جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  279 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  193 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1391 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
"کمیته ی ویژه احیاگران ایفای نقش"

تام با شنیدن این حرف بدنش شروع به لرزیدن کرد و عرق سردی بر پشت کمرش نشست.سعی کرد حرفی بزند تا خودش را به گونه ای جلوه دهد که انگار اصلا نترسیده است اما به غیر از چهار تا کلمه ی بی مفهوم که مِن مِن کنان از دهانش بیرون آمد،هیچ چیز دیگری نگفت.

سیریوس اسنیپ کلاه شنلش را دوباره به سر کرد و با قدم هایی آرام از کافه بیرون رفت.تام هم هنوز همانطور سرجایش خشکش زده بود و به ورودی کافه نگاه میکرد.آرزو میکرد که ای کاش هرگز به طرف آن مرد نزدیک نمیشد.صدای قهقه و خنده ی جادوگران و ساحرانی میامد که از خوردن بیش از حد نوشیدنی،دیگر اختیار خود را نداشتند.

ناگهان یکی از کسانی که در کافه نسشته بود فریاد زد و گفت:
-تــــــام،بیا اینو پرش کن،از همون همیشگی!

تام دیگر حوصله ی دستورات آنها را نداشت.دلش میخواست مغازه را زودتر تعطیل کند.بدهی کسانی که در کافه نشسته بودند آنقدر بالا زده بود که میشد با آن پول یک کافه دیگر خرید یا حداقل دستی به سر کافه کشید.با عصبانیت به طرف آن مرد رفت و بالای سرش ایستاد.

مرد نگاهی چپ چپ به تام کرد و گفت:
-چیه تام؟چیزی شده؟امیدوارم نوشیدنی منم با خودت آورده باشی.

تام که آدمی سست عنصر و ضعیف بود،خنده ای با آن دندان های کثیف و سیاهش کرد و گفت:
-شرمنده،الان میارمش.

بالاخره بعد از ساعتی همه مست و گیج از کافه بیرون زدند و راهی قدم زدن در کوچه ها شدند.تام هم بدون اینکه اندکی صبر کند،پرده های کافه را کشید،صندلی ها را جمع کرد و آخر سر هم در ورودی را قفل کرد.به آرامی از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد سپس همان موقع با همان لباس های کارش روی تختش ولو شد.

تمام زندگیش را توی کافه گذرانده بود.به غیر از آن کافه درب و داغون هیچ چیز دیگری توی زندگیش نداشت.چهره ی ناخوشایند و بد ترکیبی که داشت باعث میشد تا هیچ کسی علاقه ای به او پیدا نکند و همیشه با حالت تمسخر به او نگاه کنند.

چشمانش را روی هم گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت.امیدوارم بود فردا روزی بهتر باشد و هرشب به همین امید می خوابید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1391/1/16 22:38:03
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1391/1/16 22:44:10
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1391/1/16 22:51:02
»»» ارزشـی گولاخ «««
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1391 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

تام پیر با خستگی آخرین تف باقی مانده در دهانش را به روی لیوان بزرگ بلوری انداخت و با دستمال چرک و کثیفش مشغول برق انداختنش شد. همان طور که با هر چرخش دستش لیوان را کثیف تر از قبل میکرد، نگاهی به گوشه و کنار کافه انداخت.

به طرز عجیبی در یک ماه گذشته اوضاع کافه و مهمانخانه خراب شده بود. مشتری ها هر روز کمتر از قبل میشدند و این برای تام بی دندان اصلا وضع قابل تحملی نبود. از روزی که به یاد داشت، این کافه هر روز مملو از جادوگران و ساحران و خوناشام های ریز و درشت بوده است که با صدای بلند وحشیانه آواز میخواندند و لیوان های معجون آتشینشان را به هم میکوبیدند.

اینجا دروازه ورود به کوچه دیاگون بود اما در کمال تعجب با وجود اینکه از تعداد مراجعین به کوچه دیاگون کم نشده بود، تقریبا کسی وقتش را برای ماندن در کافه یا گرفتن اتاق های طبقه بالا صرف نمیکرد.

تام در فکر بود که شاید بهتر باشد از مراجعین به کوچه دیاگون نفری یک گالیون عوارضی بگیرد که صدای برخورد لیوان با پیشخوان چوبی نظرش را جلب کرد.

مردی سیاه پوش که کلاه بلند ردایش را روی سرش انداخته بود لیوان خالی معجون را به روی پیشخوان میکوبید. قیافه عجیبش برای تام عادی بود. تقریبا نصف مشتریان او عجیب و غریب بودند!

تام دستش را دراز کرد تا لیوان را از مرد بگیرد و دوباره با معجون آتشین پرش کند که مرد لیوان را پس کشید.
تام: هی رفیق، چیکار میکنی؟ میخوام دوباره لیوانت رو پر کنم. این یکی رو مهمون من هستی.

مرد پوزخندی زد و با صدای دو رگه ای گفت: مهمون تو؟ فکر نمیکردم با این اوضاع کساد اهل مهمون کردن باشی!
تام با تاسف سری تکان داد و یک بطری نوشیدنی از زیر پیشخوان در اورد و به جایی که باید چشمان مرد قرار میگرفت نگاه کرد.

مرد لیوان را به سمت دیگری سر داد و بعد به سمت تام خم شد. آنقدر نزدیک که تام میتوانست صدای نفس های او را بشنود. بعد با صدای آرامی گفت: میدونی تام؟اینجا دیگه برو و بیای قدیم رو نداره. ارباب من میخواد در حق تو، موش کثیف لطفی بکنه و اینجا رو ازت بخره.میدونی که میتونستیم اینجا رو جور دیگه ای ازت بگیریم، ولی ارباب علاقه ای ندارن موش چروک خورده ای مثل تو رو شکنجه کنه. پیشنهاد ارباب من خیلی سخاوتمندانه است، و مطمئنم اگه کمی عقل توی اون کله ات داشته باشی ردش نمیکنی.

تام با ترس آب دهانش را قورت داد و گفت:ار...اربابت دیگه کیه؟
مرد کلاه شنلش را برداشت و تام بی اختیار با دیدن صورت مرد با صدای لرزانی گفت: سو...سوروس اسنیپ؟ یعنی اربابت، اسمشو...اسمشو نبره؟!
اسنیپ با شرارت لبخند زد و سرش را به آرامی تکان داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1391/1/17 10:42:08
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 20 بهمن 1390 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
در گوشه ای از پاتیل درزدار، میزی با وسایل گوناگون تزئین شده است. در وسط میز وسیله ای قرار دارد که روی آن را پارچه ی سیاهی پوشانده است. ظرفی که چندین سکه درون آن نمایان است نیز در گوشه ای از میز جا خوش کرده است.

در اطراف آن چندین کارت قرار گرفته است و در نهایت شخصی دیده میشود، که روی صندلی نشسته و با انداختن شالی، چهره اش را از نظرها پنهان کرده است.

هر از گاهی سر شخص بالا می آمد و زیر زیرکی اطراف را می پایید اما دوباره سرجایش برمیگشت. بعد از مدتی به همین ترتیب گذشتن، بالاخره آن شخص خسته میشود و از جایش بر میخیزد و به سمت در کافه میرود.

خرمهره ها و النگوهای رنگارنگی درون هردو دستش خودنمایی میکند. نبود چین و چروک روی دستش نشان از پایین بودن سن او را میدهد. علاوه بر شال، سر او نیز با کلاه بارانی ای پنهان شده است. فقط تارهای موهای طلایی رنگ او که از آن بیرون زده است قابل مشاهده است.

بالاخره آن شخص به در میرسد و در نزدیکی آن می ایستد. ناگهان در باز میشود و مردی هراسان وارد میشود. لینی که با دیدن سر و وضع مرد، او را طعمه ی مناسبی میداند، دستش را از آستین بلند بارانی بیرون میاورد و سریعا دست مرد را میگیرد.

مرد با ترس نگاهی به او می اندازد و قبل از اینکه بتواند عکس العملی نشان دهد، لینی میگوید: با من بیا، میخوام کمکت کنم.

این را میگوید و سعی میکند لنگان لنگان به سمت میز خودش برود. مرد چندین بار با تعجب پلک میزند، اما بعد با تردید و به آرامی دنبال او به راه می افتد. چند لحظه بعد، هردو رو به روی هم دور میز نشسته اند.

مرد با دیدن وسائل عجیب روی میز با نگرانی میگوید: فکر کنم اشتباه گرفتیـ...

- آقای مندس، من چیزای جالبی برای شما دارم که مطمئنا شنیدنش به شما کمک زیادی میکنه! به من میگن، پیشگوی مشکل گشا!

مرد که با شنیدن نام خودش شوکه شده بود، بر نگرانی اش افزوده میشود و فقط آب دهانش را قورت میدهد.

لینی دستش را دراز میکند و پارچه ی سیاه که وسیله ای را پوشانده است برمیدارد. حالا گوی بلورین درخشان نمایان میشود. مرد که با دیدن گوی و همچنین ظاهر لینی، کاملا به اطمینان رسیده است که او یک پیشگوست، نفس راحتی میکشد و میگوید:

- چی میخواین بهم بگین؟

لینی دستش را به حالت عجیبی دور گوی حرکت میدهد، آهسته چیزهایی را زمزمه میکند و بعد از گذشت چند دقیقه میگوید:

- یه چیز چرمی میبینم ... قهوه ای تیره هست ...

مرد سریع میگوید: کیف پولمه!

لینی آهسته سرش را بلند میکند، به او نگاهی میاندازد و دوباره ادامه میدهد: گوشه ی یه راه باریک افتاده ... به نظر ... به نظر ... آره درسته! توی یه جوی افتاده!

لبخندی بر لب مرد نقش میبندد و میگوید: درسته، ازم دزدیدنش! حالا این جوب کجاس؟

لینی زیر لب غرولندی میکند و مرد متوجه میشود که باید سکوت کند. سپس ادامه میدهد: حروف نارکیوس رو به وضوح میبینم.

مرد نمی تواند جلوی خودش را بگیرد و میگوید: اونجا نزدیک خونه مه! وای ممنون.

صدای کشیده شدن صندلی به گوش میرسد، مرد چندین سکه را به زور با گشتن جیب هایش پیدا میکند، آن را درون کاسه می اندازد و از آنجا دور میشود.

لینی لبخند مرموزی میزند و میگوید: کارمو راحت کردی که پیشگویی بیشتری نخواستی!!

و با خوش حالی به گوی که تا به حال هیچ چیز را نتوانسته بود درون آن ببیند خیره میشود. مرد با عجله از پاتیل درزدار خارج میشود، از کنار دختری عبور میکند و با خوش حالی کمی جلوتر با صدای پقی ناپدید میشود.

دخترکه کسی جز لونا نبود، با خوش حالی وسیله ای که از پالتویش آویزان بود را به دهانش نزدیک میکند و میگوید: رفت لینی! حالا نوبت نفر بعدیه!

صدای لینی از درون وسیله به گوش میرسد که میگوید: حواست باشه لو نری! اگه ضایع کیف پولشونو ...

لونا با اطمینان میگوید: خیالت تخت، من کارمو خوب بلدم!

همان موقع تری با صدای پقی ظاهر میشود و میگوید: کیف پولو همونجایی که خواسته بودی گذاشتم.

لونا ابرویش را بالا می اندازد و میپرسد: چیزیو که از توش کش نرفتی؟

تری به چشم های لونا زل میزند و میگوید: ما با پیشگویی پول در میاریم! قصد ندارم چیزی از کیفشون بردارم.

و به این ترتیب هرسه با کمک هم کسب در آمد میکردند! نمیدانستند که تا کی بدون اینکه کسی بویی از کارشان ببرد، میتوانند به این روش ادامه دهند. ولی فعلا که ایده ی خوبی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 20 بهمن 1390 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف کلاس پیشگویی - گوی بلورین بردارید و به پاتیل درزدار برید و سعی کنید از طریق پیشگویی کسب درآمد کنید!

- آره .. من باید کمک خرج خونواده م باشم. بابام که از صب تا شب داره توهم میزنه و مامان هم که بعد از به دنیا اومدن من از رو یه تسترال افتاد مرد. من باید بتونم خرج خونواده مو بدم. همین روزاست صاب خونه من و بابا و خرت و پرتامونو شوت کنه بیرون و ما دیگه جایی برا زندگی نداریم...

لونا در حالی که این جمله ها رو توی ذهنش میگفت سعی میکرد به خودش بقبولونه که برای به دست آوردن پول باید هر کاری بکنه! حتی اگه اصلا از کاری که میکنه سررشته نداشته باشه. حتی اگه اون کار ... پیشگویی باشه!

او اصلا از پیشگویی چیزی سرش نمیشد. وقتی هم که تو هاگوارتز درس میخوند باباش میگفت اینا همش مزخرفه و کسی نمیتونه آینده رو پیشبینی کنه و اینا همه ش تجارته! علاوه بر اون استادشون هم که اون زمان لودو بگمن بود کلا با شخص خودش درگیر بود و گیج میزد سر کلاسا.

فکر های بیخود رو از سرش دور کرد و پاپیون لباسش رو محکم کرد. از گنجه ی مامانش یه لباس شبیه لباسای چینی پیدا کرده بود و یه خط چشم خیلی مشکی که باعث میشد بیشتر شبیه پیشگوها بشه.

مکانی که قرار بود توش پیشگویی کنه هم خیلی سنتی بود. یه تُشک پشتی به سبک ایرانی (!) وسط اتاق کوچیکی پهن کرده بود و میز نسبتا گردی رو هم مقابل خودش گذاشته بود و یه گوی شیشه ای که از لندن خریده بود هم روش گذاشته بود. کلا فضا معنوی بود و از هر وری دود می اومد بیرون!

صداش رو کمی تغییر داد و تصمیمش رو گرفت: بیا تو!

شخص بلافاصله بعد از شنیدن اجازه ی لونا وارد شد. دود آنقدر زیاد شده بود که به خوبی نمیتونست صورت لونا رو ببینه.

- تو مردی یا زن؟

صدای قورت دادن آب دهنی شنیده شد: من .. من .. دخترم!

- بسیار خب. بشین مقابل من.

دختر بدون اینکه بفهمه داره کجا میشینه شانسکی درست مقابل لونا نشست. لونا جلوتر رفت و گوی رو در دست گرفت. ناخن های مصنوعی که زده بود بیشتر شبیه جادوگر های بدجنس کرده بودش تا پیشگو!

لونا سعی کرد طبق برنامه ای که از شب قبل ریخته بود جلو برود: من تو این گوی میبینم که تو الان به شدت ترس بهت وارد شده و دلت میخواد هر چه زودتر از آیده ت باخبر بشی.

من توی طالع تو یه پسر خوشتیپ با قد بلند و موهای مشکی و هیکل کاملا ورزشی میبینم که همین امروز بهش بر میخوری البته توی لباس کارش، من تو طالع تو یه چیزی که مربوط به پول میشه هم میبینم، والبته یه ناراحتی کوچیک! همه ی اینا همین امروز اتفاق می افته ...


دختر بعد از مکث تقریبا طولانی لونا فهمید پیشگویی تموم شده. پس کیف پولش رو برداشت و پول ها رو برداشت و روی میز گذاشت.

سپس از فضای اون اتاق بیرون اومد و به سمت ماشینش رفت. بله ... قبض جریمه ی ماشین را روی شیشه دید و یاد پیشگویی افتاد "یه چیزی که مربوط به پول میشه هم میبینم" درست بود این جریمه برای او یک "ناراحتی کوچک" درست کرده بود! سپس مقابل خود مرد آرزوهایش را دید! همانی که چند دقیقه پیش لونا درباره اش صحبت کرده بود "یه پسر خوشتیپ با قد بلند و موهای مشکی و هیکل کاملا ورزشی میبینم که همین امروز بهش بر میخوری" و درست در لباس کارش، یعنی پلیس! که داشت به او لبخند میزد!

لونا همزمان با لبخندی بر لب داشت صحنه های هماهنگ شده را از پشت پنجره ی اتاق میدید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

کافه ی پاتیل درز دار مثل همیشه پر بود ،از جادوگران مختلفی که هر کدام به نحوی در سر راهشان با این کافه برخورد می کردند؛ که یا مسافر بودند که ساعتی را برای توقف می گذراندند، یاجزء مشتری های صابتی بودند که در مجموع، بیشتر وقت خود را برای نوشیدن و تفریح کردن در کافه می گذراندند...

امروز صبح مثل همیشه،تام صاحب کافه ،در گوشه ایی خودش را مشغول تمیز کردن لیوان های غبار گرفته ی اطراف بار کرده بود وهر چند لحظه یک بار، زیر چشمی، نگاهی به اشخاص درون کافه می انداخت وسرش را با تاسف تکان می داد.

در گوشه ایی از کافه، پسر جوان مو بلوندی که به نظر می آمد تازه به سن قانونی رسیده بود،با بغل دستی اش که اون نیز پسری کم سن وسال بود،در حال پچ پچ کردن بود وبا پوزخندی تحقیر آمیز، قوزه کمر تام را نشان می داد.

تام زیر لب فحشی داد و رویش را به سمت دیگر چرخاند تا از شر نگاههای تمسخر آمیز آنها در امان بماند.دیگر به این رفتار ها عادت کرده بود،این که همه او را با انگشت نشان میدادند و او را به سخره می گرفتند...

در همین لحظه ،در کافه باز شد وزنگوله ی ورودی در با شدت زیادی به صدا دار آمد .

دو مرد سیاه پوش با شنل های تیره وارد کافه شدند،یکی از آنها زیر بغل دیگر را گرفته بود،مرد دیگر با چشمانی که از حیرت گشاده شده بود ودر حدقه می چرخید، با بی توجهی به اطراف نگاه می کرد وقهقه های مستانه سر می داد.

به نظر می رسید به شدت مست بود،مردی که او را کنترل می کرد،با نگاهی پورش طلبانه به تام نگاه کرد و دوستش را کشان کشان به سمت میزی برد.

تام با غضب نگاهی با آنها انداخت و از اینکه آن دو مرد آرامش کافه اش را بهم ریخته بودند،زیر لب غرغر کرد و به چیزهای مانند،شفا گر و سنت مانگو اشاره کرد...

مردی که دوست مستش را حمل می کرد،به سمت تام برگشت ودر حالی که چوب دستی اش را به سمت تام تکان می داد فریاد زد:
-بهتره خفه شی،قوزی!

تام با چشمانی گشاده شده به چهره ی مردی که پر از خارش های متعدد بود، خیره شد و در نور کمرنگ کافه به خوبی چهره ترسناک گرگینه را شناخت؛او فنر گری بک بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1388 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد !

تق تق تق !!
رونا به سمت در رفت و در رو باز کرد !
_بله ؟!
_ ام .. سلام خانوم روینکلا .. حالتون خوبه ؟! ..
_ بله ؟!
می خواستم بگم که .. چند تا آدم نا حسابی صبح پایین بودن و .. داشتن یه چیزایی راجع به الف دال و محفل می گفتند .. نمی خواستم فضولی کنم .. اما خب حرف های جالبی بود که نمی شد نشنیده گرفتشون ..
همه اعضاء الف دال جلوی در جمع شده بودن و حیرت زده به تام نگاه می کردن ..
_ جون بکن تام , چی شده ؟!!؟؟
_ خب .. از ما نشنیده بگیرید ها .. خوب نیست بفهمن حکم جاسوس پیدا کردم .. می دونین که من اصلا ..
_ تام !!!!!
گودریک با خشم به او نکاه می کرد
_ راستش یکی از اوباشای جاسوسشون مثل اینکه راپرت داده .. می دونن اینجایین .. داشتن برنامه ریزی می کردن که یهو غافل گیرتون کنن و ..
_ بچه ها دست به کار شین!
_ گرابلی به هوش میای یا ..
_ کسی منو صدا کرد ؟! فکر کنم اسممو شنیدم ..
_ به گروه های 5 نفره تقسیم شین ! زود !!!
_رونا اونجوری نگاه نکن ! خودت سرگروه یکی از گرو ها میشی
دیدالوس برو اون شنل های سپر مدافع رو بیار .. به همه باید یکی برسه !
هرجور وردی که بلدینو رو هم اجرا کنین و هرطور که می تونین دفعش کنین !
این دفعه دیگه باید شکستشون بدیم !!!
صدای هورا ها در جنب و جوش اتاق خاموش شد .
رون به سمت گودریک می رفت ..
_من یه نقشه دارم !
_ برو بچه وقت نداریم
شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
_ فقط فکر کردم اگه بهشون رو دست بزنیم و .. ما اونا رو غافلگیر کنیم موفق تریم ..!
نگاه گودریک با نگاه گرابلی تلاقی کرد , گودریک لحظه ای مکث کرد و :
_خود خودشه .. همین کار و می کنیم !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1388/6/7 17:29:55
[b][color=000066]نان و ستاره
نان در کنارم و ستاره ها دور،
آن دورها...
به ستاره ها نگاه می کنم و نان می خورم!
چنان غرق
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1388 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد .

گودریک وقت استراحت داد تا همه استراحت کنند......

همه بعد از شنیدن صدای گودریک که دستور بریک داد مثل ... وا رفتند !

دیدا زیر بغل هستیا را گرفت و او را به سمت کاناپه هدایت کرد . روونا در حالی که با دستمال جیبی اش عرق هایش را خشک می کرد به گودریک که به چشمان بسته ی گرابلی زل زده بود نزدیک شد .

- بینم گودریک ، از کی تا حالا نفرین نابخشودنی انجام میدی ؟ الف دال و جادوی سیاه ؟

- این چیزا به تو نیومده بچه ؛ من اینجا دستور میدم که چیکار کنیم . افتاد ؟

-ها ؟ آهان ! باش .

روونا به تخت گرابلی نزدیک شد و صورتش را فیس تو فیس او قرار داد . لب های رئیس کبود شده بود ! فک تازه جا افتاده ی گرابلی مانند آتشی بر دل روونا نشست و

قطرات اشک بر روی صورت گرابلی سقوط می کرد . اشکها با چشم های گرابلی تلاقی کرد و بر روی گونه اش جاری شد .
الف دالیان که باری دیگر برای تمرین از جا خاسته بودند ، آن منظره را تماشا می کردند

گودریک برخاست و افراد را به طرف خود خواند .
- خب . امیدوارم که این استراحت کوتاه تاثیر بسزایی در روحیتون گذاشته بشه .

- حالا می خوایم همین نفرین مرگ رو روی همدیگه اجرا کنیم . البته از سپر مدافع استفاده می کنیم.

در این لحظه هم همه ای در بین الف دالیان در گرفت .

- خب این یه ریسک بزرگه . اگه یه نفر سپرشو یه لحظه از دست بده که فاتحش خوندس !

- خب درسته . من خیلی وقت بود که می خواستم یه تغییراتی تو الف دال انجام بدم و یکم گرد و خاک ها رو بگیرم . دنبال یه فرصت می گشتم که حالا پیدا کردم . الف دال جای حرفه ای هاس . تنها عاملی که باعث شده گرابلی اینجوری بشه و از اون جوخه ای های جوجه و مرگخوارا شکست بخوریم ، بی عرضه بودن بعضی از شماست . ( و دستش را به سمت روونا که تازه به جمع پیوسته بود دراز کرد ) .

ملت الف دال : اِ ... راس میگی ؟
گودریک :

چند لحظه بعد گودریک طناب پیچ شده روی تخت کنار گرابلی بیهوش دراز کشیده بود !

ملت الف دال روونا رو که هنوز مات و مبهوط مونده بود به علت تجربه و ریش سفیدی ( ! ) و همچنین کسی که هنگام انتخابات برای معاونت تنها کسی بود که بجز گودریک گریفیندور درخواست داده بود ، به عنوان مدرسشون انتخاب کردن

- بچه هاولی من در اون حد نیستم که ...
دیدا : دیگه حرفی توش نیس . هیس . منم بت کمک می کنم .

-باش ! خب بچه ها ، من مثه گودریک نیستم که همش دستور بدم و بگم خودتونو بکشید .

چوب جادویش را تکان مختصری داد و تکه های وسایل اتاق که شکل تخت به خود گرفته بودند ، ازهم جدا شده و به آدمک هایی تبدیل شدند که تمام بدنشان از آینه تشکیل شده بود .

-خب بچه ها . همونجور که می بینید این آدمکا از آیینه تشکیل شدند . معنیش اینه که هر چی نفرین به سمتشون بزنید منعکس می کنند . تنها راهی که شما می تونید اونا رو نابود کنید اینه که در شغاعی از اون قرار بگیرید که نتونید خودتونو توشون ببینید . دیدا ...

- ممنونم . آره . البته این روش خطر های خاص خودشو داره و ممکنه نفرینی که میفرستید ، برگرده و به خودتون بخوره . اما شما رو آماده ی مقابله با هر طلسمی می کنه که از هر طرف میتونه به طرف شما حمله ور بشه . خب . بیاین شروع کنیم .

همه شروع به فرستادن وردها و طلسم های مختلف به جهات مختلف تر شدند . در این لحظه گودریک که از حرص چشمانش پر از اشک شده بود ، از طریق ارتباط مغزی با گرابلی در حال صحبت بود .

در ذهن گودریک


دل میرود ز دستم صاحب دلان پلنک را
ویلی بیا روونا بیچاره کرده مارا
!
با ذخیره شدن این پیام در اینباکس مغز گرابلی ، رئیس شروع به انجام واکنش های مقاومتی می کنه که باعث می شه که فرشته مرگو شکست بده و یک قدم دیگه به بهوش اومدن نزدیک بشه .

تق تق تق ... ! ( افکت برخورد مشت لاغر تام ، مهمانخانه دار ، به در ! ) .

ادامه دهید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1388/6/7 15:48:22
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبح!

با صدای زنگ ساعت گودریک الف دالی ها مثل همیشه از جا پریدند و به حالت خبر دار ایستادند.همه به جز دیدالوس.

گودریک اندکی نگاه های معنی داری به دیدالوس انداخت ولی دیدالوس اصلا حواسش نبود.و اینجوری بود:

گودریک که بسیار عصبانی بود سر دیدالوس فریاد زد: دِ بیدار شو دیگه خواب آلود.میخوای دعوت نامه بفرستم؟

دیدالوس که انگار برق گرفته بودش از جا پرید و در حالت خبردار ایستاد.

گودریک گفت:خب ما باید تمرین کنیم...تمرین های سخت...خب از کجا شروع کنیم؟

گودریک اندکی فکر کرد و گفت:خب فهمیدم...همه حالت شنا بگیرن ببینم...همه سریع 200 تا شنا برن...همین الان.

الف دالی ها:

بعد از بیست دقیقه تمام الف دالی ها به شدت شنا رفته بودند و الان خیلی خسته شده بودند.همه دستانشان درد می کرد ولی...

گودریک گفت:پیشرفت خوبی بود...خب حلال بلند شین می خواهیم 200 تا دیگه شنا بریم.

الف االی ها آنقدر خواهش و تمانا کردند تا گودریک حرفش را پس گرفت و دستور داد همه ورد آواداکداورا را روی آدمک های چوبی تمرین کنند.

-باید سعی کنین که بدون گفتن کلامی ورد آواداکداورا رو بگین.

دیدالوس که چوبدستی اش را به سمت زمین بی وقفه می چرخاند گفت:یعنی باید ورد آواداکداورا...اوخ نه!

با گفتن کلمه ی آواداکداورا این ورد از چوبدستی دیدا خارج شد و پس از کمانه با زمین به یکی از آدمک ها خود و آن را ترکوند!

گودریک گفت:حواست باشه.اگر خورده بود به من میدونی چی شده بود؟

دیدالوس اندکی فکر کرد و گفت:مثل آدمکه؟

گودریک:

بعد از ساعتی_تمام الف دالی ها ورد را آموختند!

گودریک وقت استراحت داد تا همه استراحت کنند......

ادامه دهید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1388 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف و دال پیروز باشد .
گودریک کلید را داخل قفل کرد و به آرامی آن را چرخاند . قفل با صدایی باز شد .گودریک در را باز کرد و وارد اتاق شد . همه جا تاریک بود و چشم چشم را نمی دید .

دورکاس چوب دستیش را در آورد و آن ر ا روشن کرد . دیگران نیز این کار را کردند و پشت گودریک وارد اتاق شدند . همه با تعجب به اطرافشان نگاه می کردند .اتاق آنقدر بزرگ بود که حتی اگر صد نفر هم بودند به راحتی در آن جا می شدند .

در گوشه و کنار اتاق وسایلی به چشم می خورد که برای هیچ کس آشنا نبود و هیچ کس دلیل آن را نمی دانست .گودریک تختی پیدا کرد و گرابلی بی هوش را روی آن قرار داد و شروع به صحبت کرد .

- خوب دوستان اینجا جمع شید .

همه ی ارتشی ها به سمتش رفتند و دور او جمع شدند . انگار هیچ کس خبر نداشت که چه اتفاقی قرار است به وقوع بپیوندد .

- خوب تعجبی نیست . ما همه می دونیم که برای مبارزه با جوخه ای ها و مرگ خواران اونقدر اماده نبودیم که پیروز بشیم و یا آسیب چندانی نبینیم .
دیدیم که گرابلی عزیز چطور برای نجات دادن جون شما از خود گذشتگی کرد و مورد اثابت افسون ها قرار گرفت .

این ها فقط بخاطر بی تجربه گی و آماده نبودن شما برای مقابله با آن ها .
من شما رو اینجا آوردم که با کمک دورکاس آموزش های لازم رو برای دفاع از خود و در بعضی مواد حمله به شما بدهم . وسایلی که اطرافتون هست از قبل آماده شده . این وسایل برای آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه استفاده می شه که فردا شما رو با اونها آشنا می کنم .

ما برای حدودا یک هفته اینجا می مونیم تا شما ها آماده بشید . توی این مدت هم حال گرابلی خوب می شه و ما با توانایی هایی که بدست آوردیم می تونیم جوخه ای ها و حتی مرگ خواران رو هم شکست بدیم .

می دونم که الان همتون خسته اید و من رو هم ببخشید که توی این وضعیت وقت خوابتون رو می گیرم . اما گفتن این حرف ها لازم بود . امیدوارم همتون درکم کنید .

خوب فکر می کنم دیگه وقته خوابه .

کودریک چوب دستیش را در آورد و به آن حرکتی داد . تمام وسایل خوبه جمع می شدند و به هم می چسبیدند و حالت تخت به خود می گرفتند . حدودا بیست تخت آماده شد و همه به رختخواب رفتند تا فردا را با امادگی آغاز کنند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 مرداد 1388 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
**ماموريت الف دال**

سوژه ي جديد


باشد كه الف دال پيروز باشد!!


در سياهي شبانگاهي لندن ، در حالي كه خيابان شامل باريكه نوري از دو چراغ بود ، صداي پاقي بلندي شنيده شد و بلافاصله پس از صدا پيكر مرد قدبلندي پديدار شد كه زن بيهوشي را در بغل گرفته بود .

چند لحظه بعد صداي پاق هاي بيشتري شنيده شد و درست پشت سر آن مرد عده ي زيادي پديد گشتند .
يك نفر از آنها كه ريش بسيار بلندي هم داشت به سمت مرد قدبلند آمد و گفت :

- حالا چه كار كنيم گودريك ؟! بايد كجا بريم .

- مرد درحالي كه به زني كه در آغوشش بيهوش بود نگاه مي كرد پاسخ داد :

- مي ريم به پاتيل درزدار .


نيم ساعت بعد

گودريك به همراه ارتش دامبلدور و گرابلي بيهوش در آغوش وارد پاتيل درزدار شدند .
گودريك نگاهي به اطراف كرد و سپس به سمت پذيرش رفت و رو به مردي كه پشت ميز ايستاده بود گفت :

- ما كم و كسري داريم .

مرد برگشت و از ميان كليد اتاق ها هتل ، كليدي را كه از همه بزرگتر بود برداشت و به گودريك داد و سپس گفت :

- طبقه ي آخر ، انتهاي راهرو .

الف داليون :

دوركاس به سمت گودريك آمد و گفت :

- قضيه چيه؟! چرا يه اتاق گرفتي ؟!! ما اين همه آدميم ، تو فقط يه اتاق گرفتي؟

گودريك با وجود غمي كه از بيهوشي گرابلي در دل داشت لبخندي زد و گفت :

- اين يه اتاق ساده نيست ،بيا بريم خودت مي فهمي .

------------------------
الف دالي ها پس از شكست از جوخه اي ها و مرگ خواران در كافه ي سه دسته جارو (براي اطلاع بيشتر از داستان به اين تاپيك مراجعه كنيد)به سمت لندن فرار كردند .
گرابلي و گودريك كه فكر يه همچين روزي را مي كردند از قبل خبر داشتند كه پاتيل درزدار يه سري وسايل آموزشهاي حرفه اي آورده ، اونجا رو رزرو كرده بودند .
بنابراين پس از بيهوشي گرابلي ،گودريك الف دالي ها رو براي تمرين مبارزه و دوئل به اينجا آورد .

ادامه ي داستان باشما ...

ويرايش : شعار يادتون نره.
ويرايش دو: سعي كنيد داستان رو حول آموزشهاي سخت نظامي كه گودريك به الف دالي ها ميده بگردونيد.

ويرايش سه : ارسال پست براي عموم آزاد است

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/5/20 15:25:31
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/5/20 15:59:27
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/5/20 16:17:00
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت