جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] كافه سه دسته جارو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس: بذار ببینم. نه این دفترچه خاطرات نارسیسا نیست. اون خیلی بدخط تر از این حرفاست. این دفترچه که اصلا اسم روش ننوشته معلوم نیست مال کیه برداشتی آوردی!

ریگلوس دفترچه رو از دست لوسیوس میکشه بیرون و همه جا شو زیر و رو میکنه. اینقدر که بالاخره به هیچ نتیجه ای نمیرسه.

لوسیوس: هه هه! حالا این دختر مفلوک بدبخت بیچاره کیه که اومده عاشق توی مفلوک تر از خودش شده؟

قارت قارت قارت قارت قااااررررت..... اسپلش!

رایحه ای خوش فضای کافه رو پر میکنه. فینیاس قارت قارتو درحالیکه داره کمربندشو میبنده و پشت شلوارش خیسه از دستشویی میاد بیرون: آخیییش! چشمام روشن شدااا

لوسیوس: به سلام چطوری پیرمرد؟ بیا بیا که برا نوه ت عروس پیدا شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی محافظه کار
تصویر تغییر اندازه داده شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 10:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس در رو باز می کنه و میاد تو...فینیاس رو می بینه که پشت در دستشویی واستاده...و لوسیوس که سر یه میزی نشسته...

ریگولوس واسه احترام به بزرگتر اول یه سر به فینیاس میزنه ولی چون تهویه مطبوع کافه خراب بوده منصرف میشه و پیش لوسیوس میره...یه صندلی میکشه و میشینه
ریگولوس: ببین لوسیوس، واست یه چیز خوب اوردم..
لوسیوس: برو، اگه فکر کردی با رشوه از خونه تون میرم بیرون کور خوندی
ریگولوس: عجب رویی داری، منو بگو اومدم کانون خانوادگیت رو سر و سامون بدم...

قارررررررتتتتتت
ریگولوس: پدربزرگ!ایشش...داشتم می گفتم، ببین اینجا چی دارم...دفتر خاطرات نارسیسا مالفوی
(بعد شروع می کنه به خوندن )

وای امروز ریگولوس رو دیدم، خیلی خوشگله..خیلی خوشتپیه، می بینمش هوش از سرم میره، هرچند که همچین هوشی هم ندارم، امروز وقتی نیگام کرد، رفتم با سر تو دیوار، خیلی خجالت کشیدم...یعنی میشه یه روزی با من ازدواج کنه؟ ریگولوس جون..دوست دارم!

قاااااارررررتتتتت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1388 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد كه الف دال پيروز باشد!!


پومانا وارد كافه شد و نگاهي به اطراف انداخت . اثرات درگيري از در و ديوار كافه تراوش مي شد .

مادام رزمرتا كه از تعجب كم مانده بود تبديل به تسترال شود مات و مبهوت به اين گونه به كافه اش خيره شده بود .

گرابلي بر روي يكي از ميزهاي سالم كافه رفت و رو به گودريك گفت :

- معاون اول گزارش بده .

- خب قربان راستيتش اينه كه بعد از حمله ي جوخه اي ها و مرگ خواران ما تلفات زيادي نداديم ، فقط يه ذره كافه داغون كرديم ، ميز شكونديم ، صندلي خورد كرديم ، چيزه زيادي نبود .

- ديگه چي؟

- آهان يادم اومد ، پومانا آمبريج رو هم گروگان گرفت .

- آمبريج ، چطوري تونست اون رو گروگان بگيره؟!!

- به هرحال نويسنده پومانا بود ، به ذره بوقي بازي در آورد تونست آمبريج رو گروگان بگيره


نيم ساعت بعد

گرابلي به همراه ارتش دامبلدور به سمت مرلينگاهي مي رفت كه اسپروات آمبريج را در آنجا حبس كرده بود .

الف دالي سينشون جلو ، سرشون بالا ، قدم رو مي رفتند تو كافه ، نگاه مي كردند به صاحب كافه .

گرابلي چوبدستي اش را در آورد تا آماده باشد ، سپس در را باز كرد.
تا در باز شد انواع طلسماهاي رنگارنگ به سمت آنها روانه شد .

جوخه ي بازرسي به همراه مرگ خواران از درون دستشويي به سمت الف دالي ها حمله بردند .
الف دالي ها كه پس از اين صحنه بسيار متعجب شدند پا به فرار گذاشتند تا از شر طلسمها خلاص شوند .

دست بر قضا يكي از طلسمها به گرابلي خورد و باعث بيهوشيش شد .
گودريك پس از ديدن اين صحنه با حالتي اسلومشني خود را سمت گرابلي پرت كرد تا نگذارد در درجه ي اول كله ي او بر زمين بخورد و در درجه ي دوم دست جوخه بيافتد .

گودريك به سرعت گربالي را از روي زمين بر داشت و همين طور كه داشت به سمت در خروجي مي رفت ، فريادا زنان رو به الف دالي ها گفت :

- گرابلي زخمي شده ، همه به سوي لندن


جوخه اي ها :


پايان سوژه

شفاف سازي پست : مرگ خوران و ما بقي جوخه ها پس از اطلاع از مكان آمبريج از راه فاضلاب وارد مرلينگاه شدند و منتظر ورود الف دالي ها شدند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1388 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!

_____________
اول یه چیزی به سارا اونز بگم:باشد که الف دال پیروز باشد رو یادت رفت سریع درستش کن تا پستت تو الف دال به حساب بیاد
_____________

_ بچه ها به خاطر خودن نوشیدنی زیاد سنگین شدند. ما نمی تونیم دووم بیاریم! حالا چی کار کنیم؟

پروفسور گرابلی:اگه به جنگ ادامه ندید با قیافه ی اینجوری من رو به رو می شوید دلتون میاد که با قیافه یه اینجوری من رو به رو بشین؟

همه ی اهل الف دالی:نه

پروفسور گرابلی:پس باید یه کاری کنیم که آنها نتوانند ما را شکست دهند ما باید چی کار کنیم؟

پومانا در حالی که داشت از طلسم ها جاخالی می داد گفت:ما باید همه ی میز ها و صندلی ها را یک جا جمع کنیم تا همگی با هم طلسم را به آنها بزنیم. ها؟

پروفسور گرابلی:فکر خوبی بود پومانا!حالا دیدا و گودریک و آلبوس صندلی و میز ها را بیارن تا به آنها سنگر بگیرند

دیدا گفت:آخر نگفتی این سنگر خوردنیه یا نه؟

آلبوس که داشت با سه نفر می خنگید گفت:مگه نمی بینی من دارم با سه نفر سمج می جنگم؟

پروفسور گرابلی:دیدا تو برو صندلی ها رو جمع کن تا بعدا برات توضیح بدم سنگر یعنی چی؟ و تو آلبوس نمی خواد بیای کمک حواسم نبود داری می جنگی!پومانا به جای تو این کارو می کنه!

من با قیافه ی همیشگی (اینجوری )گفتم:قبوله من جای دامبلدور این کارو می کنم

10 مین بعد

همگی پشت سنگر ها قایم شین و بر اونا طلسم روانه کنید.همونطور که طلسم سبز بر هوا می رفت ییهو از نقطه ای که الف دالی ها سنگر گرفته بودند یه بیستا طلسم قرمز بیرون زد

کارگردان:آخر نگفتی این سنگر یعنی چی؟

داستان نویس:بزار داستان تموم شه برات می گم


یکهو نصف جوخه ی باز جویی و مرگخواران بر زمین افتادند و بیهوش شدند.پومانا دوید و آمبریج بیهوش را برداشت.همه ی چوب دستی های مرگخواران و جوخه ی بازجویی به سمت پومانا بر گشت ولی الف دالی ها دوباره طلسم بیهوشی را روانه ی آنها کرده بودند من در همین حال آمبریج را به دستشویی انداختم و در را رو به او قفل کردم تا از فضای باز دستشویی لذت ببرد

وقتی برگشتم هیچ کس آنجا نبود به جز الف دالی ها پس معلوم شده بود که ما آن جنگ را برده بودیم و یک گروگان هم داشتیم.

در مکان جوخه ی بازجویی و مرگخواران (در نزدیکی کافه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دیدگاه هر کس نشان
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1388 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!


_ خب پس همین کارو می کنیم!

مرگ خوارا با تعجب به آمبریج نگاه کردند :
_ کدوم کار؟
_ همین دیگه... همین...چیز...همین چیزه... آره...حمـــــله!

و آمبریج و بروبچس جوخه به دنبال او به طرف کافه دویدند.

مرگ خوارا مات و مبهوت به هم نگاه کردند و سپس هلک هلک به دنبال آنها به راه افتادند.

دیدا با خستگی فراوان درحالی که داشت برای n امین بار نوشیدنی می آورد به نزدیک میز ها که رسید با دیدن سیاهی هایی که به کافه نزدیک می شد سینی نوشیدنی ها رو رها کرد و فریاد زد :
_ حمله کردند! حمله کردند...

گرابلی به سرعت :
_ سنگر بگیرید! زوووود

اعضا به هم نگاه کردند :
_ سنگر؟ خوردنیه؟

گرابلی :

آمبریج در کافه رو باز کرد و با یه جهش زیبا پشت یه میز پرید و اولین طلسم رو به طرف گودریک فرستاد!
_ آخ... آوادا...نه...کروش...نه... همون وینگادیوم لویوسا!

گرابلی :
_ این چه طلسمیه؟ طلسم با کاربردبهتری بلد نبودی؟

ولی از آن سو میز جلوی آمبریج بلند شد و محکم روی پاش خورد!
گودریک :

کراب و گویل در حال حمله به دیدالوس و دین بودند. و سرانجام بعد از چند طلسم که رد و بدل کردند ، اون دو هیکل چاق و خپل تونستن دیدالوس و دین رو شکست بدند!!

گرابلی در حالی که داشت از یه طلسم جاخالی می داد گفت :
_ این چه وضعه جنگیدنه؟

در همین لحظه سارا :
_ نگاه کنید چند تا مرگ خوار هم وارد کافه شدند!

ریموس با نگرانی :
_ بچه ها به خاطر خودن نوشیدنی زیاد سنگین شدند. ما نمی تونیم دووم بیاریم! حالا چی کار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1388/5/20 13:42:16
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1388 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!

در کافه الف دلای ها هی نوشابه سفارش میدادند و در مورد استراتژیک جنگ سخن می گفتند.

گرابلی پلنک برای بار نمیدونم چندم به دیدالوس بدبخت و مفلوک گفت:برو بازن نوشیدنی بیار...اعضاء خسته اند!

دیدالوس:

پروفسور بعد از مدتی شروع به سخن گفتن کرد:

-خب...ببینید ما باید سعی کنیم که وقتی حمله کردن سریعا همه ی میزا رو واژگون کنیم و پشتشون پناه بگیریم...

اما هیچ کس به حرف های پروفسور گوش نمیداد.دامبلدور داشت عینکش را پاک میکرد.جیمز داشت یویو بازی می کرد.دیدالوس که انگار روانی و اینجوری شده بود: هی با سرعت می رفت نوشابه می گرفت و میامد.و بقیه هم اصلا گوش نمیدادند.

گرابلی:

-یعنی شما توی این مدت به حرفام گوش نمیدادین؟

آلبوس گفت:نه...یعنی آره...من گوشم باشماست.

گرابلی تریپ معلمی گفت:خب اگر راست میگی من چی گفتم؟

آلبوس: :no:

گرابلی گفت:آهان حالا فهمیدی که...

-من بگم...من بگم؟

گرابلی که خوشحال شده بود گفت:آفرین دیدا تو همیشه گوش میدی...خب حالا بگو من الان چی گفتم؟

-گفتید که:من الان چی گفتم؟

گرابلی:

یهو در باشدت باز شد و همه ی الف دالی ها میخکوب شدند.ولی یک مرد کوتاه قامت وارد شد و یکی نوشیدنی خواست.

مادام رزمرتا گفت که از الف دالی ها بگیرند.مرد به میز الف دالی ها رفت و یک نوشیدنی از انبوه نوشیدنی ها برداشت و رفت.

پروفسور گفت:دیدا؟چرا اینقدر نوشابه آوردی؟برو پس بده.

دیدالوس با عصبانیت رفت و پس داد.

پروفسور بعد یک مدتی صحبت دوباره به دیدالوس گفت که برود و نوشیدنی بیاورد...

در نزدیکی های کافه!

اعضائ جوخه با یکدیگر در باره ی استراتژیک حصبت می کردند...

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1388/5/19 13:29:13


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 18 مرداد 1388 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!


در کافه

رزمرتا دوان دوان جلو میاد. پاشنه ی کفشاش روی کفپوش چوبی تق تق صدا می ده و پشت سرش انبوه جادوگران غش می کنن یا توسط همراهان مونثشون مورد تادیب قرار می گیرند.

رزمرتا میاد جلوی میز وسیع الف دالی ها و جاروشو بالا می بره و با تمام قدرت می زنه تو فرق سر ویلهمنا و میگه:

- بس کن دیگه بشر..خودت به جهنم دیوار کافه م الان میاد پایین!

- تو با جارو زدی تو سر من؟ تو سر مقام معظم ریاست الف دال.. تو ساحره ی نی قلیون باریک مردنی بوق؟! تو سر من زدی.. می کنم..اه می کنم اون گیستو ..یــــــــاهعع! (فریاد نبرد! )

ساحره های ذکر شده در بالا از پشت میزهای دیگه ویلهمنا رو تشویق می کنن و آشوب نمکینی در کافه برقرار میشه..دوربین به سمت الف دالی ها می چرخه و وسطشون آلبوس رو نشون می ده که به رزمرتا _که نشونه ای گذشته ی دورش بود_ نگاه می کنه..

- هی..هی یو.. نواده.. ریش سفید...آلبوس.. هووی تسترال با تو ام!
- بله ..بله جد بزرگ؟

گودریک که بر شمشیرش طوری تکیه زده بود که گویا برودریکه و در حال خوندن خطبه ی نماز یکشنبه ست گوشش رو به دامبلدور نزدیک می کنه و مشغول پچ پچ می شن.

دیدا که اینقدر نوشیدنی اورده هم اکنون سرش روی گردنش اسکی بازی می کنه و حباب های زیادی بالای سرش می ترکن!

- می گما..
- این استراتژی
- که ویلهمنا قرار
- بود بگه..
- چه جوریاست پروف؟
(خواستیم به همه دیالوگ برسه!)

دامبلدور از توی گنجه ی پهناور ریشهاش یه کتاب عظیم بیرون میاره و از وسط بازش می کنه و
- استراتژی زیاد داریم.. استراتژی های جنگی متعددن.. می تونی پارتیزانی حمله کنی.. اول میری می جنگی.. بعد ریشات رو میگیری و در ظاهر در می ری.. یا می تونی تله بذاری.. ریشات رو سر راه پهن می کنی و دشمنانت رو توش گیر می ندازی.. می تونی ریش پیچشون کنی.. می شه تیراندازا رو یه گوشه قایم کنی بعد حمله ی ریشی بکنی.. ببینم هیچ کدوم شما ریش ندارید؟!

- :no:
- نه نه.. من دارم نواده!

در جوار آمبریج
- خب چه استراتژی ای برای حمله داری دلورس.. ارباب دوست نداره ما الکی جلو بریم و یه موقع سالازار نکرده بلایی سرمون بیاد!
- سالازار چی؟ ..استراتژی نمی خواد که می ریم گربه کششون می کنیم.
- ایشش.. مرده شور گربه هاتو ببرن.. می خوای همینجوری بپری بگی پخ ما اومدیم؟
- :yclown:
- وزغ زشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/5/18 17:25:37
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1388 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!

در کافه


_ می گم چرا نیومدن پس؟ من کم کم داره حوصلم سر میره!
گرابلی نگاهی به این صورت به برتا بعد از ادای این جمله انداخت و گفت :
_ بهتره به جای یه جا نشستن و منتظر یه دردسر دیگه شدن یکم هم به فکر استراتژی برای مقابله باشیم!

الف دالی ها به هم نگاه کردن!
_ استراتژی؟
_ گرابلی حرف سیاسی؟
_ وای وای وای!
_ نچ نچ نچ!

گرابلی :

و به این ترتیب برای دوری از سیاست دیدالوس رفت تا برای یازدهمین(!) بار نوشیدنی کره ای سفارش دهد!!

دیدالوس به این صورت :
_ خب این بار رو کی حساب می کنه؟


در خانه ریدل

_ خب شما هم همین رو میخوایید نه لرد بزرگ؟ مگه هدف شما نابودی محفل و همراهان اون برای بدست آوردن هدف های بعدی نیست؟

ولدی چونه اش رو یه دستی کشید و گفت :
_ خب چرا! ولی من از کجا باید به حرف تو اطمینان کنم!؟

دراکو جلو آمد و در حالی که نگاهش را از لرد به لوسیوس ، پدرش ، تغییر جهت می داد گفت :
_ ارباب بزرگ! این حرف تضمین شده است.

_ خیله خب باشه من چندتا مرگ خوار برای کمک به تو میفرستم. حالا می تونی بری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1388/5/17 20:17:51
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1388 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد كه الف دال پيروز باشد!!


گرابلي انگشتش را درهوا تكان داد و گفت :

- هرگز ، الف دال و اوباش در دو جهت مخالف هم هستند ، ما هرگز نبايد از يه گروه مخالف كمك بگيريم .

گودريك سرش را به علامت تاييد نشان داد و گفت :

- گرابلي درست ميگه ، ما به كمك اونا نياز نداريم ؛ الآن خيلي از اين بچه هاي الف دال دوستان محفلي خودمون هستن كه به تازگي وارد گروه شدن . پس ما با هم برابريم .
اگه اونا ميرن بمرگ خوارا رو بيارن ، ما هم دوستاي محفلي خودمون رو داريم .

دامبل شونه ي بلندي از جيبش در آورد و مشغول شانه كردن ريش هاي بلندش شد .
با ارامش و خونسردي خاص خودش گفت :

- نگران نباشيد ، با اين شناختي كه من از تام دارم هيچوقت راضي به همكاري با آمبريج نمي شه .


آنسوي ماجرا، خانه ي ريدل

آمبريج به همرا جوخه ي بازرسي پشت در خانه ي ريدل ايستاده بودند و به سنگ هاي تاريك و ساختمان قديمي آنجا نگاه مي كردند .

دراكو از ته جمعيت به سمت آمبريج آمد و گفت :

- پرفسور ، نمي خوايد در بزنيد؟!!

آمبريج سرش را به علامت مثبت تكاني داد و سپس به سمت در برگشت و چند ضربه اي به آن وارد كرد .

از پشت در صداي زني آمد و پرسيد :

- كيه ؟!!كيه؟!!

آمبريج بادي به غبغب داد و گفت :

- منم منم مادرتون ، غذا آوردم براتون .

- اگه راست ميگي دست هاتو از زير در نشون بده .

آمبريج دستش را از زير در داخل برد ، سپس صداي بارتي به گوش رسيد كه گفت :

- اِ...دستاي مادر ما سفيد بود ، مثل دستاي تو وزغي نبود .

ملت جوخه (خطاب به آمبريج):

- به من چه ؟!! خودشون پرسيدند كيه .


ده دقيقه بعد


لرداُوف (به روسي يه چيزي مي شه ديگه ) بر روي مبل راحتي اش تكيه داد بود و همچنان كه به سبك گادفادري به سيگار برگش پوك مي زد خطاب به آمبريج گفت :

- شما دقيقا از ما چي مي خوايد ؟!!

- فقط يه ذره كمك ، اونم به خاطر نابودي همزمان محفل و الف دال.

- و اونم به چه دليل ؟!!

- خب ...خب...

----------------
آقايون و خانوماي نويسنده ....خواهش مي كنم سوژه رو زود جلو نبريد ...و در ضمن سوژه رو به بوق هم نديد .
با تشكر از همگي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/5/17 0:19:00
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/5/17 0:19:29
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1388 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!

آمبریج که نوشیدنی اش را تا ته خورده بود، گفت:
-اول از همه باید به فکر افزایش نیرو باشیم. با این تعداد کم نمی تونیم از پس اونا بر بیایم. نمی دونم چی شده همه به الف دال علاقه مند شدن. کسی نظری داره که از کیا کمک بگیریم؟

همه اعضا جوخه حرکتی نکرد و همه به نوشیدنی هایشان ور میرفتند که مالفوی گفت : مرگخوارا میتونن کمک کنن و همین طور دسته اوباش ولی من مرگخورا رو ترجیح میدم.

امبریج نگاهی به دراکو انداخت و لبخندی نخدی زد و گفت: افرین مالفوی همینه ما از مرگخورا در خواست کمک می کنیم اگه قبول نکردن به اوباش درخواست میدیم!

امبریج برا قدر شناسی از مالفوی به ابرفوث دستور داد تا دوباره بریای همه نوشیدنی بیاره.
پس از اینکه همه نوشیدنی های خود را خوردند به دستر امبریج به یک گوشه از مغازه فتند و برای اپرات به خانه ریدل اماده شدند!

به محض غیب شدن اعضای جوخه ابرفورث سریع به سمت اعصای الف دال اپارات کرد.

پـــــــــــــــــــــــــــق

در میان اعضای الف دال ابرفورث با چهره ای پریشان ظاهر شد و تمام اتفاقات داخل کافه را باز گو کرد.

گرابلی: مرگخوار ها که این طور پس ... ما تعدادمون خوبه و لی مرگخوارا خیلی ... وحشیتر هستن ( ولی خودش هم میدانست مرگخوران کمی قوی تر مشوند با اعضای جوخه )

دیدیالوس گفت :چطوره ما هم بریم دنبال اوباش تا از اونا کمک بگیریم ها ؟!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"