شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اشکالی سیاه رنگ از میان هوای مه آلود کنار وی ظاهر شدند و راهش را سد کردند.چشمان براقشان از میان هوای تاریک برق میزد. صدای کش دار اسنیپ شنیده شد:برو و دیگه برنگرد!از دست پرخوریت و پرروییت خسته شدیم. -ولی....ولی خانواده من اینجاست! چندنفر از مرگخواران خندیدند.صدای گوش خراش و زنانه ای از میان اشکال سیاه رنگ شنیده شد:لوسیوس،از این خونه دور شو.لرد تورو اخراج کرده.دیگه هیچ کس تورو اینجا نمیخواد. -و الان باید از بین بری! صدای اسنیپ به آرامی در فضا ظنین انداخت.نقاب داران به آرامی به سوی وی آمدند و چوبشان به سوی قلب وی نشانه گرفتند که... لوسیوس با ترس و وحشت از خواب پرید. اکنون دو روز بود که وی را از خانه ریدل و خانه اربابی مالفویها بیرون کرده بودند.لوسیوس آهی کشید و عکسی را که چهره های خندان وی،نارسیسا و دراکو را نشان میداد،در دست گرفت. دلش برای خانواده خویش تنگ شده بود،اما نمیتوانست نزدیکشان شود. لوسیوس به پریشانی دستی به موهای خویش کشید و روزنامه نزدیک تختش را گرفت و از روی بیکار شروع به خواندن آن کرد.ناگهان،در بین هزاران کلمه درون روزنامه،یک جمله توجه وی را به خود جلب کرد: آگهی برای کار،به یک خدمتکار زن برای انجام امور روزانه در خانه مالفویها نیاز مندیم. لوسیوس چندبار جمله را خواند و بعد لبخند شرورانه ای بر لبانش نشست.
دو روز بعد صدای گامهای نارسیسا که از این سو به آنسوی خانه میدوید، در تمامی خانه طنین می انداخت. چند روزی بود که خانه اربابی مالفوی میزبان لرد و مرگخوارانش بود. ناگهان، صدای زنگ در، در تمای خانه پیچید.نارسیسا در را باز نمود. چهره فردی پیر، با دامن گشاد و پیرهن صورتی رنگ در چهارچوب در نمایان شد. پیر زن لبخند ساختگی زد و با صدایی که نارسیسا را بیاد شخصی می انداخت گفت: سلام خانم جوان، برای آگهی کاری که داده بودین اومدم.
داخل خانه لوسیس بزور خود را،با کفشهای پاشنه بلندی که پوشیده بود،در خانه حرکت داد و بر روی نزدیکترین مبلی که بود،نشست. دامن گشادی که تنش کرده بود بسیار راحت بود،اما پیراهن زنانه ای که تنش کرده بود برایش تنگ بود.بود کرم و رژ لبی که بر روی صورت و لبان خود زده بود مشامش را آزار میداد. نارسیسا سرفه کوتاهی کرد و گفت:خب خانم...اسمتون چی بود؟ لوسیوس صدای خود را نازک کرد و گفت:من لوسیوسا هستم.خانم لوسیوسا. نارسیسا آهی کشید و گفت:عجب.خوب همینطور که میدونی،ما کلی مهمون داریم. از امروز میتونی کارتو شروع کنی.تمام وقت.
مونتگومری دوان دوان به سمت لرد میره و میگه:ارباب یه لحظه صبر کنین! لرد:کروشیو!چطور جرات میکنی جلوی ارباب رو بگیری؟ مونتگومری در حالی که نفس نفس میزنه میگه:ارباب راستش میخواستم بگم اگه میشه یه سر بیاید آشپزخونه ببینین آنی مونی چه بلایی سر اونجا اورده!
لرد چشمش رو تنگ میکنه و میگه:آنی مونی؟وای به حالش اگه بلایی سر اونجا اورده باشه!دفعه آخر که پاتیلش ترکید کلی خرج درست کردن اونجا کردم! لرد این رو میگه و به طرف آشپزخونه میره.
بلا دو دستی میزنه توی سر مونتگومری و میگه:این چه بهانه ای بود اخه!باید میگفتی امشب تو اتاق یکی از ما بخوابه! مونتگومری با عصبانیت گفت:اگه مردی خودت بگو!کافیه یکی همچین حرفی به لرد بزنه تا لرد ریشه اش رو خشک کنه!باید یه راهی پیدا کنیم که لرد اصلا فرصت نکنه بره تو اتاقش!
بلا در حالی که با چشمان نگرانش رفتن لرد را زیر نظر گرفته بود لحظه ای صبر میکنه و بعد میگه:راست میگه.تنها راه همینه.فعلا بیاین بریم آشپزخونه تا لرد بویی نبرده مونتگومری خالی بسته!
همین که لرد از در آشپزخونه رد میشه تمام مرگخواران دوان دوان به طرف آشپزخونه میرن اما از ترس اینکه به لرد برخورد کنن همگی جلوی در ترمز میکنن و روی هم میوفتن! لرد کروشیویی نثار جمیع اونها میکنه و میگه:چتونه؟دو روز نبودم یادتون رفته باید چطوری رفتار کنین!کروشیو!بی ادب ها!
بعد رو به انی مونی که توی آشپزخونه در حال درست کردن بوقلمون بریانه میگه:کروشیو آنی مونی!اولا خجالت نکشیدی برای استقبال از لرد نیومدی؟دوما،کروشیو انی مونی!دوباره چه بلایی سر آشپزخونه آوردی؟!
انی مونی با وحشت میگه:ارباب تقصیر اون بوقیاست هیچ کس ورودتون رو اعلام نکرد وگرنه یه هیپوگریف جلوی پاتون قربونی میکردم! لرد با عصبانیت کروشیوی دیگه ای به سمت آنی مونی میفرسته و میگه:ساکت!زود اعتراف کن دوباره چه بلایی سر اینجا اوردی!وای به حالت دوباره پاتیلت ترکیده باشه!دفعه اخر کلی طول کشید استخونای غذا رو از لای دیوارای خونه جدم در اوردن!
انی مونی که متوجه شکلک های عجیب مرگخواران نمیشد با تعجب گفت:ارباب من که کاری نکردم!چیزی نشده!تازه اینجا که چیزی نمیتونه منفجر بشه.چون اگه چیزی منفجر بشه تمام خونه...
مونتگومری که میبینه وضعیت خطرناکه و هر لحظه ممکنه انی مونی لو بده خونه بادیه بیلش رو بلند میکنه و در حالی که مثل عقاب روی هوا بلند شده بیلش رو میکوبه وسط سر انی مونی!
لرد با عصبانیت کروشیویی به سمت همه میفرسته و فریاد میزنه:شماها چه مرگتون شده؟همتون مجازات میشین!کروشیو!کی به تو دستور داد بزنی تو سر انی مونی پیرمرد گور کن؟همگی جمع بشین تو سالن!سریع!یکی باید توضیح بده اینجا چه خبره وگرنه همتون رو میندازم تو دیگ انی مونی!
مرگخوارا جمع میشن دور هم و هرکدوم از یه گوشه شروع میکنن به فوت کردن. فوت..فوت...فوووووت... -قبول نیست.فوت لوسیوس طولانی بود منم باید دو تا فوت کنم.
فردا صبح:
صدای شیپور بلندی به گوش میرسه و مونتگومری با صدای بلند ورود ارباب رو اعلام میکنه.مرگخوارای خسته و دستپاچه دست از فوت کردن برمیدارن و لبخند میزنن.لرد سیاه با شکوه همیشگی وارد میشه و به مرگخوارا نگاه میکنه و میپرسه: -شماها چرا این شکلی شدین؟چرا سرخ شدین؟چرا نفس نفس میزنین همتون؟ روونا جواب میده:ارباب همه ما سرگرم ورزش بودیم که وقتی شما برگشتین در نهایت قدرت و آمادگی جسمانی برای اجرای اوامرتون قرار داشته باشیم. روفوس و آنتونین که سرگرم حمل چمدونای لرد بودن لنگ لنگان سر میرسن.لردبا عجله وارد خونه بادی میشه. لردسیاه:کسی مزاحم من نشه.خیلی خستم میخوام بخوابم.جیکتون در نیاد. با ورود لرد سیاه مرگخوارا نفس راحتی کشیدن تا اینکه بلاتریکس چیزی رو به یاد آورد. بلاتریکس:ای وای...فراموش کردیم اتاق خواب لردم باد کنیم. بلیز زابینی فورا چمدونشو میبنده و کنار جاده وایمیسه:باید هرچه سریعتر از اینجا دور بشم.شما هم جونتونو ور دارین و در برین.
بلا کمی فکر میکنه و میگه:نه...مونتگومری تو بدو برو لردو به یه بهانه ای ببر اتاق خودت یا یکی دیگه.امشب نباید تو اتاق خودش بخوابه.تا فردا میتونیم فوتش کنیم.
بلاتریکس نگاهی به ایوان و تبلیغی که توی دست داشت انداخت و گفت:خونه بادی؟امکان نداره!لرد میفهمه.ریز ریزمون میکنه!امکان نداره بذارم یه خونه گانت های پلاستیکی رو به لرد قالب کنین! آنی مونی با ملاقه به سر خودش کوبید و گفت:بلا چرا منطقی فکر نمیکنی!به این خونه نگاه کن!چطوری درستش کنیم؟لرد فردا برمیگرده و ما هیچ کاری نمیتونیم بکنیم!
نارسیسا با ناراحتی روی زمین میشینه و میگه:چاره ای نداریم بلا قبول کن.لرد فردا میاد و اگه خونه رو اینطوری ببینه خونه رو به خوردمون میده!میتونیم این خونه بادی رو سفارش بدیم تا وقتی فردا لرد میاد همه چی مرتب باشه.بعدشم خونه رو زودتر اماده میکنیم و میذاریم جای اولش!
بلا که نارضایتی از چهره اش میبارید کاغذ را از دست ایوان قاپید و مشغول خواندن آن شد.وقتی به اخر تبلیغ رسید با اخم های در هم فرو رفته گفت:فرد ویزلی.از این یارو خوشم نمیاد.خیلی از محصولاتش یا سرکاریه یا مثل وسایل شوخیش چیزای عجیب غریب داره.
لوسیوس از زیر بلوک سیمانی که از سقف کنده شده بود و به طرف مغزش میامد جا خالی داد و گفت:چاره ای نداریم.بذارین زودتر سفارشش بدیم.قبلش چک میکنیم مشکلی نباشه!زود باشین دیگه وقت نداریم!
یک ساعت بعد: ...کروشیو کروشیو کروشیو!اوهوی فکر نکن تونستی مخفی بشی!دیدمت!کروشیو! ایوان از پشت کاناپه بیرون آمد و در حالی که پرچم سفید رنگ کوچکی را به چوب دستی اش بسته بود گفت:بلا چرا دندون رو جیگر نمیذاری!ما سفارشمون رو با جغد سفارشی فرستادیم.دیگه الان ها باید پیداش بشه!
بلا هنوز کروشیوی مورد نظرش را به سمت ایوان نفرستاده بود که جغد بزرگی پنجره انتهای سالن را شکست و به درون سالن پرتاب شد! لوسیوس با خوشحالی بیرون پرید و گفت:دیدین گفتم!بسته رسید! بلا نگاهی به بسته کوچکی که به پای جغد بسته شده بود نگاه کرد و گفت:همین؟!خونه سفارشی بادی ما همین قدره؟!
نارسیسا نامه ای را که به پای جغد بسته شده بود باز کرد و شروع به خواندن کرد:
مشتری گرامی! خانه بادی شما با طرح سفارشی خانه گانت ها برای شما ارسال شده است.این محصول جزو مقاوم ترین خانه های بادی میباشد و هیچ گونه تفاوتی بین نمونه اصلی و این محصول وجود ندارد.فقط لازم به ذکر است که اگر به خانه تان هرچه سریعتر احتیاج دارید بهتر است از همین الان شروع به باد کردن آن کنید.وقت طلاست!
بلا چشم غره ای به همه رفت و گفت:زود باشین بازش کنین.همه باید فوت کنین که تا فردا قد یه خونه باد بشه!
بلا جغد رو به حالت وحشیانه ای از کلاهش جدا میکنه و میندازدش روی بلیز!
بلیز هم نامه رو میبینه و با خوشحالی اعلام میکنه:
_ ارباب فردا برمیگردن خونه!
مرگخوارا:
باتریکس که داره از خشم و ناراحتی موهای رودولفو میکنه! میگه:
_ حالا چی کار کنیم؟! ارباب مارو ... عههههههههه!
مرگخوارا به نوبت به فکر فرو میرن. حتی آنتونین و ایوان پیشنهاد میدن انجمن مخصوص مدیرا رو برای پذیرائی از ارباب حاضر کنن، اما با وجود هری پاتر در اون مکان مخوف! نمیشد همچی کاری کرد!
این شد که به نوبت میزنن توی سرخودشون و تصمیم میگیرن دسته جمعی خودکشی کنن!
اما در همین لحظه یه نسیمی می یاد و گرد و خاکی به پا میشه!
شپلس!
یک کاغذی که توی هوا درجریان بود، می یاد و به صورت شپلس میچسبه روی صورت ایوان!
_ اه! بر الاغ زنبور معرکه لعنت!
_ مظنورت از الاغ زنبور چیه الان؟!
_
_ شاید منظورت خرمگس بوده؟!
_
_ پس تو چی میدونی؟!
_
_
_ ... ئه نه صب کن!... این تبلیغ یه چیزیه!
ملت میریزن سر ایوان و ایوان در حالی که از کمبود اکسیژن داره با زندگی وداع میکنه، میخونه:
" خانه های بادی! ... آیا منزل شما خراب شده؟! آیا وقت و یا پول کافی برای ساخت منزل ندارید؟! نوپرابلم! شما میتونید عکس منزل دلخواهتان را به ما بدهید و خانه بادی خود را تحویل بگیرید! فقط باد کردن آن با خودتان است! فقط تماس بگیرید، پیک ما خودش برای شما می آورد! در ضمن، قیمیت، 10 گالیون، نسیه هم قبول نیست!... با تشکر، فرد ویزلی! شماره تماس:12344321 ! "
لرد سیاه به همراه روفوس و آنتونین به مسافرت رفته و از مرگخوارا خواسته تا برگشتنش خانه گانتها رو تمیز و مرتب کنن.مرگخوارا شروع به کار میکنن ولی اوضاع بدتر و بدتر میشه.لوله های آب ترکید و طبقه دوم ریزش کرد...مرگخوارا تصمیم میگیرن خونه رو خراب کنن و دوباره بسازن.
________________________________
بلاتریکس کلاه ایمنی زرد رنگی را روی سرش گذاشت و کاغذی را روی زمین پهن کرد و با جدیت سرگرم کشیدن چیزی شد. نارسیسا با احتیاط به بلا نزدیک شد. -بلا میتونم بپرسم دقیقا داری چیکار میکنی؟
بلا کاغذ را با اشتیاق به نارسیسا داد. -بیا سیسی.نقشه خونه رو کشیدم.عالی شده...نه؟
بلا ذوق زده سوتی را که به گردن داشت به صدا در آورد.مرگخواران غر غر کنان دور بلا جمع شدند. -خب...نقشه آمادس.ما این خونه رو برای لرد مثل روز اول میکنیم.ارباب با دیدن خونه خوشحال میشه و اشک تو چشمای سرخ و براق و زیبا و جذابش جمع میشه.
مونتگومری بیلش را برداشت و بدون معطلی سرگرم کندن شد.ایوان چوب جادویش را در دست گرفته بود و تیر آهنهای بزرگ را با تمرکز بی نظیری به محلهای مورد اشاره بلا حمل میکرد.
نارسیسا درحالیکه بشدت نگران مانیکور ناخنهایش بود به طرف لوسیوس رفت که در ساختن درها و پنجره های جدید به همسرش کمک کند.
جزایر هونولولو
لرد سیاه با آرامش سرگرم نوشیدن نوشیدنی چتر دارش بود که جغد کوچکی با مهارت عجیبی بال بال زنان درون لیوانش شیرجه زد.لرد با عصبانیت جغد را که در حال غرق شدن بود نجات داد و تکه کاغذ را از پایش باز کرد.
به نام سالازار و با یاد لرد سیاه
اینجانب روفوس اسکریم جیور درخواست نقد سیصد پست آخرم را از شما لرد سیاه ارباب بزرگ سرور همه جادوگران جهان دارم.
لرد نگاه مخوفی به روفوس که سرگرم ماساژقلبی جغد بود انداخت. -تو کی اینو فرستادی؟
روفوس با وحشت لبخندی زد. -سه روز پیش فرستادم ارباب.به موقع رسیده.
لرد جغد را از روفوس گرفت.تکه کاغذ را برداشت و سرگرم نوشتن شد: به نام سالازار کبیر
هر کی که هستی اول یه پس گردنی به دراکو بزن که تو ماموریت شرکت نکرد.
بلا فورا اطاعت کرد!
درخواستهای نقد روفوس نصف حس تعطیلاتمو از بین برد.دیدن قیافه آنتونین هم ترتیب نصف دیگه شو داد. فکر میکنم همینقدر وقت برای تمیز و مرتب کردن یه خونه کافی باشه.من و همراهانم فردا برمیگردیم.میدونین که به محض برگشتن چی میخوام ببینم؟یه خانه گانتها که داره برق میزنه!
در همين لحظه تعدادي از مرگخواران كه توانسته بودند از زير آوار جان سالم به در ببرند ، در حال بيرون آوردن عده ي ديگري از هم پالگي هاي خود بودند ... بلا كه با ردايي خاكي برابر رودولف ايستاده بود ، گفت : رودولف ، كيا زير آوار موندن ؟ - فقط مگنز زير آوار مونده ... هيچ اثري ازش نيست ! هرچي گشتيم پيداش نكرديم . نارسيسا گفت : يعني مرده ؟ - آره ! در همين لحظه صدايي از سمت مرلينگاه بلند شد ... - آي ... كمك ... خفه شدم ... مردم ... كمك ... بلافاصله همه ي مرگخواران به سمت مرلينگاه دويدند . وقتي به مرلينگاه رسيدند ، متوجه شدند كه مرلينگاه تخريب شده و فقط صدايي بسيار خفيفي از آن شنيده ميشد . آن صدا ، صداي مگنز بود . در همين لحظه مورفين شروع كرد به گريه كردن ... مونتگومري كه بيلش را در بغل خود جاي ميداد ، به مورفين گفت : تو ديگه چرا داري گريه ميكني ؟ چند لحظه ي ديگه بچه ها ، مگنز رو از زير آوار درميارن . - من به خاطر اون گريه نميكنم ... من همه ي بشاطمو توي مرلينگاه مخفي كرده بودم كه مبادا رودولف يا بلا اونا رو پرت بدن ... ميدوني من شقدر ژرر كردم ؟ رودولف : مورفين جايي بهتر از مرلينگاه پيدا نكرده بودي ؟ بلا : رودولف : بلا كه وضعيت را غير عادي ميديد ، به همه ي مرگخواران دستور داد ، تا در اتاق جلسات جمع شوند ...
بيست دقيقه بعد ... اتاق جلسات مرگخواران
همه ي مرگخواران در حال نگاه كردن به يكديگر بودند و هيچكدام جرئت يا اجازه ي حرف زدن به خود نميدادند . بنابراين بلاتريكس خودش تصميم گرفت تا سكوت را بشكند . - اهم اهم ... همونطور كه ميدونيد ، لرد كبير به ما ماموريت بزرگي داده كه اون هم تعمير و درست كردن خونه هست ولي ما تا اينجا ماموريتمون رو به طور كامل انجام نداديم ... الان اگر لرد متوجه ميشد كه طبقه ي دوم ريخته ، مطمئنا با ما برخورد شديدي ميكرد كه حتي فكرش رو هم نميكرديم . نارسيسا كه از توضيحات بلا كلافه شده بود ، گفت : لطفا حاشيه نرو ... بگو كه از ما چي ميخواي ؟
بلا چشم غره اي به خواهرش رفت و گفت : من ازتون ميخوام كه شما با هم خونه رو خراب كنيد و كامل بسازيد !
مرگخواران :
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/6/26 22:24:35 ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/6/26 22:25:52 ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/6/26 22:27:55 ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/6/27 11:49:37
نسیم گرم ساحلی به گونهایشان برخورد میکرد. لرد نگاهی از پشت شیشهای دودی عینک خود، به شنهای ساحل انداخت و رو به روفوس گفت: بیا اینجا بینم! بجای اینکه هی بیای درخواست نقد بدی، بیا این کرم ضدآفتاب رو پشتم بمال.پوست لطیفم به آفتاب حساسه...کرم نزنم ممکنه بعد از چند دقیقه زغال بشم! روفوس سریعا دستور را اجرا نموده و کِرم را بر پوست لرد مالید. لرد دستان خود را به یک دگیر مالید و به آرامی قدم بر شنهای داغ ساحل گذاشت. لرد رو به آنتونینون، مرگخوار دومی که آنان را همراهی میکرد، نمود و گفت: هوی بچه...اون صندلی منو بیار. آنتونیصندلی مخصوص لرد را برای ویاورد و آن را بر روی شنها گذاشت. لرد بر روی صندلی نشست و کتابی قدیمی و رنگ رورفته ای به نام "چگونه کله براق داشته باشم" را از جیب خود دراورد.
خانه گانتها
بارتی همان طور که از بالای تخت لرد درون آب شیرجه میزد، رو به بلا گفت: حالا چیکا میکنیم؟ بلا آهی کشید و گفت: هیچی...مجبوریم خالیش کنیم. چطوری رونمیدونم. مونتگومری گفت: میتونیم از این آب برای تمیز کردن زمین استفاده کنیم. بعدش هم یک جوری خالی میکنیمش. با شنیدن این، همگی مشغول تمیز کردن زمین شدند. بارتی که از شنا کردن خسته شده بود، بسوی حمام رفت تا از شیر آب، آب بنوشد. - ا...این چرا لولش کجه؟ چجوری من الان آب بخورم؟ بارتی آهی کشید و با چوبی که در زندیکی شیر اب بود، شبر را مجددا درست کرد.ناگهان، آب با فشار زیادی از داخل شیر ترکیده بیرون پاشید. همگی سعی به بستن شیر کردند ولی دیگر دیر شده بود؛ طبقه دوم بخاطر آب، زیادی سنگین شده بود و برای همین، ربزش کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/6/26 19:34:04
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!
لوسیوس در حالی که با کمک چوب جادو و شش دستمال گردگیری دیوار اتاق لرد را میسابید گفت:اصلا چی شد که اینطوری شد؟خونه اینطوری نبود که؟وقتی ما اومدیم سالم بود!
بلا همون طور که کشوهای کمد ارباب را زیر و رو میکرد کروشیویی حواله لوسیوس کرد و گفت:دقیقا نکته همینجاست!از وقتی شما اومدین خونه اینطوری شده!حالا باید بشینین تمیزش کنین!
نارسیسا که از حرکت بلا ناراحت شده بود رودولف رو برای تلافی کروشیو کرد و گفت:همچین میگی شماها انگار خودش تو این خونه زندگی نمیکنه!یادت رفته با هر کروشیویی که میزنی یه تیکه از لوازم خونه رو ناقص میکنی؟
مونتگومری با عصبانیت بیلش را در هوا تکان داد و گفت:بس کنیننننننننن!خجالت بکشین.اگه لرد بیاد و ببینه شماها دارین به جای تمیز کردن خونه کل کل میکنین هممون رو شپلخ میکنه!دست بجنبونین ببینم!
رودولف تخت لرد را اندکی جا به جا کرد و در حالی که سعی میکرد تشک ان را مرتب کند گفت:من شک دارم با این همه خرابی تا برگشتن لرد بتونیم همه چیز رو درست کنیم. بعد از تموم شد حرف رودولف یکی از پایه های تخت شکست و تخت بر روی انگشتان پای رودولف فرود امد!
ایوان از حمام بیرون آمد و در حالی که به شدت عرق میریخت گفت:این لوله ها همشون نشتی دارن.نمیدونم چیکارشون کنم.میترسم اخر یه روزی... بووووووومب! آب با فشار از درون حمام به بیرون پرتاب شد و ایوان را با خود بلند کرد و به دیوار رو برویی کوبید!
مونتگومری که جو گیر شده بود بیلش را در هوا تکان داد و در حالی که به سمت حمام شیرجه زده بود بیلش را بر فرق سر شیر حمام کوبید! با این کار لوله کج شد و جلوی اب گرفته شد! رودولف که مثل هیپوگریف های اب کشیده شده بود نگاهی به کف اتاق کرد و گفت:ای وای اتاق رو نگاه کنین!همه جا رو آب گرفته!اگه دیر بجنبیم همه جا رو نم برمیداره لرد خفمون میکنه!
نارسیسا با ناراحتی نگاهی به بلا انداخت و گفت:تو چطوری زنی هستی؟یعنی طلسم تمیز کردن خونه رو بلد نیستی؟ بلا کروشیویی حواله لوسیوس کرد و گفت:چرا!ولی من از تو باهوش ترم!من قبلا این طلسم رو امتحان کردم و فهمیدم که لرد جلوی این طلسم رو گرفته.نمیتونیم با جادو همه چیز رو درست کنیم.لرد از این جور سمبل کاری ها خوشش نمیاد!
ایوان که به زور خودش را از روی زمین جمع و جور میکرد گفت:این حرفا رو ول کنین!یکی بگه چطوری این خونه رو تا قبل از اومدن لرد سرپا نگه داریم!
بارتی که به تازگی لباش بلاتریکس را رها کرده بود به سمت مونتگومری رفت و در حالیکه خمیازه ای بلند میکشید گفت: من چیکار کنم؟ منم میخوام یه کاری بکنم.
مونتگومری نگاهی به بارتی انداخت و گفت: با اینکه همه میدونیم تو اگه کاری نکنی اصولا مفید تری. اما میتونی مثل همیشه بری مرلینگاه رو تمیز کنی. فقط یادت باشه همه جا رو برق بندازی. تو و ایوان با هم برین سمت مرلینگاه و حمام که کنار همن. با هم اونجا رو درست کنین.. منم یه سر میرم قبرستون پشت خونه٬ ببینم اونجا احتیاج به تمیز کاری داره یا نه. بقیه هم به کاراتون برسین.
ایوان که مشغول کار با منوی مدیریتش بود٬نگاهی از سر نا امیدی به بارتی انداخت و گفت: آخه چرا من و تو باید با هم بریم؟ از تو خز تر کسی نبود با من بفرستن؟ نه.. نه.. به این دست نزن. وای :مو کندن: بدبخت شدم. چرا قلعه ی مدیرانو خراب کردی؟ حالا من چیکار کنم؟
- الان وقت این حرفا نیست. اون منو رو بذار تو جیبت و برو با بارتی به کارت برس. نمیخوای که لرد از دستمون عصبانی بشه. نمیخوای که هممونو بکشه و بده تسترال هاش بخورن
ایوان که مو بر سر و تنش همچون انیشتین سیخ شده بود بارتی را با یک دست بلند کرد و رو به بارتی گفت: هر کاری که گفتم میکنی. امروز دیگه بابا جونت اینجا نیست که بهت کمک کنه. به حرفم گوش نکنی درجا شکنجت میکنم. هر چی که گفتم انجام میدی. مفهمومه؟!
بارتی:
ایوان خنده ای شیطانی سر داد و با سرعت بیشتری به سمت حمام و مرلینگاه به راه افتاد.
در سمتی دیگر مونتگومری در حالیکه دستمالی تمیز را به بیلش میکشید تا تمیزتر از تمیز شود٬ آهنگی قدیمی را میخواند که هیچوقت اجازه ی خواندنش یا حتی ضمضمه کردنش را در برابر لرد نداشت.
بلاتریکس با ذوق و شوق کشوهای اتاق لرد را به دنبال کوچکترین مدرکی از آنیتا میگشت و هر کشویی را که خالی از اینگونه مدارک میافت خوشحال تر از قبل و با کنجکاوی بیشتری به جستجو ادامه میداد. حال که لرد نبود و مسئولیت تمیز کردن اتاق لرد به عهده ی او بود٬ بهترین فرصت برای جستجو بود...
بلاتریکس: فعلا که هیچی از اون آنیتای بوقی پیدا نشده. فکر کنم لرد خیلی به من علاقه داره