سوژه جديد
اسمان چند ساعت پيش تاريك شده بود. مثل هر شب باران پاييزي از راه رسيده بود و صداي برخورد قطرات درشت باران با شيشه ي پنجره تالار ، تنها صدايي بود كه از تالار شنيده مي شد.
سكوت تنها چيزي بود كه در تالار ديده مي شد. روز به روز بر تعداد افرادي كه در تالار رفت و آمد داشتند ، كم تر مي شد. ديگر بر سر نشستن بر روي مبل مقابل شومينه دعوا نمي شد و كسي بر روي ان نمي نشست!
گودريك در حالي كه دستش را بر صورتش مي كشيد ، اهي كشيد و به سمت تابلوي بانوي چاق رفت تا از تالار خارج شود. كنار در ايستاد اما بانوي چاق كنار نرفت! خوابيده بود. اين هم يك نشانه ي بد بود. بانوي چاق هميشه به مدير مدرسه نامه مي فرستاد و درخواست تعويض شغل مي كرد چراكه هيچ وقت نمي توانست بخوابد. در هر دقيقه چند گريفندوري از اين در رفت و آمد داشتند اما اكنون هيچ كس نبود.
گودريك با دستش چند بار به تابلو كوبيد و بانوي چاق را بيدار كرد. بانوي چاق غرغر كرد و بعد كنار رفت و گودريك بيرون آمد. در پله ها چند دانش آموز ديده مي شد اما رداي هيچ كدام سرخ رنگ نبود.
همينطور بي هدف و اروم از پله ها پايين رفت اما وقتي كه از دور يك گريفي را ديد ، بر سرعتش افزود تا به او برسد اما گريفي با سرعت زيادي داشت از دروازه بزرگ خارج مي شد و به حياط مي رفت! گودريك پله ها را دو تا يكي مي پيمود و از بعضي پله ها مي پريد تا به او برسد.
هواي بيرون افتابي بود. نور خورشيد ديد گودريك را كم كرده بود اما او توانست رنگ رداي سرخ را تشخيص دهد. گريفندوري به طرف برج جغد ها مي رفت! گودريك به دنبال گريفي نرفت بلكه از راه ميانبري رفت كه به برج جغد ها ختم مي شد.
چند دقيقه بعد گودريك در كنار برج جغد ها ايستاده بود و منتظر آمدن گريفندوري بود. چند دقيقه ي ديگر گذشت اما گريفندوري نيامد تا اينكه گودريك توانست از دور او را ببيند كه به طرف چند صخره بزرگ مي رفت و بعد در داخل انها محو شد. گودريك تعجب كرد و به طرف صخره ها حركت كرد.
در بالاي صخره ها حروفي با جادو نوشته شده بود: « مكان عمومي گريفندوري ها »
گودريك خم شد و وارد حفره ي بين صخره ها شد. چند قدم جلو رفت و ناگهان جهان در مقابل چشمانش ناپديد شد.
در اعماق زمين
گودريك: « آخ! سرم! »
جيمز: « هه هه! ناظر تالار هم اومد!
»الستور: « لعنت به اين شانس! تنها شانسمون تو بودي و فكر مي كرديم نجاتمون ميدي ولي تو هم اومدي! لعنتي! الان همممون اينجا گير افتاديم!
»گودريك بلند شد و توانست تمام گريفندوري ها را ببيند. انها در يك مكان اهريمني گير افتاده بودند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

»
