جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] تالار جشن هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 10 تیر 1395 10:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور برای مراسم نوروز مشغول چیدن سفره هفت سین شدن تا در مسابقه بهترین سفره شرکت کنن!

تصویر تغییر اندازه داده شده


تمامی مرگخواران در اتاق لرد ولدمورت به صف شده بودند و به صحبت‌های اربابشان در رابطه با ویژگی‌های منحصر به فرد سفره‌ای که انداخته بود گوش می‌دادند. عرق سردی بر چهره اکثر آن‌ها نشسته بود. همگی می‌دانستند که او آب در هاون کوبیده امّا هیچکس جرأت اعلام این مسأله را نداشت.

- ... و طلسم باستانی‌ای روی سفره‌مان قرار دادیم که با تحویل شدن سال به صورت دومینو تمام اجزای سفره به حالت عادّی دربیان و ظاهر اصلیش آشکار بشه. همونطور که می‌بینید الان هنر زائدالوصف ارباب به خوبی نمایان نیست ...

- مــــــــــــــــــــــا!

بالاخره گاومیش باروفیو که در کنار او قرار داشت حوصله‌اش سر رفت و ضمن کشیدن «ما»ی کش داری، با یک جفتک دومینو را تخریب کرد.

[دسترسی به اتفاقات چند دقیقه آتی به دلیل خشونت بیش از حد و مرگ فجیع چندین مرگخوار-ممد مقدور نمی‌باشد]

- چرا زودتر نگفتین؟!

- ارباب شما ورود به اتاقتون رو ممنوع کرده بودید تا برای سفره‌آرایی تمرکز کنید.

- مهم نیست! ما باید با دامبلدور مسابقه بدیم. حالا سفره آرایی یا هر چیز دیگه‌ای.

عدّه‌ای از مرگخواران مشغول تمیز کردن تکّه‌های روده و لوزالمعده و لکّه‌های خون ممدهای تازه گذشته شدند و سایرین نیز رفتند تا تدبیری برای مسابقه بیندیشند.

تصویر تغییر اندازه داده شده


باران بهاری در حال بارش بود و هوای عصر آن روز را هر چه مطبوع تر کرده بود. زوج تینیجری از خلوتی شهر و دو نفره بودن هوا استفاده کرده و اولّین راز و نیازشان را در کوچه پشتی خانه شماره 12 گریمولد تجربه می‌کردند که ماشین پرنده آبی رنگی توجّهشان را جلب کرد.

- گشت آرشاد پرنده!

دخترک پس از ذکر «وای بابام نفهمه» درجا قالب تهی کرد و پسرک که عبارت «فاج ده پلیس» بر روی لباسش خودنمایی می‌کرد چهارنعل صحنه را ترک کرد. ماشین پرنده امّا بدون توجّه به آن دو، پس از قطع کردن سیم برق و بی خانمان کردن تعدادی کلاغ بر روی سقف خانه شماره 12 فرود آمد و هری پاتر به همراه رون ویزلی از آن پیاده شدند.

رون با دیدن جانورانی که سقف خانه را پر کرده بودند جوگیر شد و سوژه را با «هری پاتر و تالار اسرار» قاطی کرد و در حالی که فریاد می‌زد: «عنکبـــوت ... چرا عنکبــــــــــوت؟ » دوان دوان از صحنه خارج شده و از پشت بام سقوط کرد، غافل از این که آن‌ها عنکبوت نبودند و هاگرید که از ماندانگاس شنیده بود «الان نون تو مورچه‌خواره!» زده بود توی کار مورچه‌خوار!

هری امّا بدون توجّه به رون، برای این که ورود قهرمانانه‌ای داشته باشد راه معقول و ساده ای به اسم در را نادیده گرفت و از دودکش پرید داخل خانه.

- من بـــایــــــد همین الآن پروفسور دامبلدور رو ... عه

ویزلی است دیگر! روی سنگ لحد هم از آرمان‌ها دست نمی‌کشد. هری متوجّه شد که ورود قهرمانانه‌اش خیلی موفقیّت‌آمیز نبوده و ضمن عذرخواهی بابت بر هم زدن خلوت آرتور و مالی از اتاق آن‌ها خارج شد.

- آهــــای! من باید پروفسور دامبلدورو ببینم!

- پاتر! چی باعث شده فکر کنی حق داری هاگوارتز رو ترک کنی و به این‌جا بیای؟ شک نکن این دفعه با این کارت اخراج می‌شی.

- سیوروس! انقدر سریع قضاوت نکن، بذار ببینیم هری چه توضیحی داره.

- باید با پروفسور دامبلدور حرف بزنم ... مسأله‌ی مهمّیه.

- در چه مورد؟

- زخمم درد می‌کنه! تازه کابوس هم دیدم!

- واهاهاهاهای! دیدی زود قضاوت کردی سیو؟ مسأله به این مهمّی پیش اومده ... البته؛ متأسّفم هری، پروفسور دامبلدور یک ماهه که توی اتاقشون هستن و رمز ورود جدید رو کسی نمی‌دونه. اگر می‌تونستیم بریم پیششون حتماً بهشون می‌گفتیم که مسابقه سفره‌آرایی تموم شده و بهتره از این کار دست بکشن.

هری بدون توجّه به حرف‌های مک‌گونگال به سمت اتاق دامبلدور حرکت کرد و شروع به فریاد زدن رمز های عبور احتمالی کرد.

- چرک گوش ... عن دماغ ... یواخیم لو ... برتی بات ... گلرت ... جوراب پشمی ... اعتماد کامل ... اه لعنتی باز شو دیگه، چرا گناه می‌کنی؟

و در باز شد! هری و به دنبال او اسنیپ وارد اتاق دامبلدور شدند. در کمال تعجّب آلبوس به جای سفره چیدن مشغول ور رفتن با وسایل نقره‌ای ظریفش بود که هیچ‌وقت هیچ‌کس نفهمید چه هستند و به چه کار می‌آیند.

- پروفسور!

- آروم باش فرزندم ... اجازه بده اول پروفسور اسنیپ صحبت کنن. چی شده سیوروس؟

- آلبوس! از قانون شکنی‌های پاتر که بگذریم، یک خبر مهم برات دارم. لرد سیاه قصد داره توی مسابقه آشپزی شرکت کنه. به نظرم بعد از از دست دادن فرصت مسابقه سفره‌آرایی این بهترین فرصت برای اینه که خودی نشون بدی تا پرچم محفل رو بالا ببریم.

- اوه چه عالی! من همیشه این رقابت‌های صلح آمیز رو به چوبدستی کشیدن و از بین بردن آدمایی که می‌تونن روزی به مسیر عشق هدایت بشن ترجیح می‌دادم.

- پروفسور! همینه! من این صحنه رو قبلا توی خواب دیده بودم ... این نقشه مرگخواراس ... اسنیپ جاسوس اونه، جاسوس ولدمورت! زخمم داره تیر می‌کشه!

دامبلدور بدون توجّه به کولی بازی‌های هری اتاقش را ترک کرد تا موضوع مسابقه را با سایرین مطرح کند.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- جون ما؟! باب خیالت تخت آلبوس! من خودم داور اون مسابقم ... داوری بخش طعم و مزّه با منه، یعنی باهاس بچشم غذاهارو تا بیبینم چطوره ... یه داور بخش سلامتم داره که باهاس چک کنه غذات ضرر مرر نداشته باشه و چربی مربیش زیاد نباشه و این داسّانا که اونم دس رفیقم باروفیوئه! نیگا نکن مرگخواره، بچّه ساده‌ایه می‌شه روش حساب وا کرد.

- اوه ممنون از دل‌گرمیت هاگید ... این مسابقه فقط یه مسابقه آشپزی نیست، باید به هر قیمتی از حیثیّت محفل دفاع کنیم.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- و داور دوّم کیه؟

- هاگرید هسته ارباب! نگاه نکنید که محفلی هسته ... علی رغم هیکل گنده‌اش مغز کوچیکی داره، راحت می‌شه اینه ره گول زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باروفیو در 1395/4/10 10:16:14
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1394 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-... و همونطور که گفتم، داور ها متفاوتند!

نارسیسا نگاه عمیقی به مرد پشت میز نشسته کرد.
-این بی انصافیه!

مرد، دستی به ریش های انبوهش کشید:
-اگه ناراحتید از مسابقه انصراف بدید!
-هیچوقت توی عمرم تا این اندازه قانع نشده بودم!

نگاهی به فلورانسو کرد. او نیز چندان راضی به نظر نمیرسید.
-ببخشید، ما میتونیم با داور هامون آشنا بشیم؟

مرد ریشو سر تکان داد.
-داوران گروه شما سالازار اسلیترین و روونا راونکلا هستند.
سپس رو به نارسیسا کرد:
-داوران گروه شما هم گودریک گریفیندور و گلرت پردفوت!

فلورانسو و نارسیسا با فرمت به مرد ریشو نگاه می کردند.

-بسه دیگه... الآنم وقت ناهار و استراحته، خانم ها بفرمایید بیرون!
________________________________________

کمی آنسوتر، خانه ریدل ها


-چی شد؟
زن جوان اخم کرد:
-حوصله ندارم هک، ارباب کجاس؟
-ارباب مشغول چیدن سفره سیاهشون هستن
-راستی... تو این چند وقته سالازار و روونا رو ندیدی؟
- :no:

نارسیسا به سمت لرد حرکت کرد.
-بلاتریکس میپرسه سلیقه داورها چطور بود؟ کنجکاوه بدونه داورا کیا بودن؟

چند ثانیه بعد، وقتی زن جوان تمام ماجرا را برای لرد و مابقی مرگخواران تعریف کرد، صدای فریاد لردولدمورت عصبانی در خانه ریدل ها پیچید:
-ینی ما باید به سلیقه یه سفید سفره بچینیم؟ اصلا سالازار و روونا کجان؟
_______________________________________
کمی آنسوتر، محفل ققنوس

-... سالازار اسلیترین و روونا راونکلا هستند!

-چی گفتی فرزند روشنایی؟ ینی ما باید به سلیقه دو تا سیاه سفره بچینیم؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1394 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:قرار هست که در تالار جشن ها مراسمی برگزار بشود که در آن ملت سفره های هفت سین خودشون رو به نمایش بگذارن.به بهترین سفره هم جایزه داده میشه...لرد و دامبلدور هم توی این مراسم میخوان شرکت کنن و برنده جاییزه بشن...

-------------------------------------


لینی بال بال زنان به سمت لرد که هنوز محو تماشای سفره ی به زعم خودش زیبا بود،به سمت لرد آمد و گفت:
_ارباب...ما به اون پشمک چیکار داریم!
_منظورت چیه لینی؟!
_ارباب...تو این مراسم داورا هستن که امتیازدهی میکنن...مهم اینه که داورا خوششون بیاد!
_لینی...مهم منم!ما بر طبق سلیقه من سفره رو میچینیم...نه نظر داورا! اگه مشکلی با این امر داری میتونی خودت رو به آشا معرفی کنی!

لینی نگاهی به آشا که در پشتش ایستاده بود کرد...آشا در حالی که از لب و لوچه اش آب میچکید،چشمانش برق شرارت باری زد!
لینی هم آب دهانش را قورت داد و رو به لرد ایستاد و گفت:
_نه ارباب...من هیچ مشکلی ندارم!

لینی این جمله را گفت و تعظیمی به لرد کرد.سپس همانطور که کمرش را برای تعظیم خم کرده بود،از لرد و البته آشا دور شد!

ناگهان نارسیسا که مطمئن بود هیچ داوری به سفره هفت سینی که لرد آن را با جمجه تزیین کرده بود امتیاز بالای نمیدهد،با ترس و لرز به لرد نزدیک شد و گفت:
_هوووووم...ارباب...فکر کنم کمی تا قسمتی حق با لینی باشه...البته که اصل شمایین و شما باید تصمیم بگیرین که سفره چه جوری باشه.ولی من میگم عاقلانه اینه که سلیقه داورا رو هم در نظر بگیریم... حداقلش اینه که بدونیم داورا کین و از چی خوششون میاد...فقط همین!:worry:

لرد با خشم نگاهی به نارسیسا کرد...اما پس از لحظاتی خشمش فروکش کرد و با بی میلی رو به نارسیسا کرد و گفت:
_خیلی خوب...برین ببینید این داورا کین و از چی خوششون میاد...ولی ما به آراستن سفره مون بر همین منوال ادامه میدیم!


مقر محفل ققنوس

همه اعضا دور میز غذا خوری نشسته و طبق معمول در حال نوش جان کردن سوپ پیاز با آب اضافه دسپخت مالی ویزلی بودند...دامبلدور در حالی که با نفرت (اوپس!محفلی ها نفرت ندارن...با یه چیز دیگه!) بی میلی قاشق مملو از سوپ پیاز رو داخل دهانش میگذاشت گفت:
_منظورتون چیه فرزندان روشنایی؟!همه از ققنوس خوششون میاد!
_اما پورفسور...شاید داورا مثلا از اسلیترین باشن...از مار خوششون بیاد!
_فلور...دخترم...چشماش به لیلی رفته!
_کی چشماش به لیلی رفته پرفسور!
_ها...هیچی...میخواستم یه چی دیگه بگم!دیالوگ یه چیز دیگه بود...منظورم اینه که من بهت اعتماد دارم....برید ببینید داورا کیا هستن و چیا رو دوست دارن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: جمعه 19 فروردین 1390 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی شماره ی 12 گریمولد:

دامبلدور دستی به ریش های بلندش کشید و گفت: به نظرتون چه ظرف هایی میتونه به قشنگی سفره ی هفت سینمون کمک کنه؟

آنیتا یادآوری کرد: همین طورم نشون بده که سفره متعلق به محفله!

دامبلدور گازی به کیوی پوست نکنده ای زد و در همین حین به فکر فرو رفت.

جیمز که تا این لحظه یک چشمش به دامبلدور و چشم دیگرش به یویویش که مدام جلو و عقب میرفت بود با دیدن این صحنه هر دو چشمش را به دامبلدور دوخت و پرسید: پروفسور از کی تا حالا پوست خوار شدین؟ لااقل کرک و پرشو میکندین!

اما قبل از اینکه دامبلدور بخواهد پاسخی بدهد ، در اثر برخورد یویوی جیمز با ظرفی سرخ و طلایی رنگ که به شکل ققنوس بود ، ظرف افتاد و شکست و کله ی ققنوس به سمتی پرتاب شد.

جیمز با دستپاچگی گفت: اوه ببخشید پروفسور الان درستش میکنم.

یویوش را کناری گذاشت و با وردی ققنوس را به سر جایش برگرداند و اینبار هر دو چشمش را به یویویش دوخت و از خیر جواب سوالش گذشت.

ریموس با شادمانی گفت: ققنوس!

دامبلدور گوشزد کرد: ریموس ، محفل ققنوس! در ضمن الان واسه چی شعار محفل میدی؟ محفل از آن ماست.

ریموس با هیجان گفت: نه نه منظورم این نیست. میگم ظرفامونو ققنوس انتخاب کنیم. یه ققنوس خوشگل سرخ و طلایی. درست مث اونی که جیمز شکست.

جیمز که احساس امنیت نمیکرد زیر لب گفت: حالا یه بار یه چیز زدم شکوندما هی بگین.

و با سرخوردگی از آنجا رفت. گودریک ظرف ققنوس شکل را برداشت و گفت: فکر خوبیه ، هم قشنگه ، هم نماد محفله.

دامبلدور بشقاب میوه اش را کنار گذاشت و گفت: پس منتظر چی هستین؟ برین دنبال ظرفا!

خانه ی ریدل:

سفره ای در مرکز خانه ی ریدل پهن شده و مرگخواران دور تا دور سفره حلقه زده بودند و به آن خیره شده بودند. بالاتر از همه ی آن ها لرد با غرور ، بادی به غبغب انداخته بود و به سفره چشم دوخته بود.

سفره ای که قرار بود به دستور لرد سیاه باشد ، توسط دستکاری های متعدد بلاتریکس به رنگ خاکستری روشن در آمده بود ، بلا خوب میدانست که برای هفت سین باید از رنگ شاد استفاده شود و تنها کاری که برای جلوگیری از رنگ سیاه میتوانست انجام دهد دستکاری آن و راضی کردن لرد به عوض شدن ناگهانی رنگ بدون هیچ قصدی شده بود.

ظرف های اسکلت شکلی که محتوای آن درون دهان اسکلت قرار میگرفت و سنجد و سیر و سکه و ... درون دهان آن خودنمایی میکردند.

کتاب مرلین کبیر در کنار آینه ای که صورت زیبای لرد در وسط آن حک شده بود در گوشه ی سفره قابل ذکر بود.

- اوه ارباب این قشنگ ترین سفره ی هفت سینیه که به عمرم دیدم.

رز این را با هیجان بیان کرد و به چهره ی لرد روی آینه خیره شد. لرد دست هایش را به کمرش گرفت و گفت: ارباب همیشه بهترین سلیقه هارو داشته.

نارسیسا به آرامی در گوش بلا زمزمه کرد: بیشتر به سفره ی مرگ شبیهه تا هفت سین.

لرد خطاب به نارسیسا گفت: نارسیسا ، من دوست دارم که تعریفات تو از سفره ی زیبام رو در حالی که بلند بیان میکنی بشنوم نه در گوش بلا.

نارسیسا سعی کرد لبخند بزند و گفت: اوه بله ارباب ... به بلا میگفتم که این اسکلت ها شکوه خاصی به این سفره دادن. فقط مارش کمه.

بلا سقلمبه ای به نارسیسا زد و رو به لرد گفت: سرورم ، در زیبا بودن این سفره شکی نیست ، اما ... اما فکر نمیکنین که ... یکم برای سفره ی هفت سین زیادی خشنه؟ در ضمن سبزه ...

لرد سریع گفت: من اجازه نمیدم اون خاک های پر مو رو با کله ی زیبای صیقلی من مقایسه کنین!

روونا نیز که احساس خوبی نسبت به اسکلت ها نداشت پیشنهاد داد: ارباب اسکلتا مار ندارن. بهتر نیست فلش هایی رو از تو دهن اسکلتا رد کنیم ، اونوقت میشه دوجور برداشت کرد. خود ما فکر میکنیم مار از تو دهن اسکلته بیرون اومده و به مسئولان برگزاری مسابقه میگیم این فلش ها دارن نشون میدن که اسکلت و سیاهی و اینا در این سال جدید باید ... دور بشن. البته تظاهر میکنیم این طوریه!

لرد که از این پیشنهاد همچین هم بدش نیامده بود گفت: شاید ، یک روز برای فکر کردن به اون وقت داریم. برین ببینین اون ریش دراز چه تصمیمی داره. ما نباید از اونا عقب بیفتیم و حتی شایدم ...

لرد لبخندی شیطانی زد و ادامه داد: بتونیم جلوی شرکت اونا تو مسابقه رو بگیریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اسفند 1389 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید :

هوا گرم بود و آفتابی کور کننده بر تمامی شهر سایه گسترده بود . روی درخت ها چندین شکوفه صورتی رنگ دیده می شد . بچه مشنگ هایی که کیف به دست از مدرسه بازمی گشتند ،از خوشحالی آروم و قرار نداشتند . در این میان پیرمرد ی خوش رو با حدود یک متر ریش سفید در میان کوچه ها به سمت مغازه ای حرکت می کرد .

- به به ؛ تو این جا چی کار می کنی آلبوس جان ؟

- به سلام ، دوست قدیمی ، هوریس جان . اومدن تا ماهی قرمز و سنجد و سمنو از این چیز های هفت سین بگیرم . تو این جا چی کار می کنی ؟

- منم اومدم خرید هفت سین ، البته ماله من یه فرق هایی با خرید تو می کنه آخه من امسال کلاس سفره آرایی رفتم واسه همین می خوام یه طراحی خوب از سفره داشته باشم .

- آه عزیزم موفق باشی . پس بیا با هم بریم ؛ بعدشم بریم خونه ویزلی ها یه چایی بخوریم .


قصر خانوادگی مالفوی :

- مگه من صد بار نگفتم که می خوام سفرم از همه قشنگ تر باشه .

- سرورم ، آخه من دیگه چیکار کنم که شما خوشحال و راضی بشین . اصلا می خواین یه کم آهنگ بزارم روحیتون عوض بشه ؟

- بلا جدیدا دلت هوس ورد های منو نکرده ؟

-

- حالا بهتر شد . دارم بهت می گم اون وره سفره سمنو بزار ، سبزه هم کلا نمی خوام .

- سرورم ، آخه این جوری که یه سین کم می یاریم .

- مهم نیست جاش یه سوسکی چیزی بزار ، وقتی سبزه رو می بینم احساس حقارت می کنم که این مو داره ولی لرد با این همه عظمت و بزرگی ... کچله

- لردی چون گریه نکن ؛ منم گریم می گیره ها .


دقایقی بعد اخبار همگانی :

- با عرض سلام به همه هم وطنان عزیز ؛ با توجه به این که چند روزی به سال نو نمانده است گروهی از جادوگران هنرمند ما مراسمی را برپا کرده اند که از تمام عموم جادوگر دعوت می شود به این محفل آمده و سفره های هفت سین خود را به نمایش بگذارند که طی این مراسم به بهترین طراحی سفره مبلغ 5000 گالیون تعلق می گیرد . وعده ما 29 اسفند ، دهکده هاگزمید ، تالار جشن ها .

لرد : چی می گه ، معلومه من می برم .

دامبلدور : از همین حالا جایزه رو تو دستام احساس می کنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1389/12/26 10:17:59
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1389/12/26 10:40:35
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 26 دی 1389 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک، همان شب بعد از جشن اخر هفته، دفتر بخشدار هاگزمید

- آقای کینگزلی... شما دیگه دارید زیاده روی میکنید! کدوم حمله، کدوم نشان؟!!

- اما ... اون نشونه ها...

- ببینید، نه چیزی دزدیده شده و نه به کسی آسیبی رسیده... مطمئن باشید که این فقط یه شیطنت کودکانه بوده و بس! شما زیادی به موضوع حساس شدید!

شکلبولت با ناراحتی سرش را تکان داد. گرچه بنظر نمی رسید که قانع شده باشد با این وجود برخاست و بعنوان خداحافظی دستش را به سوی پای دراز کرد.

- بسیار خب... من فکر میکنم گفته های شما درستند و من... شاید حق باشماست من زیادی به موضوع حساس شدم.

پای نیز از روی صندلیش بلند شد و با لبخند گرمی دست کینگزلی را فشرد و افزود

- البته این موجب افتخار من و اهالی هاگزمید است که افرادی چون شما شب و روز به فکر اسایش مردم هستند. بازم متشکرم.

کینگزلی شکلبولت با چرخشی سریع و نرم به سمت در اتاق کار رفت و بدنبال او پای با همان لبخند او را مشایعت کرد.

- خداحافظ

- باز هم به ما سر بزنید.
.
.
.
برای مدتی کوتاه سکوت کاملی در اتاق حاکم شد. آگوستوس متفکرانه، برای لحظاتی به در ی که کینگزلی از آن خارج شده بود، نگریست.

- خوبه... تا حدی آروم شد.

و به دنبال این جمله لبخندی نه چندان خوشایند چهره فربه آگوستوس را پوشاند.

همان لحظات خارج از ساختمان اداری هاگزمید

- گینگزلی با قدمهای بک نواخت از ساختمان خارج شد و به سمت گوشه دیگر خیابان جایی که گودریک منتظر او بود شتافت.

- بقیه بچه های گروه ضربت کجان؟

- سر پست هاشون. خب پای چی گفت؟

- اصرا داشت که اون اتفاق یه بازی بچه گانه بوده!

مکثی کرد.

- با این حال من هنوز قانع نشدم، بهتره چند شبی اینجاها مراقب باشیم. ممکنه گروه اوباش تنها خواسته باشن ما رو گمراه کنن یا... نمی دونم اگه بخوایم منصف باشیم کار دیشبشون عجیب بود! نه دزدی، نه ادم ربایی و نه هیچ چیزه دیگه ای...

هر دو با هم به سمت خیابان فرعی به حرکت درامدند که کینگزلی بار دیگر ایستاد و سپس به آرامی به سمت پنجره روشنی که احتمالا دفتر کار بخشدار بود نگاه کرد و زمزمه وار گفت: به آسکورپیوس بگو یه چشمش هم به بخشدار باشه.

- بخشدار؟!!

- فقط محض احتیاط.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/10/26 16:04:08
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: جمعه 24 دی 1389 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- هل هل هل هل ... موهاهاها!

صدای خنده ی شیطانی که بیشتر شبیه استارت فولکس واگن سبز رنگ بود در گوش مردم میپیچید، شهردار به شدت گیج شده بود و نمیدانست چه کار بکند اما کینگزلی فورا کنترل اوضاع را بر عهده گرفت و به نیروهایش علامت داد که اطراف ساختمان جمع شوند و همه جا را زیر نظر بگیرند و سپس در چوبدستیش شروع به صحبت کرد طوری که صدایش در کل تالار بزرگ پخش میشد: آرامش خودتون رو حفظ کنید دوستان، من و بقیه افرادم نظم و امنیت این جا رو برقرار کردیم و شما میتونید به خوشگذرونی ادامه بدید، این کار یه عده اراذل و اوباش علاف بود که میخواستن تفریح کنند! ما بعد از پایان جشن هم میتونیم شما رو به خونه هاتون برسونیم پس با خیال راحت ادامه بدین!!!

کینگزلی این را گفت و با این که خیلی راغب نبود برای آب کردن یخ ملت یک دختر سیاه و بی ریخت را سمت خودش کشید و شروع به راز و نیاز کرد و کم کم پس از آن ملت هم به حالت عادی برگشتن.
با این که کینگزلی ادعا کرده بود همه چیز عادی است جشن خیلی زودتر از ساعت معمول تمام شد و ماموران گروه ضربت همه را به خانه هایشان رساندند.

یک جای مخوف و مخفی

- کینگزلی خیلی سمج تر از این حرف هاست، هر چی من خرش میکنم بی خیال نمیشه!
- بهتر، بزارید بیخیال نشه آگوستوس جان! میزنیم همشونو تار و مار میکنیم!
- آرام باش دراکو پسریم، من خودم میدانم چگونه کله پایش بکنیم. آن شب نگذیاشت کارمان را کامل کنیم اما بالاخره میکشمیمش!
-من هم با سالی جون موافقم، خشونت جواب نمیده باید با منطق نابودشون کنیم.
- من تسلیمم ویکتور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بوق بر مدیران
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 دی 1389 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خون، دود ، آشوب با اوباش


سوژه ی جدید

شب سرد و زمستانی بود ، طبق رسم جدید هاگزمیدی ها، برای آخر هفته به تالار آمده بودند تا دور هم خوشی بگذرانند و رقصی کنند و حال آخر هفته را ببرند .

شهردار هاگزمید ،جناب آقای آگوستوس پای، در وسط سن با آن شکم فربه اش مشغول رقصیدن بود و با بانوان نقاب زده ی آنجا خوشی می گذراند .

- بیا بابا ، آه..آه.. :banana:

در این میان کینگزلی شکلبوت ،فرمانده ی گروه ضربت دیاگون ، بر روی سن آمد و دست شهردار مست از خوشحالی (نه چیز دیگه ای)را گرفت و به گوشه ای برد .

- جناب آقای شهردار .

- بله جانم ؟

کینگزلی لیوانی آبی بر صورت آگوستوس ریخت تا او مشاهیرش را به دست آورد ، سپس سرفه ای کرد و با قیافه ای بسیار مصمم و جدی گفت :

- جناب شهردار ، اول میخواستم از شما بابت دعوت گروه ما به این مهمانی های آخر هفته ی هاگزمید تشکر کنم و با وجود انتقال ما از هاگزمید به دیاگون شما ما رو فراموش نکردید بسیار سپاس گذارم .

- خواهش می کنم جانم .

شکلبوت ادامه داد :

- نکته ی بعدی و بسیار مهمی که می خواستم بگم اینه که از وقتی که ما از این دهکده رفتیم گروه اوباش از خودش فعالیتی نشون نداده و در یک بایکوت خبری و رسانه ای رفته ، من نگرانم که یک وقت بایکوتشون یک نقشه نباشه و اینها تا الآن داشتن یک سری کارهای شیطان صفت انجام می دادن .

آگوستوس لبخند ملیحی زد و رو به کینگزلی گفت :

- نه عزیزم ، گروه اونها کم کمک داره میپاشه و با چون سالازار بسیار کهنساله فکر نکنم توان جمع کردن اوباش رو داشته باشه و بتونه ...

ناگهان در همین لحظه زمین برای چند ثانیه لرزید و تمام منبع های نوری تالار خاموش شدند .

چند ثانیه بعد صدای شکستن شیشه آمد و فورا پس از آن صدای خنده ی شیطانی شخصی که به سرعت داشت از تالار دور می شد .

مردم حاضر چوبدستی هایشان را در آوردند و پس از روشن کردن آن با صحنه ای عجیب رو به رو شدند .

روی تمامی دیوارهای تالار شکلک شیطانی قرمز رنگی به همراه یک گل رز سرخ کشیده شده بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1389/10/23 21:28:45
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1389 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه ضربت هاگزمیدیک سخن کوتاه با کینگزلی:آخه اینم پست بود؟طرفو روز تولدش می دزدن؟
دابی خودش و غیب و ظاهر می کنه و به تالار بر می گرده.
_دابی؟چی شد؟پس آگوستوس کجاست؟
دابی هق هق کنان نامه را به دست کینگزلی داد و گفت:
ارباب پای نبود.وقتی من در اتاق بود ارباب نبود ولی این نامه بود.ارباب پای د خطر است.قربان.
کینگزلی رو به گروه کرد و گفت:
این یک مبارزه ی واقعیست.بروید آماده شوید.
بیل رفت و چوبدستیشو آورد.پردفوت کتاب هایی را که درباره ی قفل درها بود گذرا نگاه می کرد.دابی هم طبق معمول گریه می کرد.در چهره ی کینگزلی آثار وحشت نمایان بود.ریموس هم که تا به تیم گرین فایر رفته بود بعد از یک هفته قیافه اش شاد نبود.آشا هم که...ده دقیقه بعد
کینگزلی که ازمش را زجم کرده بود که موفق می شوند گفت:
نگران نباشید.ما آگوستوس را نجات می دهیم و برای این کار به دو چیز احتیاج داریم.یکی احساس پیروزی و دیگر هیچ.
ملت:آخه مگه آزار داری؟چند دقیقه بعد در جزیره بالاک
_خوب؟کسی نذری نداره که از کدوم سمت بریم؟
آن ها بر سر دو راهی مانده بودند.
بعد از دقایقی پردفوت گفت:
_گف با قناری نامه فرستاده؟قناری های این جزیره در وسط جزیره قرار دارند.
ملت:
_پس بالاخره باید از کدوم ور بریم؟
_باید نصف بشیم.
در این لحظه بیل گفت:
رون به من موبایل مشنگی داده.دوتاهم هست.
کینگزلی:
خوبه.بیل و آشا .شما با من بیآین.ریموس و فرانک و دابی هم با هم برن.
بعد از دقایقی موبایل بیل زنگ زد.ریموس بود.
الو ببین اینجا ما بین یه مشت ببین باتریش داره تموم می شه با GPSبیاین دنبالمون.آی.عجله کنین.
بعد از اینکه بیل ماجرا را تعریف کرد به دنبال GPSگشت و بعد از ده دقیقه جایشان را پیدا کرد آن ها با سرعت به سوی آن ها رفتند.
و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که بایدنابود شود مرگ استتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 11:08
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه ضربت دياگون

سوژه ی جديد:

به مناسبت ولادت با سعادت آگوستوس پای، عضو جيگر گروه:


- اين قدر از اين تالار استفاده نشده موش ها ديوار رو سوراخ كردن، دابی اون بيل رو بی زحمت بده من!

- قربان، ما فقط بادكنك و وسايل تزئينی همراه خود داشت، متاسفانه ما هيچ بيلی نداشت.

كينگزلی با ناراحتی دابی رو نگاه می كنه، اما بعد از چند لحظه در حالی كه فكری به سرش می زنه، رو به دابی ميگه:
- به بيل ويزلی بگو بياد!

- چشم قربان!

مدتی بعد:

كينگزلی در حالی كه بيل ويزلی رو سر و ته كرده و به ترميم ديوار می پردازه ( ) به بيل ميگه:
- حالا فهميديم فقط به درد كار كردن تو گرينگوتز نمی خوری، می تونيم باهات بيلی چيزی هم بزنيم.


كمی اون ورتر، نه نه، يكم اون ور تر، آهان حالا درست شد! :


ريموس و آشا بادكنك های گل منگولی خوشگلی رو به زمين و در و ديوار و پنجره و شيشه و كلا" هر جايی كه گيرشون بياد می چسبونن. الكساندر و فرانك هم در اين كار، با چسبوندن وسايل تزئينی ديگه به اونهها كمك می كنن...

كمی بعد:


- كينگزلی، كارمون تموم شد! حالا چی كار كنيم؟

كينگزلی در حالی كه لبخندی به لب داره، و تالار رو كه برای برگزاری يه جشن تولد خوب برای آگوستوس آماده شده، از نظر مر گذرونه، رو به دابی ميگه:
- عاليه! دابی، حالا بی زحمت برو و آگوستوس رو بيار اين جا.

- پاق! ( افكت آپارات دابی به سوی قرار گاه گروه ضربت! )

دابی توی قرارگاه ظاهر ميشه و در حالی كه برای پيدا كردن آگوستوس اطراف رو نگاه می كنه، فرياد زنان اسم اون رو به زبون مياره...

- آگوستوس پای! قربان، كجـــــايين؟ آگوستوس...

در همين لحظه، دابی متوجه يه كاغذ كاهی نسبتا" بزرگ ميشه، با عجله به سمتش ميره و شروع به خوندنش می كنه: « سلام، متاسفانه من و ايوان روزيه توی قرار گاه مرگخورا با هم دست به يقه شديم، ولی چون اون به منوی مديريت مجهز بود، منو به جزاير بالاك تبعيد كرد. من از اين جزاير بالاك تونستم به وسيله ی يه طوطی، اين نامه رو واستون بفرستم... لطفا" كمك كنين! »

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!