هوا تاریک بود و ظلمت شب همه جا را فراگرفته بود اما انگار در این تاریکی ، کسانی بودند که در حال کشیدن نقشه های شوم هستند.
آنتونین: « لینی ... ارباب گفته امشب حتما باید یه گروگان از محفلی ها بگیریم »
لینی که در حال کار با لپ تاپش بود و بدون صبر در حال زدن دکمه ی ارسال در تاپیک کی؟ کی؟ کجا؟ بود ، گفت: « حالا باید کی رو گروگان بگیریم؟ »
در این لحظه صدای جیغی آمد و توجه آنها را به دختری جلب کرد که در حال آمدن به طرف آنها بود.
رز: « اونجا یه سوسک هست
»در این لحظه آنتونین که از صدای ناهنجار رز اوقاتش تلخ شده بود و آرامش روحیش بهم خورده بود ، بی درنگ رز را بلاک کرد و ناگهان رز از جلوی آنها محو شد.
لینی با دیدن این صحنه ی نا اخلاقی (
) دست از زدن دکمه ی ارسال برداشت و رساندن پست هایش به 1000 را متوقف کرد و رو به آنتونین کرد و گفت: « چرا بلاکش کردی؟ اون که برای سایت خیلی زحمت کشیده بود!
»آنتونین: « برو بابا ... تو هنوز اصول مدیریت هیچی نمی دونی » (
)در این لحظه لینی که از ناعدالتی های مدیران ناراحت شده بود ، آخرین پستش را با مضمون " من استفاء می دم" را در انجمن خصوصی مدیران زد و پست هایش را به 1000 رساند.
از جایش بلند شد و سرگردان در خیابان گریمولد شروع به قدم زدن کرد و آنتوین را که حالا در حال برگزار کردن جشنواره بلاک بود ، را تنها گذاشت.
لینی افسوس می خورد که اینقدر برای سایت زحمت کشیده بود اما ... در این لحظه لینی پایش به پای یک نفر دیگر برخورد کرد و با صورت بر زمین خورد و دماغ تازه عمل کرده اش ، شکست.
لینی: « کی بود؟
»در این لحظه چهره ای از تاریکی بیرون آمد. قیافه اش لحظه به لحظه مشخص تر می شد.
دامبلدور: « من بودم
»لینی: « آلبوس دامبلدور
»آلبوس جلو تر آمد و دستش را روی شانه لنی گذاشت و شروع به قدم زدن کرد. لنی هم به پیروی از او شروع به قدم زدن کرد.
لینی: « تو کی واگذار شدی من ندونستم؟
»دامبلدور: « لینی ... دخترم من اونقدر قدرت دارم که اگر تمام مدیران رو هم با هم قاطی کنن ... نمی تونن اندازه من قدرتمند بشن ... من این مدت مخفی شده بودم »
دامبلدور که منتظر جوابی از لینی بود ، با دیدن صورت مات زده لینی ، ادامه داد: « لینی می خوام یه گروه تشکیل بدم و با مدیران بجنگم ... با من خواهی بود؟ »
لینی که هنوز در شوک از دست دادن رز بود ، بی درنگ با تکان دادن سرش ، قبول کرد.
دامبلدور ادامه داد: « اول باید برگردی و منوی مدیریت رو باز پس گیری و بعد بری به ولدمورت خبر بدی و تمام ماجرا رو بهش بگی ... مطمئنم اون هم از قدرت گیری مدیران ناراضیست »
فردا صبح
دامبلدور و ولدمورت رو به روی هم ایستاده بودند و با چشمان خود ، با هم صحبت می کردند. (
)ولدمورت: « قبوله »
دامبلدور: « پس شروع می کنیم ... اولین کاری که باید بکنیم ، باید حساب این آنتونین رو برسیم »
ولدمورت: « کجا می ری پیری؟! ... چطوره اول از عله کبیر شروع کنیم که محفلی هست!
»دامبلدور: « باشه ... من میرم سراغ آنتونین و تو هم برو سراغ عله و تو لینی ... تو هم برو تمام کسانی که بلاک شدن رو دوباره برگردون »
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


و یکی مشکوکانه
اما گودریک او را نمی شناخت و بدون توجه به او به طرف مقر محفل ققنوس رفت تا فکری برای شام هفته ی بعد کند.



»
»
»
»
»
»
»




