-هیچوقت متوجه نشده بودم که این قصر چقدر بزرگه.حالا من تنهایی باید اینجا رو...

صدای نارسیسا او را به خود آورد.
-چرا نشستی؟گفتم که کلی کار داریم.شروع کن.امیدوارم تجربه کافی داشته باشی و کاملا مواظب اون گلدونا و تابلوهای قدیمی باش...همسرم علاقه خاصی به اونا....
نارسیسا آهی کشید و جمله اش را ناتمام گذاشت.لوسیوس از جا بلند شد و شروع به گردگیری کرد.خوشبختانه خدمتکار بودن با وجود چوب جادو کار چندان سختی نبود.با این همه خدمتکار قصر مالفویها بودن احتیاج به مهارتهای خاصی داشت.طلسمهای مزاحم گوشه و کنار خانه وحشرات عجیب و غریب جادویی و مهمتر از همه تذکرهای گاه و بیگاه جن خانگی مالفویها اعصابش را خرد کرده بود.لوسیوس به خودش قول داد که اگر روزی موفق به برگشتن به قصرش شد رفتار بهتری با خدمتکارها داشته باشد.
-هوم...کمتر کروشیوشون میکنم!روزی سه-چهار بار کافیه...هیچی عوض نشده.فقط من حذف شدم.یا سالازار کبیر...حتی تابلوی منو از دیوار برداشتن!نمیدونم مهمونا کین.امیدوارم کسی منو نشناسه.
-هی...بهت گفتم دست به اون جام نزن.چقدر تو نفهمی.اون دامن مسخره تو جمع کن.گیر میکنه به چوب دستی مجسمه عالیجناب مالفوی. من نمیدونم جنای خانگی چه اشکالی داشتن که خانوم اصرار میکنن حتما یه خدمتکار جادوگر هم داشته باشن.

لوسیوس زیر لب زمزمه کرد:شاید بزرگترین اشکالتون صداتون باشه...و به کارش ادامه داد.طی دو ساعت بعدی با تمیز کردن کشوهای نارسیسا با انواع و اقسام کرم و پودر و سایه و روش استفاده شان به خوبی آشنا شده بود.به محض تمام شدن کارش صدای زنگ در به گوش رسید و به دنبالش صدای احوالپرسی و تعارفهای معمول...
بجز صدای نارسیسا چند صدای آشنا را تشخیص داد.
-این سوروسه...مثل همیشه صداش از ته چاه در میاد!این باید یاکسلی باشه.اینم دالاهوفه...و این یکی...صدایی که هرگز فراموش نمیکنم...لرد سیاه...ولی برای چی اینجا جمع شدن؟

صدای نارسیسا رشته افکارش را پاره کرد.
-لوسیوسا...کجایی؟بیا مهمونا رو به سالن اصلی راهنمایی کن.بعد میتونین پذیرایی رو شروع کنین.
لوسیوس نفس عمیقی کشید و بطرف در ورودی حرکت کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













