جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 15 اسفند 1389 11:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

- لرد لرد لرد خواهش میکنـــــم!

- چند بار بگم نه روفوس؟ یه بار دیگه خواهش کنی میدم بندازنت تو طویله تسترالا! دهه!

- لرد لرد لرد ما این همه برای شما ماموریتای خفن و خوفناک میریم و حاضریم جونتونو نجات بدیم چرا نمیذارید واسه استراحت همگی با هم بریم شهربازی ویزاردلند؟ لرد لرد لرد؟؟

- آه ... باشه باشه برید! به جای من نجینی رو ببرید! یه لرد هیچوقت برای خوش گذرونی سوار چزخ و فلک نمیشه!

- وااای لرد خیلی سپاسگذارم!

روفوس در حالی که نجینی را با خود میکشید تعظیم کنان از اتاق لرد خارج شد تا لرد به ادامه ی خواب ظهرش برسد.

به محض ورود روفوس مرگخواران روی سرش ریختند و از جواب لرد پرس و جو میکردند.

بلاخره روفوس گفت: لرد اجازه داد ما بریم و خوش بگذرونیم!

مرگخواران با سر و صدای زیادی از خوشحالی به سمت شهربازی ویزاردلند راه افتادند.

شهربازی ویزاردلند:

شهربازی پر بود از جادوگران شادی که به بهانه ی بچه هایشان سوار وسایل های جادویی و ماگلی میشدند و همراه با آنها جیغ و فریاد میزدند و از خوراکی های خوشمزه لذت میبردند.

لینی در حالی که پشمک را درون دهانش میچپاند به جایی اشاره کرد و جیغ کر کننده ای زد و گفت:

- بیاین بریم ترن هوایی!

ولی رز با اون مخالفت کرد و با جیغی بلند تر گفت: نه باید چرخ و فلک بریم!

ناگهان نجینی از شر دست های روفوس خود را خلاص کرد و فس فس کنان به سمت تونل وحشت رفت.

- همم...کی حاضره بره با نجینی تو تونل وحشت؟

مرگخواران:

همه میدانستند که تونل وحشت جادوگری ماندد قطار وحشت ماگل ها بیخود و مسخره نبود، از این رو هیچکس حاضر نبود وارد آن بشود! اما نجینی مشتاقانه به سمت تونل سیاه فس فس میکرد.

آنتونین پیشنهاد داد: چطوره تنهایی بفرستیمش تو تونل؟ هوم؟

بقیه موافقت کردند و نجینی را به داخل تونل سیاه فرستادند.

چند دقیقه بعد:

جادوگران از آنور تونل با چهره هایی وحشتزده بیرون میآمدند و بعضی ها هم غش میکردند اما هنوز اثری از نجینی نبود ...

یک ساعت بعد:

-

آستوریا: بچه ها؟ نجینی نیست! اون از تو تونل نمیاد بیرون! حالا جواب لردو چی بدیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1389/12/15 11:03:43
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 دی 1389 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی:چیه؟چیزی شده؟چرا ساکتی؟دوست داری من نباشم تا کنارت باشه کی؟

همه مرگخوارا برای پاچه خواری دست زدند.
ولدمورت که به خودش افتخار میکرد فریاد زد:زودتر تمریناتو شروع کنید من با نجینی میرم رلکسیشن
سپس از تالار خارج شد و در را کوفت!!
آگوستوس صدایش را ته گلویش انداخت و گفت:همونطور که میگفتم،من سرگروه میشم چون از همه لایق تر...بزرگتر...باهوش تر...صندل تر...پر انرژی تر...خواب آلود تر..مهربون تر..خشن تر..هستم.

بقیه مرگخوارها گیج و منگ به دنبال معنی کلمه ی <<صندل>> میگشتند
خلاصه بعد از کلی جنگ و جدل،آگوستوس پیروز شد و لبخندی رضایت مندانه زد.(اینجوری )
سپس گفت:آنتونین اون شیپور بوقی تو بیار.ایوان فلوت و لیلی توهم طبل بیار.اهم...اهم....منم میخونم:

منو این ،این منو این ، منو منو این
با همدیگه خوشبختیم

ما شادیمو،شادیو ذاتی داریم
چرا همه شاکین ماها پارتی داریم
همسایمون ، با اینکه طرفداره
مردتیکه میگه به پلیس خبر داده
صدا آژیر میاد باش آشنایی که !!
کوچه رو دید زدم همه جاش تاریکه
فقط میچرخه چراغه نارنجیه !!
آخ جوووووون اینکه ماشینه آشقالیییییه
منو این ،این منو این ، منو منو این
منو این ،این منو این ، منو منو این
منو این ،این منو این ، منو منو این
با همدیگه خوشبختیم

منو این ، عینهو درو تخته ایم
آره به هیچکی نمیخاییم سر نخ بدیم .
که کجا میریمو ، کجا میأییم ؟!
بخوایی راستشو فقط به ? جأ میأییم ...
اولی‌ شیطونی ، دومی‌ مهمونی‌ !
توی دودُ دما ، انگار توی مه‌ بودی !
از همتون ، میخوام اینو محکم بگید
که منو این ، اینو من ، مکملیم
.........

آنسوی ماجرا محفلی ها:

دامبل در حالی که داشت گروه رو تشویق میکرد گفت:عالیه! عالیه! براوو ..مظمئنم که ما اول میشیم

هری و رون و هرمیون شروع کردن به رقصیدن وسط تالار !
دامبل ادامه داد:واقعا از این که میبینم شماها شور و شوق دارین خوشحالم.حال بیاید با هم به درگاه مرلین دعا کنیم که مارو تو این مسابقه پیروز کنه:دی

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آشا در 1389/10/7 18:15:09
ویرایش شده توسط آشا در 1389/10/7 18:16:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: دوشنبه 6 دی 1389 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه تموم شده بود و لرد رفته بود. ایوان در حالی که نیش خند می زد
گفت: خب مرگخواران گوش کنید. من سرگروه گروه موسیقی خواهم بود. این دستور لرد سیاه هست.


اگوستوس گفت: لرد به تو کی اینو گفت؟


_بعد از جلسه.

_ولی تو که بعد از جلسه دوان دوان رفتی دستشویی!

_خب که چی؟ الان نیم ساعت ازش می گذره.

_ولی تو که هر وقت می ری دستشویی، یه قرن طول می کشه بیایی.

و یک نگاه به مرگخواران حاضر در سالن انداخت و ادامه داد: مگه نه؟


مرگخواران:

ایوان که کم آورده بود گفت: اگر هم لرد نگفته دلیل نمیشه که من سرگروه نشم.

آنتونین در حالی که آدامس می جوید گفت: چرا تو؟ همه می دنن که من لایق ترین مرگخوارم و حتی بعضی ها به من می گن خونخوار.

ایوان: این بعضی ها کیا باشن؟

آنتونین:

اگستوس که چند ثانیه بود حرف نزده بود و داشت می مرد گفت: خب پس من سر گروه می شم.

ایوان: برو بابا تو بچه دیروزی.

روفوس که با سیبیل هاش بازی می کرد وارد میدان شد و گفت: پدر سوخته چرا بحث می کنید اصلا من سرگروه، کی می خونه؟

آنتونین: خب من.

_چرا تو؟

_خب صدام گشنگه. می خواهید یه دهن بخونم؟

_بخون.

_وای وای وای پارمیدا من کوش؟ وای وای وای می رم از هوش.

مرگخواران:

در بین این همه سر و صدا ناگهان در باز شد و لرد سیاه وارد شد.

_ من می خونم.

مرگخواران و خونخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 5 دی 1389 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جديد:

ولدمورت، در حالی كه روی مبل قرمز و به نظر راحتی لم داده بود و نجينی، مار محبوبش رو در آغوش گرفته بود، چشمان سرخ رنگش رو به چشمان ترسيده‌ی مرگخوارانش دوخت كه رو به روش روی زمين زانو زده بودن و از اون‌جايی كه از نگاه كردن به چشم های اربابشون می‌ترسيدن، زمين رو نگاه می‌كردن و كوچكترين حرفی رو به زبون نمی‌آوردن. تا اين‌كه بعد از چند لحظه سكوت، صدای بی‌روح ولدمورت بلند شد:
- ارباب از مرگخوارهاش خواسته ای‌ داره و اميدواره كه اون‌ها عرضه‌ی انجام دادنش رو داشته باشن، گرچه ارباب می‌دونه كه برده هايی كه دور خودش جمع كرده عرضه‌ی هيچ كاری رو ندارن...

- اين حرف رو نزنين ارباب! ما هر كاری بخواين انجام می‌ديم...

ولدمورت چوبدستی‌اش رو از جيب ردای تيره رنگش بيرون آورد و در حالی كه آه كوتاهی می‌كشيد، اون رو به طرف مرگخواری گرفت كه ولدمورت رو مخاطب خودش قرار داده بود:
- كروشيــو اينيگو! كروشيو! ديگه حرف ارباب رو قطع نكن...

- ارباب من آگوستوسم، اينيگو مدت هاست كه به آلبوس دامبلدور تغيير شناسه داده !

ولدمورت در حالی كه چشم هاش رو تنگ می‌كرد، رو به آگوستوس گفت:
- كروشيو! كروشيـــو آگوستوس! يادت باشه هيچ وقت از ارباب سوتی نگيری ! و آنتونين، تو هم تا آخر هفته برام يه عينك جفت و جور كن!

آنتونين در حالی كه تعظيم مختصری می‌كرد، با صدای بلندی گفت:
- چشم ارباب! حتما"!

ولدمورت چوبدستی‌اش رو دوباره توی جيب رداش گذاشت و در حالی كه نجينی رو نوازش می‌كرد، به حرف هاش ادامه داد:
- داشتم ماموريت شما رو براتون تشريح می‌كردم كه آگوستوس اجازه نداد...

ولدمورت چشم غره ای به آگوستوس كه صورتش قرمز شده بود رفت و به سخنانش ادامه داد:
- هفته‌ی ديگه يه مسابقات موسيقی بين گروه های مختلف توی شهربازی ويزاردلند برگزار ميشه. تا جايی كه خبر دارم محفلی ها هم دارن توی اين مسابقه شركت می‌كنن. من به هيچ وجه دوست ندارم كه از اون مخفليا با اون دامبلدور پشمك عقب بمونم و از شما می‌خوام كه توی اون مسابقه‌ی موسيقی شركت كنين و اول بشين... البته اگه بتونين!

همون موقع، محفل ققنوس:

دامبلدور، در حالی كه كلاه نوك تيزش رو روی سرش گذاشته بود و دستش رو به ريش های پرپشت پشمكی‌اش می‌كشيد، رو به گروه موسيقی محفل كه جلوش واستاده بودن گفت:
- با توجه به تمريناتی كه تو اين دو روز انجام دادين، بايد آماده باشين... آرتور گيتار می‌زنه، سيريوس می‌زنه تو كله‌ی پوك نويل تا صداش بلند بشه ، مالی با قابلمه ها و ملاقه‌اش صدا در مياره، جيمز سر موقع جيغ می‌زنه و هاگريد هم آواز می‌خونه... آماده اين؟

- بله پروفسور!

دامبلدور لبخندی زد و گفت:
- پس شروع كنين!

در همين لحظه صدای دل‌نشين و فوق العاده زيبا و غير قابل توصيف هاگريد فضا رو در بر گرفت :
- مرغ سحر ناله سر كن...

ديش ديری ديری دی دی دی...

اونگ!

بنگ بونــــــــــــگ دونگ ايـــــــنگ!

- جيـــــــــــــــــــغ !

- داغ مرا تازه تر كن...

دام ديری ری ری بوق ويری زی...

اونگ!

دانـــــــــگ ريـــــــــنگ اونـــــــــگ!

- جيــــــــــــــــــــــــغ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1388 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس: که اینطور س کچل میخواسته به خیال خودش شما رو بکشه. باید واسشون تله بزاریم.

در همین حین

شق... ( افکت باز شدن در و برخورد آن به دیوار) .

با این صدا ناگهان لیوان چایی که در دست گرابلی تحلیلگر بود از دستش افتاد و محتویات آن بر روی میز جاری شد . بانوی بلند قامت و خوش سیما و ننه بزرگ محفلی ها قدم به کف پوش اتاق نهاد .

محفلی ها :
- روونا این موقع شب کجا بودی ؟ چرا اینقد دیر میای ؟
- ها ؟ هیچی . خوابم نمیبرد رفته بودم هواخوری !

گرابلی : اِ ... راس میگی ؟ پس تو شهربازی چیکار میکردی ؟
- چی ؟ شهربازی ؟ شهربازی چیه ؟ با کی کار داری بابا زنگ واحد 11 ماگل ها رو بزن .

در این لحظه آلبوس دامبلدور که سرش از حاشا های روونا درد گرفته بود وارد بحث شد .

-روونا ، ای فرزند روشنایی ؛ راسشو بگو کجا رفته بودی ؟ اینا می گن توی ترن که بودن تو رو دیدن که اومدی و کمکشون کردی . راستشو بگو ، ریا نمیشه ، می خوام تشویقت کنم !

- راس می گی ؟
- به جان بچه هام (!)

- خب آره ، نیمه شب بود که از خواب بیدار شدم ، یه صداهایی می اومد . از پنجره نگاه کردم دیدم گروهی محتوی گرابلی و آبرفورثو جیمز و تدی و دیدا و چند بنده مرلین دیگه که توی تاریکی مشخص نبودن دارن میدون . گفتم شاید مشکلی پیش اومده . دنبالشون رفتم دیدم دارن میرن ویزاردلند . گفتم ما هم یه حالی ببریم دیه . درسته پیر شدم مُردم ، ولی دل که دارم . نمی خواستم اینو بگم فقط کلاغ سیاهه ( نارسیسا مالفوی ) خبر آورد که گرابلی داره سعی می کنه که ظهور منو یه جوری واسه خودش توجیه کنه اما نمی تونه . ترسیدم هژ... اِ ... ینی گرابلی دچار بیماریهای روانی شه گفتم بیام .

دامبلدور که به خاطر این همه فک زدن روونا با حالت طلب کاری شکه شده بود و دهانش باز مانده بود گفت :

-ب...ب.. باشه فرزندم ، کارت عالی بود . برو بخواب . فردا می بینمت !

با رفتن روونا گرابلی که اکنون حالش به خاطر معمای حل گشته اش سر جا آمده بود شروع به صحبت کرد :

- خب این مسئله به اون صورت مهم نبود ، اما باید ببینیم با این مرگخوارا چیکار کنیم .
- گفتم که ، باید براشون تله بزاریم . اما چه تله ای ؟

ملت :

جیمز که اکنون به جمع می پیوست گفت : اجازه ؟ عمو آلبوس من میدونم باید چیکار کنیم ...

ادامه دهید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1388 01:27
نمایش جزئیات
آفلاین
_ کار محفلی ها رو تموم کردید؟

بلا و رودلف :

- با شمام، چرا جواب نمیدین؟

- چیز...یعنی خب، ارباب اونا گفتن شما برین خونه ما خودمون کارشون رو تموم میکنیم.

- یعنی چی که خودشون تموم میکنن؟ مگه همتون رو با هم نفرستاده بودم به اون شهر نمیدونم چی چیه مشنگی؟ رودلف حرف بزن.

- ارباب اونا آپارا...آآآآآآآخخخخخ

پای بلا به صورت کاملا ناگهانی و اتفاقی(!!!) روی پای رودلف رفته بود و پاشنه کفش زیباش پای اون بیچاره رو درب و داغون کرده بود.

خانه گریمولد

_ شما چرا امشب انقدر زود برگشتید؟

- ما؟ زود برگشتیم؟ ساعت رو دیدی؟

- ساعت الان دو و نیم نصفه شبه.

- خب؟

-خب که خب، میگم چی شده؟ این گرابلی چشه؟چرا اینجوری شده؟

آبرفورث تمام ماجرا رو برای آلبوس تعریف کرد و همچنین گفت که گرابلی در حال تجزیه تحلیل ظهور رووناست. یعد حدود یک ربع، تجزیه تحلیل ویلهلمنا و سخنرانی آبرفورث به پایان رسید.

گرابلی: یافتم، یافتم...هممون با هم دیگه به صورت ناگهانی دچار توهم شدیم.

بقیه چشم غره ای به گرابلی رفتند و هر چهار نفر دور میز نشستند. آلبوس انتهای میز نشته بود و بقیه در دو طرف میز، هر کس لیوان چایی در دست داشت و در حال نوشیندن آن بود.

آلبوس: که اینطور س کچل میخواسته به خیال خودش شما رو بکشه. باید واسشون تله بزاریم.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1388 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور که به شدت پریشان به نظر می رسید و برای صدمین بار در طول شب از خواب پریده بود آرام آرام از پله های گریمولد پایین آمد.

در فکر خوردن یک لیوان آب، قصد آشپزخانه کرده بود که :

_ گرابلی! جیمز! آبرفورث...

همه به سمت صدا برگشتند به غیر از گرابلی که همچنان سخت درحال تجزیه و تحلیل اتفاقات پیش آمده بود.

آبرفورث با مهربانی و در عین حال با قصد عوض کردن جو به طرف آلبوس رفت و گفت :
_ برادر عزیزم! چرا این موقع شب تو هنوز بیداری! بیا..بیا...ببرمت اتاقت...تو باید استراحت کنی!

آلبوس با خشانت :
_ دستو بینیم باو! ( یعنی دستو بکش!!)

آبرفورث :

َآلبوس که متوجه شد خیلی دیدن رویاهای دراکو روش تاثیر گذاشته یه اهمی کرد و گفت :
_ شما چرا امشب انقدر زود برگشتید؟


در خانه ریدل

_ پس ایوان و رابستن کجان؟

رودلف و بلا به هم نگاه کردند و بعد از چند لحظه بلا با دستپاچگی گفت :
_ ارباب! سرورم... ما نمی دونیم اونا کجان! اگه اجازه بدید ما بریم بخوابیم...خیلی خسته ایم! بیا رودلف...شب به خیر!

ولدی با عصبانیت :
_ کار محفلی ها رو تموم کردید؟

بلا و رودلف :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1388 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه سوژه


دامبلدور سرانجام نتیجه می گیرد که پیر شده است و به طور مکرر دراکو را در رویاهای خود می بیند.بچه های محفلی نیز هر شب به شهر بازی می روند و سوار وسایل مشنگی می شوند.رابستن این خبر را به لرد سیاه می دهد و پیشنهاد می کند که آنها می توانند بچه های محفلی را در شهربازی بکشند زیرا اغلب وسایل موجود در آنجا خطرناک هستند.
لرد ابتدا از اینکه مرگخوارانش قبلا" به شهربازی رفته و سوار وسایل مشنگی شده اند عصبانی می شود.ولی ایوان بحث را خاتمه می دهد و می گوید که این فرصت مناسبی است.بنابراین لرد ماموریت می دهد که به شهربازی بروند و بچه های مخفلی را بکشند ولی در این میان همچنان آنها را به خاطر رفتن به شهربازی مجازات خواهد کرد.
ایوان,رودلف,بلاتریکس و رابستن به شهربازی می روند و با پیشنهاد رابستن ترمز ترن را خراب می کنند.
با این کار ترن متوقف نمی شودو واز مسیر خود خارج شده و به آسمان می رود.تا اینکه روونا ریونکلاو به طور ناگهانی وسط سوژه پیدا می شود و در آسمان به آنها یاد آوری می کند که جادوگراند و می توانند آپارت کنند و به محفل بازگردند.بچه های محفلی که به همراه آبرفورث و گرابلی به آنجا رفته بودند از این پیشنهاد استقبال می کنند و بلافاصله آپارت می کنند و به محفل باز می گردند.
ترن نیز سرانجام بعد از چند دقیقه متوقف شده و ناگهان سقوط می کند.
------------
ادامه:

در شهربازی ، پشت بوته ها ، مرگخواران

-بومب


مرگخواران با خوشحالی به ترنسقوط کرده زل زده اندو همگی به این موضوع فکر می کنند که سرانجام توسط لرد سیاه تشویق می شوند.

بلاتریکس با خوشحالی رو به مرگخواران کرد و گفت:
بالاخره موقف شدم!لرد سیاه من رو تشویق می کنه و به خاطر این پیروزی بزرگ بهم لوح تقدیر میده

رابستن به سرعت شروع به صحبت کرد و با عصبانیت گفت:
-هیچم اینطور نیست این کار پیشنهاد من بود.پس اگه قرار باشه کسی لوح تقدیر بگیره اون شخص منم

رودلف با عصبانیت از جایش بلند شد و درحالی که دست هایش را تکان می داد گفت:
-نه خیرم!من ترمز رو کندم پس لوح تقدیر حق منه! مگه نه ایوان؟ایوان؟

ایوان با چهره ای سرد به سمت آن ها آمد و در حالی که سعی می کرد طوری حرف بزند تا دیگران متوجه شوند شروع به صحبت کرد.

-اولا" شما ها مرگخوارید بچه هاگوارتزی نیستید که بهتون لوح تقدیر بدن! تازه اگر هم بنا بر تقدیر باشه لرد سیاه میتونه به خوبی از همه تقدیر کنه ولی متاسفانه هیچ تقدیری صورت نمیگیره چون همه مردن به غیر از بچه های محفلی!اونطور که معلومه اونا آپارت کردند.

-چی؟

-همون که شنیدید.و مشکل اصلی اینه که چطوری میتونیم این موضوع رو به لرد سیاه توضیح بدیم؟

رودلف دست بلا را گرفت و به سرعت شروع به حرکت کرد. در این میان با فریاد به مرگخواران پشت سریش تویح می داد:
-من و بلا مییرم.شما هم بهتره یه فکری بکنید.چون این کار پیشنهاد رابستن بود.خودشم باید مسئله رو حل کنه.

-ولی تو ترمز رو کندی!

-هوم,من چیزی یادم نمیاد!

محفل


گرابلی روی میلی قرمز نشسته بود و همچنان در فکر بود. به هیچ وجه نمی توانست علت پیدا شدن روونا ریونکلاو مرحوم را پیدا کند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/6/7 19:32:41
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1388 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
*...::: باشد که الف دال پیروز باشد :::...*

آبرفورت دلش مثل سیر و سرکه برای بزهایش میجوشید که امشب بدون شنیدن قصه او چگونه میخوابند و گرابلی به شدت مشغول فکر بود که چرا ترن همچنان با سرعت ثابت بالا میرود...

گرابلی از شدت فکر به حال افتاده بود که ناگهان نوری از افق تمام آسمان را روشن کرد .

جیمز با قدرت دست تدی را کشید و گفت :

- اون دیگه چیه ؟

ملت محفلی که همه به خواب فرو رفته بودند با شنیدن صدای جیمز به آن نور شگفت انگیز خیره شدند .

-اون چیه ؟
-نمیدونم !
- ریش مرلین !

نور همینطور جلو می آمد و به صورات یک روح شناور در اتمسفر در آمد و به گرابلی نزدیک شد و در جلوی گرابلی زانو زد ( ! ) .

جیمز : خاله روونا !
ملت محفلی :
رووی: آرام باش بچه ، بگذار به کارهایمان برسیم .
گرابلی : روونا تو اینجا چی کار می کنی ؟ چطور داری پرواز می کنی ؟

- سرورم من روویمن هستم . من برای نجات شما آمده ام . فقط می خواهم بدانم که شما عقل خود را داده اید اجاره به ولدی ، یا با اینگونه شهید شدن سوژه خود را به اینجا رسانده اید ؟

- منظورت چیه ؟
- خب خواهر من ، شما این همه ساعت اینجا نشسته اید و حتی یک نفر از شما فکرش به آپارات هم نرسید . چرا آپارات نمی کنید ؟

محفلی ها : عجب ! راس میگه ها !
گرابلی : چرا به فکر خودم نرسید ؟ بروبچ همگی 3 . 2 . 1 ... همگی با هم ... پاق !

با آپارات کردن محفلی ها به خانه ی 12 گریمولد ، ترن از حرکت بازایستاد ؛ در کمال تعجب خرزوخان ، ترن به سمت پایین شروع به سقوط کرد !

در موضع محفل

پاق . . .
محفلی ها که عرق خود را خشک می کردند ، فاتحه ای برای روح مغفور روونا فرستادند که ...

محفلی ها به سمت تخت خواب های خود حرکت کردند اما گرابلی هنوز در این فکر بود که آن نیروی مذکور که باعث می شد آنها در آسمان مانند جت حرکت کند چه بود ...!

در شهربازی ، پشت بوته ها ، مرگخواران

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1388 03:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس چوبدستی اش را کشید و گفت: چرا همین الان نفری یه آوادا کداورا بهشون نزنیم و خلاص؟
شامپو ایوان به او این طوری ( ) نگاه کرد و گفت: چون این جوری دامبول میفهمه که ما بچه های محفل رو کشتیم و مای لرد که الهی قربونش برم اون قدر مهربون و دل نازکه که دلش نمیاد همشون رو بکشه اما اگه ترن رو دست کاری کنیم خیال میکنن مرگ اونا اتفاقیه!
بلا غمگین شد و چوبدستی اش را در جیبش گذاشت. آن گاه گفت: دلم برا آوادا کداورا یه ذره شده اینقدر فقط کروشیو زدم چوبدستیم خودش همش واسه خودش کروشیو میزنه! حالا نقشه ی شما چیه؟
ایوان:
رودلف:
بلا:
راب:

یک ربع بعد

ایوان:
رودلف:
بلا:
رابستن: فهمیدم! ما دستگیره کنترل سرعت ترن رو برمیداریم تا ترن هیچ وقت واینسته و اونا شوت شن کره مریخ!
- عالیه!
- خیلی خوبه!
- آره خوبه!
- فوق العادست!
- بهتر از این نمیشه!

یک ربع بعد

- محشره!
- کروشیو ... کروشیو ... کروشیو! تا فردا میخواین از نقشه این بوقی تعریف کنید؟ نمیخوایدنقشه رو عملی کنید؟
- چرا بلا ولی نقشه رابستن عالیه!
- خیلی محشره!
- فوق العادست!
- کافیه
- بهتره نقشه رو عملی کنیم!

مرگخوار ها به سمت اتاقک مسئول ترن رفتند و پشت درختی در نزدیکی آن پنهان شدند. ساعت 12 نیمه شب شده بود اما جیمز و دیگر محفلی ها باز هم سوار ترن شده بودند. در آن تاریکی به زور میشد آن ها را از هم تشخیص داد. یویوی جیمز از ترن آویزان بود و صدای جیغش بلاتریکس را از رو میبرد! رودلف چوبدستی اش را کشید و به سمت اتاقک گرفت و گفت: اکسیو دستگیره
دستگیره به آرامی از جا درآمد و به سمت او حرکت کرد. رودلف دتگیره را گرفت و با خوشحالی رو به بقیه مرگخوار ها کرد.
- کارت عالی بود!
- خیلی فکر خوبی کردی!

رابستن خواست دوباره از کار رودلف تعریف کند که با چشم غره لا روبه رو شد و ساکت شد. بلا گفت: خوبه حالا میریم یه جا وایمیستیم و شوت شدن جوجه محفلی ها به ته دره گودریک باشیم!
مرگخوار ها ازترن فاصله گرفتند و به آن زل زدند.

5 دقیقه بعد مسئول ترن به اتاقک کنترل رفت تا ترن را که به انتهای مسیر نزدیک میشد را نگه دارد ام ناگهان دید که دسته سر جایش نیست! بالاخره ترن به پایان مسیر رسید اما هنوز با سرعت پیش میرفت. آخرین نیمدایره را که به شکل U بود را طی کرد و به هوا پرتاب شد. جیمز طوری جیغ کشید که در طول عمرش یک بار هم این طور جیغ نزده بود. الان بود که ترن با کله قوط کند و جیمز و تدی که جلو نشسته بودند کاملا متلاشی میشدند.
بلاتریکس قهقهه ای شیطانی سر داد.

2 دقیقه بعد

ترن همچنان در مسیری به شکل \ بالا میرفت و ذره ای از سرعتش کم نشده بود. اکنون 600 متری از زمین فاصله داشت.
جیمز: من میترسم عمو آبر، یعنی تا کی ما میریم بالا؟!
تدی: یعنی تا فردا شب که ماه کامل میشه هم این ترن بالا میره؟
- نمیدونم. به نظرت چرا این ترن کوفتی سقوط نمیکنه گرابلی؟
- واقعا عجیبه!

یک ساعت بعد

ترن همچنان بالا میرفت و همه از سرمای شدید بر خود میلرزیدند. آب دماغ جیمز غندیل بسته بود و دست تدی در دماغش که منجمد شده بود گیر کرده بود.
جیمز آرزو میکردند که مثل هر شب لابلای ریش های گرم و نرم دامبل میخوابید.
تدی میترسید که وقتی ماه کامل شد گرگ شود و از آن بالا سقوط کند.
آبرفورت دلش مثل سیر و سرکه برای بزهایش میجوشید که امشب بدون شنیدن قصه او چگونه میخوابند و گرابلی به شدت مشغول فکر بود که چرا ترن همچنان با سرعت ثابت بالا میرود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�