جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: چهارشنبه 25 خرداد 1390 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-رز بالای سر سالازر ایستاده بود و مشغول فکر کردن و یافتن راه حل برای بازجویی نیروگاه بود
-اه خسته شدم من که گیج شدم از بس نگات کردم خودت خسته نشدی ازبس با خودت بازی کردی

-آخه به تو چه بچه اگه خیلی دلت میخواد بیا هم بازیه من بشو
-عمرا همون دفعه پیش بسه هفت پشتمه
-به نظرت واسه فردا چیکار کنیم

سالازر که هنوز در بهره بازی بود گفت:
-هان چی ؟چی گفتی؟ یه باردیگه بگو
-برو بابا ما رو بگو با کی اومدیم 13بدر
-باشه باشه ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد
-به لرد گفتی که فردا بازدید میکنن از نیروگاهمون

-اره پس وقتی پاشدم رفتم بیرون فکر کردی رفتم کجا! مگه مثه توام که همش چسبیدی به صفه شطرنجت
-خوب لرد چی گفت.....

-اون گفت :خو به من چه ! نیروگاه که مجوز و سندش به اسم همه شما مرگخوارانه ! من نقشی ندارم ! کلا من در وزارت خونه و جامعه جادوگری در حال حاضر وجود خارجی ندارم ! نیروگاه مال شماست.
و وقتی بهش گفتم: ارباب شما خودتون دستور ساخت همه بمب ها و کلاهک ها رو دادین به ما
-گفت که اون فقط مشاوره داده ولی یه راه حل داد
-گفت همشون رو به گوساله تبدیل کنیم

-ببین سالازر بینه خودمون باشه لرد انگاری زده به سرش مشکلات بهش فشار اورده

سالازر:-خوب همین کارو بکنیم همشون رو به گوساله تبدیل کنیم
-نه انگارشطرنج رو مخت تاثیرداشته تو هم مخت قاطی کرده
-آخه ادم حسابی وزیر میفهمه اینجامجوزش توی وزارت ثبت شده


میشه نقدش کنین متوجه اشکالاتم بشم

من اولین بار بود که مینوشتم ببخشید اگه بد شده البته به پای شما ها که نمیرسه قول میدم رول نویسیم به مرور زمان بهتر بشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1390/3/25 21:40:33
چشمانت را

به مناظره دعوت می کنم
نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: چهارشنبه 25 خرداد 1390 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
در دفتر لرد سیاه

بارتی: « بابا. بابا. یه سوال. شما گاوید ؟! »

لرد در حالیکه با وسیله آهنی عجیب و مثلثی شکل یک عدد تار مو را درون یکی از منافذ کله اش فرو می کرد با عصبانیت روی میز چوبی مقابل اش کوبید و رو به بارتی گفت:

« بله ؟ بله؟ چی گفتی بارتی ؟ چه غلطی کردی؟ »

بارتی: « پس چرا پروفسور اسنیپ به من گفت گوساله ؟! »

لرد: « به تو گفته گوساله. بابای تو گاوه در اینصورت. نه من. »

بارتی: « خوو بابای من شمایین دیگه ارباب. نیستین ؟ »

لرد در حالیکه حوصله اش از بحث با پسر خوانده اش، بارتی سر رفته بود بار دیگر روی میز کوبید و گفت:

«پسر جان ! من پدر معنوی تو هستم. پدرخوانده ی تو هستم. نه بابای گاو تو که ! حالا بگو باز چه غلطی کردی توی مدرسه که سوروس بهت گفته گوساله ؟! »

بارتی که زور میزد تا قیافه ای مظلومانه بگیرد، با صدای آروم و کودکانه گفت:

«من جریمه شدم و تا یک هفته باید آبدارچی هاگوارتز بمونم. رفتم توی دفتر اساتید، چایی بردم. حواسم نبود جای شکر معجون عشق ریختم توی چایی اسنیپ و دامبلدور. یهو وسط جمعیت اساتید این دو تا پریدن بغل و هم راز و نیاز و اینا کردن ! برای همین پروفسور اسنیپ پس از دفع حالت عشقولانه اش، بهم گفت گوساله ! »

لرد می رفت تا چیزی به بارتی بگویید که قبل از آن چشمش به کله ی رز ویزلی افتاد که از توی سوراخ کلید درب اتاق بیرون آمد و به دنبال آن سایر بدنش هم به داخل اتاق افتاد.

لرد: «رز ؟ تو هنوز یاد نگرفتی باید در بزنی و از در راحت تر میشه وارد شد تا سوراخ کلید در ؟ هان؟ »

رز: «سرورم ! من حامل یک پیام فوری هستم ! »
در این حین بارتی برداشت کودکانه می کنه و پیش از دستور یا حرفی از جانب لرد، با صدای بلند میگه:

«چی میگه بابا ؟ میگه حامله آقا پیام فوریت پور هستش ! آره ؟ قدم نو رسیده مبارک ، تبریک میگم رز عزیز ! »

لرد: «نه پسرم ! منظورش اینه که حمال یک پیغام اضطراری هستش ! رز خردساله هنوز ! »

بارتی: «چه فرقی میکنه بابایی ! حامله همون حمال کودکه دیگه ! »

لرد با عصبانیت کشوی میزش را بیرون می کشید و بارتی را با لگدی درون کشو می اندازد و آنرا می بندد و می گوید:

«نصفه شب اومدی خلوت به هم میزنی رز. بنال رز جان ! بگو این پیام فوری خودتو ببینم ! »

رز در حالیکه به هفت – هشت عدد تار موی پراکنده و کوتاه روی کله اربابش خیره مانده بود، گفت:

«سرورم ! همین الان کانال جادوگر تی.وی گفت که یک فاجعه هسته ای جادویی با کلی کشته و خسارت رخ داده و تیم تجسس و شخص وزیر دارن میگردن نیروگاه های اتمی که بمب اتم جادویی دارن رو مصادره میکنن و عوامل شون رو توبیخ ! »

لرد: «خو به من چه ! نیروگاه که مجوز و سندش به اسم همه شما مرگخوارانه ! من نقشی ندارم ! کلا من در وزارت خونه و جامعه جادوگری در حال حاضر وجود خارجی ندارم ! نیروگاه مال شماست. »

رز: «ولی ارباب شما خودتون دستور ساخت همه بمب ها و کلاهک ها رو دادین به ما ! »

لرد بدون توجه به معصومیت و درماندگی رز دوباره با همان وسیله مثلثی شکل رفت تا تار موی دیگری را در کله اش بکارد. در این حین با صدایی حق به جانب گفت:
«خب ! من مشاوره دادم ! این هدف والا و شوم اتمی رو خودتون در خودتون پرورش دادین ! یه پیشنهاد دارم ! برین قبل از رسیدن تیم وزارت خونه به این حوالی کل نیروگاه رو تبدیل به یک دامداری کنید با گاو و گوسفند و اینا ! یعنی کلاهک و بمب ها رو تبدیل به گوسفند و گاو کنید ! یه کاری کنید که تکون هم بخورن و طبیعی نشون بدن که حیوانن. نه بمب ! »

رز: «خب این نیروگاه مجوز وزارتخونه رو داره ! اونا میدونن که اینجا نیروگاه اتمیه ! چرا باید بیخودی وانمود کنیم که نیست وقتی اونا میدونن که هست ؟! »

لرد: «بگین درآمد نداشت، تغییر شغل دادیم !»

و رز با فکری آشفته به سمت درب اتاق راه افتاد و خارج شد.

---------------------------------------

هیچ گاه فکر نمی کرد که لرد نسبت به این خبر این چنین بی تفاوت نشان دهد. به نیمه شب نزدیک می شدند. با همان چهره ی آشفته به سمت پذیرایی خانه ریدل، جایی که سالازر داشت با خودش شطرنج بازی میکرد، به راه افتاد. فردایی می آمد که هر لحظه خطر حضور افراد وزارت در لیتل هنگتون احساس می شد. در آن نیمه شب هیچ مرگخواری جز خودش و سالازر در خانه ریدل حاضر نبود. در جستجوی شکوفایی فکر و اندیشه به سراغ سالازر پیر رفت که هنوز با نیمه توهم زده اش در پذیرایی شطرنج بازی می کرد و خودش را کیش و مات می نمود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگـولوس بلـک در 1390/3/25 9:59:47
ویرایش شده توسط ریگـولوس بلـک در 1390/3/25 10:19:29
Re: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


- ... که باعث کشته شدن و خسارات فراوان به این منطقه شده ...

- آآآآه پس چرا این طوری میشه؟

رز با افسوس نگاهی به صفحه ی شطرنج انداخت. این چهارمین بار بود که بازی میکرد و باز هم تمام مهره هایش جز تعداد اندکی از یاران وفادارش باقی مانده بودند.

- ... آمار فعلی خبر از کشته شدن 123 نفر از جادوگران و ساحران میدهد ...

آهی کشید و دستش را به سمت قلعه نشانه گرفت و خطاب به او گفت: دو تا برو جلو، باشد که موفق شوی!

- ... ماموران وزارت سحر و جادو سریعا وارد عمل شده تا این فاجعه را از دید جامعه ی مشنگ دور کند ...

سالازار که تمام مدت برقی در چشمانش نمایان بود، با شیطنت پوزخندی به رز زد و گفت:

- رز این تلویزیونو بلند کن ببینم چی میگه.

رز که دوست داشت به هر بهانه ای که شده از صفحه ی شطرنج دور شود بلند شد و بدون اینکه از جادو استفاده کند، به سمت کنترل رفت. صدا را زیاد کرد و برگشت.

رز با تعجب به لبخند شیطانی سالازار که گشادتر شده بود نیم نگاهی انداخت و بعد به صفحه ی شطرنج خیره شد. آنچه را میدید باور نمیکرد. با حیرت سرش را بلند کرد و به سالازار خیره شد.

سالازار با شادمانی و غرور دست به سینه نشسته بود و گفت: نوبت توئه.

رز به سربازی که مدتی پیش حرکت داده بود و اکنون در کنار صفحه جزء مردگان به حساب می آمد نگاه کرد.

- ... وزیر سحر و جادو تصمیم را بر آن گرفته که هرچه سریع تر به تمام نیروگاه های اتمی شخصا سر زده و هر نیروگاهی که بمب در اختیار دارد یا قصد ساخت آن را دارد توبیخ و ساختمان را مصادره کند ...

- چـــــــــــــی؟

رز این را بیان کرد و به خبری که شنیده بود فکر کرد. این حرف یعنی چه؟ و با یادآوری اتفاقاتی که ممکن بود برای نیروگاهشان بیفتد -جایی که مرکز اصلی تهیه ی تجهیزات برای مقابله با محفل بود- باعجله از جایش بلند شد و به سمت اتاق لرد حمله ور شد. باید این خبر را هرچه سریع تر به لرد میداد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 اردیبهشت 1390 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی ویزلی کوچک نگاه ملتمسانه ای به رز انداخت...ولی خیلی زود متوجه شد راه فراری وجود ندارد.برای همین شروع به صحبت کرد.
-خب...ببینین، جریان از اینجا شروع شد که من و آرتور با هم آشنا شدیم.بعدها بهم گفت که تو همون نگاه اول متوجه شده که من همون ملکه رویاهاش...

لینی با حالت تهدید آمیزی مالی را تکان داد.
-چی داری میگی؟برو سر اصل مطلب!

مالی که از شدت تکانهای لینی دچار حالت تهوع شده بود دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد.
-باشه باشه...میگم...خواهش میکنم بس کن...ما، یعنی من، رفته بودم تو کلاهک داشتم استراحت میکردم که یهو دیدم...

لینی چوب دستیش را بطرف کفگیر مالی گرفت... مالی فریادی کشید.
نـــــــه!نزن...باشه...ما یعنی همه محفلیا خودمونو کوچیک کردیم و رفتیم تو کلاهک که سر از کار شما در بیاریم.

لینی لبخندی زد و مالی را با احتیاط روی زمین گذاشت و نگاهی به عروسکهای دیگر انداخت.حالا دیگر همه آنها را میشناخت.سرش را به مالی نزدیک کرد.
-ببین قرمزی...همین الان میری محفل و برای ما کلاهک چاشنی دار میاری...وگرنه این عروسکا رو میبخشیم به نجینی!

مالی نگاهی به شوهرش انداخت...سری تکان داد و با اشاره لینی غیب شد.


یک ساعت بعد...اتاق لرد سیاه:

لرد نگاهی به کلاهکهای چاشنی دار زیبا انداخت و لبخند رضایتمندانه ای زد.
-هوووم...بالاخره موفق شدین یه کارو درست انجام بدین.

لینی که از تعریف ارباب در پوست خود نمیگنجید شروع به تعریف کردن ماجرا کرد...

چند دقیقه بعد:

لینی روی زمین افتاده بود، چوب دستی لرد درست روی پیشانیش قرار گرفته بود.فشار نوک چوب دستی را احساس میکرد و صدای زمزمه وار لرد را میشنید.
-شماها...همتون...محفلیا رو ول کردین برن و به جاشون کلاهک گرفتین؟!شماها مغز دارین؟ما کلاهکو برای چی میخواستیم؟برای نابود کردن محفل!و شما همه اونا رو آزاد کردین که برن!...

از سرنوشت لینی وارنر و بقیه مرگخوارانی که در این ماجرا دست داشتند هیچ اطلاعاتی در دست نیست!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: چهارشنبه 31 فروردین 1390 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
در جمع مرگخواران چاشنی گرد:

- تونستین چیزی پیدا کنین؟

اسکور لبخندزنان دسته ای گیاه را از جیبش در آورد و آن را جلوی دیگران گرفت و گفت: ایناها!

ویکتور نیز میخواست چشم گاو را نشان بدهد که ایوان فریاد زد: بسه دیگه ، شوخی که نی!

اسکور زیرچشمی دیگران را از نظر گذراند و آهسته گیاهان را به گوشه ای پرتاب کرد و دستش را از هرگونه ردی از گیاه پاک کرد.

لودو با افسوس روی سنگی نشست و پرسید: حالا چی کار کنیم؟

لوسیوس با تاسف گفت: دوس ندارم اینو بگم ، ولی فک کنم در نهایت باید همون نقشه ی اول لردو اجرا کنیم.

اسکور که با یادآوری خرابکاری که کرده بود عصبی شده بود گفت: نه امکان نداره! منو خط بکشین.

بلا با اطمینان خاطر گفت: مطمئن باش تو یکی رو با خودمون نمیبریم.

- یعنی واقعا میخواین دوباره برین و یه جوری از خونه ی گریمولد کش برین؟

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند ، مسلما لرد انتظار داشت که هرچه سریع تر یکی از آن بمب های چاشنی دار را بیابند وگرنه ... هیچ کس دوست نداشت به این موضوع فکر کند!

مرگخواران عروسکی:

تمام مرگخواران حاضر در اتاق دور مالی ویزلی جمع شدند و با تعجب به عروسک سخنگو چشم دوختند. آن ها مالی را دیدند که چوب کوچکی را از درون جیبش در آورد و به سمت خودش گرفت.

رز بدون معطلی چوبدستی را از مالی قاپید و گفت: چوبدستی؟ محاله!

مالی نگاهی به چشمان درشت و اندام بزرگ مرگخواران انداخت و گفت: این طوری که نمیتونم همه چیو توضیح بدم ، احساس خوبی ندارم!

لونا یقه ی پیراهن مالی را گرفت و در حالی که آن را بالا می آورد ، به پا زدن های مالی ویزلی چشم دوخت و گفت: به نفعته که همه چیو سریع تر توضیح بدی. چونه هم نزن.

مالی آب دهانش را قورت داد و به برقی که در چشمان مرگخواران نمایان بود نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: دوشنبه 29 فروردین 1390 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
در طرف دیگر مرگخواران در حال جست و جو به دنبال چاشنی بودند.اسکورپیوس و ریگولوس به دشت رفته بودند و یکی از بمب ها را با خود برده بودند تا امتحان کنند که چاشنی به آن میخورد یا نه.ناگهان اسکورپیوس داد زد:
- ریگولوس!! ریگولوس!!! هوی با توام بلک!!

- بله چی میگی؟
- پیدا کردم!! این گیاهه به این بمبه میخوره!
- واقعا؟

کمی آن طرف تر در یک دام داری، ویکتور و یاکسلی چشم گاو ها را در آورده و روی تک تک بمب ها امتحان میکردند تا پیدا کنند چاشنی مورد نظر را! که ناگهان یاکسلی داد زد:
- ویکی!! ویکتور!!! هوی با توام !!
- بله چی میگی؟
- پیدا کردم!! این چشمه به این بمبه میخوره!
- واقعا؟



رز و لینی مسئول جوش آوردن آب و دیگران مسئول کندن دست و پا ها بودند. آنتونین چاقو، و روفوس سوهان ، و لونا تخته می آورد.رز بعد از نابود کردن نیمی از کبریت ها، آن را به لینی سپارد و به سمت دیگران رهسپار شد.
- کارا چطور پیش میره؟
- نمیدونم. این عروسکه که کفگیر دستشه تا میخوام دستش رو قطع کنم، غل میخوره . انگار غلت میزنه. اینا که باتری خور نبودن یه وقت؟
- نه. شما دو تا محکم دو طرفش رو بگیرید من میکنم دستشو. یک ... دو...

-نــــــــــــــــــه!! صبر کنین!! من همه چی رو بهتون میگم.

صدای مالی ویزلی بود که با حرکت لب های عروسک بیرون آمد. مرگخواران به یکدیگر نگاه کردند و اتش زیر اجاق دوباره خاموش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 28 فروردین 1390 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران لرد سیاه طی حمله ای کلاهکهای هسته ای محفل ققنوس رو میدزدن.ولی به دلیل نداشتن چاشنی، روفوس و دالاهوف و اسکورپیوس از طرف لرد مامور میشن که به محفل برن و کلاهک چاشنی دار بیارن.سه مرگخوار به محفل میرن و سه توپ سیاه رنگ رو از جیمز میگیرن.جیمز ادعا میکنه که این توپ ها کلاهکهای هوشمند هستن و بهتر از کلاهکهای عادین.مرگخوارا با سه کلاهک به خانه ریدل برمیگردن ولی واقعیت اینه که محفلیا خودشون رو در ابعاد عروسکی داخل این کلاهکها پنهان کردن.لرد متوجه این موضوع میشه که مرگخوارا کلاهکها رو از جیمز گرفتن و به قضیه شک میکنه.با باز شدن کلاهکها، مرگخوارا، عروسکها(محفلیا)رو میبینن.
لرد سیاه رز، لینی و لونا ،آنتونین و روفوس رو مامور بررسی عروسکها میکنه.
بقیه مرگخوارا هم باید راهی برای پیدا کردن کلاهکهای چاشنی دار پیدا کنن.

__________________________

لینی یکی از عروسکها را با احتیاط از روی زمین برداشت.
-هوووم...جنسش خوب نیست.عروسک محفلیا بایدم اینجوری باشه خب.بودجه ندارن!

لونا دستی به موهای عروسک کشید.
-موهاشم قابل شستشو نیست که...به هیچ دردی نمیخورن اینا.مدل لباسشم قدیمیه.

آنتونین با جدیت هر دو عروسک را از دست لینی و لونا گرفت.
-ارباب گفت طلسمهای بکار برده شده روی عروسکا رو بررسی کنیم.نه جنس موها و چشم و ابروشونو...هزار بار به ارباب گفتم این ساحره ها رو تایید نکنه ها...خب...از این یکی شروع میکنیم.این چرا کفگیر دستشه؟!عجیبه!حتما خواستن بچه ها رو تشویق به آشپزی کنن.

مالی ویزلی که در دستان آنتونین قرار گرفته بود سعی میکرد کوچکترین حرکتی نکند.فقط کفگیرش را با حالتی تهدید آمیز به طرف آنتونین گرفته بود.

آنتونین کمی بالا و پایین عروسکها را بررسی کرد و وقتی چیزی دستگیرش نشد آنها را روی زمین انداخت.
-اینا عروسکای معمولین.طلسم خاصی هم ندارن.به نظر من بهتره بدیمش به این بچه مرگخوارا باهاشون بازی کنن.

رزکه تا آن لحظه ساکت بود به آرامی خم شد و یکی از عروسکها را از روی زمین برداشت و به چهره اش خیره شد...صورت عروسک مو سرخ بشدت برایش آشنا بود.با تردید دستی به صورت عروسک کشید.
-نه...به نظر من بهتره احتیاط کنیم...همشونو نابود میکنیم!اول دست و پاشونو میکنیم بعد میندازیمشون تو پاتیل آب جوش که کاملا از بین برن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/1/28 12:10:09
Re: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: جمعه 26 فروردین 1390 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد هرچه بیشتر فکر میکرد بیشتر به دردسرهایی که ممکن بود آن ها بوجود آورده باشند آگاه میشد. لرد سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و پرسید:

- اون دقیقا وقتی گفتین از اینا میخواین چی کار کرد؟

اسکور که سرش را پایین انداخته بود پاسخ داد: رفت و سه تاشونو برامون آورد. وقتی گفتم بدون چاشنین گفت اینا پیشرفته س ، اگه قدیمیشم میخوایم هست و میتونه بره بیاره ، که دیگه ما گفتیم نه.

لرد برای حفظ آرامشش نفس عمیقی کشید و از آنتونین پرسید: تو چند بار جیمز رو دیدی؟

آنتونین که از ترس به دیوار پشت سرش چسبیده بود چیزی نگفت و فقط یک قدم به سمت در برداشت.

لرد که به شدت سرخ شده بود باز هم آرامشش را حفظ کرد و گفت: وقتی ازش خدافظی کردین اون دقیقا کجا رفت؟

اسکور که تازه متوجه وخامت اوضاع شده بود پاسخ داد: رفت سمت خونه 11 و 13. باور کنین نرفت تو خونه 12.

لرد چشمانش را بست و خطاب به بلا گفت: بلا ... سریع اسکورو از جلو چشام دور کن ، تو رات یه کروشیوم نثارش کن.

اسکور با حالت منگی چشمانش را از روی لرد برداشت و همراه بلا به بیرون کشیده شد. آنتونین فرصت را غنیمت شمرد و خواست همراه آن دو از اتاق خارج شود که با فریاد لرد میخکوب شد.

- نـــــه آنتونین. تو باید همراه روفوس این توپارو چک کنی. مسلما نقشه ای پشت این ماجراس.

مورچه که روی کفش اسکور بود و الان همراه اسکور از آنجا خارج شده بود و بی سیمش در این حد برد نداشت تا بقیه ی محفلی ها را از این رویداد آگاه کند ، تنها کاری که توانست کند پریدن از روی کفش و آپارات کردن به محفل بود.

آنتونین و روفوس با دستانی لرزان به دستور لرد به سمت سه توپ رفتند و با طلسمی آن ها را باز کردند و نسخه های گوناگون باربی و یک سگ بر روی زمین افتاد.

روفوس که از ترس چیزی نمانده بود سکته را بزند با دیدن عروسک ها نفس راحتی کشید و گفت: بفرمایین ارباب ، مث اینکه جیمز فقط قصد بازی کردن با مارو داشته. اینا یه مشت عروسکن.

رز ، لینی و لونا خواستند به قصد عروسک بازی آن ها را برداند که لرد گفت: صبر کنین. شاید اونا طلسم شده باشن.

سپس نگاهی به آن سه کرد و گفت: حالا خودتون سه تا اینارو چک میکنین و از سالم بودنشون اطمینان پیدا میکنین. شاید این یویوباز واقعا قصدش مسخره کردنمون بوده.

مکثی کرد و حرفش را تکمیل کرد: آنتونین و روفوس ، شما هم بشون کمک میکنین. بقیه هم میرین یه راهی برای پیدا کردن کلاهک های چاشنی دار پیدا میکنین.

و چشم غره ای نثار تک تک مرگخواران کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: چهارشنبه 22 دی 1389 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-سالازار در رو باز کن بینم-
شپـــــلق...روفوس با همون کلاهک تو دستش با سر رفت توی در ورودی.
روفوس: بابا چند دفعه گفتم این سالازار رو از کار برکنار کنید؟
-تقصیر اون بیچاره چیه که تو تو جلسه ها معلوم نیس داری به کجا آپارات میکنی؟لرد گفت که اینجا هم مثل عمارت اربابی ما شده.فقط کافی دست چپت رو بگیری بالا.همین ببین.

و دست چپش رو بالا گرفت و از طوری از ورودیه آهنی رد شد،انگار که چیزی جز دود نبود.
-آنتونیون من بلاخره این رو میکشم.
-حالا بیخیال برو ببینم چی کار میکنی.

اتاق جلسات نیروگاه اتمی.

-سوروم چهار ساعتم نشد چه برسه به چهل و هفت ساعت.
-چهل و هشت ساعت روفوس.
-آها بله.

ولی لرد به سختی مشغول بررسی کلاهک ها بود و حواسش به خود شیرینی های روفوس نبود.
-اینارو از کجا آوردین؟
-راستش سرورم-
-بذار من بگم.سرورم این تنبل ها منو فرستادن که یه سر و گوشی آب بدم که یهو یکی از دوستای قدیمیم رو دیدم.هنوزم یادم نمیاد که قبلا کجا دیده بودمش ولی حالا به هر حال،بهش گفتم و اونم رفت واسم آوردشون.به همین سادگی به همین قد بلندی.
-ده بار به این دراکو گفتم نذار این بچه برنامه های موگلی رو ببینه.
-بعد اسکور قیافشم یادته؟
-آره سرورم یه چی تو مایه های من بود و یه یویوی مسخره ی صورتی هم داشت!
-سرورم یه حسّی بهم میگه که اون-
-خودم میدونم شامپو که اون کی بوده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: دوشنبه 20 دی 1389 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]مرگخواران لرد سیاه به یک قطار که حامل کلاهک های هسته ای است حمله می کنند. این کلاهک ها و قطار متعلق به محفل ققنوس بود اما مرگخواران با ترفندهایی موفق به بیهوش کردن محفلی ها می شوند و همه کلاهک ها رو می دزدن. اما در حین انتقال کلاهک ها توسط مرگخواران، جرج و فرد از محفل متوجه می شوند و در حرکتی آنتاحاریک و گولاخانه کلاهک ها رو بر می گردونن اما از بخت بدشان یکی از کلاهک ها رو روفوس در دست دارد و با آن به نزد لرد سیاه در نیروگاه اتمی سیاهان می رود. روفوس ابتدا تشویق می شود اما لرد متوجه می شود که این تک کلاهک چاشنی ندارد. لذا با خشم به مدت 48 ساعت به روفوس مهلت می دهد تا کلاهک چاشنی دار بیارد و دالاهوف و اسکورپیوس را برای کمک در اختیارش می گذارد. آن سه به خیابان گریمولد (مقر محفل) می روند تا کلاهک بدزدند. دالاهوف و روفوس استتار می کنند و اسکورپیوس بدون اینکه جیمز را بشناسد به طور تصادفی با او گفتگو می کند و از او کلاهک های مقر محفل رو تقاضا می کند. جیمز نیز برایش سه توپ سیاه و بزرگ در نقش کلاهک می آورد...[/spoiler]

آنتونی و روفوس به تعجب به سه توپ سیاه رنگ خیره شده بودند که دو پای کوتاه آنها را روی خود حمل می کرد. جیمز زیر کلاهک ها مدفون شده بود و با "ابولفضل" گفتن های مدام قدم به قدم آنها رو جلو می راند. قطره ای از آب دهان تشنگی (تشنه قدرت و مقام) اسکورپیوس از گوشه ی دهانش جاری گشت، به زیر فکش رسید و در برابر گلویش چکید و روی سر مورچه ای بارکش بر کف خیابان گریمولد پرید !

مورچه که باری جز یک هندسفری نداشت، با نفرت به اسکورپیوس خیره گشت. به دور پاهاش چرخید، روی کفشش نشست و درون هندس فری زمزمه کرد:

«از لوپین به دامبل. دامبل جواب بده؟ »

صدای دامبلدور: « اه مینروا. گفتم از زیر پتوی من بیا بیرون. توی دادگاه مهریه ات رو میدم..اهممم...ببخشید ریموس. بله به گوشم !»

« من در موقعیت سه مرگخوار هستم. خودمو دارم گره میزنم به بند کفش یکیشون. همون مو بوره. »

«دریافت شد. جهاد کن برادر ! خب من برم که کلی کار دارم. سه تا عروسی باید برم. سه جا دامادم امروز. به طلاق هم با منیره دارم. فیشششش ! »

در سوی دیگر روفوس نیز به تقلید از اسکورپیوس آب دهانش را روی زمین می ریخت و آنتونی دالاهوف نیز درخت کاجی را گاز می گرفت تا صمغ آن را بیرون بیاره و به عنوان چسب برگ های دور کمرش از اونها استفاده کنه. جیمز بلاخره سه کلاهک سنگین را روی زمین و مقابل اسکور و روفوس انداخت. روفوس خم شده بود و روی سطح کلاهک تف می انداختند و با انتهای ردای اسکورپیوس مشغول برق انداختن آن بود.

اسکورپیوس: « ببینم. آقا پسر. اینا چاشنی ندارن؟! »

جیمز که یویو اش را از درون دست اسکورپیوس قاپیده بود و با اسپری شیشه پا کن ، کافور و مواد ضد عفونی آنرا تمیز می کرد نگاهی به کلاهک ها انداخت و سپس فیس تو فیس اسکور شد:

« ئمممم. خب نه. راستش باید ازشون بخواین که چه موقع و در چه موقعیتی منفجر بشن. اینا هوشمندن. اگه دوست ندارین برم از اون مکانیکیا و چاشنی داراش بیارم. از اونها هم بود توی اون خونه ! »
روفوس: « نه. همین هوشمندا بهترن. دستت درد نکنه پسر جان. بریم اسکور. »

جیمز بی توجه به سه مرگخوار به سمت خانه شماره ۱۲ گریمولد گام بر می داشت و آرام آرام به آن سه پوزخند می زد. دالاهوف، روفوس و اسکورپیوس هر کدام یک کلاهک برداشتند و پشت درخت کاجی در پارک مثلثی تشکیل دادند و در میان هاله هایی زرد رنگ ناپدید شدند اما صمغ برگ های دالاهوف توان آپارات نداشتند و پیش از غیب شدنش همانند برگ خزان از زیر کمرش در میان باد به رقص در آمدند. سه مرگخوار در مقابل دروازه نیروگاه اتمی در حوالی خانه ریدل ها فرود آمدند.

درون کلاهک اول:

هری و جینی با اندازه باربی و کوچک شده در آغوش یکدیگر ولو و به فکر خلق فرزندی دیگر بودند اما با نزدیک شدن کلاهک به نیروگاه و لرد سیاه، سوزش زخم آقای کله زخمی موجب می شد تا چوبدستی اش را آماده در دست داشته باشد.

درون کلاهک دوم:

آرتور ویزلی (نسخه باربی) تپش قلب شدیدی داشت و دائما دستش را روی قفسه سینه اش جابجا می کرد و دنبال موقعیت قبلش می گشت که در نهایت آنرا در نشیمنگاهش یافت ! . همسرش، مالی ویزلی (نسخه باربی) بر خلاف او با خیالی آسوده دفترچه خاطراتش را باز کرده بود و گالیور شدن و سفرش را می نوشت.

درون کلاهک سوم:

سیریوس به همان شکل سگ در آمده بود اما این بار در مقیاس نانو ! در کنارش نیز تد لوپین در قالب عروسکی به بالا تنه ی گرگ و پایین تنه انسان در آمده بود و انتظار باز شدن کلاهک را می کشید.
صدای جیــــر و باز شدن دروازه نیروگاه درون کلاهک ها نیز طنین انداخت و به دنبال آن صدای مورچه (ریموس لوپین) درون کلاهک ها ندا داد:

« بروبچ ! من خودمو به بند کفش یکیشون گره زدم. داریم میریم داخل. حالت باربی و عروسک خودتون رو حفظ کنید و اگه کلاهک رو هم باز کردن باز عروسک و مات بمونید. تا وقتی نگفتم عکس العملی از حیات نشون ندین. تمام. »

سه مرگخوار کلاهک بدست به سمت ساختمان نیروگاه گام بر می داشتند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/10/20 12:52:29
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده