دوئل با بانو دلاکور
موضوع: وفاداری
همه جا تاریک و ساکت بود. تنها صدای قدم های خودش در راهرو، منعکس می شد.
تق... تق... تق...
چند قدم دیگر جلو رفت.
تق... تق... تق...
ایستاد. گویی به مقصد رسیده بود. چوبدستی را بالاتر گرفت و نور، روی قفل در افتاد:
-الوهومورا!
در، بی صدا باز شد. چشمانش، اتاق را می کاوید.پوزخندی زد: چراغ خواب آبی، تخت آبی، کمد آبی. حتی جلد بعضی از کتاب ها نیز آبی شده بودند.
تعجبی نداشت؛ خودش او را بزرگ کرده بود!
-ناکس!
سعی کرد لرزش قلبش را نادیده بگیرد. چند قدم به تخت نزدیک تر شد. به خودش تلقین کرد:
-اون یه خائنه روونا! یه خائن!
چوبدستی را به گلوی دخترش نزدیک تر کرد. اشک در چشمانش حلقه زد: چقدر سخت بود!
آُستین چپش را بالا زد. با دیدن علامت روی ساعد، کمی آرام تر شد. به این قوت قلب نیاز داشت:
-هلنا؟
دخترجوان، چشمانش را با وحشت باز کرد. از جا بلند شد و نشست:
-تو... تو کی هستی؟
صدایی در اعماق قلب روونا به او یادآور شد که هلنا می داند با چه کسی طرف است. تنها، نمی خواهد باور کند!
-من از طرف لرد سیاه اومدم!
صدای لرزان هلنا را شنید:
-فقط یه فرستاده از طرف لرد سیاه؟
نفس عمیقی کشید:
-فقط یه فرستاده از طرف لرد سیاه!
دخترک، از تخت برخاست. چند قدم نزدیک تر شد:
-فرستاده های لرد سیاه رحم ندارن!
سپس مقابل چشمان حیرت زده روونا، چوب دستیش را به او داد:
-من باهات نمی جنگم! چون این فرستاده برای قلب من، بیشتر از یه فرستاده س!
روونا اخم کرد. تنها راه سرپوش گذاشتن روی احساسات طغیان کرده اش:
-بهت فرصت دوئل میدم!
چوبدستی را به سوی هلنا پرتاب کرد، هلنا با میلی چوبدستی را گرفت.
هر دو رو به روی هم ایستاده بودند. آماده برای دوئل. اما انگار هیچکدام، توان فرستادن اولین طلسم را نداشتند.
شانه های هلنا فرو افتادند:
-این یه دستوره؟
از اینکه اتاق تاریک است، خوشحال بود. هیچ دلش نمی خواست دخترکش، غم و شرمندگی سایه انداخته بر چهره اش را ببیند. چه کسی می گوید مهر مادر به فرزند بیشتر از مهر فرزند به اوست؟
-نه، انتخاب با خودته!
سعی کرد چشمان ذوق زده هلنا را ندیده بگیرد:
-میتونم همین الآن بکشمت!
هلنا با یأس جلو آمد. چوبدستیش را به سوی مادر گرفت و گفت:
-قدرت چیز کثیفیه مامان... خیلی!
تحمل این یکی را دیگر نداشت. فریاد کشید:
-تو به لرد خیانت کردی! تو جاسوس بودی!
قطره اشکی، دستانش را خیس کرد. هلنا کی اینقدر نزدیک شده بود؟
-مامان...
بغضش را فرو داد. او یک مرگخوار بود! مرگخوار ها، گریه نمی کردند. می کشتند!
-آواداکدورا!
نوری سبز... دردی در اعماق جان... و سیاهی!
آنلاینها
41 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] باشگاه دوئل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
پاسخ به: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


تو چرا یه این جوری شده؟ چه خبرته؟ مگه من چی گفتم؟!! من فقط گفتم قهوه اگر خیلی ناراحتی خوب چایی!
دیدی چه زود رفتی منیره؟ دیدی آرزو به دل رفتی منیره؟ دیدی هنوز لباس سفید نپوشیده رفتی تو گور؟ عرررررررررررررررررر ... این جوری نمیشه، باید همین امروز به همه آرزوهات برسی ... نه، به بزرگترینش!
یافتم! نصفش روی پیژامه نصفش توی پیژامه!
تو به من خیانت کرد منیره! من تو رو خواهم کشت.
حالت ولش کرد و ارني از ميان جمعيتي که وسط سالن اجتماعات هافلپاف تجمع کرده بودند رد شد تا به سمت سالن عمومي گريفيندور برود و کار سيريوس بلک را بسازد.

،حالا اون چوب جادو رو بده تا این چاهو زودتر باز کنم!
:

