جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

کافه تفريحات سياه!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1390 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
قطرات باران جیلینگ و جولونگ به زمین می خوردند فقط محض این که ما برای آغاز پستمون حرفی برای گفتن داشته باشیم وگرنه کی تا به حال شنیده که قطره های بارون جیلینگ جیلینگ کنن!؟

از لا به لای قطرات بارانی که مثل بچه های از مدرسه تعطیل شده از آسمون به زمین می ریختن نسیم سر پاییز به سختی عبور کرد و به سمت بلاتریکس وزید..

همانا باد پاییز همانطور که درختان و گیاهان را می میراند بدنها را هم می میراند مخصوصا اگر طرف بلا باشه! سرمای منجمدکننده ای بدن بالا رو در برگرفت چنان که روحش به سرمای وحشت و ترس گرفتار شد و اشک در چشمان ترسناک بلاتریکس حلقه زد.

یقینا من در اینجا شک دارم که متوجه داستان شده باشیم! جریان اینجوریه که این حقیقت که شانسکی و همینجوری تخیلی تخیلی پیشگویی گلدونی سیبل درست دراومده و ارباب تاریکی.. آن کس که کله ی کچلش مایه ی فخر عالمیان است یحتمل الان یا چاییده یا چایی نبات می خواد و ...

شاید هم بدتر..

بلا در این لحظه پس افتاد ولی قبل از لحظه ی پس افتادگی فقط یه جمله تونست بگه:

- نکنه ارباب سرطان بگیرن!!؟ ..نــ نــ.. عع!

در فاصله ی تلپی افتادن بلاتریکس تا رسیدن انبوه موهای وزوزیش به زمین فاصله ی زمانی بلند و قابل توجهی وجود داشت طوری که چندین اتفاق پشت سر هم افتاد.

روفوس بلند شد و طی حرکت سریع سه بار بالا پایین پرید و به طور نمادین جون داد.. آنتونین از فرط این غم انبوه اول ترکید و بعد مو و ریشش از غصه ی زیاد سفید شد!

سیبل از فرط وحشت گوی و گلدون و خرمهره هاش رو یک جا قورت داد! لونا توی فضای باز بیرون کافه سه تا جلبک سرگردان شکار کرد! و در نهایت لینی گفت:

- پاشید تو رو سالازار.. یکی بگه که من دارم کابوس می بینم ..یکی بگه من اشتباه می کنم تریلانی اصن این پیشگوییها رو نکرده.. یکی بگه ارباب سرطان نگرفته!

- ارباب چی نگرفتن؟!

در آستانه ی در دارک لرد به همراه نجینی و دست راستشون نخست وزیر مملکت () ظاهر شدن ولی همین که جمله رو گفتن یهو همزمان با موهای بلاتریکس نقش زمین شدن..

آورده اند که لینی و وزیر با هم دو دست بر سر کوفتند و بعد از آن روز شامپو ایوان دیگر هرگز کف نکرد و چون صد سال قبل از وجود محفل این اتفاق افتاده بودن هیچ جرقه ی ناهمگونی در رنگ سیاه اون اطراف دیده نمی شد حتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وزیر ِ دیگر در 1390/7/12 22:58:28
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1390 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعتی بعد:

لودو آهی کشید و گفت: بقیه شو چی کار کنیم؟ روفوسو بکشیم؟ آسمونو چطوری بارونی کنیم؟ الان سه هفته س که اصلا بارون نیومده.

و با این حرف بار دیگر مرگخواران با نگرانی در فکر فرو رفتند. همان لحظه در باز شد و بلاتریکس با یک لیوان نوشیدنی کره ای وارد شد. لبخندی شیطانی بر لب داشت و برقی درخشان درون چشمانش نمایان بود.

رز که روی میزی نشسته بود و پاهایش را از آن آویزان کرده بود، بلند شد و پرسید: چی شده؟

بلا با انگشت اشاره اش دو سه بار روی لیوان کوبید و گفت: ارباب بزودی مریض میشن.

مردمک چشمان ایوان مرتب گشاد و تنگ، زوم و دور میشد. بالاخره ایوان دست از بررسی لیوان برداشت و گفت:

- میخوای به ارباب سم بدی؟

بلا سریعا پاسخ داد: زبونتو گاز بگیر ایوان! معلومه که نه! این لیوان آغشته از میرکوبای سرماخوردگیه!

وزیر که همراه بلا به درون اتاق آمده بود تصحیح کرد: منظورش میکروبه!

بلا بدون توجه به وزیر، به سمت در حرکت کرد و گفت: حالا چه فرقی داره؟ من رفتم ماموریتو انجام بدم!

و در را محکم پشت سرش بست.

نیم ساعت بعد - اتاق لرد:

- ارباب ولی این خیلی گوارائه! چرا یک قلپ نمیخورین؟

لرد در حالیکه مشغول نوازش نجینی بود گفت: بلا، این بار هزار و یکمه که میگم میل ندارم. نکنه دلت هوس کروشیو کرده؟

- ارباب، این همه زحمت کشیدم براتون نوشیدنی آوردم و این همه انرژی مصرف کردم راضیتون کنم بخورین، اونوقت بازم نمیخورین؟

ولی با چشم غره ی لرد و حرکت عجیب نجینی، با ناامیدی سرش را پایین انداخت و از انجا رفت.

بلا با عصبانیت به سمت اتاقی که مرگخواران درون آن جمع شده بودند رفت، ظرف را روی میزی گذاشت و فریاد زد: نتونستم اربابو راضی کنم نوشیدنیو بخوره!!!

روفوس که به دستور لرد چند روزی در خانه ی ریدل نبود و تازه همان موقع بازگشته بود، لیوان نوشیدنی را برداشت و گفت: نمیخواد نگران اسراف شدنش باشی! خودم برات میخورمش.

و قبل از اینکه کسی بخواهد مانعش شود یک سره کل نوشیدنی را سر کشید.

ملت مرگخوار:

- چرا اینجوری نگاه میکنین؟ ... چرا من دلم درد گرفت؟ ... چرا ... چرا حالم بد شد؟ ... چرا چرا؟

و با صدای تقی پخش زمین شد و از هوش رفت. رز به سرعت به سمتش شیرجه رفت، نبضش را گرفت و گفت: اون مرده! گویا زیاده روی کردی بلا!

لونا که تمام مدت به بیرون پنجره خیره شده بود گفت: و در این روز گرفته و ابری، حتی آسمان نیز به خاطر از دست رفتن این مرگخوار، می گرید و اشک هایش را نثار همگان میکند!

و دستانش را زیر باران گرفت تا توسط آن خیس شود. رز نیشخندی زد و گفت: چه جالب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/7/12 20:33:18
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/7/12 20:34:08
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/7/13 15:44:40
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1390 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-سییییبل....این بار سومه صدات میکنم!مطمئن باش بار چهارم قبل از اینکه موفق به جواب دادن بشی نور سبز رنگو میبینی!

سیبل تریلانی که با ترس و لرز پشت پیشخوان کافه مخفی شده کمی سرشو بلند میکنه و با دیدن چهره خشمگین لرد دوباره به سرعت به حالت قبلی برمیگرده.بلاتریکس سینی سیاهرنگشو روی میز میذاره.
-سیبل؟مگه نمیشنوی؟ارباب دارن صدات میکنن...تو که نمیخوای از این بیشتر عصبانی بشن؟باید بری پیشگویی هفتگیتو انجام بدی.

سیبل که ظاهرا منتظراین لحظه بود میزنه زیر گریه!در جواب نگاههای متعجب بلا سرشو بین دو تا دستاش میگیره.
-من نمیتونم!من بیچاره شدم!بدبخت شدم.من مردم!من جسدم الان!

بلا:اگه تا دو ثانیه دیگه پیش لرد نری جسد میشی بدون شک!

سیبل اشکهاشو پاک میکنه و جواب میده:
گوی عزیزم!گویم شکسته...دیروز که مرگخوارا داشتن باهاش بسکتبال بازی میکردن از دست یکیشون افتاد و ترک برداشت.دیگه کار نمیکنه!

بلاتریکس لبخندی به لرد که با نگاههای تهدید آمیز به دنبال سیبل میگرده میزنه.کمی فکر میکنه.ناگهان چشمش به گلدون بلوری روی پیشخوان میفته.گلدون کاملا گرده!

بلاتریکس گوی رو برمیداره و به سیبل میده.
-بگیرش...یادگار مادربزرگمه.مواظبش باش!

سیبل که کاملا گیج شده گلدون رو از بلاتریکس میگیره.
-این به چه درد من میخوره؟من که دارم میمیرم.اینو نمیتونم با خودم ببرم!

بلا:راه دیگه ای نداریم....به جای گوی ازش استفاده میکنی.یکی دو تا پیشگویی ساده الکی بکن تا ارباب فعلا بیخیال بش.

چشمان سیبل با خوشحالی برق میزنه.


یک ساعت بعد:

-یا ریش سالازار...من نمیفهمم...تو چطور این کارو کردی سیبل؟زیر اون موهای مزخرفت یه گرم مغز وجود داره؟

-سیبل که مجددا به حالت اشک آلود برگشته جواب میده:نمیدونم...جوگیر شدم خب.

ایوان درحالیکه با گلدان بلورین بازی میکنه میگه:
-این همه پیشگویی...میگفتی ظرف این هفته بارون میباره...میگفتی ریش دامبل دراز تر میشه...میگفتی روفوس مرحوم میشه.این چه پیشگویی بود کردی؟چطور تونستی به ارباب بگی ظرف این هفته مریض میشه؟حالا اگه نشه چی؟

نارسیسا با تاسف سرشو تکون میده.
-بسه دیگه.کاریه که شده.اگه پیشگویی سیبل درست از آب درنیاد ارباب حساب اون و هممونو میرسه.مجبوریم کمکش کنیم.

ایوان:چطوری؟

بلاتریکس که ظاهرا خودشم باورش نمیشه این کلمات رو تلفظ کرده جواب میده:چاره ای نیست...ارباب هر طور شده باید ظرف این هفته مریض بشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1390/7/12 14:18:53
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1390 08:44
نمایش جزئیات
آفلاین
جزیره آدمخواران

- همشهری؟
- بله همشهری! مگه خودتان نگفتید گومبا گومبا؟
- اوه بله ... گومبا گومبا. حتی بعضا ممکنه ماگومبا لالاها هم باشه!
- چــــــــــــی؟ دهن گشادتو ببند مردک! ماگومب خودت بعضا لالاهاست ... همین الان زنده زنده سرخش کنید این بی شرفو! در آیین آدمخواران جزای کسی که به ناموس مردم توهین کند خیلی سخت است ... گومباها گوبالاسمبا لالالالاها
- به مرلین غلط کردم من منظورم این نبود ... شاید با لهجه گفتم، منظورم این بود که آموگومبالا سومباهالاالا.
- خفه شو مرتیکه ی مادر *8*&$# مگه خودت خواهر مادر نداری؟ بزنید سومباشو لوما کنید تا همتونو نخوردم

آدمخوارها همگی گومبا گومبا گویان و به صورت :root2: به سمت آنتونین حمله کردند و پس از بریدن دست و پایش با تبر او و دست و پایش را داخل ماهیتابه پرت کردند تا سرخ شود.

- احسنتومبا ... اینو میخوریم اما اون کچله منو کنجکاو کرده ... باید ببینم کیه، خیلی شبیه برادر گمشدمه


لیتل هنگلتون - خانه ریدل

- شاید نجینی خورده باشدش، قیافش هم عجیب شده بود، احتمالا نتونسته هضمش کنه و دچار مشکل مزاجی شده. بالاخره هضم کردن لرد ولدمورت کار هر کسی نیست! نجینی رو چی کارش کردی پروف؟
- آفرین به تو فرزندم، فکر بسیار خوبی کردی! الان نجینی رو میارم و میزنم پشتش تا عارق بزنه و بفهمیم لرد رو خورده یا نه.

دامبلدور شروع به کند و کاو در ریش خود کرد تا نجینی را بیابد ...


سنت مانگو

بلاتریکس رو به درمانگر کرد و گفت: خوب الان دیگه میتونم برم؟
- نه خیر! ما تونستیم زخم رو به خوبی درمان کنیم و سم رو هم از بدنتون خارج کنیم اما محض احتیاط باید 3 روزی بستری باشید.
- احتیاط؟ برو بابا حال داری! آواداکداورا ...

بلاتریکس طلسم را روی درمانگر اجرا کرد و پس از قهقهه ای شیطانی با صدای ژوهاهاهاهاها به جزایر بالاک آپارات کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس با وحشت به دور و برش خیره شده بود و دائما دنبال جایی می گشت تا پنهان شود. عاقبت با نزدیک تر شدن سایه مرگخواران و سر و صداها و وراجی های رز، تصمیم گرفت که به گذرگاهی تبدیل شود. نفسش را حبس کرد و خود را زیر ماسه ها دفن نمود و مرگخواران یکی پس از دیگری از رویش عبور کردند تا منبع صدا را بیابند.

پس از عبور مرگخواران، بلافاصله از جایش بلند شد و با پیکر خاک آلود و پر از شن و ماسه اش به سمت دیگر جزیره بالاک دوید تا از چشمان مرگخواران دور بماند...


در لیتل هنگتون

بلاخره دامبلدور و هری به حیاط خانه ریدل رسیدند و در اولین صحنه ناخوشایند با تابوت و یک مار مواجه شدند.
دامبلدور به مار روی تابوت اشاره کرد و گفت:

«نیگا کن ! طفلی نجینی از غم اربابش آب رفته ! »

هری جو گیر شد. سبک قیافه دنیل رادکلیف را گرفت اما یادش آمده عینک به چشم ندارد. بنابراین دستش را دراز کرد و عینک دامبل را کش رفت و به چشمش زد. چوبدستی خودش را بیرون کشید و به همراه پروف قدم قدم به داخل حیاط خانه ریدل حرکت کرد. بلاخره به مقابل تابوت رسیدند. مار کوچک سرخ (لرد) برای اینکه شکی درست نکند، همانطور به فرم خشک و بی حرکت خودش را نگاه داشته بود. هری مار را از روی تابوت برمیداره و مثل کاغذ تا میزنه و لوله اش می کنه میندازه توی قوطی کوکاکولا و میده دامبل تا در ریشش جا سازی کنه. سپس با اشاره چوبدستی اش در تابوت رو باز میکنه...

در کمال ناباوری ، تنها کت و شلوار میتی لرد در تابوت مشاهده میشه و خبری از جسد نیست...

هری: «دیدی پروف ؟ دیدی گفتم ! یه کلکی تو کاره ! پس کجاست جسدش ؟! »

دامبلدور: «یا دفنش کردن. یا تجزیه شده دیگه. سخت نگیر هری. بریم خونه. مالی رو اشتباهی جای پاکت شیر گذاشتم تو یخچال. قفل کودکشم زدم. بریم بیاریمش بیرون ! »

هری: «فهمیدم چیکار کنیم پروف ! »

دامبلدور: «هوووم ؟ چیکار ؟ »

هری: «یکی یکی قبرهای قبرستون های مختلف رو باز می کنیم تا جسدشو ببینیم و مطمئن بشیم ! »

دامبلدور: « »


کیلومترها دورتر – جزیره آدمخواران (جزیره ی همسایه جزیره ی بالاک)

قبیله آدمخواران در حالیکه گومبا گومبا گالامبا گومب سر میدادند و به زبان سواهیلی سخن می گفتند، با شادمانی آنتونین را به چوبی بسته بودند و او را همانند مرغی روی آتش می چرخاندند. آنتونین به سرنوشت فکر می کرد که چطور به خاطر یک عطسه ساده در حین بیان مقصد در آپارات، کارش به جای جزیره بالاک، به جزیره آدام خوارا کشیده شد.

آشپز قبیله آدم خوارا که پای یه دیگ نشسته رو به رئیس قبله میگه:

« قربان یه مردکچل گرفتیم کبابش کنیم یا آب پز؟ »

رئیس قبیله: « تاس کبابش کنید ! »

و اینجا تازه دوزاری دالاهوف می افته که به تنهایی به اینجا آپارات نکرده. بلکه جسد لرد سیاه هم در آغوشش بوده و به جنازه اربابش خیره میشه که آدمخوارا کشون کشون می برنش سمت آشپز قبیله و صورتش داره روی شن و ماسه لب دریا کشیده میشه...

آنتونین: «نه نه ‍ ! لطفا صبر کنید ! اونو نه ! اون اربابه ! پلیز وان دقیقه پلیز ! اکسکیوزببخشید.آخه مگه مرده رو می پزن ؟! ...صبر کنید....گومبا...گومبا... ! »
در این حین آدمخوارا با دهان هایی باز به دالاهوف نگاه می کنند. به دستور رئیس قبلیه، عده ای سریعا آتش زیر دالاهوف را خاموش می کنند و سریعا دست و پایش را باز می کنند و نمی گذارند بیشتر از این کباب و سرخ شود. سپس به اتفاق حلقه ای دور آنتونین و جسد لرد سیاه تشکیل می دهند و تعظیم می کنند و گومبا ماگومبا لالا ها سر می دهند...

رئیس قبیله: گومبا گومبا ! بسیار از ملاقات با شما خوشبختم همشهری ! جسارت ما را بپذیرید ! گومبا !

کمی آن طرف تر – جزیره بالاک

مرگخواران از بیکاری مگس می پراندند و به صف لب ساحل لم داده بودند. یا حمام آفتاب گرفته بودند، یا پاپ کورن می خوردند یا به دریا خیره شده بودند. لینی رادیوی جیبی اش را روشن کرده بود و به موسیقی بی کلامی گوش می کرد و همزمان با آن به شدت می گریست و آه سوزناک سر میداد.

آمیکوس: « چرا گریه میکنی لینی ؟»

لینی: «آخه خواننده این آهنگه لاله ! صداش در نمیاد ! »

در سوی دیگر رز حسابی پاپ کورن می جوید و در دریای مقابلش منتظر پرش نهنگی – دلفینی بود. دستش را توی دماغ میکنه و خروجی رو میده دست ایوان و میگه:

«ایوان ! قربون دستت. اینو دست به دست کن بمالن به دیوار ! این فیلم دریا هم اصلا هیجان نداره ! »

ایوان: « و آیا تو دیواری می بینی رز ؟ فکر کردی اینجا سینمائه ؟! پاشو پاچه رو بزن بالا، باید کمپی، چادری، سوله ای بر پا کنیم ! پاشو ببینم ! »

و در سوی دیگر جزیره بالاک، این ریگولوس بود که نقطه ای میان درختان را علامت گذاری کرده بود و به دور از چشم مرگخواران، با دندانش مشغول گاز گرفتن زمین بود تا زمین را حفر کند و به هدفش برسد. اما پس از کلی کندن متوجه شد که جادوگر است و چوبدستی گرانبهایی نیز دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/5/6 16:29:20
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آنسو، نزد لرد اینا:


آنتونین همچنان در حالیکه می لرزید تابوت به دست ایستاده بود. یک نگاهش به تابوت لرد و نگاه دیگرش به بلا بود که همچنان روی زمین پهن شده بود و ضجه/ظجه/زجه؟! میزد. نگاه قلبش نیز به سمت ماری بود که بغل بلا قرار داشت.

آنتونین بعد از کلنجارهای متعددی که درون مغزش صورت گرفت، تصمیم نهاییش را گرفت. تابوت را روی زمین گذاشت، به سمت مار بغل بلا هجوم برد و آن را روی تابوت قرار داد. خم شد طوری که رو به روی چشمان مار قرار گیرد و گفت:

- از جسد ارباب خوب محافظت کن، باشه؟

سیخونکی به مار زد و به سمت بلا برگشت. پیکر بلا را بلند کرد و در آغوش گرفت و بعد با صدای پقی ناپدید شد.

بیمارستان سنت مانگو:

آنتونین ِ بلا به دست، به سرعت جمعیت مقابلش را کنار میزد و جلو میرفت. بعد از کمی جستجو بالاخره شفادهنده ای را یافت که از دوستان نزدیکش بود.

- هوی! وایسا! دوستم ... چیزه گریگوری؟

شفادهنده با شنیدن نام خودش برگشت و آنتونین را شناخت. آنتونین با عجله بلا را به شفادهنده که حالا جلویش ایستاده بود تحویل داد و گفت:

- نمیدونم چش شده، ولی خوبش کن.

بدون معطلی برگشت و در راهرو شروع به دویدن کرد. در آخرین لحظه ای که میخواست وارد راهروی دیگری شود فریاد زد:

- نجاتش بده!

و غیبش زد و گریگوری را با چهره ای حیرت زده همراه بلا تنها گذاشت.

جزایر بالاک:

- اون صدای چی بود؟ خودم شنیدم.

مورفین با دست لرزانش اشاره ای به پشتش کرد و گفت: شدا از اونور اومد. من گوشای تیزی دارم.

ریگولوس که بالاخره از درد جان گداز گاز خرچنگ رهایی یافته بود، مقداری فحش و لعن و نفرین به مورفین فرستاد و به اطرافش نگاه کرد. باید هرچه سریع تر جایی پنهان میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 خرداد 1390 05:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران همگی آماده شدند تا عازم جزایر بالاک شوند، همه ی جمع از این نقشه راضی و شادمان بودند جز یک نفر، لرد شک نداشت که اگر به جزایر بالاک بروند ریگولوس هرگز آن ها را پیدا نخواهد کرد و علاوه بر این در مدتی که ساکن جزایر بالاک هستند مرگخوارانش قدرت خواهند گرفت و ممکن است بلاتریکس از مقامش خوشش بیاید و برایش شاخ شود! حتی ممکن بود لرد آن جا تلف شود.


-همه آماده اید؟

- بله لردبلا!

- یــــــک ... دو ... ســـــــــــــــــ.... آخــــ.... سوختم!


بلاتریکس جیغ میزد و میدوید، نیش مار قرمز رنگ تا استخوان دستش فرو رفته بود، پس از چند قدم زهر مار در بدن بلاتریکس پخش شد و او بی هوش روی زمین افتاد.
بلاتریکس باید خیلی سریع مداوا میشد اما در آن لحظه جز آنتونین تابوت به دست هیچکس آنجا نبود، همه مرگخواران به جزایر بالاک آپارات کرده بودند.


مجمع الجزایر بالاک

سال ها از آن زمانی که جزایر بالاک نماد خشکی بود و میگفتند تخم تسترال روی زمینش نیمرو میشود گذشته بود. اکنون جزایر بالاک سرزمینی حاصلخیز بود که لابلای درختانش و زیر بوته های چاق و چله اش بهترین جا برای خلوت کردن و صمیمی شدن بود.
البته آن جا هیچ انسانی مشاهده نمیشد. تنها دو خرچنگ بودند که ظاهرا یکی از آن ها معاملات ملکی داشت و داشت سر قیمت سوراخش با دیگری چانه میزد.

- عزیزم میگم تا حالا هیچی تو این سوراخ نرفته! به مولا این سوراخ نوسازه، اطرافشم که خلوت ترین منطقه ی جزیرست. برای شما که سنت بالاست و به آرامش احتیاج داری خیلی مناسبه.

خرچنگ مشتری کم کم داشت خر میشد که ناگهان باد شدیدی وزید و در میان امواج آبی رنگ انرژی حدود ده مرگخوار ظاهر شدند!

- این بود منطقه خلوتت؟ این بود اون صداقت و سلامت کاری؟ اصلا من تو همون حفره خودم میمونم. بچه ها هم غلط کردن گفتن بفروشش چند تا سوراخ قوطی کبریتی بگیر! مگه خرم حفره خودمو ول کنم برم تو سوراخ تو؟


رز ویزلی با خوشحالی به مناظر اطرافش نگاهی کرد و گفت: عجب لرد خوبیه این بلاتریکس! تصمیم گیری به این میگن! اصلا به نظر من همین جا بمونیم و برنگردیم بهتره! نه؟
- منم موافقم، میتونم این جا کلی خشخاش بکارم. با این ژمینی که من میبینم یک شاله یک تن برداشت میکنم! نژر تو چیه لردِ بَلا؟
- بلا؟ بلا؟ لرد بلا تریـــــکس؟ لرد؟



لندن - جلوی طلافروشی

ریگولوس به جلوی طلا فروشی رسید اما ناگهان از سرقت منصرف شد! زیرا این کارهم هویت قهرمانش را خدشه دار میکرد و هم ممکن بود بدلی بهش بیندازند و لرد حالش را بگیرد. از طرفی همان لحظه یک جرقه ای در ذهنش ایجاد شده بود! ریگولوس به یاد آورد زمانی که مدیران قصد داشتند او را به جزایر بالاک بفرستند و او مقاومت میکرد ناگهان آنتونین مدیران را منصرف کرد و به آن ها گفت: بیخیال شیم بهتره ها، ممکنه این پسره ی فضول بره اونجا و ... پیداشون کنه!
ریگولوس شک نداشت که مدیران آن جا اشیاء قیمتی را پنهان کرده اند!پس وقت را تلف نکرد و بلافاصله آپارات کرد به جزایر بالاک!



مجمع الجزایر بالاک - یک ربع بعد

ریگولوس پشت یکی از بوته های تپل مپل جزیره ظاهر شد و در کمال تعجب دید که همه مرگخوارها نیز آنجا حضور دارند، پس به سرعت خودش را روی زمین انداخت و زیر بوته ای پنهان شد و سعی کرد از کار مرگخوارها سر در بیاورد.
از طرفی مرگخواران هم در این مدت متوجه عدم حضور بلاتریکس و آنتونین و جسد لرد شده بودند اما طی یک رای گیری نتیجه گرفتند که این گونه بهتر است و میتوانند در آن سرزمین زیبا خودشان مدینه ی فاضله ای بسازند!
همه مرگخوار ها مشغول درآوردن وسائلشان از چمدان ها بودند.
از قضا خرچنگ قصه ما بنگاهی را پس از یک دعوای جانانه لت و پار کرد و در حالی که چنگک هایش را به هم میکوبید از محل حادثه دور شد.
جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ
صدای جیغ ریگولوس در اصر چنگ محکمی که خرچنگ از پایش گرفته بود در کل مجمع الجزایر بالاک پیچید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در 1390/3/31 5:24:53
ولدمورت یک قاتل سریالی کله پوک بیش نیست!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 30 خرداد 1390 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با وسایل مجهزات کامل جلوی خانه ی ریدل ایستاده بود و بلا جلوی آن ها مشغول سرشماری بود. مار سرخ رنگ، دور گردن بلا خودنمایی میکرد و ابراز رضایت مینمود.

- خب گویا همه تون هستین. نه نه، وایسین ببینم، مورفین کجاس؟

مورفین دستش را از درون زیپ باز مانده ی کیف بزرگی که بغل نارسیسا بود بیرون آورد و بعد از شنیدن صدای فرولند بلا، دوباره آن را فرو برد.

بلا با کلمات سریع و پشت سر هم گفت:

- برای آخرین بار نقشه رو سریع مرور میکنیم. اصلا نمیخوام که گیر بیفتیم! آنتونین معلوم هست چت شده؟

تمام مرگخواران سرشان را به سمت آنتونین برگرداندند. آنتونین گوشه ای از حیاط به تنهایی بغل تابوتی که جنازه ی لرد در آن قرار داشت ایستاده بود و کسی جرات نزدیک شدن به او را نداشت.

بلا با یک نگاه گذرا به آنتونین، علت ترس او را دریافت و به توضیح دادن نقشه اش ادامه داد.

- میریم جزایر بالاک، استر سرش به کارای محفل گرمه، پس به اونجا کاری نداره. قدرت خودمونو بازمیابیم و برمیگردیم!

مرگخواران:

آن سو:

ریگولوس که همانند فواره ای شده بود که آب به بیرون میداد، سعی کرد عرق های صورتش را کنار بزند و روی زمین دراز کشید.

شاید واقعا بهتر بود که از طلافروشی دزدی کند. او جادوگر بود و انجام این کار برایش بسیار ساده بود. پس حتی زحمت جمع کردن وسایلش را نیز به خود نداد و با صدای پاقی ناپدید شد.

_______________________________

کوتاه ترین پستی که تا حالا زدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/3/30 21:30:13
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/3/30 21:33:09
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 30 خرداد 1390 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ایان با شنیدن این حرف بلند شد و به هرجایی که حدس می زد بلاتریکس باشد آپارات کرد. و سرانجام او را دم در مرلینگاه یافت.

- بلـــ.... یعنی چیزه... ارباب میشه یه لحظه بیاین کافه؟ شواهد نشون میده داریم بدبخت می شیم.

بلا همراه ایوان وارد کافه شد و همان لحظه دست های زیادی روزنامه های بیشماری را به سمت او پرتاب کردند.

- چی شده؟؟

- خبر مرگ ارباب پخش شده!

- اربــــاب! حالا بگذریم. حالا چی شده؟ میخوان جنازه رو بردارن؟ میخوان ما رو دستگیر کنن؟

- این طور به نظر میاد . اما نوشته کسی وجودشو نداره بره ببینه جنازه رو. باید سریع بریم یه جای دیگه.

بلا کمی فکر کرد و بعد رو به مرگخواران گفت:

- چمدوناتون رو ببندین! آنتونین برو جنازه اربابو بزن زیر بغلت و بیا.

همان موقع - ریگولوس

ریگولوس در حالی که عرق روی پیشانیش را پاک میکرد از گودالی که خودش کنده بود بیرون آمد و به سمت نزدیک ترین کاکتوس رفت. قسمتی از آن را شکست و مقداری از شیره ی کاکتوس را نوش جان کرد. بعد برای آمرزش روح لوک خوش شانس صلواتی فرستاد و سر کارش برگشت. بعد از چند ساعت خسته شد و تصمیم گرفت جای دیگری به جست و جو بپردازد. یک روز گذشته بود و او زیاد وقت نداشت.

شاید باید از یک جواهر فروشی دزدی میکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 30 خرداد 1390 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند دقیقه که ملت از شوک خوندن تیتر روزنامه بیرون اومدن،با قیافه ی طلبکارانه به لینی زل زدن.
-چیه؟چتون شد یهو؟

سوروس نگاهی عاقل اندر صفیح به لینی انداخت.
-عقل کل...بخون روزنامه رو.

لینی که تازه دو ناتی اش افتاده بود،به سرعت متن روزنامه رو خوند و نکات مهم رو نت برداری کرد و با سعی و کوشش تمام تو مغذ مرگخوارا فرو کرد.
-فهمیدین؟
ملت مرگخوار به صورت یک صدا::no:
-بابا نوشته لرد سیاه به قتل رسیده و دیگه خطری جامعه ی جادوگری رو تهدید نمیکنه.

رز اشک تو چشماش جمع شد.
-بیا...بینین الانم مارو نادیده میگیرن...

لوسیوس در تأیید حرف رز اضافه کرد:
-آره دیگه...انقدر خوشحالن که یادشون رفته مرگخوارا هم وجود دارن.

رز با چشمای قرمز و پف کرده اش جیغ بنفشی کشید که باعث شد لوسیوس پشت نارسیسا قایم شه.

-مرتیکه ی بوقی...کی مرگخوارا رو میگه؟ساحره هـــــــا...نوشته جامعه ی جادوگری...چی میشد مینوشتن جامعه ی جادوگر و ساحرگی رو؟هــان؟میمردن؟هورکراکس میشدن؟تسترال میخوردشون؟

لینی قبل از اینکه رز سکته ای چیزی کنه،کشون کشون بردش و روی یه صندلی نشوندش و یه لیوان آب داد دستش.
-بلا رفته برای تقویت پوست سرش یه شیشه شوی درست حسابی بخره،یکی بره پیداش کنه و بهش بگه چی شده،باید یه فکری برامون بکنه...مثلا جانشین اربابه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.