توصیف صحنه دو سایه ، یکی شفاف و دیگری مات! در تاریکی کتابخانه میدرخشیدند !!!
سایه روشن ناشی از شمع روی میز بر روی کتابها و اشیاء موجود در کتابخانه حال و هوایی خوف! ساخته بود.. زمان متوقف شده بود و سایه ها روی کتابی خم شده بودند .. آن دو چیزی را که میدیدند باور نمی کردند!
لینی در حالی که صدایش می لرزید گفت: اما این عکس مال خیلی سال پیشه!
روونا: اره اما هر چی هست خیلی شبیه ماریه!!
- اینجارو نگاه کن، زیر عکس یه چیزی نوشته!
- کجا ؟
-اینجا زیر عکس..
- لینی دخترم، خودت بخونش من عینکمو نیاوردم !

کاترین پترووا ، 1672 - نامعلوم ، دختر اکلساندر پترووا مشاور اول سیندرمIII پادشاه بلغارستان، کارآموز پدر و از مریدان مرلین کبیر.
روونا : مااعــع !
لینی: ینی از اون شاخای روزگار خودش بوده ها!!
- از کجا میدونی فقط زمان خودش ؟ جسدش هیچوقت پیدا نشده!!
- این ینی که..
- آره.. احتمال داره اون هنوز زنده باشه..!
- کم کم داره ترسناک میشه، روونا من دارم میترسم !
- هیش! خودتو کنترل کن، بزار بقیه شو بخونیم!!
تاریخچهکاترین کِیتلین پترووا، در سن یازده سالگی به خاطر درگیری با معلمش که حاصل این درگیری، فرو رفتن شیشه خورده های پنجره به بدن و مرگ او شده بود، از مدرسه اخراج شد . ./
- چرا محاکمش نکردن ؟
- خب معلومه، بخاطر باباش!
-عجب!
در سن دوازده سالگی به دلیل علاقه ی او به جادوی سیاه ، پدرش اورا به انگلستان فرستاد تا زیر نظر هم مقام سیاسی اش، مرلین که در آن زمان مشاور اعظم پادشاه اروپا - آرتور - بود تحت تعلیم قرار گیرد.
شاگرد باهوش و با استعداد مرلین بعد از گذراندن یک دهه تعلیم، طی دعوتنامه ای از طرف ایگنتیوس پای ، وزیر وقت برای تدریس در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز دعوت میشود ..
- آهان.. یادم اومد، کارتین پتروا ! آره اون حدود 7 سالو توی این مدرسه گذروند و ناظر تالار ریونکلا بود، ما بهش میگفتیم کِی کِی ( K.K ) .. اما بعدش نمی دونم چه بلایی سرش اومد!
- پس بگو چرا این اسم واست آشنا بود!! روونا خسته شدم، بزن صفحه بعد ببینیم چی نوشته.. همین .. آره همین صفحه که عکس داره رو بخون ..
-خیلی خب، هولم نکن !
کاترین پتروا بعد از جنگهای صلیبی، به منزل یکی از همکاران پدر فقیدش ، جان تراولتا!! نقل مکان کرد.. اما از همان نگاه اول دو تراولتای برادر - ادوارد و ریچارد - به او دل باختند..

- اِ ایناها ، ایناها .. اینم ادوارد که گفته بود ..
هیچکس به عشق کارتین نسبت به ریچارد شک نداشت.. اما ادوارد..!
شبی در هنگام پیاده روی زیر نور ماه ریچارد و نامزدش، ادوارد به برادرش حمله کرد و با یک چاقو او را کشت ..!!
لینی:
کارتین به قدری عصبانی شد که نتوانست جلوی خودش را بگیرد.. دودهه فعالیت جادوگری به اندازه ای کافی بود که بتواند از شر قاتل عشقش خلاص شود..
او ادوارد را نفرین کرد و از آن به بعد هم ادوارد و هم کاترین ناپدید شدند، هیچکس نفهمید چه بلایی به سر آنها آمده است..
- به چی فکر میکنی؟
روونا که قبل از تمام شدن جمله اش به فکر فرو رفته بود دستش را از زیر چانه اش برداشت و گفت: به این فکر میکنم که کی میخواد دراین مورد به ماریه تا بگه !!
- حالا واقعا فکر میکنی این دختره کاترین جد جد جد جد جد ماریه ؟
- نه! اگه جدش بود حتما تا الآن پیر شده بود، هر چقدر هم که مثل نیکلاس فلامل معجون جاودانی داشته باشی، بازهم فقط جاودان میشی، اما جوان نمی مونی!!
- راس میگی .. آره آره.. اما فکر میکنی اون کیه؟
- با این چیزایی که از کتاب خوندیم، من فقط دوتا احتمال میدم..
- چی ؟
- یا اینکه کاترین یه خونآشامه !! یا اینکه کاترین همزاد ماریه تاس...
همچنان ادامه داره..