جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  202 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 2 اردیبهشت 1390 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا که با گوش تیزی که داشت سخنان لرد با نجینی را شنیده بود جیغی کشید و فریاد زد: نه ارباب! اون ریش دراز حق داشتن حتی ذره ای از قدرت شمارو هم نداره!

لرد که از بهم ریخته شدن افکارش توسط بلا ناخشنود شده بود گفت: شما سخنی مبنی بر نظرخواهی ، از ارباب شنیدین؟

بلا که به تنها چیزی که فکر میکرد جلوگیری از به وقوع پیوستن این کار بود ، بدون توجه به این حرف دوباره گفت: ارباب اصلا چطور میخواین بعد از انتقال قدرتتون به دامبلدور اونو از بین ببرین؟ اگه دامبلدور شکستتون بده چی؟

لرد با عصبانیت کروشیوی که فایده ای نداشت نثار بلا کرد و با عصبانیت گفت: چطور میتونی منو متهم به شکست در برابر دامبلدور کنی؟

بلا به آرامی طوری که لرد نشنود گفت: از رو تجربه گفتم.

همان موقع در باز شد و آخرین گروه مرگخواران که بچه ای را پیدا نکرده بودند وارد شدند. تنها یک ربع دیگر باقی مانده بود و لرد باید حتما یک نفر را پیدا میکرد.

بلا با یادآوری این موضوع نیشخندی زد و امیدوارانه گفت: ارباب ما فرصتی نداریم تا دامبلدور رو پیدا کنیم و اینجا بیاریم تا قدرتتونو بهش بدیم!

لرد که از ته قلب نداشته اش میخواست بلا را با کروشیو تنبیه کند ، چیزی نگفت وتنها به مصیبت پیش آمده فکر کرد و گفت:

- آنتونین یه لیوان آب به ارباب برسون.

آنتونین حرکتی به چوبدستیش داد و بعد با یک لیوان آب به آهستگی به سمت لرد آمد. اصلا دلش نمیخواست که کوچک ترین حرکت نادرستی انجام دهد تا نجینی عصبانی شود.

لرد با بدخلقی گفت: چه غلطی میکنی آنتونین؟ اون آبو بده بیاد.

آنتونین با وحشت بدون اینکه لحظه ای چشمانش را از مار چنبره زدن بر گردن لرد بردارد گفت: آخه ارباب ... نجینی ...

لرد که با شنیدن این حرف جرقه ای تازه در ذهنش بوجود آمده بود نگاهی به نجینی کرد و فریاد زد: نجینی!

مرگخواران حیرت زده سعی کردند معنی سخن لرد را دریابند. لرد بدون معطلی گفت: میتونم قدرتمو به نجینی بدم.

مار فش فشی کرد و رضایت خود را برای انجام این کار اعلام کرد. مرگخواران نیز با ترس به فاجعه ای که ممکن بود بر سر خودشان بیاید فکر کردند و در این میان لرد آماده ی انتقال قدرتش به نجینی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت بر روی صندلی راحتی خود نشسته بود و با نوری که دورش جمع شده بود ، کلنجار می رفت.

بوم

در ترکید و قله ای از گوسفند وارد خانه شد. ولدمورت با دیدن این صحنه عصبانی شد و گفت:
-اینا دیگه چیه آوردین؟

آنتونین از میان گوسفندان بیرون اومد و گفت:
-قربان من فکر کردم اگه قدرت رو به این زبون بسته ها منتقل کنین هیچ خطری نخواهند داشت

ولدمورت با صدای بلندی گفت:
-کروشیو

اما هیچ عکس العملی از چوب دستیش بیرون نیامد اما ولدمورت خودش را کنترل نکرد و به طرف آنتونین رفت و چنان سیلی محکمی به صورت آنتونین زد که مرغان آسمان به حال آنتونین گریه کردند.

-زود این کثافت هارو بیرون ببر

آنتونین در حالی که گریه می کرد و با دستش ، صورتش را لمس می کرد تا شاید از شدت دردش کاسته شود ، گوسفندان را بیرون برد.

بعد مدتی بار دیگر در خانه که تازه توسط ایوان ترمیم شده بود ، ترکید.

اینبار گله ای از بچه وارد خانه شد. سر و صدای بچه ها تمام خانه را احاطه کرد. بعضی از بچه ها به بغل ولدمورت پریده بودند و سر بی مویش را نوازش می کردند که باعث عصبانیت ولدمورت شد.

-زود اینا رو ساکت کنین

بلاتریکس و سوروس مشغول ساکت کردن بچه ها شدن و بعد از مدتی آن ها را به صف کردن.

بلاتریکس در حالی که با لگد به جان یکی از بچه ها افتاده بود ، گفت:
-قربان حالا می تونید قدرتتون رو به اینا منتقل کنین

-مطمئنی همشون سیاه هستن؟

بلاتریکس در حالی که جنازه بچه ای که مدتی قبل کتکش می زد ، را از پنجره بیرون پرت می کرد ، گفت:
-بله قربان

ولدمورت ردایش را به کمرش بست و کارش را شروع کرد.

بیست و سه ساعت بعد


ولدمورت تمام نیروهایش را به بچه ها منتقل کرد اما هنوز نوری به دورش می پیچید!

-چرا هنوز قدرتم تموم نشده؟؟

ایوان گفت:
-قربان تعداد بچه ها 76 تا بود ... یعنی یکی کم بود

ولدمورت که خیلی عصبانی شده بود ، گفت:
-ایوان یادم بنداز 10 تا کروشیو بهت بفرستم تا دیگه زبون درازی نکنی ... زود باشید یه نفر دیگه رو پیدا کنین ... یک ساعت مهلت دارید

تمام مرگخواران از در خارج شدند تا فردی را پیدا کنند تا ولدمورت آخرین قدرت باقی مانده اش را به او منتقل کند اما بعد از گذشت نیم ساعت خبری از مرگخواران نشد.

ولدمورت در حالی از شدت عصبانیت ، نجینی را دور خود مچاله کرده بود و هر از گاهی گازش می گرفت ، با خود گفت:
-می تونم قدرتم رو به دامبل منتقل کنم و همون موقع کلکشو بکنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 31 فروردین 1390 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد فریاد زد: چی؟ صد نفر؟

سوروس لرزشی کرد و گفت: بله ارباب صد نفر.

آنی مونی فرصت را غنیمت شمرد و با هیجان گفت: ارباب 23 نفرشون از همین جا انتخاب شد. قدرت ما مرگخوارایی که چوبدستیمون از کار افتاده رو برگردونین.

لرد خواست مخالفت کند اما بعد از بررسی جوانب مختلف این موضوع به نظرش بهترین راه حل همین بود. او به مرگخوارانش بیشتر از دیگر جادوگران و ساحران میتوانست اعتماد کند.

بنابراین از فکر و خیال خارج شد و گفت: آنی مونی میپذیری که به ارباب خیانت کردی؟

آنی مونی با ترس پاسخ داد: نه ارباب من و چه به خیانـ...

- کروشیو!

لرد بعد از مشاهده ی اینکه تنها این اسم از دهانش خارج شده و هیچ طلسمی در کار نیست تصحیح کرد: چیزه یعنی برای آینده یه دونه طلبکارم.

سپس رویش را از آنی مونی برگرداند و گفت: سریع تر همه ی اون مرگخوارای بی کفایتی که قدرتشونو از دست دادین بیارین اینجا ... نباید این کارو به تاخیر بندازیم!

سوروس دوباره گفت: ارباب بهتر نیست همین الان بقیه رو هم انتخاب کنین؟ 77 نفر دیگه باقی میخونن.

بلا پیشنهاد داد: بچه هایی که نشونه های سیاهی توشون دیده میشه چطوره؟

همه ی سرهای حاضر در اتاق به سمت بلا چرخید و لرد گفت: بلا ارباب دوست نداره روی پیشنهاد مرگخوارا برای درک کردنش فکر کنه.

- ارباب میتونیم بریم بگردیم و بچه هایی که مث خودتون نشونه هایی از قدرت بلندبالای سیاهی رو دارن پیدا کنیم و فقط قدرت رو به اونا برگردونیم. هم بچه ن و نمیتونن بر علیهمون کاری کنن و هم اینکه میتونن برای آینده مفید باشن.

سوروس که اطمینان کاملی از درستی ماجرا نداشت گفت: فقط امیدوارم منظور صد نفر آدم بالغ نبوده باشه.

- یه کروشیوم بعدا نثار تو میکنم سوروس ، حالا هم هرچه سریع تر برین این بچه هارو شناسایی کنین ، حواستون باشه جوجه محفلی نیارین!

مرگخواران اطاعت کردند و از اتاق خارج شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 29 فروردین 1390 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه
لرد سیاه نقشه ای ریخته و به وسیله ی گوی و میزی قدرت جادو کردن را از تمام جادوگران غیر سیاه گرفته. چند نفر از مرگخواران هم قدرت خودشون رو از دست میدن و مشخص میشه که اشکال از سیاهی اوناس. لرد روی اونا وردی اجرا میکنه و این امتحان کردن موجب منفجر شدن گوی و جمع شدن چیزی مثل انرژی به دور لرد میشه و مرگخواران متوجه میشن که نوشته های روی میز تغییر کرده و کلماتی رو نشون میده.


______________________________________




کلمات به زبان طلسم ها باستانی بودند و ایوان نمی تونست معنی اونا رو بفهمه. سوروس گفت:
- فهمیدی قضیه چیه؟
- اون که صد در صد! حالا تو برای یاد آوری یه بار دیگه هم برام توضیح بده.

- هیچی. اینجا نوشته هر بار که در شعاع 100 متری این گوی طلسم ممنوعه اجرا بشه گوی ابتدا دلیل از بین رفتن قدرت فرد رو نشون میده، بعد انرژی ش دور بدن قدرتمند ترین جادوگر اون اطراف جمع میشه و سعی میکنه قدرت اونو جذب کنه.

لرد سیاه که در تمام این مدت به حرف های سوروس گوش میداد در حالی که در چشمانش غرور موج می زد گفت:
- و این ثابت میکنه که من بزرگترین و قدرتمند ترین جادوگرم!

- بله ارباب. اما اگه این انرژی که الان دور شماست تا 24 ساعت دیگه همون جا بمونه، قدرت شما کاملا بیرون کشیده میشه.

- حالا راه حلش چیه؟

- هیچی. اینکه قدرت 100 نفر رو بهشون برگردونید. به ازای هر کروشیو باید این کارو بکنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 10 تیر 1389 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد كه از شدت خشم متوجه نابودی گوی نشده بود، به سمت انی مونی چرخيد تا او را هم به سزای عملش برساند.

_ خوب آنی مونی تو چه خيانتی به اربابت كردی؟

_ ارباب، من... من ...

_ كروشيو خائن

_ ا..ا...ارباب ر..ر...رحم كنيد

اما التماس های انی مونی در دل سياه و خشمگين لرد كمتر اثری نداشت. انی مونی ديد دست لرد به بالا و به سمت او نشانه می رفت. از شدت ترس چشم هايش را بست، اينبار ديگر كارش تمام بود. لحظه ای كه برای او به اندازه ابديتی بود، گذشت. اما جز يك سرمای جزیی چيز ديگری را حس نكرد. چه اتفاقی افتاده بود؟ ايا لرد برار اولين بار به او رحم كرده بود!؟

_ نـــــــــــــــــــــــــــــــه! داره چه اتفاقی ميوفته؟

_ اوه خدای من! سرورم....

_ ارباب....

انی مونی چشمانش را باز كرد و با صحنه ترسناكی روبه رو شد.

اطراف لرد سياه هاله قرمزی فرا گرفته بود و هر لحظه فشرده و فشرده تر می شد.

بلا با سرعت به سمت اربابش دويد تا به او در رها شدن از بند اين منبع انرژی كمك كند اما هنوز به لرد سياه نرسيده بود كه با شدت به عقب پرتاب شد. گویی به سپر مدافع نامریی برخورد كرده بود.

اسنيپ كه تا ان لحظه ناظر ماجرا بود لختی مكث كرد. به ذرات گوی خرد شده نگاه كرد كه كنار ميز منقوش شده افتاده بود.

_ ميز!

به ميز منقوش شده نزديك شد

_ اوه پناه بر ريش مرلين!

متوجه شد علائم كندكاری شده روی ميز در حال تغيير كردن هستند. با كمی اضطراب با چوبش ضربه ملايمی به ميز زد و زير لب وردی را زمزمه كرد.

_ نگاه كنيد ديگه فشرده تر نمی شه

لودو با گفتن اين جمله ارام و با احتياط به سمت هاله ای كه سرورش را در خود پنهان كرده بود نزديك شد. اينبار نبرویی برای دور كردن مرگخوار ايجاد نشد.

ايوان كه متوجه كارهای اسنيپ شده بود به سمت او رفت و گفت

_ سوروس اينجا چه خبره؟ چه اتفاقی برای لرد افتاده؟

اسنيپ با حركت سر به سطح ميز اشاره كرد. چشمان ايوان از وحشت گشاد شدند.

كلماتی به رنگ سرخ بر روی ميز شكل گرفته بودند و حفره ای عجيب در وسط ان شكل گرفته بود

چه چيز روی ميز نوشته شده بود؟
.
.
.
ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/10 14:29:42
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/10 14:42:43
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 10 تیر 1389 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دستی به چونه ش می کشه و با حالتی متفکرانه بارتی رو نزد خودش فرامیخونه.

-زود باش خم شو! :bat:
بارتی رنگ از چهره ش می پره و با ترس و لرز میگه:یـ...یـ...یعنی چی پدر؟

-به حرف اربابت گوش بده...خم شو!

بارتی یواش یواش خم میشه و لرد چوبدستیشو در میاره و جای به خصوص بارتی رو هدف می گیره ( )

-کروشیو!

در همین حال گوی به رنگ سبز در میاد و پر از بخار میشه و لحظاتی بعد بارتی رو نشون میده که داره با یه دختر محفلی کار های بالای 18 سال می کنه

ملت مرگخوار هم اندیشمندانه به این صحنه های جذاب خیره میشن!لرد هم که از این خیانت پسرش خونش به جوش اومده بود چوبدستیشو ول می کنه و یه آواداکداورا تحویلش میده.در همن لحظه گوی منفجر و تکه های شیشه ایش همه جا پخش و پلا و همه ی نگاه ها به سوروس دوخته میشه.

اسنیپ:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 تیر 1389 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس با تری و لرز در اتاق لردو میزنه.

لرد:هان؟
سوروس:ارباب ببیخشد میشه اون میز و گویتونو برای بررسی چند دقیقه بدین به ما؟
لرد:نخیر.نمیشه.خرابشون میکنین.
سوروس با لحنی آرومتر میگه:ارباب اونا به اندازه کافی خراب شدن.دارن بیچارمون میکننا.همین الان گزارش رسید که چوب دستیای سه مرگخوار دیگه از کار افتاده.

درباز میشه و میز و گوی پرواز کنان بطرف سوروس پرتاب میشه.سوروس در آخرین لحظه شیرجه میزنه و گوی رو تو هوا میگیره و نفس راحتی میکشه.

سوروس میز و گوی رو وسط اتاق میذاره و همه مرگخوارا دورشون جمع میشن و شروع میکنن به نظر دادن.

مرگخوار اول :خب این از میز!
مرگخوار دوم:خب اینم از گوی!
مرگخوار سوم:این دو تا با هم میشن میز و گوی!
مرگخوار چهارم:ما چیشونو باید بررسی کنیم؟ما که اصلا نمیدونیم اینا چطوری کار میکنن!

سوروس که مغز متفکر مرگخوارا به شمار میرفت فکری میکنه و میگه:اینطور که سلولهای چرب مغز من میگن این باید یه جادوی قدیمی باشه.این گوی قدرت جادویی جادوگرا رو جذب میکنه.روز اولی که لرد آوردش سفید بود.الان همونطور که میبینین سرخ براق شده و داره میچرخه.دلیلش انرژی جادوییه که تو خودش ذخیره کرده.حالا ما باید بفهمیم چرا داره قدرت چوب دستی مرگخوارا رو هم میگیره.

در اتاق لرد باز میشه و لرد با عصبانیت بیرون میاد.
-چی شد؟من ازتون جواب میخوام.

سوروس جواب میده:
-ارباب من فکر میکنم گوی و میز سالم باشن.وقتی که گوی میچرخه یعنی مشکلی نداره.شما مطمئنین جادو رو درست انجام دادین؟

لرد با عصبانیت داد میزنه:یعی شما در توانایی جادو کردن ارباب شک دارین؟ارباب به وضوح از گوی خواست نیروی چوب دستی همه جادوگرا غیر از جادوگرای سیاه رو بگیره.

لامپ کوچکی بالای سر سوروس روشن شد:ارباب!شاید اشکال از گوی و میز نباشه و ما باید مرگخوارایی رو که قدرتشونو از دست دادن بررسی کنیم.شاید اشکال از سیاهی اونا باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 تیر 1389 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با عصبانیت تلنگری به گوی زد و گفت:معلومه چت شده؟من واضح و شمرده دستور دادم چوب جادوی همه جادوگرا غیر از ارباب و مرگخوارهاش از کار بیوفته!انگار تو هم باید طعم کروشیو های ارباب رو بچشی!
بارتی که از وضعیت پیش آمده ناراحت بود با اخرین توان چوب جادویش را به اطراف تکان میداد و سعی میکرد به هر ترتیبی که شده حتی چند جرقه کوچک از چوب جادو بیرون بکشد اما تلاشش هیچ نتیجه ای نداشت!

لرد با خشم اسنیپ را صدا زد:بیا اینجا ببینم!
سوروس با ترس جلوی ارباب قرار گرفت و تعظیم سریعی کرد.لرد به گوی اشاره کرد و گفت:تو گفتی هیچ مشکلی نداره.پس چی شد؟بهت سه شماره فرصت میدم توضیح بدی.
و قبل از انکه سوروس دهانش را باز کند گفت:سه!
و کروشیو را به سمت سوروس فرستاد!سوروس بعد از اینکه لرد دست از طلسم کردن کشید با زحمت از روی زمین بلند شد و گفت:ارباب ما میز و گوی رو همونجایی که شما گفتین پیدا کردیم!همه چیز هم همون طوری بود که شما شرح داده بودین.ظاهرا مشکلی نداشت!

آنی مونی هم که مانند بارتی دچار مشکل شده بود با نگرانی به چوب جادوی بی مصرفش نگاه کرد و گفت:ارباب اگه این اتفاق برای همه ما هم بیوفته چی؟اون وقت دیگه ما هم میشیم مثل بقیه و دیگه هیچ برتری نسبت به بقیه نداریم و هممون مشنگ...

طلسم لرد آنی مونی را ساکت کرد.لرد با خشم گفت:دفعه بعدی حرفی در این باره بشنوم همه تون رو تبدیل به این گوی میکنم!ارباب مشنگ بشه؟کروشیو ابله!
بعد به سمت بقیه برگشت و گفت:نیم ساعت وقت داریم بفهمین مشکلش چیه.اگه نفهمین مشکل از کجاس مجازات سختی در انتظارتونه.

همه تعظیم کردن و بعد از خارج شدن لرد دور گوی و میز قدیمی حلقه زدن.لوسیوس با نگرانی به ان نگاه کرد و پرسید:ببینم یعنی این بلا قرار تک تک سر همه چوب دستی های بقیه هم بیاد؟بیاین زودتر یه کاری بکنیم!وگرنه اگه نتونیم درستش کنیم هم لرد همه ما رو میکشه هم بدون چوب دستی نابود میشیم!
سیریوس سرش را تکان داد و گفت:بهتره عجله کنیم.من پیشنهاد میکنم اول خود گوی و میز رو بررسی کنیم شاید مشکل از اینا باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 7 تیر 1389 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد


مدتی بود بعضی از ماگل ها متوجه رفتار غير عادی افرادی شده بودند كه با لباس های عجيبی از كنارشان می گذشتند. گاهی برخی از اين ماگل ها مي ديدند، اين افراد مشكوك از زير رداهايشان تكه چوبی در می اوردند و با ناراحتی انرا تكان می دهند. گویی منتظر بودند ان تكه چوب تراشيده شده كاری كند. و چون هيچ اتفاقی نمی افتاد، بنظر می رسيد انها وحشت زده تر از قبل می شوند.

در ايستگاه اتوبوس ماگلی به وضوح شنيده بود، يكی از اين افراد عجيب به دوستش _كه او هم مثل او لباس های عجيبی به تن داشت_ با نگرانی می گفت:
_ پس مال توهم هيچكاری انجام نمی ده! باور نكردنيه الان من از كوچه دياگون ميام.... پيش اليواندر پير بودم اونم گيج شده و هيچ توضيحی برای اينكه چرا چوبای جادويمون فرمان هامون رو انجام نمی دن، نداشت!

_ وحشتناكه! زندگي من كه بكل فلج شده دائم برای كارام مجبورم چوب اونایی كه هنوز كار می كنه رو قرض بگيرم، الانم كه با زياد شدن جادوگرانی كه عصاهاشون كار نمی كنه، بقيه از ترس اينكه مبادا چوباشون مثل چوبای ما بشه حاضر نيستند قرضشون بدن!

_ راستی اينم شنيدی كه وزارتخونه وضعيت فوق العاده اعلام كرده؟

_ آره، شنيدم... ميگم نكنه اين اتفاق زير سر اونيكه نبايد اسمشو برد باشه؟...

_اوه، پناه بر ريش مرلين!

....

بله، در دنيای جادویی، اتفاق هولناكی رخ داده بود. از يك هفته قبل چوب جادویی جادوگران يكی پس از ديگری غير قابل استفاده می شدند و بدون هيچ علت مشخصی، فرمان صاحبانشان را اجرا نمی كردند.

از طرفی مدتی بود شايعه ای مبنی بر اينكه، لرد ولدمورت پشت اين قضيه است، در ميان جادوگران نگران پخش شده بود. آيا اين شايعه حقيقت داشت.

اتاق گردهمایی مرگخوارها

همه خوشحال از بلایی كه به سر جامعه جادوگران و بخصوص خون لجنی ها اورده بودند، گرم گفتگو و خنده بودند كه ناگهان در اتاق بشدت باز شد و بارتی كراوچ وحشت زده وارد اتاق شد.

_ خدای من! ارباب .... ارباب! چوبم ... چوب من كار نمی كنه...! چوب يكی ديگه از مرگخوار ها هم مثل من شده!

_ صدای خنده و گفتگو ناگهان قطع شد و جای خود را به همهمه داد
_... اين امكان نداره!!! مگه قرار نبود اين اتفاق تنها برای جادوگرای ديگه بيفته، نه برای مرگخوارها؟!

_ ســـــــــــــــــــاكت!

لرد ولدمورت با عصبانيت از جايش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. اين امكان نداشت... بايد چك می كرد چه اشكالی رخ داده. در اتاق را باز كرد و وارد ان شد.
به سمت ميزی كه با حكاكی های عجيبی در وسط اتاق قرارداشت، رفت. نگاهش بروی گوی سرخی بود كه كمی بالاتر از سطح ميز، به سرعت بدور خود می چرخيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/7 23:50:39
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1389 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد سياه با تموم شدن جانپيچ هاش ميميره و با اجازه مرلين روزي ده ساعت با بدن يك جادوگر نامعلوم به زمين برميگرده. برد تصميم ميگيره كارهاي كه آرزوشو داشته انجام بده و به فكر ازدواج بارتي ميفته. دامبلدور و محفليون به همراه عروس (رز ويزلي) براي حرف هاي نهايي قراره به خانه ريدل بيان اما لرد اين بار گريندل والده و دامبلدور با ديدن اون ممكنه كارهايي بكنه ... لرد از مرگخوار ها ميخواد كه سريع فكري براي اين موضوع بكنن در حالي كه چند دقيقه ي بعد قراره محفلي ها برسند ...
_________________________________________________

روفوس: ارباب! فهميدم! شما بايد معجون مركب بخوريد!
لودو وسط حرف پريد و گفت: آخه بوقي، فرض كن ما اربا رو گير بياريم، ارباب مو داره كه بريزيم تو معجون!
لودو ميشه ساكت باشي؟ ارباب ميخواست حرف بزنه! خوب ناخن كه دارم! ولي يكي بايد بره منو نقش قبر كنه!
لوسيوس گفت: اراب، ممكنه وقتي ما رفتيم دامبلدور برسه! به نظر من بهتره شما با معجون بريد و خودتون اين كارو بكنيد چون شما تو اين كار وارد ترم هستيد. معجونو كه خورديد برگرديد.
- من برم؟!! فكر خوبيه ولي قبرم كجاست؟!!!

سي دقيقه بعد

- شما نميخوايد بگيد تام كجاست؟ ما چهار ساعته منتظريم!
- گفتيم كه! ارباب رفتن خريد!!! شما صحبت هاتون رو بكنيد تا ايشون برگردن!
- من تا تامي نياد يك كلمه هم حرف نميزنم!
- خوب من اومدم دامبلدور، حرفاتو بزن!
- اه بالاخره اومدي؟ چه خوب. همه چيز مرتبه و پسر و دختر هم همديگرو پسنديدند. مهريه هم نداريم و جهيزيه هم نداريم!!! ميمونه تاريخ عقد كه به نظر من 10 روز ديگه خوبه چون سالگرد ولادت گودريك گريفيندوره!
لرد لحظه اي تفكر كرد و به ياد آورد كه تنها 5 روز ديگر فرصت دارد، پس گفت: نه خير، تولد سالازار چهار روز ديگه ست، اونموقع ميگريم!
- نه! تولد اون قاتل مشنگ كش عروسي بگيريم؟ بدشگونه! 10 روز ديگه!

يك ساعت بعد

- تولد سالازار!
- گودريك!
لرد كه كم كم داشت مو درمي آورد ترسيد كه اوضاع خراب تر شود و مجبور شد رضايت دهد چند روز بعد از مرگش عروسي بگيرند كه لااقل عروسي كرده باشند.
- قبوله! خوب ديگه خداحافظ! بريد!
- محفلي ها با تعجب به لرد نگاه كردند و مجبور شدند كه آپارات كنند.
لرد نفس راحتي كشيد كه اولين وظيفه اش را انجام داده است. ناگهان تفكري شيطاني در ذهن لرد به وجود آمد. جانپيچ هشتم!

.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده