدیریتی رو در کنن .

عله با بی میلی روی زخم ِ جعلی پیشونیش که بیشتر شبیه نشونه ی زورو بود تا صاعقه ی هری پاتر دست کشید و گفت : آماده اید کوییدیچ بازی کنیم ؟!

آنتونین با ناراحتی گفت : نه ! شما مدیرای ارشد همیشه جر زنی میکنید تو کوییدیچ ! بیاید یه بازی دیگه بکنیم که توش جرزنی نباشه و لذت ببریم .

عله با به خاطر آوردنِ مسابقه ی قبلی کوییدیچ که در پستِ مدافع بود و به جای فرستادنِ بلاجر بوسیله چماق ، با سیم سرور زخم های عمیقی روی صورت آنتونین پدید آورده بود لبخندی زد و گفت : خب چی بازی کنیم !

ایوان : فوتبال

کوییرل دستی به عمامش کشید و گفت : مسابقه بین ِ مدیران جدید و قدیم که خز شده ! چطوری بازی کنیم پس ؟!

ایوان : با یه سری از اعضای خوف بازی میکنیم !

آنتونین : کی مثلا ؟!

ایوان : حدس بزن !

آنتونین : من ؟!
کوییرل : امپراطور تاریکی ؟!
عله : نمید ؟!
بارون : اونا ؟! شما ؟!
استرجس : تمساح ها ؟


دقایقی بعد

مدیران و اعضای خوف دو تیم تشکیل دادن و هر کدوم در یک سمت ِ زمین کوییدیچ ایستادن و به جای تیرهای دروازه مجسمه ی شیردال گریفیندور ، گورکن هافلپاف ، مار اسلیترین و عقاب راونکلاو رو گذاشتند .

عله با دیدنِ مجسمه ها که نقش ِ تیر دروازه رو ایفا میکردند اشک در چشماش حلقه میزنه و در خاطراتش غوطه ور میشه .

:.: فلش بک - کودکی عله :.:
تعدادی از پسر های قلچماق وایسادن و میخوان فوتبال ماگلی بازی کنن !

- تیر دروازه نداریم چیکار کنیم ؟!
- دو تا آجر میذاریم جور میشه دیگه !
- نه آجر کوچولوئه ! باید تیر بزرگ باشه !
عله : بچه ها منم میخوام بازی کنم ! لطفا بذارین !
بچه ها : عله برو وایسا جای یکی از تیرهای دروازه !
عله : جدی میگید ؟! یعنی منم میام تو بازی ؟
بچه ها : آره ! چون پسر خوبی بودی !
عله : میشه مثه خودتون یه لقبم بهم بدید ؟! مثلا تو ! لقب مارکوس فشنگه ! یه چیزیم به من بدید خب !
بچه ها : باشه ! از این به بعد بهت میگیم عله تیر دروازه !
عله : اوه ! چه با مسما
:.: پایان فلش بک - کودکی عله :.:

آلبوس سوروس پاتر به عنوان گزارشگر این بازی ، پشتِ میکروفون نشسته و شروع به صحبت میکنم : خدمتِ همه سلام عرض میکنم ! امروز بازی فوتبال بین مدیران خفن و اعضای خوف هست ! تیم مدیران تشکیل شده از عله ، کوییرل ، دالاهوف ، ایوان ، بارون و استرجس ... تیم اعضا تشکیل شده از پرسی ، مرلین ، ویولت ، پیوز ، مری و با حضور افتخاری عمه مارج !

داور این مسابقه بلاتریکس لسترنج هست ، کاپیتان های دو تیم ، پرسی و عله رو دعوت میکنه که جلوتر بیان و دست بدن با هم !

بلا : کدوم یکی از شما ساعت دارید ؟!

با این حرف ناگهان پرسی در افکارش غوطه ور میشه .

:.: فلش بک - محوطه قلعه هاگوارتز :.:
نقل قول:
یکی از پسر های سال اولی با دیدنِ پرسی ، توپ رو به گوشه ای پرت میکنه و بدو بدو نزدیکتر میاد !

پسر بچه : عمو پرسی گفته بودی برام تفنگ میاری ، آوردی ؟!
پرسی دست میکنه توی جیبش ، چیزی در میاره و میده دستِ پسر بچه و با لبخند میگه : بیا عمو جان ، اینم اون مسلسلی که بهت قولشو داده بودم

:.: پایان فلش بک - محوطه قلعه هاگوارتز :.:

پرسی لبخندی به بلاتریکس میزنه ، دست میکنه توی جیبش و یک مسلسل در میاره و میده دستِ بلاتریکس

بلاتریکس : چی ؟! این چه حرکتِ زشتی بود ؟! ده امتیاز از گری ... امم خب تو بدونِ گروهی که ... امم ... خب من به خاطر این حرکتت ده امتیاز از چهار گروه کم میکنم

مری با عصبانیت جلو میاد و فریاد میزنه : بلاتریکس اسلیترینیه ! اسلیترینیا اصن تو ترکیب این فوتبال نیستن ! من داوری که از این گروه باشه رو مجاز نمیدونم ! اصن من نظرم اینه یه هافلپافی رو بذاریم داور که کامل مجاز بشه ضمنا ! اصلا جالب حساب نشده این کسر امتیاز ! ببینید ده امتیاز از هر گروه کم شده میشه 10 + 10 + 10 + 10 = 40 این یعنی اینکه چهل امتیاز از زحمتِ کل بازیکنان به هدر رفته ! این یعنی فعالیتِ اکثریت رو رد نمیکنه ؟! اصن این بلاتریکس که داوری بلد نیست ! مثل این میمونه که عله که هیچ وقت نیست ، بهش بگی بیا تو هالی ویزارد فیلم بنویس ! یا مثه این میمونه که به یکی که از ماکارونی بدش میاد بگی بیا ماکارونی درست کردیم بخور حال کن اصن من دارم خودمو خسته میکنم ، شما نمیفهمید من چی میگم !

بلاتریکس ، پرسی ، بازیکنان و تماشاگران :

بالاخره بعد از دقایقی که ملت از شوکِ پر حرفی ِ مری خلاص شدن ، بلاتریکس سوتِ شروع بازی رو میزنه و آسپ هم شروع به گزارش بازی میکنه .

آسپ : بله ! توی ترکیب بازیکنانِ تیم مدیران ، ما عله رو میبینیم که به یادِ قدیم ها در دروازه ... امم ... یعنی مقابل ِ یکی از تیر های دروازه وایساده ... و امم ... من میبینم که تمام ِ بازیکنانِ تیم مدیران در نقش مهاجم هستن و به جلو دارن حمله میکنن ! در ترکیب تیم اعضای خوف هم عمه مارج رو میبینم که دروازه بان هست ، مری و پیوز مدافع هستن و ویولت و مرلین و پرسی هم در پستِ مهاجم حضور دارن .

آسپ : توپ زیر پای عله هست ، به آرامی پاس میده به کوییرل ، کوییرل از دروازه فاصله میگیره و توپ رو به سمتِ بارون میشوته ! بارون میره که توپ رو به آنتونین پاس بده که با تکل ِ ویولت مواجه میشه و توپ رو به حریف واگذار میکنه !

ویولت با یک حرکتِ انتحاری توپ رو پاس میده به مرلین ، مرلین که تمام ِ حواسش درگیر ِ دختر هایی هست که در کنار زمین براش لاو میترکونن، به همین خاطر توپ رو سریع به پرسی پاس میده و به بهونه ی برداشتِ بطری آب معدنی به کنار زمین میره ... پرسی که ویولت و مرلین رو عقب تر از خودش میبینه ، به تنهایی پیش میره ، کوییرل رو رد میکنه ، ایوان رو هم پیش میذاره ، استرجس رو دریبل میکنه و با عله تن به تن میشه ، عله به سمتِ پرسی هجوم میاره ، ولی پرسی زودتر از حرکتِ عله شوت رو زده بود !

آسپ : گل گل ! بله یک هیچ به نفع ِ اعضای خوف ! بله ! داور هم سوتِ پایانِ نیمه اول رو میزنه !


:.: درون رختکن تیم مدیران :.:
این تنبلی شما خیلی برای من گرون تموم میشه ! احتمالا بزودی بین زوپس مستر ها انگشت نما میشم و به سابقم لطمه وارد میشه ! هر طور شده باید این بازی رو ببریم !

کوییرل با بی حوصلگی میپرسی : میگی چیکار کنیم ؟!

ایوان : منظورت اینه که از منوی مدیریت بهره بگیریم ؟!

عله لبخند تلخی میزنه و جواب میده : نه نیازی به منو نیست ! اونطوری بدتره ! ما باید از ویژگی هامون بهره ببریم و زیر لب چیز هایی زمزمه میکنه برای مدیران ...


:.: آغاز نیمه دوم :.:
آسپ با صدایی رسا میگه : بله ! بازیکنان بعد از یک ربع استراحت دارن وارد زمین میشن ! ... هر کدوم سر پست هاشون ایستادن و ... داور سوتِ مسابقه رو میزنه ! توپ دستِ مدیران هست !

توپ زیر پای عله هست و مصمم داره پیش میره ، پرسی و مرلین رو دریبل میکنه ، ویولت رو هم همینطور ... مری سر سختانه مقابلش هست ، عله که موقعیت رو خطرناک میبینه ، سیم سرور رو در میاره و با عصبانیت به سر و صورتِ مری میکوبه و بلافاصله توپ رو به کوییرل پاس میده !

آسپ : همه ی بازیکنان به سمتِ کوییرل هجوم میبرن ، کوییرل که موقعیت رو خطرناک میبینه ، عمامش رو از سرش بر میداره و مقابلش میگیره !

پیوز : نـــه ! پیاز گندیده !
و با این حرکت ، بازیکنان فراری میشن و کوییرل که موقعیت رو خوب میبینه ، با تمام قدرت شوت میزنه !

عمه مارج : نــــه ! بگیرش ریپر !
ریپر ، سگِ چابک و دوست داشتنی عمه مارج با یک پارس ، ملق و شیرجه به سمتِ توپ حمله ور میشه و اون رو در هوا میگیره ! و به سمتِ پیوز پرتاب میکنه !

پیوز میره که توپ رو بشوته ، ولی با ناباوری توپ از بدنش رد میشه !

آسپ : بارون که موقعیت رو مناسب میبینه به سمتِ توپ حمله ور میشه و با تمام قدرت اون رو به سمتِ دروازه میشوته ! اوه ! قطره های خون از توپ میچکه و توپ داره با سرعتِ تمام به سمتِ دروازه حرکت میکنه ، ولی گویا به دلیل ِ وزش باد داره از جهت اصلی منحرف میشه !

آنتونین که موقعیت گل زدن رو در خطر میبینه ، با سرعت به سمتِ دروازه حریف میدوه و یکی از دستمال های همه کاره ی اسکاور رو از جیبش در میاره و به سمتِ توپ پرتاب میکنه !

آسپ : اوه چه میکنه این دستمال های همه کاره ! از وقتی که آنتونین امتیاز انحصاری کارخونه دستمال سازی رو گرفته ، گویا قدرتِ دستمال ها بیشتر از قبل شده ، بله ! دستمال موفق میشه جهت توپ رو به سمتِ دروازه برگردونه و ... گل گل !

تابلوی امتیازات
تیم مدیران : 1
تیم اعضا : 1


عمه مارج با عصبانیت توپ رو به سمتِ پرسی میشوته ! ولی قبل از اینکه توپ به دستِ پرسی برسه ، استرجس با یک حرکتِ خوف منوی مدیریت گالری رو به سمتِ توپ پرتاب میکنه و اون رو به سمتِ خودش میاره و توپ بدست استرجس میفته !

آسپ : اوه ! مری با یک حرکتِ خوف توپ رو از زیر پای استرجس بیرون میکشه و امم ... استرجس با یک حرکتِ فوق العاده ضایع و ارزشی خودش رو روی زمین میندازه !

ایوان که موقعیت رو حساس میبینه ، دست به جیب میشه و با عصبانیت یک طومار از جیبش در میاره و به سمتِ مری میره و میگه : این حرکتت خطا بود ! آخرین بارت باشه همچین کاری میکنی ! بیا این تعهد نامه و ندامت نامه پشتش رو امضا کن

آسپ : گویا پرسی قرار هست تعویض بشه ! روی تابلوی اعلانات به نمایش در میاد !

تابلوی اعلانات
پُرسی $ میرتال !


آسپ : امم ، گویا تابلوی اعلانات به مشکل برخورده از پشت دارن خبر میدن که بزودی مشکل تابلو رفع میشه .

تابلوی اعلانات
پرس $ مورتال !


آسپ : به تابلوی اعلانات توجه نکنید ، همچنان مسئولین در حال رفع مشکل هستن

تابلوی اعلانات
پریسا $ مارتین !


آسپ : از پشت اشاره میکنن که تابلو به مشکل برخورده ! پرسی با میرتل جاش رو عوض میکنه !


دقایقی بعد

بلاتریکس : سووووت !
آسپ : بله این بازی با نتیجه 10 به یک به نفع تیم مدیران به پایان میرسه !


فیلم به پایان میرسه و تیتراژ پایانی به نمایش در میاد ...

رفتی و آپ کردی که از دوریِ من ملالی نیست
رفتی با یکی دیگه پست زدی ، هیچ خیالی نیست

یه روزم نوبتِ من میشه واست پیام شخصی بدم
ببینی تو گروهِ یکی دیگم ، جاتم اصلا خالی نیست

عضو معمولی بودم برات ، که تو بهم دسترسی دادی
شناسمو یک روز گرفتی ، فرداش آوردی پس دادی

بگو برات من چی بودم ؟! یه شناسه ی معمولی
بلاک شدم رفتی حالا ، دنبالِ عضو ِ خوف تری

رفتی و آپ کردی که از دوریِ من ملالی نیست
رفتی با یکی دیگه پست زدی ، هیچ خیالی نیست

دیگه پشتِ امضامو داغ میکنم
که تا عضوم ، عاشق ِ هیشکی نشم
عاشق ِ هر کی بشم خیالی نیست
لااقل اسیر توی ارزشی نشم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1388/5/5 23:34:28
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 4 مرداد 1388 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
بازيگران:

هوكی

استرجس پادمور

مينروا مك گونگال

عمه مارج

آبرفورث دامبلدور

پيوز

مورفين گانت

ايوان روزيه

ماركوس فلينت

مجری:

كينگزلی شكلبوت

قطع صدا و تصاوير:

آلبوس سوروس پاتر

فيلمبرداران:

تد ريموس لوپين

جيمز سوروس پاتر

ريموس لوپين

نويسنده و كارگردان:

كينگزلی شكلبوت

در مستندِ وزارت

تصویر تغییر اندازه داده شده


دوربين روی صورت كينگزلی شكلبوت زوم اوت ميكند. كينگزلی لبخندی ميزنه و ميگه:
-سلام بينندگان عزيز. اين اولين تجربه ی مستند سازی ماست كه با استقبال شديدی از شما رو به رو شده. تا به حال حدود ده هزار پيامك واسه ما اومده كه همه درخواست حضور يك مجری خوش قيافه رو داشتن. خوشبختانه تا من مجری اين برنامه هستم از اين نظر با هيچ مشكلی بر نخواهيد خورد.

دوربين دور كينگزلی چرخی زد و سر بی مويش را به روشنی به نمايش گذاشت. نور خيره كننده ی خورشيد در دوربين قابل رويت بود و نشان از يك روز گرم و آفتابی ميداد. دوربين روی دستگيره طلايی رنگی زوم كرد كه پس از گذشتِ مدت زمان كوتاهی دست كينگزلی رويش قرار گرفت.

-اينجا ستاد مورفين گانته. يكی از قويترين جادوگرانهاست. می ريم داخل تا ببينيم چه استقبالی از اين كانديد شده؟

-من ژرهنگ چيز را ژسترش خواهم ژاد. چيز ژاخه های گسترده ای دارد كه طبق آخرين گزارشات بهتريينش ژراك است. از چيز ژگژريم، ژما بايد به من ژای دهيد تا حس چيز را به ژما نشان دهم. ملت ژهيم، اين ها می خواهند من را ژراب كنند. ژين نمودار ژو ببينيد. ژبينيد ژيفای نقش ژه سقوطی كرده. ژعد اينها ژی گويند ژا ژمش پيشرفت ميكنيم...

دوربين مورفين گانت را نشان می دهد. او روی يك صندلی قهوه ای رنگ و تميز نشسته. در نزديكی اش يك كيسه سياهرنگ مرموز وجود دارد كه يك آمپول گاوی از درون آن قابل رويت است. ديوار سبز ستاد مورفين گانت، با عكس های بزرگ خودش تزيين شده است. تنها كسی كه به حرف های مورفين گوش ميكند و در ستادش نشسته، ماركوس فلينت است.

-ببخشيد، شما با چه برنامه هايی پا به انتخابات گذاشتيد؟ برای چی وزير می شيد؟

دوربين رو ماركوس فلينت زوم اوت می كند و با حركات گولاخی دور او می چرخد. مورفين سرش را می خواراند و می گويد:
-پسژ ژان، من ژايد برم يه هوايی ژازه كنم، زود بر می ژردم.

مورفين، بسيار مرموزانه، كيسه ی سياه مرموزش را برمی دارد و سرش را برای دوربين تكان می دهد و از ستاد خارج می شود.

صحنه سياه ميشود. يك ستاره غول پيكر در مركز صفحه ظاهر ميشود و جمله ای در كنارش نقش ميبندد: با ما همراه باشيد!

دوربين بر يك دستگيره ی در فكستی زوم اوت ميكند. كينگزلی در را باز ميكند و ميگويد:
-اينجا ستاد پيوزه. ملت رو جمع كرده تا بگه كنار ميكشه. در عين ناباوری عمه مارج و هوكی رو در ميان جمعيت مر بينيم كه شيرموز نوش جان ميكنن. پيوز پشت بلندگو نشسته. دوربين به جای پيوز، گلدون كوچكی رو نشون ميده كه يك گل مريم وسطش خودنمايی می كنه. در عين ناباوری، پشت گل، به جای عكس پيوز عكس عمه مارج قابل رويت است كه زيرش با دستخط ظريفی نوشته شده است: می خوام سر به تن اون عينكيه نباشه.

-ملت فهيم، من كنار ميكشم. شما در روز انتخابات به جای من به عمه رای دهيد. هوكی هم كنار كشيد. اين جن آزاده...

در عينِ ناباوری، ماركوس فلينت در ستاد پيوز هم حضور داره. بلند ميشه و ميپرسه:
-نامزد محترم، چه برنامه هايی داريد؟ برای چی كانديد شديد؟

دوباره همان ستاره بر صفحه نقش ميبندد و در كنارش جمله ای ظاهر ميشود: با ما همراه باشيد!

-ستاد عمه مارج، ادی ماكای و مك گونگال چيز خاصی برای مشاهده نداره. در نتيجه يكراست به سراغ روز انتخابات می ريم.

دوباره همان ستاره و جمله ديگری بر روی صفحه نقش می بندد: روز انتخابات!

ايوان روزيه در حالی كه مثل هميشه، كاملا طبيعی و نرمال رفتار می كند، با حالتی كاملا طبيعی با پرونده هايی كه روی ميز مجاورش قرار دارد محكم بر سر استرجس پادمور، همكارش ميكوبد. كاملا طبيعی!
استر هيچكاری انجام نمی دهد و می گويد:
-به پستهای بالا مراجعه شود!

دوربين به پستهای بالا مراجه ميكند. در پستهای بالا استرجس پادمور دوباره ديده می شود. ايوان روزيه نيز كاملا طبيعی در گوش استرجس فوت می كند. استر بدون اينكه كار خاصی انجام دهد می گويد:
-لطفا در اين تايپك پستی نزنيد. انتخابات شروع شد.

پس از اينكه رای گيری آغاز شد و عمه مارج و مك گونگال رقابت نزديكی با هم داشتند، ايوان روزيه برای اينكه از استر كم نياورد جلوی دوربين می آيد. دوربين روی دهان ايوان زوم اوت ميكند و او ميگويد:
-اين رو می گم فقط برای اطلاع رسانی كه انتخابات داره برگزار ميشه!

پس از مدت ها صدای كينگزلی دوباره به گوش ميرسد:
-اين هيچ دليل ديگه ای نداره جز اينكه ايوان می خواسته از استر كم نياره.

در ساعت بيست و سه و خورده ای دقيقه شب ايوان دوباره ظاهر ميشود و ميگويد:
-پايان مهلت قانونی انتخابات! تايپيك قفل شد.

دوربين دوباره روی كينگزلی زوم اوت ميكنه. كينگزلی سرش رو ميخارونه و ميگه:
-حالا بايد منتظر تقلبات ظريفانه مديرا باشيم تا ببينيم كی در نهايت انتخاب ميشه...

دوربين روی ماركوس فلينت زوم ميكند. با عجله وارد ميشود و می گويد:
-می خواستم به ايوان بگم، صحبتهام ازرشی نبودن فقط ميخواستم كانديدای مورد نظرم رو شناسايی كنم.

دوربين دوباره روی كينگزلی متمركز می شود.

-بله منتظر تقلبات مديران عزيز هستيم...

دوربين به اندازه صد و هشتاد درجه می چرخد و سر و كله كينگزلی برعكس می شود. دوربين روی مك گونگال كه مثل كينگزلی جای سر و پايش با هم عوض شده اند زوم ميكند. مك گونگال با عجله ميگويد:
-به طرفدارام ميگم، اگه تقلب بشه، تو سايت قيامت ميشه.

دوباره همان ستاره در كنار يك كلمه روی صفحه نقش ميبندد: پايان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1388 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هالی ویزارد :
اولی : قسمت اولش که خیلی قشنگ بود .
دومی : آره من دو بار رفتم دیدمش .
سومی : میگن تا خالا سه میلینون گالیون فروش کرده و به رکورد فیلم مگس ها رسیده !
اولی : نخیر اشتباه به عرضت رسوندن با احتساب نسخه های خونگی بیش از 4 میلیون نسخه فروش کرده .
دومی : یعنی تقریبا برابر تعداد رایی که مگی در این انتخابات خواهد آورد ؟!
سومی : نه اونقدر که فکر کنم تمام فیلمارو هم رو هم بذاریم انقدر فروش ندارند .
چهارمی : خب دیگه زیپ ها رو ببندید فیلم داره شروع میشه .

چراغ ها خاموش میشه.

فیلم:

موسیقی کلاسیکی در حال نواخته شدن است .
بوو بووقی بوووق بووق بوق بوق ...
دوربین کلاهی را نشان می دهد که در حال حرکت است .

بازیگران :
مک گونگال
ایوان روزیه
هری پاتر
استرجس
مری فریزر باود در نقش مصاحبه گر

دوربین تابلوی ساختمانی زوم میکند
وزارت خانه

فیلم بردار : بادراد پشمو
صدا بردار : مورگانا لی فای
تدارکات : کریچر

بر روی برگه ای که بر روی آن نوشته شده است :
در خواست کاندیدای وزارت مهری زده می شود .

منشی صحنه : مورگان الکتو
طراح لباس : ادی ماکای
تهیه کننده : آنیتا دامبلدور

تایید نشــــــد !

نویسنده و کارگردان : مینروا مک گونگال و تره ور

یک قدم مانده به سقوط !
قسمت دوم



مگی پس از خواندن اعلامیه به سمت وزارتخانه حرکت میکنه : هووم انگار بالاخره موقعش رسیده که من باید این دهکده رو نجات بدم باید به پدرم ثابت کنم که من مایه ی ننگش نبودم .

وزارتخانه دفتر ثبت نام
مگی فرمش رو که پرکرده نگاهی بهش میکنه :
نام : مینروا مک گونگال
لقب : منیره ، مینی ، زیبای خفته ، سفید برفی ، اهل حال و...
برنامه برای وزارت : کلا من میخوام کل دهکده رو سرشار از بیناموسی کنم ، چند تا جای کوچیک موچیک هم درست میکنیم تا کسانی که باناموسی دوست دارن برن توش فعالیت کنن و توش عقده هاشونو خالی کنن من یه کاری میکنم که کلا ملت به وجد بیان و بعد از سال ها رخوت بیان بیرون و فعالیت کنن و همه دور هم تفریح کنیم !

مگی : بیا روزیه جون ... بفرمایید اینم فرم من .
ایوان مگی را ور انداز میکنه : لخت شو .
مگی : جانم ؟
ایوان: لخت شین لطفا .
مگی : بله چشم .

و بعد لخت میشود .
ایوان : من این بدن رو میشناسم ! تو مینروا مک گونگال بیناموس هستی !
مینروا: من اومدم که تحول ایجاد کنم .
ایوان : شما به خاطر سابقه تون تایید نمی شید !
مینروا :نه جون مادرت تایید کن ! من باید وزیر شم !
ایوان : نه خیر ! وزیر شدن شما مساویه با گسترش بیناموسی تو این دهکده ! امکان نداره تاییدت کنم .

مینروا :
.
.
.
ایوان : متاسفم بازم تایید نمیشی !
مینروا : دهنت سرویس این همه حال دادم بهت بوقی !!

در باز میشه و عله و استرجس میان تو .

استر : به به چه دختر خانوم پاکدامن و نجیبی !!
عله :
مینروا :
.
.
.
استر : مگی جون برو حال کن تایید شدی .

مگی رو به خاطر وضعیت جسمی بسیار نامناسب میبرن سنت مانگو !

بیمارستان سنت مانگو
مگی سرش رو از پنجره اتاقش آورده بیرون و رو به جمعیت میلیونی که جلوی بیمارستان جمع شده دست تکون میده .
مگی : همه این مردم خبر من رو شنیدن و اومدن ببیننم ، الان هم حتما میان واسه دست بوسی تو اتاق من ، چقدر طرفدار دارم من .

یه ساعت بعد :
دوربین صف عظیمی رو جلوی در اتاق مینروا تو بیمارستان نشون میده که پره از ملت .
افراد توی صف دارن با هم صحبت میکنن .
اولی : من سه بار رفتم پیشش دست بوسی و بعد دوباره برگشتم ته صف تا دوباره برم دست بوسی
دومی در حالی که شیر موز میخوره میگه : ببین این اگه وزیر شه چقدر عشق و حال کنیم تو دهکده !

مناظرات انتخاباتی
کاندیدای اول : حرف حرف حرف حرف حرف حرف حرف
کاندیدای دوم : برنامه برنامه برنامه برنامه برنامه برنامه
کاندیدای سوم : بوق شر بوق شر بوق شر بوق شر بوق شر
ملت پای تلویزیون :
مینروا مک گونگال : سلام .
ملت :

سخنرانی
جمعیتی میلیونی درحالی که پلاکاردهایی با عناوین : " تحول" " عشق و حال را در وزارت مک گونگال تجربه کنید " "بیناموسی همیشه " در دست دارن دارن به مینروا نگاه میکنن .

مینروا : من حس فعالیت رو به دهکده بر می گردونم ! من این دهکده رو زنده می کنم ! من بیناموسی رو گسترش میدم ! بنابر اطلاعاتی که من از ستادم دارم ، برنده قطعی این انتخابات من هستم ... البته تنها مشکل ما دست های پشت پرده آنیتا دامبلدور هستش که ممکنه در روز آخر رای ها رو به سمت فرد دلخواهش برگردونه

مصاحبه
مصاحبه گر : سلام میشه نظرتون رو راجه به بقیه کاندیدا ها بگید ؟
مگی : بله ، از پیوز شروع میکنم ... یا نه ولش کن کلا .
مصاحبه گر : چرا ؟
مگی : بیخیال دیگه ، بعد ملت میان فوش میدن بم .
مصاحبه گر : اوکی .

ستاد مک گونگال
مگی : ملت ! فردا روز رای گیریه ! برین همه با شادی و خوشی رای بدین وفقط هم به مک گونگال رای بدین ، من براتون آزادی میارم ! من تحول ایجاد می کنم ! ...خلاصه ای این که برای همتون آرزوی موفقیت میکنم ، فردا پای صندوق رای می بینمتون !


با هماهنگی مینروا مک گونگال ویرایش شد!
ناظر انجمن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/1 17:40:57
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/1 17:59:10
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 31 تیر 1388 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
درباره کارگردان

فری فرفره از کارگردانان به نام جامعه جادوگریست. وی در سال 1946 در ورشو متولد شد و چون سرراهی بود، دوران کودکی را در یتیم خانه گذراند.

تصویر تغییر اندازه داده شده


علاقه ی خاصی به هنر نمایش داشت و همواره در جشن ها، رهبری گروه نمایش یتیم خانه را برعهده داشت. وی در سن 19 سالگی در تئاتر شهر به عنوان پادو استخدام شد و به واسطه ی روابطی که با کارگردانان ماگل پیدا کرد وارد عرصه ی بازیگری و کارگردانی تئاتر شد.
حضور او در تئاتر دیری نپایید و پس از مدتی با چهره ی مبدل ، مشخصات دروغین و نام مستعار "استیون اسپیلبرگ" به سرعت جذب هنر سینمای ماگلی شد. وی همزمان با درخشش در سینمای ماگلی و ساخت آثاری چون پارک ژوراسیک، هوش مصنوعی و جنگ دنیاها، اولین سینمای جادویی را در لهستان پایه گذاری کرد و لقب "پدر سینمای جادویی" را از آن خود نمود.

تصویر تغییر اندازه داده شده


وی بعدها به انگلستان مهاجرت کرده و به خاطر دید سیاهی که نسبت به جهان داشت به جرگه ی مرگخواران پیوست. فرفره پس از مدتی با دایی لرد کبیر آشنا شده و از سینه چاکان مرام وی گشت. وی در سال 2009 فیلمی تبلیغاتی با نام "چیژ ورژن 1.1" را در حمایت از نامزدی مورفین گانت تولید کرد.

نمایش فیلم

چیژ ورژن 1.1

دوربین ورودی شهر کوچکی را در عصر یک روز غبارگرفته ی تابستانی نشان می دهد و به آهستگی وارد شهر می شود. نسیم داغی که می وزد توده های خار را جابجا کرده و در و پنجره های چوبی نیمه باز و تابلوهای کوچک فلزی هر مغازه را به آرامی تکان می دهد و به قول معروف غژغژشان را درمی آورد. آفتاب عصر تابستان از پشت لایه ای غبار بی رحمانه می تابد و تنها موجوداتی که نای حرکت دارند کرکس هایی هستند که در مسیری دایره ای شکل بالای سر سگ نیمه جانی که بی رمق در سایه ی ساختمان بانک افتاده و له له می زند، پرواز می کنند.

ناگهان صدای غرش رعدآسایی شنیده می شود و اتوبوس شوالیه در ابتدای شهر ظاهر شده و توقف می کند. رنگ اتوبوس شوالیه با طلسم ناشیانه ای به سبز تغییر پیدا کرده. در اتوبوس باز می شود و مورفین گانت با موهای ژولیده و کت و شلواری که به تنش زار می زند پیاده می شود و به آهستگی به سمت تابلوی خاک گرفته ی شهر می رود. دوربین بر روی تابلو که قابل خواندن نیست زوم می کند. دست مورفین وارد کادر شده و با صدای خششششششش بلندی خاک تابلو را پاک می کند. حالا نوشته ی روی تابلو را می شود خواند:
به ایفای نقش سیتی خوش آمدید!

تصویر به سرعت کات می شود و موسیقی زورخانه ای! پس زمینه ی فیلم به گوش می رسد. مورفین گانت با عده ای از افراد ستادش وارد شهر شده و اطراف را از نظر می گذرانند. بعضی از افراد خود را به مورفین می رسانند. تکه کاغذی به او می دهند یا نجوایی در گوشش می کنند و پس از تایید مورفین دوباره به جای خود برمی گردند. هر از چند گاهی سپر مدافعی از میان جمع به مقصدی نامعلوم فرستاده می شود. موسیقی متن که پیام آور امید و آینده ای روشن است همچنان به گوش می رسد.
در گوشه ای پیرمردی در سایه به دیوار تکیه داده و حتی رمق راندن مگس های اطراف چشمان نیمه بازش را ندارد. مورفین با سرعت خود را به پیرمرد می رساند. مگس ها می پرند. مورفین با لیوانی آب صورت پیرمرد را می شوید و بعد تکه ای چیز داخل لیوان آب دیگری ریخته و به پیرمرد می خوراند. پیرمرد جان می گیرد. مورفین می پرسد:

- چه بلایی شر اینجا اومده عموجون؟
- اینجا ایفای نقشه پسرم. خیلی وقته پکیده.
- چرا عموجون؟ دلیلش چیه؟
- نمی دونم پسرم. هر کی یه چیزی میگه. یکی میگه به خاطر کمبود عضوه. یکی میگه به خاطر نبود قوانینه. یکی میگه به خاطر تموم شدن دوران هری پاتره. یکی میگه به خاطر اعضای تازه وارده. یکی میگه به خاطر سوء مدیریته. یکی تکذیب می کنه و میگه ایفای نقش خیلی هم فعاله. یکی میگه دلیلش همه ی ایناست. یکی میگه دلیلش هیشکدوم اینا نیست. نمی دونم پسرم.
- اوه!
- بازم از اون چیزا داری پسرم؟!
- !

دوربین مورفین را نشان می دهد که بر بالای سکویی ایستاده و برای جمعیت اندکی، سخنرانی می کند:

- بنده آمده ام تا قانون رو اجرا کنم. بنده آمده ام تا این وضع رو دگرگون کنم. بنده آمده ام تا از راشتی و چیژ دفاع کنم. ببینید. این اوضاع رو ببینید. همه در حال مرگن. کرکش ها پرواژ میکنن و چش و چال مرده ها رو درمیارن و میخورن. دلیل این رکود چیه؟ همه ی شما شاهد جون گرفتن اون پیرمرد بودین. دیدین که چطور چیژ اون رو درمان کرد. (تشویق حضار. پیرمرد شدیدتر از همه تشویق می کند.)
خیلی ممنون!... مشکل اینجا چیژه! فقط چیژ می تونه این مشکلات رو حل کنه. ما باید آزادی رو برای چیژ به ارمغان بیاریم. باید قانون رو برای چیژ به ارمغان بیاریم. و این تنها ژمانی اتفاق می افته که این وژارتخانه ی لامشب بیفته دشت ما.(ملت دم میگیرند: ایول! ایول! داش مورفینو ایول!)
ما باید خرید و فروش چیژ رو آژاد و قانونی کنیم. ما باید...

دوربین مورفین را در حال سخنرانی پرشور نشان می دهد و هی کات می کند روی چهره های حضار که با شور و هیجان سخنان مورفین را تایید می کنند.
مورفین چند شماره روزنامه ی خبرنامه را بالا می گیرد و به مردم نشان می دهد:

- ببینید! اینجا رو بخونید. الان یکشاله توی روژنامه هاشون اعلام می کنن ورژن این ژوپش مادرمرده رو ارتقا خواهیم داد. همیشه شب تبلیغات همین رو اعلام می کنن تا فرداش رای بیارن ولی هیچوقت هم این کار رو نمی کنن. مردم! اینا دارن خط نجینی میکشن. آمار دروغ به شما نشون میدن. می خوان شما رو گول بزنن. می خوان شما رو گمراه کنن. می خوان شما رو معتاد به همین ژوپش درب و داغونشون بکنن. ببینید چقدر مشکل دار شده این هشته ی قدیمی. صفحه ها سفید میشه. نقل قول ها کار نمی کنه. هزار و یک مشکل فنی دیگه که من در کتاب "دولت چیز" بهش اشاره کردم و براش برنامه دارم. میگن ما می خواهیم ژوپش رو تبدیل به یک شی ام اش برتر کنیم. کسی نیست به اینا بگه شما اول بیا در عرصه های داخلی، یه نصف روز وقت بذار. ژوپش ایفای نقش خودت رو برتر بکن، ارتقا بده، بعد برو سراغ عرصه های خارجی. دلیل اصلی درب و داغون بودن ایفای نقش اینه که شخص اول ایفای نقش توجهی بهش نداره.
ای مردم! ژوپش برای شما نون و آب نمیشه. به من رای بدید تا برای شما چیژ بیارم. چیژ ورژن 1.1 از مواد درجه ی یک.

مورفین همچنان سخنرانی می کند و هوا آرام آرام تاریک می شود. مورفین سخنرانی اش را تمام می کند و به همراه حضار به سمت اتوبوس رفته، سوار شده و میروند.
تنها کسی که باقی می ماند، پیرمرد است که درد عجیبی در استخوانهایش پیچیده و دور شدن اتوبوس را تماشا می کند. صدای زوزه ی گرگینه ها از دوردست به گوش می رسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!