جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] سالن امتحانات سمج

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1388 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لایرا آب دهانش را قورت داد و گفت: چه کاری؟

اسنیپ به سرعت از روی صندلی اش بلند شد و موهایش را تکانی داد و دستانش را از پشت گره کرد. ردای بلندش هنگام قدم زدن تکان میخورد. ناگهان ایستاد و چشم در چشمان لایرا گفت:

- حالا زوده که بگم چی کار کنین، فعلن به تنبیهتون میرسیم.

ناگهان هر سه با هم گفتند:
- تنبیه؟

- بله تنبیه، فکر کردید واسه اینکه توی کیف من کند و کاو میکردید همینجوری ولتون میکنم؟ نخیر...باید حسابی جواب پس بدین.

لایرا درحال جویدن ناخنهایش بود که لینی به دادش رسید و دستش را گرفت:
- آروم باش لایرا...

-

اسنیپ بالاخره دست از رژه روی برداشت و روی صندلی اش نشست. انواع و اقسام بطری ها و معجون ها روی میزش با بی سلیقگی چیده شده بود.

- باید یه ذره فکر کنم تا بفهمم چی کارتون کنم.

بعد از اندکی تفکر اسنیپ بلند شد و با لبخندی شیطانی گفت:
- فهمیدم چی کار کنم...اینجا رو تمیز کنین.

لایرا، لینی و سلسی خیلی سریع دست به کار شدند تا دفتر اسنیپ رو تمیز کنن.

چهار ساعت بعد

هر سه دانش آموز در حالی که با حالت کمر صاف کردند و دست از کار کشیدند به سمت اسنیپ راه افتادند.

- پروفسور تموم شد.

اسنیپ در حالی که پاتیل کوچکی رو با دقت نگاه میکرد، گفت:
- بشینین تا بیام.

دقایقی بعد اسنیپ دوباره پشت میزش نشست و رو به بچه ها گفت:
- خب، خب، مثل اینکه کارتون رو خوب انجام دادین...اما اون کاری که بهتون گفتم باید انجام بدین تا سوالا رو بهتون بدم.

-

- باید برید و از آلبوم هری عکسای مادرش رو واسه من بیارید.

....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1388 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی و سلسی به آرامی به کیف اسنیپ نزدیک شدند ، در آن را باز کردند و به جستجو درون آن پرداختند.

دقایقی کلاس به آشفتگی گذشت و لینی و سلسی مرتب کاغذهای درون کیف اسنیپ را زیر و رو میکردند تا اینکه با فریاد اسنیپ کلاس به سکوت فرو رفت.

اسنیپ بی توجه به دانش آموزان به سمت میزش برگشت نگاهش به لینی و سلسی که دستشان درون کیف او بد افتاد.

لینی و سلسی:

- میشه بگین اینجا سر کیف من چی کار میکنین؟

لینی نفس عمیقی کشید و گفت: سر میز که نشسته بودیم بطری عطر شمارو دیدیم که از کیفتون زده بیرون و مشتاق شدیم بیایم ببینیم چه بویی میده.

اسنیپ یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت: من که میدونم شما دنبال چی بودین. امشب ساعت هشت تو دفترم میبینمتون حالا برگردین سر جاتون.

لینی و سلسی با نگرانی از اسنیپ دور شدند و کنار لایرا نشستند. اسنیپ با عصبانیت گفت: و به خاطر این کارهاتون و بی احترامی دوشیزه مون سی امتیاز از گریفیندور کم میکنم.

گلویش را صاف کرد و ادامه داد: همون طور که داشتم میگفتم برای ساخت این معجون به اندازه بریدن ساقه های ...

ساعتی بعد:


لینی چشم غره ای به لایرا زد و گفت: دقت کردی هر دفعه کاری رو به عهده ی تو میسپریم آخرش یه گندی میزنی؟

لایرا دست به سینه ایستاد و گفت: مطمئنا اگه خودتونم بودین توش میموندین. همینم به ذهن خودتون خطور نکرد!

- این حرفا فایده ای نداره ، حالا که دیدین نقشه هامون بر باد رفت. یعنی امشب اسنیپ بامون چی کار داره؟ برگه هارو میده؟

- باید ببینیم چی میشه.

شب ، دفتر اسنیپ:

سلسی نگاهی به لینی و لایرا کرد و سپس همگی در زدند و وارد دفتر اسنیپ شدند.

اسنیپ در گوشه ی دفترش ، کنار قفسه ای پر از اشیای عجیب و غریب ایستاده بود و بی صبرانه منتظر آمدن آن ها بود.

با ورود آن سه ، پوشه ای سبز رنگ را بالا گرفت و رو به آن ها گفت: حتما دنبال این میگشتین درسته؟

بدون منتظر ماندن برای جواب سوالش ادامه داد: اگه میخواین بهتون بدم و کسی از این موضوع خبردار نشه ، باید برای من کاری رو انجام بدین.

لایرا آب دهانش را قورت داد و گفت: چه کاری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1388 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف.دال پیروز باشد.

لایرا که به شدت استرسی شده بود زیر لب به لینی و سلسی گفت : حالا چیکار کنیم؟
لینی سرش رو به صورت اسفناکی تکون میده و خارج شدن اسنیپ از دفتر اساتید رو نگاه میکنه.
سلستینا که بیشتر از همه دل نگران سوالات امتحانی بود گفت : اصلا نمیشه قید این سوالا رو زد. چرا متوجه نیستین؟ ما امتحان سمج داریم و هیچی نخوندیم. اگر این سوالا رو هم نداشته باشیم که دیگه خواب رشته مورد علاقه امون رو هم نمی تونیم ببینیم.

جمله سلستینا تلخ بود اما واقعیت داشت.
لایرا که مشخصا فکری به ذهنش رسیده بود گفت : امروز بعدازظهر ما کلاس معجون سازی داریم. فکر کنم اون موقع بهترین لحظه باشه برای کش رفتن سوالای عزیزمون.
سلستینا و لینی :

.:: کلاس معجون سازی ::.

کلاس طبق معمول مملو از پاتیل های بزرگ و بخار های رنگارنگی بود که در فضای خشک و بی روح کلاس پروفسور اسنیپ پخش می شد.

سوروس اسنیپ با موهای چرب شده و دماغ عقابی اش از این سر کلاس به اون سر کلاس حرکت می کرد و درس رو توضیح می داد.
- سعی کنید که هر سی دقیقه این معجون رو هم بزنید. بعد از چهل دقیقه معجونتون باید به رنگ ارغوانی در اومده باشـ... خفه شو لایرا مون! سر کلاس من حرف نزن.

لایرا به طور مخفی چشمکی به سلسی و لینی زد و از جایش بلند شد.
- این اصلا چه معنی میده که استاد به ما فحش میده؟ کجای قوانین هاگوارتز این حق به استاد داده شده؟
سوروس : چی چی؟ دارم درست میشنوم؟

کلاس حالا وارد اغتشاش شده بود و کسی به نزدیک شدن لینی و سلستینا که به آرامی به سمت میز اسنیپ حرکت می کردند توجهی نشان نمی داد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

[b][color=FF
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
بنابراین هر دو دوان دوان سعی کردند سلسی را دنبال کنند و خودشان را به او برسانند.

دقایقی بعد ، سرسرا عمومی:

لایرا و لینی نفس نفس زنان جلوی در سرسرا توقف کردند و به سلسی خیره شدند.

سلسی بلافاصله به سمت آن ها برگشت و گفت: همین الان فیلچ از اینجا خارج شد. مگه چند دست ، دسته کلید از اینجا داره؟

لینی بدون توجه به سلسی ، کلیدها را از او قاپید و یکی یکی مشغول امتحان کردن آن ها شد.

چند ثانیه بعد ، هر سه با خوش حالی نگاهی به راهرو انداختند و وقتی مطمئن شدند کسی نیست به داخل هجوم بردند.

لینی جلوتر از همه به سمت کمدی که سوال ها را در آن پنهان کرده بود رفت و با اشاره به کمد گفت: اوناهاش ، زودباشین سریع تر برداریم و بریم.

لایرا در کمد را باز کرد و مشغول زیر و رو کردن آن شد.

- مطمئنی این کمد بود؟ من که چیزی نمیبینم!

لینی ، لایرا را کنار زد و خودش مشغول جست و جو شد. اما پس از چند دقیقه جستجو ، سرش را از درون کمد بیرون آورد. نگاهی به دیگر کمدها انداخت و گفت:

- نه قشنگ یادمه این تو گذاشتم. حتما یکی برش داشته!

لایرا با عصبانیت گفت: آخه کسی جز ما خبر نداره ، کسی مرض نداره بیاد بیخودی این درو باز کنه و یهو با سوالای ما مواجه بشه. احتمالا قاطی کردی!

- میگم مطمئنم این تو گذاشتم.

- پس میشه بگی کجاس؟

لینی دهانش را باز کرد تا جوابی دهد اما بلافاصله سلسی گفت: نگاه کنین.

هر دو به نوشته ی روی کمد ، که سلسی به آن اشاره کرده بود نگاه کردند. « کمد اساتید! »

ساعتی بعد:

هر سه جلوی دفتر اساتید ایستاده بودند و منتظر نشانی از سوالاتشان درون کیف یکی از اساتید بودند.

لایرا مرتب بر روی انگشتان پایش می ایستاد و به درون خیره میشد تا اینکه ...

- هی اونجاس! دارم میبینمش! پوشه ی سبز رنگش رو از اینجا دارم میبینم. زودباشین بریم برش داریـ....

اما صاحب کیفی که سوالاتشان در آن بود ، به کیفش نزدیک شد ، آن را برداشت و از آنجا دور شد. و او کسی نبود جز ...

- اسنیپ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- اممم ما؟ما ؟هيچي!

ليني پس از گفتن اين حرف رو به سلسيتنا كرد و گفت: «سلسي ما كاري كرديم؟»

- نه! خوب مگه چيه تو راهروييم؟! آقاي فليچ مگه چيه خوب؟يعني ما نميتونيم دو قدم اون ور تر بريم؟

ليني با تكان دادن سرش موافقت خودش را با سلسي نشان داد.سپس با حالتي لجوجانه دست سلسي را گرفت و به راهشان ادامه دادند.به فليچ هم اجازه حرف زدن ندادند!

لايرا من من كنان به فليچ گفت:« اممم اون ور قلعه رو كثيف كردن ها! حرف منو باور نمي كنين چرا؟يكم به فكرمدرسه باشين ديه!ايــــــش!»

فليچ كه به طور عجيبي تحت تاثير حرف بچه ها قرار گرفته بود،به طرف پشت قلعه رفت تا ببيند آيا واقعا بچه ها آنجا را كثيف كرده اند يا نه!

لايرا هم از فرصت استفاده كرد و با ترس و لرز به طرف ليني و سلسي كه با وحشت آن ور راهرو ايستاده بودند،رفت.وقتي به آن ها رسيد هر دو با حالت خشانت باري به او مي نگريستند.

-خيلي بوقزي لايرا!
-بميري اهههه...

لايرا سرش را پايين انداخت و من من كنان گفت:«باو من كارم رو درست انجام دادم اين فليچ بوقز گفت شايد داري كلك مي زني و برگشت!»

سلسي آهي كشيد و گفت:« خوب حالا كجاست؟»

- اممم رفت!من به بچه ها گفتم هر كي هرچي دستشه مث خوراكيو ايناشو بندازه زمين يكم كثيف كاري كنه در عوض سوال امتحان مي ديم بهش!

ليني كه با شنيدن اين حرف در حال منفجر شدن بود گفت:« تو چي كار كردي؟ مگه قرار نبود فقط ما از اين سوالا استفاده كنيم؟مگه قرار نبود به كسي نگي؟اههه اصن باهات قهرم لايرا

لايرا با ناراحتي به ليني نگاهي كرد و گفت:« حالا كه گفتم ديگه.زمان داره مي گذره ها!هر لحظه ممكنه فليچ از راه برسه!»

ليني با لج بازي گفت:«نخير من نميخوام ديگه اون سوالا رو .چه فايده داره؟»

سلسي آهي كشيد و كليد ها را به سرعت از دست ليني كش رفت و شروع به دويدن در امتداد راهرو كرد.پس از ثانيه اي به سمت راست پيچيد و پس از آن لايرا و ليني تنها صدايش را شنيدند.

- شما به دعواتون ادامه بدين.من رفتم سوالا رو بردارم.اصن...هههه!نه!

لايرا با تعجب صدايش زد:« هوي بوقي چيزي شده؟»

پاسخي نشنيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك در 1388/5/24 16:50:50
همون ليسا تورپينم!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 13:49
نمایش جزئیات
آفلاین
هرسه با عجله ، به طوری که فیلچ متوجشان نشود او را دنبال کردند.

چند دقیقه بعد فیلچ درون دفتر خود بود. سلسی به آرامی خودش را به پشت شیشه ی دفتر فیلچ رساند و به داخل نگاهی انداخت.

سلسی بلافاصله از دفتر دور شد و رو به لینی و لایرا گفت: گذاشت تو کشویی که گوشه ی اتاقشه. اما هنوز تو دفترشه ، باید سریع بکشیمش بیرون و کلیدارو کش بریم.

لایرا با خوش حالی گفت: من جورش میکنم ، شماها همین جا منتظر خارج شدن فیلچ بمونین.

نیم ساعت بعد:

لایرا دوان دوان به سمت دفتر فیلچ رفت. همان موقع فیلچ از دفتر خارج شد و با دیدن لایرا گفت: اینجا چی کار میکنی؟

لایرا نفس نفس زنان گفت: اون طرف قلعه ... برین نگاه کنین! بچه ها همه جارو کثیف کردن.

فیلچ ناگهان چهره ای عصبانی به خود گرفت و گفت: راهو نشونم بده.

و هر دو از آنجا دور شدند. سلسی و لینی از پشت مجسمه بیرون آمدند و به سمت دفتر فیلچ رفتند.

سلسی به آرامی در اتاق را باز کرد و وارد آن شد. به سمت کشو حمله ور شد و آن را باز کرد.

- اوه نه اینجا صد تا دسته کلیده! حالا باید چی کار کنیم؟

لینی نگاهی به دسته کلیدها انداخت و گفت: اونی که دست فیلچ بود ، چهار پنج تا کلید بزرگ بیشتر نداشت.

بنابراین هردو مشغول زیر و روی کلیدها شدند. چند دقیقه بعد لینی گفت: فکر کنم همین باشه.

سلسی دسته کلید دیگری را بالا آورد و گفت: ولی اینم میتونه باشه.

- مهم نیس هردورو بر میداریم. زودباش بذارش تو جیبت.

هر دو کلیدها را درون جیب هایشان گذاشتند و از دفتر خارج شدند. خواستند در راهروی کناری بپیچند که ...

- هیچ معلوم هست اینجا چی کار میکنین؟

هر دو برگشتند و با قیافه ی فیلچ که لایرا نیز پشت سرش بود مواجه شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1388 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
*سوژه ی جدید*

پاییز خیلی زود از راه رسیده بود. در مناطق شمالی لندن درختان بسیاری برگ های خود را از دست داده بودند و تنها لانه هایی خراب و خالی از پرنده به شاخه ها چسبیده بود.

لینی با خوشحالی به موهایش تابی داد و نگاهی به توده ای از ورقه های درون دستش را انداخت و بی سر و صدا وارد سالن امتحانات شد و آن ها را جایی درون سالن پنهان کرد و سریع از آن جا خارج شد.


سلسیتنا با نگرانی پرسید:چی شد؟سوالا رو کجا گذاشتی؟

لینی با غرور پاسخ داد:اونا رو گذاشتم تو سالن امتحانات سمج!جای دیگه ای امن نبود ، هیچ کس اونجا نمیره!

لایرا با تعجب به لینی نگاهی انداخت و هراسان گفت:ما هفته ی دیگه امتحان داریم و هر چه زودتر باید سوالا رو از اونجا بیرون بیاریم تا جلوتر از سوالا خبر دار بشیم، ولی کلاسای بالاتر امروز امتحان دارن!

سلسی:خب بعد از امتحانشون سوالا رو بر میداریم!


بعد از نیم ساعت سه نفری پشت دیواری کمین کردند تا زمانی که دانش آموزان با چهره هایی غمگین از سالن بیرون آمدند.

- پس کی مک گونگال میاد بیرون از سالن؟

بالافاصله بعد از این که لایرا این جمله را بر زبان آورد مینروا مک گونگال همراه با ورقه هایی در دست از سالن خارج شد.

سه دختر ، بالافاصله از پشت دیوار بیرون آمدند ولی ناگهان با دیدن خانم نوریس در جای خود ماندند و پشت خانم نوریس فیلچ ، مستخدم همیشه مزاحم سر و کله اش پیدا شد.

فیلچ همراه با دسته کلید هایی در دست به در سالن نزدیک شد و آن ها را قفل کرد.

سه دانش آموز:
- اون درو قفل کرد، زود باشین بریم دنبالش و یه جوری دسته کلیدا رو کش بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

پستهای این تاپیک از این به بعد ادامه دار خواهد بود.

بای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 18 خرداد 1388 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام شب را بیدار مانده بود. هیچوقت در این درس نمره ی کامل را نیاورده بود ولی این دفعه فرق می کرد هیچوقت با این دقت درس نخوانده بود؛ هیچوقت مثل امروز نمی خواست نمره ی کامل بگیرد. او می توانست.
چرا که نه؟

وارد سالن امتحانات شد و به اطرافش نگاه کرد. هنوز هیچکس وارد سرسرا نشده بود. روی صندلی همیشگی اش نشست. کم کم دانش آموزان دیگر هم وارد شدند و شروع به مرور مطالب با هم دیگر کردند.

در حالی که سرش را بین دستهایش نگه داشته بودچشمانش را بست و به فکر فرو رفت؛ چرا در آن سال بیشتر تلاش نکرده بود؟ شاید اگر بیشتر سعی می کرد الان امیدوارتر بود..اما نه...او در چند روز گذشته تمام تلاش خود را کرده بود حتی از آن گندزاده ی کرم کتاب بیشتر درس خوانده بود!

همیشه فکر می کرد لرد سیاه به نمرات او اهمیت نمی دهد اما همین چند هفته پیش لرد به او گفت فقط در صورتی وارد گروه مرگخواران می شود که همه ی نمراتش کامل شود. ولی چرا؟ وفاداری به او به تنهایی کافی نبود؟ اما نه لرد سیاه اعتقاد داشت یک مرگخوار در صورتی خوب عمل می کند که امتحانات مدرسه را با موقیت کامل پشت سر بگذارد!

-حالت خوبه دراکو؟ چرا به سوال ها جواب نمی دی؟

چشمانش را باز کرد؛ سوال ها پخش شده بودند و همه ی دانش آموزان دیگر در حال پاسخ دادن به آن ها بودند. قلم پرش را برداشت و به سوالات نگاهی انداخت. چه قدر ساده بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1388 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین باری نبود که پا در فضای سنگین سالن امتحانات سمج می گذاشت. به شدت خسته بود. شب پیش تا نزدیکی های صبح برای دوازدهمین امتحانش درس خوانده بود. قبلی ها را بسیار عالی داده بود. اگر این امتحان را نیز همچون قبلی ها خوب میداد بی شک بهترین شاگرد آن سال میشد.

به آرامی به سمت صندلی رنگ و رو رفته ی همیشگیش رفت. آن میز شاهد خاطرات زیادی از او و دوستانش بود. دوستانی که در دوره های زمانی مختلف زندگی می کردند و هفت سالِ تحصیلیشان را روی آن میز به پایان رسانده اند.

اولین نفر که روی این میز نشسته بود، سالها پیشز هاگوارتز فارغ التحصیل شد و فرمانده ی ارشدِ سپاه مرگخواران در جنگ با جن ها بود و بعدها به سمت مشاور ارشد وزیر سحر و جادو نایل شد.

یازده نفر دیگر نیز با فاصله های زمانی هفت سال به هفت سال پشت این میز نشستند و بعدها هر کدام با بهترین نمرات و سمت بهترین شاگرد از هاگوارتز فارغ التحصیل شدند و به سمت های بالای دنیای جادوگری رسیدند... اما هفتمین نفر کسی نبود جز بارتی کراوچ پسر. او نیز تا بدین جا همچون دوستانش که تا به حال فقط به کمک نامه با آنها ارتباط داشت، تمامی مراحل زندگی و درسش را در هاگوارتز به خوبی به پایان رسانده بود. آخرین امتحانش نیز باید همچون آنها میشد...


همینطور در فکر بود که ناگهان برگه ی سوالات به سمتش آمد و روی میزش قرار گرفت. نگاهی سر سری به سوالات انداخت، همه را بلد بود... به سرعت همه را جواب داد و از سالن امتحانات خارج شد. گویی باری بزرگ از روی دوشش برداشته شده بود.
دو هفته ی بعد جواب امتحانات به دستش رسید. تمامی امتحانات را با نمره ی کامل همچون دوازده دوست دیگرش قبول شده بود. اما او نمیتوانست به مقامی برسد. اون نمیتوانست در دولتِ جادوگران کار کند... او یک مرگخوار بود. خادمی وفادار برای اربابش...

دوازده سمج را کنار گذاشت و به کشت و کشتار مشغول شد. خادمی وفادارتر از قبل برای اربابش شد. دوستان قدیمیش را ترک کرد، اما هرگز آنها را از یاد نبرد. نفر سیزدهم بود. ننگی همیشگی برای آن میز مقدس بود.
اما همه چیز تمام شده بود. او قاتلی تمام عیار و مرگخواری وفادار شده بود... او به همه چیز فکر کرده بود و این راه را بهترین راه میدانست. وفاداری به ارباب قدیمیش را بهترین چیز میدانست و در این راه جانش را فدا کرد و تا ابد زیر سایه ی ارباب لرد ولدمورت کبیر وفاداریش را از دست نداد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!