جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

66 کاربر(ها) آنلاین هستند (53 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
65 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 29 آبان 1390 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

صبح دل انگیز پاییزی بود . از پنجره نیمه باز آشپزخونه هوای خنک وارد میشد . همه در محفل ققنوس در تکاپو بودن . جرج و فرد درحال دست انداختن دماغ دراز اعضای محفل که پشت میز آشپزخونه غذا میخورن بودن .

دامبلدورر بدون آن آرامش مسخره همیشگی از پشت عینکش به شومینه خیره شده بود .

مالی ملاقه اش رو با حوله کثیف و کهنه آشپزخونه تمیز کرد و دوباره مشغول هم زدن غذا شد !

کریچر با نفرت درحال جا به جا کردن ظروف شسته شده بود . آب بینی اش رو با روبالشی ای که تنش بود تمیز کرد . بشقابهایی که حمل میکرد توی قفسه چید و برگشت و چند ظرف باقیمانده را که هنوز نم داشتند با روبالشی اش خشک کرد و به سمت قفسه حرکت کرد .

در یک لحظه جغد کوچکی سریع از لای پنجره باز وارد آشپزخونه شد و حین حرکتش تا به آلبوس برسد در هوا خرابکاری کرد و عینک هری کثیف شد و مثه رعد و برق روی شیشه عینکش شکل گرفت .

فرد و جورج :

دامبلدور که به وضوح حواسش جمع جغد شده بود در صندلیش جابجا شد و جغد را گرفت و نامه رو از پای جغد باز کرد و مشغول خوندن شد و لحظه به لحظه چهره اش خوشحالتر شد . پس از تموم شدن نامه روبه همه آنهایی که در سکوت مثه همیشه درحال فضولی و سردرآوردن از ماجرا بودن کرد و گفت :

" بعد از سه ماه بی خبری از برادرم آبرفورث خبری بهم رسیده . ظاهرا در اثر فوت بز محبوبش دچار افسردگی شده بود و مدتی توی قسمت بیماران روانی سنت مانگو بستری بود . قراره برای تعطیلات بهمراه مادرم به اینجا بیاد . فرزندانم ! ازتون میخوام اگه اومد اینجوری مثه شیربرنج وارفته ازش استقبال نکنید و کاری کنید که خاطره اون بز هیچوقت واسش تکرار نشه . "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 17 مهر 1390 03:51
نمایش جزئیات
آفلاین
جسیکا: چرا چرا اتفاقا کار زیاد داریم! بیا اینجا آنتونین! بیا این آشغالارو فعلا بذار سر کوچه...

گلرت: بعدشم بیا پیش من کمک کن ابرچوبدستیمو دارم اسپرت میکنم!

هری پاتر: بعدم بیا پیش من میخوام چند تا اکسپلیارموس جدیدو امتحان کنم! کسی رو پیدا نمیکنم...

گودریک: منم یه شمشیر جدید ساختم میخوام رو یکی امتحانش کنم...

پدر پرسیوال: منم میخوام یه مقدار تاب سواری کنم. بعدش بیا منو ببر پارک...

دالاهوف: اووووم میشه من کلا پشیمون بشم و همون مرگخوار بمونم؟

در این هنگام ناگهان دوباره شیشه پنجره کلبه میشکند و یک شخص سیاه پوش درست می افتد تو بغل دامبلدور!

گلرت: آآآآآآآآآخ جوووون یه مرگخوار دیگه! یه نیروی تازه نفس جدید! بدو بیا کم کن!

آن مرگخوار که در واقع ریگولوس بلک بود در حالی که همچنان در بغل دامبلدور بود گفت:
_ نه من فقط اومدم جسی رو از دامبلدور خواستگاری کنم()

یک دفعه دامبلدور بلند میشود و ریگولوس را از بغلش پرت میکند توی جا لباسی محفل و زبانه های خشم و میدان جادویی قوی ای دورش بوجود می آید که همه میگرخند!

آلبوس سوروس که ترسیده دست پدرش هری پاتر را میگیرد و یواش در گوش او میگوید:
_ بابایی چی شده؟
هری: نمیدونم پسرم تا حالا دامبلدورو اینجوری ندیده بودم! شاید غیرتی شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: دوشنبه 4 مهر 1390 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس، جلوی تی وی جادویی نشسته بود و اخبار جادویی رو نگاه میکرد و تخمه میشکست. مالی روی کاناپه نشسته بود و در حالی که تاب تاب میخورد کاموا میبافت. آرتور در حال ور رفتن با یه آی فون مشنگی بود و کلی حال کرده بود () و مودی هم داشت چشم مصنوعیشو تمیز میکرد که ناگهان شیشه شکست و یکی تالاپ افتاد رو تلوزیون!

مالی و آرتور:
آلبوس و مودی:

بعد از اینکه کلی آب به دست و صورت مودی و آلبوس زدن و تونستن اونارو به هوش بیارن، مالی در حالی که بالا پایین میپرید و سعی میکرد با قلاب کاموا بافیش بزنه تو سر شخص تازه وارد () گفت:

_ آخه خروس بی محل، آخه زردمبوی مو دودی، آخه سنگدل، اینهمه آدم کشتی بستت نبود حالا گیر دادی به این دو تا پیرمرد که یکیشون شبیه باباشاهه اون یکی هم پدر ژپتو! نمیگی اینا قلباشون باطری ایه؟

در این لحظه آلبوس در حالی که رو زمین دراز به دراز خوابیده بود و آثار آب پاشیده شده رو صورتش مشخص بود بلند داد زد: کیه؟ کیـــــــــــه؟

آرتور سعی کرد آلبوسو آروم کنه ولی آلبوس شترق زد تو گوش آرتور و گفت بت میگم کیه؟

آرتور گفت: بابا دالاهوفه! همون مرگخواره!

تا اسم دالاهوف اومد مودی مثل ملوان زبل که اسفناج خورده باشه از جاش پرید و انداخت دنبال دالاهوف. دالاهوفم پا گذاشت به فرار و این دو تا دور خونه مثل موش و گربه دنبال هم میدویدن و آلبوسم هی میگفت کیه کیه.

بالاخره مودی دالاهوفو گرفت و بعد از اینکه کلی با چوبدستیتو بچشم و چارش زد گفت حالا بگو چیکار داشتی که عین کریچر پریدی تو خونه؟ راستشو بگو اومدی مارو ترور کنی پدرسوخته؟ آره پدرسوخته؟ بزنم تو اون چشم پدرسوختت پدرسوخته؟

آنتونین که کلی کتک خورده بود گفت: نه دست گلت درد نکنه فقط میخواستم بگم من دیگه مرگخوار نیستم! کاری چیزی داشتید بگید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: شنبه 18 تیر 1390 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
نوبت لرد شد.چشمک ضایعی به کیریس زد.

اما تو فکر کیریس انجل چیزای دیگه ای موج میزد.

لرد با خونسردی به طرف شیر رفت.

جیمز: جیییییغ

رز؟ جییییغ

دامبل بدون ریش: جیییییییییییغ!

همه اعضای محفل بلا فاصله به دامبلدور نگاه کردن.

دامبلدور که حسابی آبروش رفته بود با تته پته گفت:

ب...ببخشید....کیک تو گلوم گیر کرده بود!

محفلیا و مرگ خوار ها:

دامبل:

کنار تابلوی مادر سیریوس:

سیریوس از موقعی که ولدی پاشو تو این خونه گذاشته بود دلهره داشت.مخصوصا این که هدیه ی سیریوس یخ جفت جوراب بود که روش نوشته بود:

یادگاری برای سیریش سیریوس!

ولی هدیه ی بقیه یا ساعت مچی با طرح نجینی بود یا واکس چوبدستی اعلای مرگ خوار ها!

مادر سیریوس بالاخره سکوت رو شکست و فریاد زد:

- من میخوام برم پیش دارک لرد....یالا پسره ی بی شعور!

سیریوس نگاه سر تا پایی(بد بخت نقاش تابلو) به مادرش کرد و فریاد زد:

آخه قربون عقل ناقصت برم...خودت تابلوت رو با چسب جدا نشونده چسبوندی بیخ دیوار....آخه اگه تابلوت ور میومد که من صد سال پیش مینداختمش دور!

مادر سیریوس فریاد زد:

پسره ی نکبت....شیرمو حلالت نمیکنم...همه پسر دارن مام داریم.خاک تو سرت!

سیریوس:

سالن پزیرایی محفل-در جست و جوی یویو

بین مرگ خوارا و محفلیا بحث پیش اومده بود:

-چرا دامبلدور جیغ زد؟؟اون به ما بی احترامی کرد!
-ببین کی به کی میگه بی احترامی....خجالت نمیکشی برا من دم کنی آووردی؟
-لیاقتت همونه!

ناگهان جیمز جیغی بنفشش کشید و گفت:

لرد غیبش زده!

همه ی نگاه ها به سوی کیریس آنجل که با لبخندی به دیوار تکیه بود دوخته شد.

دامبلدور با خشم رو به کیریس کرد وگفت:

با تامی من چی کار کردی؟دیوانه...روانی...زنجیری...

کیریس آنجل گفت:

فرستادمش جزایر بلاک تا دیگه یادش نره حقوقم رو به موقع بده!

محفلیا و مرگ خوار ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1390/4/18 17:39:37
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: شنبه 18 تیر 1390 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی میگی پسر عمه!یویوت که اون بالا بود! نبود؟

- فهمیدم رز! تو دزدیدی یویومو!

- جیــــــــغ!

دامبلدور سریع دوید تا آن دو جیغ جیغو را سریع از هم جدا کند.

- خب... خب... جیمز من مطمئنم که کسی یویوی تو رو ندزدیده اما بازم همه بیان رد شن. این پسر به این راحتی ها آروم نمیگیره.

لرد سیاه آخر صف ایستاد و موبایل ( از پشت صحنه اشاره میکنن فارسی را پاس بداریم ، تلفن همراه ) خود را بیرون آورد.

- الو کریس جون؟ خوبی جهنمی؟ چی چی هم چین اسمتو گذاشتی آنجل انگار فرشته ای! بیا نیاز دارم بت!

تمام مرگخوار ها و محفلی ها با تعجب به لرد سیاه زل زد بودند.

- خب چیکار میکنین؟ برین زیر شیر دیگه!

ملت سر خود را برگرداندند تا به عبور از زیر شیر بپردازند.

- نه! اول رز! من مطمئنم یویوم دست رزه!

رز با آرامش خاطر از زیر شیر رد شد و شیر هیچ چیزی را نشان نداد تا جیمز طعم خیط شدن را مزه مزه کند.

مردم تک تک از زیر شیر می گذشتند و چیزی نمانده بود که نوبت به لرد برسد که زنگ در به صدا در آمد و هیچ کس هم نپرسید چرا رازداری مثل همیشه عمل نمی کند! دامبلدور در را باز کرد و کریس انجل وارد شد و بدون سلام علیک یک راست به سمت لرد رفت.

- میگم کریس جون دو تا چیز تو جیب منه. لطف کن نوبت من که شد از تو جیبم غیبشون کن و بعد که از اون لعنتی رد شدم دوباره ظاهر. باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: شنبه 18 تیر 1390 11:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در این لحظه یک نفر با خشم گفت:
- هوی بی چیز بی ناموس! سرتو بنداز پایین! دهه!

لرد سرش را برگرداند و با چهره عصبانی سیریوس مواجه شد.
- (در فکر ارباب: شانس آوردی که به خاطر ماموریت مخفی نمی تونم جوابتو بدم پسره پر رو) سلام سیریوس جان! ارباب بهت تبریک میگه. واقعا" مادر بسیار مهربانی داری!

- خیله خب. احوال پرسی هاتو کردی؟ یالا برو تو!

- خفه شو پسره پررو! با لرد سیاه که اینوری صحبت نمی کنن. من ازتون معذرت میخوام.

- آه مادام! شما خودتونو ناراحت نکنین. لینی؟

- بله ارباب؟

- هدایا رو بیارین.

دامبلدور که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:
- بابا شرمنده کردین. راضی به زحمت نبودیم. حالا بفرمایید تو.

مرگخواران به همراه ارباب در جلو و لینی در پشت سر آنها که کوهی از هدایا را به وسیله چوبدستی و معلق در هوا حمل می کرد وارد خانه شدند.

در خانه گریمولد - ارباب در حال پخش کادو ها

محفلیون دور تا دور اتاق نشیمن را صندلی های راحتی به رنگ سرخ آتشین و طرح ققنوس برجسته قرار داده بودند. یک چلچراغ بزرگ از سقف آویزان شده بود که به احترام مرگخواران نور سبز و سرخ از آن تابیده می شد و مجسمه های کوچک و بلوری افعی و ققنوس در لا به لای چراغ ها خود نمایی می کرد.
ولدمورت و دامبلدور در صدر مجلس، کنار یکدیگر نشسته بودند و مرگخواران و محفلیان دور تا دور اتاق.
لرد یکی یکی کادو ها را بر می داشت و با مهربانی اسم صاحب آن را صدا می زد.
- جیمز سیریوس پاتر.

جیمز:
- جیــــــــــــــــــــــــــــــغ

رز:
جیــــــــــــــــــــــــــــــــغ

جیمز:
- بچه تو جیغ نزن! این شکلکو برای من طراحی کردن

رز:
- عمو دامبل ببین جیمز منو دعوا می کنه!

- جیمز احترام مهمون رو نگهدار! رزی جان تو هم ناراحت نباش به کوییرل می گم یه شکلک مخصوص هم واسه تو بسازه. :mama:

لرد:
- بیا جیمز جان. بیا کادوتو بگیر.

جیمز:
- دستت درد نکنه عمو ولدی! وااااااااااااای! یویو با رنگ صورتی متالیک!

آلبوس:
- جیمز، کادوتم که گرفتی. حالا با رز برین توی اتاق بازی کنین.

لرد: این هدیه هم برای توئه دامبلدور.

در این هنگام لرد و دامبل از جایشان برخاستند و یکدیگر را در آغوش کشیدند و لرد بدون اینکه کسی بفهمه دست در جیب دامبل می کنه و سنگ زندگی مجدد و ابر چوبدستی رو بر میداره و میذاره توی جیبش و هیچ کس هم نمی فهمه و خواننده هم اصلا" شک نمی کنه که چرا سنگ زندگی مجدد در ملاء عام توی جیب دامبله!

پس از تمام شدن اهدا کادو ها و خوردن شام و دسر صحبت بعد از غذا، وقت رفتن فرا می رسه اما...

- هیچ کس حق نداره بره بیرون مگر اینکه از این شیر آب شناسایی رد بشه! یویوی من گم شده و تا پیدا نشه هیچ کس حق ورود و خروج نداره

-------------------------

آیا لرد شناسایی میشه؟ آیا هدف شومش مشخص میشه؟ ابر چوبدستی و سنگ زندگی مجدد به چه درد لرد میخوره؟ آیا عشق او به مادر سیریوس یک عشق دروغینه و فریب دختران جوانه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 تیر 1390 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

خانه شماره 12 گریمولد از این رو به اون رو شده بود...اعضای محفل همه در تکاپو برای مهمونی فردا بودن.
سیریوس بلک که تازه از سفر دور دنیا برگشته بودمتعجب به تکتک اعضای محفل که از این ور به اون ور میرفتن نگاه میکرد.
سیریوس جلوی خانم ویزلی رو گرفت و گفت:
- سلام مالی خوبی ؟...اینجا چه خبر شده؟

خانم ویزلی که یه دست مال گرد گیری تو دستش بود با خوشحالی گفت:

- سیریوس چه خوب شد برگشتی...دامبلدور باهات کار فوری داره....راستی تو دفترش نیست..داره ریشش رو اصلاح میکنه...

سیریوس:

سیریوس با عجله سمت دست شویی رفت و درو واز کرد:

-سلام دامبی جون...اینجا...:no:

ناگهان دامبلدور چهره بی ریشش را به رخ سیریوس کشید.

سیریوس: دامبی جون...چه بلایی به سرت اومده؟؟؟کچلی گرفتی؟

دامبلدور:مهمونیه جانم...باید خوش تیپ کنم!

سیریوس: مهمونیه؟؟تو برای عروسیه هری ریشت رو کوتاه نکردی....حالا ببین چی هست که داری ریشت رو کوتاه میکنی!

دامبلدور: آخه بهترین دشمنم داره میاد اینجا...تامی کچله داره میاد اینجا ! میدونی سیریش جون...ما دوتا تصمیم گرفتیم یه چند ماهی آتش بس بدیم و خوش باشیم!

سیریوس:

دامبلدور: حالا چرا مثه مونگولا منو نگا میکنی؟؟ برو تابلوییه مامانت رو تمیز کن که جیغاش داره همرو میکشه.

تابلو: کثافتا...خون لجنی های .....

سیریوس با عجله خودشو به تابلوی مامانش رسوند و فریاد زد:

- مامان گلم...قربونت برم...میشه خفه شی...؟؟

تابلو: شیرمو حلالت نمیکنم...اون دنیا بیخ خرت رو میگیرم ...گوساله ی...

سیریوس: میخوام یه خبر خوب بهت بدم اگه اجازه بدی...

تابلو: چی؟؟؟؟؟؟هری مرده؟سرطان گرفتی؟قراره محفل درب و داغون بشه؟

سیریوس: نوچ.قراره ولدومورت بیاد اینجا...فعلا آتش بس اعلام شده

تابلو: لرد تاریکی میخواد بیاد خونه منو ببینه؟ زود باش پسره احمق...چرا مثه مونگولا منو نگا میکنی...یه دستی به تابلوی مادر پیرت بکش.خیر سرت قراره مهمون بیاد
_______________________
فردا...روز برگزاری مهمونی

ولدومورت با یه لشکر مرگ خار کرواتی بیرون در خونه ی شماره 12 گریمولد ایستاده بودند.

ولدومورت نگاهی به بلا انداخت و گفت:

-بلا...به نظرت این کلاه گیسه بهم میاد؟؟زیادی بلوند نیس؟؟

بلاتریکس: ارباب...شما ار همیشه تو دل برو تر شدین.

ولدومورت نگاهی به لوسیوس کرد و گفت:

- بوی عطرم خوبه لوسی؟

لوسیوس مالفوی نفس عمیقی کشید و گفت:

- بوی موش مرده به خوبی احساس میشه سرورم!

لرد: پس بهتره زیاد منتظرشون نزاریم.

ولدومورت زنگ خونه رو زد:

- کیه؟؟

- مهمون نمیخوایین؟

بعد از یه سلام واحال پرسی مفصل دامبلدور ولدومورت رو به داخل پذیرایی هدایت کرد

دامبلدور:چقدر کلاه گیست قشنگه تامی...از کجا گرفتی؟

ولدومورت: اوا...خوشت اومد...کاشکی دو تا میگیرفتم برات میووردما!

محفلیا و مرگ خوار ها:

ناگهان تو راه چشمان قرمز ولدومورت به تابلوی مادر سیریوس افتاد.

ولدومورت: این خانم متشخص کی باشن؟

تابلو: س...سلام....بر..بر...لرد تاریکی...والا من مادر این پسره ی بی غیرت سیریوسم!

لرد:

تابلو:

ولدمورت همونطور که به چشمان زیبای خانم بلک خیره شده بود در این فکر بود که کاش سنگ زندگی مجدد رو داشت تا بتونه این خانم زیبا رو را به زندگی برگردونه...اما سنگ پیشه دامبلدور بود!!!

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1390/4/14 20:41:32
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1390/4/14 20:47:41
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1390/4/14 20:51:31
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: جمعه 30 اردیبهشت 1390 09:08
نمایش جزئیات
آفلاین
هوااقادر
آقا فقط 20 سال گذشته .دراکو دندون مصنوعی داره!
--------------------------------------
بلا که همچنان داشت به نجینی نگاه می کرد به سمت نجینی حرکت کرد و او را برداشت.
بلا: ارباب وقت نداریم.این مرگخوارهای دیگه هم همه خنگن! باید بریم نجینی رو بهشون نشون بدیم و قانعشان کنیم شما لردین.
بلا پس از برداشتن نجینی بدون توجه به لرد و بقیه به سرعت از اتاق خارج شده و به سمت تالار اصلی خانه ریدل که محل تجمع مرگخوارها بود حرکت کرد.بلا پس از پایین آمدن از پله ها به سوی ایوان روزیه رفت.
ایوان که روی صندلی لم داده بود و طبق معمول داشت به درخواست افرادی که برای ورود به ایفای نقش به او نامه می نوشتند جواب می داد.

بلا که نجینی رو گرفته بود نجینی رو به سمت ایوان گرفت و گفت: هی روزیه نگاه کن این نجینی هست. می تونستی انکار کنی که لرد واقعی نیس ولی نجینی رو که دیگه نمی تونی.
ایوان که سرش در نامه های انبوه ایفای نقش فرو رفته بود به آرامی سرش رو از نامه ها بالا آورد : چی میگی خانوم ! شما دیگه عضو ایفای نقش نیستید! نه شما و نه نجینی و نه بقیتون.20 سال نبودین ها.تا یه هفته پیش صبر کردم.ولی دیدم که نمیخواین برگردین تصمیم بر این گرفته شد که از ایفای نقش خارج بشین!
ایوان : الان هم لرد جدید به همراه بقیه رفتن بیرون یه محفلی چیزی شکار کنن بیارن نفری یه کروشیو بهش بزنیم جیگرمون حال بیاد.
بلا که که از تعجب دو شاخ زیبا درآورده بود فریاد زد: ارباب ! بیاین ببینین این چی میگه!
بلا طوری فریاد زد که کل خانه لرزید و در تالار اصلی که ریگول و رز و آستوریا و آگوستوس حضور داشتند با تعجب به بلا نگاه کردن.
در همین حین لرد و بقیه از پله ها پایین آمدند.
لرد:بلا چی کار...
هنوز صحبت لرد تمام نشده بود که در اصلی خانه باز شد.
و از در کسی وارد نشد جز فردی کچل که بینی هم نداشت به همراه افرادی که خود را شبیه بلاتریکس و رودلف و لوسیوس کرده بودند.
مرگخوارهای قدیمی به همراه لرد که وسط تالار ایستاده بودن همراه هم گفتند: اینا دیگه کین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه کسی پاسخی بدهد بالاخره جغد فرستاده شده از سوی جیمز رسید و درست بر روی میز جلوی لرد فرود آمد. پیش از اینکه مرگخوارهای مبهوت به خود بیایند، نجینی جستی به طرف جغد زد و آن رابلعید. جغد بینوا پیش از مرگ تنها توانست وفادارانه پیغامی که به پایش بسته شده بود را به سمت لرد سیاه پرتاب کند که با دقت مشکوکانه ای، به محل بینی نداشتۀ لرد برخورد کرد.

لرد سیاه:
- ای جغد &*%^&*^$%%^$#ٌ (سانسور کردیم چون این دور و ور ضعیفه هس... مام که دیه... ملتفتین که؟)

نامه به هیچ عنوان یک نامۀ معمولی نبود. رنگ قرمز وحشت انگیزی داشت که انسان را به یاد نامه های جیغ زن و خنده دار مالی ویزلی به رون می انداخت:

نقل قول:
هی کچل... خوب بیست سال پیش از میتینگ در رفتی. فک کردی نمی دونم چرا؟ جییییییییییییییییییییغ! چون فک می کردی می خوایم بلا ملا سرت بیاریم. نه داداش! ما سیفیتیم و جادوی سیاه رد کارمون نیس. جیییییییییییییییغ! حالا چون دایی رون و زن دایی هرماینی حالتونو گرفتن، می بخشیمتون و بهتون این شانس رو میدیم که یه میتینگ دیگه رو باهامون برین که داشته باشین. جیییییییییییییییغ! دفه قبل دو ماهی وقت داشتین ترگل ورگل کنین خودتونو. پس دیگه مهلت لازم ندارین. این دفه روز بیستم ماه می (همین فردا) راس ساعت پنج بعد از ظهر منتظرتونیم. محل ملاقات رو نیم ساعت قبل از شروع میتینگ به اطلاعتون می رسونیم که تجهیزات جادی سیاه رو نتونین با خودتون بیارین. نامه تمام! جیییییییییییییییییییییییییغ!


مرگخوارها اول به یکدیگر، بعد به لرد سیاه که هنوز سطح صافی که قرار بود مثلا بینی اش باشد می مالید، و در آخر به نجینی که پس از خوردن جغد، آروغ های مهوعی میزد خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل:

لرد بالاخره توانست پنج مرگخوار همراهش را از ابراز شگفتی کردن در مورد اشیاء اطرافشان باز دارد و خطاب به آن ها گفت:

- شما مرگخواران وفادار ارباب، اگه به اونا بفهمونین که من لرد واقعی هستم اجر مخصوصی پیش من دارین.

آنتونین، رودولف، بلا، لینی و لوسیوس ابتدا نگاهی به یکدیگر انداختند و سپس به لرد خیره شدند.

لرد با جدیت گفت: میرم تو اتاقم منتظر میشم.

و از آن ها دور شد. بلا سریع پیشنهاد داد: یکی یه کروشیو نثارشون میکنم تا حالیشون بشه لرد کیه.

رودولف جلوی بلا که به سمت دیگر مرگخواران خیز برداشته بود را گرفت و آنتونین که تمام مدت در فکر بود گفت:

- چیه که همه مرگخوارا ازش میترسن و لرد هرگز ازش جدا نمیشه؟

و با دیدن قیافه های هاج و واج آن چهار با تعجب پرسید: یعنی واقعا نمیدونین؟

بلا با عصبانیت گفت: تا با کروشیو دهنتو باز نکردم بگو.

برقی در چشمان آنتونین نمایان شد و با غرور پاسخ داد: نجینی!

لینی با بیحوصلگی پرسید: خب که چی؟

آنتونین با ناباوری گفت: یعنی نفهمیدین؟ نجینی رو از لرد بگیریم و بشون نشون بدیم همه چی حله. امکان نداره هیچ کدوممون نجینی رو تشخیص ندیم یا فراموش کنیم!

اتاق لرد:

- ارباب میشه نجینی رو لطف کنین تحویل بدین؟

بلا این را بیان کرد و منتظر پاسخ لرد ماند. لرد نجینی را که در تمام مدت درون جیب ردای لرد لوله شده بود و قرار داشت را لمس کرد و گفت:

- چی شده به نجینی علاقمند شدین؟ میخواین بهش غذا بدین؟

قبل از اینکه کسی پاسخی بدهد بالاخره جغد فرستاده شده از سوی جیمز رسید و درست بر روی میز جلوی لرد فرود آمد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/2/29 14:01:37
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/2/29 14:04:14
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/2/29 14:09:18

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.