پسربچه وقتی به طرف کلاه حرکت کرد ، سکوت در هنگام مراسم کلاه گذاری ( سر همه بچه ها کلاه میره!

) اینبار با پچ پچ های عجیب همراه شده بود.
حق هم داشتند. پسر بچه ای که به عنوان یک سال اولی به سمت کلاه قدیمی می رفت ، عظیم الجثه و عجیب و غریب بود. او یک نیمه غول - نیمه انسان بود!
پسرک با بدن لرزان به طرف کلاه رفت و به مینروا مک گونگال خیره شد.
مینروا : کلاهو بزار رو سرت عزیزم.

پسربچه هیچ حرفی نزد و فقط با چشمان ریزش مینروا را نگاه میکرد. او می ترسید. او از انتخاب گروه و چیز هایی که از کلاه شنیده بود می ترسید.
مینروا حالا کلافه شده بود.
- : پسرجان! کلاه.
لحن قاطعانه مینروا باعث شد تا پسربچه کلاه را روی سرش بگذارد.
بلافاصله صدای کلاه شنیده شد.
کلاه : اینجا چی هست روبیوس؟ یک مغز کوچیک و احساساتی!
روبیوس نگاهی هراسان به بچه ها انداخت ولی متوجه شد که فقط او صدا را می شنود پس نفس عمیقی کشید و به ادامه قضاوت کلاه گوش کرد.
کلاه : پس به درد ریونکلاو که نمیخوری. مادر غولت هم باعث شده تا در های اسلایترین به روت بسته باشن.
انگار که بار سنگینی رو از روی دوشش برداشته بودن.او از اسلایترین متنفر بود.
کلاه ادامه میده : ولی سخت کوشی. مهربون هم هستی و این یعنی هم هافلپاف و هم گریفیندور. خب نظرت چیه؟

روبیوس حالا چشمانش رو بسته بود و زیر لب دعا میکرد.
- : گریفیندور... گریفیندور... گریفیندور...کلاه : اوووووه! که اینطور. قلب مهربونت به شدت برای جانوران و انسان ها میتپه. بسیار خب...
روبیوس نفسش رو حبس میکنه تا کلاه تصمیم خودش رو بگیره.
- :
گریــــفیندور!صدای دست و تشویق باعث شد تا روبیوس متوجه شود وارد گروه مورد علاقه اش شده است.
-------------------
مثل اینکه اینجا میشه بگیم نقد کنن و چون این عمل رو به من توصیه کردن و خودم هم توی سایت افسانه ها ازش خیلی خیلی خوشم می اومد اگر ممکنه این پست رو نقد کنید.
امتیاز : 6