جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: چهارشنبه 23 تیر 1389 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل زنده است تا ارتش دامبلدور زنده است.
خانه ریدل ها :
_ خوب این وضع بلا بد هم نشد
_ چی ؛ سرورم منظورتون چیه که بد نشد
_ خوب می دونی چون بلا این جوری شده می شه ازش یک جوری برای جاسوسی اون جوجه محفلی ها استفاده کرد
_
_ چت شد ؟؟؟؟؟؟ دارم جدی حرف می زنم ؛ تا تو بفهمی این خواهرت چش شده که نمی شه تو خونه نگه داریم تا مثل آینه دق بشه ، باید کار کنه و گر نه
1 ساعت بعد
_ ولی سرورم ...........
_ حرف نباشه به اون شوهره مغز پوکت هم بگو موضوع چیه ؛ فهمیدی ؟

_ سرورم
_ آوادا کداورا

در خانه 12 میدان گریمولد

_ ریموس من دارم می رم بیرون یه کم برای بچه ها خرید کنم ، زود می یام
_ تانکس فقط تو رو به مرلین فقط برو خرید ، یه وقت نری :banana:
_ بس کن ؛
چند ثانیه بعد چهره تانکس
_ ........................بلا این جا چی کار می کنی ؟
_ من ، اول سلام عزیزم
بعد هم اومدم دوستان قدیمی رو ببینم ، راستش اومدم به شما ببپوندم
_ :no:
_ آره
_ :no:
_ آره ، من پشیمونم ، لطف کن اول به سمت من یک آوادا کداورا بفرست تا بفهمم وقتی به سمت کسی می زدم چه دردی داره
2 ساعت بعد
_ آره عزیزم من این قدر آدم پستی بودم ولی حالا می خوام
_ خوب ..........................................
_ باشه بیا تو

در خانه 12 میدان گریمولد :
_ چه عجب برگشتی
_ خوب یک مهمون اوردم ؛ نگاه کن
_ ؛ چی بلا این جا چیکار می کنه ؛ اون مرگ خواره ؛ تانکس فقط برو بیرون و دیگه برنگرد ، هیچ وقت برنگرد فهمیدی ؛ برو پیشه همون ولدی که بلا رو داده دستت ، مودی
_ چرا مودی رو صدا می زنی ؟؟؟؟؟؟؟؟ این بلا عوض شده خودت که می دونی ( عزقزلز از دزسزت دزادزه ) زبان زرگری ( ترجمه : عقلشو از دست داده )
_ اوه سلام بلا جان واقعا خوش اومدی ، کریچر 3 تا نوشیدنی کره ای بیار
دقایقی بعد :
_
_ چت شد ؟ مگه جن دیدی ؟
_ وای خدای من ؛ خانومه بلا
_ وای سلام کریچر جونم ؛ خوبی
_ ها ، خانوم حالتوم خوبه ؟؟؟؟
_
_ کریچر ، برو ؛ و بعدا بیا ، خوب بگو چه طوری ؟
_ من .......................


داستان رو ادامه بدین دوستان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1389/4/23 13:18:29
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1389/4/23 13:21:12
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1389/4/23 13:24:32
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1389/4/23 13:28:49
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1389 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل زنده است تا ارتش دامبلدور زنده است.

خلاصه داستان:بلا دیوانه شده
رفته کافه دوئل تا پای مرگ و با یکی دعوا راه انداخته.

ادامه داستان:

نارسیسا که این روزا شده بود نجات بلا رفت تو کافه.
نارسیسا:
ملت:
نارسیسا خودش و بلا را غیب و ظاهر می کنه و در خانه ی ریدل ها ظاهر می شن.

لوسیوس دوان دوان جل میاد و می گه:
چی شده؟

بعد از ده دقیقه نارسیسا از سیر تا پیاز ماجرا را برای لوسیوس تعریف می کنه.ولی ولدمورت سر و کله اش پیدا می شه.
_چی شده لوسیوس؟
اما بعد از یک دقیقه که لوسیوس جوابش را نداد رفت و از بلا پرسید:
_چی شده بلا؟
_به نظر خودت چی شده؟ ولدی؟
_چی کار می کنی؟ به من زبون درازی می کنی؟
_خیلی خری ولدی.
ولدمورت:
_آوادا کداورا.
نارسیسا خودش را زمین انداختو زار زار کرد.
_نارسیسا لوسیوس بیان پیشم تا بهم بگین چی شده.

ده دقیقه بعد که ولدمورت همه چیزو فهمید

_ .پس که اینطور.خوب نارسیسا یه کار تحقیقی برات دارم.
برو ببین چه اتفاقی افتاده که رفتار بلا عوض شده.اه.بس کن.نارسی.

خانه شماره 12 گریمولد(قرارگاه محفل ققنوس):

آلبوس دامبلدور:
_ .که اینطور.ببین سیریوس تو چون نمی تونی از خونه بیرون بیایی بشین خونه و و ببین چه جوری این اتفاق افتاده و راه به وجود اومدن و از بین رفتنشو پیدا کن باشه.به می گم واست یه سری کتاب بیاره خوب؟
حالا همه برین سر پستاتون.عجله کنین.برین که مرگخوارا فعالیتو شروع کردن.ما نباید عقب بمونیم.
تانکس:
_آلبوس نمی شه من نرم سر ماموریت آخه خوابم میاد.
_ .
_مامان :mama: .
...
اعضا ارتش دامبلدور دمتون گرم.خواهشا پستاتون را جوری بزین که آخرش ولدمورت بمیره و محفل پیروز بشه.اگه ممکنه واسه سهولت کار هر دو پست یکی خلاصه داستانو بنویسه.درباره ی اینکه داستان کی و توسط چه کسی تمام می شه هم باید از سیریوس بپرسید.خواهشا داستانو هیجانی کنین تا جالب باشه.
ممنون.
بیل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1389/4/22 22:58:16
آخرین دشمنی که بایدنابود شود مرگ استتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 21 شهریور 1388 02:58
نمایش جزئیات
آفلاین
از چند روز قبل شروع می کنیم...

بلا در حالی که به طور ممتد کروشیوهایی را به طرف رودولف نشانه می رفت بر سرش هم، همچنین جملاتی را فریاد می زد : آخه من از دست تو چی کار کنم ؟! واسه چی تو نمی میری ؟! واسه چی ارباب اجازه نمی ده تو منو طلاق بدی ؟! واسه چی الان ارباب با آنیتا یه دفعه غیبشون زده ؟

یک دفعه بلا با دستش جایی را که قبلش قرار داشت چنگ زد و نقش زمین شد .رودولف که آماده ی در یافت یک طلسم دیگر از همسرش بود ،با دیدن این صحنه در ابتدا ناراحت شد ولی بعد بالاخره لبخندی تا بنا گوش زد و بعد از چند لحظه فکر کردن ،او را بر روی زمین به طرف کمد کشید . در لحظه ای که رودولف سعی می کرد بلا را به زور درون کمد جای دهد ،نارسیسا وسط اتاق ظاهر شد . رودولف در کمد را به هم کوباند و این باعث شد که سر بلا به دیوار کمد کوبانده شود.

نارسیسا به رودولف که به خاطرعرقی که کرده بود ردایش به تنش چسبیده بود شک کرد و گفت : بلا کجاست ؟

رودولف :ممن ننمیدونم ؟ششاید رفته تو حیاط چند تتا گنجشک رو ککروشیو کنه .

- اون ششکلک چیه ؟! چرا مِنمِن می کنی ؟چرا...

با دیدن رده ی خونی که از زیر در کمد پشت سر رودولف جاری شد، او را کنار زد و در آن جا را باز کرد .بعد از جیغی بلند هر سه روانه ی سنت مانگو گشتند . بعد از چند ساعت کار شفاگران بر روی بلا ریئس آن ها به نارسیسا اجازه ی دیدن خواهرش را داد. نارسیسا در حالی که بر روی صندلی کنار خواهر باند پیچی شده اش نشسته بود گفت: چه بلایی سرش اومده ؟

بلا که با لبخندی که اصلا به لبخند های قبلیش شبیه نبود به او نگاه می کرد گفت: نگران نباش خواهر عزیزم من حالم خوبیه . نباید به خاطر من خودت رو ناراحت کنی.

نارسیسا دستمالی را از درون جیب ردایش در آورد و گریه را شروع کرد بعد از چند لحظه با هق هق گفت: خواهرم عقلش رو از دست داد.

شفا گر گفت:نه خانم مالفوی ! می شه باهاتون چند دقیقه بیرون از اتاق حرف بزنم.

-همین جا بگو !

- به نفع خواهرتونه که بیرون حرف بزنیم.

نارسیسا دستمالش را درون جیبش گذاشت . یک بار دیگر به خواهر متحول شده اش نگاه کرد و پشت سر شفا دهنده از در خارج شد. مرد گفت: خواهرتون سکته ی قلبی و ضربه ی مغزی داشته که این بعضی تغییرات رو ممکن در رفتار ، حرکات و سلایقش به همراه داشته باشه . و هیچ درمانی نداره به...

نارسیسا چوبدستیش را به نوک بینی شفاگر چسباند و گفت: من خواهرم رو مثل اولش می خوام ! الان !

شفاگر بی تفاوت گفت: آرامش خودتون رو حفظ کنید خانم مالفوی ! اگه شما من رو هم بکشین تاثیری بر روی خواهرتون نداره . ولی تنها یک راه هست . گذشت زمان !به خواهرتون شک وارد شده بدنش ممکنه با گذشت زمان این تغییرات رو درک کنه و اخلاق و حرکات قبلیش رو دوباره به دست بیاره . البته این هم در صورتی اتفاق می افته که رفتار های قبلیش بهش تحمیل نشن و همین طور با هاش ملایم بر خورد بشه. چون قلبش ضعیف شده و هر لحظه خطر سکته و مرگ براش وجود داره.موفق باشید خانم مالفوی من دیگه باید برم.در ضمن خواهرتون مرخصه.

شفا گر چوبدستی نارسیسا را کنار زد و به طرف در دیگری رفت .ولی قبل از بسته شدن در، نارسیسا از حرصش یک طلسم مرگ روانه او کرد .سپس هر دو خواهر روانه خانه گشتند.

روز بعد وقتی نارسیسا به دیدن خواهرش رفت با منظره ای روبرو شد که تا به حال در عمرش ندیده بود . همان گفت: این عکسای روی دیوار مال کیان؟!

بلا در حالی که حلقه ی گلی را بر روی یکی از عکس ها می گذاشت گفت: این ها عکس های کسایین که من وقتی سیاه بودم کشتم.می خواتم برای شادی روحشون هر روز دعا کنم راستی در مورد رودولف...

نارسیسا خیلی سریع گفت: تو که نمی خوای با این کار من و اون رو ناراحت کنی . خود رودولف مگه جلو روت نگفت ترجیح می ده بره لونه ی اژدها یان تا این که این جا بمونه .

بلا آهی کشید و گفت:من فقط خوش حالی شما رو می خوام . راستی امروز رز رو دیدم . بهم گفت" این حرفایی که دارم می زنم چیه ؟ "منم گفتم "عذر می خوام اگه با حرفام ناراحتش کردم ." اون من رو یکم نگاه کرد و گفت "وقتی حرفات برام صحت پیدا می کنه که ببینم خونت پر از گل رز شده و برای کسایی که کشتی داری دعا می کن. " ایده ی خوبی مگه نه ! فردا می خوام برم یکم دیگه گل بخرم. در ضمن فردا همه خونه ی من برای نهار دعوتین . یه کتاب آشپزی جدید خوندم می خوام غذای جدید براتون درست کنم.

نارسیسا بعد از چند لحظه زل زدن به خواهرش رفت که کمی با دیگران مشورت بکند و ببیند با این وضعیت جدید خوارش باید چگونه سرکند!

فردا صبح بلا برای دیدن نویسنده ی کتاب ، او را به کافه ی نزدیک خانه ی شان (همین کافه ی دوئل تا پای مرگ)دعوت کرد و خود نیز به آن جا رفت.

بر می گردیم به زمان حال....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1388/6/21 3:14:27
The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself
کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 21 شهریور 1388 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پست قبلی به دلیل سوژه نبودن و ادامه ی یکی از داستان های پیشین نادیده گرفته میشه!
------------------------------------------------------------------------------

سوژه ی جدید

گرابلی با دوچرخه اش به طرف کافه حرکت می کرد و امیدوار بود که مرگخواری رو گیر بیاورد و با او مشغول دوئل شود1
از طرفی دیگر بلا خسته و غمگین از زندگی یکنواختش به سمت کافه می رفت تا شاید بتواند هم صحبتی پیدا کند و زندگی یکنواخت خود را تغییر دهد!

پس از چند دقیقه داخل کافه!

صاحب کافه با ترس نوشیدنی کره ای بلاتریکس رو روی میز گذاشت و سعی کرد هرچه سریع تر از مقابلش دور شود.بلاتریکس با دیدن نوشیدنی سرش را بلند کرد و با مهربانی گفت:
-سلام,حالت خوبه؟

-

-باب چته؟فقط حالتو پرسیدم!

گرابلی که شاهد این صحنه بود با خوشحالی از صندلیش بلند شد و به سوی آن ها آمد.با حالتی تمسخر آمیز رو به بلا کرد گفت:
-هه!چیه اینقدر مهربون شدی مو وزوزی؟!نکنه لردتون دیگه بازنشست شده؟

صاحب کافه با شنیدن این سخن پا به فرار گذاشت!

بلا با خستگی رو به گرابلی کرد و گفت:
-چطوری گرابلی؟بیا بشین نوشیدنی بخوریم!

گرابلی با حالتی در صندلی مقابل بلا فرو رفت.سپس بلاتریکس نوشیدنی دیگری برای گرابلی سفارش داد و با حالتی خودمانی ذو به او گفت:
-نگفتی چطوری؟!

-باید بگم؟

-هر طور دوست داری. خیلی میای اینجا؟

-بعضی وقتا!صبر کن ببینم!نکنه اینم نقشه ی جدیدتونه؟!لسترنج من جدا" خوشحال میشم باهات دوئل کنم.اصلا" نیازی به این کارا نیست!

بلاتریکس که کلافه شده بود با صدای نسبتا" بلندی گفت:
-برو بابا دلت خوشه!دوئل کیلو چنده؟!باب ولمون کنید تو رو خدا!من اگه کروشیو خور میخواستم که رودلف بود!تو رو میخوام چیکار جوجه محفلی؟

گرابلی که این واژه ی اخیر به سختی غرورش را جریحه دار کرده بود با عصبانیت چوبدستیش را خارج کرد و به سمت بلاتریکس گرفت با فریاد گفت:
-چی میگی تو با اون لرد کچلت!با اون خواهر مو طلاییت!با اون شوهر کروشیو خورت!با اون پسر خواهر مامانیت!با اون...با اون...تو چرا هیچی نمیگی؟نمیخوای دوئل کنی؟

بلاتریکس از وضعیت پیش آمده خسته شده بود صاحب کافه را که نوشیدنی جدید را آورده بود کنار زد و سعی کرد از افراد داخل کافه شخص دیگری را برای گفت و گو پیدا کند.
در گوشه ای از کافه ریموس لوپین با چهره ای غمگین نشسته بود و به قهوه ی مقابلش زل زده بود.
بلاتریکس به سمت او حرکت کرد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/6/21 1:39:18
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/6/21 2:25:49
Re: ���� ���� �� ��� �ѐ!
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1388 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
یهو یه ناظر میاد پلک می زنه و همه ریگول و همه اهل و عیالش پودر میشن

بعد که همه جا دود ها می خوابه و همه چی شفاف میشه


پایان سوژه

سوژه جدید


یهو این داستان تو زمینه دیده میشه

ترورس از خوشحالی بالا و پایین می پرید و در این میان مورگانا را عصبانی تر از قبل می کرد.بلاتریکس همچنان نارسیسا را برای پیدا کردن شانه ای تفتیش می کرد.مونتی به شکل برره ای با بیلش می رقصید و مورفین به سلامتی این اتفاق فرخنده سیگار تازه ای را دود کرده بود.
در این میان اینیگو با احتیاط به لرد نزدیک شد و با حالتی که سعی می کرد تعجبش را مخفی کند از او پرسید:
-می شه یه بار دیگه خواستتون رو تکرار کنید؟
-ای بوقی!تا حالا متوجه نشدی که ارباب حرفشو یه بار می زنه؟!

اینیگو خودش را جمع و جور کرد و اینبار با احتیاط بیشتری گفت:
-فقط یه بار دیگه ارباب.

ولدمورت با عصبانیت رو به او گفت:
-گفتم زن می خوام!حالا هم بهتره کمک کنی تا از این شومینه ی لعنتی بیام بیرون!
-زن می خواین؟
-مگه کری؟! بله زن می خوام.زن خوشگل هم می خوام.اینبار متوجه شدی؟
-چی؟

ولدمورت فریاد زد:
-ای بوقی دیرفهم منو از اینجا بیار بیرون تا آواداکداورات نکردم!
-چی؟آهان!ام...باشه...

اینیگو لرد سیاه را از شومینه خارج کرد و به او کمک کرد تا ردایش را تمیز کند.سپس با اشاره ی لرد کنار رفت و لرد شروع به صحبت کرد:
-خب همونطور که متوجه شدید من یه زن می خوام.نه بلاتریکس بهتره هیجان زده نشی چون من یه زن خوشگل می خوام.تازه باید جوونم باشه حدود بیست سال اینا.
ملت:
بلاتریکس با ناراحتی گفت:
-ارباب به نظرتون بیست ساله خیلی کوچیک نیست؟
-چطور جرئت می کنی؟!بیست ساله کجاش کوچیکه؟!باید با سن من جور در بیاد یا نه؟!
ملت:
لرد:
-خب داشتم می گفتم باید جوون باشه.از خصوصیات ظاهریش هم اینو بگم که زیاد واسم مهم نیست ,مهم اینه که نجیب باشه.همین که چشماش درشت و میشی باشه و موهاش هم خرمایی قشنگ والبته اندام باربی مانندی هم داشته باشه و ام...آهان ترجیحا" موهاش بلند هم باشه چون من نمی تونم زن مو کوتاه رو تحمل کنم و پوستش هم باید سفید باشه و دماغ خوش فرمی هم داشته باشه و لباش هم کوچولو و سرخ باشه و ام...خب دیگه تا همینجا کافیه.ترورس بهتره پیداش کنی.دلم می خواد تا بیست و چهار ساعت دیگه حاضر باشه!

ترورس که بالا و پایین پریدن را فراموش کرده بود با ترس و لرز جلو آمد و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:
-ارباب دلتون نمی خواد یه مرگخوار با تجربه تر رو واسه این کار استخدام کنید؟
-چی؟از دستور ارباب سرپیچی می کنی؟کروشیوهمین که گفتم. هی مونتی بهتره تو هم واسه این جنازه یه قبری بکنی.بالاش هم بنویس گریندل والد ناکام به دست لرد ولدمورت کبیر.و تو بلا بهتره کمتر سعی کنی تا مخ این ترورس رو بزنی مطمئن باش اگه تا مدت تایین شده عروس این خانواده پیدا نشه تو و ترورس با هم به دیار باقی سفر می کنید.
بلا:
-و تو نارسیسا وظیفت اینه که در این کار به ترورس و بلا کمک کنی.مطمئنم کسای زیادی رو سراغ داری.
نارسیسا:
-ارباب...
-نه لازم نیست راجع به دراکو نگران باشی من خودم ازش مراقبت می کنم.بالاخره باید یه چیزهایی یاد بگیرم یا نه!
ملت:
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۳۱ جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۸





دوستان از این پست نارسیسا ادامه بدن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/20 22:02:22
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/20 22:04:59
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/20 22:05:49
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: ���� ���� �� ��� �ѐ!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1388 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
فیلچ می پره طرف ارنی و چسب زخم رو می گیره و میره سراغ ابرکسس که لبشو که زخمی شده بود پانسمان کنه.

ریگولوس: باب این فرمانده مارکوس داره میمیره که ! به داد اون میرسیدی اول !

آرگوس : ارباب جون ! اول ارباب مالفوی !

ریگولوس سر فرمانده مارکوس رو بلند میکنه و فرو می بره تو تشت آب . آبم قارت قارت وارد حباب میشه . بعد که پر شد چسب آواریومم مسچسبونه روش . فرمانده مارکوس چشماشو باز می کنه و می خواد بلن شه . ارنی جیغ میکشه : نذارین بلن شه ! چسبش وا میشه ها !

آرگوس که از چسب مالی ابرکسس فارق (!) {فارغ ؟} شده میشینه رو شیکم فرمانده مارکوس و چون قوزی هم هس ، دو نقر حساب میشه و فرمانده هه لهیده میشه روی زمین و قارتی تلنگش درمیره .

صداش اونقدر بلن بوده که در باز میشه و یه پیرمرد غرغرو میاد تو : آهای ... اینجا چه خبره ؟ این چرا وسط اتاق خوابیده ؟ اون چرا لباس نداره ؟ هوی قوزی ! قوز خوشگل تر از این نداشتی برداری بذاری تنگ کمرت ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1388 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
فرمانده مارکوس گلوشو می گیره و بعد از چند دور زودن تو خیابون میفته زمین و شروع به خر خر کردن می کنه!

ریگولوس با نگرانی : نه بابا مثل این که اوضاع خراب شد! آرگوس بپر فرمانده رو بیار بالا!

فیلچ لخ لخ کنان ده تا پله یکی شیرجه میزنه تو خیابون و فرمانده رو می ندازه رو کولش و سریع میاد بالا!

رنگ فرمانده کبود شده و خیلی بد نفس میکشه!

ابرکسس: بدو بذارش زمین من بهش تنفس مصنوعی بدم!

فیلچ فرمانده رو میذاره رو زمین ، ابرکسس میاد جلو دهنشو می چسبونه به شکستگی رو حباب فرمانده و فوت می کنه!

فرمانده : هنننننننننننننننننننن !

و نفس کشیدنش کلا قطع میشه!

فیلچ : این که مرد!

ریگولوس کنار فرمانده زانو میزنه و سرشو تو بغلش می گیره : نــــــــه! مارکی ! مارکی جون! چشماتو باز کن! ببین که من چقدر خوشتیپم!

فیلچ میزنه رو ماهی مرکب پلاستیکی رو یقش و توش زمزمه می کنه : از قوز دار به پایگاه ... ما به نیروی کمکی احتیاج داریم! مورد ارزشی شماره پنج !

یهو در با لگد میشکنه و ارنی با یه بسته چسب زخم و چسب آکواریوم و تشت آب میاد تو : کی از پایگاه در خواست کمک کرده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی قوزدار

[img]http://
Re: ���� ���� �� ��� �ѐ!
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی قارت قارت کنان دور میشه...
ریگولوس: ااا..بچه ها...یه خودی! فرمانده مارکوسه!
ابرکسس:خودی هام می زنیم؟!
ریگولوس: ادم کم داریم! میبینی که! اوج هیجان دوئل من شست پای تو و دماغ من بود! خودی ها رم می زنیم!
ابرکسس: من بزنم!
ریگولوس: واسه اینکه پستمون 10 خط بشه! بیا گردو شیکستم بازی کنیم!
ابرکسس: باشه!
ریگولوس و ابرکسس میرن دو طرف کافه!
ریگولوس:گردو
ابرکسس: شیکستم!
ریگول: گردو
ابرکسس: شیکستم!
ریگول:سیگار!
ابرکسس:کشیدم!
ریگول:سیگار کشیدی؟!
ابرکسس:رفیق ناباب!
ریگول یواشکی به فیلچ: 10 خط شد؟!
فیلچ: اره ارباب شد!

ریگولوس: خوب! من بردم!!
بعد هم می پره دم پنجره و چوب دستیشو تکون میده و

شتترررققق
حباب سر فرمانده مارکوس میشکنه!

فرمانده مارکوس: هنننن هننننننننننننن..هننننننننن!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/17 22:50:50
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: ���� ���� �� ��� �ѐ!
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ابرکسس:حالا دیگه نوبت منه نفر بعدی که اومد من.
-باشه حالا ببینیم شانس تو کیه؟؟
بعد از چند دقیقه پرسی ویزلی اومد رد شه.
ریگولوس:بیا خودشه بزن حال کنیم.
ابرکسس:چیکارش کنم؟
ریگولوس: یه اسکور جیفای بزن زیر پاش.
-نه قبول نیست تو بگی.من هر کاری خواستم خودم میکنم.
-خوب هر غلطی میخوای بکن.
ابرکسس چوبدستیشو به طرف پرسی میگیره و میگه:پتریفیکوس قارتیوس.
نور سبز لجنی رنگی از نوک چوبدستی ابرکسس بیرون میاد و میخوره به پرسی.
-قااااااااااااااااااارت.....قااااااااااااارت....قارت قارت قارت...
پرسی شروع کرده بود به قارت دادن.ولی کار مهمی داشت یهک جلسه با وزیر سحر و جادو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس:پاشو جمع کن خودتو،شست پا به چه دردت می خوره! بیا اصلا حالا که تو بی جنبه ای،یه کار دیگه کنیم!
ابرکسس خوشحال میشه!
ریگولوس: بیا وایسیم دم پنجره، هر کی رد شد، از بالا یواشکی طلسمش کنیم!بعد قارت قارت بخندیم!
ابرکسس: اوکی!
فیلچ هم میدوه میزو می کشه بقل پنجره و همه میرن روش و شروع می کنن به دید زدن خیابون...


----- خیابون بغل کافه دوئل

شهردار آبرفورث داره تند و تند زیر باشگاه اسلاگهورن بیل میزنه، و تلاش میکنه تا ریگولوس از اون تاپیک بیرون نیاد!

ریگولوس زیرزیرکی می خنده و چوب دستیشو تکون میده و روی بیل آبرفورث طلسم فرمان اجرا می کنه!

ابرفورث: ها چی شد!
ریگولوس به بیل: بزن، بزن تو سرش!
ابرفورث: ندای وحی، تویی؟
ریگولوس به بیل: محکم تر بزن! بزن تو ریشش،ریشش رو بپیچ دور دسته ات!
آبرفورث: هااا!!! بیل ناظریمو هک کردن!نامردا!!!

ریگولوس قارت قارت می خنده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�