با خوش حالی همراه دیگر سال اولی ها از قطار خارج شدم. نمیدونستم حالا باید چی کار کنم اما با شنیدن فریاد مردی قوی هیکل که میگفت « سال اولی ها از این طرف! » متوجه شدم و بلافاصله به سمتش رفتم.
به زور راه خودم رو باز کردم و خودمو بهش رسوندم. هوا به شدت طوفانی و خراب بود. وقتی همه ی سال اولی ها دور هم جمع شدن ، در کمال تعجب دیدم که مرد قوی هیکله مارو به سمت دریاچه میبره.
گفتم شاید میخواد اول دریاچه رو بمون نشون بده و بعد همراه بقیه مارو سوار کالسکه ها که بدون هیچ موجودی حرکت میکردن بکنه. اما این طور نبود ، به ما گفت که سوار قایقا بشیم.
من قایق سواری رو دوس دارم ، اما توی این هوای طوفانی ، قایق سواری چه لذتی میتونه داشته باشه؟
هر چند نفری سوار یه قایق شدن. قایقا طوری بودن که بارون رومون نمیریخت و کلا توش راحت بودیم.
کسی که دقیقا کنار من نشسته بود ، یه دختر لاغر با موهای قهوه ای بلند بود. یه گردنبند انداخته بود تو گردنش که روش نوشته شده بود « لایرا »!
داشت با بغل دستیش حرف میزد. اما وقتی دید من بهش خیره شدم برگشت و بهم نگاه کرد. نمیدونم چی شد یهو دهنم باز شد و گفتم « سلام لایرا! ». اونم بهم سلام کرد و دوباره سرش رو برگردوند. چه بی احساس!
دوستشو سلسی صدا میزد. کوتاه شده ی چه اسمی میتونست باشه؟ تو همین فکر بودم که با یه تکون متوجه شدم که رسیدیم اونور دریاچه.
همگی پیاده شدیم ، آسمون به شدت می غرید و دانه های درشت بارونش رو روی سر ما میریخت. همه مون در حالی که رداهامونو تا بالا کشیده بودیم رو سرمون دویدیم و از یه در خیلی خیلی بزرگ رد شدیم. همون موقع یه زن که بر خلاف مرد قوی هیکله ، لاغر بود و عینکی به چشماش بود خودشو بهمون رسوند.
« من دیگه میبرمشون هاگرید. تو هم سریع تر برو وضعتو درست کن و بیا! ». « باشه مینروا! »
پس اسم زنه مینروا بود. همراش وارد یه جای خیلی خیلی بزرگ شدیم! باورم نمیشد که این قدر بزرگ باشه. با تاسف یادم افتاد اون قدر حواسم گرم این بود که خیس نشم یادم رفت قلعه رو از بیرون ببینم. اما بدون شک خیلی بزرگه!
بعدش مارو برد تو یه سالن دیگه و گفت سر و وضعمونو درست کنیم و خودش رفت. بعد از چند دقیقه دوباره برگشت و بعد از گیر دادن به سر و وضع چند تا از بچه ها از جمله من مارو به سمت یه جای خیلی شلوغ و پر سر و صدا برد. وااااو! باورم نمیشد این قدر بزرگ باشه.
چهار تا میز بزرگ وسط سرسرا بود و هزاران دانش آموز دورش نشسته بودن. توی هرکدوم از میزا ، بچه ها یه رنگ بود کرواتاشون. چه هماهنگی. ینی از قبل با هم هماهنگ کرده بودن و یه رنگ خریده بودن؟ چه باحال!
اینبار نگاهی به سقف انداختم. آو این یکی جالب تر بود. سقفش دقیقا هوای بیرون رو نشون میداد ، خیلی خراب بود.
صدای یکی رو شنیدم و متوجه شدم همون دخترس که تو قایق کنارم بود. به دقت به حرفاش گوش دادم ، داشت میگفت که چهار تا گروهه و هرکس تو یه گروه میره. اما نفهمیدم چه طوری هرکس میره تو یه گروه چون همون موقع مینروا با یه چهارپایه که روش یه کلاه سیاه بود سر رسید و کلاهه شروع به آواز خوندن کرد.
خیلی جالب بود ، رباته رو به جای اینکه شکل آدم بسازن شکل کلاه ساخته بودن و داشت حرف میزد.
یکی یکی اسمامونو خوند و هر دفعه یکیمون جلو رفت و کلاه رباتیه رو گذاشت سرش ، کلاهه هم هر دفعه یه چیزی رو بلند میگفت که انگار گروه هر فرد بود. چون هر بار میگفت یکی از میزا شروع به دست زدن و اینا میکرد.
« لایرا مون » بلافاصله سرم رو چرخوندم و بهش نگاه کردم. افتاد توی گروهی که میزش کنار سرسرا بود.
« سلسیتنا واربک! » وقتی این اسم رو گفتن بلافاصله سرم رو چرخوندم و دیدم دوست همون دختره لایراس. پس سلسی مخفف اسم اون بود. کلاه فریاد زد گریفیندور و اون با خوش حالی رفت به سمت میزی که بچه هاش داشتن هورا میکشیدن.
نوبت به من رسید. به سمت چهار پایه رفتم و کلاهه رو گذاشتم رو سرم. اصلا مثل ربات نبود ، انگار یه کلاه واقعی بود. اینجا چه تکنولوژی پیشرفته س!
کلاهه جلوی چشمم رو گرفته بود ، اما خیلی زود فریاد زد گریفیندور. با خوش حالی کلاه رو از رو سرم برداشتم. همه داشتن با خوش حالی تشویقم میکردن! منم خوش حال تر از اونا رفتم روی یه صندلی خالی کنار لایرا و سلسی نشستم.
چند دقیقه بعد که همه توی یه گروهی افتادن غذاهای رنگی توی ظرف هامون ظاهر شد. خیلی جالب بود ، همین طوری ییهو همه پر شدن. منم تا میتونستم خوردم ، آخه خیلی گشنه م بود.
بعد از خوردن غذاها یه مرد که ریش بلندی داشت و انگار مدیر بود یکم برامون حرف زد و بعدش همه رفتیم که بخوایم.
وااای مامان نمیدونی چه قدر اینجا باحاله. کاش شما هم میتونستین بیاین و ببینین. تازه اینجا تابلوهاش حرکتم میکنن ، اینکه چیزی نیس حرفم میزنن تازه! در ورودی تالار ما یه زن چاقه که تابلو هم هست. حرف میزنه ، هر دفعه هم انگار یه رمز رو باید بهش بگیم تا بتونیم وارد شیم.
فک کنم به درد بابا بخوره ، اگه بفهمم چه طوری ساختنش میتونم به بابا بگم بره بسازه. اینجا تکنولوژی خیلی خیلی پیشرفته س!
حالا دوستام دارن صدام میزنن و باید برم. آره دوستم لایرا و سلسی! تو یه خوابگاهیم و با هم تندی دوست شدیم. دلم براتون تنگ میشه! بای!
***
نگاهی به نامه انداخت. طولانی بود ، اما او نمیخواست چیزی را از قلم بیندازد.
امتیاز : 7
آنلاینها
18 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



) اینبار با پچ پچ های عجیب همراه شده بود.

) با هیبتی خاصی وارد سرسرا شد و همه ساکت شدن طوری که فقط صدای ناخون جوییدین بعضی از مشنگ زاده ها به گوش میرسید.
