جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 3 اسفند 1388 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- دایی ژون تو چرا این جوری شدی؟
- چه جوری مورفین؟
- باب میگم ما همه کوچیک شدیم ولی فقط ژاهری و هیکلی! اژ نژر دانش و عقل و چیژای دیگه مشل قبلیم. ولی تو چرا پوشک و اینا دوش داری؟
- به چه جرئتی به ارباب توهین میکنی مورفین؟ خوب یه لحظه این بدن کوفتی روم تاثیر گذاشت دیگه، کروشیو. یکی یه چیزی بیاره ارباب تناول کنه!
- آوردم ارباب، بفرمایید.
نارسیسای کوچک که یک دختر لپ گلی و ناز بود به زور سینی سنگین قهوه را برای لرد آورد.
لرد جرئه ای از قهوه نوشید و آن را در سینی گذاشت. آن گاه گفت: باید یک فکری بکنیم. این اسنیپ کدوم گوریه؟ اون از این چیزای بی ارزش و ناسیاه بیشتر سردر میاره.
- خوب احضارش کنید ارباب!

لرد آستینش را بالا زد و با کمال تعجب دید که علامت شومی روی دستش داغ نشده.
لرد: یکی بره اسنیپو پیدا کنه بیاره تا من فکر میک... آخخخخ
ناگهان لرد کوچک به روی زمین افتاد و به خود پیچید و مرگخوار ها در کمال حیرت مشاهده کردند جثه لرد هر لحظه کوچک تر میشود. لرد آن قدر بچه سال شد که در آخر به اندازه ی یک بچه ی 4 ساله شد.
- خودمونیما دایی ژون، شه ژیگری بودی تو کوشیکی، حیف که اون موقع ندیده بودمت!
- خفه سو مولفین!
مرگخوار ها به حالت و بعد سپس به شکل و در آخر به حالت در آمدند.

- دایی ژون تو به من میگی خفه شو؟ تو که هنوژ نمیتونی درشت حرف بژنی!
- کلوسیو مولفین! کلوسیو کلوسیو
لرد کروشیوی آخر را با جیغ ادا کرد اما هیچ تاثیری نداشت. مرگخوار ها که دیدند لرد نمیتواند طلسم کند از شوخی خارج شدند و اوضاع را جدی گرفتند: بزرگترین جادوگر سیاه و رهبر آن ها نمیتوانست جادو کند!
مورفین با چهره ای جدی و متفکرانه گفت: دایی ژون شعی کن درشت تلفژش کنی. نگو کلوسیو بگو کروشیو!
- حلف مفت نزن مولفین، ربطی به این نداره، من تو چهار سالگی هنوز قدرتم شکوفا نشده بود
- ما باید یک فکری بکنیم.

شترقّ

در با شدت باز شد و لودوی کوچک سوار بر جارو به همراه اسنیپ وارد شد.
- اسنیپ! میبینم که یه ملگخوال بزلگ بلام مونده!
- وقتی لودو گفت همه کوچیک شدین فکر کردم مثل همیشه سرکاریه! ارباب شما چرا از همه کوچیک ترین! چه دماغ خوشگلی! چه موهایی!
- حلف نزن اسنیپ، دس لو دلم نزال! یه فکلی بکن.
- باشه ارباب حتما اما باید بدونم که شما چرا از همه کوچیک ترین؟
بلا جلو آمد و موهای وزی اش که تا کمرش میرسید را از روی صورتش کنار زد و گفت: صبح که پاشدیم همه کوچیک بودیم، به یک اندازه. اما لرد یکهو افتاد زمینو این قدر کوچیک شد.
- یکی برام یه چیزی بیاره بخورم، از خستگی مردم! یا لرد، میتونم بدونم شما از وقتی بیدار شدین چی کار کردین؟
- من اومدم پایین بعد سعی کردم ببینم چی عوض سده بعد که فهمیدم همه یکهویی یک کالایی کلدیم و بعد من یه فنجزن قهوه خولدم و بعد مولفین رو طلسم کلدم بعد کوسولو تل شدم!

لرد این را گفت و ادامه قهوه اش را تا انتها خورد.
مونتگومری که بیلش را به دلیل بزرگ بودن نمیتوانست حمل کند یک فنجان قهوه به اسنیپ داد و گفت، در ضمن ما اینو هم توی آشپزخونه پیدا کردیم!
اسنیپ جرئه ای نوشید و چشمش به یویو افتاد.
- یویوی جیمز! این یه مدرک مهمه!
ناگهان لرد و اسنیپ دوباره به زمین افتادند. و شروع به کوچک شدند. چند لحظه بعد اسنیپ تازه مرگخوار لرد شده بود و لرد هم نوزادی بود که بی وقفه عر میزد!
- فهمیدم! معجون کوچک کننده! یکی لطفا ارباب رو خفه کنه! هیچ کس هیچی نخوره، ممکنه بقیه چیز ها هم آلوده شده باشه!

.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 3 اسفند 1388 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- دایی ژون تو چرا این جوری شدی؟
- چه جوری مورفین؟
- باب میگم ما همه کوچیک شدیم ولی فقط ژاهری و هیکلی! اژ نژر دانش و عقل و چیژای دیگه مشل قبلیم. ولی تو چرا پوشک و اینا دوش داری؟
- به چه جرئتی به ارباب توهین میکنی مورفین؟ خوب یه لحظه این بدن کوفتی روم تاثیر گذاشت دیگه، کروشیو. یکی یه چیزی بیاره ارباب تناول کنه!
- آوردم ارباب، بفرمایید.
نارسیسای کوچک که یک دختر لپ گلی و ناز بود به زور سینی سنگین قهوه را برای لرد آورد.
لرد جرئه ای از قهوه نوشید و آن را در سینی گذاشت. آن گاه گفت: باید یک فکری بکنیم. این اسنیپ کدوم گوریه؟ اون از این چیزای بی ارزش و ناسیاه بیشتر سردر میاره.
- خوب احضارش کنید ارباب!

لرد آستینش را بالا زد و با کمال تعجب دید که علامت شومی روی دستش داغ نشده.
لرد: یکی بره اسنیپو پیدا کنه بیاره تا من فکر میک... آخخخخ
ناگهان لرد کوچک به روی زمین افتاد و به خود پیچید و مرگخوار ها در کمال حیرت مشاهده کردند جثه لرد هر لحظه کوچک تر میشود. لرد آن قدر بچه سال شد که در آخر به اندازه ی یک بچه ی 4 ساله شد.
- خودمونیما دایی ژون، شه ژیگری بودی تو کوشیکی، حیف که اون موقع ندیده بودمت!
- خفه سو مولفین!
مرگخوار ها به حالت و بعد سپس به شکل و در آخر به حالت در آمدند.

- دایی ژون تو به من میگی خفه شو؟ تو که هنوژ نمیتونی درشت حرف بژنی!
- کلوسیو مولفین! کلوسیو کلوسیو
لرد کروشیوی آخر را با جیغ ادا کرد اما هیچ تاثیری نداشت. مرگخوار ها که دیدند لرد نمیتواند طلسم کند از شوخی خارج شدند و اوضاع را جدی گرفتند: بزرگترین جادوگر سیاه و رهبر آن ها نمیتوانست جادو کند!
مورفین با چهره ای جدی و متفکرانه گفت: دایی ژون شعی کن درشت تلفژش کنی. نگو کلوسیو بگو کروشیو!
- حلف مفت نزن مولفین، ربطی به این نداره، من تو چهار سالگی هنوز قدرتم شکوفا نشده بود
- ما باید یک فکری بکنیم.

شترقّ

در با شدت باز شد و لودوی کوچک سوار بر جارو به همراه اسنیپ وارد شد.
- اسنیپ! میبینم که یه ملگخوال بزلگ بلام مونده!
- وقتی لودو گفت همه کوچیک شدین فکر کردم مثل همیشه سرکاریه! ارباب شما چرا از همه کوچیک ترین! چه دماغ خوشگلی! چه موهایی!
- حلف نزن اسنیپ، دس لو دلم نزال! یه فکلی بکن.
- باشه ارباب حتما اما باید بدونم که شما چرا از همه کوچیک ترین؟
بلا جلو آمد و موهای وزی اش که تا کمرش میرسید را از روی صورتش کنار زد و گفت: صبح که پاشدیم همه کوچیک بودیم، به یک اندازه. اما لرد یکهو افتاد زمینو این قدر کوچیک شد.
- یکی برام یه چیزی بیاره بخورم، از خستگی مردم! یا لرد، میتونم بدونم شما از وقتی بیدار شدین چی کار کردین؟
- من اومدم پایین بعد سعی کردم ببینم چی عوض سده بعد که فهمیدم همه یکهویی یک کالایی کلدیم و بعد من یه فنجزن قهوه خولدم و بعد مولفین رو طلسم کلدم بعد کوسولو تل شدم!

لرد این را گفت و ادامه قهوه اش را تا انتها خورد.
مونتگومری که بیلش را به دلیل بزرگ بودن نمیتوانست حمل کند یک فنجان قهوه به اسنیپ داد و گفت، در ضمن ما اینو هم توی آشپزخونه پیدا کردیم!
اسنیپ جرئه ای نوشید و چشمش به یویو افتاد.
- یویوی جیمز! این یه مدرک مهمه!
ناگهان لرد و اسنیپ دوباره به زمین افتادند. و شروع به کوچک شدند. چند لحظه بعد اسنیپ تازه مرگخوار لرد شده بود و لرد هم نوزادی بود که بی وقفه عر میزد!
- فهمیدم! معجون کوچک کننده! یکی لطفا ارباب رو خفه کنه! هیچ کس هیچی نخوره، ممکنه بقیه چیز ها هم آلوده شده باشه!

.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 1 اسفند 1388 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز!!

ولدی و مرگخواران: جیمز؟
مرگ خواران با شنیدن ابهت!! صدای یه بچه پیزوری، دچار وضعیت قهوه ای میشن و همه کار خرابی می کنن...
این وسط فقط ولدیه که تونسته ابروشو حفظ کنه
مرگ خوارا رو به ولدی برمی گردن و میگن : حقا که تو ارباب مایی، فقط تو خودتو خراب نکردی، بگو راز موفقیتت رو ...


ولدی دستشو می کنه تو رداش و یه صدای چیک چیک از تو رداش میاد
جیمز یویوشو اماده می کنه تا مثه کمند بکوبه تو سر ولدی

صحنه به طرز خیلی هیجانی خفن میشه ( در حد کودکستان البته )

ولدی دستشو از رداش در میاره و یه بسته پوشک مای بی بی چسبی! می کشه بیرون و میگه:
با این من می تونم سرمو مثه یه مرد بالا بگیرم!

بعد هم چهار تا پشتک وارو می زنه تا بهمه ثابت کنه علی رغم اینکه اونم خودشو خراب کرده، پوشک قدرت جذب بالایی داره!

بلا از همین صحنه عاشق ولدی میشه و تصمیم میگیره هر طوری شده وقت بزرگ شدن زن ولدی بشه...

جیمز مدهوش این صحنه میشه و دون دون میره تا به عمو البوس بگه که ولدی اینا یه جادوی جدید اختراع کردن....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/12/1 19:32:54
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 بهمن 1388 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی ریدل
لرد آنقدر از این ماجرا خشمگین شده بود که نزدیک از شدت خشم ، منفجر شود . در همین لحظه بلا که حال لرد را خوب نمیدید ، با گوشه ی چشم به مونتی فهماند که برود و از درون آشپزخانه برای لرد ، چیزی درست کند . هنگامی که مونتی به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد ، با صحنه ی عجیبی مواجه شد ... درون یخچال یک یویو وجود داشت !

پنج دقیقه بعد ...
بلا یویو را طوری در دستانش گرفته بود که گویی میترسید کثیف شود . در همین لحظه ، صدای نارسیسا ، توجه همه را به خود جلب کرد ...
- این که معلومه یه وسیله ی بچه گونه اس ، من میگم بارتی رو از خواب بیدار کنیم ببینم چیزی از این سر در میاره ، یا نه !

چند لحظه بعد ...
اتاق بارتی
بارتی هنوز خواب بود و هرچه روفوس سعی میکرد تا او را بیدار کند ، بی نتیجه بود .
- باب بلند شو ! کار داریم .
- باشه یه چند لحظه دیگه میام .
- الان باهات کار داریم .
- نمیتونم ... یه ساعت دیگه میام .
- بیا پایین ، ارباب برات یویو خریده !
جیمز بلافاصله پتو را کنار زد و به سمت روفوس برگشت و گفت : بابایی ، برای من یویو خریده ؟

یک دقیقه بعد ...
- خب ، بابایی یویویی که خریدی کجاست ؟
لرد نگاهی به روفوس انداخت که بند دل او را پاره کرد زیرا روفوس او را متقاعد کرده بود که به بارتی بگوید برایش یویو خریده است ...
- سر میزه ولی قبل از اینکه بری باهاش بازی کنی ، تو میدونی چه کسی خیلی یویو دوست داره ؟
- این که معلومه ! جیمز !
لرد و مرگخواران : جیمز ؟؟!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/11/29 23:15:09
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 26 دی 1388 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب، شما بچه بودین چقدر خوشگلتر بودین، چقدر جیگر بودین...

ولدی ابروهاش را بالا می اندازه و دستش رو روی سرش می کشه، با تعجب چشماش رو گرد می کنه و دوباره انگشتاش رو از روی سرش رد میکنه...

- وای! من مو دارم، حالا چه غلطی کنم، یکی از ویژگی های ارباب سر پرتو افکنش بود، حالا بدون این قابلیت ارباب چه جوری سرش رو بالا بگیره! حالا ارباب چه غلطی کنه؟

ویرایش کینگز: هه! بهتر که موهات دوباره در اومد، حالا خودم تنهایی می شم تنها کچل سایت!


- ارباب، همه ی ما بچه شدیم، به سن کوچیکیمون برگشتیم، منتها معلوم نیس چرا اینطوری شده.

ولدی به انگشتای گوشتالوش نگاه می کنه که جای انگشتای باریک و بلندش رو گرفته بودن، آینه کوچیکی رو از جیب ردای سرمه ایش در میاره و قیافه کوچولو و بچه گانش رو برانداز می کنه...

- یعنی چی؟ من چه غلطی کنم؟ بزرگترین جادوگر دنیا باید با این قیافه بره بیرون؟ وای!

مورفین در حالی که از زیر قالی کپسول بزرگی رو در می آورد، صداش رو با سرفه ای صاف می کنه و میگه:
- ژرباب راس میژه، ما باید ژود یه ژکری بکنیم!

ایوان در حالی که با منوی مدیریتش ور میره با عصبانیت میگه:
- مورفین بوق! تو بچه هم بودی معتاد بودی؟ عهه... دهه...

ولدی با عصباینت مشت گره کردش رو روی میز کوتاه چوبی کنار دستش می کوبونه و فریاد زنان می گه:
- یعنی چی؟! بهتره سریع تر بفمین چرا ما کوچیک شدیم! عجله کنین! نمی تونم فکرش رو بکنم یه دفعه اینقدر بچه شده باشم! عجله کنین!

در همان حال، آشپزخونه:

- با این معجونی که عمو آلبوس به من داده تونستم همشون رو کوچولو کنم، هه هه، بهتره یکم دیگه هم تو غذاهاشون بریزم تا بازم کوچیکتر بشن!

جیمز در یخچال رو باز می کنه و خیلی سریع غذاها رو به معجونی که در اختیار داشت، آغشته می کنه. با دستش عرق های روی پیشونیش رو پاک می کنه و از پنجره به بیرون می پره... اما غافل از اینکه یویوش رو روی یکی از قفسه ها جا گذاشته...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 19 دی 1388 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

شعله لرزان چراغ، پرتوهای نورانی خود را در دل تاریکی به این سو و آن سو پخش مینمود.در دل تاریکی، پسر کوچکی بر زمین سرد کتابخانه نشسته بود. بارتی همان طور که در نور کم،به صفحه کتاب خیره شده بود، کلمات نامعلومی را در زیر لب زمزمه مینمود.

فردا صبح


نور خورشید از میان پرده گران قیمت اتاق به داخل راه یافت. مونتگومری، که با بیل خود در خواب رفته بود با تکانی از خواب پرید. مونتی بر روی تخت نشست و بعد از کمی غان وغون کردن، از تخت به پایین آمد.اما این بار با همیشه فرق داشت. گویا مونتگومری کوتاه تر از همیشه شده بود. مونتی نگاهی به دور وبر خود نمود و بعد، خود را در آینه ای که کنار کمد قرار داشت مشاهده کرد...وی کودک شده بود!!

هیاهوی عجیبی خانه مالفوی را فرا گرفته بود. مرگخواران که بدلیل خرابی شوفاژ خانه ریدل به این مکان امده بودند، حالا همگی به دوران کودکی خود بازگشته بودند. بلا همان طور که اشکهای خود را پاک مینمود، با جیغ و فریاد گفت: یعنی چی...کی مارو اینطوری کرده؟اگه دستم بهش برسه یک کروشیو درست بهش میزنم.
- چی شده...چی اینقدر سروصدا راه انداختین؟ کله صحر ساعت 11 منو بیدار کردین؟
با شنیدن این، همه سرها به سوی لرد کبیر، که پیجامه خود را تا کمر بالا کشیده بود چرخید. لرد چشم های خود را مالید و دوباره به بچها خیره شد.
- هووم...یک چیزی اینجا تغییر کرده. بلا موهاتو رنگ کردی؟مونتی تو دماغتو عمل کردی؟نه نه اینا نیست.آها...ایوان صورتشو نشسته...نه نه اینم نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 3:20 دقیقه بامداد... کارگاه ساختمانی خاطرات دوران تحصیل لرد ولدمورت!



وَنِ سفید رنگ فینیاس که با گل تیره شده با چراغ‌های خاموش گوشه کارگاه می‌ایستد. از داخل کارگاه صدای رقص و آواز به گوش مي‌رسد.

داخل کارگاه:

صدای خواننده که خیلی شبیه آبرفورثه:‌ بلرزون... بلرزون... آ...آ...آ...

فینیاس: چه شود!

صدای بلندگو: چه می‌کنه این ولدمورت! حرکت گردن رو عشقه! بچه‌ها به افتخارش...

صدای سوت و کف بلند میشه

ریگولوس: پدربزرگ می‌گم چیزه بیخیال دزدی بشیم مام بریم داخل جشن!

فینیاس در یک حرکت غیرممکن با کتاب چندین صد بار توی سر ریگولوس می‌زنه ولی فقط یه فریم دیده میشه!

ریگولوس: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ

فلیچ: ارباب مطمئنن چندین صد آ زدین برای اون آخ؟

ریگولوس: نه راستش آرگوس من خیلی ریاضیم خوب نیس!

فینیاس: رو کارت تمرکز کن!

ریگولوس: آخه پف موهام خراب شد! ... نه باشه پدربزرگ نزنین! حالا برنامه چیه...

فینیاس از عقب ماشین سه دست لباس مشکی پرت می‌کنه جلو

اینا رو بپوشین. من می‌رم اتاق مدیریت لیست پرسنل رو کش بردم. شماها هم حواستون باشه سر و صدا نکنین و کم کم یکی یکی از مهمونا بدزدین بندازین تو این گونی‌های ویژه‌ای که توی جیب‌های لباس تعبیه شده!

فلیچ یه انبر عظیم از کوله‌ی پشتش درمیاره...

فلیچ: ارباب این خوبه؟!

فینیاس: فلیچ اون چیه؟! یارو ششصد تیکه میشه! یه چیز بی‌سر و صداتر! نه اون اره برقیم خوب نیس... اون گیوتینم نه خیلی طول می‌کشه ستاپش... اوووم اون دوشکائم توجه جلب می‌کنه... دیگه چی داری... آهان این بیله خیلی خوب...

فلیچ بیل رو ورمی‌دار و با ریگولوس که داره موهاش رو مرتب می‌کنه به سمت پارتی می‌رن. فینیاس هم به سمت اتاق سرکارگر حرکت می‌کنه.

ریگولوس: اوخ آرگوس کاش به پدربزرگ می‌گفتم! بفهمه شاکی می‌شه!
فلیچ: چیو؟!
ریگولوس: هیچی بیخیال بریم!

صدای بلندگو: به افتخار سرکچل ارباب! یه کف مرتب...

صدای سوت و کف

بلندگو: حالا از آقای پرسی ویزلی دعوت می‌کنم که یه دهن برامون بخونن...

پرسی: خواهش می‌کنم... به افتخار دوستان... من متعلق به همتونم! همه می‌دونن که من چقدر فروتنم و چقدر مدیر موفقیم و چقدر پست و سابقه کار دارم و کلاً چقدر واه چی شد؟

آبرفورث در گوش پرسی: پرسی جان سقف داره میاد پایین یه کم دقت کن تازه ساختیمش!

پرسی: آهان! خیله خب آهنگی براتون تنظیم کردم به اسم جیگر پرورشی من که براتون مي‌خونم! آ آ آ آ بیا!

در همین موقع فینیاس به دفتر سرکارگر مي‌رسه و داره لیست کارگرا رو بازبینی می‌کنه که گوشیش زنگ می‌خوره...

- الو بلک پیر خرفت؟!
- الو مالفوی زمین‌خوار؟!
- خوبی فینیاس جون؟... جد بزرگ یه دیقه کوسه بازی نکنین... نه جد بزرگ اون درد داره خب... آآآخ...
- اون‌جا چه خبره؟!
- هیچی به تو مربوط نیس! این لوله‌بازکنه رو می‌دونی کجاس؟
- آره از دستگیر حموم آویزونه چی کارش داری؟
- آهان دیدمش... هه هه ههه آهاهاهاهاهاها! اومدم جد بزرگ!!! آهاهاهاهاها.... کیشششششششت (صدا قطع میشه)
- چه تلفون مشکوکی!

که یهوی توسط سرکارگر غافل‌گیر می‌شه!

- هی تو! کی هستی؟! تسلیم شو؟!
- آخ جون تو باید سرکارگر باشی! تو رئیسشونی! تو رو بگیریم بقیشونم میان! بیا برو تو گونی!
- نه چی کار می‌کنی؟! نه پدربزرگ رئیس گوش کن این کارو نکن! نه!

فینیاس در این لحظه به فکر فرو رفته و یهویی عکس ریگولوس رو روی دیوار می‌بینه که زیرش زده کارگاه ساختمانی ریگولوس بلک شماره ثبت: ندارد شماره بهداشتی: ندارد شماره اموال: ندارد شماره خاطره لرد: ندارد اجازه پست: ندارد امکان حذف شدن این پست: دارد بدجورم دارد!

فینیاس: چی؟! این کارگاه ماله این نوه بی‌ناموس منه؟! ریگولوس می‌کشمت!!!!! کجاییییی آآآآآآآآآآ

فینیاس قاطی می‌کنه و به سمت مراسم حرکت می‌کنه.


در همین موقع داخل مراسم...

پرسی: منم پرسی دارنده 4 هزار و اندی پست... می‌دم پرورش همه رو ریز و درشت...

سوت و کف جمعیت! وسط جمعیت ریگولوس هم داره قر کمر می‌ده و همین‌طور گردن میاد و ملت کارگرا هم دورش دایره زدن و هر از گاهی با صدای جیغ و داد گوش خراشی یکی از ملت کارگرا توسط فلیچ به طرز فجیعی ربوده میشه...

پرسی: خفنم منم بی‌پایان فراتر از همه... نیست رو دست من توی رول هیشکی بازم می‌گی کمه؟

در همین لحظه سقف یهویی میاد پایین و بوی بدی به مشام می‌رسه!

پرسی: اوه گند زدم! از بس خالی بستم بالاخره سقف اومد پایین...


سقف میاد پایین و کل مهمونی به هم می‌ریزه و لرد از عصبانیت می‌ره تا بلاتریکس رو شکنجه کنه. به خاطر نقش مؤثر لرد توی این پست جا داره همین‌جا از ایشون تشکر کنم.

بالای آن چه از سقف باقی مونده فینیاس با یه کیسه تخمه ژاپنی در دست دیده میشه!

ریگولوس: اَه ایش پدربزرگ؟! موهام از جیگری بودن دراومد!
فینیاس: خب مگه مرض داری؟! این‌جا کارگاه خودتی می‌گی بهش حمله کنیم!
فینیاس میاد که یکی از اون حرکات فوق‌آلعاده سریعش رو انجام بده که ریگولوس یهویی می‌پره بقل فینیاس و با چشمای خیس به فینیاس زل می‌زنه.
ریگولوس: منو بزنین پدربزرگ... منو بزنین چون وقتی شما رو دیدم که این‌قدر واسه انجام دادن این عملیات شوق و ذوق داشتین هیچی نگفتم! منو بزنین واسه این که وقتی می‌دونستم می‌خوایین حرص پرسی رو دربیارین هیچی نگفتم! منو بزنین واسه این که نگفتم دیروز من با ماشین تصادف کردم...
فینیاس:‌هااا؟
ریگولوس: هیچی این آخری رو قلم بگیرین!
فینیاس: اوه نوه عزیزم...

فینیاس و ریگولوس همدیگه رو بقل می‌کنن و فلیچ هم پشت میکروفن یاران چه غریبانه رفتند از این خانه رو می‌خونه...

فینیاس:‌ خب بسه دیگه! اَه تمام ردام رو خیس خالی کردی! اینا چیه؟!
ریگولوس: ببخشید پدربزرگ دستمال کاغذی نداشتم! می‌ره حالا یه کم بمالین! سرماخورده نبودم!

فلیچ: ارباب نیروهای لرد ولدمورت دارن می‌رسن!
فینیاس: اِه؟! لرد ولدمورت تو خاطراتش هم نیرو داره؟! چه باحال! خب فلیچ کارگرا رو پکیج کن بزنیم به چاک...
فلیچ: میشه پرسی رو هم ببریم من شکنجش بدم؟!
ریگولوس: نه بابا می‌زنه پستمون رو پاک می‌کنه! بذار سر وقت...

و بدین صورت بود که نیروهای ارزشی کارگرهای خودشان را از محل خاطرات دوران تحصیل لرد ولدمورت دزدیده و برای انجام امور ساختمانی به کافه سه دسته جارو بردند. باید منتطر ماند و دید پرسی ویزلی خدای ایفای نقش با آن‌ها چه کار خواهد کرد... آیا همگی حذف خواهند شد؟ آیا آبرفورث دامبلدور مهربان است؟ آیا دراکو پسر خلف بابایش است؟ آیا آبرکسس و لوسیوس هنوز در وان حمام و مشغول کوسه بازی هستند؟ پس تا قسمت بعد با ما باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فینیاس نایگلوس بلک در 1388/6/6 0:36:00
ویرایش شده توسط فینیاس نایگلوس بلک در 1388/6/6 0:38:51
usquequaque putus

ارزشی پیر و قرقرو

تصویر تغییر اندازه داده شده

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشی‌ها؛ ق
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1388 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ابرکسس به یاد قدیما نشسته رو پشت بوم قصر و داره لباساشو میشوره و پهن میکنه تو آفتاب که میبینه پایین تو حیاط اوضاع قر و قاتیه! سریع یه کارت شناسایی از تو جیب یکی از لباسایی که داشت میشست درمیاره و از همون بالا میپره تو حیاط و روی آبرفورث فرود میاد!

ابرکسس کارتشو به پرسی نشون میده: ولدمورت منم! چی کارم داری؟ کروشیو!

پرسی: ثابت کن!

ابرکسس شروع میکنه یه خاطره از دوران تحصیل لرد سیاه تعریف میکنه و همه باور میکنن که واقعا ولدمورته!

بلاتریکس: آه ارباب!

ابرکسس: آه بلا!

ریگولوس با دهن یه آهنگ عاشقانه اجرا میکنه و ابرکسس و بلا میدوئن به سمت هم و همدیگه رو بقل میکنن!

همه ی مامورای وزارتخونه از دیدن این صحنه اشک تو چشماشون جمع میشه و تصمیم میگرن که جرم ولدمورتو نادیده بگیرن! بعدش با خوشحالی دستشونو میندازن دور گردن همدیگه و از صحنه خارج میشن!

ولدمورت واقعی: خب حالا که همه چی به خیر گذشت... امشب کار تعطیل فقط پارتی!

همه: آخ جون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


[b][s
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1388 02:28
نمایش جزئیات
آفلاین
فینیاس سرانجام از سنت‌مانگو آزاد شده و خوردن تخمه را ترک کرده است. در بیرون بیمارستان فینیاس با آگهی استخدامی کارگاه ساختمانی لرد روبه‌رو شده و به توصیه پزشک برای عوض شدن حال و هوا بلافاصله به آن سمت حرکت می‌کند.

=======================================

در کارگاه ساختمانی:

بلاتریکس: اوه ارباب فداتون بشم الهی!
ولدمورت: چرا؟

بلاتریکس: نمی‌دونم! حالا بیخیال ارباب من یدونه سویت خیلی جگر و نقلی ساختم برا خودمون.. اهم خودتون! امیدوارم که لذت ببرید...! آبرفورث و بلیز هم مهندسیش رو انجام دادن و بقیه هم بیلاش رو زدن
ولدمورت: آفرین! برم ببینم چطوره! اون در قهوه‌ایس که وسط زمین و آسمونه؟

بلاتریکس با سر تأیید مي‌کنه و به محض این که ولدمورت در رو باز می‌کنه، یه ماشین از روش رد میشه و کل اتاق ساخته شده پودر میشه و می‌ریزه. از داخل ماشین پرسی در حالی که داره لباساش رو مرتب می‌کنه با محافظاش پیاده میشه.

پرسی:‌ لرد ولدمورت کجاست؟! به جرم امتداد اتوبان و عبور آن از وسط توالت شما 124 ماده از قوانین شهرداری لندن رو زیرپا گذاشته و باید 10000 گالیون جریمه پرداخت کنین...

ولدمورت از جاش پا میشه و لباساش رو می‌تکونه که یهو یه ماشین دیگه از راه می‌رسه و دوباره زیرش می‌گیره. از توی ماشین فینیاس پیاده میشه.

فینیاس: الهی خیلی خیلی پیر بشی جوان! چقد میشه؟
راننده: پدر جون 10 گالیون! قابل شما رو هم نداره!
فینیاس: پدر جون باباته! 10 گالیون!؟ مگه سر گردنس؟!‌ این مسیر روزمره منه! بیا این 1 گالیون رو بگیر برو وگرنه با خشم خانواده بلک روبه‌رو می‌شی!

راننده می‌زنه به چاک و ولدمورت بالاخره بلند میشه و لباساش رو می‌تکونه.

ولدمورت: بلاتریکس می‌کشمت! اگه دستم بهت نرسه!
بلاتریکس: ارباب به خدا تقصیر من نیس! آبرفورث گفت اون مسیر مشکیه ماگلی رو بکشیم داخل ساختمون قشنگ‌تر میشه!

پرسی: هوی ولدمورت! تو خجالت نمی‌کشی؟ جریمه رو رد کن بیاد!
ولدمورت: هوی خودتی! نه خجالت نمی‌کشم! جریمه چیه! کی گفته من اصلاً ولدمورتم؟!

ولدمورت کارت شناسایی عله مالفویش رو نشون می‌ده

پرسی: اوه هری تویی! چقد عوض شدی؟! سرت رو چرا تیغ انداختی دماغت رو چرا عمل کردی؟ معتاد شدی نکنه؟
ولدمورت: دیگه چه میشه کرد واسه همه پیش میاد البته تفننی می‌کشم.
پرسی: پس ولدمورت کجاس؟
ولدمورت: نمی‌دونم برو کارت شناسایی بقیه رو بگیر...

پرسی شروع می‌کنه کارت شناسایی همه رو دیدن و همین‌طور بیشتر گیج میشه تا این که می‌رسه به آبرفورث

آبرفورث: قشنگه نه؟ خب درستش کردم؟

ولدمورت دو بابمی مي‌زنه تو سرش و تا آماده میشه که کروشیو بزنه یه اتوبوس وزارت‌خونه از روش رد میشه و مأموریت سازمان مبارزه با جعل اسناد و توزیع شربت به‌لیموی وزارت‌خونه از اتوبوس پیاده میشن.

مأمورین: لرد ولدمورت شما به جرم جعل اسناد حکومتی و درآوردن ادای هری پاتر به شصت بار دیدن فیلم هری پاتر 1 در داخل اتاق بزها محکومید!

ولدمورت: نه!!!!!!!!!!نه!!!!!!نه!!!!!!!!!!!! به استادم چی بگم؟! الان میاد واسه بازدید... آبرفورث می‌کشمت!


آیا ولدمورت این ترم را خواهد افتاد؟ آیا کسی حاضر خواهد شد نقش ولدمورت را تا مدتی که بازداشت موقت است بازی کند یا جادوگر و یا ساحر خیرخواهی برای لرد وثیقه خواهد گذاشت؟ آیا فینیاس باز هم گول لوسیوس را خورده و دچار قارت خواهد شد؟ آیا از ریگولوس خوشتیپتر هم داریم اصلاً؟!

در پست نفر بعدی مشخص خواهد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فینیاس نایگلوس بلک در 1388/6/2 2:33:03
usquequaque putus

ارزشی پیر و قرقرو

تصویر تغییر اندازه داده شده

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشی‌ها؛ ق
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1388 10:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- ویرایش با توجه به درک و فهمیدن سوژه ی پست قبلی:

لرد اخماش بیشتر تو هم میره و یه کروشیو به بلاتریکس میزنه: همش تقصیر توه مو وزوزی...همه اصیل زاده ها موهاشون صافه؛ تو چرا مو وزوزی هستی؟تو حتما یکی دیگه هستی...و اصلا از طرف اون دامبلدور اومدی نزاری من واحدمو پاس کنم.اعتراف کن!

بلاتریکس:اوه، ارباب من اعتراف میکنم که " عله مالفوی " هستم و برای همین چیزی که شما گفتید اومدم!

----بیرون اتاق کارگری

ریگولوس که رفته بود سنت مانگو و کلی فرق سرشو درست کرده بود با خوشتیپی زیاد با رابستن میاد تو و می بینه هنوز هیچ کاری انجام نشده و ملت نشستن خاک بازی میکنن.

رابستن یه سوت میزنه و همه کارگرا به صف میشن

ریگولوس:که اینطور! از اصیل زادگی من سواستفاده می کنید؟ از این به بعد در 3 شفیت کار می کنید...از فرغون خبری نیست،از اسانسور مصالح بالابرم همینطور..اون بزدونی رو هم سریع خراب میکنید..بزدونی جاش تو هاگزمیده...ببینم اسم بز رو اوردید از مرخصی حاملگی خبری نیست!

ریگولوس یه ورد می خونه و و چوب دستی های همه فرتی میره تو دستش: تا حالا بهتون گالیون مفت دادم، دیگه تموم شد...حالا دیگه زور بازو مهمه و من هر روز سرشماریتون می کنم..معرفی کنید خودتون رو..سریع، رابستن تو هم بنویس.
لرد سیاه: عله مالفوی
بلاتریکس: عله مالفوی
دراکو:عله مالفوی
آبرفورث:عله مالفوی
هری پاتر: عله مالفوی
پروفسور کوییریل: عله مالفوی
پرسی ویزلی: لرد سیاه

ریگولوس:خوب متفرق شید، نبینم بیکار واستاده باشید.زود!آرگوس مواظبشون باش!

هری پاتر که تعجب کرده بود یه زنگ زد به استر: خوب پس چرا اینا همه مثه من شدن؟ حالا من چطوری قصر مالفوی ها رو بالا بکشم؟!
استر:شرمنده اقا، اون کسی که شناسه جعلی جور میکرد، از هه پول گرفته بود و واسه همه هم یه جور ساخته و در رفته!

هری پاتر به فکرو فرو میره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/1 13:17:21
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/1 18:25:40
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�